اخبار ایران و جهان

نظام جهانی امپریالیستی – جان بلامی فوستر

john_belamyfosr

جان بلامی فوستر

برگردان: مرتضی محیط

(به مناسبت پنجاهمین سال انتشار کتاب «اقتصاد سیاسی رشد» نوشته پل باران)

چرا پیشرفت در کشورهای جهان سوم یا خیلی آهسته بوده و یا بکلی وجود نداشته است؟

یک حلقه معیوب در فرآیند ظهور سرمایه‌داری

مفهوم نظام جهانی امپیریالیستی با درک غالب امروزی آن یعنی بهره‌کشی شدید اقتصادی از کشورهای محیطی توسط کشورهای مرکزی که موجب ایجاد شکاف هرچه وسیع‌تر و فزاینده میان کشورهای ثروتمند و فقیر شده است، در نقد کلاسیک مارکسیستی از سرمایه‌داری عموماً وجود نداشت. آغاز پیدایش این دیدگاه در واقع برمی‌گردد به دهه‌ی ۱۹۵۰ بویژه به ۵۰ سال پیش با انتشار کتاب «اقتصاد سیاسی رشد» نوشته پل باران (1)

این اثر به برانگیختن تدوین نظریه مارکسیستی نظام جهانی و وابستگی کمک فراوان کرد. خدمت اصلی پل باران در این راه، کمک به نشان دادن راه جدیدی برای دیدن پدیده امپریالیسم بود. حال پس از گذشت نیم قرن از انتشار این کتاب، مهم این است که از خود بپرسیم: این رویکرد جدید چه بود و چه تفاوتی با برداشت‌های قبلی داشت؟ و چه تغییرات دیگری در درک ما از امپریالیسم لازم است.

برخورد کلاسیک مارکسیستی درباره گسترش سرمایه‌داری در سطح جهانی اغلب بصورت نظریه‌ای ناپخته به شکل مسیری موزون و یک خطی توصیف شده است. منشاء چنین تعبیری از دیدگاه مارکس اغلب برمی‌گردد به جمله معروف او در پیشگفتار چاپ اول «کاپیتال» که در آن مارکس کوشش دارد به خوانندگان آلمانی‌اش توضیح دهد که تحلیل او گرچه پایه در شرایط انگلیس، یعنی پیشرفته‌ترین کشور سرمایه‌داری دارد اما در نهایت در مورد آلمان هم صدق می‌کند. مارکس با نقل قولی از شاعر رومی هوراس می‌نویسد: «داستان درباره تو هم صدق می‌کند. یک کشور از نظر صنعتی پیشرفته‌تر فقط تصویر آینده کشور کم‌تر پیشرفته را نشان می‌دهد» (۲) مارکسیست‌های بین‌الملل دوم و سوم این جمله را به عنوان قانونی جهانشمول در مورد تمام شرایط تاریخی تعبیر کردند.

امّا خود مارکس در زمینه‌های تاریخی دیگر به راه‌های توسعه متفاوتی اشاره می‌کند. او در «کاپیتال» می‌نویسد: «[زیر سیطره سرمایه‌داری صنعتی] تقسیم کار بین‌المللی تازه‌ای بوجود می‌آید که در آن یک بخش از جهان به تولیدکننده محصولات کشاورزی برای بخش دیگر جهان که عمدتاً صنعتی باقی می‌ماند ، تبدیل می‌شود». مارکس در نوشته‌های دهه ۱۸۶۰ خود درباره تحمیل آنچه امروزه آنرا شرایط وابستگی می‌خوانیم، به کشورهائی چون ایرلند و هند بحث می‌کند. در پیشگفتار سال ۱۸۸۲ به چاپ روسی «مانیفست» او، آغاز انقلاب جهانی را از روسیه یعنی کشوری عمدتاً محیطی می‌بیند. در نامه معروف خود به ورا زاسولیچ، مارکس این دیدگاه را طرح می‌کند که انقلاب در کمونهای کشاورزی روسیه ممکن است از مرحله سرمایه‌داری بصورتی جهش‌وار صورت پذیرد. نظریه پردازان مارکسیست بعدی بویژه لنین و لوگزامبورگ در تحلیل‌های خود در مورد امپریالیسم وجود وابستگی و توسعه ناموزون (غیر یک خطی) را توضیح داده‌اند. بطور مثال لنین به امریکای لاتین به عنوان «کشورهای وابسته‌ای که از نظر سیاسی مستقل امّا درواقع از نظر مالی و دیپلماتیک در تار و پود وابستگی گرفتارند» نام می‌برد. امّا پیروان اولیه مارکس اغلب در همان چارچوب «داستان درباره تو هم صدق می‌کند» باقی ماندند. [بعد از جنگ دوم جهانی] وقتی که زنجیرهای استعمار پاره شد تصور بر این بود که مستعمرات قبلی در موقعیتی خواهند بود که بتوانند راه پیشرفت در پیش گیرند.(۳)

نظریه پل باران درباره توسعه نیافتگی

تشخیص اینکه مسئله توسعه مشکلی بسیار بنیانی‌تر دارد ـ یا آنچه امروز «توسعه‌ی توسعه نیافتگی» می‌خوانیم ـ حتی در میان متفکرین سوسیالیست نیز به کندی صورت گرفت. واقعیت این است که کشورهای اروپائی بخش عظیمی از جهان را در قرون اولیه عصر سرمایه‌داری زیر استعمار خود کشاندند. امّا اختلاف پیگیر و سیستماتیک توسعه اقتصادی میان کشورهای پیشرفته و مستعمره، مانند آنچه بعداً ظاهر شد هنوز آشکار نبود. در سال ۱۸۳۰ ـ یعنی در دوران جوانی مارکس، کشورهائی که اکنون «جهان سوم» می‌خوانیم توانائی تولید ۹/۶۰ درصد از فرآورده‌های صنعتی جهان را در دست داشتند. در سال ۱۸۶۰ ـ دهه‌ای که مارکس مشغول نوشتن «کاپیتال» بود ـ این توان تولیدی به ۷/۳۶ درصد کاهش یافته بود. به ۱۹۵۳ که می‌رسیم ـ نزدیک به زمانی که پل باران کتاب «اقتصاد سیاسی رشد» را نوشت ـ این قدرت تولیدی به ۵/۶ درصد تقلیل یافت. سهم چین از تولیدات صنعتی جهان که در سال ۱۸۰۰، ۳/۳۳ درصد بود، در سال ۱۹۰۰ به ۳/۶ درصد، و در سال ۱۹۵۳ به ۳/۲ درصد رسید. همانطور که دیوید کریستین (D. Christian) اشاره می‌کند: «وضع قرن بیستم جهان سوم در سال ۱۷۵۰ هیچ نمی‌توانست قابل تصور باشد [چرا که] در آن موقع کشورهای جهان سوم تقریبا ۷۵% از تولیدات صنعتی جهان را در دست داشتند. به پایان قرن بیستم که می‌رسیم کمتر از ۱۵% تولید جهانی را در دست دارند». (۴)

پس از جنگ جهانی دوم در نتیجه فروپاشی سیستم استعماری، کشورهای جدیدی به سرعت پا به عرصه وجود گذاشتند. دولت‌های سرمایه‌داری اصلی، زیر فشار جنگ سرد لازم دیدند به این کشورهای تازه آزاد شده وعده پیشرفت دهند. پیروزی انقلاب چین در سال ۱۹۴۹، نظام امپریالیستی را با چالش بزرگی مواجه کرد. [از این رو] مشغله‌ی تمام و کمال جدیدی در مورد تئوری‌های اقتصادی توسعه و مدرنیزاسیون سیاسی ـ اجتماعی بوجود آمد تا جانشین بحث‌های گذشته درباره جنبه تمدن بخش استعمار شود.

معروف‌ترین کتاب رایج در زمینه توسعه که در سالهای اول بعد از جنگ به چاپ رسید، کتاب «مراحل رشد اقتصادی» نوشته دبلیو. دبلیو. راستو (W.W. Rastow) بود که عنوان فرعی آن بطور چشمگیری چنین بود: «یک مانیفست غیرکمونیستی». در این کتاب راستو شرح می‌داد که تمام کشورهای جهان ناچارند از پنج مرحله بگذرند: (۱)ـ جامعه سنتی، (۲)ـ مرحله آمادگی برای جهش، (۳)ـ مرحله جهش، (۴)ـ حرکت بسوی بلوغ، و (۵)ـ دوران مصرف در مقیاس وسیع. بدیهی است که در چنین روندی، مرحله تعیین کننده، شرایط آمادگی برای جهش است، مرحله‌ای که در آن بنیادهای فرهنگی و تکنولوژیک انقلاب صنعتی پایه‌گذاری می‌شود، و نیز خود مرحله جهش که طبق نظریه راستو در درجه اول با افزایش ناگهانی پس‌اندازها (انباشت) از ۵ درصد به ۱۰ درصد مشخص می‌شد.(۵) نتیجه نهائی از نظر او مورد تردید نبود. امّا سال واقعی این بود که این کشورها چه موقع از مراحل ذکر شده گذر می‌کنند. راستو این طور استدلال می‌کرد که برای سرعت بخشیدن به مرحله آمادگی برای جهش باید فرهنگ غرب، مهارتهای غرب و سرمایه‌های غرب به آنها تزریق شود تا بر سکون فرهنگی ـ اقتصادی گذشته خود فائق آیند.

کتاب «اقتصاد سیاسی رشد» نوشته پل باران این نظریات غالب را به چالش گرفت. استدلال او این بود که شیوه رخنه امپریالیسم در کشورهای توسعه نیافته چنان بوده است که بافت اجتماعی پیشین این کشورها را نابود و توسعه بعدی آنها را دچار انحراف و مسخ شدگی کرده است. نتیجه این پدیده بوجود آمدن شرایط پایدار وابستگی بوده است. بنا به این استدلال کشورهای توسعه نیافته از جهت تقسیم کار جهانی بطور حساب شده‌ای زیر تابعیت کشورهای پیشرفته قرار گرفته‌اند. بدیهی است که پل باران نخستین کسی نبود که چنین استدلالی را ارائه می‌داد. نشانه‌هائی از این دیدگاه در نوشته‌های مارکس و لنین نیز دیده می‌شود. خوزه کارلوس ماریاتگوئی (J. C, Mariategui)، مارکسیست اهل پرو نیز در سال‌های دهه ۱۹۲۰ برای توضیح سرمایه‌داری مسخ شده کشور پرو که از دوران صدور گوانو (مدفوع پرندگان) در اوائل قرن ۱۹ آغاز می‌شد، نظریاتی در این راستا ارائه داده است و از لزوم انقلابی ملی و بومی [برای تصحیح این مسخ شدگی] نام برده است.

طرح یک تئوری تقریبا سیستماتیک و همه جانبه‌ی وابستگی در مورد امریکای لاتین برمی‌گردد به نوشته‌های اقتصاددان آرژانتینی رائول پربیش (R. Prebisch) و کمیسیون اقتصادی سازمان ملل برای امریکای لاتین در اواخر دهه‌ی ۱۹۴۰ و اوائل دهه‌ی ۱۹۵۰. پربیش به وابستگی کشورهای محیطی به کشورهای مرکزی اقتصاد جهانی و عدم توازن سیستماتیک و حساب شده تجاری ایجاد شده میان این دو بخش اشاره می‌کند. بنظر او کشورهای توسعه نیافته چنان به تقسیم کار جهانی وابسته شده‌اند که نتیجه‌اش صدور کالاهای اولیه با ارزش [افزوده] کم و وارد کردن کالاهای صنعتی با ارزش [افزوده] بالا و در نتیجه قرار گرفتن آنها در موقعیتی نامساعد بطور ساختاری است. این نوع توسعه نیافتگی به هیچ رو شبیه توسعه نیافتگی (عقب ماندگی) اولیه و پیشین یعنی نبود پیشرفت و توسعه نیست. کنفرانس سال ۱۹۵۵ باندونگ در اندونزی، جنبش غیر متعهدها را پایه‌گذاری کرد. این، سرآغاز ظهور دیدگاه مشخص کشورهای جهان سوم درباره امپریالیسم و توسعه نیافتگی بود.

پل باران همه‌ی این نظرات را بصورت نقد منظم مارکسیستی در آورد و در برابر ایدئولوژی توسعه اقتصادی بورژوائی قرار داد و پیش پنداشت‌های قبلی دوران مارکسیسم را نیز کنار گذاشت. او می‌گوید: «مسئله‌ای که بیدرنگ مطرح می‌شود این است که چرا در کشورهای عقب مانده‌ی سرمایه‌داری، هیچ پیشرفتی در راستای نوع شناخته شده توسعه سرمایه‌داری در تاریخ کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری روی نمی‌دهد؟ و چرا پیشرفت در کشورهای «جهان سوم» یا خیلی آهسته بوده و یا بکلی وجود نداشته است؟» [در حالیکه] در آستانه عصر مدرن چه در آسیا و چه اروپا نظام‌های پیش سرمایه‌داری در حال «پوسیدگی و متلاشی شدن» بود [و] «سمت و سوی عمومی حرکت [بسوی توسعه] در همه جا یکسان بود». پل باران در ادامه و راستای بحث مارکس استدلال می‌کند که اگر بخاطر اثرات مسخ کننده امپریالیسم نبود در آن صورت «کشوری که از نظر صنعتی پیشرفته‌تر است تصویر آینده کشور کمتر پیشرفته را نشان می‌داد» [یا بعبارتی کشورهای عقب مانده امروزی نیز انقلاب صنعتی خود را پشت سر می‌گذاشتند.]

با این همه، واقعیت خیره کننده اینست که مردم کشورهای محیطی در راستای راه توسعه مستقل سرمایه‌داری پیش نرفتند. پاسخ پل باران به پرسش بالا این بود که این پدیده نتیجه «ماهیت نوع توسعه در خود کشورهای اروپای غربی… و اثرات رخنه‌ی سرمایه‌داری اروپای غربی در دیگر کشورها بود». این رخنه در همه جا یکسان نبود و دو شکل بخود گرفت: (۱)ـ استقرار مناطق مسکونی در اروپا و امریکای شمالی و استرالیا که منجر به توسعه‌ی مستقل آنها گردید، و (۲)ـ در کشورهای امریکای لاتین، افریقا و آسیا یعنی جاهائی که دارای مناطق وسیع‌تر، جمعیتی بیشتر و فرهنگ بومی غالبا پیشرفته‌تری بودند. کشورهای اروپای غربی در بخش دوم «دست به غارت عریان و نیمه عریان تجاری زده و ثروت عظیمی از کشورهای قربانی خود را چپاول کردند» و این کار منجر به انتقال منابع و ثروتهای فوق‌العاده عظیمی از آنجا گردید و ضربات کاری به این کشورها وارد کرد. اقتصاد این کشورهای «دهنده» موجبات تغذیه و وقوع انقلاب صنعتی اروپا را فراهم کرد در حالیکه خود این کشورها بطور سیستماتیک عقب نگهداشته شدند. بدین ترتیب نفس ماهیت گسترش سرمایه‌داری در کشورهای محیطی موانع سهمگینی بر سر راه توسعه این کشورها بوجود آورد و موجب ظهور نظام جهانی امپریالیستی گردید که از این طریق خود را تداوم می‌بخشید.(۶)

قدرت تحلیل پل باران در مفهوم مازاد اقتصادی طرح شده از سوی او نهفته بود. او با طرح این مفهوم می‌خواست با این ایدئولوژی غالب و تکراری مقابله کند که گویا عواملی چون کمبود سرمایه و مهارت فنی و یا زیادی جمعیت می‌تواند عملکرد اقتصادی نارسا و ضعیف کشورهای توسعه نیافته را توضیح دهد. تعریف پل باران از مازاد اقتصادی عبارت از تفاوت میان بازده (تولید) و مصرف در اقتصاد کشوری معین بود. او سه نوع مشخص مازاد اقتصادی مطرح کرد: مازاد اقتصادی واقعی (بالفعل)، مازاد اقتصادی بالقوه و مازاد اقتصادی با برنامه. مازاد اقتصادی واقعی عبارت است از «تفاوت میان بازده جاری جامعه و مصرف جاری آن». این همان مازاد یا پس‌اندازی است که در تئوری‌های اقتصادی از آن نام برده می‌شود. مازاد واقعی و تحقق یافته با این مفهوم در کشورهای توسعه نیافته کاملاً ناچیز است و در نتیجه منجر به این برداشت می‌شود که مشکل این کشورها کمبود سرمایه یا نبود مزمن مازاد (یا پس‌انداز) برای سرمایه‌گذاری است.

در مقایسه، مازاد بالقوه اقتصادی چنین تعریف می‌شود: «تفاوت میان بازده اقتصادی در شرایط طبیعی و تکنولوژیک معین که می‌تواند با کمک منابع تولیدی قابل استفاده بدست آید و آنچه مصارف اساسی در نظر گرفته می‌شود.» تفاوت میان مازاد واقعی و مازاد بالقوه را با داده‌های آماری زیر می‌توان دریافت: (۱)ـ مصرف بیش از اندازه جامعه، (۲)ـ اتلاف بازده در اثر وجود کارگران غیرمولد، (۳)ـ اتلاف بازده در اثر «سازماندهی غیرعقلانی و هدر دهنده دستگاههای تولیدی موجود»، (۴)ـ اتلاف بازده در اثر وجود بیکاری آشکار و پنهان. نکته در اینجاست که گرچه در کشورهای توسعه نیافته مازاد واقعی معمولا ناچیز است اما مازاد اقتصادی بالقوه‌ای که می‌تواند از طریق فرایند دگرگونی بنیانی در سازماندهی اجتماعی بسیج شود، معمولاً بسیار زیاد است.

مفهوم مازاد اقتصادی بابرنامه در شرایط کاملاً متفاوت سوسیالیستی صدق می‌کند و این طور تعریف می‌شود: «تفاوت میان بازده “بهینه” (optimum) جامعه در شرایط تاریخی معین از جهت طبیعی و تکنولوژیک در شرایط کاربرد “بهینه” و با برنامه همه نیروهای مولد قابل دسترس و شکل معینی از سطح مصرف “بهینه”.» مازاد بابرنامه می‌تواند از مازاد بالقوه بطور چشمگیری کمتر باشد چرا که بازده بهینه می‌تواند از بازده بالقوه کمتر، و مصرف بهینه از «مصارف اساسی» بیشتر باشد. مازاد بابرنامه با این احتساب در نظر گرفته می‌شود که از «یک سیاست علمی و عقلانی در جهت حفظ منابع انسانی و طبیعی» استفاده شود.

پل باران به تفاوت‌های بزرگ شرایط میان کشورهای توسعه نیافته آگاه بود. امّا چنین استدلال می‌کرد که شرایط مشترکی میان آنها وجود دارد که طرح مسئله این کشورها بطور جمعی را در سطح بالائی از تجرید توجیه می‌کند. ویژگی‌های مشترک این کشورها بقرار زیر است: (۱)ـ تاریخ رخنه کشورهای امپریالیستی در آنها، (۲)ـ درآمد سرانه پائین و سطح پائین توسعه، و (۳)ـ موانع مشابه داخلی و خارجی بر سر راه توسعه آنها در اثر تاریخ استعمار و امپریالیسم. از آنجا که تمام این کشورها بسیار عقب‌مانده‌تر از کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته‌اند، هدف رسیدن سریع به سطح کشورهای اخیر فقط مستلزم جهش صنعتی نیست بلکه به رشد اقتصادی ۸ تا ۱۰ درصد در سال به مدت طولانی ـ در مقایسه با رشد متوسط ۳ درصد در سال مثل گذشته ـ نیاز دارند. چنین نرخ رشدی قبلاً اتفاق افتاده است. ایالات متحده در نیمه دوم دهه‌ی ۱۸۸۰ رشد سالانه ۶/۸ درصد داشت، روسیه در دهه ۱۸۹۰ از رشد ۸ درصد برخوردار بود و ژاپن میان سالهای ۱۸۰۷ تا ۱۸۱۳ رشد ۶/۸ درصد داشت. اتحاد شوروی میان سالهای ۱۸۲۷ تا ۱۸۴۰ رشد سالانه‌ای بیش از ۱۰ درصد داشت. پس مسئله اصلی این است که مازاد اقتصادی را چگونه می‌توان بطور عقلانی بکار انداخت تا بجای عقب ماندگی بیشتر نسبت به کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری به هدف رسیدن به آنها دست یافت.

چنین چارچوب نظری پل باران را بر آن داشت تا وضعیت طبقاتی و نفوذ امپریالیستی در کشورهای توسعه نیافته را که موجب استفاده یا سوء استفاده از مازاد اقتصادی بالقوه جامعه می‌شود، مورد توجه قرار دهد. این، چیزی است که او «ریخت شناسی عقب‌ماندگی» می‌خواند. در این زمینه او توجه خود را بر چهار منبع اصلی خونریزی (اتلاف) مازاد بالقوه اقتصادی مربوط به ساخت طبقاتی حاکم در کشورهای توسعه نیافته متمرکز کرده و بر نقش عوامل زیر انگشت گذاشت: (۱)ـ طبقه ملاکین نیمه فئودال، (۲)ـ منافع گسترده تجار و انواع رباخواری، (۳)ـ قشر کوچک بورژوازی صنعتی و انحصاری با گرایش به وابستگی شدید به مؤسسات خارجی، (۴)ـ سرمایه‌های خارجی، و (۵)ـ دولت. کل ساخت طبقاتی و مسخ شده‌ای که در این کشورها بوجود می‌آید، به اتلاف و هدر دادن ثروت‌ها گرایش دارد: از مصارف تجملی توسط ثروتمندان گرفته تا هدر دادن تولیدات و مصرف نادرست مازاد اقتصادی در اثر سازماندهی غیرعقلانی و اتلاف‌گر و بیکاری یا کم کاری مزمن. در اثر این تحولات، دستگاه دولتی شکل زشتی بخود می‌گیرد، که این خود بازتاب روابط طبقاتی انگلی موجود است. بقول پل باران: «نتیجه این وضع عبارت از ائتلاف سیاسی ـ اجتماعی میان سرمایه‌داران وابسته (کمپرادور) ثروتمند، انحصارگران قدرتمند و زمینداران بزرگ است که هدف آنها دفاع از نظام نیمه فئودالی ـ تجاری موجود است». اعضای هیئت حاکمه کشورهای توسعه نیافته گرایش دارند بخش وسیعی از مازاد اقتصادی را که در اختیار دارند، در خارج سرمایه‌گذاری کنند، تا پول خود را از کاهش ارزش پول محلی محافظت کنند و یا منبع ذخیره‌ای برای فرار آینده خود در اثر طغیانهای اجتماعی ـ سیاسی احتمالی کشور داشته باشند». بدین ترتیب به هر طرف که نگاه می‌کنیم بر سر راه بکار انداختن مازاد اقتصادی در راه سرمایه‌گذاری موانعی وجود دارد که منجر به عملکرد بسیار عقب افتاده اقتصادی و گسترش فقر می‌شود که خود موجب نوعی حلقه معیوب می‌گردد. او می‌نویسد: «همانگونه که سرمایه‌گذاری موجب تحرّک می‌گردد، نبود سرمایه‌گذاری نیز به عکس موجب تداوم رکود و فقر می‌گردد» (۸)

عنصر بسیار پراهمیت در اقتصاد کشورهای سرمایه‌داری محیطی، ماهیت از هم گسیخته و سمت‌گیری آن بسوی خارج است. وابستگی اقتصاد این کشورها به سرمایه‌های خارجی و بازار کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری، و نه رفع نیازهای داخلی کشور چنین چیزی را الزام‌آور می‌کند. این وابستگی اشکال مختلف بخود می‌گیرد. از جمله: پرداخت بخشی از مازاد اقتصادی به سرمایه‌گذاران خارجی و سرمایه‌گذاری بخش دیگری توسط انحصارات فراملّی در این کشورها. بقول پل باران: «گرچه میان کشورهای توسعه نیافته تفاوت‌های بزرگی وجود دارد امّا از جهت مقادیر سودی که صرف سرمایه‌گذاری در اقتصاد خودسان می‌گردد و یا توسط سرمایه‌گذاران خارجی بیرون برده می‌شود، در مجموع بخش بزرگی از مازاد اقتصادی جهان توسعه نیافته دائماً به حساب بهره یا سود به کشورهای پیشرفته انتقال یافته است. امّا بدترین جنبه این پدیده این است که مشکل است بتوان گفت که آنچه به توسعه اقتصاد کشورهای توسعه نیافته ضربه اصلی را وارد می‌کند آیا بیرون کشیده شدن مازاد اقتصادی توسط سرمایه‌های خارجی است یا سرمایه‌گذاری مجدد آن توسط انحصارات خارجی.»

سمت و سوی این سرمایه‌گذاری‌های مجدد معمولاً به طرف اقتصاد صادراتی است که معمولاً یا برای صدور مواد خام یا فرآورده‌های نیمه ساخته کشاورزی، مواد معدنی و یا مواد اولیه دیگر است. و این نوع صادرات بجای آنکه پیوندهای توسعه داخلی را تقویت کند، آنرا تضعیف کرده و از پدیده «اثر مفید و انباشتی سرمایه‌گذاری» (Snowball effect) جلوگیری می‌کند.

نرخ استثمار در بخشهای وسیعی از اقتصاد جهان سوم بدلیل سطح مزد پائین بطور وحشتناکی بالاست، که این خود در اثر وجود بیکاری و کم کاری وسیع است. نتیجه آنکه بازار داخلی نیز عملاً بسیار ضعیف است. بنابرین کشورهای توسعه نیافته معمولاً «زائده‌ای از بازار داخلی سرمایه‌داری غرب می‌شود». این مسئله از تخصیص عقلانی منابع و حتی حفظ مازاد اقتصادی بدست آمده جلوگیری می‌کند. علاوه بر آن امپریالیسم چپاولگر در جستجوی انباشت سرمایه و نادیده گرفتن «غنائم دیرپای طبیعت» شرایط بازتولید زمین را نیز در چنان ابعادی به یغما برده است که حتی از ضرباتی که کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری به محیط زیست وارد کرده‌اند فراتر می‌رود.

رابطه دیالکتیکی امپریالیسم و توسعه نیافتگی از همه جا بیشتر در مورد آن کشورهای عمده جهان آشکار بوده است که صادرکننده مواد اولیه و اصلی بوده‌اند. پل باران مورد ونزوئلاـ از جمله کودتای ۱۹۴۸ ـ را به دقت مورد مطالعه قرار می‌دهد و نشان می‌دهد چگونه در سالهای قبل از این کودتا مازاد اقتصادی بدست آمده از درآمد نفت بطور فزاینده‌ای صرف توسعه اقتصادی و اجتماعی این کشور می‌شد. او می‌نویسد: «زیر سلطه‌ی دیکتاتوری مورد حمایت انحصارات نفتی، آنچه صرف توسعه اقتصادی می‌شود بسیار کمتر از آن چیزی است که [این حکومت‌] در اختیار دارد و هدف این مخارج نیز نه در جهت بهترین منافع مردم ونزوئلا بلکه نیازهای سرمایه‌های خارجی است» (۹)

آن کشورهای جهان سومی که می‌خواستند با تقویت دستگاه دولتی مخالف این سیاست‌ها (چه از راه دموکراتیک و چه اقتدارگرا) برای بسیج مازاد اقتصادی در جهت توسعه اقتصادی اقدام کرده و خود را از این دام رها کنند، با دخالت رویارو و مستقیم و غیرمستقیم ایالات متحده و دیگر کشورهای سرمایه‌داری روبرو شدند. بدین ترتیب دولت امریکا برای حفظ منافع بلوک امپریالیستی بطور مکرّر در این کشورها دخالت نظامی کرد (چه بصورت عریان و چه پنهان) تا از توسعه این کشورها جلوگیری کند. علاوه بر آن پل باران اشاره می‌کند که برای امریکا فرق نمی‌کرد این چالش از سوی دولت‌ها و جنبش‌های دموکراتیک (مانند ونزئولا، گواتمالا و گویان انگلیس)، یا مبارزات توده‌های محلی و بومی (مانند کنیا، فیلی‌پین و هندوچین) و یا دولت‌های ملی و اقتدارگرا (مانند ایران، مصر و آرژانتین) باشد. بدین سان «عملیات کشنده» به کمک «عملیات حلق‌آویز» آمد تا کشورهای توسعه نیافته را سر جای خود بنشانند. اتلاف منابع برای خرید وسائل نظامی در کشورهای توسعه نیافته بخشی از سیستم کنترل توسط امپریالیسم با هدف کمک به رژیم‌های وابسته برای سرکوب نیروهای داخل بود و نه دفاع از کشور در برابر خارجیان. پل باران می‌نویسد: چنین وضعیتی ابعاد یک تراژدی یونان قدیم را بخود می‌گیرد. در اردوگاههای نابودگر هیتلری قربانیان را مجبور می‌کردند قبل از آنکه توسط شکنجه‌گران نازی قتل عام شوند، گورهای خود را حفر کنند. در کشورهای توسعه نیافته‌ی «جهان آزاد» مردم را وامی‌دارند بخش وسیعی از آنچه را که می‌تواند صرف رهائی آنها از فقر و بیماری شود به مصرف استخدام مزدورانی برسانند که گوشت دم توپ اربابان امپریالیست خود بوده و از رژیم‌هائی حمایت کنند که وظیفه‌شان تداوم همین شرایط فقر و بیماری است.»

پل باران امکان این را می‌بیند که برخی دولت‌ها بتوانند در راستای سیاستهای اقتدارگراـ دولتی طرح شده از سوی دولت میجی (Meiji) در ژاپن (که بنظر او دولت مصر در زمان جمال عبدالناصر نمونه‌ای ممکن بود) یا در راستای خط مشی دموکراتیک ـ سوسیالیستی (که به نمونه هند در زمان نهرو اشاره می‌کند) حرکت کرده و در راه توسعه قدم بردارند. امّا شانس هر یک از این دو خط مشی برای دستیابی به رشد اقتصادی سریع و موفقیت‌آمیز در آینده نزدیک بعید بنظر می‌رسید، چرا که کل نظام علیه چنین امکاناتی عمل می‌کرد. او می‌نویسد: «هدف اصلی امپریالیسم در دوران کنونی عبارت از جلوگیری و در غیر آن صورت کند کردن و کنترل توسعه اقتصادی کشورهای توسعه نیافته است». این کند کردن و کنترل به معنای نگهداشتن این کشورها در چارچوب سرمایه‌داری و قرار دادن آنها در معرض استثمار و سلطه امپریالیستی تا حد ممکن است. از این رو پل باران به لزوم مبرم واکنش انقلابی بیشتر از سوی کشورهای توسعه نیافته تاکید دارد. او می‌نویسد:

«در کشورهای توسعه نیافته، شکاف میان آنچه هست و آنچه می‌تواند باشد بسیار چشمگیر است. تفاوت میان…. فلاکت وحشتناک و زندگی شایسته و انسانی؛ میان بدبختی و ناامیدی از یکسو و شور و شوق پیشرفت از سوی دیگر، میان زندگی و مرگ صدها میلیون انسان…. برقراری اقتصاد با برنامه سوسیالیستی شرط اجتناب ناپذیر و اساسی برای دستیابی کشورهای توسعه نیافته به پیشرفت اقتصادی ـ اجتماعی است.»

از این جهت او مثال چین را می‌آورد که از «چنبره نظام سرمایه‌داری جهانی» رها شده و منبع الهام‌بخش و امیدبخشی برای تمام کشورهای وابسته و مستعمره گردیده است. (۱۰)

کتاب «اقتصاد سیاسی رشد» تاثیر عظیمی از خود بجای گذاشت و موجب گردید انبوهی از نوشته‌های رادیکال و مارکسیستی درباره تحلیل وابستگی در امریکای لاتین انتشار یابد. انقلاب ۱۹۵۹ کوبا نقش الهام بخش از آن مهمتری در این پدیده داشت. پل باران به همراه لئوهوبرمن و پال سوئیزی در سال ۱۹۶۰ به کوبا رفت و با چه گوارا که در آن موقع مسئول بانک مرکزی کوبا بود ملاقات کرد. چه گوارا خود را با دیدگاه و تحلیل پل باران درباره توسعه نیافتگی بسیار نزدیک می‌دید. (۱۱) شماری از تحلیل‌گران تئوری وابستگی در امریکای لاتین و کشورهای کارائیب عبارت بودند از: تئوتونیو دوس سانتوس (Theotonio Dos Santos) ، فرناندو هنریک کاردوزو، پابلو گنزالز کازانوا، روی مورو مارینی، والتر رودنی، کلایو توماس و ادواردو گالیانو. آندره گوندر فرانک که در امریکا بود با انتشار کتاب خود «سرمایه‌داری و توسعه نیافتگی در امریکای لاتین» و برجسته کردن مقوله «توسعه‌ی توسعه نیافتگی» در ۴۰ سال پیش، اثر بزرگی از خود بجای گذاشت. سمیر امین در افریقا در سال ۱۹۵۷ (همان سالی که کتاب پل باران انتشار یافت) در تز دکترای خود نقدی از تحلیل‌های معمول درباره توسعه ارائه داد و بعداً آنرا زیر عنوان «انباشت در مقیاس جهانی» انتشار داد.(۱۲) او بعدها سهم بزرگی در تحلیل وابستگی و نظام جهانی ادا کرد. در هند شرکت کنندگان در این دیدگاه عبارت بودند از: آشوک میترا و آمیا کومار باگچی. بخش وسیعی از تئوری مارکسیستی وابستگی بعدها با تحلیل سیستم جهانی ادغام گردید ـ پیشقراول این کار الیور کاکس و امانوئل والرستین بودند.

تئوری وابستگی گرچه اغلب به بحثی کم ارزش تقلیل داده شد و توسط نظریه پردازان نظام و مارکسیست‌های سنتی سخت مورد انتقاد قرار گرفت و مرگ آن نیز بارها اعلام شد، امّا نقد عمیق‌تر «جهان سومی» از امپریالیسم که پل باران و دیگران پایه‌گذاری کردند هنوز پابرجا مانده است.

نقد اصلی و اولیه نظریه وابستگی در سال‌های دهه ۱۹۷۰ تکیه‌اش بر «معجزه اقتصادی» برزیل، مکزیک و آسیای شرقی بود. در بحثی با تفاوت ظریف و جزئی که کاردوزو در برزیل زیر عنوان «توسعه پیوسته به وابستگی» ارائه داد، تئوری وابستگی مطرح شده از سوی پل باران و گوندر فرانک بعنوان «نوعی بازتولید توسعه نیافتگی» توصیف می‌شد. کاردوزو در مقابل این تئوری چنین موضع‌گیری کرد که «رخنه و نفوذ سرمایه صنعتی ـ مالی باعث شتاب‌گیری تولید ارزش اضافی نسبی گردیده، نیروهای مولده را تشدید می‌بخشد…. و تاثیراتی شبیه سرمایه‌داری در کشورهای پیشرفته بوجود می‌آورد، جائی که بیکاری و ایجاد کار، بدبختی و ثروت با هم همزیستی دارند» (کاردوزو بعداً به راست گرایش پیدا کرد. در سال ۹۴-۱۹۹۳، وزیر دارائی و در سال‌های ۲۰۰۰-۱۹۹۶، رئیس جمهور برزیل شد و سیاست‌های نئولیبرالی را در آن کشور پیاده کرد). (۱۳)

در سالهای دهه‌ی ۱۹۷۰ از نظر بعضی‌ها تا مدتی بنظر می‌رسید که نگرش وابستگی اعتبار خود را بکلی از دست داده است. سپس هنگامی که صنعتی شدن از نوع جایگزینی واردات، ملهم از نظریه پردازان لیبرال تئوری وابستگی در دهه‌ی ۱۹۸۰ شکست خورده اعلام شد چنین بنظر میرسید که تئوری وابستگی از این جهت نیز با شکست روبرو شده است. بطور همزمان بسیاری انقلابات شکست خوردند و از اینرو بنظر می‌رسید که رهائی از چنبره نظام که توسط تحلیل‌گران رادیکال تئوری وابستگی پیشنهاد می‌شد در این زمان عملاً غیرممکن است. با ظهور مجدد سکون اقتصادی در کل سیستم اقتصادی جهان و شدت‌گیری مالی شدن اقتصاد از دهه‌ی ۱۹۷۰ به بعد ایدئولوژی نئولیبرال سیطره کامل پیدا کرد و دیدگاههای رادیکال را از میدان بدر کرد.

شکاف جدید امپریالیستی

با این وجود، برغم رویگردانی ایدئولوژیک از نگرش وابستگی، نقد عمومی نظام جهانی امپریالیستی از جهت استثمار سیستماتیک و پیگیر کشورهای زیر سلطه که توسط پل باران و دیگران مطرح شد توسط خودِ فرایند تاریخی محک صحت خورد. اگر در دوران شکوفائی سالهای بعد از جنگ جهانی دوم به مدتی کوتاه همه‌ی کشورها رو به رشد رفتند، آشکار است که این مسئله از سالهای دهه‌ی ۱۹۷۰ به بعد دیگر صادق نبود. در سالهای دهه‌ی ۱۹۸۰، با آغاز بحران در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته و افزایش شدید نرخ بهره در ایالات متحده، بحران وام‌ها در کشورهای جهان سوم با شدت هرچه تمامتر ظاهر شد و اثرات فاجعه‌باری برای کشورهای مقروض جنوب بوجود آورد. سالهای دهه ۱۹۸۰ برای امریکای لاتین از جهت توسعه، «سالهای از دست رفته» بود. کشورهای افریقائی سقوط کردند و نتوانستند کمر راست کنند.

توسعه سریع در بخشهائی از آسیای شرقی بویژه هفت کشور و دولت ـ شهر (چین، تایوان، کره جنوبی، هنگ کنگ، سنگاپور، مالزی و تایلند) ادامه یافت و این کشورها در مجموع میان سالهای ۱۹۷۳ و ۱۹۹۹ رشدی معادل ۵ درصد داشتند. در حالیکه اقتصاد جهانی رو به سکون داشت رشد اقتصادی این کشورها رو به سرعت داشت. همه‌ی این مناطق با رشد سریع توانسته بودند مازاد اقتصادی بالقوه خود را بحرکت در آورند» و دست به سرمایه‌گذاری‌های وسیع زنند. امّا اینها کشورهائی بودند که اغلب بطور چشمگیری از توسعه سرمایه‌داری نوع بازار روی گردانده و الگوهای توسعه نوع دولتی برقرار کرده بودند ـ اقتصاد چین نتیجه یک انقلاب بود، در مورد کره جنوبی و تایوان تا حد زیادی بدلیل موقعیت ویژه آنها بعنوان کشورهای صف مقدم ژئوپلیتیک برای بازدارندگی چین و نقش حیاتی آنها برای سیطره امپریالیستی ایالات متحده بر کشورهای ساحلی اقیانوس آرام بود.

تایوان و کره جنوبی هر دو کشورهائی بودند که حین جنگ سرد از بدنه کشور اصلی‌شان جدا شده بودند (اولی از چین و دومی از کره شمالی) و از این رو نقش جغرافیائی ـ سیاسی منحصر به فردی پیدا کردند. سفارشات جنگی امریکا حین جنگ ویتنام به هر دوی این کشورها تحرک زیادی به اقتصاد آنها داد. کره جنوبی الگوی اقتصادی شبیه ژاپن ـ که قبلاً آنرا مستعمره کرده بود ـ از طریق رابطه نزدیک دولت و مجتمع‌های انحصاری اتخاذ کرد. هنگ کنگ و سنگاپور هر دو، دولت شهرهائی با موقعیت استراتژیک بودند و از آنها به عنوان انبارهای ترانزیت کالاهای تجاری استفاده می‌شد.

بدین ترتیب در آسیا قطب جدید رشد اقتصادی ظاهر شد که خود را از شرایط کشورهای محیطی در اقتصاد جهانی ـ گرچه نه بطور کامل ـ رها ساخت. حریف اقتصادی جدیدتر، کشور هند است که برای اولین بار در سالهای دهه ۱۹۹۰ به رشد سالانه بیش از ۳ درصد دست یافت امّا هنوز دست به گریبان شرایط مزمن توسعه نیافتگی است. (۱۴)

با باز شدن فزاینده اقتصادهای آسیای شرقی به روی سیستم مالی امپریالیستی متمرکز در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ اینان نیز دریافتند که می‌توانند به همان بلای وابستگی مالی گرفتار آیند ـ چنانکه شاهد بحران مالی ۹۹-۱۹۹۷ بودیم و دیدیم چه ضربات سختی به مالزی و بویژه به کشور تایلند وارد شد. (۱۵)

حقیقت تلخ این است که ۵۰ سال پس از انتشار کتاب دوران ساز «اقتصاد سیاسی رشد»، شکاف فراگیر میان بخش مرکزی و محیطی در اقتصاد جهانی نه تنها کمتر نشده بلکه وسیع‌تر گردیده است. همانگونه که برانکو میلانویچ اقتصاددان بانک جهانی توضیح می‌دهد: «سلسله مراتب مناطق جهانی تقریباً در همان سطح زمان آدام اسمیت باقی مانده است. امّا تفاوت درآمد میان آنها بسیار شدیدتر شده است». از منظر دو قرن گذشته که نگاه می‌کنیم، کشورهای ثروتمند سرمایه‌داری «توانستند از همه جلو بیفتند و فقط در مواردی استثنائی کشورهای غیرغربی توانستند به آنها برسند.» در سال ۱۸۲۰ شکاف میان ثروتمندترین و فقیرترین کشورها از جهت تولید سرانه داخلی، حداکثر ۳ به ۱ (طبق تخمین پال بِیروچ ۲ به ۱) بود. به سال ۱۹۹۲ که می‌رسیم این شکاف به ۷۲ به ۱ می‌رسد.

بقول میلانویچ مهم‌ترین واقعیت جهانی در ربع قرن گذشته و تحکیم مجدد «موقعیت غرب به عنوان باشگاه ثروتمندان» بوده است. در حالیکه در همین فاصله «امید کشورهای غیرغربی در رسیدن به غرب عملاً بر باد رفته است». تنها کشورهائی که توانستند میان سال‌های ۱۹۶۰ تا پایان قرن، بر پایه معیار درآمد سرانه، از حالت عقب‌ماندگی بیرون آمده به موقعیت کشورهای ثروتمند یا تقریباً ثروتمند برسند، کره جنوبی و تایوان و دو دولت ـ شهر هنگ کنگ و سنگاپور بوده‌اند. اگر در «دوران طلائی» سرمایه‌داری انحصاری شکاف در درآمد سرانه میان ثروتمندترین و فقیرترین مناطق جهان از ۱۵ به ۱ به ۱۳ به ۱ کاهش یافت، به پایان قرن که می‌رسیم این شکاف دوباره به ۱۹ به ۱ می‌رسد. دوران میان سال ۱۹۶۰ تاکنون شاهد «تصفیه» اغلب کشورهای غیر اروپای غربی، امریکای شمالی و ثروتمند آسیائی از مقام کشورهائی بوده است که کوشش داشتند ثروتمند شوند، یعنی در این سالها شاهد «جهانی با حرکت بسوی قهقرا» بوده‌ایم. این پدیده همراه با گسترش فزاینده «جهان چهارم» یعنی کشورهائی بوده است که تحت شرایط موجود هیچ امیدی به توسعه ندارند. (۱۶)

تردیدی نمی‌توان داشت که وسیع‌تر شدن شکاف میان بخش مرکزی و محیطی محصول ساز و کارهای کلی حاکم بر کل نظام جهانی امپریالیستی بوده است. سمیر امین در توضیح این مکانیسم‌ها از «پنج نوع انحصار» ـ که حتی در متن جهانی سازی محدود ـ در دست کشورهای مرکزی باقی مانده است نام می‌برد: (۱)ـ انحصار تکنولوژیک، (۲)ـ انحصار کنترل بازارهای مالی جهان، (۳)ـ انحصار دسترسی به منابع طبیعی جهان، (۴)ـ انحصار دستگاه‌های ارتباط جمعی و ارتباطات راه دور، و (۵)ـ انحصار سلاح‌های کشتار جمعی، نابودی جمعی و دیگر وسائل پیشرفته نابودگر ـ به این انحصارات باید قدرت کشورهای پیشرفته را که توسط اهرم‌هائی چون صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی بطور مستقیم و غیرمستقیم بر دیگران اعمال می‌شود اضافه کرد. علاوه بر آن جهانی سازی سرمایه‌داری امکان توسعه مستقل و ملی را کاهش داده و موجب وابستگی بیشتر کشورهای توسعه نیافته به بازار جهانی و از آن بیشتر به بازار مالی جهانی که زیر سیطره کشورهای ثروتمنداند گردیده است. اقتصاد اکثر کشورهای جهان سوم مانند زمان پل باران شدیداً وابسته به صدور کالاهای اولیه است. در امریکای لاتین مواد اولیه اکثر صادرات تقریباً همه کشورها را تشکیل می‌دهد. بدین ترتیب از هم گسیختگی اقتصاد کشورهای محیطی تا به امروز ادامه یافته است. (۱۷)

قوانین حرکت سرمایه‌داری در درجه اول از بخش مرکزی این نظام سرچشمه می‌گیرد و اقمار، از آن تبعیت می‌کنند. در سالهای دهه‌ی ۱۹۷۰ هم نرخ رشد کشورهای پیشرفته و هم اقتصاد جهانی در مجموع رو به سکون رفت و «عصر مس» جای «عصر طلائی» پیشین را گرفت. (۱۸) همانگونه که پل باران و پال سوئیزی در کتاب «سرمایه انحصاری» مطرح کرده‌اند، گرایش اقتصاد کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری بسوی رکود است و فقط از طریق مخارج نظامی، تلاش در فروش کالاها و گسترش بخش مالی (همراه با شرایط تاریخی استثنائی مانند وجود نقدینگی عظیم مردم بعد از جنگ برای خرید کالاهای مصرفی و نیاز به بازسازی زیرساخت اقتصادی اروپا و ژاپن و موج دوم اتوموبیلی کردن امریکا) بطور موقت جلو آن گرفته شد. به اوائل دهه‌ی ۱۹۷۰ که می‌رسیم عوامل محرکه بالا فروکش می‌کنند و نرخ رشد سالانه‌ی سرانه در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری از ۷/۳ درصد در سالهای ۷۳-۱۹۵۰ یکباره به ۲ درصد در سالهای ۹۸-۱۹۷۳ سقوط می‌کند. ظهور سکون مجدد اقتصادی که نشانه‌ی آن، نبود مفرهای لازم برای سرمایه‌گذاری‌های بزرگ و سودآور است، موجب پولی ـ مالی کردن اقتصاد (و نه سرمایه‌گذاری صنعتی) در کشورهای پیشرفته و جهان شد. به دلیل نبود موقعیت برای سرمایه‌گذاری در اقتصاد «واقعی»، سرمایه‌های پولی در جستجوی مفرهای سفته‌بازی و مالی افتادند. (۱۹)

جابجائی مرکز ثقل سرمایه‌داری بسوی انباشت ثروتهای مالی و سفته‌بازی در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ پدیده محوری رشد جهانی سازی نولیبرالی گردید و این، نیازمند تشدید باز هم بیشتر بهره‌کشی جهانی بود که بنوبه‌ی خود توسعه کشورهای جهان سوم را دچار مشکلات عظیمی ساخت. کشورهای توسعه نیافته را مجبور کردند اقتصاد خود را بسوی نابرابری بیشتر تجدید ساختار کنند. امّا این کار موجب رشد بیشتری که وعده داده بودند نشد. بزودی آشکار شد که هدف رژیم نولیبرال نه توسعه بیشتر کشورهای توسعه نیافته بلکه ایجاد «اقتصاد بازارهای نوظهور» بود که موجب انباشت هرچه بیشتر ثروتها در مراکز مالی جهانی گردید. نتیجه این کار سرازیر شدن هر چه بیشتر مازاد اقتصادی از کشورهای فقیر به کشورهای ثروتمند بوده است. در نیویورک تایمز ۲۵ مارس ۲۰۰۷ می‌خوانیم: «بنا به گزارش سازمان ملل در سال ۲۰۰۶ میزان خالص انتقال سرمایه از کشورهای فقیر به کشورهای ثروتمند ۷۸۴ میلیارد دلار بوده است ـ در مقایسه با ۲۲۹ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۲…. حتی از فقیرترین کشورها مانند کشورهای افریقائی پائین صحرا اکنون پول به کشورهای ثروتمند سرازیر می‌شود.» (۲۰)

آغاز این دوره رکود با افول سلطه (هژمونی) ایالات متحده نیز همراه بود چرا که این کشور بخشی از برتری تولیدی قبلی خود را از دست داده بود و دیگر در موقعیتی نبود که بر تولید صنعتی جهان مسلط باشد. در واکنش به این چالش و سوء استفاده از خلاء ژئوپلیتیک بوجود آمده در اثر فروپاشی شوروی، دولت امریکا با دخالت تهاجمی هر چه بیشتر در کشورهای جهان سوم و کشورهائی که قبلاً در حوزه نفوذ شوروی بودند در صدد بازیابی و گسترش قدرت خود با وسائل نظامی بوده است. گرچه آقایان مایکل هارت و انتونیو نگری همین اواخر در سال ۲۰۰۰ در کتاب خود زیر عنوان «امپراتوری» از جنگ ویتنام بعنوان آخرین جنگ امپریالیستی نام برده‌اند ولی امروزه با مشاهده ماشین جنگی امریکا در افغانستان و عراق و گسترش این ماشین جنگی در هر سه قاره کشورهای محیطی این ادعا آشکارا بر باد می‌رود. انگیزه کلیدی و استراتژی بزرگ تهاجم کنونی ایالات متحده دستیابی به کنترل منابع استراتژیک و حیاتی (بویژه نفت) در عصر کمیابی فزاینده منابع است. (۲۱)

داستان در مورد تو صدق نمی‌کند

ماحصل تمام این رویدادها طغیان مجدد در جهان سوم بوده است. تلاش ماشین جنگی امپریالیستی برای کنترل عراق، موجب مقاومت شدید از سوی نیروهای ملی و مذهبی در این کشور شده است. امریکای لاتین اکنون جایگاه کوشش‌های جدی برای تعیین راه‌های سوسیالیستی الترناتیو بویژه در ونزئولا و بولیوی و خیزش جدید در کوبا شده است. افریقای جنوبی شاهد موج جدید مقاومت در برابر آنچه تبعیض اقتصادی ـ محیط زیستی (اگر نه نژادی) خوانده می‌شود شده است. انقلاب دهقانی در نپال با هدف دموکراتیزه کردن نظام و کنترل مردمی، امیدهای نوینی به کشوری عرضه می‌کند که در شرایط سلطه اقتصادی ـ سیاسی و سیطره نظامی نیمه فئودال ـ امپریالیستی گرفتار آمده است. جنبش عدالت جهانی (ضد جهانی سازی) در سطح جهانی در حال گسترش است. رژیم سرمایه‌داری نئولیبرال در همه جا زیر حمله توده‌های مردم است.

پل باران تکید دارد که جواب به امپریالیسم و فراتر از آن جواب به سرمایه‌داری را نمی‌توان صرفاً در دستیابی به مازاد بالقوه و بسیج آن جستجو کرد. درواقع موضوع آنقدرها مربوط به بهره‌گیری از تفاوت میان مصرف اساسی و بازده بالقوه برای رسیدن به کشورهای پیشرفته نیست. بلکه هدف بنیادی پایان دادن به تولید، صرفاً بخاطر تولید (یا مازاد، محض خاطر مازاد) و سازمان دادن جامعه در راستای مناسب‌ترین نوع مصرف و متناسب با نیازهای واقعی و اصیل انسان است: جامعه‌ای که در آن مازاد اقتصادی و مصرف آن بطور دموکراتیک برنامه‌ریزی شود. پیام اصلی پل باران که در نظریه مازاد بابرنامه او گنجانده شده است عبارت بود از: امکان برقراری جامعه‌ای خردگرا، عدالت خواه و دوام پذیر که هدف آن تامین نیازهای اصیل و واقعی انسان به بهترین وجه باشد. در هر تلاشی از این نوع اشتباهاتی روی خواهد داد. «امّا نکته تعیین کننده در این جاست که در این صورت از این پس نابخردی، دیگر سرشتی ساختار جامعه نخواهد بود. ـ آنچنان که در سرمایه‌داری است». پل باران مانند مارکس در پایان نقد کلی‌اش از سرمایه‌داری بر این نکته تاکید دارد که: داستان در مورد تو صدق نمی‌کند. قلمرو آزادی عمل و امکان از سر گرفتن مجدد مبارزه برای آزادی انسان همیشه وجود داشته و دارد. (۲۲)

Notes

۱. Paul A. Baran, The Political Economy of Growth (New York: Monthly Review Press, ۱۹۵۷).

۲. Karl Marx, Capital, vol. ۱ (New York: Vintage, ۱۹۷۶), ۹۰. In referring to “The tale is told of you” Marx was quoting from Horace’s Satires, Bk ۱, Satire ۱, in which Horace, influenced by Epicurus, had written a critique of the amassing of wealth. For those of his readers who failed to see themselves in this portrait of greed he wrote: “Change the name, and the tale is told of you!”

۳. Marx, Capital, vol. ۱, ۵۷۹-۸۰; V.۱. Lenin, Imperialism, the Highest Stage of Capitalism (New York: International Publishers, ۱۹۳۹), ۸۵; Kenzo Mohri, “Marx and Underdevelopment,” Monthly Review ۳۰, no. ۳ (April ۱۹۷۹): ۳۲-۴۲; Sunti Kumar Ghosh, “Marx on India,” Monthly Review ۳۵, no. ۸ (January ۱۹۸۴): ۳۹-۵۳; Teodor Shanin, ed., Late Marx and the Russian Road (New York: Monthly Review Press, ۱۹۸۳).

۴. David Christian, Maps of Time (Berkeley: University of California Press, ۲۰۰۴), ۴۰۶-۰۹, ۴۳۵; Paul Bairoch, The Main Trends in National Economic Disparities Since the Industrial Revolution,” in Bairoch and Maurice levy-Leboyer, eds., Disparities in Economic Development Since the Industrial Revolution (New York: St. Martin’s Press, ۱۹۸۱), ۷-۸.

۵. Walt Restow, The Stages of Economic Growth: A Non-Communist Manifesto (Cambridge: Cambridge University Press, ۱۹۶۱), ۳۹. See also Paul Baran, The Longer View (New York: Monthly Review Press, ۱۹۶۹), ۵۲-۶۷.

۶. Baran, Political Economy of Growth, ۱۳۶-۴۳.

۷. Baran, Political Economy of Growth, ۲۲-۴۳.

۸. Baran, Political Economy of Growth, xxix, ۲۸۰-۸۱, ۱۷۵-۷۷, ۱۹۵.

۹. Baran, Political Economy of Growth, ۱۷۴, ۱۸۴-۸۷, ۲۱۱-۱۴.

۱۰. Baran, Political Economy of Growth, ۱۰, ۱۲, ۱۹۷, ۲۱۹-۲۶, ۲۴۹-۵۱, ۲۵۸-۶۱.

۱۱. See the ۱۹۶۴ comments by Che, then minister of industries, and of the theoretical organ of his ministry in Leo Huberman and Paul M. Sweezy, Paul Baran: A Collective Portrait (New York: Monthly Review Press, ۱۹۶۵), ۱۰۷-۰۸.

۱۲. Andre Gunder Frank, Capitalism and Underdevelopment in Latin America (New York: Monthly Review Press, ۱۹۶۷); Samir Amin, Accumulation on a World Scale (New York: Monthly Review Press, ۱۹۷۴); Eduardo Galeano, Open Veins of Latin America (New York: Monthly Review Press, ۱۹۷۳).

۱۳. Fernando Henrique Cardoso, “The Consumption of Dependency Theory in the United States,” Latin American Research Review ۱۲, no. ۳ (۱۹۷۷): ۱۹-۲۰.

۱۴. Angus Maddison, The World Economy: A Millennial Perspective (Paris: Development Centre, OECD, ۲۰۰۱), ۱۴۲-۴۹.

۱۵. See B. N. Ghosh, “Globalization, Capital Inflows, and Financial Crises, “in Ghosh and Halil M. Guven, eds., Globalization and the Third World: A Study of Negative Consequences (New York: Palgrave Macmillan, ۲۰۰۶), ۱۸۲-۹۹.

۱۶. Branko Milanovic, World’s Apart: Measuring International and Global Inequality (Princeton: Princeton University Press, ۲۰۰۵), ۴۰-۵۰, ۶۱-۸۱, ۱۹۹; Maddison, World Economy, ۱۲۵; Samir Amin, The Empire of Chaos (New York: Monthly Review Press, ۱۹۹۲), ۹۲-۹۳; Duncan Green, Faces of Latin America (New York: Monthly Review Press, ۲۰۰۶), ۲۳. The term “third world” is still used to describe underdeveloped countries in general. In this sense “fourth world” is usually taken to mean the very poorest countries of the third world.

۱۷. Samir Amin, Capitalism in the Age of Globalization (London: Zed, ۱۹۹۷), ۳-۵.

۱۸. The contrast between a high accumulation “golden age” and a low accumulation “leaden age” was introduced in Joan Robinson, Essays in the Theory of Economic Growth (New York: St. Martin’s Press, ۱۹۶۲).

۱۹. Maddison, World Economy, ۱۲۹; Paul A. Baran and Paul M. Sweezy, Monopoly Capital (New York: Monthly Review Press, ۱۹۶۶); John Bellamy Foster, “Monopoly-Finance Capital,” Monthly Review ۵۸, no. ۷ (December ۲۰۰۶): ۱-۱۴.

۲۰. Tina Rosenberg, “Reverse Foreign Aid,” New York Times Magazine (March ۲۵, ۲۰۰۷): ۱۶-۱۹.

۲۱. See John Bellamy Foster, Naked Imperialism (New York: Monthly Review Press, ۲۰۰۶), ۳۱-۳۸.

۲۲. Baran, Political Economy of Growth, ۲۹۹; compare Milanovic, Worlds Apart,

3 Comments on نظام جهانی امپریالیستی – جان بلامی فوستر

  1. عبداله احمدی // مارس 21, 2017 در 11:34 ق.ظ. //

    با تشکر از ترجمه آقای دکتر مرتظی محیط
    بنظر میرسد که عصر تئوری کشورهای متروپل- پیرامون به پایان رسیده باشد و اکنون عصر نوی در جهان حاکم گشته است که نیازمندبه بررسی بیشتر جهت شناخت نیروهای انقلاب و ضد انقلاب است. مقاله زیر کوششی در این زمینه میباشد
    تا اوایل دهه 1970 میلادی کشورهای پیشرفته صنعتی(متروپل) از یک رونق اقتصادی دراز
    مدتی منتفع میگشتند که از آغاز سرمایه داری و رشد آن در جهان بی نظیر بود. دولتهای
    رفاه در این کشورها توانسته بودند در برابر رشد و توسعه احزاب و سازمانهای چپ و کمونیست
    که بعد از جنگ جهانی دوم و پیروزی قاطعانه بر فاشیسم با حمایت وسیع کارگران و روشنفکران از وزنه سیاسی سنگینی برخوردار بودند.مقاومت کرده و مانع انتقال قدرت سیاسی به این احزاب و سازمانها شوند.
    دولتهای “سوسیال دمکرات”(اصلاح طلب) بعد از جنگ در تمام این کشورها قدرت سیاسی را بدست گرفتند و با اتحادیه ها و
    سندیکاهای کارگری به چانه زنی میپرداختند و در نهایت تا حد امکان خواسته های آنها را می
    پذیرفتند. بخش وسیعی از بودجه های این دولتها را بخش اجتماعی آن تشکیل میداد که صرف رفاه عمومی
    جامعه میگشت.
    این رشد برای همه آحاد جامعه قابل لمس بود حتی پرستارانی که وظیفه مامایی داشتند و نوزادان را متولد می
    کردند. این رشد را در افزایش وزن استخوانهای نوزادان که حاکی از تغذیه خوب و رفاه والدین آنها داشت-
    احساس میکردند.
    عصر طلایی اساسا از آن کشورهای سرمایه داری پیشرفته(متروپل) بود که در سراسر این دهه ها سه چهارم از تولید جهان و بیش از 80% از صادرات تولیدی آنرا در اختیار داشتند.
    در این میان- در متروپل به قدری مازاد مواد غذائی تولید شده بود که نمیدانستند با آن چه کنند” کوههای کره” و “دریاچهای شیر»و کشتیهای مملو از گندم- که در حمایت از قیمتهای جهانی در دریاها میرختند یا روی دست تولیدکنندگان کشورهای فقیر بلند
    میشدند و تولیدات کشاورزی و بومی این کشورها را تهدید میکردند(2). قیمت پنیر هلندی در جزایر کارائیب ارزانتر از خود هلند
    بود.
    بدینسان-اقتصاد جهانی با آهنگی پر شتاب رشد میکرد تا دهه 1960 روشن بود که هرگز چنین رشدی وجود نداشته است.
    محصولات جهانی صنایع تولیدی از اوایل دهه 1950 تا اوایل 1970 چهار برابر شد و چشمگیرتر از آن-تجارت محصولات
    صنعتی ده برابر رشد کرد(3)
    در اینجا ذکر این نکته ضروری است که قیمت مواد اولیه مورد نیاز متروپل در طی این دهه ها تقریبا ثابت یا حتی کاهش یافته
    است بعنوان مثال قیمت یک بشکه نفت در سراسر سالهای 1950-1973 به طور میانگین دو دلار بود. قیمت مواد اولیه ارزان و
    تقریبا ثابت یکی از ارکان این رشد و ورنق بود. بعدها که اوپک (سازمان کشورهای صادر کننده نفت) قیمت نفت را افزایش داد
    مورد انتقاد شدید کشورهای متروپل قرار گرفت که این افزایش مسبب بحران 1974 در متروپل گشته است. مبادله مواد اولیه
    ارزان قیمت با کالاهای صنعتی متروپل میتواند شمایی از انباشت سرمایه و ثروت را در متروپل و فقر را در پیرامون مجسم نماید.
    اما اثرات منفی این رشد- انتشار گاز دی اکسید کربن که جوزمین را گرم میکرد در سالهای 1950-1973 سه برابر شد.
    یا تولید گاز فرئون ماده شمیایی که بر لایه اوزن اثر میگذارد تقریبا به صورت تصاعدی افزایش یافت در اواخر جنگ به ندرت از
    آن استفاده میشد اما در سال 1974 بیش از 300000 تن از یک ترکیب و بیش از 400000 تن از ترکیب دیگری از آن سالانه در جو پخش میشد.(4)
    پیش از جنگ- هرگز بیش از 150000آمریکایی سالانه به آمریکای مرکزی یا جزایر کارائیب سفر نمیکردند اما در سالهای 1959-1973 شمار آنها از سی صد هزار نفر به هفت میلیون نفر افزایش یافت(5) آمارهای اروپاییها چشمگیرتر است. اسپانیا که عملا
    تا اواخردهه 1950 صنعت جهانگردی گسترده ای نداشت-ئر اواخر دهه 1980 پذیرای پنجاه میلیون خارجی در سال بود.(6)
    رشد و شکوفایی اقتصادی در متروپل چنان سریع و گسترده بود که اشتغال کامل در این کشورها را بوجود آورده بود و علاوه بر
    آن نیروهای ماراد بخش کشاورزی را که در اثر مکانیزاسیون و انقلاب کشاورزی ایجاد شده بود را نیز جذب میکرد. نیروهای کار کشورهای پیرامونی نیز میتوانستند به سادگی جذب متروپل شوند البته جهت کارهایی که مردم متروپل چندان تمایلی به انجام آنها
    نداشتند. زنان خانه دار که با مکانیزه شدن وسایل خانه از قبیل جارو برقی-ماشین لباسشویی-یخچال-فریزر و ..از یک طرف و از
    طرف دیگر رواج غذاهای آماده- هم چنیین از تعدد مراکز نگهداری از اطفال در سنین مختلف نیزبرخوردار شده بودند نیز جذب این
    بازار میگشتند.
    اشتغال و رفاه از نتایج عصر طلایی در متروپل بود.
    میزان رشد و اشتغال به حدی بود که اقتصاددانها و حتی برخی از مارکسیستها را به این نتیجه رسانده بود که سرمایه داری را
    پایان جهان میدانستند و هرگز باور نمیکردند که رکود و بیکاری در کنار تورم گریبانگیر متروپل در سالهای دهه هفتاد شود.
    “برخیز ای داغ لعنت خورده از فقر و بندگی”چه معنایی میتوانست برای کارگران کانونهای قدیمی کار صنعتی داشته باشد که
    اکنون اتومبیل داشتند و مرخصی سالیانه خود را در سواحل اسپانیا میگذراندند؟ و اگر هم دچار مشکلی میشدند-دولت رفاه که
    روز به روز سیاستهای عمومیتر و سخاوتمندانه تری را در پیش میگرفت- از آنان در مقابل بیماری- حوادث و حتی دوره ی
    وحشتناک پیری حمایت میکرد-چیزهایی که در گذشته خوابش را هم نمیدیدند؟(7)
    هر چه مردم فقیرتر باشند-بخش زیادی از در آمدشان ناگزیز صرف خرید نیازمندیهای اساسی نظیر خوراک میشود(بنا بر اظهار
    نظر هوشمندانه” قانون انگلس”) در دهه 1930-حتی در آمریکای ثروتمند-نزدیک به یک سوم از مخارج خانواده ها هنوز صرف
    خوراک میشد- اما در اوایل دهه 1980 به 13 در صد رسید. مابقی درآمد صرف هزینه های دیگر میشد عصر طلایی بازار را
    دمکراتیزه کرده بود(8)
    دلار وابسته به طلا ارز غالب در مبادلات جهانی بود و کشورهایی که عضو معاهده برتن ودز بودند نمیتوانستند ارزش ارز خود را
    بیش از 1% تغیر دهند در نتیجه برابری ارزها تقریبا ثابت بود و هیچ کشوری اجازه نداشت با افزایش یا کاهش برابری ارزیش
    برصادرات یا واردات خود بیفزاید یا کاهشی صورت دهد مگر با اجازه مستقیم صندوق بین المللی پول و بانک جهانی که در واقع این دو نهاد تنظیم کننده بازار جهانی سرمایه و کالا بودند. البته هر دو نهاد تحت استیلای اقتصاد برتر جهان یعنی آمریکا که
    بیش از 60% از تولید جهانی را برعهده داشت-قرار داشتند.
    یکی دیگر از پدیده های این دوران که باید در اینجا توضیح داده شود و شاید بتوان گفت که یکی از دلایل رشد و توسعه پایدار در
    متروپل
    گشته بود جنگهای منطقه ای بود که بعد از پایان جنگ جهانی دوم دائما در جهان تکرار میشد و باعث میگشت که بخشی از
    اضافه
    تولیدی که اساس بحران را در جوامع سرمایه داری دامن میزد-نابود گردد. جنگ سرد نیز- در واقع جنگی تمام عیار بود.
    یکی دیگر از این پدیدها بود که با از رده خارج کردن ابزار ساخته شده جنگی بخش دیگری از اضافه تولید جهانی را از چرخه
    سرمایه خارج میکرد و مانع از بحرانهای ادواری میگشت.

    اما در پیرامون وضع برخلاف این بود. مبادله نا برابر کالاهای صنعتی با مواد خام- فقر و گرسنگی را برای اکثریت مردم جامعه به
    ارمغان آورده بود. بخش اندکی که در رابطه با تولید و صدور کالاهای مورد نیاز امپریالیزم و بازار جهانی فعالیت میکردند- از
    زندگی نسبتا مرفهی برخوردار بودند و توانسته بودند با استفاده از کالاهای وارداتی از متروپل در کنار کایکاتوری از مدرنیته غربی
    با زیربنای فکری سنتی- زندگی هر چند پر از تناقض اما ظاهرا مرفهی را بسبک غربی آن بازسازی نمایند.(چوخ بخت یار).
    و در سایه حکومت دیکتاتوری از رفاه نسبی بالایی برخوردار گردند. و اما بخش وسیعی که تقریبا بصورت خود کفا زندگی
    میکردند. در قرن بیستم میزیستند و بهای زیستن در این قرن را میپرداختند ولی به شیوه دو هزار سال پیش تولید و مبادله
    میکردند و کاملا از امکانات تولیدی و رفاهی قرن بیستم بی بهره بودند وبجهت شیوه تولیدشان در معرض انقراض قرار داشتند. و هر روز فقیرترمیگشتند. کار سخت و بهروری پائین شاخص این بخش از تولید در پیرامون بود. فرهنگ غالب این اکثریت که اینک در معرض انقراض هم واقع شده بودند.فرهنگ سنتی و مذهبی همراه با خرافه پرستی و عوامگرایی بود که از شیوه و ابزاز تولیدی آنها برخاسته بود و اینک ابعاد آن گسترده تر هم شده بود و عکس العمل آن تضاد و
    تعارض حاد با مدرنیته وارداتی از غرب بود که از اصالتی برخوردار نبود و صرفا به بخش روبنایی مدرنیته غربی میپرداخت و همراه کالاهای غربی وارد پیرامون شده بود.

    در آمد حاصل از فروش کالای خام صادراتی عمدا در شهرها جریان داشت. بعنوان مثال در آمد حاصل از فروش نفت ایران فقطدرشهرها جریان مییافت و روستاها تقریبا خود کفا بودند و حتی بخش اعظم از نیاز گرمایشی خود را هم-در کشوری که جزو سه کشوربزرگ تولید کننده نفت جهان بود- از سرگین چهار پایان اهلی فراهم میکردند و فقط بخش کوچکی از آن از نفتی که از شهر میامد تامین میگردید
    در طول جنگ جهانی و حتی چند سالی پس از آن بعلت درگیریهای سرمایه جهانی در تولیدات جنگی- تولیدات مصرفی در کشورهای
    پیرامونی رشد و گسترش یا فت که بخشی از آن جهت مصرف داخلی و بخشی به بازار جهانی صادر میگشت. این رشد و گسترش
    تولید در پیرامون منجر به رشد و گسترش طبقه نو پای بورزوازی در پیرامون شد. فرصت جدید که بر اثر جنگ جهانی پیش آمده بود
    باعث شد که این طبقه در حاکمیت سیاسی پیرامون فعال گردد و در بعضی از کشورهای پیرامونی قدرت سیاسی را نیز بدست آورد مانعی در مقابل غارت امپریالیزم و عوامل داخلی آن از کشورهای مطبوع خود باشند این قدرتهای سیاسی که در طول جنگ یا پس
    از آن بوجود آمدند غالبا ضد امپریالیسم بودند بعضی از طریق صندوقهای رای نظیر پرون در آرزانتین- مصدق در ایران-بعضی از
    طریق کودتا مانند جمال عبدلناصر در مصر توانستند قدرت سیاسی را بدست آورند. و از منافغ ملی کشور مطبوع خود در مقابل امپریالیسم دفاع نمایند. ولی اغلب آنها از طریق کودتاهای نظامی که از طرف امپریالیسم و سرمایه جهانی حمایت میشد- سرنگون شدند.
    غارت منابع در پیرامون توسط امپریالیسم بسیار شدید و ویران کننده بود. نابودی منابع- تضییق بورزوازی نو پای تجاری-تولیدی و تهدید تولیدات سنتی بستر مناسبی برای رشد انقلابات سیاسی-اجتماعی در پیرامون بود. انقلاباتی که ماهیت ضد امپریالیستی
    داشتند و چون اغلب اقشار و طبقات جامعه را در بر میگرفتند خصلت دموکراتیک
    الگوی آنها انقلاب اکتبر 1917 روسیه بود. “فقط سی تا چهل سال از ورود لنین به ایستگاه فنلاند در پتروگراد یک سوم از مردم
    جهان در حکومتهایی زندگی میکردند که مستقیما از ده روزی که دنیا را لرزاند(رید-1919) و مدل سازمانی لنین-یعنی حزب
    کمونیست مشتق شده بود…………به هر حال انقلابات بعدی تحت الشعاع این انقلاب بود.”(9)
    این انقلابات از نظر ماهوی با انقلابات قبل از انقلاب اکتبر 1917 اختلافات اساسی داشتند(10). معمولا توسط یک رهبر کاریزما رهبری میگشتند و پس از پیروزی بشدت از طرف امپریالیسم جهانی تهدید میشدند. بدین جهت حفظ انقلاب پس از پیروزی- اولین ارجحیت این انقلابها بود ارجحیتی که این انقلابات را از خصلت دمکراتیک آنها تهی میکرد و علی رقم شعارهای دمکرایتک قبل از پیروزی به حکومتهای دیکتاتوری بعد از پیروزی تبدیل میکرد. حکومتهایی که مخالفین خود را به ضمم ارتباط با امپریالیسم جهانی بی
    رحمانه نابود میکردند و تحمل هیچگونه صدای مخالفی را هم نداشتند چه بسیار بودند یاران قبل از پیروزی رهبر کاریزما که- در
    پیروزی انقلاب سهم عمده ای داشتند ولی پس از انقلاب به جوخه های اعدام سپرده شدند. این انقلابات پس از پیروزی
    بشدت از طرف امپریالیسم محاصره اقتصادی و سیاسی میشدند و امپریالیسم سعی میکرد که بهر وسیله ممکن آنها را نابود
    نماید.
    انقلاب ویتنام بیش از بیست سال طول کشید. این کشور کوچک در این مدت عرصه حملات شدید نظامی فرانسه و آمریکا
    بود. این جنگها که به جنگهای آزادیبخش معروف بودند در سراسر دوران رشد و شکوفایی سرمایه در متروپل- در جریان بودند و
    همانطور که در بالا هم اشاره شد بخشی از تولید اضافی را که در متروپل سریز میشد- نابود میکردند و شاید بتوان گفت که یکی از
    ارکان رشد و توسعه دراز مدت متروپل به حساب میامدند.
    سودهای کلان و انحصاری تولیدات نظامی باعث میشد که اهم تحقیق و توسعه(11) در این بخش و صنایع فضایی انجام
    پذیرد و سهم صنایع مصرفی و صنایع سرمایه ای(دپارتمان 1 و 2 تولید) از تحقیق و توسعه- جوابگوی رشد و گسترش بالای
    سرمایه نباشد. در این مرحله از گسترش- سرمایه نیازمند بازارهای جدید و به تبع آن کالاهای جدید بود و تکنولوزی که بتواند
    بهره وری تولید را افزایش داده- از سطح به عمق رهنمون گردد. اهم تکنولوزی جدید از بخش نظامی و فضایی به بخش صنایع مصرفی و سرمایه ای منتقل میشد و این انتقال زمانی صورت میگرفت که تکنولوزی جدیدتری در این صنایع کشف میشد و درجه امنیتی آن را تحت شعاع خود قرار میداد. این روند بهروری از تکنولوزی پاسخگوی رشد بالای گسترش سرمایه نبود.
    بحران دهه 70 همانطور که در بالا اشاره شد رشد و شکوفایی جهان سرمایه داری (متروپل) بعد از جنگ انچنان سریع و بیوقفه ( کم بحران) پیش میرفت که تئوریسینهای اقتصادی را به این باور رسانده بود که میشود بحرانهای سرمایه داری را برخلاف نظرات دانشمندان اقتصاد کلاسیک و تاریخ سرمایه داری که اجتناب ناپذیر میدانستند-مهارکرد.اما علی رقم نظرات آنان- بحران سرمایه از سالهای آغازین دهه هفتاد شروع شد.
    شکست در ویتنام و بازگشت سربازان آمریکایی به آمریکا-مصادف شد با آغاز بحرانی که بازتاب آن رکود و تورم بود. در بررسیهای
    تاریخی
    سیستم سرمایه داری تورم و رکود هرگز با هم همزمان نمیشدند. چرا که تورم مشوق تولید و ضد رکود است و رکود کاهش قیمتها را در
    بردارد و انگیزه تولید را از بین میبرد. این پدیده جدید برای بسیاری از متخصصین قابل توجیه نبود بدین جهت تنها راه علاج را بازگشت به
    جنگ توصیه میکردند. جنگی که تقریبا همه مردم جهان به خصوص مردم آمریکا علیه آن بسیج شده بودند و بزرگترین تظاهرات تاریخ
    آ مریکا را علیه آن سازمان بودند. لذا بازگشت به جنگ حداقل در شرایط کنونی- امکان پذیر نبود در واقع دولت آمریکا هم بعد از شکستدر ویتنام بنوعی شکست سیاستهای جنگ افروزی منطقه ای- در آن برهه از زمان- پذیرفته بود- سیاستهایی که متجاوز از دو دهه برایش رونق به ارمغان آورده بود- ولی اکنون با رکود و تورم روبرو بود. که نتیجه مستقیم توسعه صنایع نظامی و فضایی آمریکا در دو دهه قبل بود. هم تورم بود هم سرمایه گذاری در صنایع مصرفی و سرمایه ای نرخ متوسط سود را نمیپوشاند. رشد پر شتاب سرمایه در دو دهه گذشته و انباشت آن- محدود کردن تکنولوزهای جدید به تکنولوزیهای انتقالی قدیمی از صنایع نظامی و فضایی- همانطور که در بالا توضیح داده شد و بلاخره شکست در جنگ ویتنام عواملی بودند که بحران کنونی را دامن زده بودند. سرمایه امکان رشد خود را از دست داده بود. رکود بیکاری را دامن میزد و تورم قدرت خرید را کاهش میداد. آین دو پدیده همدیگر را تشدید میکردند و بحران را عمیقتر- بیکاری با رشد پرشتابی افزایش مییافت و دو رقمی شده بود. قیمت نفت افزایش یافته بود تورم را افزایش میداد. کوه بحران به حرکت در آمده بود و هر مانعی را در مقابل خود نابود میکرد.
    سالها محدود کردن اختراعات و اکتشافات و تکنولوزی مانع گسترش سرمایه در عمق شده بود لذا تنها امکان گسترش در سطح بود.
    به این ترتیب بود که انباشتهای سرمایه در کشورهای متروپل در وحله نخست بصورت قرضه های بانکی بسمت کشورهای پیرامونی و اروپای شرقی روانه شدند.این دلارها کبوتران جلدی بودند که هر زمان متروپل اراده میکرد به متروپل باز میگشتند(11). ولی در ان مقطع زمانی- رهایی از بحران در گرو صدور ان سرمایه ها بکشورهای پیرامونی- از طریق قرضه های بانکی بود. سرمایه در متروپل امکان سود دهی مناسب رانداشت اما در پیرامون اگر در موقعیت مناسب قرار میگرفت- نرخ متوسط سود تامین میگشت. دستمزد در پیرامون به مراتب پایینتر بود میزان این قرضه ها از 100میلیارد دلار در آغاز دهه به بیش از 1000میلیارد دلار در پایان دهه رسیده بود و نرخ آنها شناور بود. بخش عمده ای از این قرضه ها از طریق بانکهای
    بزرگ و کوچک تجاری در اختیار کشورهای پیرامونی و اروپا شرقی قرار گرفته بود. این آغاز صدور سرمایه به پیرامونوکشورهای همپیمان شوروی بود. تاکنون 95% سرمایه های متروپل تنها در خود کشورهای متروپل گردش داشت و 5% بقیه هم در پیرامون-
    جهت بهره برداری از مواد خام سرمایه گذاری شده بود. که با حمایت حکومتهای دیکتاتوری پیرامون به متروپل جریان مییافت و در مقابل کالاهای ساخته شده و نیم ساخته به پیرامون وارد میگشت. تا دهه 1970 سهم پیرامون از صادرات متروپل تنها 5% بود و بقیه در خود متروپل جریان داشت(12)
    صدور سرمایه به پیرامون جهت بدست آوردن نرخ متوسط سود با استفاده از دستمزدهای ارزان- آغاز روندی بود که رابطه متروپل- پیرامون را دگرگون نمود. مهمترین بازتاب سیاسی این دگرگونی- تغییر تاکتیک از حمایت بلاشرط از دیکتاتورهای کشورهای پیرامون به شعار حقوق بشر است. بعد از جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد- حکومتهای آمریکا- چه دمکرات و چه جمهوریخواه- مشوق حکومتهای دیکتاتوری در کشورهای پیرامونی بودند و در دفاع از این حکومتها هر گونه مبا رزات دمکراتیک را در این کشورها به بهانه مبارزه با کشور شوروی و خطر کمونیسم که جهان سرمایه را تهدید میکند-سرکوب میکردند. کودتای 28 امرداد سال 32 علیه حکومت دکتر محمد مصدق در این چهارچوب توجیه میشد. چه بسیار بودند حکومتهای ملی دمکراتیکی که در کشورهای پیرامونی توانسته بودند از طریق صندوقهای رای کسب قدرت سیاسی نمایند ولی با حمایت آمریکا و سرمایه جهانی با کودتای نظامی سرنگون شده بودند. اخرین حکومتی ازاین دست که با رای مردم برگزیده شد و با کودتای نظامی مورد حمایت آمریکا بشکل خونینی برکنار گردید. حکومت آلنده در سال 1973 در شیلی بود. اکنون امپریالیسم شعار حقوق بشر میداد و آقای کارتر- آقای حقوق بشر در سال 1976 در راس دولت آمریکا قرار گرفته بود.شعار دمکراسی برای کشورهای پیرامونی که کارتر و وزارت امور خارجه آمریکا عنوان میکردند- از انجایی که بازتاب عملی تا سال 1979-سال انقلاب ایران- نیافته بود- هرگز جدی گرفته نمشد و به ضمم همگان بیشتر جنبه تبلیغاتی و داخلی داشت تا جنبه عملی و خارجی انقلاب ایران اولین نمود تغییر در تاکتیک دفاع از دیکتاتورها بود. پس از ان انقلاب ساندنیستها در نیکاراگوئه به پیروزی رسید. دیگر هرگزانقللابهای این چینینی در سطح جهان رخ نداد. این دو انقلاب ظاهرا آنطور که سرمایه جهانی انتظار داشت منافعش را تامین نکرد. از این مقطع است که انتقال قدرت سیاسی از دیکتاتورهای کوچک و بزرگ در سراسر جهان-که تعداد آنها هم کم نبود به مخالفین بورزوا-لیبرال آنها انجام میپذیرد. سرمایه جهانی پرچمدار دمکراسی و حقوق بشر میشود و پرچم آزادیخواهی را از دست نیروهای چپ و دمکرات خارج میکند. سرمایه آیا تغییر ماهیت داده است؟ این همان سرمایه جهانی است که در 1973از کودتای زنرال پینوشه در مقابل حکومت قانونی دکتر آلنده حمایت کرده و اینک در 1976 شعار دمکراسی برای پیرامون را سر میدهد در 1979 از حکومت شاه در مقابل مخالفین مذهبیشحمایت نمیکند و منجر به سرنگونی او میشود.
    بورزوازی لیبرال در اغلب قریب به اتفاق کشورهای پیرامونی- با حمایت امپریالیسم- قدرت سیاسی را بدست میگیرد و مبارزات پارلمانی را شکل می بخشد. سرمایه و تکنولوزی عازم پیرامون میشود.بخش وسیعی از تولید جهانی به کشورهای پیرامونی منتقل میشود. تقسیم کار جهانی متحول میشود. تولید جهانی میشود.
    اینجا بد نیست برای روشن شدن مطلب مثالی در رابطه با ایران بزنیم.بعداز انقلاب مشروطه- یکی از آرزوهای ملی ملت و دولت ایران داشتن کارخانه ذوب آهن بود. سرمایه جهانی یا بعلت محدودیت سرمایه یا بعلت محدودیت در صدور تکنولوزی از ارائه آن به ایران خوداری میکرد.تا اینکه در سال 1344- این کارخانه توسط کشور شوروی در ایران ساخته شد و در سال 1346 شروع به تولید کرد. آنزمان این حرکت شوروی را یک حرکت ضد امپریالیستی ارزیابی میکردند. ولی اکنون بر ما روشن است که در آن زمان
    سرمایه جهانی تمایلی به صدور سرمایه یا تکولوزی به پیرامون نداشت حتی اگر این کشور پیرامونی ایران و شاه ایران بوده باشد که در تولید وصدور نفت ارزان به متروپل پای اصلی در منطقه بود. این ضرورت از حرکت سرمایه برمیخاست و لاغیر.
    به این ترتیب شناخت دقیق ماهیت سرمایه و عملکرد آن- ما را از انحرافات ذهنی میرهاند.
    با ورود سرمایه و تکنولوزی به پیرامون تحولات عظیم ساختاری حادث میگردد
    1-رشدهای اقتصادی بالا در کشورهای پیرامونی که در تاریخ سرمایه داری کم نظیر است. مانند رشد اقتصادی چین- کره جنوبی- سنگاپور- مالزی- ویتنام- اندونزی- هند و….. در آسیا- اغلب کشورهای آمریکای لاتین- استرلیا- زلاندنو و بعضی از کشورهای آفریقایی مانند آفریقای جنوبی و….
    2- پولاریزه کردن این جوامع به طبقات- رشد و گسترش سرمایه در کشورهای پیرامونی- تضاد غالب در این کشورها را به تضاد کار وسرما یه تبدیل کرده است.
    3- تغییر ساختاری وسیع اقتصادی و طبقاتی در کشورهایی که سرمایه و تکنولوزی دریافت کرده اند. موجب تولید ثروتهای انبوه در کوتاه مدت شده که استانداردهای زیستی این کشورها را متحول نموده است به خصوص در بعضی از آنها که دولت از طریق صندوقهای رای در اختیار احزاب طرفدارطبقه کارگر قرار گرفته است.
    3- لطمات شدید به محیط زیست جهان- که از کانال تولیدات و مصارف انبوه صنعتی بوجود آمده و حیات موجودات زنده را درکره ارض تهدید میکند.
    4- انتقال بخش وسیعی از تولید به پیرامون( که در واقع از دید سرمایه دیگر پیرامون نیست ولی از زاویه اجتماعی و فرهنگی اختلاف زرفی بین متروپل و پیرامون وجود دارد) نابودی و تضعیف بسیاری از اتحادیه ها و سندیکاهای کارگری را در متروپل در بر داشته- در گذشته این اتحادیه ها و سندیکاها بر سر منافعشان با دولتهای رفاه به چانه زنی میپرداختند و اغلب نیز موفق از این مذاکرات سر برمیاوردند. اکنون توان چانه زنی خود را از دست داده اند و ناچار به عقب نشینی میگردند.
    5- تاریخ دولتهای رفاه سر آمده و پنجه های آهنین( ریگان و تاچر و ترامپ) بر سریر قدرت می نشینند.
    6- مفهوم مبارزات ضد امپریالیستی کاملا تغییر یافته همه کشورهای جهان شایق دریافت سرمایه و تکنولوزی از امپریالیسم هستند و
    سرمایه جهانی همه جا برای یافتن بازارهای تولیدی و مصرفی سرک میکشد
    7- شوروی و اقمار آن از جهان ناپدید گشته اند و کشورهایی جایگزین آنها شده اند که از یک طرف بدنبال نوعی استقلال قومی و سرزمینی هستند و از طرف دیگر مساعد برای جذب سرمایه و تکنولوزی جهانی- سیستم سرمایه داری در این کشورها گسترده شده است
    9- گسترش سرمایه در سطح- جهان را بدهکده ای بزرگ تبدیل کرده است و تکنولوزیهای جدید در خدمت سرمایه است که جهانی شدن را تجربه میکند
    10- در تقسیم جدید کار جهانی- بنظر میرسد که تولید به کشورهای پیرامونی سابق منتقل گشته است و سرمایه و تکنولوزی به کشورهای پیشرفته سرمایه داری
    11- انباشت ثروت در کشورهای سرمایه داری پیشرفته افزایش چشمگیری یافته و نسبت آن به ثروت کشورهای پیرامونی سابق بسیار
    بزرگتر گشته است

    پا نوشته ها
    1- سازمان همکاری اقتطادی و توسعه -1979impac-1
    2- ایران تا قبل از 1955 صادر کننده مواد کشاورزی و دامی (روده و پوست)به کشورهای متروپل بود. بعد از آن تاریخ از
    میزان صادرات کاسته شد تا اینکه بعد از رفرم ارضی و افزایش درآمد نفت- خود به وارد کننده تبدیل شد.
    3-عصر نهایتها ص340
    4-عصر نهایتها ص343
    5- آمارهای تاریخی آمریکا جلد اول ص403
    6- سالنامه آماری 1990 ص262
    7- عصر نهایتها ص347
    8-عصر نهایتها ص349
    9- عصر نهایتها ص80
    10- انقلابات قبل از عصر امپریالیسم عمدا دارای ماهیت ضد فئودالی و ضد مذهبی بودند و از انقلاب کبیر فرانسه ملهم گشته
    بودند.
    11-بعدها در زمان پرزیدنت ریگان- با افزایش نرخ بهره در آمریکا- این دلارهای قرضی به آمریکا باز گشتند در حالیکه اصل بدهیها
    بدهیها باقی مانده بود که بصورت بحران بدهیها خود نمایی میکرد.
    12- فروبل و دیگران 1986 ص200

    دوست داشتن

  2. آقای دکتر محیط زحمت کشیده است و با صرف وقت صفحات زیادی را بخواننده هدیه مینماید. در این نوشته که در ابتدا و اواسط آن گاهی چنان سریع صحنه عوض می‌شود که دچار گسیختگی و فراموشی برهانی که سعی در اثباتش را دارند می‌شود خواننده نمیتواند تعقیب کند که با یک نویسنده ضد امپریالیست ویا طرفدار امپریالیست طرف است.
    جان بلامی فوستر با روده درازی و کاربرد مفاهیمی جهت مشوش کردن فهم و شاید هم باشتباه انداختن پژوهشگران بجای مفاهیمی مانند کشورهای «عقب نگه داشته شده» و کشورهای امپریالیستیِ غارتگر و عقب نگه دارنده که لنین آن‌ها را بما فرا داده است، از الفاظی مانند «کشورهای پیرامونی، کشورهای محیطی، کشورهای مرکزی و جهانی که عمدتا صنعتی باقی می‌ماند …» سخن میگوید و متوجه نمیشود که پاول باران در ۵۰ سال پیش با این نوشته خود جز سردرگمی انقلابیون نتیجه دیگری نمیتوانسته است بگیرد.
    خوشبختانه آب همیشه تحت شرایط متعارفی به سرازیری روان است و هر نوع خلط مطلبی با جبر تکامل اقتصادی در صده بیستم و بیست یکم- مانند پتکی بر مغزش چشمانش را باز مینماید و خوانند گان را به خنده وامیدارد. من چند نکته فرموده ایشان را مورد دقت قرار میدهم تا خوانندگان خود قضاوت نمایند.
    در اینجا من زحمت و کوشش آقا دکتر مرتضی محیط را که دایما در جهت نشاندادن چهره ام.آمریکای بی چهره مینماید و جنگ طلبی ها و غارتگری در جهان و قتل جنایت های پهبادی و نظامی از طریق پایگاه های نظامی که بعبارتی ۹۰۰ و بعبارتی هزاران عدد هستند و فقط و فقط دورو بر ایران ۱۵۰ پایگاه جاسوسی و تهاجمی نظامی از این هزاران پایگاه را دایر کرده است، زیر سؤال نمیبرم.
    ولی خود را موظف میدانم که در مورد راهی که باید برویم از راه پیشنهادی آقای جان بلامی فوستر و پاول باران و امثالهم مانند دنباله روانان وی همچون ژیژاک ها و مازیار رازی ها…، جدا نمایم.
    مینگارند:
    «بدین ترتیب نفس ماهیت گسترش سرمایه‌داری در کشورهای محیطی موانع سهمگینی بر سر راه توسعه این کشورها بوجود آورد و موجب ظهور نظام جهانی امپریالیستی گردید»
    من تا کنون فکر میکردم که وجود امپریالیسم بخاطر از بین رفتن رقاب آزاد در نظام سرمایداری بوجود آمد و سرمایداری بدون رقابت با تکامل خطی خود در تولید و بوجود آوردن انحصارات و تراستهای بانکی نضج گرفت. افراد معروف مانند کارل کائوتسکی خیلی سعی به مشاطه گری نظام امپریالیستی کردند که بزباله دانی تاریخ سپرده شدند. لنین منشاء‌ جنگهای جهانی را که همان استعمارگری معرفی میکند و سراسر وجودیت امپریالیسم را تشکیل میدهد رسوا کرده و حتی جنگ دوم جهانی را پیشگویی کرد.

    پاول باران از مفاهیمی چون مازاد اقتصادی و«تفاوت میان بازده جاری جامعه و مصرف جاری آن» و مفاهیمی این چنینی استفاده کرده و نتیجه میگیرد: «مشکل این کشورها کمبود سرمایه یا نبود مزمن مازاد (یا پس‌انداز) برای سرمایه‌گذاری است.»
    گویا پاول باران میدانسته است که روزی اصلاح طلبان عضو سه ابراهرم بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی می‌شوند و با خصوصی سازی سعی در تکامل سرمایداری ایران مینمایند و از روی زانو نشینی سرمایداری خارجی بروی زانو نشینی سرمایدار خارجی دیگر در شتاب خواهند بود تا از نوشته‌های ایشان بهره گیرند.
    غافل از آنکه امروز ایران هم برهان وجودی رسمی خود را هوا کرد.
    آری امروز اس سیصد را هوا کردند و بزودی اس سیصد ایرانی که نوع پیشرفته تری از اس سیصد روسی است بعنوان ضمانت سرمایداری ایران در کویر لوت به آزمون میرود. هدفها همگی در اعماق آسمان نابود گردیدند. آقای پاول باران بهوش باش بی مایه فطیر است!
    سراسر کتاب پاول گفته‌هایی هستند که حتی یک شباهت نسبی با اوضاع کنونی جهان ندارد. البته ایشان بعنوان راه حل به کوبا و بعضی از کشورهای آمریکای لاتین گریزی میزنند که اوضاع اقتصادی و آزادی آنان از همان بدو تاسیس روشن بوده و تکامل آنان هم پس از نیم قرن تغییری در سرمایداری و موقعیت کارگران و زحمتکشان آنان نداده است و اکنون خیزش جدیدی گرفته است تا به شروع فیدل کاسترو برسد!؟.
    تمام دلایلی را که جهت وابستگی کشورهای عقب نگه داشته شده میشمرد، اگر آن‌ها را از این جوامع برطرف کنیم، نظام وابسته آنان سر پا باقی‌مانده و دردی را دوا نمیکند. که اکثراً خود بدان اعتراف دارد.
    پاول باران گاهی هم بنتایج درستی میرسد که توگویی از روی لنین رونویسی کرده است:
    «این کند کردن و کنترل به معنای نگهداشتن این کشورها در چارچوب سرمایه‌داری و قرار دادن آنها در معرض استثمار و سلطه امپریالیستی تا حد ممکن است.»…
    «برقراری اقتصاد با برنامه سوسیالیستی شرط اجتناب ناپذیر و اساسی برای دستیابی کشورهای توسعه نیافته به پیشرفت اقتصادی ـ اجتماعی است.»
    و معتقد است که چین از «چنبره نظام سرمایه‌داری جهانی» رها شده و منبع الهام‌بخش و امیدبخشی برای تمام کشورهای وابسته و مستعمره گردیده است.
    منتها فراموش میکند که چین انقلاب دمکراتیک نوین را بانجام رسانید تا از این چنبره نجات یافت و سرمایداران چینی را توانست قدرت و قوت بخشد،‌ ولی کارگران و برزگران و دیگر زحمتکشان چطور؟ آقای پاول باران! شما نمیتوانید مزراتی آتش زدن سرمایدار چینی را فقط ببینید، وضع رحمتکشان چطور است؟.
    پاول باران سرآغاز ایدئولوژی نولیبرال را ۱۹۷۰ میداند، ایشان فراموش میکنند که جنگ جهانی دوم و خرابی زیر ساخت ها… که خونی تازه به رگ سرمایه های راکد کشورهای غربی وارد کرد در عرض این بیست سال مصرف شده بود و بجنگ نوینی نیاز بود. اتفاقاً در همان زمان بهبوهه جنگ ویتنام بود. و پس از آن دوباره کارتها ازنو مخلوط میگردید و اروپا در مقابل ام.آمریکا از ترس انقلاباتی نوع خمرهای سرخ و ویت کنگ های دیگری در جهان بزانو در آمده بود. همین جنگ ویتنام و خرابی ها در هندوکش بود که سالهای رونق طلایی اروپا را رقم زد و پس از آن از زمان کهل در آلمان و سچر در انگلیس و ریگان در آمریکا و میتران در فرانسه نشان از ورود به مرحله جدیدی از بحران داشت که ام.آمریکا در هر قدمی که در جهان برداشته میشد مانند بکش تلکه گیر، سهمش را میگرفت.
    پاول باران از چند کشور وابسته به آمریکا مانند کرده جنوبی و تایوان سخن میگوید که نقشی مانند آلمان غرب در مقابل آلمان شرق داشته اند(بدان اذعان هم دارد منتها تحت نام ژئوپلیتیک و نه نیمی از آن سوسیالیستی بوده است)، باز هم طوری سخن میگوید که علت‌ها در ابهام باقی بماند. هنگ کنگ و سنگاپورراهم شهرهایی استراتژیک میداند.
    بهر صورت تمام مقاله سخنی از جنگ جهانی جدیدی که مابین آلیانسهای سرمایداری ابرقدرتی در خواهد گرفت سخنی بزبان نمی‌آورد و در خاتمه بصورتی مبهم از قول شخص سومی:
    «گرچه آقایان مایکل هارت و انتونیو نگری همین اواخر در سال ۲۰۰۰ در کتاب خود زیر عنوان «امپراتوری» از جنگ ویتنام بعنوان آخرین جنگ امپریالیستی نام برده‌اند ولی امروزه با مشاهده ماشین جنگی امریکا در افغانستان و عراق و گسترش این ماشین جنگی در هر سه قاره کشورهای محیطی این ادعا آشکارا بر باد می‌رود. »
    تازه نتیجه‌ای که میگیرد بعیان اشتباه است: «انگیزه کلیدی و استراتژی بزرگ تهاجم کنونی ایالات متحده دستیابی به کنترل منابع استراتژیک و حیاتی (بویژه نفت) در عصر کمیابی فزاینده منابع است.»
    آیا این مشاطه گری امپریالیسم آمریکا نمیباشد. توگویی اگر ام.آمریکا تمام نفت دنیا را قبضه نماید و همه کشورها در مقابلش بزانو در آیند دست از کشت و کشتار برمیدارد، اکنون اکثر زمینهای کشاوری مرغوب آفریقا آسیا آمریکای لاتین خریداری شده و متعلق به موستانزا، نستله…. و دیگر بانکها و شرکت های آمریکایی میباشند؟؟
    پاول باران اصولاً صورت مساله را نفهمیده است که جنگهای امپریالیستی نه از ره کین است.
    کشورهای امپریالیستی غالب مانند پرتقال، اسپاینا، انگلیس صغیر شده، فرانسه ذلیل تراز همه بعنوان کشورهای امپریالیستی برتر در زمانی، در اثر رشد ناموزون اقتصادی که از الف بای اولیه فهم نظام امپریالیستی است، بایستی جای خود را به امپریالیسم تازه نفس تری میدادند که دادند و برای هر بچه‌ای که باقتصاد سروکار دارد قابل فهم بوده و از آن مطلع است. من نمیدانم چرا چنین اشخاصی و آقای دکتر محیط که گاهی بخوبی امپریالیسم را رسوا میکرد در اینجا از درک آن عاجز مانده اند.
    اتفاقاً آقای دکتر مرتضی محیط به مرحوم پاول این مژده را بدهید که دیگر انقلاب‌های رنگی و کلاه مخملی و نیم بند سرمایداری در جهان رخ نخواهد داد. ابرقدرتها بایستی بازار را بین خود تقسیم کنند و در اینجاست که یا نیروهای ذهنی انقلابی کشوری قادر خواهند شد با تجهیز توده ها -در درجه اول کارگران همراه با کلیه زحمتکشان کار بدنی و سپس کارگران دفتری آزاد ار کاربدنی انقلابی نوع اکتبری کرده و باری دیگر در کشوری که حلقه ضعیف در میان این زنجیره است را از هم پاره کرده ولی اینبار با فراگیری از تجارب رفقای سویت در زمان لنین و شاگرد باوفایش استالین اینبار پشت سرمایداران را برای همیشه بخاک خواهند سایید و بشریت طولی نمیکشد که در سراسر جهان استثمار انسان از انسان را بر می اندازد.
    با گوش کردن به چنین لاطالعاتی چنین مفهوم می‌شود که تازه کشورهای عقب نگه داشته شده خود را از تولید صرفاً بخاطر تولید (یا مازاد محض خاطر مازاد) که مصرف خود را دمکراتیک تنظیم نماید به جامعه‌ای «خردگرا» و عدالت خواه خواهد رسید.
    باید گفت خودتی آقای پاول باران.
    اینبار انقلاب پیروز، استثمار انسان از انسان را برای همیشه از میان برخواهد داشت. البته ابتدا با دستگاه ماشین دولتی حاضر شروع مینماید و پس از خلع مالکیت سرمایداران بر ابزار تولید خود سرنوشت خود را رقم خواهد زد و پس از چندی بر پرچم خود خواهد نوشت «از هرکس طبق استعدادش و بهر کس طبق نیازش» و هرنوع پشتک باروها و قایم باشک بازی‌های سرمایدارانه را رسوا و از میان برمیدارد. دیگر نه «اقتصاد مال خراست»‌ میتواند میوه انقلاب را ملا خور نماید و نه اصلاح طلبانی که خصوصی سازی و برجام را کلید نجات کشور ایران و کارگران و زحمتکشان ایرانی یعنی همان نود درصدی ها بداند. اینجا که رسید ناقوس مرگ سرمایداران در ایران نواخته میشود.
    در آرزوی مقالاتی با روشنگری هایی با پایه‌های علمی همانند گذشته
    ارادتمند سپیده
    ۱۴ اسفند ۹۵

    دوست داشتن

  3. حمید محوی // مارس 4, 2017 در 4:44 ب.ظ. //

    نمی دانم تا چه اندازه در اشتباه هستم، ولی هر چه فکر می کنم تفاوت بنیادی بین نئولیبرالیسم امروزی و استعمار انگلیس در هند در آغاز قرن نوزدهم نمی بینم. برای مثال، تولید پارچه. طرفداران مدرسۀ منچستر نیز طرفدار دفاع از کارخانه داران داخلی و مبادلات بازرگانی آزاد بودند (1940-1930) (مقالات استعمار در آسیا : کارل مارکس : گزیده ای از مقالۀ : «پیچیدگیهای روسیه و ترکیه – ترفندهای شورای بریتانیائی- آخرین یادداشت نسلرود Nesselrode – مسئلۀ هند شرقی»).
    البته در آن دوران ابزار کشتار جمعی وجود نداشت …گرچه نیروی نظامی کاملاً تعیین کنندۀ مناسبات بازرگانی بود

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: