اخبار ایران و جهان

اختلافات اساسی بين لنين و تروتسکی

lenin_trotzki

در اين مقاله هدف من روشن کردن دو مورد از اختلافات اساسی بين لنين و تروتسکی است. يکی از اين دو مورد مربوط می شود به جزوه ی تروتسکی در سال 1905 به نام «نتايج و چشم اندازها» که بعدها به «انقلاب مداوم» معروف شد.

مورد دوم مربوط به ماهيت حزب پيشروی کارگری انقلابی بود.

تروتسکی در «نتايج و چشم اندازها» اين طور تحليل می کرد که انقلاب بورژوا دموکراتيک را کارگران بايد رهبری کنند و هيچ نيروی ديگری قادر به رهبری انقلابات بورژوا دموکراتيک نيست، زيرا که شرايط توليد و توزيع اجتماعی روسيه را شرايط ناموزون و مرکب می دانست. در آن زمان در روسيه سرمايه داری از بالا به وسيله ی سرمايه های خارجی در همزيستی با کولاک ها به کشور سرمايه داری تبديل شده بود؛ نه از طريق تکامل فئوداليزم به سرمايه داری. يعنی از بالا به وسيله ی امپرياليزم وقت به کشور سرمايه داری تبديل وابسته تبديل شد و در نتيجه ی آن، کارخانجات توليدی روسيه از جمله ی بزرگ ترين کارخانجات جهان بشمار می آمدند. از اين جهت تروتسکی معتقد بود که انقلاب بورژوا دموکراتيک روسيه را بايد خود طبقه ی کارگر رهبری کند و بحث تروتسکی اين بود که، زمانی که طبقه ی کارگر عملاً اين انقلاب را می تواند به ثمر برساند و حتی رهبری کند، چرا بايد همانجا متوقف شود؟ در صورتی که چنين طبقه ی کارگری عملاً می تواند انقلاب بورژوا دموکراتيک را به انقلاب سوسياليستی پيوند زند.

لنين اما قبل از تجربه 1905 انقلاب را بورژوا دموکراتيک ارزيابی می کرد و رهبری آن را هم متعلق به بورژوازی می دانست، ولی طی تجربه ی خود بعد از انقلاب 1905 و شرايط روسيه با تقريباً چهارميليون کارگر صنعتی در مقابل صدوپنجاه ميليون دهقانبه اين نتيجه رسيد که رهبری اين انقلاب بورژوا دموکرتيک را به دهقانان و کارگران بايد سپرد.

لنين در طول سال های 1905 تا آوريل 1917 به اين تجربه دست يافت که نه احزاب دهقانی و نه احزاب بورژوائی هيچ کدام قادر به رهبری انقلاب بورژوا دموکراتيک نيستند؛ حتی احزابی نظير «ناردونيک»ها که يکی از احزاب خلقی و دهقانی بزرگ روسيه بودند و با همدستی با زمينداران بزرگ عملاً به عناوين مختلف برعليه دهقانان شروع به کارشکنی در تقسيم اراضی ونمودند و در اتحاد با احزاب بورژوا ليبرالی مانند «کادت»ها و کرنسکی نماينده ی بورژوازی، مانع پيشبرد انقلاب بورژوا دموکراتيک شدند. ائتلاف بين ناردونيک»ها، «کادت»ها و «منشويک»ها در مجلس به رهبری کرنسکی عملاً در نتيجه ی ترس آن ها از گرفتن قدرت سياسی طبقه ی کارگر روسيه بود، با وجود اين که لنين هم خاطرنشان کرده بود که اگر آن ها انقلاب بورژوا دموکرتيک واقعی انجام دهند، لنين و بلشويک ها از آن ها حمايت می کردند. حکومت کرنسکی و بورژوازی حاکم اما با توجه به تمام خرابکاری هايی که انجام دادند نه تنها هيچ قدمی در اين راه برنداشتند بلکه به ساخت و پاخت با سلطنت و کولاک ها برخاسته و از طرف ديگر، به قلع و قمع انقلابيون از جمله بلشويک ها پرداختند. در اين شرايط، لنين به اين نتيجه رسيد که نه بورژوازی و نه دهقانان نمی توانند انقلاب را رهبری کنند. يعنی رهبران بورژوازی و دهقانان نه تنها هيچ کمکی به انجام انقلاب بورژوا دموکراتيک نمی کنند بلکه در خفه کردن آن از هر کسی بيش تر می کوشند. بنابراين، انقلاب را فقط و فقط طبقه ی کارگر می تواند رهبری کرده و به سرانجام برساند. وقتی که لنين تزهای آوريل را بيرون داد همه از جمله کامنف و زينويف شوکه شدند و حتی در خبرگزاری های رسمی نيز لنين را به تروتسکيست شدن متهم کردند.

لنين بعد از تزهای آوريل خاطرنشان می کند که بايد بلشويزم قديم را دور ريخت (1) و «بلشويزم نو» را جايگزين آن نمود و انقلاب را انقلاب کارگری با تکاليف دموکراتيک ارزيابی نمود، و خواهان انقلاب سوسياليستی شد.

لنين بعد از بحث و مشاجره ی زيادی توانست حزب را به عقايد خودش متقاعد نمايد.

مورد دوم از اختلافات بين لنين و تروتسکی در رابطه با ساختن حزب پيشروی کارگری(حزب لنينيستی) بود.

طبق نظر مارکس و انگلس در مانيفست حزب کمونيست:

«کمونيست ها در مقابل ساير احزاب طبقه ی کارگر حزب جداگانه ای تشکيل نمی دهند،

آنان منافعی جدا و جداگانه از پرولتاريا، به طور کلی، ندارند،

آنان هيچ گونه اصول افتراق از خود به وجود نمی آورند تا به وسيله ی آن نهضت پرولتاريا را شکل داده، قالبگيری بکنند

بر همين اصل خود مارکس در بين الملل اول تمام گرايش های سوسياليستی از جمله آنارشيست ها (باکونين) و ديگران را هم شرکت داد که اين عمل منجر به اخراج آنارشيست ها شد و بالاخره از هم پاشيد.

همين طور بين الملل دوم که انگلس در ساختن آن نقش اساسی ايفا کرده بود، باز يکی از بزرگ ترين اشتباهاتشان اين بود که تمام گرايشات طبقه ی کارگر را در خود جای می داد. همين طور نشان داده شد که در چنين احزابی هر چند هم کارگری باشند در نهايت رفورميست خواهند شد.

لنين برای اولين بار تصميم گرفت تا حزب «جداگانه»ای بسازد تا به شکل احزاب سوسيال دموکرات بی در و پيکر نبوده و شامل کليه ی گرايشات درون طبقه ی کارگر نباشد. زيرا تجربه ی تاريخی «بين الملل اول» و «بين الملل دوم» به او ثابت کرده بود که در چنين تشکيلات بی در و پيکری در نهايت، انقلابيون تنها قربانيان آن ها خواهند بود. در نتيجه انشعاب بلشويک ها را ضروری ديد و لذا انشعاب کرد. لنين با اين کارش مارکسيزم را قدمی بجلو سوق داده و ثابت کرد که برای تدارک انقلاب، فلسفه ی «همه با هم» امکان پذير نيست.

در ابتدا تروتسکی مثل مارکس و انگلس فکر می کرد و بر همين اساس مخالف انشعاب بود. او فکر می کرد هر انشعابی طبقه ی کارگر را تضعيف خواهد کرد. در نتيجه هميشه در پی آشتی دادن بلشويک ها با منشويک ها بود و هر اندازه در اين راه پافشاری می کرد، بيش تر متقاعد می شد که با منشويک ها نمی شود ائتلاف نمود. از اين رو، گروه خودش را اول درون منشويک ها و بعد جدا از آن ها ساخت. تروتسکی در پايان تمام بحث هائی که در مورد حزب با لنين داشت، نهايتاً حق را به جانب لنين داد و در رابطه با حزب از خود انتقاد نمود(2).

پس از پيروزی انقلاب فوريه روسيه و سرنگونی تزار، و پيش از بازگشت لنين از تبعيد به روسيه، رهبران بلشويک آن زمان که در روسيه بودند و به طور مشخص استالين و کامنف موضع حمايت انتقادی از حکومت موقت[کرنسکی] را که يک حکومت سرمايه داری بود اتخاذ کرده بودند و در مورد جنگ امپرياليستی جهانی اول که روسيه نيز درگير آن بود، تحت لوای «دفاع از سرزمين پدری» از ادامه ی جنگ حمايت کردند.

لنين پس از بازگشت به روسيه در روز 4 آوريل 1917، يکسره به مخالفت با اين سياست ها برخاست و مخالفت خود را در سندی که به نام «تزهای آوريل» مشهور است ارائه کرد. در » تزهای آوريل» لنين لزوم کسب قدرت توسط پرولتاريا و اتخاذ سياست مستقل از سرمايه داران و هم چنين پايان جنگ امپرياليستی را اعلام کرد. تروتسکی اين مبارزات درون حزبی لنين را «تجديد سلاح حزب بلشويک» نام گذاشته است.

ناگفته نماند که در اين زمان «بلشويک های قديمی» و منشويک ها در مجلس بورژوائی حکومت موقت [کرنسکی] حضور داشتند و به همين دليل استالين و کامنف از يک طرف و تروتسکی از طرف ديگر در اين مجلس حضور داشتند. منشويک ها به «بلشويک های قديمی» پيشنهاد اتحاد دادند و اين پيشنهاد را به رأی گذاشتند. در اين موقع فقط تروتسکی به مخالفت با آن پيشنهاد برخاست. پس از آن زمانی که لنين وارد روسيه شد با «تزهای آوريل» به جنگ بلشويک های قديمی رفت و بالاخره بر بلشويک های قديمی چيره شد. در اين مقطع، با اتحاد لنين و تروتسکی، حزب بلشويک با 36 هزار عضو و گروه تروتسکی ( مژرایونتسی Mezhraiontsy ) با 4 هزار عضو در هم ادغام شده و با 40هزار عضو حزب «بلشويک نو» را که رهبری انقلاب اکتبر را به عهده داشت، بنيان گذاشتند. هنگام انقلاب اکتبر تروتسکی در پتروگراد و لنين در مسکو قيام را سازماندهی نموده و به پيروزی رساندند.

تروتسکی در کتاب «انقلاب مداوم» می گويد:

« مورد جالب توجه در اين رابطه نطق لنين است در جلسه ی کميته ی پتروگراد به تاريخ اول (چهاردهم) نوامبر1917. مسأله ای که در آن جا مورد بحث قرار گرفت اين بود که آيا بايد با منشويک ها و سوسيال رولوسيونرها توافق کرد يا نه؟ طرفداران ائتلاف حتی آن جا کوشيدندالبته با کمروئیکه به «تروتسکيزم» اشاره کنند. جواب لنين چه بود؟

«توافق؟ من حتی نمی توانم در اين باره جدی صحبت کنم. تروتسکی مدت ها پيش گفته که وحدت غيرممکن است. تروتسکی اين را درک کرد. و از آن به بعد بلشويکی بهتر از تروتسکی وجود نداشته است

به نظر لنين، انقلاب مداوم نبود، بلکه آشتی طلبی من بود که مرا از بلشويک ها جدا می ساخت. برای اين که «بهترين بلشويک» بشوم، همانگونه که مشاهده می کنيم، من فقط احتياج داشتم که امکان ناپذير بودن توافق با منشويزم را درک کنم.».

وقتی لنين به پتروگراد برگشت متوجه شد تنها کسی که برعليه اتحاد با منشويک رأی منفی داده، شخص تروتسکی بود. اين درحالی بود که اکثر بلشويک های قديمی در پی مذاکره با منشويک ها بودند تا در حکومت موقت شرکت کنند و لنين با تزهای آوريل به مبارزه با بلشويک های قديمی برخواست.

به اين ترتيب، بعد از نوشتن تزهای آوريل لنين، اختلافات بين لنين و تروتسکی جای خود را به اتحاد بين دو رهبر انقلاب اکتبر داد. به عبارت ديگر آن ها در عمل به يک نتيجه رسيدند و به اين جهت مقوله ای به نام «لنينيزم» يا «تروتسکيزم» از بين رفت و «بلشويزم نو» جای آن را گرفت. مفهوم «بلشويزم نو» را کلاً می توان در تزهای آوريل لنين و چهار کنگره ی اول کمينترن که لنين شخصاً در آن ها حضور داشت، خلاصه نمود.

بلشويک ها در جنگ با شانزده کشور جهان اکثراً رهبری جبهه ها را در دست داشتند و عده ی کثيری از آن ها نيز در اين جنگ هاً گشته شدند. بعد از انقلاب اکتبر، اکثر منشويک ها وعضو حزب بلشويک شده و با از بين رفتن بلشويک ها در جبهه های جنگ، توانستند اکثريت اعضای حزب بلشويک را تشکيل دهند. لنين در اوايل دهه 1920 خطر بوروکراسی را از جانب منشويک ها احساس می کرد و تا زمان مرگش به مقابله ی با آن ها پرداخت. « لنين که پيرامون محتوای حزب پيوسته حساسيت شديدی از خود نشان می داد، اندکی بعد [از کنگره ی ژوئيه ی 1917- ياشار آذری] درخواست کرد که 99 درصد از منشويک هائی که پس از انقلاب اکتبر به بلشويزم پيوسته بودند، از حزب اخراج شوند. افسوس که او هرگز بدين هدف نرسيد. بعداً درهای حزب چارتاق به روی منشويک ها و سوسيال رولوسيونرها گشوده شدند، و اينک سازشکاران پيشين يکی از محکم ترين ستون های رژيم استالينيستی حزب محسوب می شوند.» (تروتسکی، تاريخ انقلاب روسيه جلد دوم)

اين امر هرگز عملی نشد زيرا با شدت گرفتن بيماری و سپس مرگ او، استالين و دارودسته اش که حزب کمونيست را قبضه کرده بودند، تمام کمونيست های انقلابی را ابتدا با برچسب تروتسکيزم از حزب اخراج و به طرق مختلف گشتند. از جمله اکثر رهبران حزب کمونيست ايران و لهستان و همين طور کادر مرکزی حزب بلشويک که تقريباً 360 نفر بودند، از طريق دادگاه ها و مدارک ساختگی اعدام يا سربه نيست شده و يا در اردوگاه های کار اجباری جان باختند. در اين ميان کسانی که پاکسازی نگشته و حاضر به سکوت شدند تعدادشان از انگشتان دو دست کم تر بود، مانند کولنتای که در دستگاه استالين سال ها سفير بود. حزب کمونيست شوروی حتی بدون اطلاع برخی از اين افراد مقالات و نوشتجاتی به نام آنان بيرون داده و يا مقالات آنان را دستکاری می کرد و نويسنده حق اعتراض نداشت. اين گونه نوشتجات تا به امروز به وسيله ی استالينيست ها برای اهداف ضدانقلابی بهره برداری می شوند. حتی استالينيست هائی را که صادقانه البته نسبت به آگاهی اشانبه اقدامات انقلابی در چهارچوب مطالبات بورژوا دموکراتيک دست می زدند يا می کشتند، از قبيل پيشه وری و يا مانند گروه 52 نفره به بورژوازی کشورهایشان لو می دادند.

بعد از روی کار آمدن فاشيزم، تروتسکيزم خطر مهلکی برای سرمايه داری جهانی و هم برای بوروکراسی های بلوک شرق شده بود.

زيرا:

1- در مقابل تمام احزاب به اصطلاح کمونيست که شعار انقلاب دموکراتيک دو يا سه مرحله ای را به رهبری بورژوازی علم کرده بودند، کمونيست ها/تروتسکيست ها شعار انقلاب کارگری سوسياليستی را سر می دادند.

2- در مقابل شعار «جبهه ی متحد خلق» احزاب به اصطلاح کمونيست و شرکت در حکومت های بورژازی، کمونيست ها/تروتسکيست ها شعار «جبهه ی متحد کارگری» را سر می دادند.

3- در مقابل شعار «تضاد خلق و امپرياليزم» احزاب به اصطلاح کمونيست برای بيرون کشيدن «بورژازی ملی» از زير خاک تا در سايه ی آن بتوانند به بورژوازی جان دوباره بدمندو از اين طريق مختل کردن مبارزه طبقاتی، کمونيست ها/تروتسکيست ها شعار «تضاد کار و سرمايه» را سر می دادند.

4- در مقابل شعار ساختن «سوسياليزم در يک کشور» –يعنی اصل ناسيوناليزمکمونيست ها/تروتسکيست ها شعار انترناسيوناليزم و کسترش انقلابات سوسياليستی را به تمام جهان نويد می دادند.

5- انترناسيوناليزم که در کمينترن «بين الملل سوم» خلاصه می شد و قرار بود جای سازمان ملل را بگيرد و در گسترش انقلابات جهانی سهم عظيمی را ايفا کند، به ابزاری برای همزيستی مسالمت آميز با بورژوازی تبديل شد و برای جلب اعتماد بورژوازی بين الملل سوم در سال 1943توسط استالين رسماً منحل اعلام شد. در حالی که تروتسکی برای گسترش انقلابات جهانی بين الملل چهارم را بنيان گذاشت.

زمانی که بوروکراسی مسکو رشد «بين الملل چهارم» را در جهت خطر ايجاد انقلابات کارگری سوسياليستی در جهان احساس کرد، با همکاری بورژوازی کمر نابودی فيزيکی تروتسکيست های باقی مانده را بست. يعنی با ترور و زندان جلو گسترش انقلابات را گرفت و با حضور در حکومت بورژوائی کشورهايی نظير ايران، اسپانيا، انگليس، فرانسه وتمام انقلابات را به شکست کشاندند.

پس از استالين، خروشچف و ديگران نيز ادامه دهنده ی همين راه بودند و تنها کاری که کردند اين بود که اجازه دادند تا جنايات استالين برملا شود و از همه عذرخواهی کردند، به جز تروتسکی و تروتسکيست ها، تا بتوانند خود را از غضب کارگران و زحمتکشان بلوک شرق خلاص نمايند با اين روش مسأله را کاملاً شخصی جلوه داده و استالين را به تنهائی مقصر قلمداد کردند، تا بوروکراسی را بار ديگر نجات دهند.

چرا دوباره تروتسکيزم مطرح گرديد؟ به چند دليل:

اولاً: تروتسکيزم همانطور که در بالا آمد، در انقلاب اکتبر با لنينيزم ادغام و «بلشويزم نو» ساخته شد. بعد از انقلاب اکتبر 1917 و رشد بوروکراسی درون حزب کمونيست شوروی، لنين را نسبت به وضعيت حزب و انقلاب بی اندازه نگران کرد و به دليل بيماری در نامه ای به تروتسکی از او خواست که در مبارزه با بوروکراسی استالينيستی او را ياری داده و به کمک هم به آن مبارزه برخيزند.(زندکی منفصل 38، بيماری لنين، اثر تروتسکی) پس از آن، لنين که تقريباً سلامتی اش را بازيافته بود و خود را برای يک سخنرانی در حزب عليه بوروکراسی استالينيستی آماده می کرد، به دلايل نامعلوم و مشکوکی حال او دوباره وخيم شد و درگذشت. باز به دلايل نامعلوم و مشکوکی درست در همان زمان تروتسکی خيلی سخت مريض شد که ماه ها به طول انجاميد(3) و وقتی بخودش آمد، استالين تمام قدرت را قبضه کرده بود. در آن زمان، نه تنها اجازه ی سخنرانی در حزب به عناوين مختلف از او سلب گرديد، بلکه در سال 1927 توسط استالين از حزب اخراج شد. تروتسکی عاقبت، در سال 1928 در خانه خود دستگير و با دستبند به تبعيد فرستاده شد.

دوماً: بعد مرگ لنين و کسب قدرت به وسيله ی استالين، تروتسکيزم دوباره مطرح گرديد. در اين مقطع، وظيفه ی تروتسکيزم عبارت از دو مسأله ی مهم شد: 1- حفظ سنن «بلشويزم نو» يعنی تزهای آوريل و چهارکنگره اول که لنين بر آن ها نظارت داشت. 2- مبارزه با بوروکراسی در هر زمينه ای از جمله مبارزه با بوروکراسی حاکم بر اتحاد جماهير شوروی و مبارزه با آن در درون احزاب و سازمان ها حتی در درون خود بين الملل چهارم.

سوماً: کمينترن[بين الملل سوم] موقعيت نظام سرمايه داری را در اين زمان به سه مرحله تقسيم کرده بود: ابتدا پس از جنگ جهانی اول مرحله ی رشد انقلابات جهانی را می ديد، در مرحله ی بعدی از افول جنبش های کارگران و زحمتکشان را در سطح بين المللی که به همراه شکست های زيادی بود(مانند انقلاب چين1925- 1927)، ارزيابی می کرد و بالاخره مرحله ی سوم، زمان عرض اندام کردن سرمايه داری جهانی يعنی امپرياليزم که خود را عليه کارگران و زحمتکشان مسلح می کرد و معتقد بود که سوسيال دموکرت ها در حقيقت جناح چپ فاشيزم را تشکيل داده و کارگران را به زير پرچم امپرياليزم آورده بودند و بايد سوسيال دموکراسی را «سوسيال فاشيزم» نام نهاد. از اين جا به اين نتيجه می رسيد که خطر واقعی نه فاشيزم بلکه سوسيال دموکراسی بود که ميليون ها کارگر را زير چتر خود داشت. کمينترن معتقد بود که آن ها می توانستند مانع پيروزی هيتلر بشوند.

تروتسکی در اين رابطه چندين نامه برای «ارنست تلمان» رهبر وقت حزب کمونيست آلمان نوشت و از او خواست که در مقابل فاشيزم با سوسيال دموکرات ها اتحاد عمل بکند، ولی ارنست تلمان، تروتسکی را به باد تمسخر گرفت. تروتسکی در آن نامه ی طولانی «اکنون چه؟» نخستين جلوه های اين سياست چپ روانه را مورد انتقاد قرار داده بود، اين جا دست به مبارزه ای عظيم زد. تروتسکی کوشيد تا برای کارگران و اعضاء احزاب کمونيست روشن کند که خطر فاشيزم چيست: «بود و نبود شما هم، برايتان مهم نيست؟ فاشيزم دستگاهی است که در صورت پيروزیش از روی جمجمه ها و دنده های شما خواهد گذشتتروتسکی ايجاد يک جبهه ی واحد کارگری را ضروری می دانست. پيشنهاد چنين اتحاد عملی، فشار ميليون ها کارگر طرفدار سوسيال دموکرات ها را بر روی رهبری اين حزب قرار می داد. در نتيجه رهبری سوسيال دموکرات ها را مجبور می شد يا در مقابل فاشيزم دست به مبارزه ی عملی بزند و يا در صورت طفره رفتن از آن، باعث شود که سيل کارگران به طرف حزب کمونيست سرازير گردد که در اين صورت حزب کمونيست با داشتن حمايت ميليون ها کارگر خود نيز به تنهائی می توانست با فاشيزم به مبارزه برخيزد. حزب کمونيست حتی قادر می بود به تنهائی به سازماندهی خود عليه هم سرمايه داری و هم فاشيزم اقدام نمايد. تروتسکی در واقع به حزب کمونيست آلمان اخطار داد که در صورت فرقه گرايی و درست نکردن يک جبهه ی واحد کارگری، جنبش جهانی کارگری به مخاطره خواهد افتاد، اما حزب کمونيست آلمان به چنين فرقه گرائی و چپ روی نابود کننده ای تن در داد، زيرا هيچ اراده ای از خود نداشت و زير اطاعت کورکورانه از کمينترن استالينيستی قرار گرفته بود و باعث روی کار آمدن فاشيزم در آلمان گرديد. تروتسکی به اين نتيجه رسيد که کمينترن[بين الملل سوم] ديگر منحط [ضدانقلابی] شده و به هيچ عنوان بوروکراسی استالينيستی قابل اصلاح نمی باشد و اقدامات لازم را به عمل آورد تا تدارک بين الملل چهارم را ببيند. تروتسکی «بين الملل چهارم» را بر پايه ی حفظ سنن «بلشويزم نو»[تزهای آوريل و چهار کنگره اول] و مبارزه با بوروکراسی بنيان گذاشت، تا از اين طريق بتواند انقلابات کارگری سوسياليستی را در سطح بين المللی گسترش دهد. تروتسکی اعلام نمود که وظيفه ی انقلابيون جهان است که از احزاب کمونيست بوروکراتيک وابسته به شوروی استالينيستی خارج شوند زيرا که اين احزاب در حال سازش با سيستم سرمايه داری بودند.

چرا بين الملل چهارم نتوانست تدارک انقلابات را در سطح بين المللی سازماندهی کند؟

در درون يک حزب سياسی اگر رهبری سالم باشد و رهبرانی مثل لنين و يا تروتسکی داشته باشد، طبيعتاً شايد لزوم مبارزه با بوروکراسی در ابتدا جدی گرفته نشود، زيرا يک تنه برعليه تمام کج فهمی ها و شانتاژها و…. می تواند مبارزه کرده و چيره شود. اما در جائی که چنين رهبران انگشت شماری وجود نداشته باشند، چه می توان کرد؟

با خواندن آثار لنين و تروتسکی کاملاً می توان به بوروکرات نبودن آن ها پی برد، مخصوصاً که تئوری هايشان را از عمل گرفته و عملشان را با تئوری هماهنگ می نمودند و هر ثانيه در تکامل افکارشان می کوشيدند. اما سؤال اين است که چرا پس از اينکه اين رهبران از اين جهان رخت بربستند، تشکل ها و احزاب کمونيستی که بعد از آن ها در سطح بين المللی شکل گرفتند، ديگر مثل حزب کمونيست زمان لنين و تروتسکی در سازماندهی طبقه ی کارگر و ايجاد انقلابات سوسياليستی کارائی نداشتند؟ به عبارت ديگر چرا تروتسکيست ها هرگز نتوانستند مانند تروتسکی رهبری انقلاب سوسياليستی را حتی در کشور بدست بگيرند.

اولاً: احزاب تروتسکيستی در شرايط متفاوتی از شرايط «بلشويک نو» بوجود آمدند. دليل آن اين است که سرمايه داری به هيچ عنوان فکر نمی کرد که انقلاب کارگری آن هم در کشورهایی که سيستم سرمايه داری در آن ها مسلط نشده پيروز گردد و می توان گفت کلاً سرمايه داری در برابر انقلاب اکتبر غافلگير شد. با اين وجود، امپرياليزم هر چه امکان داشت در راه نابودی اين انقلاب به کار برد. همچنين موقعيت نيروهای امنيتی تزار در زمان انقلاب اکتبر، با وضعيت نيروهای امنيتی استالين با همکاری امپرياليزم عليه تروتسکی يکی نبود، به دليل اين که با پيروزی انقلاب اکتبر سرمايه داری ديگر هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ تکنيکی تا می توانست نيروهای امنيتی خود را پرورش می داد و هر امکاناتی در اختيار آن ها می گذاشت و همچنين به نيروهای امنيتی کشورهای سرمايه داری، يک نيروی ديگر اضافه شده بود و آن هم نيروهای امنيتی حکومت کرملين[ک.پ.او] و تمام احزاب کمونيستی که جيره خوار کرملين بودند با برنامه مبارزاتی خود و سازش طبقاتی «خلق و امپرياليزم»، «جبهه ی متحد خلق»، «سوسياليزم در يک کشور»، «سرمايه داری ملی»، «انقلاب دو مرحله و سه مرحله ای» و… (که تروتسکيزم تمام اين ها را ضدانقلابی و ضدلنينيستی می دانست) برای مبارزه با تروتسکيزم به صورت فيزيکی به از بين بردن تروتسکيست ها اقدام نمودند و با پليس حکومت های سرمايه داری برای شناسائی و پرونده سازی عليه آنان همکاری می نمودند(مثل حزب توده و اکثريت در ايران). در دوران جنگ جهانی دوم، جنبش تروتسکيستی با ترور تروتسکی به وسيله استالين شکست خورد.

«ترور تروتسکی را دقیقاً عوامل اسپانیاییِ استالین سازمان دادند و به انجام رساندند. فروپاشی جمهوری اسپانیا در 1939 و غلبه فرانکو، موجی از مهاجرت مبارزان شکست‌خورده را به راه انداخت. جمع بزرگی از این مهاجران در مکزیک پذیرفته شدند که در میانشان صدها تن از داوطلبان بریگاد بین‌المللی با ملّیت‌های آلمانی و اتریشی و لهستانی وبودند؛ و از جمله بسیاری از سرسپردگان استالین و عوامل گ. پ. او. سرانجام، ترور تروتسکی را مأمور نفوذی، رامون مرکادِر به انجام رساند که در جنگ داخلی، افسر میلیشیای جمهوری‌خواهان بود و از مدتی پیش به استخدام پلیس مخفی شوروی در اسپانیا در آمده بود. او با هویت جعلی و طرح دوستی ریختن با یکی از هوادارانِ آن زمان منتقدِ تروتسکی، به خانه ی‌ او راه یافت. مرکادر بیست سال به زندان افتاد، اما تا لحظه آخر نپذیرفت که مأمور گ. پ. او. بوده است. با این حال، پس از آزادی، در یک مراسم خصوصی در کاخ کرملین حضور یافت و از لئونید برژنف نشان لنین و ستاره سرخ را به پاس «قهرمانی و تهور» در انجام «وظایف خاص» گرفت. نویسنده شرحی مفصل و دقیق و مبتنی بر بسیاری اسناد و شهادت‌ها، از نقشه پیچیده دستگاه امنیتی شوروی برای ترور تروتسکی به دست داده است.» (رفرنس)

دوماً: از 1933 با روی کار آمدن فاشيزم در آلمان، جنبش تروتسکيستی که برنامه ی انقلابی کارگری سوسياليستی را در دستور کار خود قرار داده بود، به خطری جدی برای بوروکراسی کرملين و سرمايه داری جهانی تبديل می شد. بخصوص که تروتسکی به طور کامل از «بين الملل سوم» قطع اميد کرده و مشغول ساختن «بين الملل چهارم» شد که تا سال 1938 تکميل و فعال گرديد. «بين الملل چهارم» تا سال 1940 به جبهه ی سومی در برابر استالينيزم و امپرياليزم تبديل شد که دليل بزرگی برای ترور تروتسکی به شمار می آيد. بعد از کشتن تروتسکی و از بين بردن تروتسکيست های انقلابی ديگر به طرق مختلف با شانتاژ، دروغ و پرونده سازی، جريانات استالينيستی شروع به نفوذ در احزاب تروتسکيستی در سطح بين المللی نموده و قدم به قدم، به طور حساب شده با نفوذ در شاخه های بين الملل چهارم عملاً آن تشکيلات ها را به ظاهری تروتسکيستی اما با عملکردی استالينيستی درآوردند در نتيجه مبارزه با بوروکراسی در اين تشکيلات ها به طور کلی کنار گذاشته شد و عملاً برنامه «بين الملل چهارم» به زيرپا گذاشتن شده و اين احزاب کاملاً منفعل گشتند. اگر چه قرار بود که احزاب لنينيستی ساخته شوند، در عمل اما با متوقف شدن مبارزه با بوروکراسی، درهای اين احزاب هم مثل درهای احزاب سوسيال دموکرات به روی همه باز شد (و مثل جريان مازيار رازی و ورود «اکثريتی»ها و استالينيست ها) و افراد وفادار به تروتسکيزم را به بهانه های مختلف اخراج نمودند. استالينيست ها در ظرف کوتاهی به رهبری احزاب تروتسکيستی راه يافتند (و هر اعتراضی را به بهانه ی و تحت عنوان مسائل شخصی و با توهين شانتاژ سرکوب کردند). به قول تروتسکی: «اهداف پَست را وسيله های پَست شايسته است ». در نتيجه پس از صد سال هنوز هم لنينيزم و تروتسکيزم نتوانسته از اين خيانت استالينيزم کمر راست کند، لذا در شرايط کنونی با وجود آمادگی های طبقه ی کارگر و زحمتکشان در جهان هيچ گونه رهبری انقلابی برای سازماندهی طبقه ی کارگر به سوی انقلاب کارگری سوسياليستی وجود ندارد و احزاب تروتسکيست در ميان کارگران و زحمتکشان نقش رهبری لازم را برای به ثمر رسانيدن انقلاب کارگری سوسياليستی ندارند و در عمل به جريانات سانتريستی تبديل شده اند.

در اين ميان شخصی به نام علیرضا بيانی که از سابقه «اکثريتی» آمده و تا به امروز هيچگونه تلاشی در افشاگری در مورد «اکثريت» و رهبری آن ننموده است. او تنها در يکی، دو مورد انتقاد از برنامه ی حزب توده نامی هم از اکثريت برده، تا در بحث در باره ی تروتسکيزم به اصطلاح انتقادی هم از آن ها کرده، و چهره ی تروتسکيستی به خود بگيرد. در حالی که طی ده سال همکاری او با گرايش مازيار رازی حتی يک نفر را به اين گرايش نياورد. از طرف ديگر سه نفر بنيان گذار «اقدام کارگری» که کل گروه ايران را تشکيل می دادند هم به صورت مشکوکی به قول مازيار رازی «کار سياسی را ترک کردند و دنبال زندگی خود رفتندو چهار نفر هم در خارج از کشور، با کمک رهبری بوروکراتيک گرايش، از اين گرايش رانده شدند.

چنين اشخاصی نه برای جنبش کارگری، بلکه از قِبلِ جنبش کارگری زندگی می کنند و چنين کسانی در اکثر تشکيلات های کمونيستی ظاهر می شوند تا جنبش کمونيستی را به جنبش چپ تبديل کنند. به اين ترتيب، تشکيلات های کمونيستی به کبريت بی خطری در می آيند. برای نمونه به ديدگاه علیرضا بيانی در رابطه با نقش حزب توده و «اکثريت» توجه نماييد:

«اما مگر استالینیسم چیزی به جز تئوری سازش طبقاتی است. اگر کسی این را باور ندارد کافی است به کارنامۀ سیاسی کاشفان مناسبات لنین و تروتسکی نظری بیاندازد تا ببیند، ممکن نیست، مطلقاً ممکن نیست که درکارنامۀ آن ها دوره ای از تلاش برای اتحاد و ائتلاف با جناح هایی از بورژوازی صورت نگرفته باشد. در مرکز جریانات استالینیستی حزب توده و اکثریت قرار داشتند که برای پذیرش از سوی یکی از مخوف ترین حاکمیت های سرمایه داری تاریخ در ایران، تا مرز فروپاشی خود تلاش کردند

ساده کردن ماهيت استالينيزم به جريان صرفاً سازشکار در حقيقت پنهان کردن ماهيت جنايتکار و بوروکرات استالينيزم در قدرت(حزب کمونيست شوروی بعد از لنين) و خيانتکار بوروکرات به نفع بورژوازی (حزب توده و «اکثريت» در زمان انقلاب 57)، خود گويای ماهيت طبقاتی و اکثريتی اين نويسنده است؛ استالينيست در لباس ترورتسکيست!

يکی از برنامه های بين الملل چهارم که در تشکيلات های تروتسکيستی به فراموشی سپرده شد:

«بين الملل چهارم بدون شک نمی کوشد تا بدل به ضريح معلولين انقلابی، بوروکرات های سرخورده و جاه طلبان بشود. بلکه برعکس، در مقابل يورش احتمالی عناصر خرده بورژوازی به حزب ما، عناصری که اکنون در دستگاه سازمان های قديمی حکومت می کنند، اقدامات پيش گيرانه ی اکيد ضرورت دارد: يک دوران طولانی آزمايشی برای داوطلبانی که کارگر نيستند، به ويژه بوروکرات های سابق حزبی؛ جلوگيری از گرفتن مقام های مسئول به مدت سه سال و اقداماتی از اين قبيل. در بين الملل چهارم برای جاه طلبی، اين خوره ی بين الملل های گذشته، نه جائی هست و نه جائی خواهد بود. نه آنانی که می خواهند از قَبَل جنبش زندگی کنند، بلکه آنانی که می خواهند به خاطر جنبش زندگی بکنند، به ما دسترسی خواهند داشت. کارگران انقلابی بايد خود احساس سروری بکنند. درهای سازمان ما کاملاً به روی آنان باز است

جعل اسناد

تروتسکی در کتاب «بین الملل سوم پس از لنین» مفصلاً این «اسناد» و «نقل قول» های ارائه شده از سوی استالین را مورد بحث قرار داده است. (لينک کتاب «بين الملل سوم پس از لنين» http://www.nashr.de/1/trot/beynalmelale3PasAzLenin.pdf )

جعل اسناد از استالينيست هايی نظير «گروير فور» هيچ بعيد نيست. او در آمريکا به مزخرف گويی مشهور است. او در جعل مطالب خود نقل و قول از گروپسکايا آورده عليه تروتسکی. اما واقعيت درست برعکس آن است. تروتسکی در مقاله ای «مرگ گروپسکايا» آورده: « استالین همیشه در ترس از اعتراضی از سوی او زندگی می کرد. کروپسکایا بیش از حد می دانست. او تاریخ حزب را می دانست. او جایگاهی را که استالین در این تاریخ اشغال کرده بود، می دانست. تمام تاریخ­نگاری جدیدی که به استالین جایگاهی درکنار لنین می بخشید، برای او چیزی غیر از انزجار و دشنام نمی توانست باشد. استالین از کروپسکایا وحشت داشت، درست همان طور که از گورکی می هراسید. حلقۀ آهنین «گ. پ. اوکروپسکایا را محاصره کرده بود؛ دوستان قدیم­اش یک به یک ناپدید می شدند؛ آنانی که در مردن تعلل کردند، یا آشکارا یا پنهان به قتل رسیدند. هر قدمی که برمی داشت، نظارت می شد. مقالات او تنها پس از مذاکرات بی­پایان، غیرقابل تحمل و تحقیرآمیز میان سانسورچی و نویسنده، در مطبوعات منتشر می گشت. او مجبور می شد که به حکّ و اصلاح در نوشته هایش تن در دهد؛ یا استالین را مورد تمجید قرار دهد یا از «گ. پ. اواعادۀ حیثیت کند. روشن است که تعداد بسياری از الحاقات زننده ای از این دست، بر خلاف میل کروپسکایا، و حتی بدون اطلاع او، اضافه شدند. چه راه چاره ای برای این زن بخت­برگشته و لِه شده وجود داشت؟ او درحالی که تماماً منزوی شده بود، سنگی پروزن بر قلبش سنگینی می کرد، درحالی که نمی دانست چه کند و در رنج بیماری به سر می برد، زندگی طاقت­فرسای خود را به دوش کشید

برادر تنی ايرانی جناب «گروير فور» آمريکائی، رهبری حزب توده می باشد، لينک مربوط نوشته ای است از م. شايق به اسم «شبح تروتسکيزم»:

و در پايان از کمونيست های انقلابی سوال می کنم که کداميک از اين مواضع دست به پرونده سازی و جعل تاريخ و اسناد می زنند؟ خود قضاوت کنيد!

مواضع استالينيزم و مائوئيزم

مواضع لنينيزم و تروتسکيزم «بلشويزم نو»

جبهه ی متحد خلق

تضاد خلق و امپرياليزم

سازش طبقاتی و شرکت در حکومت های سرمايه داری

سوسياليزم در يک کشور

انقلاب دو مرحله ای در کشورهای پيشرفته و انقلاب سه مرحله ای در کشورهای عقب مانده و موکول کردن انقلاب سوسياليستی به تاريخی نامعلوم

تشکلات حزب متکی به بوروکراسی

تخريب و بستن «بين الملل سوم» برای ممانعت از ايجاد انقلابات جهانی

جبهه ی متحد کارگری

تضاد کار و سرمايه

تحريم شرکت در حکومت های سرمايه داری

انترناسيوناليزم و گسترش انقلابات کارگری

«انقلاب سوسياليستی» يعنی انقلاب کارگری با تکاليف مرکب، ترکيب خواست های دموکراتيک و سوسياليستی درون برنامه ی انقلابی

ترويج مبارزه با بوروکراسی در برنامه ی انقلابی

ساختن «بين الملل چهارم» برای گسترش انقلابات سوسياليستی در سطح جهانی

تروتسکی:

«به اين زودی، همين امروز، بين الملل چهارم به حق مورد نفرت استالينيست ها، سوسيال دموکرات ها، ليبرال های بورژوا و فاشيست هاست. برای اين بين الملل در هيچ يک از جبهه های مردم نه جائی هست و نه می تواند جائی داشته باشد. بين الملل چهارم با تمام گروه بندی های سياسی که چشم به پيشخوان بورژوازی دوخته اند، به مبارزه ای مسالمت ناپذير دست می زند.

وظيفه آنالغای سيطره ی سرمايه داری.

هدف آنسوسياليزم.

شيوه آنانقلاب پرولتاريائی.

بدون دموکراسی درونیآموزش انقلابی وجود ندارد.

بدون انضباط عمل انقلابی وجود ندارد.

ساخت درونی بين الملل چهارم بر اصول مرکزيت دموکراتيک بنيان نهاده شده: آزادی کامل در بحث، اتحاد کامل در عمل

ياشار آذری

23/2/2017

زيرنويس ها:

(1)– «در لحظه ی انقلاب فوريه موضع کليه ی به اصطلاح «گادر قديمی» بلشويک ها اين بود که ديکتاتوری دموکراتيک را به صراحت در مقابل ديکتاتوری سوسياليستی قرار می دادند. نزديک ترين شاگردان لنين از فورمول «جبری» او يک طرح متافيزيکی خالص ساختند و آن را عليه تکامل واقعی انقلاب عَلَم کردند. در مهم ترين نقطه ی عطف تاريخ، رهبری رده ی بالای بلشويک ها در روسيه يک موضع ارتجاعی اتخاذ کردند، و اگر لنين به موقع نرسيده بود، آنان تحت لوای مبارزه عليه تروتسکيزم به انقلاب اکتبر خنجر زده بودند. همان گونه که بعدها به انقلاب چين خنجر زدندتروتسکی، انقلاب مداوم

«»بلشويک های قديم«- که خود در آوريل 1917 بر اين لقب تأکيدی فخر فروشانه می ورزيدندمحکوم به شکست بودند زيرا دقيقاً از سنتی دفاع می کردند که از آزمون تاريخ پيروز در نيامده بود. مثلاً در کنفرانس پتروگراد در چهاردهم آوريل، کالينين چنين سخن گفت: «من به بلشويک های لنينيست قديم تعلق دارم، و معتقدم که لنينيزم قديم در لحظات خاص کنونی به هيچ عنوان نادرست از آب در نيامده است، و از گفته های رفيق لنين شگفت زده هستم که می گويد بلشويک های قديم در لحظه ی حاضر به موانع دست و پاگير تبديل شده انداز اين نوع صداهای رنجيده خاطر در آن روزها زياد به گوش لنين می خورد. اما لنين با گسستن از فرمول سنتی حزب، به هيچ وجه به «لنينيزم» پشت پا نزده بود. او پوسته ی پوسيده ی بلشويزم را به دور انداخت تا از هسته ی بلشويزم حيات تازه ای زائيده شودتروتسکی، تاريخ انقلاب روسيه جلد اول

(2)– «آشتی طلبی من از يک نوع سرنوشت گرائی سوسيال رولوسيونری سرچشمه می گرفت. من اعتقاد داشتم که منطق مبارزات طبقاتی هر دو جناح را مجبور خواهد کرد تا خط مشی انقلابی واحدی را تعقيب کنند. در آن زمان اهميت عظيم تاريخی مشی لنين هنوز برای من روشن نبود، همان مشی تمايز ايدئولوژيکی آشتی ناپذير لنين، که در صورت لزوم، انشعاب را به خاطر آبديده کردن ستون فقرات حزب انقلابی واقعی روا می دانست. در سال 1911، لنين در اين باره نوشت:

«آشتی طلبی مجموعه ای از حالات، کوشش ها و نظرياتی است که به طور تفکيک ناپذيری دقيقاً با ماهيت وظايف تاريخی ای، که در دوران ضدانقلابی سال های 1911-1908 در مقابل حزب سوسيال دموکرات روسيه قرار داشت پيوند يافته است. از همين روست که در اين دوران ضدانقلابی، عده ای از سوسيال دموکرات ها، با حرکت از مبادی کاملاً متفاوت، به ورطه ی آشتی طلبی سقوط کردند. تروتسکی آشتی طلبی را پيگيرتر از هر کس ديگر بيان می کرد. او احتمالاً تنها کسی بود که سعی کرد يک اساس تئوريک برای اين گرايش فراهم کند.» (مجموع آثار لنين، جلد يازدهم، بخش دوم، ص371)

من، با کوشش برای ايجاد وحدت به هر قيمتی، بی اختيار و ناگزير از گرايشات سانتريستی منشويزم يک ايده آل ساختم. علیرغم سه تلاش مکرر، به هيچ کار مشترکی با منشويک ها دست نيافتم، و نمی توانستم دست بيابم. ليکن، در عين حال، مشی آشتی طلبی مرا به برخوردهای شديدتری با بلشويزم کشاند. چرا که لنين، برخلاف منشويک ها، با بیرحمی، آشتی طلبی را رد می کرد، غيراز اين هم کار ديگری نمی توانست بکند. بديهی است که ممکن نبود براساس خط مشی آشتی طلبی هيچ جناحی به وجود آورد.

بنابراين اين نتيجه حاصل می شود: خرد کردن يا تضعيف يک خط مشی سياسی به خاطر آشتی طلبی مبتذل مجاز نيست و مهلک است؛ آب و رنگ زدن به سانتريزم، به هنگامی که به طور زيگزاگ به چپ می رود، مجاز نيست؛ مجاز نيست که، در تعقيب سراب واهی سانتريزم، در اختلاف نظرها با همفکران انقلابی اصيل مبالغه نمود و اين اختلاف نظرها را بزرگ جلوه داد. اين هاست درس های واقعی از اشتباهات واقعی تروتسکی، اين درس ها بسيار اهميت دارند و هنوز، حتی امروز، به قوت خود باقی هستندتروتسکی، انقلاب مداوم

(3)– «اما سرما بر من غلبه کرد. ناچار شدم به بستر بروم. پس از انفلوانزا تبی بر من عارض شد که علتش معلوم نشد. پزشکان، ترک بستر را برای من ممنوع کردند. ما بقی پائیز و تمامی زمستان با این ترتیب گذشت. یعنی من طی تمام مباحثات 1923 علیه تروتسکیزم در بستر بیماری بودم. می توان انقلاب و جنگ را پیش بینی کرد اما نه عواقب شکار مرغابی را در پائیز تروتسکی، زندگی من، فصل 39، توطئه ی مقلدان

Sectarianفرقه گرا

11 Comments on اختلافات اساسی بين لنين و تروتسکی

  1. خوانندگان محترم سایت هفته لطفاُ قضاوت کنید!
    دورآشنا می‌گوید که تروتسکیست نیست! جل الخالق! پس چرا چیزهایی را بلغور می کنید که سال‌هاست غربی‌ها و تروتسکیستٰ‌هایی بلغور می‌کنند که آزادانه دفتر و دستک و پول و نشریه و سایت و تلویزیون و رادیو و دارند؟

    مثال ۱: «… حتي استالين را ارج داشته بي آن که اشتباهات و روش ماکياوليستي …»
    استالین چه نیازی داشت که روش مالکیاولیستی -هدف وسیله را توجیه می‌کند – داشته باشد، وقتی رهبر اتجاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود و قدرت هم داشت!؟ در حالی تروتسکی برای رسیدن به همان رهبریت و قدرت دست به همه کاری زد این یعنی ماکیاولیسم!
    تروتسکی برای رسیدن به قدرت و رهبریت با آلمان نازی – فاشیزیسم علیه کشوری که می‌خواست رهبر آن یاشد، هم‌کاری کرد و این یعنی خیانت و ماکیاولیسم!
    تروتسکی و تروتسکیست‌ها در جنگ داخلی اسپانیا هم‌سو با فاشیسم فرانکو و آنارشیست‌ها علیه جمهوری‌خواهان بودند و این یعنی خیانت و ماکیاولیسم!

    مثال۲: «… حتم دارم اگر خود تروتسکي عزيز زنده بود..»
    چگونه است که تروتسکی «عزیر» ست، اما استالین ماکیاولیسم؟!

    مثال ۳: «ضمن ادای احترام و علاقه به تروتسکي به عنوان يکي از ياران نزديک…»
    این‌بار بازهم دم خروس از زیر عبای دورآشنا بیرون زد. اصولا کسی‌که دروغ می گوید کم‌حافظه است و اینهم دلیل دیگری‌ست بر این‌که تروتسکیست‌ها در هر لباسی که باشند- حتی اگر لباس لنین را بپوشند – دروغ‌گو هستند!

    اساساً تروتسکیست‌ها مانند «رهبر» خودفروخته اشان مغلطه کار، سفسطه‌گر و ماکیاولیسم‌ند.

    حال جناب دورآشنا، از آنجایی‌که خودتان را با این سبک بکارگرفته اتان، زودآشنا – افشاء کرده اید، اجازه بدهید بجای پاسخ به کامنت‌های ضدونقیض هایتان، بروم و دو خط ترجمه کنم، وگرنه این قصه سر دراز دارد: انکار از شما و اصرار از من – آن‌هم از لابلای کامنت‌هایتان!

    دوست داشتن

  2. دورآشنا // مارس 8, 2017 در 8:34 ب.ظ. //

    آدم بعضي اوقات نمي داند بعضي کامنت ها ارزش جواب دادن دارد يا نه. اما فقط چنر جمله معترضه : من نه تروتسکيست هستم و نه با دو نامبرده در کامنتeshtrak آشنايي و رابطه دارم. راستش با ايسم ها و ايست ها که آدم ها را دگم و خشک مغز بار مي آورد سر و سری نداشته و ندارم. کمونيسم غلمي را راه چاره ی جهان فلک زده مي دانم و آموزگاران آن مارکس و انگلس و لنين را قابل احترام و مراجع معتبرمي دانم بدون آن که دچار بت زدگي بشوم. در اين مسير خدمات ديگران و حتي استالين را ارج داشته بي آن که اشتباهات و روش ماکياوليستي او را که در روند پيشبرد سوسياليسم خلل وارد آورد ناديده بگيرم. لذا اين ايسم و ايست ها مبارک آناني باد که اصل را رها کرده فقط دغدغه ی سينه زني و مريد بازی دارند. ايراد من به ياشار آذری درست برهمين منوال به بيهودگي و ناشايستي وغرض ورزی او در پيش کشيدن و اغراق در «اختلافات» بين لنين و تروتسکي و شخصيت پرستي اش مي باشد. همين روشي که در قافله ی «استالينيست ها» هم بوفور وجود دارد و مدتهاست جنبش کارگری جهاني را شقه شقه کرده و بشکن زدن سرمايه داری را به همراه داشته. چرا طبقه کارگر جهان بايد خود را با اين ايستي ها همراه و دمخور بداند؟ اين کامنتي که رو به من دُرفشاني فرموده از همان قسم دگماتيسم هايي است که پايه های استبداد و ارتجاع فکری و کندذهني را مستحکم تر و عادی مي سازد چه به اسم ايست ها و چه در لوای حزب اله و حزب الهي و الي آخر .

    دوست داشتن

  3. درود به رفقای گرامی سایت هفته، بویژه رفیق سپیده
    این جماعت رو که ندارند. به سنگ پای قزوین گفته اند: زکی!
    سه تفنگدار تروتسکیست: علیرضا بیانی، یاشار آذری و دور آشنا! سه انشعاب به نیابت از رهبر انحلال‌طلب و خائن اشان – تروتسکی!
    تروتسکیست‌ها هر جایی که باشند، تفرقه اندازی، توطئه چینی و خراب‌کاری می‌کنند. حتی بین خودشان هم انشعاب پشت انشعاب می‌کنند!

    نمونه اش را از خلال همین نظرات می‌توان مشاهده کرد: پارشار آذری به علیرضا بیانی می‌پرد (که … بوده- اما اذعان دارد که قبلا هم «استالینیست بوده است! جل الخالق!). دور آشنا به پارشار آذری می‌پرد و خودش را عالم الدهر می‌داند و او را متهم به شخصیت پرستی می‌کند و درس اتحاد می‌دهد … الی آخر!

    در سیدنی – استرالیا، به اندازه انگشتان دست حزب و سازمان و گروه تروتسکیستی داریم که تعدادشان از یک‌نفر – بله یک‌نفرست تا برسد به چندتا که هرکدام نشریه خودشان را دارند و ساز خودشان می‌زنند- غاقل از این‌که «خدایشان» یکی‌ست – تروتسکی خائن و انحلال‌طلب! و هر روز هم انشعاب می‌کنند!

    تروتسکیست، تشکیلاتی ضدانقلابی‌ست و کمونیست‌ها و بقیه بخش‌های جنبش کارگری همواره باید مراقب‌شان باشند.
    تروتسکیست سلاحی‌ست در دست سرمایه داری برای مبارزه با کمونیسم تحت لوای «کمونیسم»!

    دوست داشتن

  4. دورآشنای عزیز،
    از کی تا بحال ترتسکی از یاران نزدیک لنین گردیده است؟
    مقالاتی را در باره دوستی «نزدیک» لنین-ترتسکی و «دوستی نزدیکرِ» ترتسکی-لنین-استالین را در چند نوبت شروع خواهم کرد.
    این قول را بخصوص به رفیق عزیز «علی رسولی ف ک» داده بوده‌ام و اینکه آیا لنین و استالین دچار خماری بوده‌اند که چنین خطا کارانی را:
    در زیر نظر ترتسکی در باره لنین که بیشرمانه به لنین فحاشی میکند را برای مزه چشانی در اختیارتان میگذارم که نقل از نامه ترسکی به…است(جالب است! نیست؟):

    شاهد از ترتسکی:
    «لنین، مانند دیوانه‌ای که شجاعانه بر سر مسایل عامیانه داد و فریاد براه میاندازد- چون او در این قبیل کارها استاد است و خیلی ماهرانه از هر، پس-ماندگیِ جنبشِ کارگری در روسیه بهره میگیرد- مرتب جنجال درست میکند»!!
    آری چنین ترتسکی ای که لنین را مشغول به مسایل عامیانه مطرح کردن، دیوانه و دنباله روِ پس ماندگان میخواند را؛
    دوباره و دوباره و باز هم چند باره؛
    لنین و حتی استالین ازاخراج وی و یارانش از حزب تا روزهای آخر جلوگیری میکرده اند تا اینکه ترتسکی بطریق اولی یاران سه تفنگدار و «نیروی سوم»؛ با جاسوسان در خارجه همکاری کرده و اسناد مبارزاتِ داخلیِ محرمانه*)- متعلق به قسمت‌های حساس دولتی که برعلیه فاشیست ها و گارد سفید در حال مبارزه بوده‌اند را در اختیار امپریالیستهای آمریکایی-آلمانی و شرکاء، از طریق چاپ و تکثیر در ارگان خود «درفش کمونیسم» در برلین**) بر علیه کمیته مرکزی حزب بلشویک شوروی و کمیته مرکزی کمینترن («اینترناسیونال سوم») ، قرار دادند.

    بازهم تکرار میکنم: آری چنین اشخاصی را به مقامات حساس دولتی با دست خود بگمارند؟ معمایی است که برای خیلی‌ها «خیلی» پیچیده است.

    ولی بسیار عینی، لازم و ضروری بوده و هم‌اکنون هم برای انقلاب اکتبر دیگری لازمتر میباشد؛
    امیدوارم بتوانم از عهده این امر مهم که سرنوشت انقلاب اکتبری دیگری بخصوص در ایران بدان وابسته است، بر- آیم و برای هرگونه همکاری و هرگونه انتقاد و هرگونه شکوه و شکایت بر خودم با آغوشی باز درخدمت رفقا و دیگر دوستان حتی ترتسکیست ها هستم.
    ×××××××××××××××××
    *)- در کانون کشورهای امپریالیستی، کشوری چون کشورام.آمریکا که خود را «مدافع حقوق بشر و مرکز دمکراسی… میداند» هر فرد عادی هر خبرنگاری هر سرمایداری و وای بحال زمانیکه یکی از دولتمردان و یا جاسوسان و ماموران امنیتی آنها، کوچکترین خطایی در باره اسناد محرمانه نماید در آنزمان تیرباران و اکنون در مرکز «دمکراسی غرب» بصندلی الکتریکی سپرده میشد و میشود.
    در ایران کنونی که برای آزاد ماندنش از هیچ کوششی دریغ نمیکنیم حتی تصور آنرا سریعاً تیرباران مینمایند! ولی حکومت شوروی در حق این آقایان چه کرد،بماند برای بعد.(بمناسبت هشتم مارس باید بگویم که چنین کارهایی اکثراً متعلق بمردان خرده بورژوازی بوده است و زنان در حکومت شوراها دست بچنین خیانت هایی نمیزده اند. لااقل من با چنین موردی مواجه نشده ام)؟

    **)- آنهم دقیقا زمانیکه فاشیستها در حال کتاب سوزانی و پروگنوم ها«شکاریهودیان آلمانی در خیابانهای برلین و آتش زدن خانه و کاشانه، بخصوص مغازه های کوچک یهودیان کولاک میکرد.(«تجار محترمِ» جهود یعنی «صهیونیستها» حتی زیر بغل هیتلر را هم گرفته بودند و به هم دینان خود خیانت و دارای مشاغل برجسته‌ای در دستگاه داشتند همراه آنان تمام حکومت های معاهده مونیخ که مدد کار هیتلر بودند، در جاسوسی از حکومت شوراها سخت کوشا بوده اند)
    دورآشنای عزیز آیا سخت در اشتباه نیستید؟
    سپیده
    ۱۴اسفند۹۵

    دوست داشتن

  5. دورآشنا // مارس 4, 2017 در 10:54 ب.ظ. //

    من ضمن ادای احترام و علاقه به تروتسکي به عنوان يکي از ياران نزديک لنين و مسئولان انقلاب بايد بگويم هيچ از قصد و هدف اين نوشته جناب ياشار آذری نمي فهمم. گويا ايشان فقط بايد شخصيت پرستي کنند. يا استالين يا تروتسکي يا شايد به زودی يکي ديگر. ايشان حتي تا حدی پيش رفته اند که انگار تروتسکي دست لنين را گرفته و از قبل تا بعد از انقلاب او را راه برده است. حتم دارم اگر خود تروتسکي عزيز زنده بود هم با خنده و تمسخر وهم با تشر به اين شخصيت پرستي غيراخلاقي آقای آذری برخورد مي کرد. من فکر ميکنم اصلأ اين نوع نوشته ها بجای ايجاد صميميت و نزديکي بين کمونيستها که خواست هم لنين و هم تروتسکي بوده باعث کدورت و عداوت و تخطئه يکديگر مي شود و اصلأ مشکوک مي زند. لطفأ برای ارضای خود و دعواهای شخصي تان پای مارکس و لنين و انگلس و تروتسکي و بزرگان ديگر را وسط نکشيد

    دوست داشتن

  6. ياشار آذری // مارس 4, 2017 در 3:38 ق.ظ. //

    من خودم قبلا استالينيست بودم و فکر می کردم که استالينيزم هما کمونيرم است و با خواندن مطالب تروتسکی به اشتباهات خودم و به حقانيت تروتسکيزم پی بردم و هر کمونيست واقعی و غيربوروکرات که بدون غرض مطالب تروتسکی را بخواند مطمئناً به تروتسکيزم روی خواهد آورد. البته هر تروتسکيستی هم مارکسيست نيست. امسال علیرضا بيانی و يا مازيار رازی، ياد گرفتن تروتسکيزم اصل نيست، بلکه درک و فهميدن آن اصل است. يعنی کسانی که برای خدمت به طبقه کارگر آن را يادگرفته و می فهمند با کسانی که آن را برای اميال بوروکراتيک خودشان ياد می گيرند يعنی کسانی که از قِبَلِ طبقه ی کارگر زندگی می کنند، فرق اساسی دارد، و جواب تمام کسانی که عليه تروتسکيزم قلم فرسائی می کنند و مجبورند از منابع و جعل اسنادی که حزب توده و کيانوری و… استفاده می کنند، بکنند، اين کتاب کوچک جواب تمام دروغ ها و تهمت ها و… می باشد .
    شبح تروتسکيزم نوشته ای از م. شايق: .http://www.nashr.de/2/shayg/shayeg.pdf

    دوست داشتن

  7. تروتسکی « مظلوم »! (قهرمان رمان های بورژوآ – پلیسی ایزاک دویچر)
    https://mejalehhafteh.com/2014/02/20/تروتسکی-مظلوم-قهرمان-رمان-های-بورژ/

    دوست داشتن

  8. با احترام به همه صاحب نظران، نظر دهندگان و بویژه به دست اندرکاران گرامی و زحمتکش مجله هفته، بدون اینکه بخواهم وارد بحث های بی سرانجام و اساسا مخدوش شوم که با اهداف معینی- دامن زدن به تشتت فکری در میان نیروهای چپ و بمنظور از میدان دید خارج کردن مجموعه بورژوازی مطرح می شود، لازم به ذکر میدانم که مقایسه لنین و تروتسکی یک خطای بس عظیم است. مقایسه لنین با تروتسکی مانند مقایسه اقیانوس علم و دانش مبارزه طبقاتی و انقلاب پرولتری است با گنداب کوچک پوچگرایی، هرج و مرج طلبی لومپانه خرده بورژازی در خدمت بورژوازی جهانی.
    زندگی و تجارب غنی تاریخ نزدیک این تفاوت آشکار کرده است.

    دوست داشتن

  9. ياشار آذری // فوریه 26, 2017 در 1:34 ق.ظ. //

    تذکر مربوط به مقاله بالا:
    لنين اما قبل از تجربه 1905 انقلاب را بورژوا دموکراتيک ارزيابی می کرد و رهبری آن را هم متعلق به بورژوازی(*) می دانست،
    (*)- نظر رسمی حزب سوسيال دموکرات روسيه که لنين هم عضو آن بود انقلاب را بورژوا دموکرتيک ارزيابی می کرد و رهبری آن را متعلق به بورژوازی می دانست. اساساً همين موضع حزب سوسيال دموکرات های روسيه يکی از عواملی بود که لنين در سال1903 تصميم به انشعاب گرفت. پس از انشعاب، موضع لنين و «بلشويک های قديمی» اين بود که رهبری انقلاب بورژوا دموکراتيک را «ديکتاتوری دموکراتيک کارگران و دهقانان» به عهده می گيرند.

    دوست داشتن

  10. درود بر سایت هفته، بویژه جواد گرامی

    تشکر از این‌که با حوصله به جفنگ‌های تروتسکیست‌های انگشت‌شمار ایرانی پاسخ دندان‌شکن داده اید، اما رفیق عزیر بحث با تروتسکیست‌ها یعنی آب در هاون کوبیدن! این فرقه همواره درغ‌گو بوده، هستند و خواهند بود، و به تروتسکی لباس لنین را می پوشانند، به عبارت دیگر از لنین انقلابی به نفع و حساب تروتسکی خائن، سوء استفاده می‌کنند- به نام لنین به کام تروتسکی!
    اگر انقلاب بلشویکی تنها یک رهبر واقعی، انقلابی و اصیل داشت، آن رهبر تنها و تنها لنین بود، و نه تروتسکی که همواره از یک شاخه به شاخه دیگری می پرید.
    این فرقه از ابتدا همانند رهبر منفورشان تفرقه‌افکن، انحلال‌طلب، خراب‌کار و توطئه‌گر بوده و هستند. این فرقه در دهه ۶۰ میلادی در استرالیا، اروپا و… با فاز «اینتریسم» در احزاب چپ و کمونیست، دمکرات و حتی بورژایی نفوذ می‌کردند – کاری‌که هنوز هم می‌کنند- تا از درون تشکیلات هدف را از هم بپاشند.

    تروتسکیست، تشکیلاتی ضدانقلابی‌ست و کمونیست‌ها و بقیه بخش‌های جنبش کارگری همواره باید مراقب‌شان باشند.
    تروتسکیست سلاحی‌ست در دست سرمایه داری برای مبارزه با کمونیسم تحت لوای «کمونیسم»!

    دو سطر آخر ترجمه شده از کتابچه ای‌ست با عنوان: «چه بر سر حزب کمونیست استرالیا آمد» – محاکمه سیاست های رهبری حزب کمونیست استرالیا، توسط دبلیو. جی. براون، نوامبر ۱۹۷۱.

    اگر عمری باشد، در آینده مقاله ای درباره تروتسکیست‌های استرالیایی ترجمه خواهم کرد تا هرچه بیش‌تر، چهره کریه این فرقه افشاء شود.

    با احترام

    دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

  11. 1- «لنين اما قبل از تجربه 1905 انقلاب را بورژوا دموکراتيک ارزيابی می کرد و رهبری آن را هم متعلق به بورژوازی می دانست، ولی طی تجربه ی خود بعد از انقلاب 1905 … به اين نتيجه رسيد که رهبری اين انقلاب بورژوا دموکرتيک را به دهقانان و کارگران بايد سپرد»
    هر دو ادعا دروغ محض هستند. نظر اساسی لنین درباره رهبری انقلاب در اولین روز فعالیت سیاسی اش همانی بود که در آخرین روز زندگی اش بود. لنین مثل هر کمونیست دیگری اعتقاد داشت که اگر مرحله انقلاب بورژوایی است، بدین معناست که وظایف بلاواسطه پیش روی آن بورژوایی هستند؛ این به خودی خود ابدا بدین معنا نیست که رهبری متعلق به بورژوازی یا طبقات غیرپرولتار است. در یک انقلاب بورژوایی حزب طبقه کارگر نیز باید سعی کند رهبری را به عهده گیرد و در صورت موفقیت، وظایف بورژوا دمکراتیک را پیگیرتر از خود بورژوازی به اجرا درآورد و پس از آنها نیز وظایف سوسیالیستی را اجرا کند. از نقطه نظر سوسیالیسم علمی حزب طبقه کارگر تحت هیچ شرایطی نباید پیشاپیش قدرت را به کس دیگری واگذارد زیرا تمام طبقات دیگر در پیشبرد انقلاب ناپیگیر هستند، اما اگر به هر دلیلی نتوانست در انقلاب بورژوایی رهبری را برعهده گیرد، علیه ناپیگیریهای نمایندگان سایر طبقات مبارزه خواهد کرد و سعی خواهد کرد انقلاب را علیرغم میل آنها به جلو سوق دهد.
    2- «لنين بعد از تزهای آوريل خاطرنشان می کند که بايد بلشويزم قديم را دور ريخت»
    این ادعا بی اساس و دروغ است. پیروان سوسیالیسم علمی هرگز گذشته را دور نمی ریزند. اگر بخاطر مبارزات بلشویسم در ابتدای پیدایشش نبود، اصلا کار به تزهای آوریل و انقلاب اکتبر نمی کشید. سوسیالیسم علمی و پرولتاری مدتها قبل از آن جایش را به سوسیالیسم تخیلی و سوسیال شووینیسم داده بود. بنیان گذاران سوسیالیسم علمی نه تنها قسمتی از گذشته شان را دور نریختند بلکه حتی با علم بورژوایی و مبارزات بورژوا دمکراتیک نیز چنین نکردند. سوسیالیسم علمی و مبارزه پرولتاریا برای کمونیسم تنها در ادامه تکامل علم بورژوایی و انقلابات بورژوایی پدید آمدند و بدون شناختن راهی که برای تکامل پیمودند قابل درک و ادامه نیستند. تنها کسی که مخالف آموختن از گذشته برای تکامل دادن علم رهایی طبقه کارگر است می تواند طرفدار دور ریختن گذشته باشد و البته فرصت طلب بی چاره ای که می خواهد سابقه ننگین و انحرافات خود را پنهان کند می تواند نفعی در دور ریختن گذشته داشته باشد.
    3- «لنين برای اولين بار تصميم گرفت تا حزب «جداگانه»ای بسازد … تروتسکی مثل مارکس و انگلس فکر می کرد و بر همين اساس مخالف انشعاب بود …»
    این ادعایی وقیحانه است. نویسنده ادعا می کند لنین چیزی مخالف مارکس و انگلس گفته است و برای تبرئه کردن تروتسکی از نقش ننگین اش به عنوان یک انحلال طلب، مدعی می شود که تروتسکی همان حرف مارکس و انگلس را می زده، بنابراین بیش از آنها شایسته انتقاد نیست!
    اما لنین هیچگاه نظری مخالف مارکس و انگلس نداشت. تکامل حزب کارگری سوسیال دمکراتیک روسیه نیز هیچ تفاوت اساسی با تکامل احزاب بین الملل اول و دوم نداشت. در ابتدا تمام گرایشات موجود در این احزاب کارگری بودند و البته کمونیستها انقلابی ترین و پیگیرترین در میان آنها بودند. اما همراه با توسعه سرمایه داری گرایشات نیز تکامل یافتند. این تکامل پس از مدتی به جایی رسید که آنها خصلت کارگری بودنشان را از دست دادند و به خدمت سایر طبقات درآمدند. برخی رهبران (نظیر پلخانف و کائوتسکی) که زمانی واقعا پیشروان طبقه کارگر بودند نیز تغییر موضع دادند و به نوکران بورژوازی تبدیل شدند. حالا آیا از این روند تکاملی می توان نتیجه گرفت که کمونیستها روز اول نباید با سایر گرایشات کارگری متحد می شدند؟ اگر آنها اینکار را کرده بودند فقط این روند تکاملی سخت تر و طولانی تر می شد، گرایشات کارگری به صورت فرقه های کوچک منزوی درمی آمدند و امکان تأثیرگذاری اجتماعی خود را از دست می دادند، کارگران از فرصت کمتری برای آشنا شدن با مواضع مختلف و به آزمایش گذاشتن آنها در عمل برخوردار می شدند و حتی خود این گرایشها نیز فرصت کمتری برای مبارزه با یکدیگر و اثبات کردن ماهیت شان می یافتند. از این رو تشکیل احزاب کارگری به معنی سازش گرایشها با یکدیگر نبود بلکه میدانی را برای مبارزه این گرایشها بر سر اثبات مواضع شان فراهم می کرد. سیاستی که مارکس، انگلس و لنین دنبالش کردند در نهایت به پالایش حزب طبقه کارگر و ایجاد احزاب کمونیست توده ای انجامید. اما سیاستی که تروتسکی در به اصطلاح «بین الملل چهارم»اش دنبال کرد چیزی جز فرقه های میکروسکپی رقیب یکدیگر که بطور مداوم و حتی بر سر مسائل شخصی و بچه گانه دچار انشعاب می شدند پدید نیاورد.
    4- «برای اين که «بهترين بلشويک» بشوم … من فقط احتياج داشتم که امکان ناپذير بودن توافق با منشويزم را درک کنم.»
    آیا این حرفی بچه گانه نیست؟ دهها هزار عضو حزب بلشویک و صدها هزار کارگر و مردم طرفدار حزب سالها قبل از تروتسکی می دانستند که وحدت با انحلال طلبان (که منشویکها فقط قسمتی از آنها بودند) ممکن نیست و آشتی طلبان ریاکاری نظیر تروتسکی که به دنبال وحدت با آنها هستند فقط به آگاهی و استقلال طبقاتی کارگران لطمه می زنند. آنها بجای اینکه مثل تروتسکی سالها وقتشان را با تلاش برای وحدت با انحلال طلبان، تف انداختن بر صورت حزب و دروغ پراکنی در نشریات آلمانی تلف کنند، در تمام سالهایی که تروتسکی علیرغم تصمیمات اجلاسهای حزبی به دنبال وحدت با انحلال طلبان بود، جانشان را بر کف گرفتند، با کوششی سرسختانه تحت ترور رژیم استولیپین سازمانهای حزبی و تشکلات طبقه کارگر و زحمتکشان را ساختند و سوسیالیسم علمی را به میان آنها بردند. اما تروتسکی ریاکار مدعی است با گفتن یک جمله تاریخ مصرف گذشته در زمانی که انحلال طلبی منحل شده است، به «بهترين بلشويک» تبدیل شده و وقیحانه اظهار می دارد که لنین چنین مهملی را گفته! ای تروتسکی بیچاره، یعنی واقعا فکر کردی آدم عاقلی پیدا می شود که حرفت را بپذیرد؟
    5- «وقتی لنين به پتروگراد برگشت متوجه شد تنها کسی که برعليه اتحاد با منشويک رأی منفی داده، شخص تروتسکی بود»
    بسیار خوب. اگر این را بپذیریم خواهیم داشت: یک رأی تروتسکی + یک رأی لنین = 2 رأی. اما 2 رأی در حزبی توده ای که با اصول دمکراتیک اداره می شود تقریبا هیچ است. پس چرا حزب با منشویکها متحد نشد؟
    6- «بعد از نوشتن تزهای آوريل لنين، اختلافات بين لنين و تروتسکی جای خود را به اتحاد بين دو رهبر انقلاب اکتبر داد. به عبارت ديگر آن ها در عمل به يک نتيجه رسيدند و به اين جهت مقوله ای به نام «لنينيزم» يا «تروتسکيزم» از بين رفت و «بلشويزم نو» جای آن را گرفت.»
    تروتسکیست جاعل مدعی است لنین در تزهای آوریل از مواضع قبلی اش در مورد انقلاب دمکراتیک عقب نشینی کرده و مواضع تروتسکی را پذیرفته. اما او خود را به نفهمی می زند، «فراموش می کند» بگوید که لنین در تزهای آوریل به هیچ وجه بحثی کلی نمی کرده بلکه شرایط خاص روسیه را بعد از انقلاب فوریه در نظر داشته. اگر کسی در 1905 می گفت نیاز به انقلابی از نوع اکتبر 1917 است، با سوسیالیسم علمی بیگانه بود. به همان میزان هم اگر کسی در اکتبر 1917 می گفت نیاز به انقلابی از نوع 1905 است، با سوسیالیسم علمی بیگانه بود. مراحل انقلاب سالها پس از نگارش تزهای آوریل لنین در کمینترن مورد بحث قرار گرفتند و در آنجا لزوم برپایی انقلابات دمکراتیک در کشورهایی که وظایف بورژوا دمکراتیک مبرمی در مقابل داشتند مورد تأکید قرار گرفت. اگر لنین و سایر کمونیستها از مواضع شان عقب نشینی کرده بودند کمینترن نمی توانست چنین تصمیمی بگیرد. اما آنها بودند که تروتسکی را به عقب راندند و مجبورش کردند شرمگینانه تئوریهایش را پیش خودش نگه دارد. اگر خود جناب تروتسکیست نویسنده این مطلب هم واقعا به آن تئوریهای پا در هوا اعتقاد داشت هیچگاه ادعا نمی کرد که تفاوت لنینیسم و تروتسکیسم از بین رفته بلکه نظرات لنین و سایر کمونیستها که در کمینترن به تصویب رسیدند را نقد می کرد و علنا در مقابلشان می ایستاد. اما او هم ترجیح می دهد شرمگینانه از کنار مردود اعلام شدن نظرات تروتسکی در کمینترن بگذرد.
    7- «در مقابل شعار ساختن «سوسياليزم در يک کشور» – يعنی اصل ناسيوناليزم – کمونيست ها/تروتسکيست ها شعار انترناسيوناليزم و گسترش انقلابات سوسياليستی را به تمام جهان نويد می دادند»
    فرض کنید انقلاب سوسیالیستی در یک کشور پیروز شده است. قدرت بورژوازی سرنگون شده و پرولتاریا حاکم شده است. حالا طبق نظر تروتسکیستها نباید جهت ساختن سوسیالیسم در آن کشور تلاش نمود. پس انقلاب سوسیالیستی اصلا برای چه بود؟ اگر تا دهها سال دیگر هم انقلاب در کشوری دیگر پیروز نشد چه می شود؟ باید منتظر ماند! باید روابط سرمایه داری را حفظ کرد ولی با شعار کارگران را متقاعد کرد که حکومتشان کارگری است! کارگران دیگر کشورها هم که این وضع را ببینند ناامید خواهند شد و دیگر به دنبال انقلاب سوسیالیستی نخواهند رفت. ولی این چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که کوتاه نیاییم و گفته تروتسکی را تکرار کنیم!
    8- «تروتسکی در اين رابطه چندين نامه برای «ارنست تلمان» رهبر وقت حزب کمونيست آلمان نوشت و از او خواست که در مقابل فاشيزم با سوسيال دموکرات ها اتحاد عمل بکند»
    جالب است. تروتسکیستها «جبهه متحد خلق» را کلا و اساسا رد می کنند تا جایی که از آن یک اصل جزمی می سازند. اما وقتی زمان عمل می رسد پیشنهاد می کنند که کمونیستها با یک حزب بورژوایی متحد شوند. معلوم هم نیست که با رد کردن انقلاب دمکراتیک و سر دادن شعار «انقلاب کارگری – سوسياليستی» چگونه ممکن بود در آلمان یا جایی دیگر حزب کمونیست با حزب سوسیال دمکرات متحد شود.
    در ضمن برای نوآموزان تذکر می دهم که منظور تروتسکیستها از سر دادن شعار «انقلاب کارگری – سوسياليستی» اشاره به هدف استراتژیک نیست. آنها در هر مرحله ای از انقلاب و تحت هر شرایطی این شعار را سر می دهند، حتی آنجایی که مسئله بلاواسطه چیز دیگری باشد.
    البته سیاستهای چپ روانه حزب کمونیست آلمان به قدرت گیری نازیها کمک کرد. حزب کمونیست آلمان باید در قالب «جبهه متحد خلق» به همکاری با حزب سوسیال دمکرات علیه نازیها می پرداخت. چارچوب چنین همکاری ای که همراه با حفظ سیاست و تشکیلات مستقل پرولتاریا بود نیز بارها از جانب بنیان گذاران سوسیالیسم علمی تشریح و در جریان انقلابات پیروزمند بکار بسته شده. اما قصد ندارم در اینجا بدین مسئله بپردازم. مسئله اینست که تروتسکی با دادن چنین پیشنهادی به تالمان، اعتراف کرده که تئوریهایش پوچ هستند. برای سرپوش گذاشتن بر این اعتراف نیز عمل ننگ آورتری انجام می شود. ادعا می شود که حزب سوسیال دمکرات آلمان در زمان نامه نگاری هنوز حزبی کارگری بوده و اتحاد تاکتیکی با آن در چارچوب «جبهه واحد کارگری» می گنجیده! بورژوازی بزک می شود تا به رنگ پرولتاریا درآید و بدینسان همکاری با آن توجیه گردد!
    این یک نمونه استثنائی نیست. به برخورد تروتسکیستها با دولتهای جناح چپ بورژوازی در ونزوئلا و سایر کشورهای آمریکای لاتین بنگرید. به ستایششان از مقاومت مردمی در کوبانی به عنوان تحقق (هر چند نصف و نیمه) «جبهه واحد کارگری» بنگرید. در تاریخ نمونه های تأسف آوری وجود داشته که کمونیستها سیاست «جبهه متحد خلق» را به درستی اجرا نکرده اند؛ گاهی مثل نمونه حزب کمونیست آلمان دچار چپ روی شده اند و گاهی بیش از اندازه نسبت به نیروهای غیرپرولتار خوش بین بوده اند. اما «کارگر» کردن بورژوازی چیزیست که فقط استعداد و نبوغ تروتسکیستها قادر بدان است!
    9- «با خواندن آثار لنين و تروتسکی کاملا می توان به بوروکرات نبودن آن ها پی برد»
    کسی که آثار این دو را خوانده در آنها دیده که هر یک در مورد اتحادیه های کارگری چه نظری داشتند. لنین خواستار استفاده کارگران از اتحادیه هایشان جهت مبارزه با فساد و بوروکراسی دولتی در شوروی بود و تروتسکی طرفدار برقراری انضباط پادگانی در اتحادیه ها و تبعیت آنها از بوروکراسی دولتی.
    10- «چرا تروتسکيست ها هرگز نتوانستند مانند تروتسکی رهبری انقلاب سوسياليستی را حتی در [یک] کشور بدست بگيرند»؟
    اولا تروتسکی هیچگاه رهبر انقلاب سوسیالیستی نبود. اگر انقلاب اکتبر حتی در یک مورد از تئوریهای ضد علمی و ضد پرولتاری تروتسکی پیروی کرده بود قطعا شکست می خورد.
    دوما اگر طبق نظر نویسنده عوامل نفوذی و سرکوب بورژوازی مانع از قدرت گیری تروتسکیسم شده اند، آیا تروری که علیه فرقه های تروتسکیست میکروسکپی اعمال می شود بیشتر از تروری است که علیه کمونیستهای حقیقی یا حتی دمکراتهای انقلابی اعمال می شود؟ در کدام کشور جهان یک فرد از اینکه معلوم شود تروتسکیست است بیشتر از این می ترسد که معلوم شود ناگزال، عضو ارتش نوین خلق فیلیپین یا PKK است؟ در همین ایران تا چند سال پیش تروتسکیستها کاملا علنی فعالیت می کردند، با استفاده از امکانات خدمات دهندگان ایرانی تابع قوانین جمهوری اسلامی وبلاگ می ساختند و حتی مشخصات شخصی و ارتباطاتشان را در آن منتشر می کردند. خود وبلاگ «میلیتانت» هم در ابتدا روی بلاگفا فعال بود که حکومت توانایی شناختن بازدیدکنندگان آن را داشت و تا سالها حتی فیلتر هم نشد. این یعنی تروتسکیستها در این مورد نیز به ادعاهایشان باور ندارند. خودشان بهتر از همه می دانند که برای بورژوازی نه تنها قابل تحمل اند بلکه حکومتهای بورژوایی از آنها استقبال هم می کنند!
    در نهایت هم نویسنده نمی تواند از بردن بحث به جدالهای درون فرقه ای تروتسکیستها اجتناب کند. فردی که با او اختلافاتی بر سر جاه طلبی های شخصی دارد به عنوان نفوذی «اکثریت» معرفی می شود و با شکستن تمام کاسه کوزه ها بر سر او، تروتسکیسم تبرئه می گردد! من قبلا طی یادداشتهایی در مطالب مربوط به نزاع خانوادگی تروتسکیستها اشاره کرده بودم که بحث این دو فرقه گرا بر سر چیست و از آنجا که این بحثها جذابیتی برای کارگران آگاه و کمونیستها ندارند، از تکرار مکررات پرهیز می کنم. فقط بدین اشاره می کنم که اگر بقایای مفلوک حزب توده و «اکثریت» آنطور که نویسنده مطلب فوق مدعیست اینقدر زبل و قدرتمند هستند که می توانند محفل تروتسکیستها را که گویا تنها امید جنبش کارگری است به همین راحتی تار و مار کنند، پس تصور کنید سایر نیروهای بورژوازی که قدرتشان میلیونها بار بیشتر از آن چند نفر پیرمرد مفلوک توده ای و «اکثریتی» است، می توانند چه بلاهایی بر سرتان بیاورند! بدین ترتیب بهتر است فاتحه جنبش کارگری خوانده شود و کارگران بیخود وقت شان را با تلاش برای ساختن جهانی بهتر تلف نکنند!

    دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: