اخبار ایران و جهان

ناتو و ارتش های سرّی آن

nato_2017

ناتو و ارتش های سرّی آن
کنفرانس درسی دکتر دانیل گانزر در دانشگاه بازل (سوییس)

برگردان: آرش برومند

منتشر شده در نگرش

از دید پژوهش صلح و همچنین از دید یک تاریخ دان مایلم که قضاوتی منتقدانه درباره ناتو داشته باشم. به نظرم بحث ها در رسانه های گروهی سطحی و یک طرفه است و من اگر توانسته باشم سهمی در رابطه با بحث انتقادی داشته باشم، مایه خوشحالی ام خواهد بود. 

abstanhalter1

پیشگفتار مترجم

دانیل گانزر، تاریخ دان سوییسی و پژوهشگر صلح است. یکی از گستره های پژوهش او ناتو و نهادهای در ارتباط با آن است. او در کنفرانس  درسی که در زیر آمده، بخش هایی از نتیجه پژوهش هایش را مطرح نموده است. خلاصه نظریات او در مورد ناتو را می توان به صورت زیر جمع بندی کرد:

  1. ایالات متحد جهان را به قسمت های گوناگون تقسیم کرده و برای هر بخش یک فرماندار نظامی تعیین کرده است.
  2. ناتو یکی از نهادهای تابع پنتاگون است.
  3. رسالت این پیمان در زمان جنگ سرد مبارزه با اتحاد شوروی و نیروهای چپ در سراسر جهان از جمله اروپا بوده است. در همین رابطه ناتو ارتش های سرّی ایجاد کرده که توسط سازمان سیا و ام آی 6 انگلیس سازماندهی شده اند.
  4. برای جلوگیری از قدرت گیری نیروهای چپ در اروپا، ارتش های سرّی ناتو دست به عملیات ترور و ایجاد بی ثباتی سیاسی و اجتماعی می زده اند. واقعیات تاریخی نشان می دهند که کاربرد چنین تاکتیک هایی در پنتاگون تازگی ندارند.

سخنان گانزر درباره ناتو، نقش آن در ژئوپلیتیک بین المللی و ارتش های سرّی آن، تنها از جهت تاریخی و آکادمیک ارزشمند نیست و از لحاظ جغرافیایی تنها به منطقه ای از جهان مانند اروپا محدود نمی شود. پرسش هایی که او در این سخنرانی و پژوهش هایش مطرح می کند، برای خواننده ایرانی نیز می تواند از فعلیت و اهمیت برخوردار باشد.

واقعیت این است که ایران در قرن بیستم جایگاه ویژه ای در ژئوپلیتیک نیروهای آنگلوساکسون داشته است. ایران بنا به موقعیت استراتژیک اش (همسایگی دیوار به دیوار با اتحاد شوروی)، منابع انرژی سرشارش و نفوذ فرهنگی دیرپای اش در منطقه، همواره در مرکز توجه آنگلوساکسون ها در طول جنگ سرد قرار داشته است. تجربه تلخ 28 مرداد 1332 و چگونگی دخالت انگلیس و آمریکا در سازماندهی این کودتا، هنوز در حافظه تاریخی جامعه ایران نقش بسته است. جالب اینجا است که آنگلوساکسون ها، در آن زمان، در اجرای نقشه کودتایی خود از سازمان های سرّی نظیر ارتش های سرّی ناتو استفاده کردند. اسناد تاریخی که در مورد سازمان «بدامن» منتشر شده گواه این مدعا است.

با توجه به اسنادی که طی سال های پس از انقلاب اسلامی توسط محافل غربی منتشر شد -از جمله سندهایی که اخیرا توسط بی بی سی مطرح شدند- گفته های دانیل گانزر درباره شیوه حکمرانی ایالات متحد بر جهان و ارتش های سرّی ناتو، طنین ویژه ای می یابد. از لابلای این سندها نکته های زیر آشکار می شوند:

  1. محمد رضا شاه دچار بیماری علاج ناپذیری بود و این را محافل آنگلوساکسون می دانستند.
  2. ولیعهد او نه از لحاظ سنّی و نه از لحاظ سیاسی اعتباری برای تداوم بخشیدن به حکومت خاندان پهلوی داشت. فرح پهلوی که حتی شاه برایش اعتبار حکومت کردن قایل نبود، در جامعه مردسالار ایران فاقد شانسی برای بدست گرفتن سکان قدرت بود.
  3. شیوه حکمرانی محمد رضا شاه به گونه ای بود که مانع نهادینه شدن سلطنت شده بود. به این معنی که نه قشر درباری وزینی شکل گرفته بود و نه فرد محبوبی در پیرامون محمد رضا شاه باقی مانده بود. نتیجه آن شد که در شرایط بحرانی، سلطنت پهلوی چنان ضعیف و بی آلترناتیو بود که حتی نمی توانست افرادی را برای شورای سلطنت به منظور حفظ نهاد سلطنت معرفی کند.
  4. قدرت های آنگلوساکسون که شاهد فروپاشی نظام سلطنتی و ناتوانی حکومت ایران در ارائه آلترناتیو بودند، در مقطعی با پذیرش اینکه کار شاه تمام است، برای جلوگیری از آنچه که به زعم آنان «افتادن کشور به چنگ کمونیست ها» بود، فعالانه وارد معرکه شده و به جستجوی آلترناتیو پرداختند.
  5. از دید محافل آنگلوساکسون هیچ آلترناتیوی بهتر از نیروی مذهب نمی توانست هدف آنان را در «بازی بزرگ»شان علیه اتحاد شوروی و «کمونیست» ها تامین کند. یک نیروی مذهبی محافظه کار به رهبری آیت الله العظمی ها می توانست تکمیل کننده «کمربند سبزی» باشد که انگلیس و آمریکا قصد ایجاد آن برای سد کردن راه نفوذ اتحاد شوروی به سمت جنوب را داشتند؛ «کمربند سبزی» که قرار بود از سین کیانگ چین، پاکستان، افغانستان، ایران و ترکیه بگذرد و می توانست به مناطق قفقاز و آسیای میانه نیز کشیده شود.

تبلیغ سخنان آیت الله خمینی از رسانه های گروهی آنگلوساکسون و افشای بخش های اندکی از مذاکرات نمایندگان دولت انگلیس و آمریکا با نزدیکان آقای خمینی (که هنوز بخش های مهمی از این گفتگوها جزو اسناد محرمانه و منتشر نشده است) حکایت از آن دارد که آنگلوساکسون ها ارتش و نهادهای نظامی-امنیتی ایران را به سمت همکاری با آیت الله خمینی سوق دادند. از نشانه های این سیاست می توان موردهای زیر را برشمرد:

  1. آمدن ژنرال هایزر به ایران و توجیه امیران ارتش ایران برای اتخاذ سیاست بی طرفی که در نهایت به همکاری ارتشبد قره باغی با انقلاب اسلامی منجر شد.
  2. ماندن سپهبد فردوست، از اصلی ترین معماران سازمان های امنیتی علنی و پنهان در ایران، در کشور پس از پیروزی انقلاب اسلامی
  3. دست نخورده ماندن بخش های ضد جاسوسی ساواک و رکن 2 ارتش پس از انقلاب و فراخواندن افراد این نهادها به همکاری از فردای انقلاب اسلامی

نیروهایی که مدعی امپراتوری جهانی اند، تحولات در عرصه سیاست را به تصادف وانمی گذارند. وقتی در کشورهای اروپایی ارتش های سرّی  برای روز مبادا سازماندهی می شوند و در این کشورها حتی برای پیشبرد سیاست محافلی، دست به ترور می زنند، بدیهی است که در کشور بسیار مهمی چون ایران نیز سازمان های مخفیِ ادامه دهنده راه «بدامن» از سال های پیش از انقلاب شکل گرفته بوده اند.

با توجه به اسناد و داده های جدید حدس این نکته دشوار نیست که سرکوب نیروهای چپ در ایرانِ پس از انقلاب اسلامی، نه کار چند جوان بیست و اندی ساله که در راس نهادهای امنیتی کشور قرار گرفته بودند، بلکه کار کارشناسان و ماموران کارکشته ای بوده است که زیر فرماندهی سازمان های سرّی ناتو در ایران فعالیت می کرده اند. به این ترتیب محافل آنگلوساکسون که فعالیت نیروهای چپ در ایران را پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بزرگترین خطر برای منافع خود می دیدند، سرکوب این نیروها را در اولویت کار خود قرار دادند.

از آنجا که آن منافع کماکان پابرجاست و به شکل لشگرکشی های مستقیم آنگلوساکسون ها به عراق و افغانستان و غیرمستقیم در سوریه، لیبی و یمن خود را نشان می دهد، تلاش برای روشن کردن پرسش های زیر، نه تنها از لحاظ تاریخی اهمیت داشته، بلکه می تواند یاری گر نیروهای چپ در سیاست گذاری های امروزشان باشد:

  1. نقش سپهبد فردوست در بحبوحه انقلاب اسلامی و فردای آن چه بود؟ چرا او در ایران ماند؟
  2. چه دست هایی در ترورهای مرموز که پس از پیروزی انقلاب اسلامی به شکل بسیار حرفه ای صورت گرفتند و نقش موثری در پلیسی شدن فضای سیاسی کشور داشتند، در کار بوده اند؟
  3. تا چه حد سازمان های و گروه های چماق دار که پس از پیروزی انقلاب اسلامی به اجتماعات و دفترهای نیروهای چپ هجوم می بردند، نشأت گرفته از این سازمان های سرّی بوده اند؟
  4. میزان نفوذ و تاثیر گذاری این سازمان های سرّی در نهادهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی تا چه حد و اندازه ای بوده هست؟
  5. کدام یک از سیاستمداران جمهوری اسلامی از وجود این سازمان های سرّی مطلع بوده اند و آگاهانه با آنان همکاری کرده و می کنند؟

فهرست این پرسش ها طولانی است. پاسخ دادن به آن همت و تلاش جمعی نیروهای چپ را می طلبد.

abstanhalter1

نام من دانیل گانزر است و خوشحالم که شمار زیادی در این درس حاضر شده اند. این یک کنفرانس درسی ویژه است. چرا که نه فقط برای دانشجویان بلکه برای هر کسی که به موضوع ناتو علاقمند است، آزاد است.

من اینجا درباره ناتو، پیمان آتلانتیک شمالی، صحبت می کنم. یک بخش از سخنرانی راجع به ارتش های سرّی ناتو است که گرانیگاه پژوهشی من است. این سخنرانی عنصرهای گوناگونی دارد: بخشی که سرشتی عام برای افرادی دارد که تا کنون زیاد به ناتو نپرداخته اند، به عبارتی مدخلی است برای تازه واردان. بنابراین هر کسی بدون هیچ پیش زمینه و دانش قبلی می تواند این سخنرانی را گوش کند. سخنرانی بخش های دیگری نیز دارد که اطلاعات تکمیلی برای کسانی دارد که شاید سال هاست به موضوع ناتو پرداخته اند و اکنون می خواهند جنبه های تکمیلی از این سخنرانی برداشت کنند.

ساختار

ابتدا مایلم ساختار ناتو را تشریح کنم، چون در غیر این صورت نمی توانیم درکی از آنچه که درباره اش صحبت می کنیم، داشته باشیم. ناتو در

ganser

گانزر

حال حاضر در کانون بحث های بین المللی قرار دارد، چرا که مشغول جنگی در افغانستان است. کشورهای بسیار متفاوت عضو ناتو در افغانستان در عملیات اند. و این یکی از دلیل های مهمی است که چرا امروزه با حدت درباره ناتو فکر و بحث می شود. شما دیدید که ایالات متحد نیروهای شان را از عراق بیرون کشیده و در افغانستان تقویت کرده، یعنی یک جابجایی از عراق به سمت افغانستان وجود دارد. در کشورهای عضو ناتو نیز همواره مخالفت هایی با این جنگ صورت می گیرد. به این ترتیب شما در آینده مطالبی در ارتباط با عملیات ناتو در افغانستان خواهید خواند.

 

ناتو دوستانی دارد از جمله صدراعظم خانم مرکل. شما می دانید که در آلمان، عملیات در افغانستان مرتب مورد بحث است. اگر دقیق نگاه کنید، می بینید که در آلمان به ندرت از عبارت «جنگ» استفاده می شود. اغلب از «عملیات» و نیز «چالش» سخن می رود اما بسیار به ندرت چنین فرمولبندی می شود که «آلمان در جنگ با افغانستان است».

ناتو منتقدانی نیز دارد. این میدان کشاکش میان دوستان و منتقدان ناتو، برای منِ تاریخدان جالب توجه است. جالب است، چون ناتو در حال حاضر باعث شکاف جامعه است. ناتو منتقدان بسیار تندی دارد که از آن بعنوان ماشین جنگی یاد می کنند که می بایست از بین برود و نیز دوستان بسیار صاحب نفوذی دارد که می گویند ناتو ضامن امنیت اروپا و آمریکای شمالی است و بنابراین باید همواره گسترش یابد. این میدانِ کشاکشی است که ما اینجا درباره اش صحبت خواهیم کرد.

سر-عنوان های جالبی هم وجود دارد. در عنوان برخی از نشریه ها (مثلن اشپیگل نوامبر 2006) چنین نقل قولی می خوانیم: «آلمانی ها باید کشتن را بیاموزند». این نکته برای یک تاریخدان، سر-عنوان خیلی ویژه ای است. این عنوان در رابطه با جنگ افغانستان بود و منظور از آن، این بود که اینک آلمان باید زمانِ رایش سوم (از 45-1933) را کنار بگذارد. مدت زمانی طولانی از هر گونه فعالیت جنگی پرهیز می شد. در آلمان یک جنبش صلح نیرومند نیز وجود دارد. اکنون دوباره تلاش می شود که جنگ را قابل قبول کنند. طبیعی است که این نکته از زاویه پژوهش های صلح برایم جالب است. من آن موقع که در سوییس آن سر-عنوان را در کیوسک روزنامه فروشی دیدم، بی درنگ مجله را خریدم. این نقل قول از یک استراتژ آمریکایی است. این آمریکاییان هستند که به آلمانی ها فشار می آورند: «شما باید اکنون در افغانستان دوباره آدم بکشید. این کار درست و مهمی است». این نکته دستکم دید آمریکاییان است.

ناتو –اکنون می رسم  به ساختارش- نه تنها یک پیمان بسیار بحث انگیز است بلکه بزرگترین پیمان نظامی جهان است. هیچ پیمان نظامی قابل مقایسه ای با آن وجود ندارد؛ یک دستگاه جنگی بسیارعظیم یا یک معماری امنیتی عالی است. بسته به آن که شما هوادار یا منتقد ناتو هستید، یکی از این دو عبارت را انتخاب خواهید کرد. ایالات متحد آمریکا نیروی برتر در ناتو است. اروپاییان موقعیت یک زیردست را دارند. نیکسون از رییس جمهوران پیشین ایالات متحد زمانی گفته بود:

«ناتو تنها سازمان بین المللی است که خوب کار می کند. علتش این است که یک سازمان نظامی است و علت دوم این است که از سوی ایالات متحد آمریکا رهبری می شود».

ناتو واقعن از سوی پنتاگون رهبری می شود، اما کشورهای زیادی اند که همکاری می کنند. در حال حاضر 28 تا هستند. ایالات متحد آمریکا در مرکز ناتو است، کانادا عضو آن و سپس کشورهای اروپایی آلمان، فرانسه، اسپانیا، پرتغال، بریتانیای کبیر، نروژ، ترکیه، ایتالیا و یونان و 9 کشور عضو پیمان سابق ورشو عضو آن اند. در واقع در اروپای غربی تقریبن کشوری نیست که عضو ناتو نباشد. تعداد کمی هستند که عضو نیستند. سوییس عضو ناتو نیست، اتریش هم بی طرف است، ایرلند عضو نیست و سوئد هم همینطور. بخش هایی از یوگوسلاوی سابق یعنی بوسنی و صربستان عضو نیستند. وقتی شما چیزی در نشریه ها درباره ناتو می خوانید، در واقع از طرف دبیر کل ناتو مطرح می شود. این چهره رسمی ناتو است. در حال حاضر دبیر کل آندرس فوگ راسموسن، یک دانمارکی است، که سابقن در مقام های سیاسی موفق بوده. برای اروپاییان این احساس پدید می آید که ناتو به وسیله آنان کنترل می شود. زیرا راسموسن، یک دانمارکی است. پس ناتو می بایست چیزی باشد که اروپاییان بر آن مسلط اند. این یک احساسی است، که مرتب پیش می آید، اما نادرست است. دبیر کل پیشین ناتو، یاپ دِ هوپ شِفِر هم یک اروپایی بود، هلندی بود و بطور فزاینده ای این احساس در بین اروپاییان بود که ناتو در وهله نخست یک امر اروپایی است، که توسط اروپاییان هدایت می شود. مثال دیگر خاویر سولانا است. او نیز دبیر کل ناتو بود. او اسپانیایی است. هلندی ها، دانمارکی ها و اسپانیایی ها ناتو را هدایت می کنند و احتمالن چیزی است که زیر-سازمانی ازاتحادیه اروپا است یا این که دستکم همراه با اتحادیه اروپا عمل می کند. این نظری است که من مرتب درباره ناتو می شنوم و مطلقن نادرست است، نشانه عدم شناخت از سیاست بین المللی است.

مهم ترین فرد ناتو اما به میزان زیادی ناشناخته است. او SACEUR، فرمانده عالی پیمان در اروپا است؛ در حال حاضر استاوریدیس است. فرض را بر این می گذارم که شمار اندکی از شما حتی نام او را شنیده باشند. فرمانده عالی پیمان در اروپا ناشناخته است. او اجازه تصمیم گیری در رابطه با عملیات نظامی را دارد. دبیر کل تنها وظیفه اش کار در رابطه با افکار عمومی است. او با افکار عمومی ارتباط برقرار می کند اما تصمیم ها در مورد سطح عملیات نظامی در عراق توسط SACEUR گرفته می شود. استاوریدیس یک دریاسالار است و از سال 2009 این مقام را دارد. بطور همزمان او فرماندهی نیروهای اروپایی ایالات متحد (USEUCOM) را دارد. این را نیز عده کمی می شناسند. ایالات متحد به عنوان قدرت حاکم جهانی، جهان را تقسیم کرده است. یک بخش آمریکای شمالی (USNOTHOM) است، یک بخش آمریکای جنوبی  (USSOUTHCOM)است، یک بخش اروپا  (USEUCOM) است، یک بخش آفریقا (USAFRICOM) است که تازه درست شده، یک بخش چین و استرالیا (USPACOM) است و یک بخش CENTCOM است. این بخشی است که منابع نفت و گاز جهان در آنجا قرار دارد. برای هر بخش دنیا یک فرمانده وجود دارد که همه واحدهای نظامی این منطقه ها زیر فرمان او هستند. یعنی اروپا نیز زیر فرمان یک فرمانده آمریکایی است. نام این فرمانده استاوریدیس است که بطور همزمان بر ناتو نیز فرماندهی می کند. استاوریدیس پیشتر رییس فرماندهی جنوبی ایالات متحد را داشت. یعنی آمریکای جنوبی «متعلق» به او بود. او بعنوان رییس فرماندهی جنوبی می بایست مراقب گوانتانامو باشد و او به خاطر آن مورد انتقادهای زیادی قرار گرفت. او یک پشتیبان سفت و سخت این سیاست بود.

ناتو به شدت در دست آمریکا است و بخشی از ژئواستراتژی آمریکا را تشکیل می دهد.

همچنین جالب است که SACUER سابق –ژنرال جیمز جونز- شاید تنها یک بار ظاهر شده و کمی مشهورتر باشد. مردی دو متری است؛ غولی شبیه بازیکنان بسکتبال است. او در زمان فرماندهی اش حکومت کرزی در افغانستان را تقویت کرد. او جنگ افغانستان را فرماندهی می کرد. وی همراه با دیگر متحدان ناتویی این جنگ را با حدت فرماندهی کرد و سپس در سیاست نیز ترقی کرد. او اکنون مشاور امنیت ملی رییس جمهور اوباما است. مشاور امنیت ملی یک مقام بسیار بسیار بانفوذ است. این مقامی است که سابق بر این کاندولیسا رایس داشت. در حکومت های قبلی مثلن برژینسکی یک مشاور مهم امنیت ملی بود. آن موقع کارتر رییس جمهور بود. مشاور امنیتی حرکات ژئواستراتژیک را طراحی می کند و در این مورد شما می بینید که جیمز جونز از ناتو وارد کابینه اوباما می شود. اینجا می خواهم یک پرانتز باز کنم: من مطمئن نیستم که دستگاه دولت اوباما حرکتی در جهت صلح است. من مرتب می بینم که چنین امیدی وجود دارد. چون او سیاهپوست است، تغییر بزرگی در دستگاه دولتی آمریکا به شمار می رود. از آنجا که او سخنور درخشانی است، من نیز این شیفتگی را تایید می کنم. او واقعن جاذبه شخصیتی (کاریزما) دارد و می تواند انسان را شیفته کند. اما او در پاکستان با پهبادها جنگی به راه انداخته که بر ضد حقوق ملت ها است. به پاکستان اعلان جنگ نشده است. در آنجا یک جنگ غیرمشروع به پیش برده می شود. و این زیر نظر اوباما صورت می گیرد. کابینه او نیز این حس را به آدم نمی دهد که حرکتی در جهت صلح باشد.

به این ترتیب شاید شما ساختار ناتو را کمی روشن تر پیش چشم داشته باشید. گفتیم که 28 کشورند. دبیر کل همیشه یک اروپایی است که بین هلندی ها، دانمارکی ها، اسپانیایی ها و آلمانی ها عوض می شود، اما فرماندهی عالی نیروهای پیمان، یک ژنرال است که ناتو را رهبری می کند و همیشه یک ژنرال آمریکایی است. ازینرو، مرکز ناتو در پنتاگون قرار دارد.

پایه گذاری

می رسیم به نکته دوم یعنی پایه گذاری ناتو و گسترش آن که مایلم برای تان تفهیم کنم. 1949 سال پایه گذاری ناتو بود. آن موقع 12 کشور بودند، که گرد هم آمدند و اروپا مسلمن در یک وضعیت بطور کل دیگری بود. جنگ دوم جهانی با 60 میلیون کشته، تازه تمام شده بود. اینجا نیز باید یادآوری کنم، یک یادآوری مهم، که جنگ دوم جهانی بزرگ ترین جنگ در تاریخ بشری بود. 60 میلیون کشته، برابر است با جمعیت فرانسه. 60 میلیون کشته در هیچ درگیری دیگری نداشته ایم. پس از آن نیز نداشته ایم. ازینروست که جنگ دوم جهانی یک موضوع بزرگ برای تاریخدانان و نیز برای صلح پژوهان است و همواره خواهد ماند. ناتو بر روی ویرانه های این کشتارگاه، ویرانه های این فاجعه، برپا شد. 4 سال پس از جنگ دوم جهانی، 4 سال پس از انداختن بمب اتم بر هیروشیما و ناکازاکی تنها یک امید وجود داشت و این امید عبارت بود از این که دیگر هرگز جنگی صورت نگیرد. ایده این بود و انسان های بسیاری سخت بر این باور بودند که ناتو نیرویی برای صلح است، چون به اصطلاح کشورها را در پیمانی گردهم می آورد و می گوید: «اگر یکی از این کشورها مورد هجوم واقع شود، به معنی آن است که همه این کشورها مورد هجوم قرار گرفته اند». این به اصطلاح „مورد پیمان“ است، که مفصل تر شرح خواهم داد. همچنین گفته شد که این پیمان دنیا را باثبات می کند. این یک امید بود. در سال 1949 طبیعتن این ایالات متحد بود که پایه گذاری ناتو را به پیش می راند و کانادا؛ فرانسه نیز، که جزو قدرت های پیروزمند بود، ایتالیای شکست خورده، پرتغال، بریتانیای کبیر که جزو قدرت های پیروزمند بود، نروژ و ایسلند هم بودند و کشورهای بنلوکس. جالب اینجاست که آلمان جزو آنها نبود. آلمان عضو پایه گذار نبود. آلمان در این زمان هنوز اشغال شده توسط واحدهای موتلفین و واحدهای شوروی بود. سوییس و  اتریش، مانند سوئد و ایرلند، عضو نبودند. 1952 ترکیه آمد و عضو ناتو شد، این خیلی مهم است چون ناتو مسلمن علیه اتحاد شوروی جهت گیری داشت و در ترکیه می شد پایگاه های استراق سمع خیلی خوبی برپا کرد. ترکیه آن موقع مرز مستقیمی با اتحاد شوروی داشت. یک سند جالب از بحران کوبا در سال 1962 وجود دارد، هنگامی که کِنِدی به مشاورش گفت: «اکنون شوروی ها موشک های اتمی در کوبا مستقر کرده اند. این دیوانگی است. مانند اینکه من موشک های اتمی در ترکیه مستقر کنم». سپس مشاورش می گوید: «بله آقای رییس جمهور، ببخشید. ما این کار را کرده ایم». یعنی کِنِدی این نکته را می دانست و سپس به سادگی آن را فراموش کرده بود. ترکیه نقطه ای برای استقرار موشک های ناتو بود. هنگامی که خروشچف در جریان بحران کوبا گفت «من می بایست موشک هایم را بیرون بکشم از کوبا»، این یک پیروزی برای کِنِدی به شمار می آمد. خروشچف نیز برعکس این امتیاز را از کِنِدی گرفت که او نیز موشک هایش را از ترکیه بیرون ببرد. آنگاه خروشچف توانست به مسکو برود و بگوید: «من پیروز شدم، کِنِدی موشک هایش را از ترکیه بیرون می برد». و کِنِدی توانست به واشنگتن برود و بگوید: «من پیروز شدم، خروشچف موشک هایش را از کوبا بیرون می کشد». و چون این دو مکان درست و حسابی بر روی یکدیگر بسته بودند –چون افراد نشریات همدیگر را نمی خواندند- این مساله توانست خوب عمل کند.

سال 1955 سپس یک لحظه مهم تاریخی برای ناتو بود. جمهوری فدرال آلمان عضو شد. آلمان شکست خورده جزو پیمان پذیرفته می شود، اما فقط یک بخش آن، یعنی جمهوری فدرال، در حالیکه بخش دیگر، جمهوری دمکراتیک آلمان، مسلمن عضو نیست. ورود جمهوری فدرال آلمان به ناتو از همان ابتدا، یعنی سال 1955، موجب اختلاف نظر شد. راهپیمایی هایی صورت گرفت. مخالفان ناتو می گفتند: «مذاکره بهتر از چکاچاک شمشیرها است.» ناتو سازمانی است که چکاچاک شمشیرهایش به گوش می رسد. آنان می گفتند که جنگ اول جهانی 17 میلیون کشته داشت و بعد 700 هزار نفر نیز به آن اضافه شد؛ جنگ دوم جهانی، 55 میلیون نفر، که ما آن را به 60 میلیون نفر تصحیح کردیم. ابتدا ارتش فدرال تاسیس شد، یعنی آلمان دوباره نظامی شد و بلافاصله ورود به ناتو مطرح گردید. پنج روز پس از آن در بلوک شرق پیمان ورشو تاسیس شد. این یک واکنش بی درنگ شوروی ها بود، که نمی خواستند جمهوری فدرال آلمان وارد ناتو شود و بلادرنگ یک پیمان متقابل را تاسیس کردند. ابتدا ناتو بود و سپس پیمان ورشو. و این پیمان ورشو از سال 1955 تا 1991 وجود داشت، سپس از بین رفت و دیگر وجود ندارد. این یکی از درس های جنگ سرد است که ناتو برنده جنگ سرد شد. پیمان ورشو جنگ سرد را باخت. پیمان ورشو خود را منحل کرد. کشورهای عضو این پیمان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، روسیه امروز، سپس طبیعتن جمهوری دمکراتیک آلمان، لهستان، رومانی، بلغارستان، مجارستان، چکسلواکی و آلبانی بودند. به این ترتیب پیمانی از لحاظ تعداد اعضا کوچک تر اما از لحاظ مساحت عظیم بود، چون اتحاد شوروی یک کشور عظیم، یعنی بزرگترین کشور دنیا بود. و این دو پیمان در جنگ سرد رو در روی هم قرار داشتند، اتحاد شوروی در یکسو با پیمان ورشوی اش و ایالات متحد آمریکا با پیمان ناتوی اش. و پیام هر دو طرف روشن بود: اگر تو به من با سلاح اتمی حمله کنی، من نیز ترا با سلاح اتمی دفن می کنم و این ترس از ویرانی اتمی بود که بر سراسر جنگ سرد حاکم بود. اتحاد شوروی در سراسر منطقه زیر نفوذ خود به هیچوجه دمکراسی را تحمل نمی کرد. شاید شما هنوز قیام 1965 در مجارستان را به یاد داشته باشید. مجارستان عضو پیمان ورشو بود و هنگامی که کمی فضای تحرک می خواستند و گفتند که ما میل داریم چندین حزب داشته باشیم که از بین شان انتخاب کنیم، ما با کمال میل حق دخالت سیاسی می خواهیم و میل داریم که آزادی اجتماعات داشته باشیم -همه آن چیزهایی که ما اینجا در سوییس برای مان مسلم و طبیعی است- در مجارستان سرکوب شد و قیام مردمی زیر تانک ها له شد. در این بلوک شرق، یک دیکتاتوری سفت و سخت برقرار بود. در چکسلواکی، جایی که بهار پراگ در سال 1968 آمد، حتی می توان از اشغال و تصرف سخن گفت.

در جمهوری دمکراتیک آلمان پیمان ورشو جشن گرفته شد. مسلمن در آن زمان این یک کار برادرانه بود تا از خود در برابر سرمایه داران امپریالیست یعنی ناتو دفاع کنند.

و در مقابل ناتو افراد را آماده می کرد، حتی در سوییس، که پیمان ورشو یک سیستم سرکوب خشن است. به این ترتیب هر طرف مطمئن بود که طرف مقابل کمابیش تبلور اهریمن است.

اسپانیا مدتی طولانی یک دیکتاتوری، تحت فرانکو بود. به همین دلیل این کشور توانست ابتدا سال 1982 عضو ناتو شود.

و اما در آلمان – من مرتب به آلمان رجوع می کنم، چون در آلمان تاریخ ناتو همواره اختلاف برانگیز بوده است. بخاطر موشک های اتمی پرشینگ 2 اعتراضات بسیار زیادی وجود داشت. این حرکت آن موقع واکنشی به استقرار موشک های پیمان ورشو به وسیله اتحاد شوروی بود. این سیستم که به آن تعادل وحشت در جنگ سرد می گفتند به طور متقابل طرفین را به گونه ای تاب می داد و افراد از خود می پرسیدند: «چرا مرتب بر بمب های اتمی افزوده می شود. چرا همه جا پر از مواد منفجره است؟ آیا می توانیم جان سالم بدر ببریم؟» این یک خوشبختی تاریخی است که ما امروز می توانیم بگوییم که یک نبرد نهایی بین پیمان ناتو و ورشو اتفاق نیافتاده است. یعنی این دو بلوک بزرگ نظامی هیچگاه مستقیمن با هم نجنگیده اند.

ریزش دیوار

سال 1989 سال فروریزی دیوار برلین و طبیعتن بزرگترین گَشتار (Transformation) برای تمامی اروپا، اما پیش از همه برای ناتو بود؛ چرا که به معنای آن بود که جمهوری دمکراتیک آلمان، که عضو پیمان ورشو بود، در آلمان واحد جذب شد. این جهش عظیمی است که جمهوری دمکراتیک آلمان عضو ناتو شده. این امر در دهه های 50، 60 و 70 میلادی قابل تصور نبود.

گورباچف در آن موقع نیرومندترین فرد در اتحاد شوروی بود و او چنین چیزی را امکانپذیر ساخت. او آن موقع گفت:

آمریکاییان قول دادند که پس از جنگ سرد ناتو را فراتر از مرزهای آلمان گسترش ندهند.

این به معنای آن است که جمهوری دمکراتیک آلمان، می تواند عضو ناتو شود، اما سپس قضیه به همین ختم می شود. یعنی ما ناتویی نمی خواهیم که همواره در حال گسترش یابی است. اما ما نیاز آلمانی ها به وحدت را درک می کنیم. طبیعی است که در آغاز وعده داده شد و سپس زیر آن زده شد. به این عهد هیچگاه عمل نشد. ناتو خود را گسترش داد؛ ابتدا در سال 1999 به لهستان، مجارستان و جمهوری چک. چکسلواکی در این موقع تجزیه شد، جمهوری چک عضو ناتو گردید.

سپس در همان سال 1999 جنگ کوزوو به راه افتاد؛ جنگی بد، که می توان یک جلسه کامل درسی را به آن اختصاص داد. من فقط اینجا می خواهم بر دو، سه نکته دست بگذارم. جنگ کوزوو پس از جنگ بوسنی نخستین عملیات ناتو به عنوان قدرت نظامی بود. ناتو بدون ماموریت شورای امنیت سازمان ملل متحد کوزوو را بمباران کرد. این به معنای آن است که جنگی نامشروع بود. به همین دلیل اینجا در سوییس نیز بحث برانگیز بود. در آلمان حکومت سرخ و سبز [منظور حکومت ائتلافی سوسیال دمکرات ها و سبزها است. م] در دوران یوشکا فیشر بود که از این جنگ حمایت کرد و این پیش از همه در میان سبزها موجب یک سردرگمی و آشفتگی بزرگی شد، چون همه می پنداشتند که سبزها همیشه طرفدار صلح اند. و یوشکا خلاف آن را اثبات کرد. او چنین فرمولبندی کرد: «جنگ کوزوو جنگی است برای صلح». و سپس دوباره ما در چارچوب این استدلال قرار گرفتیم که جنگ ها همواره برای صلح اند. این نکته چشمگیر است که عملیات ناتو هنگامی صورت می گیرد که پیمان ورشو دیگر وجود ندارد. دیدن این نکته بسیار بسیار مهم است. روشن است که چنین چیزی در زمان حیات پیمان ورشو قابل تصور نمی بود که ناتو کشوری را که آن سوی دیوار برلین قرار گرفته بود، بمباران کند. آن زمان چنین وانمود کردند که باید به آلبانیایی ها در برابر صرب ها کمک کرد. در رسانه های گروهی غربی به صورتی بسیار کاریکاتورمآبانه آلبانیایی های نیک در برابر صرب های شرور نشان داده شدند. کوزوو بخشی از صربستان بود. و ناتو این ایالت را بمباران کرد. ناتو نیروی هوایی او.چ.کا بود. اینان آلبانیایی هستند و صرب ها مجبور شدند شکست را بپذیرند. البته دندان قروچه کنان. پیش از همه روس ها بر ضد این امر بودند و گفتند که این کار غیرمشروع است. همینطور هم بود. اما این نکته تغییری در این امر نداد که عملیات ناتو انجام شود. پس از آن کوزوو جدا شد و امروز یک کشور مستقل است که در آنجا پایگاه های نظامی ایجاد شده. مسلمن بازپردازی جنگ کوزوو کاری ضروری است؛ پیش از هر چیز بخاطر یک کشتار ویژه، یعنی به اصطلاح «کشتار راجاک“ که مرتب در نشریات بر سر آن بحث می شود. در ژانویه 1999 حادثه به اصطلاح «کشتار راجاک» رخ داد با حدود 30 کشته. مرتب گفته شد که صرب ها بودند و در آنجا غیرنظامیان آلبانیایی را درو کردند و این یک جنایت است و به همین خاطر می بایست به این جنگ دست زد. این یک  تلنگری برای ناتو بود. حالا پس از یک بررسی طولانی تر معلوم شده که به هیچوجه روشن نیست که آنان واقعن آلبانیایی بودند که در راجاک کشته شدند. و روشن نیست که واقعن غیرنظامیان بودند یا رزمندگان او.چ.کا. یعنی این کشتار راجاک بعنوان نقطه آغاز جنگ، ذهن تاریخدانان را کماکان به خود مشغول خواهد کرد. هر جنگی کمابیش در قاعده با دروغی شروع می شود و در جنگ کوزوو نیز به نظر می رسد که این دروغ، راجاک بود.

بعد گسترش ناتو ادامه پیدا کرد. سال 2007 سال عضویت های جدید بود. ما لیتوانی، لتونی و استونی را داریم که با کمال میل وارد ناتو شدند، چون طبیعتن همیشه ترس از اتحاد شوروی داشته اند. و این برای شان یک حرکت رهایی بخش بود. پس متناسب با هر کشوری، هر جا که بروید، طبیعی است که ناتو به صورت کاملن متفاوتی تعبیر می شود. سپس بلغارستان و رومانی و کروآسی از یوگوسلاویِ تکه پاره شده و اسلوواکی. یعنی ناتو یک بار دیگر به میزان بسیار بسیار زیادی رشد کرده است. برای روس ها این امر چیز دیگری نبود جز گسترش ناتو در مرزهای روسیه. روس ها امروز از طرف ناتو احساس خطر می کنند. آنان این احساس را دارند –و در این مورد ایرادی به آنان وارد نیست- که ناتو خُلف وعده کرده و روس ها را محاصره کرده است.

گورباچف دوباره سرو کله اش پیدا شد و گفت:

«آمریکاییان وعده دادند که ناتو پس از جنگ سرد فراتر از مرزهای آلمان گسترش نخواهد یافت. اما اکنون نیمی از کشورهای اروپای شرقی عضو ناتو شده اند. پس وعده آنان چه شد؟ این نشان می دهد که به آنان (ناتو و ایالات متحد) اعتماد نمی شود کرد».

به این ترتیب خُلف وعده شد. این به معنای عدم اعتمادی است که در روسیه در برابر ناتو وجود دارد و این بی اعتمادی عظیمی است. حال اگر شما تصور کنید چگونه کشورهای ناتو خود را گسترش داده اند (این گسترش به سمت مرزهای روسیه می رود) و اینکه چگونه لوله های نفت و گاز کشیده شده اند (این لوله ها از روسیه به غرب می آیند) آنگاه خواهید دید که این یک بازی بسیار ظریفی است. می خواهند روس ها را عصبانی نکنند و می گویند: لطفن نفت و گازی را که نیاز داریم، به جز آنچه که از منابع مطمئن در لیبی می گیریم، صادر کنید. اما اغلب فراموش می شود که گسترش ناتو روس ها را به شدت عصبانی می کند و اینکه باید دید چگونه چنین کاری با سیاست انرژی جور درمی آید.

سال 2009 28 کشور بودند. تنها اوکرایین و گرجستان باقی مانده اند. اینان کاندیداهای بعدی از دید ناتو هستند. یاپ د هوپ، باز هم یک دبیر کل و باز هم یک اروپایی، زمانی گفت: «ناتو می خواهد این دو کشور را در اجرای اصلاحات یاری رساند». در اینجا نیز کاملن روشن است که چنین چیزی از دید روس ها مطلوب نیست. آنان نمی خواهند اوکرایین را در ناتو ببینند و گرجستان را هم نمی خواهند در ناتو ببینند. و این دو کشور اخیرا دوباره درمیدان کشمکش های بین المللی قرار گرفته اند.

ارتش های سرّی

حال بپردازیم به ارتش های سرّی. ارتش های سرّی توسط جولیو آندره ئوتی فاش شدند. جولیو آندره ئوتی یک سیاستمدار پرجاذبه (کاریزماتیک) و جنجالی ایتالیایی است. او مقام های بسیار زیادی داشته؛ وزیر دفاع، نخست وزیر، وزیر کشور. و بارها در توطئه ها دست داشته، با مافیا، در قتل ها و جنایت ها، و هر بار نیز به گونه ای سالم بیرون آمده. او بسیار نیرومندتر از سیلویو برلوسکونی بود و تا به امروز تلاش می شود تصویری ازنقشی که او اصولن در ایتالیا بازی کرده، به دست داده شود. نکته قطعی این است که او ارتش های سرّی ناتو را فاش کرد و روز 3 اوت 1990 وجود یک ارتش سری به نام «گلادیو» را در ایتالیا تایید کرد. گلادیو به معنای شمشیر است. گلادیو بخشی است از «نیروی پشت جبهه» شبکه ناتو که توسط سازمان سیا و ام-آی-6، سازمان امنیت بریتانیا، درست شده و خارج از ایتالیا وجود دارد. مردم فکر کردند: «خب، باز هم یک جنجال در ایتالیا رو شده، بگذریم». اما در این مورد، مساله عمیق تر بود، چون آندره ئوتی اصرار بسیار داشت که چنین ارتش سرّی در آلمان هم وجود داشته است، در بلژیک هم، در فرانسه هم؛ و این کشورها را به بیانی ملایم، ناامن می کرده.

وزیر دفاع بلژیک این مطلب را در روزنامه ای در هواپیما خواند و هنگامی که فرود آمد، از رییس ستاد، یعنی بالاترین ژنرال اش پرسید که آیا این خبر درست است که بلژیک یک ارتش سری دارد. او خودش بعنوان وزیر دفاع از چنین چیزی خبر ندارد. و ژنرال اش به او گفت: «بله، درسته، ما این ارتش های سرّی را داریم».

سپس او کمی برآشفته شد و گفت: «چرا من بعنوان وزیر دفاع خبری از این ارتش سرّی نداشته ام؟» و ژنرال اش به او گفت: «خب این یک مساله بسیار بسیار سرّی ناتو است».

و چنین موضوعی مرا در جریان کار دکترایم خیلی شیفته کرد و سپس دنبال آن گشتم که آیا چیزی درباره ارتش های سرّی ناتو منتشر شده یا خیر. مطلب بسیار کم بود. این موضوعی بود که به هیچوجه بررسی نشده بود و من در کار دکترایم چهار سال تمام آن را بررسی کردم. متوجه شدم که در ایتالیا ابتدا یک جنجال عظیم به راه افتاد که چرا اصلن درباره چنین بخشِ مخفی ناتو صحبت شده است. ویتو میچلی، یک ژنرال سازمان مخفی ایتالیا گفت:

«من زندان رفتم، چون نمی خواستم به موجودیت این سازمان مافوق سرّی اعتراف کنم و حالا آندره ئوتی می آید و پارلمان را در این مورد مطلع می کند».

او حسابی عصبانی بود چون درگیر پرونده ای شده بود که مربوط به عملیات ترور در ایتالیا بود. البته شایع شده بود که شاید سازمانی وجود داشته که با ناتو در پیوند بوده و درگیر این عملیات ترور باشد. آنگاه او گفته بود که چنین سازمان مخفی ای وجود ندارد. سپس قاضی به او گفته بود: «شما باید به زندان بروید». بعدا آندره ئوتی می آید و می گوید:

« چنین ارتش مخفی ای موجود بوده است».

کتاب من درباره این موضوع بهار سال 2008 به زبان آلمانی منتشر شد. در آنجا من این ارتش های سرّی را بطور مفصل و با جزییات شرح داده ام. این اولین باری بود که به ارتش های سرّی به صورت سیستماتیک پرداخته می شد و با استقبال زیادی روبرو شد. سپس به زبان ایتالیایی و ترکی نیز ترجمه شد. در اسلوونی نیز منتشر شد. همچنین در روسیه. روس ها خیلی شاد بودند که می دیدند اینجا یک نفر در غرب ناتو را به صورت انتقادی بررسی می کند و بر این ارتش های سرّی پرتو می افکند. در یونان روی جلد آن را طور دیگری کردند. آنان یک نقاشی دیواری (Grafitti) انتخاب کردند که آرم ناتو را روی لُژِ کمونیستی با اسپری کشیده بودند.این کمی تفاوت دارد. چون وظیفه ارتش های سری این بود که در صورت اشغال کشورهای اروپای غربی فعال بشوند و به اصطلاح بر ضد اتحاد شوروی بجنگند، بر ضد کمونیست ها. و این گرافیتی به این دلیل هوشمندانه است، چون کمونیست ها در دمکراسی های اروپای غربی نیز بودند. در ایتالیا آنان قدرت توانمندی بودند. در فرانسه و یونان نیز جنبش هایی بر ضد ناتو بودند. حال پرسش این است که آیا این افراد منتظر تجاوز شوروی بودند یا اینکه این ارتش های سرّی بدون اینکه اصولن تجاوزی در کار باشد، فعال بودند. این کتاب اکنون به ده زبان ترجمه شده است. در سوییس نیز یک ارتش سرّی بود. آن را همزمان با آنهای دیگر کشف کردند. اسم آن P26 بود. اعضای پ26 همواره گفته اند: «ما به هیچوجه ربطی به ارتش های سرّی ناتو نداریم». کمیسیون تحقیق و بررسی مجلس، آن موقع موجودیت ارتش سرّی را تایید کرد. ویلیگر، وزیر دفاع –که اکنون رییس مدیریت UBS است- گفته بود: «چنین ارتش سرّی ای وجود ندارد». سپس بررسی هایی در سوییس شد و فهمیدند که بله، وجود دارد. برای او آبروریزی بود. رییس پ26 کاتِلان (Cattelan) بود. اِفرِم کاتِلان در مونشن اشتاین (Münchenstein) زندگی می کند که خیلی دور از بازل نیست. او گفته بود:

«ویلیگر، که در نهایت کل کاسه کوزه این ماجرا بر سر او شکسته شد، به خطا گرفتار شد. او را داخل این کار نکرده بودند».

ساختار اطلاعاتی ارتش های سرّی همیشه شفاف نیست. پارلمان ها را مطلع نمی کنند. وزیران دفاع را هم همیشه مطلع نمی کنند، فقط بعضی وقت ها.

یک نمونه در مورد اینکه پ26 چه می کرد. این سازمان در نقطه های مختلف سوییس انبار اسلحه ایجاد می کرد، انبار فشنگ و مواد منفجره. از آنها می شد موقعی که سوییس اشغال می شود، استفاده کرد. به اصطلاح یک سازمان مقاومت بوده. علاوه بر این در ایرلند خانه ای خریداری شده بود. قرار بود که در صورت اشغال سوییس، مجلس فدرال به آنجا منتقل شود. منظور خانه لیسارد (Lissard) است. دیگر ارتش های سرّی در اروپا نیز مشابه این کار را کرده بودند. آنان نیز انبارهای اسلحه و پایگاه هایی در تبعید درست کرده بودند.

ناتو برعکس گفت که این ارتش های سرّی وجود ندارند. لااقل ابتدا این طور گفته شد. سخنگوی ناتو 5 نوامبر 1990 گفت:

«ناتو هیچگاه به جنگ های چریکی و سرّی نپرداخته است».

یعنی شعبه های مخفی در ناتو وجود ندارد. سپس روز بعد یک مقام رسمی ناتو ناچار به اقرار شد که آنچه روز پیش گفته شد، اشتباه بوده است. اما به خاطر مسایل امنیتی نظامی چیز بیشتری در این مورد نمی شود گفت. در سال هایی که من در مورد ارتش های سرّی ناتو تحقیق می کردم، برایم آشکار شد که ناتو یک سازمان شفاف نیست. البته راستش را بخواهید، این شگفت آور هم نیست چون ناتو یک سازمان نظامی است و سازمان های نظامی بطور معمول شفاف نیستند. شما نمی توانید بروید به پنتاگون و بگویید: «این قضیه هواپیمایی که به اینجا برخورد کرد چه بود؟» یا اینکه «این ترور در افغانستان دقیقن چه بود؟» همه اینها اسرار نظامی اند. بطور معمول –آن طور که دمکراسی حکم می کند- می بایست قوه اجرایی همیشه از سوی پارلمان کنترل شود. قوه مجریه می بایست تحت کنترل قوه قانونگذار، یعنی نمایندگان ما، باشد. ما نمایندگان مجلس را انتخاب می کنیم و اینان می بایست بدانند آیا ارتش های سرّی وجود دارند یا خیر. در یک کشور مجاز نیست که ارتش های سرّی ، بدون اطلاع مجلسیان وجود داشته باشند. در غیر این صورت نامشروع است. چنین ارتشی یکی از بازوهای مسلح دولت است که اما شناخته شده نیست. چنین چیزی ممکن نیست. ارتش، پلیس و سرویس های مخفی اطلاعاتی را می شناسیم. آنها کم و بیش کنترل می شوند. اما ارتش های سرّی را نمی شناسیم. این از لحاظ قضایی هم خیلی واقعیت جالبی است. ارتش های سرّی در کشورهای بی طرف هم وجود داشته اند. این دارای اهمیت است که هم سوئدی ها و فنلاندی ها و هم اتریشی ها و سوییسی ها اصرار داشته اند که ارتش های سرّی شان با یکدیگر ارتباط نداشته باشند. در این مورد باید بیشتر تحقیق شود. در سوییس دستکم می دانیم که ام آی 6، سازمان اطلاعات انگلیس، ارتش مخفی سوییس، پ26 را تعلیم داده است. و اینکه ام آی6 همراه با سیا نقش آفرینان اصلی در ایجاد این شبکه ارتش های سرّی بوده اند.

زنجیره فرماندهی

برای آنکه بار دیگر زنجیره فرماندهی در این ارتش های مخفی را بازسازی کنیم باید گفت که باز اینجا پنتاگون در مرکز بوده است، در راس آن. سپس SHAPE یعنی ستاد عالی نیروهای موتلفه در اروپا بوده است. در SHAPE رییس، SACEUR یعنی ستاد فرماندهی ناتو بوده است. سپس دو سازمان اطلاعاتی سیا و ام آی6 می آیند. به طور مثال ویلیام کُلبی، رییس سابق سازمان اطلاعات آمریکا در کتابش در این باره نوشته که چگونه او این ارتش های سرّی را ساخته و چگونه این امر مهمی در نبرد با اتحاد شوروی بوده است. ام آی6 بسیار خاموش تر است و در این باره خیلی کم صحبت می کند. ارتش های سرّی توسط یک کمیته مخفی متحدین هماهنگ می شد. من توانستم آن را بازسازی کنم. این کمیته ای مخفی درون ناتو است که در آن نمایندگان سازمان های اطلاعاتی نظامی با یکدیگر ملاقات می کنند. این نکته ای است مخل برای یک درک دمکراتیک. ما چیزی درباره ارتش های سرّی نمی دانیم، بعد آنان به صورت بین المللی با هم دیدار دارند و کنترل هم نمی شوند. این امر مسلمن آزاردهنده است. اما برای یک تاریخدان در درجه اول مهم بازسازی چیزهایی است که آنجا می تواند اتفاق افتاده باشد. یک کمیته سرّی دیگر کمیته مخفی برنامه ریزی (CPC) نام دارد. توسط این دو کمیته ارتش های سرّی در اروپا هماهنگ می شده اند.

آندره ئوتی یک چیز دیگر هم گفته بود. میتران گفته بود: خیر، خیر در فرانسه به هیچوجه چنین ارتش سرّی وجود نداشته. آندره ئوتی تاکید کرده بود که فرانسوی ها هم در جلسه ACC در بروکسل به تاریخ 24 اکتبر 1990 شرکت داشته اند. اتحادیه اروپا یک مجلس دارد و این مجلس به هیچوجه قدرتی در رابطه با مسایل امنیتی و نظامی ندارد. اما این مجلس به شدت اعتراض کرد. قطعنامه ای تصویب شد و اعتراض شد:

«اتحادیه اروپا به شدت تمام بر ضد  پنداشت برخی افراد نظامی ایالات متحد در SHAPE  و در ناتو اعتراض می کند که ایجاد یک شبکه اطلاعاتی و عملیاتی در اروپا را تشویق کرده اند… اتحادیه اروپا خواستار بررسی کامل این سازمان های پنهانی و مساله تروریسم در اروپا است.»

این نکته جالب است. اتحادیه اروپا بلافاصله این مساله را با تروریسم در اروپا پیوند می زند.

ما در اروپا یک جنگ تمام عیار تروریستی داشته ایم. همواره گفته می شد که اینها بریگادهای سرخ – چپ های افراطی ایتالیا- بوده اند، یا فراکسیون ارتش سرخ –چپ های افراطی آلمان- بوده اند. یا اینکه ارتش جمهوری خواهان ایرلند –کاتولیک های افراطی در ایرلند- یا سازمان ETA بوده است. اینها سازمان های شناخته شده تروریستی در اروپا بوده اند. حالا ارتش های سرّی ناتو نیز وارد بازی می شوند و اتحادیه اروپا می گوید شاید این ارتش های سرّی در صحنه سازی برخی عملیات ترور دست داشته اند. کسی که این بحث را دقیق تر دنبال کرده باشد، می بیند که مساله بر سر آن است که آیا این ارتش های سرّی عملیات ترور را صحنه سازی کرده و سپس آن را به گردن کمونیست ها انداخته اند، تا به این ترتیب کمونیست ها را تضعیف کنند. چرا که ناتو هراس آن را دارد که کمونیست ها در اروپای غربی نیرومند شوند و اکثریت بزرگی در مجلس داشته باشند و شاید سپس کشور را از ناتو خارج سازند. شاید یک کمونیست یا سوسیالیست وزیر دفاع شود و اسرار ناتو را برای مسکو فاش کند. اینها ترس های مختلفی هستند. در ناتو همیشه این دکترین را داشته اند که کمونیست ها را در اروپای غربی تضعیف کنند. حتی کمونیست های انتخاب شده و برخی سوسیالیست ها را. این دیگر رازی نیست. اما اینکه فکرکرده اند تا از ابزار ترور استفاده کنند، تا به امروز یک امر هولناک باقی مانده. در این رابطه خیلی کم پژوهش شده. من در تز دکترایم تلاش کرده ام که به این مساله خیلی ظریف هم بپردازم.

برخی تحقیقات پارلمانی درباره ارتش های سرّی نیز وجود داشت، اما فقط در سه کشور: در بلژیک، در ایتالیا و در سوییس. این مساله بسیار مهمی است. در واقع می بایست در همه کشورهایی که ارتش های سرّی وجود داشته، تحقیقات پارلمانی صورت می گرفت. این کار اما به شدت بلوکه شده و به همین خاطر پژوهش های تاریخی اطلاعات روشنی در این باره ندارند که ارتش های سرّی چه نقشی داشته اند. آنچه باقی می ماند سه تحقیق در سه کشور است. مصالح زیادی وجود دارد. به کمک آنها و نیز اعترافات و گفته های ژنرال ها و اعضای سابق، می توان باقی را بازسازی کرد. برخی اسناد متعلق به سازمان اطلاعات نظامی ایتالیا SIFAR، از سال 1959 موجود است که ما اکنون به آنها دسترسی داریم. و در آنجا این سازمان سرّی گلادیو –که در ایتالیا نامش این بود- در سوییس پ26، در کشورهای دیگر با نام های کاملن دیگری –مثلن SDRA8- دو وظیفه داشته، اول اینکه وظیفه پشت جبهه ای و کارکرد چریکی در شرایط اشغال ایتالیا بوسیله ارتش سرخ. یعنی اگر پیمان ورشو کشورهای ناتو را اشغال می کرد، می بایست ارتش سرّی به صورت زیرزمینی فعال بشود. همه جا انبار اسلحه داشتند، می بایست پل ها را منفجر می کردند. می بایست کار اشغال ایتالیا را تا حد امکان برای ارتش سرخ دشوار می ساختند. همین کار را پ26 می خواست بکند. بنابراین ارتش های سرّی باید در صورت تجاوزفعال می شدند. چنین چیزی اتفاق نیفتاد.

وظیفه دوم عبارت بود از آنکه ارتش های سرّی می بایست در موارد خاص عملیات ویژه ای انجام می دادند. یعنی اجرای عملیاتی ویژه در داخل در موردهای اضطراری. تعریف دقیق تری از موقعیت اضطراری نشده. مطمئنن منظور حالت اضطراری پزشکی نیست، که مثلن یک نفر در خیابان دچار سانحه می شود. بلکه منظور موقعیت اضطراری سیاسی است که مثلن شاید کشور به شکل نیرومندی به سمت چپ گرایش پیدا می کند. یعنی می شود گفت که کشور دارد به سمت اشتباهی می رود. این موضوع ظریفی است. اینجا است که سوال صحنه سازی ترور در ایتالیا مطرح می شود. در این مورد یک کمیسیون تحقیق پارلمان ایتالیا درباره گلادیو و تروریسم در سال 2000 به نتیجه زیر رسید:

«این کشتارها –منظور ترورهای گوناگونی که در ایتالیا صورت گرفته بود-، این بمب گذاری ها و عملیات نظامی همانگونه که اخیرا فاش شد، توسط مردانی درون نهادهای دولتی ایتالیا و همچنین افرادی که با ساختارهای سرویس های مخفی ایالات متحد ارتباط داشتند سازماندهی شده یا حمایت و یاری می شدند».

یعنی این که ما اکنون یک دید کاملن جدیدی نسبت به ترورهای سال های دهه 60، 70 و 80 در ایتالیا داریم. ما کماکان تروریسم بریگادهای سرخ را داریم ولی در کنار آن یک تروریسم دولتی هم داریم. و این چیزی است ناخوشایند. شهروندان مالیات می پردازند و انتظار برقراری امنیت از راه این مالیات ها را دارند. وقتی که دولت بر ضد شهروندان عمل می کند، ترور  ترتیب می دهد و ترس بین مردم می افکند، آنگاه مالیات ها به شیوه بسیار ناهنجاری از هدف خود دور می شوند.

یکی از اندک افرادی که اعتراف کرده بودند، وینچنزو وینچیگوئرا بود. او افشای ارتش سرّی گلادیو را ممکن ساخت. او یک ترور انجام داده بود و این ترور مدت طولانی به بریگادهای سرخ، یعنی چپ های افراطی ایتالیا، نسبت داده می شد. سپس خیلی سال بعد مشخص شد که چپ ها نبودند، بلکه راست های افراطی بودند. وینچیگوئرا نماینده راست های افراطی است. و این فرد راست افراطی چنین فکر می کند: «در جنگ سرد صلحی برقرار نبود. ما در جنگ بودیم. ما در این نبرد با کمونیست ها می جنگیدیم». او کاتولیک است و می گوید: «کمونیست ها بی خدا هستند –چنین چیزی به هیچوجه مجاز نیست. به همین دلیل در ایتالیا در زمان صلح نیز کاربرد قهر درست و مهم بود».

وینچیگوئرا این اعترافات را در برابر یک قاضی انجام داد و این قاضی، فلیچه کاسون (Felice Casson) آنگاه ارتش های سرّی ناتو را افشا کرد و آندره ئوتی را ناگزیر کرد که در این رابطه موضعگیری کند. بنابراین وینچیگوئرا یک منبع مهم برای پرداختن به این نکته است. او گفت که از او پرسیده اند: «چرا در یک قطار و یا در یک بازار انسان های بی گناه را کشته، این چه معنی ای داشته؟» پاسخ او این بود:

«می بایست به افراد غیرنظامی، زنان، کودکان، انسان های بی گناه، انسان های ناشناس که از هر بازی سیاسی به دور بوده اند، حمله شود. علت آن بسیار ساده است. آنان قصد دارند که این انسان ها و افکار عمومی ایتالیا را به آنجا برسانند که به دولت مراجعه کرده و خواستار امنیت بیشتری شوند. این آن منطق سیاسی است که پشت همه این کشتارها و  بمب گذاری ها خوابیده، که بی مجازات می ماند، چون دولت نمی تواند خود را مقصر بخواند و خود را برای آنچه که اتفاق افتاده، مسئول بداند».

این یک نظر بسیار افراطی است. او می گوید عناصر خارج از کنترل دولت ایتالیا یا همچنین افراد قابل کنترل، ترور را ترتیب داده اند، چون سپس شهروندان خواهند گفت: ما نیاز به امنیت بیشتری داریم. به سازمان های امنیتی پول بیشتری بدهید، به سازمان های امنیتی قدرت بیشتری بدهید، به پلیس پول بیشتری بدهید، مقررات منع گشت و گذار و چیزهایی از این قبیل را خواهند پذیرفت. این که درست همین آدم ها مسئول ترورها می توانند باشند، مسلمن برای آنان قابل تصور نیست. اینجا شهروندان باید از خود بپرسند که کار درست چیست؟

سپس یک نفر دیگر بود به نام جیاندلیو مالتّی (Giandelio Maletti) (یک ژنرال). مالتّی نیز عضو سازمان های امنیتی ایتالیا است، او نیز می بایست در برابر دادگاه پاسخ بگوید و گفت:

«سازمان سیا می خواست مطابق دستورهای حکومت شان –آن موقع نیکسون بود- یک ناسیونالیسم ایتالیایی ایجاد کند که قادر باشد، جلوی هر چیزی را که به نظر آنان متمایل به چپ بود، بگیرد و به همین منظور احتمالن از تروریسم راست استفاده شده است».

اینجا یک میدان پژوهشی دومی طرح شده که خیلی ظریف است. مساله بر سر پژوهش درباره این است که آیا سیا از ترور در اروپا حمایت کرده است یا خیر. نمی دانم آیا می توانید تصور کنید، چنین پژوهشی چقدر دشوار است یا نه: آیا تروریسم سیا در اروپا وجود دارد؟ آیا وجود داشته است؟ آیا با نیروهای راست افراطی ایتالیایی، که عملیات تروریستی انجام داده اند، همکاری شده است؟ این پرسش ها هنوز روشن نشده اند. اما اصولن طرح آنها خیلی ظریف است چون ناتو امروز خود را بعنوان نیرویی بر ضد تروریسم می نمایاند. ناتو بر ضد تروریسم مبارزه می کند. اگر قرار باشد که چیزی ما را در برابر ترور حفظ کند، همین ناتو است؛ دستکم این روایت رسمی است. اما اکنون قضیه هایی از جنگ سرد بیرون می زنند، که این پرسش مطرح می شود: ارتش های سرّی چه می کردند؟

همان ژنرال در برابر دادگاه گفت: «ما این احساس را داشتیم که آمریکاییان دست به هر کاری خواهند زد تا از انحراف ایتالیا به چپ جلوگیری کنند».

این حرف در رابطه با پرونده «پیازا فونتانا» بود که در آنجا در سال 1969 یک ضربه تروریستی بزرگی وارد شده بود.

«فراموش نکنید که نیکسون در حکومت بود و نیکسون یک فرد نادری بود. او یک سیاستمدار هوشمند اما با ابتکارات تقریبن نامتعارف بود».

یعنی این ژنرال می گوید که فردی مانند نیکسون قادر به آن بود که در چنین جنایت هایی درگیر شود.

اینجا باز مساله اعتماد شهروندان به سیاست مطرح می شود که به یکباره متوجه می شوند که ارتش های سرّی وجود داشته اند. به شهروندان گفته می شود که «این ارتش های سرّی با جنایت ها هیچ ارتباطی نداشته اند». اما وقتی که اعتماد خدشه دار شده است و افراد می پرسند چرا ما را از این ارتش های سرّی مطلع نکردید، آنگاه توضیح این نکته خیلی دشوار است که «اثبات شده که تروریسم همواره در خارج از چارچوب ناتو بوده است». امروز سندی وجود ندارد که اثبات کند ناتو در تروریسم در اروپا دست داشته است. سند کتبی وجود ندارد. علایمی در این راستا وجود دارد که باید بررسی شوند.

فرانسه

در فرانسه هم ترورهایی صورت گرفت. آیا جنگ الجزایر را به یاد می آورید؟ الجزایر می خواست مستقل باشد و فرانسوی های در آنجا جنگ راه انداختند و سپس منجر به ترورهایی در فرانسه شد. جمله ای از یک عضو سازمان امنیت فرانسه است، به نام دریاسالار لاکوست –او رییس سازمان امنیت فرانسه بود. او گفت:

«برخی „عملیات تروریستی“ بر ضد دوگل و برنامه صلح اش در الجزایر انجام شد آن هم از سوی گروه هایی که شامل شمار محدودی از افراد عضو شبکه پشت جبهه فرانسه می شدند».

بنابراین در فرانسه نیز یک ارتش سرّی وجود داشت که در برخی از این عملیات تروریستی بر ضد دوگل دست داشت. این نکته را دریاسالار پیِر لاکوست در 1990 گفته است.

شما شاید داستان دریاسالار پیِرلاکوست را بدانید. او مسئول ضربه زدن به کشتی گرین پیس به نام Rainbow-Warrior در سال 1985 بود و به همین خاطر مجبور به استعفا شد. او خودش در عملیات تروری که افشا شد، دست داشت. آن زمان گرین پیس در اقیانوس آرام بر ضد آزمایش بمب اتمی فرانسه اعتراض می کرد و با کشتی اش مزاحم بود و فرانسوی ها می خواستند در آنجا بمب اتم منفجر کنند. آنگاه سازمان امنیت را فرستادند و کشتی گرین پیس را منفجر کردند. این مسلمن یک عمل تروریستی در سال 1985 بود و پیِر لاکوست مجبور شد استعفا بدهد. بعدها او گفت که ترورهای مهم تر دیگری نیز بوده اند. امروز جنبش اعتراضی – مثلن در آوریل 2009 در فرانسه- پارچه نوشته هایی حمل می کند که روی آن نوشته شده: ناتو مساوی است با ترور قانونی. طبیعتن پارچه نوشته ها به صورت اختصاری اند، اما به مسایلی می پردازند که از لحاظ حساسیت سیاسی آنها را نباید دستکم گرفت. روشن است که ارتش های سرّی ناتو وجود داشته اند. همچنین روشن است که آنها از سوی ناتو هماهنگ می شده اند. همچنین روشن است که وجود انبار اسلحه و مواد منفجره اثبات شده است. و ترورهایی در اروپا وجود داشته، این نیز اثبات شده است. افرادی وجود دارند که دست به این عملیات زده اند و آنان به ناتو اشاره کرده اند. این افراد تا چه حد قابل اعتمادند؟ روسای ناتو از چه چیز مطلع بودند، چه کسی خبردار بوده است؟ در پژوهش های آینده باید این نکات بررسی شوند.

من درخواست پژوهش و نامه های مختلفی برای ناتو و سیا فرستادم. اما آنان پاسخ ندادند. به سادگی گفتند: «چنین چیزی وجود ندارد. در این مورد حرفی برای گفتن نداریم». من این نوشته ها را از طریق سفارت سوییس در بروکسل فرستادم. من در سیا درخواست دسترسی قانونی به اطلاعات را مطرح کردم. و این کار سال ها به درازا کشید. برای یک پژوهشگر تقریبن ناممکن است درباره تروریسم ناتو و سیا در اروپا پژوهش کند. نمی شود. تاریخ را پیروزمندان می نویسند و به این ترتیب این مساله نیز کنار گذاشته می شود.

بحران کوبا

دانشجویان همواره می خواهند بدانند: آیا واقعن قابل تصور است که پنتاگون بر ضد شهروندان خود عملیات تروریستی برنامه ریزی کند؟ آن هم تنها به خاطر آن که انسان ها را دچار نگرانی و ناامنی کند؟ در این رابطه می توان یک مثال برشمرد. در جریان بحران کوبا در سال 1962 سیا تلاش کرد کاسترو را سرنگون کند. کِنِدی به سیا این ماموریت را داد. پیشتر تهاجم به جزیره خوک ها در آوریل سال 1961 صورت گرفته بود که با شکست مواجه شده بود. سپس کِنِدی به پنتاگون رفت و گفت که سیا به اصطلاح به هدف نزد. «شما در پنتاگون حتمن ایده بهتری دارید، چگونه می توان کاسترو را از بین برد؟» سپس پنتاگون یک برنامه ای آماده کرد به نام Northwoods. این برنامه می گوید:

ما می توانیم ترتیب یک جنگ را به این شکل بدهیم: «ما می توانیم یک کشتی آمریکایی را در خلیج گوانتانامو منفجر کنیم و به گردن کوبایی ها بیندازیم». یا این که «می توانیم یک کارزار تروریستی از طرف کمونیست های کوبایی در منطقه میامی، در شهرهای دیگر فلوریدا و حتی در واشنگتن برپا کنیم؛ انفجار چند تا بمب پلاستیکی در جاهای به دقت تعیین شده، دستگیری جاسوسان کوبایی و انتشار سندهای از پیش آماده شده، که اثبات می کنند کوبایی ها دست دارند، می توانند در جا انداختن ایده یک دولت غیر قابل اعتماد و نامسئول کمک کننده باشند».

این برنامه ای بود که اجرا نشد. این خیلی مهم بود. دانشجویان می خواهند بدانند افرادی که ترور بر ضد شهروندان خود را برنامه ریزی می کنند، چه قیافه ای دارند؟ اینجا همیشه هانا آرنت را به یاد می آورم، زن فیلسوف آلمانی که درباره پیش پا افتادگی شرّ صحبت کرده بود. چنین افرادی قیافه خاصی ندارند. آنان ژنرال های عالی رتبه در پنتاگون اند. مثلن رییس ستاد  کل ارتش، لیندن لمنیتسِر این برنامه را امضا کرده بود. کِنِدی این برنامه را متوقف کرد. و لمنیتسِر از پست اش برکنار و به جای دیگری فرستاده شد. به کجا؟ به اروپا بعنوان SACEUR.

حال می خواهم درباره چیز دیگری صحبت کنم. شما اگر کتابم را بخوانید، می توانید درباره ارتش های سرّی ناتو نکته های بیشتری بدانید. یک مقاله هم هست. اشپیگل آن موقع در مورد کتابم مطلبی با عنوان «روی تاریک غرب» نوشت. من از این عنوانِ خوب خوشم آمد. چرا که واقعن این نکته، روی تاریک غرب است. ما با کمال میل از چینی ها انتقاد می کنیم، یا با کمال میل از روس ها، یا حتی شیلیایی ها و پیش از هر چیز از آفریقایی ها. اما فکر کردن درباره اروپا و آمریکای شمالی برای مان خیلی سخت است، چون در محدوده مسئولیت خودمان است –اینها در واقع اگر بخواهیم بگوییم، منطقه های ما هستند، چون در آنجا خیلی به مرخصی می رویم و زندگی می کنیم.

مورد عمل متحد

حال این مورد عمل متحد خیلی خاص است. هنگام تاسیس ناتو در سال 1949 یک قراردادی بود که در آن ماده 5 وجود دارد:

«طرفین توافق می کنند که یک حمله مسلحانه به یک یا چند کشور در اروپا و آمریکای شمالی به مثابه حمله به همه تلقی می شود».

چنین است ضمانت ناتو. اگر به کشوری حمله شود، آنگاه همه وارد جنگ خواهند شد. این در عمل به معنای آن است که اگر آلمان از طرف شوروی ها مورد حمله قرار گیرد، معادل آن است که ایالات متحد آمریکا مستقیمن مورد حمله قرار گرفته است. این یک سیستم امنیتی است که به خوبی عمل کرده است چون پیمان ورشو هم گفت: اگر کشوری از ما مورد حمله واقع شود، حمله به همه ما تلقی خواهد شد. یعنی اگر به لهستان حمله شود، تنها جنگی علیه لهستان، آنطور که در سال 1939 امکانپذیر بود، نخواهد بود، بلکه جنگی است بر ضد اتحاد شوروی. در سراسر جنگ سرد مورد عمل متحد به هیچوجه پیش نیامد. اما در یک مضمون به کل دیگری که تا پیش از آن هیچکس حتی تصورش را هم نمی توانست بکند عمل متحد پیش آمد. ترورهای 11 سپتامبر منجر به عمل متحد شدند؛ برای نخستین بار در ناتو. ایالات متحد آمریکا گفت:

«به ما حمله شده است. ما در جنگیم –ازینرو مورد عمل متحد فراخوانده می شود. ما نه از طرف اتحاد شوروی، بلکه از طرف افغانستان مورد حمله قرار گرفته ایم. اسامه بن لادن آنجا است. او مسئول 11 سپتامبر است. این حمله ای از خارج است و به این دلیل مورد عمل متحد صدق می کند».

یعنی این که در 11 سپتامبر نه تنها ایالات متحد آمریکا، بلکه همه کشورهای عضو ناتو مورد تهاجم قرار گرفته اند. در اروپا درک خیلی کمی در این مورد وجود داشت چون همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. در صفحه اصلی اینترنتی ناتو گفته شد:

«کمتر از 24 ساعت پس از حمله ها، ناتو برای نخستین بار به ماده 5 قرارداد واشنگتن استناد کرد».

تنها تعداد اندکی نداهای انتقادی بود که گفتند: یک لحظه صبر کنید. اگر تانک های روسی می بودند، قضیه روشن بود. اما در مورد این ترور خیلی دشوار است بگوییم، چه کسی در پس آن قرار دارد. به این سرعت نمی توان عمل متحد را فراخواند. هلموت اشمیت، صدراعظم پیشین [آلمان. م] گفت، مدرکی برای اجرای ماده 5 وجود ندارد. چرا که برای عمل متحد می بایست اثبات شده باشد که حمله ای از خارج صورت گرفته. در رابطه با ترور همیشه این امکان وجود دارد که صحنه سازی شده باشد.

حزب چپ –بخشی از سیاستمداران آلمانی که خیلی بر ضد جنگ افغانستان اند- به اظهارات مربوط به عمل متحد ناتو تا امروز انتقاد می کند. این چیزی نیست جز وکالت دادن به خود برای جنگ براه انداختن. چون پس از 11 سپتامبر 2001 بیش از سه هفته نگذشته بود که 7 اکتبر 2001 ایالات متحد به افغانستان حمله کرد.همه چیز خیلی سریع صورت گرفت. خیلی ها نمی دانند که مورد عمل متحد چیست.

طبیعتن امروزه با حدت درباره 11 سپتامبر جدل می شود که واقعن آن موقع چه اتفاقی افتاده است. من در دانشگاه بازل درسی با دانشجویان داشتم و کتاب هایی درباره 11 سپتامبر خریدم – تنها به زبان آلمانی و انگلیسی سی کتاب در این باره هست. سیاستمداران گفتنی های شان را گفته اند. روزنامه نگاران نگاشتنی های شان را نوشته اند. شما می بینید که این کتاب ها داستان های مختلفی را تعریف می کنند. سه حکایت از میان همه این حکایت ها سربرمی آورد که روز 11 سپتامبر واقعن چه اتفاقی افتاده است:

  1. روایت اول می گوید: کارِ اسامه بن لادن بود. او با 19 تروریست آمریکا را غافلگیر کرد. بوش و چنی نمی توانستند کاری بکنند. آنان البته نشانه هایی در دست داشتند اما نمی دانستند که این ضربه از کجا وارد خواهد شد. حدود 3000 نفر کشته شدند و سپس تلاش شد، اسامه بن لادن را در افغانستان بگیرند. اما او فرار کرد. این یک حکایت رسمی است. قضیه یک توطئه است. 19 مسلمان که با هم توطئه کردند.
  2. روایت دوم طور دیگری است. این روایت می گوید: بله. کارِ اسامه بن لادن بود. اما بوش و چنی به هیچوجه غافلگیر نشدند. اینان دو جنایتکارند. آنان دیدند که حمله صورت می گیرد و آگاهانه اجازه دادند. آنان 3000 نفر را قربانی کردند؛ تعدادی قربانی تا بتوانند در افغانستان و عراق جنگ براه اندازند، نفت و گاز را به غنیمت بگیرند و در کشور خود زیر نظر گرفتن و پاییدن را گسترش دهند.
  3. روایت سوم می گوید: اینطور نبوده. اسامه بن لادن با این حملات هیچ ارتباطی ندارد. همه این اطلاعات ویدئویی دستکاری شده است. این حمله ها توسط بخش هایی از پنتاگون و سازمان های اطلاعاتی صحنه سازی شده اند. به این ترتیب یک ضربه خودی به وسیله ایالات متحد آمریکا. 3000 نفر قربانی شده اند تا به دنبال آن این جنگ ها به راه انداخته شوند.

همانطور که می بینید این سه تئوری با هم ضدیت دارند. این سه نمی توانند همزمان درست باشند. و هر نظریه ای طرفدارانی دارد. هزاران صفحه اینترنتی هستند که به این یا آن طرف پیوسته اند. تاریخدانان می بایست همه این مواد و مصالح را نگاه کنند. من امروز نمی توانم بگویم که کدامیک از این سه تئوری درست است. تنها می توانم این را بگویم که دعوا بر سر چیست.

من همیشه می گویم که اطلاعات پایه درباره 11 سپتامبر بسیار ضعیف است. من چندی پیش سخنرانی ای در بانک کردیت سوییس داشتم و پرسیدم: چه کسی می داند که سه ساختمان بودند که فروریختند و نه دو ساختمان؟ من یک سخنرانی هم در پست داشتم و در دانشگاهی دیگر. این پرسش را مرتب مطرح کرده ام. تنها 20 درصداند که اصولن می دانند که در 11 سپتامبر سه ساختمان فروریختند و تنها هواپیما به دوتای آنها خورده است. در 11 سپتامبر ساختمان تجارت جهانی شماره 7 نیز فروریخت که 170 متر بلندی دارد. از فولاد و بتن. هیچ هواپیمایی به آن ساختمان نخورده و با این حال فروریخته. روز 11 سپتامبر بیست دقیقه پس از ساعت پنج.

گزارشی از «کمیسیون 11 سپتامبر» هست که می تواند سندی توضیح گر باشد، که در این روز واقعن چه اتفاقی افتاده. این گزارش 600 صفحه دارد و دانشجویان می بایست آن را بخوانند. این گزارش در تابستان 2004 بیرون آمد. در آن آمده که ما همه چیز را دیدیم، میلیون ها خرج کردیم و این روایت نهایی و پایانی است. بوش نیز مُهر خود را در پای آن زده است. این روایت درست است. آدم بلافاصله از خود می پرسد، فروریزی سومین ساختمان، مرکز تجارت جهانی شماره 7 در این گزارش چگونه توضیح داده شده، چون هواپیمایی که به آن نخورده است. این مساله را به صورت خیلی برازنده ای حل کرده اند. به سومین ساختمان در کل گزارش هیچ اشاره ای نشده است. این باور کردنی نیست. در گزارش رسمی جای یک ساختمان خالی است. هیچ کس و یا تقریبن هیچ کس هم متوجه این موضوع نمی شود. این امر تاثیرات دوربردی دارد چون 11 سپتامبر مورد عمل متحد برای ناتو است، نخستین موردی که اصولن اتفاق افتاده است. بنابراین، اگر می خواهیم چیزی از ناتو بفهمیم، می بایست نسبت به 11 سپتامبر روشن باشیم.

من سپس با یک مهندس سازه از دانشگاه فنی زوریخ گفتگوهایی کردم. آن موقع من در مرکز پژوهش سیاست امنیتی در دانشگاه ETH در زوریخ بودم. یکی از همکاران به من گفت:

«به نظر من این ساختمان منفجر شده است».

این یکی از نشست ها در ETH زوریخ بود که حال هر دوی ما بد شد. من به او گفتم: «اما در روز 11 سپتامبر منفجر کردنی در کار نبود». او به من گفت: «من درباره 11 سپتامبر چیزی نمی دانم اما راجع به ساختمان ها خیلی چیز می دانم. یک ساختمان بتونی و فولادی که این چنین در عرض 7 ثانیه پایین می آید، مانند سقوط آزاد است و این ساختمان منفجر شده است». سپس به او گفتم: «چه مدت برای آماده سازی چنین کاری لازم است؟» و او گفت: «یک هفته». تئوری دومی هست، که این ساختمان به خاطر آتش سوزی فروریخته. آتشی در این ساختمان گرفته بود، اما آتش کوچکی بود. موسسه ملی برای استاندارد و فنآوری (NIST)، که یک شعبه دولتی موسسه آمریکایی است در سال 2008 مدعی این نکته شده است. آنها گزارش جدیدی منتشر کرده و گفته اند: این ساختمان به خاطر آتش سوزی فروریخته است. ما اگر تیرآهن ها را می داشتیم، می توانستیم این امر را کنترل کنیم. آنگاه شما می توانستید ببینید که آیا انفجار بوده یا آتش. اما این تیرآهن ها همه ذوب شده بودند. این برای تاریخدانان خیلی عصبانی کننده است. مثل این می ماند که همه گلدان های به جا مانده از عهد عتیق را خرد کنند. ما تلاش می کنیم که تاریخ را بازسازی کنیم. برای این کار ما در واقع نیاز به خرده پاره ها داریم و این تیرآهن ها خرده پاره های مهمی بوده اند. امروزه در آنجا ساختمان دیگری برپا شده است. اگر ما تاریخ نمی داشتیم، نمی دانستیم که زمانی در آنجا ساختمان دیگری بود.

ضربه های تروریستی 11 سپتامبر در حافظه جمعی باقی خواهد ماند. تقریبن همه حاضران در این جلسه می دانند که  روز 11 سپتامبر کجا بوده اند. معمولن چنین چیزی خیلی نادر است. هنگام قتل کِنِدی  هم اکثر افراد یادشان است –این هم یکی از این مناسبت ها برای کسی است که شاهد آن بوده است. احتمالن چنین چیزی را هنگام شروع جنگ گرجستان و یا کوزوو نمی دانید. 11 سپتامبر رخدادی تعیین کننده است . برای همین 11 سپتامبر باز هم مورد بررسی قرار خواهد گرفت و به حق.

پائول هلیر (Paul Hellyer) وزیر دفاع سابق کانادا گفته بود:

«به نظرم تحقیق رسمی خیلی سطحی بوده است. میل داشتم که یک تحقیق اساسی تر و ژرف تری را می دیدم. ما باید تلاش کنیم تا حقیقت را بیابیم. امیدوارم که کسی شجاعت و پیگیری آن را داشته باشد که این کار را ادامه دهد تا ما به آن دست یابیم».

جالب است که این را یک کشور عضو ناتو می گوید. سربازان کانادایی اکنون در افغانستان می میرند و بحث شدیدی در این باره در آنجا جریان دارد که چرا آنجا باید بمیرند.

من تنها می توانم بگویم که عمل متحد تحت شرایط بسیار مبهمی فراخوانده شده. و این خیلی مهم است که کوتاه نیاییم و بگوییم: «مهم نیست. تنها یک مورد عمل متحد پیش آمده. عیبی ندارد که شفاف نیست». خیر! این بزرگترین پیمان نظامی دنیا است. و این پیمان برای نخستین بار در تاریخ اش به یک عمل متحد فراخوانده. اگر در این مورد پژوهش نشود، آن وقت می توان دست از تحقیق در مورد سیاست بین المللی برداشت.

نگاهی کوتاه به آینده می اندازیم و آنگاه بحث را به پایان می بریم: یاپ د هوپ شِفِر گفته است که ناتو می بایست به چالش های سده 21 بپردازد، مثلن امنیت انرژی. این یک واژه کاملن جدیدی است که در اینجا وارد می شود. ناتو می بایست مسئول انتقال نفت و گاز باشد، آن را پوشش بدهد، از لوله های نفت و گاز مواظبت کند و غیره. این چیزی است که من می خواهم توجه شما را به آن جلب کنم که ناتو در درازمدت می تواند تبدیل به یک پیمان نظامی شود که به خاطر منابع انرژی و طبیعی می جنگد.

در این رابطه نگاره ای که به تازگی در کانادا منتشر شده جالب است. این نگاره یک خط لوله را نشانه می دهد که از افغانستان می گذرد. اگر شما می خواهید نفت و گاز را از دریای خزر به اقیانوس هند انتقال دهید، باید از افغانستان بگذرید و در آنجا ناتو فعال است.

طبیعتن پرسش این است که آیا عملیات افغانستان با این خط لوله ارتباطی دارد؟ این خط هنوز ساخته نشده. قراردادها را حامد کرزای، به محض اینکه قدرت را به دست گرفت، امضا کرد.

از دید پژوهش صلح و همچنین از دید یک تاریخ دان مایلم که قضاوتی منتقدانه درباره ناتو داشته باشم. به نظرم بحث ها در رسانه های گروهی سطحی و یک طرفه است و من اگر توانسته باشم سهمی در رابطه با بحث انتقادی داشته باشم، مایه خوشحالی ام خواهد بود.

abstanhalter1

منبع:

اینجا را کلیک کنید

 

telegram_majaleh

2 Comments on ناتو و ارتش های سرّی آن

  1. ”اتحاد شوروی در سراسر منطقه زیر نفوذ خود به هیچوجه دمکراسی را تحمل نمی کرد. شاید شما هنوز قیام 1965 در مجارستان را به یاد داشته باشید. مجارستان عضو پیمان ورشو بود و هنگامی که کمی فضای تحرک می خواستند و گفتند که ما میل داریم چندین حزب داشته باشیم که از بین شان انتخاب کنیم، ما با کمال میل حق دخالت سیاسی می خواهیم و میل داریم که آزادی اجتماعات داشته باشیم -همه آن چیزهایی که ما اینجا در سوییس برای مان مسلم و طبیعی است- در مجارستان سرکوب شد و قیام مردمی زیر تانک ها له شد. در این بلوک شرق، یک دیکتاتوری سفت و سخت برقرار بود. در چکسلواکی، جایی که بهار پراگ در سال 1968 آمد، حتی می توان از اشغال و تصرف سخن گفت.”
    این مزخرفات چیه که این ”محقق” در اینجا نوشته. از یکطرف سیستم پارلمانی میخواد و از طرف دیگه هرج و مرج در این سیستم را افشا میکنه. این مترجم وظیفه داشت که نظر خودش را هم در مورد سطور فوق یاداور میشد. که البته برای من تعجب اور است که ایشان بعنوان کمونیست نظرات فوق را تایید کنند.

    دوست داشتن

  2. آرش برومند محترم،
    کیست که نداند و یا بتواند ادعا کند سرنگونی شاه بدست مردم ایران نبوده، بلکه اراده آمریکا بوده است. گویا بمباران با هلیکوپتر های «کبرا» را که با راکت میان تظاهرکنندگان شلیک میکرد را فراموش کرده اید. آیا فراموش کرده‌اید که هربار تمیز کردن درو دیوار از سرو دست کوبیده شده در اثر انقجار از دیوار ها، برای شهرداری چقدر وقت میگرفت. آیا فراموش کرده‌اید که چگونه شاه با تانکها از خیابان ری، به خانه‌های مسکونی وارد شده و از خیابان سیروس سردر می‌آورد و برعکس! تو گویی پس از چند سال مردم ایران آن‌ها را بفراموشی خواهند سپرد.
    آیا تیمسار اویسی نبودکه در تلویزیون ایران در مصاحبه‌ای با نخوت گفت که اگر اعلیحضرت فرمان دهند تهران را با خاک یکسان میکنم تا خشتی روی خشتی بند نباشد.(بدبخت نمیدانست که اعلیحضرت فرار کرده بود). فقط طرفداران عظمت و شکست ناپذیری ام.آمریکا چنین بیهوده میاندیشند که آمریکا هم نویسنده سناریوی انقلاب ایران بوده و هم بازی کن آن.
    من این داده‌های شما از گانزر را لغزشی ناخواسته ترتسکیستی تلقی میکنم. هرشخصی در ایران که بنحوی برای امپریالیسم آمریکا نیست بشما دلایل زیرین را ارائه خواهد کرد:
    «یکم اینکه با کودتای ننگین 28 مرداد 32 شاه با وابسته نمودن کامل میهن ما به قدرتهای امپریالیستی بویژه امپریالیسم امریکا درعرصه های مختلف سیاسی، اقتصادی ونظامی ایران به حیاط خلوت و منطقه نفوذ آمریکا و حافظ منافع آنها محسوب می شد.ایران به یک کشور نیمه مستعمره تبدیل شد و استعمار جمعی نتیجه مترتب بر کوتادی سیاه وسرنگونی دولت ملی دکترمحمد مصدق بود.
    دوم اینکه رژیم شاه بر اساس دکترین نیکسون ،نقش ژاندارم منطقه را ایفا می کرد و منافع امریکا در منطقه را تامین می نمود و بر این اساس در اواسط دهه 1350 ایران به بزرگ ترین خریدار تسلیحات آمریکایی تبدیل شد .از سال 1950 تا زمان سقوط شاه ارزش قراردادهای خرید تجهیزات و خدمات نظامی ایران از آمریکا به حدود 50 میلیارد دلار رسید
    سوم اینکه تصویب و اجرای طرح کاپیتالیسیون ،مصونیت قضایی اتباع امریکایی در ایران ، ورود هزاران متخصص نظامی آمریکایی و سلطه آنها بر ارتش ، مداخله شاه درعمان و گسیل 15000 نیروی نظامی در ظفار برای سرکوب انقلابیون وآزادیخوهان ضد استعمار و ارسال تجهیزات نظامی از سوی شاه به مراکش ، اردن و …. برنامه هایی بود که به دستورامپریالیسم آمریکا و در راستای منافع بین المللی این کشور تحقق یافت. امروز سلطنت طلبان به جمهوری اسلامی می تازند که چرا در کنار رژیم سکولار ومستقل اسد علیه نیروهای داعشی میجنگد اما در پاسخ به این پرسش که چرا شاه در ظفار اینهمه نیرو فرستاد تا نیروهای استقلال طلب و چپ وسکولار را سرکوب کند، پاسخی ندارند وخفقان گرفته اند.
    چهارم اینکه, شاه بطور کلی سر سپرده آمریکا بود ودرخدمت منافع امپریالیستها عمل میکرد.مناسبات دولت شاه و دولت آمریکا فراتر از رابطه دو دولت درعرصه دیپلماتیک بود. شاه مدیون امپریالیسم آمریکا بود و بقاء خود را به این ابر قدرت گره زده بود.شاه هیچگاه تصور نمیکرد که با وجود چنین حمایتی از غرب ودرراسش آمریکا ، توده ها به پا خیزند واو و رژیمش را درهم کوبند.
    پنجم اینکه تشدید وژرفش بی عدالتی و تبعیض وسرکوب سیاسی درجامعه وشکاف طبقاتی و ضربه به اقتصاد کشورو تخریب ونابودی کشاورزی و ورود بی رویه کالاهای مصرفی وتشویق دهقانان به مهاجرت از روستاها به شهرها , تک محصولی شدن اقتصاد میهن واتکاء به فروش نفت و وابستگی شدید اقتصادی به آمریکا نیز از جمله سیاستهای نواستعماری بود که به کشورما تحمیل شد. اصلاحات ارضی امپریالیستی ،آب کردن کالاهای مصرفی در بازار ایران ونابودی کشاورزی نمی تواند مایه افتخار یک ایرانی میهندوست باشد. زنده یاد خسروگلسرخی دربیدادگاه شاه شجاعانه دکترین اصلاحات ارضی آمریکا را به چالش گرفت وآن را محکوم کرد واز مردم ستمدیده ایران قهرمانانه دفاع نمود ودر راه حقیقت وانساندوستی و ایرانی آباد و آزاد وشکوفان ومستقل جانش را فدا کرد.
    ششم اینکه شعار» توسعه ملی فرهنگی» ودروازه تمدن شاه وجشنهای دوهزار وپانصد ساله شیراز، توخالی و ارتجاعی بود.هزینه کردن بیش ازچند صد میلیون دلاربرای برگزاری چنین جشن مبتذلی بیانگر ورشکستگی رژیمی است که درکشورش قریب به 70 درصد مردم بیسواد واز فقدان آموزش وتحصیل وبهداشت ومسکن دررنج بودند.رژیمی که با ادعای «دروازه تمدن» اما کتاب خواندن را ممنوع کرده بود وکتابخوان را به زندان پرتاب میکرد، نتیجه ای جزاین نمی داشت که نیروهای اهریمنی قرون وسطایی از قعرتاریخ سربرآورند وازاین آب گل آلود ماهی بگیرند وخود را بر مردم تحمیل کنند. دیدن عکس امام درماه محصول همان فقر فرهنگی عظیمی بود که رژیم پهلوی آفرید.
    هفتم اینکه قلع وقمع سازمانها واحزاب سیاسی واجتماعات وآزادی بیان ،زندان و شکنجه وسرکوب خونین مخالفین ، نمی تواند مایه افتخار ملتی باشد که سالیان طولانی برای آزادی واستقلال جنگیده است. انقلاب بهمن 57 برآمدی علیه این نابسامانیهای سیاسی واجتماعی بوده و ریشه های علل بروزآنرا باید در نکات فوق جستجوکنیم ونه در جادو وجنبل و فلسفه دائی جان ناپلئون وکارکار انگلیس است! تورم، سرمایه گذاری های نادرست، افت کارایی، تخصیص نامطلوب منابع، پروژه های نمایشی و مصرف گرایی بی رویه موجب اتلاف انبوه منابع تولیدی گردید. از سوی دیگر، بخش متنابهی از ثروت کشور از طریق افزایش بی رویه بودجه نظامی به هدر داده شد. طی 1972 تا 1978 بودجه نظامی از %13 تولید ناخالص ملی به %20 افزایش یافت و سهم کالاهای نظامی در کل واردات کشور از مرز %30 گذشت (در مقایسه با %12 در سال 1972). به این ترتیب، کشوری که در سال 1974 دارای مازاد تراز پرداخت هنگفتی بود، در سال 1976 ناچار شد برای حل بحران مالی خود به صندوق بین المللی پول روی آورد.اینها همه در یک مجموعه از سیاست اقتصادی نو استعماری واستبدادی و سرمایه داری ووابستگی به خارج زمینه سازانقلاب وسرنگونی رژیم شاه گردیدوجز این نیز نمی باشد.» تا اینجا برای گفته‌های مترجم که از ایمیلی دریافتی بازگویی کردم.
    شاه پس از فرار حتی جایی راهش ندادند و از پذیرش وی خودداری کردند، تا زمانیکه بدیدار حسین مبارک رفت و هنوز وارد نشده آمریکا خودش را از شر وی راحت نمود، تا برای خمینی که بقولی شما باید دست نشانده آمریکا میبود خوش خدمتی کرده باشد. و گفتند شاه مریض بود و در حین عمل خونش ریخته شد!!

    و اما در مورد گفته‌های دانیل گانزر ادامه دارد…

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: