اخبار ایران و جهان

پرسش و پاسخ های قابل بحث – بخش چهارم

umwelt_veschmutzung_welt

یونس پارسا بناب

در آمد

پرسش پنجم : برنامه جهانی راس نظام جهانی سرمایه ( گلوبالیزاسیون » دکترین مونرو » ) در چه زمانی از سوی طبقه حاکمه آمریکا تعبیه و تنظیم گشت و اهداف آنی و آتی آن در حال حاضر کدامین هستند ؟

پاسخ:

– برنامه جهانی طبقه حاکمه آمریکا ( جهانی ساختن دکترین مونرو ) صرفا در زمان  ریاست جمهوری جورج بوش پسر و حامیان نومحافظه کارش که بعد از انتخابات مرموز و شبه کودتای قضائی سال 2001 زمام امور را در کاخ سفید بدست گرفتند ، تعبیه و تنظیم نگشت . پیشینه شکلگیری این برنامه و پیشبرد آن که امروز هارتر و جنایت بارتر از دوره های گذشته در اکناف جهان از طریق جنگ های مرئی و نامرئی ساخت راس نظام آمریکا پیاده می گردد ، به سال های بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم ( 1949 – 1945 ) می رسد .

این پروژه جهانی از اوان موجودیت اش یک نقش تعیین کننده به بُعد نظامی آمریکا ( که در آن زمان موقعیت هژمونیکی در جهان کسب کرده بود ) ، قائل گشت . بر این اساس طبقه حاکمه آمریکا با پیشبرد یک استراتژی جهانی نظامی کلیه کره خاکی را به مناطق مهم ژئوپولتیکی تقسیم کرده و کنترل هر یک از آن مناطق را در اختیار فرماندهان نظامی آمریکا ، قرار داد . هدف آمریکا از تنظیم و اعمال این پروژه جهانی فقط تحدید و محاصره شوروی و چین نبود ، بلکه هدف نهائی تسخیر و کنترل نظامی کلیه کره خاکی از سوی آمریکای بلامنازع بود . به عبارت دیگر ، آمریکا با پیاده ساختن سیاست » جهانی ساختن دکترین مونرو ( تبدیل مناطق ژئوپولتیکی – سوق الجیشی جهان به حیاط های خلوت آمریکا ) خواست که سیاست جهانی خود را تحت نام » منافع ملی آمریکا » ( به واژه امروز » اجماع واشنگتن » ) بر شرکا و متحدین دیکته کرد ه و سپس با تحدید و محاصره شوروی و چین تسلط نظامی خود را بر جهان تنظیم سازد . نکته اصلی این پروژه بر آن است که منافع ملی آمریکا مافوق منافع ملی تمامی کشورهای جهان ( منجمله منافع ملی دیگر کشورهای امپریالیستی ) است .

– ولی بررسی وقایع سیاسی جهان در بحبوحه آغاز دوره جنگ سرد منجمله عکس العمل خلق ها و دولت های جهان در مقابل پروژه جهانی آمریکا نشان می دهد که در آن دوره  طبقه حاکمه آمریکا در مقابل این عکس العمل ها پیاده ساختن پروژه جهانی سازی » دکترین مونرو » را به تعویق انداخت . نگارنده در نوشتارهای پیشین به تفصیل به تجزیه و تحلیل این عکس العمل ها و مقاومت ها در مقابله با جهانی سازی دکترین مونروی آمریکا پرداخته است . در اینجا برای تسهیل این پاسخ ، به طور اجمالی به اهم این مقاومت ها اشاره می شود :

1 – عروج اتحاد جماهیر شوروی به مقام یک ابرقدرت جهانی در طول دوره جنگ سرد

2 – عروج چارلز دوگل و گلیسم در فرانسه: چالش طلبیدن آمریکا در پیاده ساختن سیاست آتلانتیسم ( ایجاد اتحادیه اروپای وابسته به آمریکا ) .

3 – فراز امواج جنبش های رهائیبخش در جهت استقلال از یوغ استعمار کهن در آسیا و آفریقا در دوره کنفرانس باندونگ و جنبش کشورهای غیر متعهد در سال های 1975-1955, برخورداری آنان از حمایت های همه جانبه شوروی ، چین ، آلبانی ، یوگسلاوی و کوبا .

4 – فراز امواج جنبش های اصیل کارگری در اروپای غربی آتلانتیک بویژه در سوئد ، فرانسه ، ایتالیا ، آلمان و… و حمایت آنها از جنبش های رهائیبخش کشورهای جهان سوم .

5 – ظهور و رشد چین توده ای در صحنه بین المللی و ایفای یک نقش مهم به عنوان پلی مستحکم بین جنبش های رهائیبخش ملی در آسیا و آفریقا و جنبش های کارگری در اروپای غربی ( رجوع کنید به فیلم لاشینواز چینی به کارگردانی ژان لوک گودار محصول سینمای 1971 فرانسه ) .

– در پرتو این شرایط نیروهای امپریالیستی ( بویژه آمریکای هژمونیست ) نه تنها مجبور به عقب نشینی موقتی گشته و تعبیه و تنظیم برنامه جهانی سازی دکترین مونرو را به تعویق انداختند بلکه به دادن حتی امتیازات نیز تن دادند . با عطف به گذشته و در یک منظر تاریخی به روشنی می توان دید که در دهه های 60 و 70 قرن بیستم سیاست جهانی آمریکا بر اساس پذیرش » همزیستی مسالمت آمیز » با کشورهای واقع در » بلوک شرق » بویژه شوروی و چین که تحت کنترل نظام جهانی سرمایه نبودند ، از یک سو و پذیرش شرکت و درگیری کشورهای متنوع و متعدد آفریقا و آسیا در نهادهای بین المللی متعلق به نظام جهانی سرمایه ، از سوی دیگر منجر به شکلگیری و رشد شکل جدیدی از امپریالیسم سه سره گشت .

– بدون تردید ورود پروسه جهانی گرائی ( گلوبالیزاسیون ) به فاز جدیدش ( گسترش بازار آزاد نئولیبرالی ) در سال های آغازین دهه 1980 پایه های امپریالیسم سه سره و در راس آن آمریکا را در سطح جهانی تقویت ساخت . ولی آن عواملی که در تقویت و قدرقدرتی امپریالیسم سه سره ( آمریکا ، اتحادیه اروپا و ژاپن ) نقش های اساسی بویژه در دهه های 80 و 90 قرن بیستم ایفاء کردند همانا اخته گشتن جنبش های اصیل سوسیال دموکراتیک کارگری در اروپای غربی ، فرود و اضمحلال دولت های جهان سومی منبعث از جنبش های رهائیبخش ملی و مهم تر از همه فروپاشی و تجزیه کشور شوروی و تبدیل چین توده ای به یک کشور سرمایه داری بودند که نگارنده در گذشته به تفسیر به علل اساسی شکست و سقوط این چالش ها و ستون های مقاومت پرداخته است . در واقع بعد از شکست و نابودی این چالشگران و ستون های مقاومت در دوره 1991 -1975 بود که راس امپریالیسم سه سره آمریکا ترغیب گشته و پروژه جهانی خود ( جهانی ساختن دکترین مونرو ) را در اکناف جهان با تمرکز و تاکید در خاورمیانه بزرگ و بقول نومحافظه کاران خاورمیانه جدید در سال های آغازین قرن بیست و یکم پیاده ساخت .

پرسش ششم : برنامه جهانی راس نظام از طریق کدام محمل های سیاسی و نظامی در اکناف جهان بویژه در خاورمیانه به پیش برده شد ؟

پاسخ :

– شکست و سقوط چالشگران و ستون های مقاومت اجازه داد که پروژه جهانی راس نظام با تمام قدرت از طریق اعمال سیاست های » تلاقی تمدن ها » در آسیا و آفریقا بویژه در خاورمیانه نوین از یک سو و سیاست های » انقلابات رنگین » در اروپای شرقی  از یوگسلاوی 1990 گرفته تا اوکرائین و مقدونیه در اواسط دهه 2010 ، از سوی دیگر به پیش برده شود . بدون تردید این پروژه که از تاریخ شکلگیری اش نزدیک به 26 سال ( از 1991 پایان دوره جنگ سرد تاکنون اواخر 2015 ) می گذرد  پیوسته در خدمت اعضای اصلی امپریالیسم سه سره بوده ولی باید به این نکته اساسی اشاره کرد که در سال های اخیر در پرتو تلاطمات و فعل وانفعالات سیاسی و نظامی بر سر سیاست های راس نظام اختلافاتی بین آمریکا و شرکا در مورد حدود و ثغور گسترش جهانی سازی دکترین مونرو  بروز کرده که نگارنده بعدا به ابعاد و کیفیت این اختلافات خواهد پرداخت . بهر رو بررسی وقایع بزرگ بین المللی از جنگ خلیج فارس در 1991 و جنگ یوگسلاوی در طول دهه 1990 تا جنگ های افعانستان ( 2001 ) و عراق ( 2003 ) و لیبی ( 2009 ) نشان می دهد که اعضای اصلی و مرکزی امپریالیسم سه سره با اعمال اصول بازار آزاد نئولیبرالیسم و گسترش سیاست های خصوصی سازی و » ریاضت کشی » ( البته تحت نام تعادل ساختاری ) تقریبا کلیه کشورهای در بند پیرامونی و نیمه پیرامونی را در عرض 25 سال گذشته بیش از هر زمانی در گذشته مورد هجوم و تاراج قرار داده اند .

– برای رسیدن به هدف نهائی خود ( اعمال سلطه بلامنازع نظامی در کره خاکی ) راس نظام تلاش می کند که با جهانی سازی دکترین مونرو ( تبدیل حداقل 9 منطقه استراتژیکی – ژئوپولتیکی جهان به حیاط خلوت آمریکا ) به کسب سه هدف آنی و کوتاه مدت نایل آید : هدف های کوتاه مدتی که اگر از سوی راس نظام کسب گردند کسب هدف دراز مدت نظام را تضمین و تامین می سازند . این هدف های آنی عبارتند از :

1 – ادامه و تامین وابستگی و عبودیت اعضای اصلی و مرکزی درون امپریالیسم سه سره به قدرقدرتی و سیطره بلامنازع نظامی آمریکا

2 – تضعیف روسیه و تجزیه آن به کشورهای گوناگون به مدل اتحاد جماهیر شوروی و سپس یوگسلاوی در دهه 1990 . طبقه حاکمه روسیه برای مدتی بعد از فرو پاشی و تجزیه شوروی بر این باور و توهم بود که زندگی مسالمت آمیز با نظام جهانی سرمایه ( مثل ژاپن و آلمان و…) بعد از پایان جنگ جهانی دوم ، شرایط را برای ایجاد جهان بهتری برای آنها فراهم خواهد ساخت. یکی از علل این توهم بزرگ این بود که دولتمردان روسیه به کلی فراموش می کردند که علت اصلی حمایت های همه جانبه آمریکا از دشمنان سابق خود ( آلمان و ژاپن ) دقیقا به خاطر این امر بود که با بهبودی و تقویت اقتصادی و نظامی آنها در مقابل چالش های اتحاد جماهیر شوروی ایستادگی کند . جای خوشوقتی است که امروز بعد از گذشت 25 سال از آغاز دوره بعد از پایان جنگ سرد دولتمردان روسیه پوتین از توهم بیرون آمده و بقدر کافی به این امر پی برده اند که تضعیف روسیه و تجزیه آن هدف آنی راس نظام یعنی » تحدید چین » در جهت رسیدن به هدف آتی و درازمدت آمریکا ( تسلط بلامنازع نظامی راس نظام بر کلیه کره خاکی ) است . مضافا پروژه های نظامی چین در اقیانوس آرام بویژه در ارتباط با جزایر واقع در بخش جنوب دریای چین و اعلام دفاع از منافع اقتصادی و تمامیت ارضی خویش در مقابل » عملیات تحریک آمیز » بعضی از همسایگانش ( مثل فیلیپین ) حاکی از آن است که چین نیز مثل روسیه در صدد است که از مواضع مسالمت آمیز خود با آمریکا دست برداشته و در مقابله با سیاست های جهانی گرائی دکترین مونرو  راس نظام در مرزهای چین بویژه در دریای چین ، دست به ایستادگی های حتی دفاعی و نظامی بزند .

  بطور کلی ، تلاطمات نظامی و فعل و انفعالات سیاسی و اجتماعی از کشورهای خاورمیانه بزرگ گرفته تا اوکرائین و دیگر کشورهای اروپای شرقی از یک سو ، تقویت و گسترش سازمان ها ی همبستگی اقتصادی – تجاری ( بریکس ، گروه شانگهای ، سازمان یورو-آسیا = جاده نوین ابریشم ) به موازات حرکت های اعتراض آمیز حتی بعضی از رهبران دولت های درون اتحادیه اروپا نسبت به سیاست های نظامی آمریکا در اوکرائین و خاورمیانه از سوی دیگر ، نشان بر این امر هستند که احتمال ایجاد جهانی چند قطبی بیش از هر زمانی در 25 سال گذشته متحمل تر گشته است .

سه نکته قابل توجه در مورد احتمال

بروز جهان چند قطبی

– بدون تردید جهان در 25 سال گذشته یک جهان تک قطبی نظامی بوده و هنوز هم هست . اما در عین حال ما شاهد بعضی مخالفت ها و تلاقی ها بین راس نظام و شرکا درون امپریالیسم سه سره بویژه بر سر نظامی گیی  ماجراجویانه آمریکا در سوریه ، یمن ، اوکرائین هستیم . آیا این تلاقی ها و اختلافات موقتی و محدود مانده و یا ادامه یافته و نقش و مقام آمریکای هژمونیک را بطور جدی ( البته با کمک و حمایت چین و روسیه و دیگر کشورهای نوظهور و در حال عروج ) به زیر سئوال خواهند کشید ؟ در پاسخ به این پرسش توجه خوانندگان را به سه نکته اساسی زیرین جلب می کنم :

1 – تا فروپاشی و تجزیه شوروی ( پایان دوره جنگ سرد ) در جهان چند قطبی ما ، کمپانی های چند ملیتی عموما تلاقی ها و نبردهای رقابت آمیز خود را بر سر تسخیر بازارهای ملی در سطح کشوری به پیش می بردند . ولی امروز در دوره های بعد از پایان جنگ سرد و گسترش بازار آزاد نئولیبرالیسم ( فاز جهانی گرائی سرمایه ) تلاقی ها رقابتی بین کپانی های چند ملیتی به تلاقی ها بین » فراملی های » معدود عمومی تر ، مالی تر و جهانی تر شده ( انحصارات پنجگانه ) بر سر تسخیر بازاری به بزرگی این جهان تبدیل گشته و امپریالیسم در شکل و شمایل کنونی اش ( امپریالیسم سه سره دسته جمعی ) نیز معلول این تحویل و تحول در ساختار نظام جهانی سرمایه در 25 سال گذشته ( از 1991 تا کنون 2015 ) می باشد .

2 – هنوز هم سال ها پس از بر ملا شدن بحران ساختاری نظام جهانی سرمایه و علنی گشتن علائم روشن فرتوتی ، کهولت و بی ربطی موقعیت هژمونیکی راس نظام ، یک گفتمان جاری در میان پست – مدرنیست ها ، طرفداران تئوری تلاقی تمدن ها و صاحبان رسانه های گروهی فرمانبر بر آن است که راس نظام مثل دوران گذشته نه تنها در گستره نظامی بلکه در گستره های اقتصادی ، فرهنگی ، دیپلماسی و… نیز از موهبت قدرقدرتی و برتری جهانی برخوردار است . نگارنده بر عکس حامیان این گفتمان بر این عقیده است که راس نظام بویژه در دو دهه اخیر تنها از طریق توسل به وسایل و حربه های امنیتی – اطلاعاتی به اضافه تولید تسلیحات کشتار جمعی توانسته از مزیت نسبی و قیاسی در بازارهای جهان برخوردار گردد. واقعیت این است که امروز مزیت نسبی و برتری قیاسی مطلقا و تنها از بخش تولید تسلیحات کشتار دسته جمعی می تواند برآورد گردد زیرا این بخش عموما خارج از قوانین حاکم بر بازار عمل کرده و از حمایت اولیگارشی حاکم بهره مند است . به عبارت دیگر راس نظام در همان زمانی که قوانین حاکم بر بازار آزاد نئولیبرالیسم را در سراسر جهان منجمله بر شرکا و متحدینش اعمال می کند خودش آن قوانین را روزانه زیر پا می گذارد .

3 – با اینکه آمریکا و شرکای متحدش در چهارچوب امپریالیسم دسته جمعی سه سره دارای منافع مشترک در مدیریت جهانی بویژه در تاراج منابع طبیعی و استثمار نیروهای کار در 25 سال گذشته بوده و هنوز هم هستند . ولی روند اوضاع رو به رشد در جهان پراز تلاطم نشان می دهد که تلاقی های بالقوه جدی بین راس نظام و شرکا ( آلمان و فرانسه و…) بر سر ادامه سیاست های ماجراجویانه نظامی آمریکا در خاورمیانه بزرگ و » اروپای نوین » ( اوکرائین ، لهستان و… ) در سال های اخیر از 2011 تاکنون 2015 بروز کرده و رشد یافته اند که حائز اهمیت می باشند . به نظر این نگارنده احتمال پیشرفت محور یورو-آسیا ( که نقدا به عنوان یک کابوس وحشتناک خواب را بر صاحبان انحصارات پنجگانه و اولیگارشی فرمانبر راس نظام حرام ساخته است ) بیش از هر زمانی در 25 سال گذشته دوره بعد از جنگ سرد به یک واقعیت عینی تبدیل گشته است .

نتیجه اینکه

– همکاری ها و تبانی ها به موازات رقابت ها و تلاقی ها بین شرکای درون امپریالیسم سه سره برسر کنترل جنوب – تاراج منابع طبیعی و ابر استثمار نیروهای کار و زحمت خلق های درون جنوب – را می توان از زوایا و ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار داد. نگارنده در این جمع بندی به سه نکته مهم اشاره می کند که فوق العاده حائز اهمیت هستند .

1– نظام جهانی سرمایه داری ( امپریالیسم سه سره دسته جمعی ) به هیچ وجه و نوعی کمتر از اجدادش (امپریالیسم متکثر و چند گانه دوره های پیش از آغاز دوره بعد از پایان جنگ سرد ) ضد کارگر ، ضد دیگر زحمتکشان و ضد خلق های کشورهای دربند پیرامونی جنوب ، نیست . بلکه در واقعیت در دوره قدرقدرتی نظام سه سره امپریالیسم ، جهانیان برخلاف ادعاهای بخشی از پست – مدرنیست ها بیش از پیش مورد هجوم و تاراج کشورهای مسلط مرکز ( جی 7 ) قرار گرفته و بیش از 10 کشور در مناطق پیرامونی و نیمه پیرامونی جهان به ملت – دولت های درمانده تبدیل گشته و قربانی سیاست های » تلاقی تمدن ها » و » انقلابات مخملی و رنگین » راس نظام قرار گرفته اند .

2– بررسی تاریخ سرمایه داری در پانصد سال گذشته نشان می دهد که حرکت سرمایه پیوسته جهانی گرا بوده و این روند در عصر سرمایه داری انحصاری ( از 1880 به این سو ) بوسیله پدیده امپریالیسم در شکل و شمایل گوناگون ، تشدید و تعمیق یافته است . شکل و شمایل امپریالیسم در فاز فعلی گلوبالیزاسیون ( بازار آزاد نئولیبرالی ) همانا امپریالیسم دسته جمعی سه سره است که توسط حامیان نظام و رسانه های جاری فرمانبر به نام کشورهای چی 7 نامیده می شوند

3

امپریالیسم سه سره که بعد از پایان دوره جنگ سرد و فروپاشی و تجزیه شوروی قوی تر و هارتر گشت با اشاعه تلاقی تمدن ها و انقلابات مخملی تلاش کرد که با پیاده ساختن جهانی سازی دکترین مونرو مناطق ژئو استراتژیکی و ژئوپولتیکی جهان را به حیاط های خلوت راس نظام تبدیل سازد . خاورمیانه بزرگ ( شامل کشورهای جنوب غربی آسیا ، جمهوری های قفقاز و آسیای مرکزی به اضافه کشورهای شمال آفریقا ) از موقعیت ویژه و مهم ژئوپولتیکی – استراتژیکی در محاسبات حامیان و معماران جهانی سازی دکترین مونرو برخوردار است . منطقه ای که مضون اصلی پرسش و پاسخ هفتم را در شماره بعدی این نشریه ، تشکیل می دهد .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: