اخبار ایران و جهان

پرسش و پاسخ های قابل بحث درباره اوضاع جهان ( بخش پنجم )

پرسش و پاسخ های قابل بحث درباره

اوضاع جهان ( بخش پنجم )

یونس پارسا بناب

پرسش هفتم :

چرا و به چه عللی خاورمیانه بزرگ از یک موقعیت مهم و ویژه ای در محاسبات راس نظام ( آمریکا ) در پیشبرد سیاست های جهانی سازی » دکترین مونرو » برخوردار است ؟ در این راستا آیا راس نظام موفق خواهد گشت که خاورمیانه را به » حیاط خلوت » خود تبدیل ساخته و در نتیجه هژمونی نفتی خود را اعمال سازد ؟

پاسخ :

خاورمیانه بزرگ و یا جدید در حال حاضر شامل کشورهای خاورمیانه به اضافه کشورهای قفقاز ( گرجستان ، ارمنستان و آذربایجان ) و آسیای مرکزی ( قزاقستان ، ترکمنستان ، تاجیکستان ، ازبکستان و قرقیزستان ) می باشد . این منطقه به دو علت بزرگ از اهمیت ویژه ای در سیاست های ژئوپولتیکی و ژئو استراتژیکی امپریالیسم سه سره و مخصوصا در برنامه هژمونیکی راس نظام ( آمریکا ) برخوردار است . این علت العلل ها عبارتند از :

1 ثروت عظیم نفت و گاز طبیعی در آن منطقه و

2 موقعیت جغرافیائی آن در اتصال سه قاره » جهان قدیم » ( آسیا ، آفریقا و اروپا ) به همدیگر .

دسترسی به نفت نسبتا کم قیمت نقش بزرگی در اقتصاد امپریالیسم مسلط سه سره ایفاء می کند . بهترین وسیله برای تامین این دسترسی کنترل سیاسی خاورمیانه توسط نظام جهانی سرمایه است . اما مضافا بر نفت فراوان ، خاورمیانه بزرگ از قدیم الایام از موقعیت جغرافیائی ویژه ای برخوردار بوده که هنوز هم است : خاورمیانه نه تنها منطقه اتصالی سه قاره دنیای قدیم ( آفریقا ، آسیا و اروپا ) بوده و هست بلکه با قرار گرفتن در مرکز دنیای قدیم در فواصل مساوی زمینی ( و امروز در هوانوردی ) بین پاریس و برلین از یک سو ، پکن و سنگاپور و ژوهانسبورگ واز سوی دیگر به عنوان قلب جهان قدیم معروف بوده و هنوز هم محسوب می شود . در اعصار پیشامدرن ( دوره های پیش از سرمایه داری ) امپراتوری های اصلی نیمه قاره ای و فرعی منطقه ای با استفاده از موهبت جغرافیائی خاورمیانه و با ایجاد جاده های اصلی و فرعی » راه ابریشم » و کنترل آنها ثروت ها و منافع عظیمی را در دنیای تجارت کسب کردند . این اهمیت جغرا سیاسی ویژه ای خاورمیانه بزرگ نه تنها در دوران مدرن و عصر امپریالیسم به قوت خود باقی ماند بلکه ابعاد کیفی و کمی آن دو چندان افزایش یافت .

بعد از پایان جنگ جهانی دوم کل منطقه ( که در بخش جنوب اتحاد جماهیر شوروی قرار داشت ) در استراتژی نظامی امپریالیسم آمریکا ( که به تازگی موقعیت هژمونیکی اخذ کرده بود ) در جهت مهار شوروی ( به عنوان یک ستون مقاومت بزرگ در مقابل آمریکا ) اهمیت سوق الجیشی بیشتری کسب کرد : اهمیتی که حتی بعد از فروپاشی و تجزیه شوروی باقی ماند . تسلط برخاورمیانه و اتخاذ هژمونی نفتی در آن منطقه توسط آمریکا کلیه کشورهای اروپای آتلانتیک ( کشورهای عضو » ناتو » و » اتحادیه اروپا » ) را که برای بقای خود به نفت خاورمیانه وابسته هستند ، تحت عبودیت آمریکای هژمون قرار داد ه و لاجرم سیاست های ماجراجویانه نظامی آمریکا را در اکناف جهان بدون قید و شرط پذیرا گشت . به موازات اخذ عبودیت بی قید وشرط شرکای خود ،راس نظام جهانی در حرکت بعدی خود پس از مسلح ساختن کشورهای اروپای شرقی ( از کشورهای بالتیک : استونی ، لاتوی ، لیتوانی گرفته تا کشورهای بالکان : رومانی ، بلغارستان و… ) اقدام به تضعیف و اخته کردن روسیه پوتین کرد . با تضعیف و تجزیه روسیه مبرهن است که راس نظام تلاش خواهد کرد چین و هندوستان را ( که برای عروج خود به عنوان قدرت های نوظهور بین المللی ، به منابع انرژی خاورمیانه بزرگ و روسیه نیاز مبرم دارند ) مهار سازد . با کنترل کامل نظام جهانی بر نفت خاورمیانه شرایط برای گسترش سیاست دکترین مونرو به جهان قدیم فراهم خواهد گشت : سیاستی که هدف نهائی پروژه ای هژمونیستی آمریکا از بعد از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون 2015 بوده است .

اما نیم نگاهی به تلاش های مداوم و متعدد راس نظام در خاورمیانه از 1947 به این سو به روشنی نشان می دهد که این تلاش ها ( کودتاهای نظامی ، اشتعال جنگ های نیابتی و توسل به ماجراجوئی های نظامی و سیاسی بیشمار ) نتوانسته اند آمریکا را از یک کامیابی جدی برخوردار سازند .

بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم ( 1945 ) و آغاز » جنگ سرد » ( 1947 ) آمریکا تلاش کرد که کلیه خاورمیانه را تحت نام » پیمان بغداد » به سازمان نظامی » ناتو » ( که در سال 1949 تحت رهبری آمریکا تاسیس یافته بود ) ، متصل سازد . این تلاش با اوج گیری جنبش ملی شدن صنعت نفت و روی کار آمدن دولت استقلال طلب مصدق در ایران و سپس شکلگیری پدیده ناصریسم در مصر د دهه 1950 با ناکامی روبرو گشت . با اینکه بعد از سرنگونی دولت ملی مصدق در سال 1953 ، پیمان بغداد با عضویت کشورهای عراق ، ترکیه و پاکستان در سال 1955 ، تشکیل یافت ولی طولی نکشید که افسران استقلال طلب در عراق با همکاری ناصریست های عراقی و دیگر نیروهای مترقی طی یک کودتای ملی تحت رهبری عبدالکریم قاسم حکومت سلطنتی وابسته به غرب را در سال 1958 سرنگون ساخته و بلافاصله اعلام خروج از پیمان بغداد کردند . بعد از خروج عراق از پیمان بغداد آمریکا تلاش کرد که با عضویت پاکستان و ترکیه اسم پیمان بغداد را این دفعه به اسم » سازمان پیمان مرکزی » ( سنتو ) تغییر >.و بدین وسیله گسترش نفوذ امپریالیستی خود را در خاورمیانه تامین سازد . ولی این تلاش نیز زمانی طول نکشید که به خاطر عروج یک دولت ملی و استقلال طلب تحت رهبری علی بوتو ( یکی از فعالین کنفرانس باند ونگ و کشورهای جنبش غیر متعهد ها در دهه 1975 1955 ) در پاکستان ، با ناکامی روبرو گشته و سازمان سنتو نیز عملا از هم پاشید .

علت العلل ناکامی های آمریکا در خاورمیانه در دوره » عهد باندونگ » و جنبش » کشورهای غیر متعهد » دقیقا این است که در آن دوره اهداف جهانی گرائی » دکترین مونرو » در منطقه خاورمیانه با عروج جنبش های رهائی بخش ملی توده ای و دولت های منبعث از آنها به چالش های جدی طلبیده شدند . این جنبش ها و دولت های برآمده از درون آنها در خاورمیانه در آن دوره ( از آغاز دهه 1950 تا نیمه دوم دهه 1970 ) بخش عمده و چشمگیری از چالش و مقاومتی بود که خلق های سه قاره ( آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین ) علیه سیاست های جهانی آمریکا ، بر پا کرده بودند . به نظر این نگارنده در آن دوره تاریخی ( که بنام دوره » جنگ سرد » هم معروف است ) شوروی و چین نیز به اهمیت و کارآئی این جنبش های ملی در سه قاره پی برده و با حمایت از آنها مدت ها در آن دوره توانستند از تهاجمات و جنگ های ساخت آمریکا به مقدار زیادی جلوگیری کنند .

ولی این عهد تاریخی در خاورمیانه به خاطر محدودیت های سیاسی و اقتصادی دولتمردان و احزاب حاکم در کشورهای خاورمیانه در نیمه دوم دهه 1970 به پایان عمر خود رسیده و آنها نتوانستند دگردیسی کیفی و زیر بنائی را در آن جوامع به وجود آورند . رهبران منبعث و برآمده از جنبش های ملی و رهائیبخش خاورمیانه یکی بعد از دیگری یا قربانی کودتاهای نظامی ساخت آمریکا گشتند و یا از سوی سازمان های امنیتی کشورهای امپریالیستی غرب اخته گشت و به دیکتاتوری متوسل گشتند . بعد از آغاز فاز فعلی گلوبالیزاسیون ( بازار آزاد نئولیبرالی ) در سال 1981 ، دولت های خاورمیانه یکی بعد از دیگری درهای کشورهای خود را به روی هجوم فراملی های انحصارات پنجگانه باز ( انفتاح ) کرده و شرایط اجتماعی و سیاسی آن کشورها را برای شکلگیری و تقویت بنیادگرائی های دینی مذهبی از یک سو و تهاجمات و حملات نظامی آمریکا از سوی دیگر آماده ساختند . در دهه های اخیر بویژه بعد از سال 1991 ( فروپاشی شوروی و پایان دوره جنگ سرد ) کل منطقه خاورمیانه به جولانگاه اصلی نظام جهانی تبدیل گشته و هر آن در مقابل انواع و اقسام مداخلات منجمله نظامی از سوی راس امپریالیسم سه سره آسیب پذیرتر گشت .

منطقه خاورمیانه هم در دوره جنگ سرد و هم در حال حاضر همواره در محاسبات معماران سیاست جهانی راس نظام از یک اولویت ویژه در مقام مقایسه با دیگر مناطق ژئوپولیتیکیسوق الجیشی جهان ، برخوردار بوده و هنوز هم هست . به عبارت دیگر ، خاورمیانه بزرگ تنها منطقه ای ژئوپولیتیکی در جهان است که راس نظام از نظر ژئو نظامی » حق » به خود داده که هر وقت خواست در آنجا به حمله و مداخله نظامی دست بزند . نگاهی به تاریخ اخیر خاورمیانه بویژه در بیست و پنج سال گذشته ( از 1990 تا کنون 2015 ) نشان می دهد که راس نظام هیچوقت از این حق حمله به کشورهای گوناگون این منطقه محروم نبوده و هر وقت خواسته این کشورها را فربانی جنگ های مرئی و نامرئی ساخت آمریکا قرار داده است .

تسلط هژمونیکی بر خاورمیانه بزرگ سنگ بنای برنامه جهانی راس نظام در بیست و پنج ساله اخیر بوده و هنوز هم هست . در جهت اعمال این تسلط بر خاورمیانه ، راس نظام متوسل به برنامه هائی گشته که اهم آن ها عبارتند از :

1 اشتعال جنگ های مرئی و نامرئی ( از افغانستان در 2001 تا یمن در 2015 ) و

2 تقسیم کشورهای خاورمیانه به سه اردوی کار ، سرمایه و تکنولوژی ( نوعی » بازار مشترک » ) در خدمت منویات جهانی آمریکا . در این چهارچوب ، وظیفه اصلی تعدادی از کشورهای خاورمیانه ( عربستان سعودی ، بحرین ، قطر ، کویت ، امارات عربی و…. ) عرضه سرمایه مالی ( عمدتا پترودولار ) به راس نظام در حیطه مدیریت هزینه های جنگ های ساخت آمریکا ، است . در همین راستا تعداد دیگری از کشورهای منطقه ( مصر ، سودان ، عمان ، یمن و….) به بازار عرضه کار ارزان و بالاخره اسرائیل نیز به مرکز کنترل تکنولوژِی نظام در منطقه ، تبدیل گشته اند . کشورهائی که در منطقه بزرگ خاورمیانه به هر علتی نخواستند در این بازار مشترک شرکت کنند یکی بعد از دیگری در این 25 سال گذشته از 1990 به این سو) 2015 ( مورد هجوم نظامی قرار گرفته و به کشورهای ویران ، پراکنده ، درمانده ( افغانستان ، عراق ، سومالی ، لیبی ، سوریه ، یمن و… ) تبدیل گشته اند .

چند جمعبندی قابل توجه

1 جنگ های مرئی و نامرئی ساخت راس نظام در اکناف جهان بویژه در خاورمیانه بزرگ همراه با اشاعه و گسترش انواع و اقسام بنیادگرائی های دینی مذهبی از یک سو و شیوع نژاد پرستی های نهادینه گشته دولتی از سوی دیگر در اکناف جهان نه محصول فرهنگ های رایج در آن کشورها و نه به دین و مذهب و خصوصیت های تباری مردم هستند . قتل عام سیاهان در فرگسون ، بالتیمور و چارلستون ( در ایالات مختلف آمریکا ) و ترورهای بربرمنشانه ماه ژوئن 2015 در سوریه ، تونس ، فرانسه ، کویت ومحصول طبیعی برنامه های سیاسی راس نظام جهانی سرمایه ( امپریالیسم ) در اشاعه تئوری » تلاقی تمدن ها » و منبعث از زورگوئی نظامی و غارت منابع طبیعی کشورهای بویژه خاورمیانه بزرگ توسط راس نظام در قرن بیست و یکم است .

2 اعضای درون امپریالیسم سه سره نظام ( آمریکا ، ژاپن ، اتحادیه اروپا = کشورهای جی 7 ) با نقض مستمر و طلبکارانه همه ضوابط و قوانین جهانی که قرار است برای بشریت مصونیت ایجاد کنند ، امنیت جهان را عمدا و هدفمند بطور لجام گسیخته روزانه از بین می برند . آنها اشاعه جنگ ها و دیگر ماجراجوئی های نظامی سیاسی به کشتار میلیون ها مردم جهان بویژه در کشو رهای خاورمیانه بزرگ به بهانه مبارزه علیه تروریسم ، اقدام میکنند و در حال حاضر نهاد و نیروئی نیست که بالفعل قادر باشد گریبان آنها را برای بازخواست بگیرد و حسابرسی بطلبد. در واقع در جهان کنونی زبان زور و بمباران از سوی آمریکا و شرکا به تنها زبان محاوره ای و گفتگو در سراسر جهان تبدیل شده است .

3 سران دولت های اولیگارشی سه سره امپریالیستی بویژه در شکم هیولای راس نظام ) آمریکا (که به فرمان انحصارات پنجگانه مالی تر و جهانی تر شده اندیشیده و عمل می کنند ، رفتاری دارند که گویا مردم جهان دست به سینه باید درخواست های آنها را پذیرفته و اوامر آنها را بجا آورند ویا دچار تجاوز امپریالیستی آنها گشته و به سرنوشت گرنادا 1983 ، یوگسلاوی 1990 ، افغانستان 2001 ، عراق 2003 ، لیبی 2009 ، سوریه 2011 ، یمن 2015 ودچار گشته و با چپاول و غارت ، بیکاری و بی خانمانی و بالاخره تعمیق فقر و فلاکت و بی دورنمائی و درماندگی ، روبرو گردند . ولی نگاهی دیگر به اوضاع رو به رشد و پر از تلاطمات در جهان نشان می دهد آن نیروئی که با بی دورنمائی و بی آیندگی روبرو شده و در جاده فرتوتی ، بی ربطی و نابودی به پیش می رود همانا خود نظام جهانی و بویژه خود راس آن آمریکا است .

4 فراز امواج خروشان بیداری و رهائی از فرگسون ، بالتیمور چارلستن وتا پورتوریکو ( یکی از مستعمرات آمریکا در جزایر کارائیب و یکی از دروازه های ورودی و تهاجمی امپریالیسم آمریکا به حیاط خلوت خود = آمریکای لاتین ) ، از یک سو و بروز قیام های دگردیس ساز و پر از تحول در کوبانی ، یونان وگسترش اعلام همبستگی ها با این تحویل و تحول ها د ر کشورهای جهان از سوی دیگر به ما می آموزد که :

الف ناکامی های نظام در اکناف جهان دقیقا نشان می دهند که مردم به ستوه آمده در سطح جهان به تدریج بر این اعتقاد روی آورده اند که مبار زه علیه بی امنیتی ، بیکاری و بی خانمانی و تروریسم تنها از گذرگاه مبارزه برای تحقق حاکمیت ملی ، آزادی و برابری ( عدالت اجتماعی ) عبور می کند . مبارزه علیه جنگ های مرئی و نامرئی ساخت آمریکا بر اساس اشاعه تلاقی تمدن ها و بنیادگرائی های دینی مذهبی و تروریسم و مبارزه علیه بی خانمانی و بیکاری و عدم امنیت در جهان نمی توانند نسبت به سرمنشاء این بلایا که نظام جهانی سرمایه ( امپریالیسم ) است ، به مبارزه برنخیزند و مردم جهان از فرگسون در شکم هیولای نظام گرفته تا کوبانی و یونان ودر کشورهای دربند پیرامونی و نیمه پیرامونی دارند به این جمع بندی می رسند که مبارزه علیه فقر ، بی خانمانی ، ریاضت کشی و تروریسم جدا از مبارزه با بزرگترین عامل آن امپریالیسم آمریکا وشرکاء ، نیست .

ب: مضافا این ناکامی ها همراه با فرتوتی راس نظام منجر به بروز و رشد اختلافات بین راس نظام و شرکا ( عمدتا با اعضای کلیدی اتحادیه اروپا ) بر سر ماجراجوئی های نظامی آمریکا در لیبی ، سوریه و اوکرائین گردیده که تا سال های اخیر ( از 2009 تاکنون 2015 ) غیر قابل تصور بودند . در همین دوره است که جهانیان شاهد یک جهش و شیفت کیفی در سیاست های محتاطانه چین و روسیه و دیگر کشورهای بریکس نسبت به موقعیت آمریکا در مدیریت گلوبالیزاسیون جهان گشته اند که قابل تامل است .

نتیجه اینکه

ناکامی های نظام جهانی سرمایه بویژه راس آن آمریکا چه در حیطه رویاروئی با امواج خروشان بیداری و رهائی خلق های جهان بویژه در کشورهای پیرامونی و نیمه پیرامونی ، از یک سو و چه در حیطه بروز و رشد تضاد ها و تلاقی ها در درون خود نظام از سوی دیگر نشان می دهند که جهان پراز تلاطم کنونی در آستانه یک تحویل و تحول قابل تامل قرار گرفته است . در این راستا نباید به فراز کشورهای مقتدر نوظهور اعضای درون بریکس ، گروه شانگهای و گروه یورو آسیا وکه موقعیت تک محوری ( تک قطبی ) و هژمونیکی آمریکا را به زیر سئوال کشیده اند ، کم بها داد .

به نظر این نگارنده در پرتو این اوضاع رو به رشد پر از تلاطم و دگرگونی ها ، نظام جهانی و راس آن آمریکا نخواهد توانست با تبدیل خاورمیانه بزرگ به حیاط خلوت خود در آنجا موفق به استقرار هژمونی نفتی گردد . این ناکامی بزرگ و استرا تژیکی در سوق الجیشی ترین منطقه ژئوپولتیکی ژئو نظامی سرآغاز عبور جدی جهان از موقعیت تک قطبی به جهان دو قطبی و حتی چند قطبی ، خواهد بود .

منابع و مآخذ

1 دفتر کاخ سفید ، » امنیت استراتژی ملی آمریکا » ، واشنگتن ، سپتامبر 2002 .

2 امانوئل تاد ، » بعد از امپراتوری : فروپاشی نظم آمریکا » ، نیویورک 2003 .

3 سمیرامین ، » سرمایه داری فرسوده » لندن 2003 .

4 روزنامه » واشنگتن پست » ، شماره های ماه می 2015 .

5 روزنامه » گاردین » ، شماره های ماه می و ژوئن 2015 .

6 مجله هفتگی » نیشن » ، شماره های ماه ژوئن و ژوئیه 2015 .

7 روزنامه » توفان » ، 27 ژوئن 2015 .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: