اخبار ایران و جهان

ماسیس هم رفت . . .

massis

ماسیس هم رفت . . .

سرژ آراکلی

13 march 2017

 

  گویا دیگر این روزها دارد کار من به یاد بود و خاطره نویسی از رفقا و دوستان عزیزی منحصر می شود که داریم پشت سرهم از دست می دهیم!

خبر اندوهبار بود و باور نکردنی، و یاد آورد انبوهی از خاطرت. از شوخی ها و خنده های فراوان . . . از سفر ها و همراهی های بسیار. در بهارسال 1354 هنگامی که مرا از بند 2-3 زندان قصر به زندان شماره 4 قصر منتقل کردند، یکی که بدیدن من آمد و با زبان ارمنی خود را معرفی کرد؛ ماسیس بود. از آن پس اغلب غروب ها من و ماسیس دور حیاط سه گوش معروف زندان قصر با هم قدرم میزدیم و گپ و گفتمان تمامی نداشت. در میانه ی صحبتها و گفتگوهای جدی، من همیشه گریز هایی از شوخی و طنز را  چاشنی حرفها میکردم و غش غش خنده ی ماسیس بلند میشد و چشمان پف دارش در پس پلک هایش ناپدید می گشت. ماسیس از دستگیر شدگان 1351و نسبت به من جزو قدیمی ها و معتمدان زندان بحساب می آمد بویژه که در ارتباط با یکی از مبارزان برجسته ی سازمان چریک های فدایی خلق (مهدی فضیلت کلام ) دستگیر شده بود. این اعتماد را اما بسختی بدست آورده بود. برایم تعریف کرده بود که در ابتدای دستگیری اش و هنگامی که بهمراه عده ی دیگری از زندانیان در کمیته ی مشترک ساواک اسیر بود، شاید به جهت کنجکاوی هایی که بخرج داده بود، مورد اتهام و بی اعتمادی و بایکوت دیگران قرار گرفته و مدتی را با فشار مضاعف و درد سنگین اتهام و بی اعتمادی در میان کسانی که دوست و رفیقشان می داشت سر کرده و در نهایت بغضش ترکیده و اتهاماتش را با اشک های جاری از چشمانش شسته و پاک و مبرا گشته بود. این روال البته در آن سالها در زندان سیاسی بویژه تا اواخر سال 1352 بسیارمعمول بود و فرد زندانی باید بسیار در گفتار و کردار و ارتباط با دیگران مراقب می بود. کسانی بودند که همین اتهامات اغلب بی پایه و پلیسی مآبانه؛ روانشان را مختل و حتی برخی را بدامن پلیس و ساواک انداخته بود. در حالی که کسانی چون مسعود بطحایی که خود یکی از سردمداران این نوع اتهام زنندگان بود و خود را در راس چپ ترین های زندان جا زده بود، عامل و کارگزار ساواک بود و کسی نمی دانست. چندی بعد یکهفته ای مانده به پایان حکم دادگاه نظامیِ سه سال زندانِ ماسیس، او را هم مانند دیگر زندانیان سیاسی آن سال ها برای مدت نامعلومی به زندان اوین منتقل کردند[1]. یکسال بعد که مرا هم بهمان روال از زندان قصر به اوین منتقل کردند، بار دیگر با ماسیس و بسیاری دیگر از رفقایی که چه از زندان قصر و چه زندان های دیگر به اوین آورده شده بودند همبند شدیم. از ماسیس تا ابوالفضل قزل ایاق ، از عزت مصلی نژاد تا فرخ نگهدار، و از عباس فضیلت کلام تا ژورا هامبارچیان[2] و بسیارانی دیگر . . .

بعد از ظهور جیمی کارتر در آمریکا و شعار حقوق بشر وی نخستین کسانی که از زندانیان سیاسی ایران آزاد شدند، همان زندانیان اوین معروف به ملی کشان؛ یعنی ما بودیم. و این روند از اسفند 1355 آغاز شد و ادامه یافت. بعد از آزادی از زندان روابط من و ماسیس همچنان ادامه یافت و به روابط خانوادگی هم پیوند خورد. من و او سلیقه ی مشترکی داشتیم در موسیقی کلاسیک و در معرفی ابعاد مختلف آن به یکدیگر و سلیقه های متفاوتی در برخی دیگر از مسایل، بویژه مسایل سیاسی. او نخست با فدایی ها و بعد با راه کارگر و بعد تر فکر می کنم با جریانات دیگر دمخور شده بود. من اما از همان ابتدا و حتی در زندان نیز حسابم را از این جریانات جدا کرده بودم و به راهی دیگر می رفتم، که آن راه نیز در نهایت به سرنوشت دیگران منتهی شد! ماسیس بعد از زندان زودتر از من ازدواج کرد، روزی قبل از ازدواجی که در پیش داشت با من گفته و نا گفته به مشورت پرداخت، من هم بالای منبر رفته و مدتی اندر جوانب آن داد سخن دادم، بسرعت اما دریافتم که او تنها به نوعی تائید مرا می خواهد و باقی فقط حرف است و باد هوا! پا پس کشیدم و همین را بهش گفتم. خنده ای کرد و چیزی نگفت من اما از تائید یا تکذیب ازدواجی که در پیش داشت خود داری کردم. و او اندکی بعد ازدواج کرد. اگر درست بخاطر داشته باشم؛ همسرش یکی از بستگان ارسلان پوریا بود و دانشجوی پزشکی. خیلی زود اما گلایه های ماسیس شروع شد، از ناهماهنگی هایی که شاید در همه ی ازدواج ها بوده و هست، ماسیس اما در همه روابط سختگیر بود و جدی و موشکاف! چند سال بعد در امریکا با داشتن دو فرزند دختری که نام او را به همراه داشتند از همسرش جدا شد. در آنجا اما توانسته بود مهارت های خود را در ساختمان سازی به ثبت برساند و مدرک بگیرد. و زندگی متوسطی را راه ببرد.

بیاد دارم شهریور سال 1357 بود و بحبوحه تظاهرات انقلاب و انقلابی نمایان. من در 46 متری نارمک هنوز مجرد بودم و وبال پدرو مادر. ماسیس آمده بود و می گفت بریم دماوند! من که هم کمی ناخوش بودم و هم بسیار گرفتار گفتم که نمی توانم. اما او ول کن نبود و نشسته بود تا قول مرا بگیرد و بالاخره آخرین تیر ترکشش را رها کرد که، به یک گروه 20 نفره از بچه های سیاسی عمدتاً از چریک های فدایی خلق ایران، قول داده و قرار گذاشته که ببردشان به قله دماوند. و روی من که تجربه ی صعود قبلی به قله را دارم[3]، حساب کرده است. و من لجبازی میکردم که ، چرا قبلش با من چِک نکردی؟ در نهایت اما او برنده شد و مرا راضی کرد که راهی شوم و تا هر جایی که ناخوشی ام  اجازه داد، همراهشان باشم. دو سه روزی بیشتر وقت نبود و من در این فاصله گرفتاری هایم را جابجا کردم و با وجود ناخوشی همراهشان شدم. از آن گروه بیست نفره تنها سه نفردر روز 17 شهریور 1357 به قله دماوند رسیدیم.  یحیی (نام فامیلش در خاطرم نیست) ، عباس خلیلی و من. بسیاری از همرهان آن گروه اما دو سه سالی بعد بوسیله رژیم اسلامی اعدام شدند.

در همین زمان بود که پناهندگی و تبعید و مهاجرت بزرگ آغاز و میلیونها تن از فرزندان این سرزمین در سراسر دنیا بدنبال ماواء و مآمنی آواره شدند. ماسیس ابتدا به ایتالیا و اندکی بعد به آمریکا رفت و بعد از چندی من هم همراه همسر و فرزندم به استرالیا پرتاب شدیم. و در حدود بیست سالی بیخبر ازهم تا این که از برکت فنآوری نوین بار دیگر ارتباطمان برقرار شد. و با دیدن چهره یکدیگر در صفحه کامپیوتر دریافتیم که زمانه با ماها چه ها کرده است. از آن پس هر از گاه در تماس بودیم وساعت ها در گپ و گفت. او از نگاه سیاسی، دیگرنه بر گذشته ارجی میداشت و نه بر آینده امیدی؛ گذشته را سراسر خطا و آینده را تیره و موهوم می دید. من اما یاد آورش می شدم که دستکم ما به فراخوان تاریخ پاسخ گفتیم و خوی عدالت جوی ما، راهنمای حرکتمان بود، درست و نادرست راه برکنار. این گفته در او شعله ای را که رو به خاموشی داشت برافروخته می کرد، امید بر آینده اما همچنان خاموش و موهوم باقی میماند. جنبش » رای من کو» در سال 1388 گویا جرقه ای از امید در دلش زده بود، با من تماس گرفت و نظرم را پرسید. من گفتم اگر این حرکت تداوم یابد و با طبقات پائین جامعه پیوند بخورد می شود امیدی به گشایش داشت وگر نه خاموش خواهد شد و راه به جایی نخواهد برد. با همه ی طنزها و شوخی ها یی که در تماس های کامپیوتری با او میکردم، اندوه و افسردگی مرا از بی همزبانی در این سر دنیا دریافته بود و سعی میکرد مرا به امریکا بکشاند. و بیکاری مرا بهانه میکرد و می گفت من هم احتیاج به تو دارم ، بیا اینجا باهم این کار ساختمان سازی و غیره را راه ببریم. من هم بشوخی می گفتم من از رئیس جمهور های شما می ترسم. همه قاتل بالفطره اند. سال 2011 برای دیدار با زندانیا ن سیاسی دهه پنجاه که در آلمان قرار تجمع دو سه روزه ای را سازمان داده بودند به اروپا رفت، من هم قبلاً گفته بودم میایم اما نتوانستم. سفر به اروپا و دیدارش با همزنجیران سابقش هیچ نوید ی برایش در بر نداشت و هیچ امیدی را در دلش زنده نکرد.

یکی دوسال پیش اما واقعه ای ناگوار و ناخواسته فاصله بین من و ماسیس انداخت و ارتباطمان قطع شد. تا این که دوسه هفته پیش دوستی عزیز خبر بیماری او را به من داد، و من ناموفق از تماس های متوالی برای جویا شدن از چگونگی بیماری اش ناگهان  دیروز خبر درگذشتتش را شنیدم و مبهوت ماندم. و متاسف از این که نشد برای آخرین بار مرگ را به سخره بگیریم و بخندیم .

یاد و خاطره دوستی اش گرامی .

 

 

خون گرم و جوشانت

در رگ هایت منجمد می شود

و قلب مهربانت از جنبش باز می ماند!

چراغ خاموش می شود و تو

قطع می شوی از حیات . . .

از بودن و زیست و زندگی . . .

و مرگ در می رسد  . . .!

 

[1]  –  از اواسط سال 1352 اراده رژیم شاهنشاهی بر این قرار گرفته بود که زندانیان سیاسی را بعد اتمام دوره محکومیت رسمی دادگاه های   نظامی آزاد نکنند و برای مدت نامعلومی به زندان اوین روانه کنند. این بخش از اسارت را زندانیان «ملی کشی» نام نهاده بودند.

[2]  – ژورا هامبارچیان یکی دیگر از ارمنی های زندان بود از گروه «ساکا» که او را از زندان مشهد به اوین منتقل کرده بودند.

[3]  – من یکبار نیز در سال 1351 به قله ی دماوند صعود کرده بودم.

telegram_majaleh
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: