سياسی, سرتیتر

تضادها بیشتر می‌شود ولی نیروی چپ ضعیف است

eeteraz_1

انقلاب روسیه یکی از آن وقایعی بود که قرن ۲۰ را بیش از همه تحت تاثیر قرار داد. بدنبال آن جنبش‌های آزادی‌بخش ضدامپریالیستی و ضداستعماری فعال شد که پس از ۱۹۴۵ به اوج خود رسید. همزمان با آن رقابت سیستم‌ها در مقابل «سوسیالیسم واقعاً موجود» به سوسیال‌دمکراسی در غرب امکان داد در رابطه با دولت اجتماعی و دمکراسی به دستاوردهائی نائل گردد. پس از تلاشی اتحاد شوروی  تجربه کردیم که چگونه آزادی عمل برای این دستاوردها محدود گردید.

 

دنیای جوان

تارنگاشت عدالت

قرن ۲۰ آکنده از مبارزه انقلاب با دشمانش بود. جهان امروز نیازمند یک جنبش نوین است. مصاحبه با پروفسور فرانک دپ. او تا سال ۲۰۰۶ در دانشگاه ماربورگ آلمان علوم سیاسی تدریس می‌کرد.

شما چهارشنبه آینده در چارچوب هفته علمی مارکسیستی که از طرف هیات تحریریه مجله «احیای مارکسیستی» ترتیب داده شده در مورد «انقلاب و ضدانقلاب  در قرن ۲۰ و ۲۱» سخنرانی خواهید کرد. هسته اصلی سخنرانی شما چیست؟
مسئله اینجاست که با جوانان در مورد اهمیت انقلاب در تاریخ معاصر  بویژه انقلاب اکتبر در روسیه گفتگو کنیم. برای درک واقعی مطلب به kpw-photo_20Eurokrise_202012-05_20Frank_20Deppe-9474نظر من یک اصل اهمیت فراوان دارد: باید مقولات انقلاب و ضدانقلاب را بعنوان یک امر واحد درک کرد. زیرا در هر انقلابی، مقاومتی را که طبقات حاکمه پیشین علیه آن نشان می‌دهد به نوبه خود بخشی از انقلاب است. این امر بویژه در مورد تحولاتی که در روسیه رخ داد  صدق می‌کند. در این رابطه فرضیه من این است که فاشیسم نوک پیکان ضدانقلاب بین‌المللی را تشکیل می‌دهد. فاشیسم درد و رنج فراوانی ببار آورد و لذا روی تضادهای درونی که در روسیه وجود داشت، نیز اثرگذارد. منظورم عقب‌افتادگی کشور و همین‌طور ساختارهای جاافتاده سیاسی است که در چارچوب دیکتاتوری پرولتاریا وظیفه داشت دشمنان درونی را سرکوب سازد.

پس از ۱۹۴۵ ضدانقلاب با ترکیب نوینی وارد صحنه شد و از ۱۹۴۵ زیر رهبری ایالات متحده قرار گرفت و این بار نیز درد و رنج فراوانی به ویژه برای جهان سوم به ارمغان آورد. آنها می‌خواستند با این کار از گسترش کمونیسم ممانعت بعمل آورند.

 

چگونه می‌توان توضیح داد که فاشیسم درست در کشوری رشد کرد که تا چند سال پیش از آن یک وضعیت انقلابی در آن حاکم بود؟ ۱۹۱۸/۱۹۱۹ چیزی نمانده بود که طبقه کارگر آلمان سیستم شورائی را برقرار سازد.
شکست انقلاب در سال ۱۹۱۸ مانند قرارداد ورسای پس از جنگ اول جهانی به پیش‌درآمد فاشیسم تعلق دارد.  زیرا که یکی از دلایل صعود و خشونت فاشیسم همواره قدرت نیروهای انقلابی در کشورهای مربوطه است. در کنار اتحادجماهیر شوروی، آلمان کشوری با پرقدرت‌ترین جنبش کارگری در اروپا بود. حزب کمونیست هم در جمهوری وایمار بقدرتی رسید که به استثنای حزب کمونیست اتحاد شوروی هیچ حزب دیگری به آن دست نیافت. به همین دلیل هم واکنش مقابل بسیار پرقدرت بود.
پس به نظر شما تاریخ قرن ۲۰ را می‌توان مبارزه بین انقلاب و ضد انقلاب  تعریف کرد؟
آری، در این رابطه با تاریخ شناس فقید انگلیسی، «اریک هوبسباوم» هم‌عقیده‌ام. او در کتاب خود دوران افراط ‌ها می‌نویسد که انقلاب روسیه یکی از آن وقایعی بود که قرن ۲۰ را بیش از همه تحت تاثیر قرار داد. بدنبال آن جنبش‌های آزادی‌بخش ضدامپریالیستی و ضداستعماری فعال شد که پس از ۱۹۴۵ به اوج خود رسید. همزمان با آن رقابت سیستم‌ها در مقابل «سوسیالیسم واقعاً موجود» به سوسیال‌دمکراسی در غرب امکان داد در رابطه با دولت اجتماعی و دمکراسی به دستاوردهائی نائل گردد. پس از تلاشی اتحاد شوروی  تجربه کردیم که چگونه آزادی عمل برای این دستاوردها محدود گردید.
با سرکوب اتحاد شوروی ضدانقلاب وسیعاً غالب شد. آیا دینامیک بین انقلاب و دشمنانش قرن ۲۱ را نیز   تحت تاثیر قرار خواهد داد؟
اگر جنبش‌های توده‌ای بتواند تغییر مناسبات مالکیت را طلب و تحمیل کند این‌طور خواهد شد. ولی پیامدهای شکست هنوز عمل می‌کند و اکنون در وضعیتی قرار داریم که از یک طرف تضادهای درونی سیستم سرمایه داری رشد پیدا می‌کند ولی از طرف دیگر نیروهای چپ ضعیف است. به نظر من وظیفه مارکسیست‌ها امروز باید این باشد که در درگیری‌ها و مناقشات اجتماعی، بخش‌های مربوطه زحمتکشان را مجاب کند که تغییر مناسبات موجود قدرت لازم و ضروری است.