اخبار ایران و جهان

آن لحظه، هستی چه جلوه‌ای داشت!

adabiat_bw

خسته و در خود فرورفته از کار بر می گشت. از آن روز هائی بود که با رئیسش بگو نگو داشت. با خودش غرغر می کرد: „ زنک دیوانه است. بعضی وقت‌ها می خندد، شوخی می‌کند ، از او تعریف وتمجید می کند و کارش را پاس می‌دارد و دیگر روزها بد خلق است، انگار که از دندۀ چپ بلند شده باشد!“

مرا باور کن ! این غیر از دیگران است.“ این او بود که آن روز داشت یواشکی در بارۀ من با معاونش حرف می زد»، «ایده هایش، نظریاتشمی‌دانی او غیر از خارجیانی است که تا به حال داشته ایم.“ با بغض به خود گفت «امروز مثل اینکه از دنده چپ بلند شده بود.“

به محل مور د نظرش رسید . کلید را برداشت و با پاهای سنگین شده اش به زحمت از ماشین پیاده شد . کمرش راست نمی شد. دستی به موهایش کشید بلوزش را صاف کرد و به راه افتاد.

تازه متوجه درخشش آفتاب شده بود. پارک سر سبز و پویا بود. مردم زیادی روز آفتابی را غنیمت دانسته و در رفت و آمد بودند. نفس عمیقی کشید ، قد را راست کرد. مردی با قایقی سرخ رنگ بر دوش از طرف راست می آمد.

ببخشید که مزاحم می شوم. ممکن است بگوئید که از کدام طرف باید بروم تا به محل بازی بچه‌ها برسم ؟»

مرد میانسال با قامتی کشیده ومصمم، قایق سرخ رنگ به دوش و لبخندی بر چهره: „بامن بیائید . مسیرمان یکی است.“

نوه ام امروز با معلم و همکلاسیهایش در پارک هستند. از پدر مادرها، کوچک وبزرگ دعوت به همراهی کرده اند. جشن تابستانی است.“

هوا آفتابی و دل انگیز است. به نظر می‌رسد که شما خود از سر زمینی آفتابی آمده باشید؟!“

صدایش بم بود و آهنگی دلنشین داشت. با خود فکر کرد که چه آوای دل انگیزی! اعتماد آدم را برمی انگیزد.

در ذهنش چیزی ، چیزی افسون آمیز و آشناتداعی شد.

بله، ایرانی هستم. گرچه سال هاست که اینجایم. ایرانی آلمانی!“خندید.

حدس زدم. هر ملتی اکسنت خاصی دارد. اخبار ایران را دنبال می کنم. متأسفمایران کشوری با تمدنی کهنسال و مردمانی مهربان روز های سختی را می گذراند.“

چشمانی آبی خاکستری، چهره و نوائی به گوشِ دل آشنا داشت.

با خود فکر کرد که چقدر آشناست! با قایقی سرخ رنگ بر دوش، لبخندی برچهره، شیفتۀ آفتاب و ایران.

باز در ذهنش چیز ی، چیزی افسون آمیز و آشنا جرقه می زد.

در هم رفتگی ذهنیش از بین رفته بود، سبکبال راه می رفت، به رئیس وکار فکر نمی‌کرد، گرمی آفتاب را می مکید و درخشش آن را در وجودش احساس می کرد. هلهلۀ بچه‌ها از دور بگوش می رسید.

من از اینجا خود را به دست آب می‌سپارم، شما به طرف چپ مستقیم بروید تا به محل بازی بچه‌ها برسید.“

متشکرم. به امید دیدار.“

بار دیگر سر برگردانده، قامت آشنا را با نگاه دنبال کرد.

در وجودش چیزی ، چیزی افسون آمیز شعله می کشید.

ظفردخت خواجه پور – آلمان 11.04.1917

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: