گوناگون, سرتیتر

«ارمغان»- چند شعر از: زهره مهرجو


«ارمغان»
چند شعر از: زهره مهرجو
۱۲ مارس ۲۰۱۷
 
 
 
«حسرت پرواز»
 
پرندۀ کوچک
زیبا و چابک ..
خو کرده به گذر تند لحظه ها،
شاهد بیداریِ گلها، در سپیده دمان
 
پرندۀ کوچک
مونس ستارگان تنها
در نشانه های نخستینِ شب …
جویندۀ خورشید فرداها!
 
زیبایی صوری ات
گواهی ناچیز، از وجودی ژرف و
عشقی بی انتها ..
 
لختی پایین آی
این ایوان گرفته را
به فروغ خود، آذین کن! …
 
شاید، اعتماد تو
فصلی نو در رؤیاها …
سرآغاز ماجرای پرواز من گردد.
 
 
«آبی»
 
آبی، آبی ..
آبی ست آسمان!
زلالیِ بیکرانه
چشم اندازی، برای نگاهی تازه
سبکبالی پرواز …
به نهایت زیبایی؛
گوش سپردن به سکوت محض …
فرازی به بی انتها
بازگشتی به اعماق …
و به حقیقت خویش، دست یافتن.
 
*   *   *
آبی ..
آبی ست دریا!
با امواج و با کرانه هایش،
در آرامش …
و در طوفان هایش؛
آینه ای وسیع و ژرف
برای خورشید تابان،
نمایشی بی مانند
از موسیقی باد و
رقص ماهیان جسور …
مسیری گاه هموار
گاه پرتلاطم
برای رهنوردان افق بی انتها؛
دلسپردگان آزادی
و  پرواز …!
 
*   *   *
آبی ست .. نگاه تو؛
که دریاها و آسمان را
با هم، در خود جای می دهد …
با قایق ها
و پرندگانش،
مأمنی برای نگاه تردیدوار
و قلب بی پناه من؛
هنگامی که همه چیز …
کوچک و بی ثبات می نماید،
 
دائم در تکاپو …
امید دهنده
نیروبخش!
 
 
«عشق»
 
عشق
دیدار نخستینِ نسیم و گل سرخ،
حس خوب زنده بودن
تجربۀ بکر پرواز،
ظهور ماه …
و ستاره، در شب ها!
 
عشق
تابش آفتاب زندگی
بر آسمان قلب ها،
بیداریِ وجود
در حسی تازه …
چون کششی عمیق
به دگرگونگی، انکار عادت ها؛
دل سپردن به طوفان ها!
 
عشق
یگانگی و ستیز اضداد
کشف فاصله ها در وحدت …
و در جدایی، پیوندها
در جدال با غیر؛ معنا گرفتن
تکامل یافتن …
 
همچون گلها
عمر.. در ریشه داشتن،
پژمردن و
باز، رستن ها!
 
 
«تدارک بهار»
 
دست در دست هم…
زمستان می گذرد،
برف در حضور نور
ذره ذره آب می شود.
 
از هر سویی
یاران به پیش می آیند ..
عشق خورشید در قلب هاشان
شعله برمی کشد
چون چراغِ دست هاشان؛
زمین در پی گام هایشان
پر از نشانه می شود…
 
در دوردست ها
ستاره ها پدیدار می شوند،
آسمان غرق در نور …
فراخ تر می شود؛
بازگشت تاریکی
شرح محال می شود.
 
زمین، مسحورِ شگفتی ها ..
آمادۀ فصل بهار می شود!
 
 
«هم آوا»
 
ای دریای آرمیده
برخیز ..!
آغاز کن سرود امواج خویش –
جمله در جمله
بند با بند…
همگام با شعاع های روشن آفتاب
با دستان خالق نور و باد
جاری تا افق
به سوی سرنوشت …
در آنسوی مرزهای فراخ!
 
*  *  *
تا سرانجام
صلح و برابری
چشم انتظاریِ زمین را
پایانی فرخنده گردد –
بدانسان که بهار …
بهار پرشکوه،
از پی زمستانی سخت
و بی امان.
 
 
«طلوع»
 
قطره های کوچک آب
به دریا می پیوندند،
ذرات نور
به بینهایت …
 
و ما
روزی یکدیگر را
باز خواهیم یافت …
 
انسان ها
صفوف بیشمار کار
زنجیره بی انتهای رنج …
 
صداها
از درون …
از اعماقِ قلب ها، اندیشه ها
بسان امواجی، بر خواهند خاست …
و مصمٌمانه
در جنبشی شکوهمند و بی وقفه
بسوی افق
پیش خواهند راند؛
 
و پس از عبور از خطرهای بسیار
بر ساحل
فرو خواهند نشست.
 
*  *  *
 
آنگاه
گویی چراغ خورشید..
برای نخستین بار
در آسمان، افروخته!
رودخانه ها با دریاها
و دریاها با اقیانوس ها
یکی شده اند؛
مفهوم «پیوند» در همه چیز
تجلٌی یافته …
و حیات
رو به سوی جاودانگی ست.
 
*  *  *
 
آسمان، از پی انتظاری دراز
در تابشی گلگون
محزون و تنگ تر می نماید، اینک ..
 
همانگونه که ابرها
پیش از بارش.. تیره تر،
همانگونه که قلب ها
پیش از دیدار ..
بی تاب تر!
 
 
«ارمغان»
 
تا کِی
بنشینم به گوشه ای
در غم و اندوه …
خلوتی کنم، با زخم هایم
با ضعف ها و پشیمانی هایم؟ …
شِکوه کنم از سرنوشت خویش
که اگر.. سهل تر بود راه گذشته ام،
مهیٌا می گشت اگر همه چیز
برای مواجهه با حوادث زندگی ام،
چنین می گشت اگر.. یا آنچنان؛
انسانی والا می گشتم …
می نوشتم، می آفریدم
تغییر می دادم ..
راهی نیک در پیش می گرفتم؛
بی گمان در راه خویش
ثابت می ماندم!
 
*  *  *
بیا یک بار هم که شده
این «لحظه» را
دریاب!
اگر می خواهی بیاموزی
یا چیزی خلق کنی
ز آنروست که به آن نیازمندی …
و هزاران گوهر ناشناخته
در وجود توست،
آنها را بجوی و پیدا کن!
 
بگذار اندیشه هایت  
احساسات و رؤیاهایت
چون امواج دریاها
جریان یابند …
و پی در پی تو را با خویش
به سفرهای دور برند …
 
*  *  *
بگذار وجودت
بدین سان رها شود
و اینگونه خویشتن را
به سرزمین های ناشناخته سپار …
 
تا به هنگام بازگشت
بتوانی با خود
چیزهای تازه ارمغان آوری!