اخبار ایران و جهان

نئولیبرالیسم با چهره ناسیونالیستی

مصاحبه‌ای با «لئو پانیتچ». چه توقعی می‌توان از سیاست اقتصادی ترامپ داشت؟ موضع‌گیری چپ‌های آمریکا باید چگونه باشد؟ آیا نکته‌ای وجود دارد که با اتکاء به آن بتوان نتیجه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را مثبت ارزیابی کرد؟ آیا تجارت آزاد بلامانع شرکت‌ها در سطح جهان اکنون محدود خواهد شد؟ تاکنون این‌طور به نظر می‌رسد که دستور کار اقتصادی ترامپ سیاست کهنه عرضه مثلاً کاهش شدید مالیات‌ها باشد، یعنی نئولیبرالیسم البته با چهره ناسیونالیستی و نژادپرستانه؟ بین صعود ترامپ و پوپولیسم راست در سطح جهان یک سلسله از شباهت‌ها مطرح گردیده است. آیا ترامپ در این کادر می‌گنجد؟ چه چیز شباهت دارد و چه چیز متفاوت است؟ برگردیم به سیاست آمریکا. آیا رانش اکثریت حزب دمکرات به سوی برداشت‌های برنارد ساندرز را محتمل می‌شمارید؟

منبع: دنیای جوان

تارنگاشت عدالت

trump201734d

چه توقعی می‌توان از سیاست اقتصادی ترامپ داشت؟ موضع‌گیری چپ‌های آمریکا باید چگونه باشد؟ مصاحبه‌ای با «لئو پانیتچ»

آیا نکته‌ای وجود دارد که با اتکاء به آن بتوان نتیجه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را مثبت ارزیابی کرد؟ آیا تجارت آزاد بلامانع شرکت‌ها در سطح جهان اکنون محدود خواهد شد؟

شراکت ترانس پاسیفیکیTPPبه تاریخ سپرده شد و قرارداد اقتصاد آزاد ترانس آتلانتیکیTTIP نیز احتمالاً به همین شکل به دست فراموشی سپرده خواهد شد. ولی فکر نمی‌کنم که این به معنی ختم قراردادهای نئولیبرالی بین‌المللی باشد، که جریان بلامانع سرمایه و امنیت آن را در کشورهای دیگر تضمین می‌کند و جنبه اصلی این نوع قراردادهای سرمایه‌گذاری و آزادی تجارت است. و همین‌طور انتظار ندارم که شاهد کنترل شدیدتر واردات که ناقض شبکه موجود تولید جهانی یکپارچه شده است، باشیم. دولت ترامپ به شدت علاقمند است جریان سرمایه و تجارت را برپا نگاه دارد. البته نه به این خاطر که قراردادهای جنبی در مورد حقوق کاری و یا زیست محیطی از جمله آن‌هايی که بخشی از قرارداد تجارت آزاد شمال آمریکا (نفتا) هست خیلی مهم و با ارزش است، ولی می‌توان انتظار داشت که آن‌ها نیز لغو گردد.

ولی حداقل این‌طور به نظر می‌رسد که دوران کلینتونیسم به پایان رسیده است.

بله، درست است. گمان می‌کنم که پایان قطعی «راه سوم»، یعنی آن سیاست «سوسیال دمکراتیک» رقابت‌پذیری پیشرونده، جهانی‌سازی و جریان بلامانع سرمایه که در اوايل دهه ۹۰ از طرف دولت کلینتون تبلیغ گردید و سپس از طرف تونی بلر و هوادارانش در بریتانیا و اروپا به طور کل پذیرفته شد، فرا رسیده است. با «راه سوم» این وعده اجین بود که کارگر ایالات متحده آمریکا می‌تواند از طریق بازآموزی با کارگر ویتنامی که در روز یک دلار درآمد دارد، رقابت کند. فکر می‌کنم که ما از این فاز عبور کردهایم و اکنون شاهد تخلیه کامل این «پروژه» هستیم.

تاکنون این‌طور به نظر می‌رسد که دستور کار اقتصادی ترامپ سیاست کهنه عرضه مثلاً کاهش شدید مالیات‌ها باشد، یعنی نئولیبرالیسم البته با چهره ناسیونالیستی و نژادپرستانه.

آنچه که معرف فاز کنونی است و آن‌هم از بحران جهانی مالی سال ۲۰۰۸ آغاز شد، کاهش مشروعیت نهادها از احزاب بزرگ گرفته تا اتحادیه اروپايی است، که نئولیبرالیسم را پیشه خود کرده بودند. ادعای این نهادها که «ملت» از جهانی‌شدن نئولیبرالی بهره‌مند خواهد شد دیگر کسی را متقاعد نمی‌کند، حتا با این‌که به سیاست‌های ریاضتی خود برای حفظ ساختارهای کهنه ادامه می‌دهند. با در نظر گرفتن این زمینه در سال‌های اخیر رانش چشم‌گیری از اعتراض به سیاست در بین چپ‌ها صورت گرفته است. مرکز توجه اعتراضات نیز به نوبه خود-از «اشغال وال استریت» تا Indignados در اسپانیا-در تأکید بر نابرابری‌های طبقاتی قرار داشت، که به دنبال بحران مالی جهانی شدت یافته بود. از آن زمان مردم دریافتند که بدون به دست گرفتن قدرت، تغییر جهان ممکن نیست. چپ‌های رادیکال مجدداً در انتخابات شرکت کردند. این گام به صورت پیدایش احزاب جدید به طور مثال در یونان و یا اسپانیا و یا تحول احزاب قدیمی مثلاً در  بریتانیا و یا ایالات متحده که در آنجا نخبگان کهنه و بدنام را متعجب و عصبانی ساخت، پدیدار شد. ولی کاهش مشروعیت نهادهای ماین‌استریم، صعود پرقدرت راست‌های غریب‌ستیز را نیز به دنبال داشت که ادعا می‌کند نماینده منافع ملی در مورد مسايل فرهنگی و نژادی است.

سؤال عمده اینجاست که آیا صعود راست‌های ناسیونالیست به معنی چرخش انباشت سرمایه فراملیتی است. این نیروها خود را حافظ  فرصت‌های شغلی بومی معرفی می‌کنند ولی این مسأله انگیزه اصلی آن‌ها نیست. انگیزه اصلی آن‌ها این است که ملت را با عبارات غريب‌ستیزانه، در کنار حفاظت از ارزش‌های به ارث رسیده از نو تعریف کنند.

سیاست‌شناس اسکاتلندی «پیتر گوان» در رابطه با تحلیلی که «سام جیندین» و من در مورد نقش رهبری کننده ایالات متحده آمریکا در ایجاد هماهنگی سرمایه‌داری جهانی ارايه کردیم، می‌گوید اگر راست‌های ناسیونالیست در آلمان قدرت را در دست گیرند، واشنگتن این موقعیت را احتمالاً از دست خواهد داد. ولی تعجب‌آور است که این نیروها ابتدا در ایالات متحده به قدرت رسیدند. باید منتظر شد که آیا این راست‌های غریب‌ستیز که نه تنها در غرب بلکه در هندوستان، ترکیه و فیلیپین هم در حال پیشروی هستند با ادغام خود در روند انباشت سرمایه در ابعاد جهانی مقابله خواهند کرد و یا این‌که شاهد خواهیم بود که آن‌ها مدلی از ادامه روند انباشت سرمایه در سطح جهان پیاده خواهند نمود که البته تنها از این نظر غیرمنظم است که تحرک‌های فرامرزی نیروهای کار را پایان خواهد داد.

لذا سؤال مهم بعدی این است. آیا پایان بخشیدن به این تحرک اساساً در چارچوب جهانی شدن اقتصادیِ حاکم و جریانِ سرمایه ممکن است؟ فکر می‌کنم عملی باشد ولی دردناک است. زیرا ساده نیست که تنها سیاست اقتصادی را که برپایه عرضه بنا شده باشد به اجرا درآورد، بلکه ممکن است که سرمایه‌داری زیرساختاری آن را نیز با خود به همراه آورد که در اصل ظهور همان «پیراهن قهوه‌ای‌ها» خواهد بود.

شما در اینجا به نشانه‌های پوپولیستی راست‌گرایانه و ابزار کسر بودجه اشاره می‌کنید که از طرف نمایندگانی چون «پل راین» جمهوری‌خواه هرگز به کار برده نمی‌شود. ولی افرادی وجود دارند که این حرف‌ها را جدی برمی‌دارند. مثلاً به افرادی چون نظریه‌پرداز اصلی ترامپ، یعنی «استیفن بانون» نگاه می‌کنند و می‌گویند ريیس‌جمهور هوادار و یا حداقل مبلغ نطفه‌هايی از سیاست نئوفاشیستی است. آیا فکر می‌کنيد این نوع برخورد با ترامپ مفید است؟

معتقد نیستم که ترامپ شخصاً هوادار یک جنبش نئوفاشیستی با میلیشیای مسلح و یا چیزی شبیه به آن است. ولی سودمند است یادآور شویم که رژیم‌های فاشیستی همه در عین حال رژیم‌های سرمایه‌داری بوده اند. برخی از تحلیلگران به این سو گرایش دارند که رژیم سرمایه‌داری را با اقتصاد بازار آزاد یکی بدانند. ولی سیاست مداخله‌جویانه دولتی که در دوران هیتلر به اجرا درآمد نیز به همین صورت بسیار سرمایه‌داری بود. منظور از «پیراهن قهوه‌ای‌ها» درست اشاره به همین مسأله بود: این امکان به خوبی موجود است که ما شاهد برنامه‌های زیرساختاری اقتدارگرایانه دولتی ولی کاملاً سرمایه‌داری باشیم.

ما باید جوانب اقتدارگرایانه و پوپولیستی این وضعیت را به دقت بررسی کنیم. البته به اجبار این‌طور نخواهد بود که ترامپ از نوعی میلیشیای قهوه‌ای‌پوش استفاده خواهد کرد (هر چند که هم‌اکنون در اطراف راست‌های افراطی در ایالات متحده آمریکا چنین نیروهايی ایجاد شده است) و یا این‌که او واقعه‌ای مانند به آتش کشیدن رایشتاگ برپا خواهد کرد تا از این طریق فاتحه دمکراسی را بخواند، اما مانند دیگر دوران تاریک در تاریخ آمریکا-مثلاً سرکوب دگراندیشان در جبهه داخلی طی جنگ جهانی اول که در سال‌های بعد از آن نیز ادامه یافت و یا سرکوب ضدکمونیستی در دهه بعد از جنگ دوم جهانی-باید پیدایش اشکال نوین یک اپورتونیسم سیاسی اقتدارگرا و غیراخلاقی را دقیقاً زیر نظر داشته باشیم.

ترامپ از برنامه‌های زیرساختاری بیلیونی سخن می‌گوید. احتمالاً  منظور شراکت عمومی-خصوصی Public- Private-Partnership است و کاهش مالیات‌ها، سرمایه‌گذاری و سیاست‌هايی را دربر می‌گیرد که به نفع بخش‌های ساختمانی است. چون ترامپ نهایتاً سازنده است و این بخش اقتصادی اغلب در سطح کشور پایه‌های حزب جمهوری‌خواه را بنا می‌سازد. شعار آن‌ها کسب ثروت به خرج خزانه دولتی است در حالی که از نظر ایدئولوژیکی آن‌ها دستی را که نان می‌دهد، گاز می‌گیرند. در حال حاضر دولت اقدامات زیرساختاری را به شرکت‌های خصوصی واگذار می‌کند، به جای آن‌که به طور مستقیم اشتغال‌زايی دولتی انجام دهد.

شراکت عمومی-خصوصی شايد بدهی‌های دولتی را خیلی بیش‌تر از آنچه که هست افزایش خواهد بخشید، البته به شرطی که دولت ضمانت آن را به عهده گیرد. مخارج این اقدام به مراتب بیش‌تر خواهد بود، زیرا يارانه شرکت‌ها نسبت به فروش اوراق بهادار دولتی با بهره بیش‌تری صورت می‌گیرد. سرمایه به ویژه از این موضوع خشنود است و تا وقتی که دولت اعتبارات شرکت‌ها را تا آخر سوبسید می‌کند (چه از طریق کاهش مالیات‌ها و چه حتا به کمک مالی منافع شرکت‌های خصوصی)، می‌تواند زیرساختارهای عمومی را بسازد و ده‌ها سال سودهايی را که از طریق عوارض دریافت می‌کند، به جیب خود سرازیر کند.

ترامپ طرح‌های زیربنايی خود را به بخش‌های حمل و نقل محدود کرده. او قصد دارد خیابان، بندر، خطوط راه‌آهن، پل و فرودگاه بسازد. آیا این اقدامات کافی خواهد بود؟

کافی خواهد بود یعنی چه؟ این برنامه‌ها می‌تواند اشتغال توده‌ای به همراه داشته باشد. باید همیشه درنظر داشته باشیم که ترامپ یک سازنده است که شرکت‌هايی را که به این بخش تعلق دارند، مشغول خواهد کرد و گمان می‌کنم که  این کار به نحو ویژه‌ای صورت خواهد گرفت. امکان دارد که این وضعیت کارگران بخش‌های مونتاژ  و یا حتا کارمندان دولتی را از مشاغل قبلی خود جدا سازد و آن‌ها را در بخش‌های ساختمانی، پل و جاده مشغول نماید. این امر به نوبه خود توده وسیعی از مردم را به حرکت در خواهد آورد و می‌تواند روی شهرها فشار آورد.

اگر ترامپ ۳ میلیون مهاجر مکزیکی را از کشور بیرون کند که اغلب در بخش‌های ساختمانی به کار اشتغال دارند، آیا هواداران او از بخش سفیدپوست طبقه کارگر کار آن‌ها را تقبل خواهند کرد؟ مطمئناً نه. از آن‌ها برای کوتاه کردن چمن زمین‌های گلف در پالم بیچ و یا پالم اسپرینگ استفاده خواهد شد. ولی منطق ارتباط دادن برنامه‌های زیرساختاری با تهدید غریب‌ستیزانه «کارگران خارجی» در اینجا نهفته: قبلاً گفته می‌شد تنها راه برای کارمندان اخراجی از مک‌دونالد و یا وال‌مارت قبول مشاغل موقت در بخش‌های ساختمانی است و این امر مهاجرت داخلی این کارگران را در درون ایاات متحده آمریکا تشدید کرد. این فقط سیاست اقتصادی کهنه که به عرضه اتکا داشت و از مالیات‌های توانمندان می‌کاهید به این امید که آن‌ها بدون دخالت و حکم دولت سرمایه‌گذاری خواهند کرد، نخواهد بود. سرمایه‌گذاری‌های دولتی معمولاً منطقی است. ولی تا وقتی که نیروهای مترقی در قدرت نباشند، این سرمایه‌گذاری‌ها چیز دیگری نخواهد بود جز وسیله‌ای برای تشدید انباشت سرمایه. ولی آیا این نوع سرمایه‌گذاری می‌تواند بدون اشتغال‌زايی مستقیم دولتی و بدون کنترل دولتی مهاجرت نیروی کار به اجرا درآید؟ نمی‌دانم.

ولی آنچه که مربوط به زمینه بین‌المللی و صعود راست‌های نوین می‌شود، سؤال برانگیز است که آیا ما شاهد وجود کشورهايی از جمله ایالات متحده خواهیم بود که دست به کنترل واردات و یا اقداماتی شبیه به آن زنند؟ زیاد مطمئن نیستم. ما سرمایه‌داری نمی‌شناسیم که بخواهد تنها در کشور خود دست به انباشت سرمایه بزند. آیا جهانی‌سازی می‌تواند همکاری دولت‌های دست راستی و مهاجرت ستیز را برپا نگاه دارد؟ «اسیفن بانون»  مانند دیگر نیروهای دست راستی نوین در اروپا می‌گوید: «ما مخالف فرهنگ دیگران نیستیم ولی ما به آپارتاید فرهنگی معتقدیم. آن‌ها متعلق به آنجا و ما متعلق به اینجا هستیم.» آیا ممکن است چیزی به نام جهانی‌سازی غیرمنظم وجود داشته باشد که در آن انباشت سرمایه کماکان ادامه پیدا کند ولی مهاجرت کارگری خاتمه یابد؟

بین صعود ترامپ و پوپولیسم راست در سطح جهان یک سلسله از شباهت‌ها مطرح گردیده است. آیا ترامپ در این کادر می‌گنجد؟ چه چیز شباهت دارد و چه چیز متفاوت است؟

اخیراً متوجه طعنه تلخ ناسیونالیسم ترامپ و یا «نایجل فاراج» شدم. این‌ها، به ویژه در مورد ترامپ و یا کاپیتالیست‌هايی که با آن‌ها برخورد کردم افرادی هستند که در سطح بین‌المللی به طور گسترده سرمایه‌گذاری کرده اند و روابط نزدیکی با هم‌مسلکان خود دارند. ترامپ با سرمایه‌گذاران در سطح جهان رابطه دارد، چه با بازیگران مهم مثل دویچه بانک و چه با سرمایه‌داران گانگستر در دستگاه دولتی روسیه. «فاراج» به نوبه خود یک بروکر (دلال مالی) در بازار بورس لندن بود. در جهان هیچ مکان سرمایه‌داری که به شدت بخش مالی سرمایه‌داری بریتانیايی بین‌المللی شده باشد، وجود ندارد. ولی با این حال هر دو، برگ ناسیونالیستی را رو می‌کنند و این امر مبین اهمیتی است که دولت-ملت‌ها هنوز برای پروژه‌های جهانی انباشت برای بسیاری از سرمایه‌داران داراست. این افراد این‌طور تعبیر می‌کنند که برای کسب مشروعیت ادامه انباشت در چارچوب جهانی باید آن را با ناسیونالیسم غریب‌ستیز مربوط کرد.

این امر با نیروهای افراطی راستی که در نقاط دیگر به چشم می‌خورند چگونه تطابق دارد؟ این‌ها بيش‌تر دارای موضع ضدجهانی شدن کمابيش روشنی هستند. این امر مثلاً در مورد جبهه ملی در فرانسه و فجر طلايی در یونان خیلی برجسته است. این نیروها نه تنها مهاجرستیز و نژادپرستند، بلکه در قبال پروژه‌های فراملیتی  اتحادیه اروپايی به طور قاطع رفتاری خصمانه دارند. و از طرف دیگر در لهستان و مجارستان دولت‌های ناسیونالیستی و راست افراطی وجود دارند که نمی‌خواهند اروپا را ترک کنند.

باید منتظر شد و دید که ایا این نشانه‌ها حاکی از دل کندن از جهانی شدن است یا خیر. ولی من کماکان براین عقیده ام که برخلاف دهه ۱۹۳۰ به قدر کافی بخش‌‌هايی از طبقه سرمایه‌داران وجود ندارد که بخواهد تنها در سرزمین‌های خود به انباشت سرمایه‌های خود بپردازد و در نتیجه تصور نمی‌کنم که به دوران سرمایه‌داری محلی بازگردیم که در پس مرزهای بسته فعالیت می‌کند. ولی با این حال باید صبر کرد.

برگردیم به سیاست آمریکا. آیا رانش اکثریت حزب دمکرات به سوی برداشت‌های برنارد ساندرز را محتمل می‌شمارید؟

باری، اگر دز نظر بگیریم که انتخاب جرمی کوربین به ریاست حزب کار انگلیس چه تحولی به وجود آورد، امکان تکامل مشابهی در حزب دمکرات را هم می‌توان متصور شد. البته روشن است که تحولی که کوربین خواستار آن است، بدون تنظیم مجدد آنچه که حزب کار از نظر سازمانی معرف آنست، میسر نخواهد بود. این به معنی اخراج آن نمایندگانی است که به ناتو، خاندان سلطنتی و نهادهای کنونی کشور بریتانیا وفا دارند و علاوه برآن باید سیاست آشتی طبقات با سرمایه‌داران مالی در سیتی آو لندن را پایان بخشد.

و مهم‌تر از این‌ها احیای حزب در خارج از مجلس و به عنوان وسیله‌ای برای تحول جزءبندی حزب به مراکز طبقه کارگر می‌باشد. سپس آن‌ها باید به نحوی با مسايل سازمانی، فرهنگی و فرم گرفتن طبقاتی برخورد کنند که از مدت‌ها پیش و شاید در درون حزب در بخش‌های گسترده‌ای از کشور هرگز وجود نداشته است.

در مورد دمکرات‌های آمریکايی نیز وضع به همین صورت است. نوسازی سازمانی و ایدئولوژیکی باید در مقابل رهبری حزب که وابستگی شدیدی با وال‌استریت، سیلیکون والی و مجتمع صنعتی-نظامی کشور دارد و به آن‌ها وفادار است به پیش برده شود. ولی در اینجا مانع دیگری وجود دارد. ساختارهای سازمانی حزب دمکرات بسیار پخش و پلاست و روابط آن با طبقه کارگر و یا حداقل با بخش فعال آن نسبت به حزب کار انگلیس به مراتب  غیرسازمانی‌تر است. در حزب کار رابطه با طبقه کارگر همیشه فراتر از رهبری سیاسی دستگاه بوروکراتیک سندیکايی بود. حتا تغییر همین حزب بسیار سخت است ولی حزب دمکرات را از الاغ به آهو تغییر دادن بی‌گمان بسیار سخت‌تر خواهد بود. به عقیده من این کار تنها با تحول اساسی خصلت کنونی حزب ممکن می‌گردد. بدون شک کوشش‌های جدیدی صورت خواهد گرفت. ببینیم که چه خواهد شد.

چپ‌های آمریکا باید اکنون بعد از انتخابات چه کنند و به چه صورت به تقویت مواضع ساندرز بپردازند؟ در Jacobine  مطالبی در مورد سیاست نوین ساندرز و کوربین آمده بود مبنی بر این که این سیاست بیش‌تر مواضع طبقاتی دارد تا خصلت طبقاتی، که به نظر منطقی می‌آید. به نظر می‌رسد هرچه از مبارزه انتخاباتی ساندرز دورتر می‌شویم هرآنچه که به طور مشخص قابل لمس بود، محوتر می‌گردد. سازمان‌های کارگری به عنوان اپوزیسیون چپ چه نقشی ایفاء خواهند کرد؟ مثل گذشته یک نقش مرکزی؟ و یا این‌که آلترناتیو قابل قبول دیگری وجود دارد؟

این سؤالات در رابطه با یکدیگر قرار دارد. بدون یک تحول اساسی سازمانی در درون حزب دمکرات و اساسی‌تر از آن در درون سندیکاها، هرچه که پیش آید تفاوت چندانی با آنچه که از سازمان غیردولتی MoveOn.org و یا سازوکار جمع‌آوری کمک به نفع ساندرز می‌شناسیم، نخواهد داشت. اگر این ایده با کوشش در جهت تغییر پیمان درازمدت بین حزب و سازمان‌های کارگری اجین نگردد، مشکل می‌توان متصور شد که ایده ایجاد نیروی چپ در درون حزب دمکرات تحقق خواهد یافت. نوسازی پایه حزب باید شیوه تفکر تریدیونیونی در ایالات متحده و همین‌طور برداشت سندیکاها از سیاست را به چالش بطلبد. آن‌ها در گذشته خیلی محدود توده‌ها را بسیج نمودند و همواره طرفداری خود را از یک نامزد دمکرات‌ها اعلام داشتند و بخشی از حق عضویت‌ها را در اختیار حزب قرار دادند و همه این‌چیزها بدون سیاسی کردن هدفمند طبقه کارگر.

در این روزها که سیاست ایالات متحده آمریکا جهت‌گیری نوینی را دنبال می‌کند، به نظر من دو جنبه بسیار مهم است. اول این‌که چگونه می‌توان اعتراضات سطحی را که از جنبش «اشغال» تا اندازه‌ای جهت‌گیری طبقاتی از خود بروز داد، از نظر سازمانی به یک جنبش طبقاتی  تبدیل کرد؟ نکاتی را که چپ‌ها از آغاز انتخابات مطرح کردند مبنی براین که به قدر کافی موضع‌گیری طبقاتی صورت نگرفت و مهم‌تر از همه چیز حزب به قدر کافی در طبقه کارگر ریشه ندارد باعث واکنش‌های منفی بسیاری از کنشگران مثل Black Lives Matter و سازمان‌های دیگر شد و انتقادات شدیدی مثل «این‌هم چیز دیگری جز از «شیوه تفکر برتر سفید‌پوست‌ها و شونیست‌های مذکر»  به شکلی دیگر نیست»، انجامید. فکر می‌کنم چپ‌ها از این‌گونه اتهامات خواهند هراسید. ولی نباید این‌طور باشد. ما باید روی اهمیت سازماندهی زنان و مردان در محیط‌های کارگری که رنگین‌پوستان را دربر می‌گیرد تأکید داشته باشیم. ولی این کار باید به شیوه عملی و پراگماتیک صورت گیرد به طوری که نیاز این محیط‌ها با نیازهای کارگران بر روی‌هم مطابقت داشته باشد و تنها معرف منافع محدود فقط سیاه‌پوستان نباشد. نژادپرستان و اپورتونیست‌هايی مثل ترامپ به همین صورت دست‌آوردهای دولتی اجتماعی به ویژه دهه ۶۰ را معرفی کردند که بی‌گمان پوچ و بی‌معنی است.

از طرف دیگر باید از تمرکز انحصاری روی رفرم حزب دمکرات خودداری نمود. کوشش‌هايی نیز برای تغییر ساختارها و استراتژی سندیکاها لازم خواهد بود. علاوه برآن، سوسیالیست‌ها نباید فراموش کنند که در جنب این کارها رفقای حزبی را باید سازماندهی کرد و کار فرهنگی سوسیالیستی انجام داد، مبارزات انتخاباتی سوسیالیستی سازماندهی کرد و کادرهای سوسیالیستی تربیت نمود. به این ترتيب، در صورتی‌که کار در بین سندیکاها و حزب دمکرات برای تغییرات لازم با مقاومت زیادی روبه‌رو شود، هسته سالمی باقی خواهد ماند.

علاوه برآن، با در نظر گرفتن بحران سرمایه‌داری و زیست‌محیطی باید کارگران نیز در روند تفکر و تعمق منظور گردند که چگونه می‌توان اشکال آلترناتیو تولید و مصرف را-در محیط خویش، در سطح ملی و بین‌المللی-یافت و توسعه داد و باید نشان داد که این کار می‌تواند تنها برپایه برنامه‌ریزی دمکراتیک اقتصاد عمل کند. این احزاب از آسمان نخواهند افتاد. آن‌ها از بازتولید نیروهای موجود در درون و بیرون احزاب پدید خواهند آمد. مشکل بتوان گفت کدام شکل سازمانی را به خود خواهد گرفت ولی فکر می‌کنم امکان گذار از اعتراض به سیاست که ما شاهد آن بودیم، وجود خواهد داشت.

telegram_majaleh
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: