سرتیتر

جایگاه پیشتازان عدالت از آن شما نیست

sabz_banafsh

پیشتازان عدالت، قطعاً اعضای لیست حسین راغفر برای کاندیداتوری در شورای شهر نیستند (برای آگاهی از این لیست اینجا را ببینید). پیشتازان عدالت در دایره‌ی قدرت بورژوایی جای ندارند. (البته «عدالت» با تعاریف لیبرالی و یا اسلامی صد البته در این دایره جای خواهد داشت. اما آنچه از معنای عدالت مستفاد می‌شود مفهومی است انسانی-تاریخی، که علیه بی‌عدالتی قرار گرفته است و این بی‌عدالتی بی‌شک ریشه در سرمایه‌داری و نظم حاصل از آن دارد. کسانی که به این نظم گردن نهاده‌اند، فرعیاتی را به عنوان بی‌عدالتی معرفی کرده و خود را «حامی عدالت» معرفی می‌کنند.) در این شرایط پیشتازان واقعی عدالت، مطرودانی صبورند.

رد خون و عرقِ این پیشتازان آنقدر پُر رنگ بر جاده تاریخ نقش بسته که حسین راغفر نتواند خودش را رنگ کند و به جای قناری بفروشد. راغفر مدعی است، آن هدف رفع فقر که خواستِ آیت‌الله خمینی بوده، حاصل نشده است. ایرادی هم به این گزاره و مانند اینها وارد نیست؛ بگذار دروازه‌بان دیروز امروز هم شیرجه‌ای دیگر بزند. ایراد اصلی آنجاست که برخی از دوستان چپ و فعالان اجتماعی خود را در قامت پیشتازی برای عدالت نمی‌بینند و توپ طبقه کارگر را در بغل راغفر قِل می‌دهند.

abstanhalter1

در همهمه بنفش‌شدگی، نشانه‌های دیگری نیز قابل رویت است که نباید از نظر دور بماند. ما مدعی هستیم که جمهوری اسلامی ایران به عنوان حاکمیت سرمایه‌داری توانسته است تاکنون با استقرار نوعی دموکراسی بورژوایی، اکثریت اپوزیسیون بورژوایی را در خود حل کند. این مهم با خوابیدن تب و تاب جنش بورژواییِ سبز بیش از پیش عیان است. دولت موسوی خواسته اکثریت معترضانی بود که نتوانستند دولت سبز را بر مسند ریاست جمهوری بنشانند. بخش بزرگی از این شکست‌خوردگان با یک تغییر رنگ (از سبز به بنفش) تبدیل به فاتحان انتخابات 1392 شدند. آیا به راستی دولت روحانی، دولت مستقرِ همان جنبش شکست‌خورده است؟ ارائه پاسخ به این سوال از جنبه‌های مختلف دشواری‌هایی دارد، چرا که قرار نیست دو دولت مستقر را با هم مقایسه کرد؛ برای مثال بسیار ساده‌تر است که اختلافات و اشتراکات دولت خاتمی با دولت «تدبیر و امید» را بررسی کرد. عمل مقایسه بین دو پدیده که یک جایگاه واحد ندارند، چندان کار درستی نیست. مخصوصا این که جریان سبز حامل شعارهای انضمامی مشخص نبود. این جریان به مقدار زیادی از گفتمان اصلاحات که طی سال‌ها شکل گرفته بود تغذیه می‌کرد. روایت‌های گفتمانیِ متعددِ تصریح‌نشده‌ای، جای شعارهای انضمامی را گرفته بودند. این روایت‌ها، طیف گسترده‌ای از نیروهای بورژوایی را از سرنگونی‌طلبی تا پروژه‌ی استحاله جمهوری اسلامی و جریان اصلاحات، دربر می‌گرفت. طبیعی است که طیفِ چپِ پروغربِ این گفتمان‌ها، جایی در دولت مستقر روحانی ندارد و به احتمال قوی جایی در دولت فرضی موسوی نیز نداشت. با این وجود، در دل شعارهایی که جنبه انضمامی آن‌ها چندان مشخص نبود، جنبش سبز واجد افقی تقریباً مشخص با سویه‌ها و مشخصاتِ غالب بود که در ادامه مختصراً به آن خواهیم پرداخت.

در وقایع انتخابات 1388 شاهد فروپاشی هژمونی دولت و خارج شدن حوادث از ریل پیش‌بینی‌شده انتخابات بودیم. شناسایی یک برنامه انقلاب مخملی و یک پروژه امپریالیستی در آن زمان کار دشواری نیست. کوری بخشی از بورژوازی داخلی، در اولویت‌بخشی به منفعتِ برادر بزرگتر، یکی از نشانه‌های وجود این پروژه است. این کوری مقطعی را در بخشی از بورژوازی، در تمامی کشورهایی که پروژه‌های امپریالیستی در آن پیاده شده، می‌توان دید. بخشی از بورژوازی سوریه، لیبی و اوکراین وقتی به پیاده‌نظام‌های «جادو‌شده‌ی رویای آمریکایی» تبدیل شدند، به حق دچار این کوری عارضی بودند. شعار «نه غزه، نه لبنان»، و طلبِ مساعدت از اوباما، توسط امپریالسم غرب از دهان پیاده‌نظام‌های سبز سر داده می‌شد؛ در این‌جا اصلاً فرقی نمی‌کند که بخش بزرگی از پیاده‌نظام حاضر در خیابان هیچ وابستگی سازمانی به آمریکا و غرب نداشتند. مسئله این است که وابستگی آن‌ها ایدئولوژیک بود و اقدامات آن‌ها از پیش در یک طرح امپریالیستی جای می‌گرفت و آن طرح را عملاً جلو می‌برد. مرگ بر روسیه و شعارهایی از این دست قرار بود از طریق کارناوال‌ها و راهپیمایی‌های خیابانی شروع یک فروپاشی باشد؛ فروپاشی‌ای که در «نقشه خاورمیانه بزرگ» جای می‌گرفت.

اما مسئله به این سادگی هم نبود و تحلیل در صورتی که در این سطح متوقف شود، یک‌سویه خواهد ماند. مسئله صرفاً کوریِ بخشی از بورژوازی در دیدن منافع کلان‌اش در نزاع‌های ژئوپلیتیک نبود. در واقع، این تنها اشتباه محاسباتی نبود که یک نیروی بورژوایی مرتکب می‌شد. بخشی از بورژوازی می‌خواست در شرایطِ افول هژمونی، با تعریف یک پروژه‌ جدید سیاسی، خود را به بخش مسلط و هژمون سرمایه‌داری تبدیل کند و ساختار دولت را طوری تغییر دهد که شرایط استیلایش در دوره‌ی پیش رو تضمین شود. اکنون است که حتی از نگاه برخی از خود آن‌ها، می‌توان گفت بخشی از بورژوازی در آن زمان کور شده بود و منافع کلان خود را نمی‌دید؛ اما در آن زمان جنگ بر سر همین تعریف و بازتعریفِ منافع کلان بود. بخشی از بورژوازی، باورِ هژمون و پذیرفته‌شده‌ی میان‌طبقاتی (در بین خود بورژوازی) را کنار می‌زد و سعی می‌کرد با بسیج اجتماعی، ساختار دولت بورژوایی را تغییر داده و باور جدیدی را بر کلیتِ بورژوازی حاکم کند. این بخش از بورژوازی، در بُعد فرهنگی، فرهنگ لیبرالی-غربی را ستایش می‌کرد؛ در بُعد سیاسی، دنبال کاهش شدید یا نابودیِ تام و تمام اقتدار ولایت فقیه بود؛ و در بُعد ژئوپلیتیک، پروغرب بود.

افق پروژه جنبش سبز چنین چیزهایی بود. اما این جنبش به دولت مستقر تبدیل نشد تا مشخص شود که دولت سبز تا چه میزان در امتداد این افق پیش می‌رود؛ تا مشخص شود که دولت سبز تا چه میزان به خواسته‌ها و آمال جنبش سبز «وفادار» می‌ماند. دولت بنفش، که اتفاقاً از دل جنبشی به نام بنفش بیرون نیامد، چرا که اساساً جنبش بنفشی وجود نداشت، دارای افقی کاملاً متفاوت با جنبش سبز بوده است. این دولت، در بعد ژئوپلیتیک نه آن‌چنان که برخی گمان می‌کنند، سوریه و اتحاد با دولت این کشور را وجه‌المصالحه توافق هسته‌ای قرار داده و نه «اصلِ ولایت فقیه» را نشانه گرفته است. این دولت همچنان طرفدار حفظ و گسترش نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی است و این حفظ و گسترش را نه با ورود به جبهه‌ی پروغرب، بلکه در تقابل با آن به پیش برده است. این یکی از مشخصه‌های پویایی جمهوری اسلامی بوده که در دهه‌های گذشته توانسته پروژه‌ی افزایش نفوذ منطقه‌ای را با ابزارها، رویکردها و گفتمان‌های متفاوتی به پیش ببرد.

به هر صورت، پس از شکست جنبش سبز، اقداماتی روشن از سوی آمریکا با همراهی یک بلوک منسجم صورت گرفت. اگر شدت و پیچیدگی حوادث جنبش سبز، آراء ما در مورد این پدیده را در سطح یک تحلیل یا خوانش از تاریخ باقی می‌گذارد، اقدامات بعدی بلوک غرب به فرماندهی آمریکا علیه جمهوری اسلامی دیگر از سطح تحلیل فراتر رفته و به شفافیتِ یک واقعیت، یک فاکت، خود را بروز می‌دهد. مذاکرات هسته‌ای که در گرماگرم جنبش سبز معلق مانده بود، پس از شکست حتمی این جنبش در سال 89 کامل متوقف شد. جمهوری اسلامی با ابتکار دولتمردان برزیل و ترکیه، که به نظر می‌رسید با نظر مساعد اوباما به ایران آمده‌اند، در قالب «بیانیه تهران» انتقال سوخت هسته‌ای به خارج از کشور را پذیرفته بود. اما به جای این‌که توافق ایران و برزیل و ترکیه، گامی به سوی حل کامل مسئله هسته‌ای باشد، این تحریم‌های شدید و سنگین بود که به دلیل اصرار آمریکا و اروپا بر پروژه تغییر رژیم، به «سیر عادی امور» تبدیل می‌شد. همان سال (89)، تحریم‌ها و قطعنامه بی‌سابقه‌ای علیه ایران صادر شد. در خرداد این سال قطعنامه 1929 تصویب شد. قطعنامه 1929 یکی از سنگین‌ترین قطعنامه‌‌هایی است که در طول تاریخ شورای امنیت برای اعمال تحریم علیه یک کشور صادر شده است. در ادامه آمریکا و اروپا، این قطعنامه را به سنگ‌بنای تحریم‌های شدیدِ نفتی و بانکی تبدیل کردند. این‌ها، همگی تبعات شکستی است که غرب و آمریکا در اجرای طرح انقلاب مخملی متحمل شدند. آن‌ها می‌خواستند با تحریم‌های فلج‌کننده، اقشار فرودست را نیز به عنوان پیاده‌نظام پروژه‌ای همچون 88 به صحنه بیاورند. تحریم‌ها اگرچه اقتصاد ایران را در بحران فرو برد، اما نتوانست به این «هدف» خود، دست یابد.

حالا همان پیاده‌نظامِ دیروزِ «انقلاب» مخملی، امروز در پای صندوق‌های انتخابات حاضر می‌شود. این تفاوت رفتار در دل بدنه جنبش سبز، خود را در انتخاب‌ها و رفتارهای رده‌های بالاترِ این جنبش که وزیر یا وکیل شده‌اند نیز خود را نشان می‌دهد. گرچه نمی‌توان در مورد «دولت مستقر سبز»، یعنی چیزی که حادث نشد، گمانه‌زنی کرد، اما به یقین می‌توان گفت که پروژه‌ی دولت بنفش، دنبال کردن افق مطرح شده در جنبش سبز نبوده است.

این یک موفقیت آشکار برای جمهوری اسلامی ایران است. لذا بر اساس یک استدلال عقلی ساده باید پذیرفت جمهوری اسلامی پس از این پیروزی قدمی به پیش برداشته است؛ قدمی که توانسته است عمده‌ی اپوزیسیون دیروز را تبدیل به پوزیسیون امروز خود کند. طرح‌های بورژوایی، مخصوصا وقتی هژمونی در حال افول نباشد و اجماعی کلی بین بخش‌های کلان بورژوازی در کار باشد، لشکری از حامیان پر سر و صدا را به حرکت در می‌آورند. همان لشکری که می‌تواند پیاده نظام ویرانی همه چیز به نفع «رویای آمریکایی» شود، می‌تواند به خیلِ هوراکشان امروز، برای شرکتِ حداکثری در انتخابات، تبدیل شود. اینان تا 1400 با روحانی را فریاد می‌کنند و شاید روزی دیگر، تاریخی دیگر را برای ویرانی نشانه بگیرند.

این لشکر پُرهیاهو چون پرسشگرانی بی‌رحم هر فعالی را مورد محاکمه قرار می‌دهند. «شما که پای صندوق حاضر نمی‌شوید، چه می‌کنید؟» این هجمه قطعاً بسیاری از جریانات سیاسی مستعد را به حمایت خود خواهد کشاند. گویی چون نمایش‌نامه اعجاب‌انگیز اوژن یونسکو، کرگدن شدن امری است قابل پیش‌بینی. در میان مسخ‌شدگان، بسیارانی هستند که دچار کوری عارضی گشته‌اند. وقتی ابتلا به این عارضه برای بالاترین سطح طبقه حاکمه محتمل است، نباید انتظار داشت جامعه‌ای که در سطح ناخودآگاه، مغلوبِ گفتمان‌های بورژوایی است هیچ‌گاه به آن دچار نشود. حضورِ عددیِ کارگران در بدنه‌ی گفتمان‌های بورژوایی موید این مطلب است.

همه‌ی گفتمان‌های بورژوایی، اصلی‌ترین پیغام خود را به سمت طبقه کارگر نشانه می‌روند و این گفتمان‌ها با اتکاء به قدرت اجرایی و رسانه‌ای، در شرایط غیربحرانی، قابلیت هژمون شدن خواهند داشت. اگر چه جنبش سبز حامل یک شعار انضمامی که برای همگان قابل تشخیص باشد، نبود و تنها دارای افق‌هایی با برخی خصوصیاتِ غالب بود و سعی می‌کرد با اتکاء به گفتمان‌های ته‌نشین‌شده در دل جامعه بورژوایی حرکت کند، اما دولت بنفش به عنوان دولت مستقر، دقیقا با شعار رفع تحریم‌ها در گفتگو‌های سیاسی و «برطرف کردن موانع معیشتی» توانست از بخشی از طبقه کارگر رأی نیز بیاورد. (این گفتمان تا آن درجه بورژوایی و منطبق با امکان‌های بورژوایی بود که توانست حتی ذهن برخی جریانات در اپوزیسیون‌مانده‌ی چپ را نیز مخدوش کند. به عنوان نمونه جریان مارکسیست‌های انقلابی (مازیار رازی) )اینجا)، حزب حکمتیست (شاخه رحمان حسین زاده) )اینجا) و دیگران، تحلیل‌های خود را بر این پندار استوار کردند که پس از توافق هسته‌ای، سطحی از گشایش اقتصادی اتفاق خواهد افتاد که مواهبش ناچیزش به طبقه کارگر هم خواهد رسید، لذا می‌بایست تاکتیک‌های منطبق با شرایط تازه را در پیش گرفت.)

پیروزی به‌دست آمده برای بورژوازی حاکم، بخش‌های حاشیه‌ای جامعه را نیز در دل مکانیزم‌های جامعه‌ی مدنیِ بورژوایی، حل و هضم می‌کند. چپ‌های منفردِ خارج‌مانده از مبارزه طبقاتی در این جو بورژوایی، تبدیل به شکست‌خوردگانی می‌شوند که یا در «به پا خواستن» و «عروج» دوباره‌ی احمدی نژاد، انکشاف طبقاتی را کشف می‌کنند یا خود را به حمایت از لیست راغفر در شواری شهر راضی می‌کنند. جمعیت اینان از این پس فزونی خواهد گرفت. آن‌ها به هر خرده‌سیاستی بدون در نظر داشتن وجه کلان سیاسی آن، تن در خواهند داد. اینان در کنار مازیار گیلانی نژاد دو سطح پدیداری را برای ما به نمایش خواهند گذاشت. دیدیم نتیجه پوزیسون شدن اکثریت و توده این شد که مازیار گیلانی نژاد اعلام دارد که رأی دادن یک خواسته و مبارزه طبقاتی است، و لذا از لیست راغفر حمایت کرد (اینجا.( (اگر وجاهت حداقلی مبارزه کارگری نبود به هیچ وجه بعید نمی‌دانستم که جریان موسوم به سندیکای فلزکار مکانیک همانطور که کنارِ جنبش سبز ایستاد، از روحانی هم حمایت کند.) اما شکست‌خوردگان منفرد مسیر دیگری را هم پیموده‌اند. بخشی‌ از آن‌ها که دیروز بخاطر فهم خرده‌بورژوایی از انقلاب و سیاست و مردم در جنبش سبز شرکت کرده بودند، امروز بخاطر بنفش شدن پروفایل دوستان فیسبوکی و هیجان‌زدگی کافه‌نشینان بنفش‌شده، احساس بیهودگی و شکست‌خوردگی دست از سرشان بر نمی‌دارد. اینان همچنان که در خرده‌سیاستهای بورژوایی غوطه‌ور شده‌اند، ژست مخالفت با شرکت در انتخاب روحانی را نیز حفظ می‌کنند. احتمالا این امری است که یکی از آن‌ها را وامی‌دارد تا دلایلش را برای رای دادن به لیست حسین راغفر و لیست «پیشتازان عدالت» در مطلبی «1000کلمه‌ای»  بنویسد (اینجا). بخش دیگر این منفردین اگر چه قبای زهد به تن دارند و در «مبارزات» انتخاباتی شرکت نمی‌کنند، اما شدت بی‌افقی، آنها را دچار چنان پریشان احوالی می‌کند که هر روز در پس هر سوتی، صدای انفجاری را بشنوند. یک روز مقاومت کوبانی (اینجا) را آلترناتیو سوسیالیستی منطقه ترجمه می‌کنند و روز دیگر از رد صلاحیت احمدی نژاد انتظار شورش کارگران را می‌کشند.

پیگیری سیاست‌ طبقاتی و کارگریِ منطبق بر پروژه کمونیستی در چنین شرایطی دشواری‌های فروانی دارد. اما تا زمانی که تضاد کار و سرمایه وجود دارد، تا زمانی که بهره‌کشی بورژوازی پابرجاست، هرگز پیشتازان عدالت از پای نخواهند ایستاد. به هیچ وجه نباید این جایگاه و این خط مبارزه را به کسانی چون حسین راغفر تسلیم کرد.

http://aknon1357.blogspot.de/2017/05/blog-post_17.html

 

۱ دیدگاه

  1. جایگاه پیشتازان عدالت از آن شما نیست says

    1- ابتدا به ساکن شما از موضع بالایی که به طور تصنعی اشغال کرده اید پایین بیایید تا با هم گفتگو کنیم.
    2- مقاله این مدعا را ندارد که هژمونی غرب تنها در رسانه هایش خلاصه می شود و حتی این مسئله مبنای تصریح نشده ی متن نیز نمی باشد. این مسئله در مقاله هست که جمهوری اسلامی به مثابه دولتی بورژوایی سیر تکون دارد و نباید از آن غفلت کرد.
    3- مسئله خود انتقادی لیبرالیسم غربی اساسا نیست. جمهوری اسلامی نیز خود انتقادی دارد. از خود انتقادی چه نتیجه ای می خواهید بگیرید. اینکه غربی ها دموکراتند و دولت ایران نیست. اگر می خواهید در این سطح بمانید، امکان گفتگوی صحیح دیگر ممکن نیست. مسئله بر سر این است که دول سرمایه داری چگونه از رابطه ی کار و سرمایه متاثر می گردند و نزاع های طبقاتی و بحران ساختاری نظام سرمایه داری چگونه منجر به روی کار آمدن فرمی خاص از دولت می شوند. زمانی فاشیسم. زمانی دولت رفاه، زمانی محافظه کاران نئوکان و ….. .
    4- هدف از این تحلیل ها اتفاقا پرداختن به امر انضمامی و نشان دادن سیر تکون واقعیت و نحوه تاثر پذیری آن از تضاد کار و سرمایه است. و نه اینکه طرح واره ای از پیش تعیین شده را بر واقعیت بار کردن.
    5- اگر شما فکر می کنی این دستگاه مقولاتی باید اصلاح شود و یا جایگزینی دارید. اوکی، با دستگاه خویش به تحلیل روند وقایع در ایران بپردازید. در آنصورت بهتر می توان از نظرات هم مطلع شد و به نقد هم پرداخت. شما یکسویه نگر نباش و به میدان بیا. اینکه همه چیز به تضاد کار و سرمایه حوالت داده شده نیز مدعای صحیحی نیست. نقش تضاد کار و سرمایه تعیین کننده است نه اینکه همه ماجرا باشد.
    6- اگر گفته می شد که جنبش سبز مترقی است و جمهوری اسلامی اصلا پویایی ندارد و باید استحاله و یا دگرگون شود آنگاه تحلیل انضمامی بود . اما چون خلاف این مطالب در متن آمده پس نوشته انتزاعی، تخیلی و یکسویه نگرانه است.

    دوست داشتن

  2. ساقه طلایی says

    دوست نادیده سلام
    چندی سالی است که مطالب و تحلیل هایی از این دست را خوانده یا می شنوم که در سطح کلان تحلیل هایی درست نیز هستند. ولی بحث بر سر این است که شما از طبقه متوسط شهری چه انتظاری دارید؟ انتظار دارید که علیه منافع طبقاتی شان عمل کنند؟ ان ها به شکل غریزی این منافع را دنبال می کنند و فرقی ندارد که منافع شان درهمسویی با غرب حاصل شود یا روسیه. البته به نظرم شما در این جا از ریشه های هژمون شدن ایدئولوژی غرب غافلید و اگر هم توجه داشته باشید، در نهایت آن را به امپراطوری رسانه ای نسبت می دهید و نسبت به ظرفیت ها و پتانسیل های خودانتقادی لیبرالیسم و تحولات آن در دهه اخیر چشم فرو می بندید. با این حال، شما شاید از طبقه متوسط شهری دلزده باشید ولی مشکل اصلی تان این است که حتی طبقات فرودست و کارگزان نیز اقبالی به تحلیل ها و گفتمان شما ندارند و تحلیل کلان شما به علت یکسونگرانه بودن و تقلیل همه چیز به مبارزه طبقاتی و تضاد کار و سرمایه، باعث می شود تا پایگاه های خود را یکی پس از دیگری در میان همان طبقات فرودست و فعالان کارگری از دست بدهید. شما به نظر حل و فصل همه مناقشات و تضادها را به انقلابی حواله می دهید که نه نشانه ای از آن در افق دیده می شود و نه هیچ عزمی برای آن وجود دارد. در واقع نوشته های شما چیزی را نوید نمی دهد و نطفه آینده بهتری را در دل نمی پروراند. این نوشته ها نیز فقط برای ثبت در تاریخ و مرهمی است بر بی کنشی تان در سطح عام. در هر صورت شما می توانید تا پایان عمر این موضع نخبه گرایانه را حفظ کرده و همیشه از فراز جامعه، آن را رصد کنید بدون این که هیچگاه تحلیل مشخصی از آینده آن داشته باشید. این نوشته ها در بهترین حالت، گذشته را از دریچه ای تنگ به شکلی شیوا روایت می کنند، بدون آن که گشایشی برای آینده را در دل داشته باشد.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.