بولتن, سرتیتر

کارنامۀ رفسنجانی در گورستان تاریخ

rafsanjani_2017_ghatel

بهزاد مالکی

بهمن 1395

اکبر هاشمی رفسنجانی روز یکشنبه 19 دی، در 82 سالگی به گورستان تاریخ پیوست. تنها تأسفی که در بارۀ مرگ طبیعی یا به قتل رسیدن او می توان داشت این است که او مُرد بدون آنکه پاسخگوی اعمال و جنایاتش در پیشگاه مردم ایران باشد. تاریخ، ورای روایات رسمی و اظهار نظرهای فرصت طلبان خودی و غیر خودی، سوداگری را به یاد خواهد داشت که در سال های جوانی اش در زمان شاه، از طریق دلالی ماشین و باغداری و فروش پسته به مال و منالی رسید. او در کسوت یک آخوند، سخت به پان اسلامیسم، سودای مقام و منزلت سیاسی و ثروت و قدرت شخصی چسبیده بود. او که از شاگردان و طرفداران قدیمی خمینی بود، پس از واقعۀ 15 خرداد 1342 و تشکیل سازمان مجاهدین خلق به آن سازمان گرایش هائی نشان می داد و کمک هائی به آنها کرد و در نامه ای از خمینی خواست که آنها را حمایت کند. اما بعدها به حلقۀ مخالفان آنها نزدیک شد و جانب مرتجع ترین آخوند هائی را گرفت که در زندان شاه به تحریم کمونیست ها یا به تعبیر آنها «نجس» ها پرداخته بودند. او در راه ایجاد و تحکیم ولایت فقیه از هیچ عملی فروگذار نکرده بود در «رهبر شدن» خامنه ای نقش عمده ای بازی کرد و تا آخر عمرش در کنار یار غارش خامنه ای، خدمتگزار، طراح و مجری پروژۀ حکومت ولایی خمینی گردید. او در مقام یکی از معماران ساختمان جمهوری اسلامی، با بنا نهادن خشتی کج در به وجود آوردن این بنای ویرانگر نقش مهمی بازی کرد.

با بالا گرفتن جنبش مردمی علیه شاه و رژیم نامردمی اش در سالهای 1356-57 روحانیت شیعه و سوداگران بازار به تدریج و با تأخیر به آن پیوستند و با تکیه بر نفوذ خویش در میان بخش هائی از خرده بورژوازی شهر و روستا و شبکۀ گستردۀ مذهبی، از جمله تحصیلکرده های مذهبی غیر روحانی و گروه هائی از اوباش و قلچماق های مناطق شهری که از دیرباز با روحانیت (به ویژه روحانیت طرفدار خمینی) و برخی از تجار بازار پیوند داشتند، توانستند رهبری این مبارزات را به دست بگیرند. با پیوستن بخش عمدۀ ملی گرایان و نمایندگان بورژوازی لیبرال به خمینی و به ویژه عدم توانائی چپ در بوجود آوردن آلترناتیوی قابل قبول برای رهبری مبارزات مردم، رهبری خمینی تثبیت گردید. در آستانۀ از هم پاشیده شدن رژیم شاه، به دستور خمینی شورای انقلاب برای تدارک گذار و به دست گرفتن قدرت تشکیل شد و رفسنجانی به حکم او به آن پیوست. بلافاصله بعد از کسب قدرت، رفسنجانی، بهشتی، باهنر، خامنه ای، موسوی اردبیلی، آیت، بادامچیان، عسکر اولادی، مهدی عراقی، محمود کاشانی، کروبی، میرحسین موسوی و غیره حزب جمهوری اسلامی را برای پیشبرد اهداف ارتجاعی «انقلاب اسلامی» خمینی و تصاحب تمامی قدرت تا تثبیت ولایت مطلقۀ فقیه، بنیاد نهادند. در سال های 60 و بعد از آن، رفسنجانی مستقیماً در سرکوب و اعدام ها و ترور مخالفان در داخل و خارج دست داشت. نام او در کنار سایر زمامداران جمهوری اسلامی مانند علی فلاحیان وزیر قاتل اطلاعات در کنار متهمان دادگاه میکونوس، مسؤل رسیدگی به کشتار رهبران کرد – صادق شرفکندی و فتاح عبدلی – به عنوان یکی از آمران ردۀ اول این ترور و همچنین در میان مظنونانِ دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان آرژانتین ذکر شده است. هم او بود که در مقام امام نماز جمعه، در مورد کشتار زندانیان سیاسی گفت: «ما نون اضافی نداریم که به آنها بدهیم». در اردیبهشت 1369 نود فعال ملی- مذهبی نامه ای به او نوشتند و از وضع موجود انتقاد کردند. جواب او هتک حرمت و ضرب و شتم و زندان بود. او حتی به یار قدیمش عزت الله سحابی رحم نکرد. در جواب اینکه چرا این کار را کرده گفت: «رویش را زیاد کرده بود، دادم رویش را کم کنند». در زمان ریاست جمهوری او در تابستان سال 1375 بود که توطئۀ قتل نافرجام 21 نفر از اعضای کانون نویسندگان ایران به وقوع پیوست. وزارت اطلاعات رژیم به دست مصطفی کاظمی نامی در صدد برآمد که هنگام مسافرت نویسندگان به ارمنستان، با ایجاد تصادفی مصنوعی اتوبوس آنها را به دره پرتاب کند که با هشیاری تنی چند از آنها عقیم ماند.

رفسنجانی بلافاصله پس از پایان جنگ قدرت خونین در خرداد سال 1360 و عزل بنی صدر که در آن دست داشت و از تاریخ 21 مهرماه همان سال به نمایندگی از طرف آیت‌الله خمینی در شورای عالی دفاع منصوب شد. او پس از آن و به آرامی، تاثیرگذارترین چهره سیاسی در جنگ شد و از اواسط جنگ نیز فرماندهی آن را برعهده گرفت. بعد از فتح خرمشهر و شروع عقب نشینی عراق، استراتژی تهاجمی ایران، تحت لوای شعار جنگ جنگ تا پیروزی و فتح کربلا و قدس، توسط او به پیش برده شد. گفتگوئی با احمد خممینی منتشر شده در روزنامۀ جمهوری اسلامی (4 فروردین 1374) حکایت از آن دارد که حتی خمینی با ادامۀ جنگ پس از فتح خرمشهر موافق نبود. این رفسنجانی بود که او را به ادامۀ جنگ متقاعد ساخت. رفسنجانی در اواخر سال1360 در گفتگویی با هفته نامه موقف عربی اعلام کرد: «ما نمی‌خواهیم در سایه رژیم فعلی عراق، به هیچ توافقی با بغداد برسیم … و این سری نیست که آن را فاش کنم که صدام حسین توسط میانجی‌ها موافقت کرد طبق مواد و شرایط قرارداد الجزایر و بدون قید و شرط، عقب‌نشینی کند… ولی ما این پیشنهاد را رد کردیم و با هرگونه توافقی مخالفت خواهیم کرد.» رفسنجانی اضافه کرد: «این توافق باید با ملت عراق و پس از پیروزی امضا گردد. ما حاضر نیستیم دست از حمایت سازمان های مخالف رژیم عراق برداریم.» (روزنامه جمهوری اسلامی- ۲۷ اسفند 1360) در همین زمینه او به توجیه تلفات سنگین جنگ پرداخته است:

«اگر چه در جنگ ما تلفات داده‌ایم اما اگر بخواهیم تلفات هشت سال جنگ تحمیلی را با تلفاتی که در همین هشت سال گذشته بر اثر تصادفات جاده‌ای مقایسه کنیم متوجه می‌شویم که تعدادش بسیار کم است چرا که سالانه ۳۰ هزار کشته جاده‌ای و خیابانی داریم. بنابراین ما می‌دانیم که در جنگ تلفات داده‌ایم و بهترین انسان‌ها بوده‌اند اما یک ارتش عظیم تبلیغاتی برای کشورمان به راه انداختیم که پس از این در هر جا که نیاز باشد حضورشان کم نخواهد شد. شهدا، جانبازان و رزمندگان همواره برای کشور الهام‌ بخش هستند.» (ایسنا- ۶ مهر ۱۳۹۳)

جای پای او در تمام بازی های سیاسی پشت پردۀ جمهوری اسلامی به چشم می خورد. ماجرای رابرت مک فارلین، مشاور امنیت ملی ریگان، که از طرف او به همراه اولیور نورث، تحلیل گر سازمان سیا، برای مذاکره و تحویل سلاح و آزاد کردن گروگان های آمریکائی در لبنان به ایران آمده بود ( 12 آبان 1365) از آن جمله است. رفسنجانی کارگردان اصلی این ماجرا بود که توسط مهدی هاشمی برادر داماد منتظری در یک روزنامۀ لبنانی (الشراع) فاش گردید. خود اوهم خبر را از امید نجف آبادی کسب کرده بود و بیت منتظری هم از آن اطلاع داشتند. نتایج افشاگری ها برای ایران و آمریکا، به دلایل مشخصی سنگین بود: برای جمهوری اسلامی، به این علت که معلوم شد تسلیحات آمریکایی، توسط اسرائیل به ایران فرستاده شده است و برای آمریکا، از آن جهت که پول حاصل از معامله اسلحه، بر خلاف مصوبه کنگره آمریکا در ممنوعیت کمک به ضدانقلابیون نیکاراگوئه (ایران- کنترا)، صرف کمک به همان‌ها شده بود. مهدی هاشمی و امید نجف آبادی، هزینۀ «فضولی» هایشان را با اعدامشان دادند. شکست استراتژی جنگ طلبانۀ رژیم که با قربانی شدن صدها هزار شهروند ایرانی و عراقی همراه بود، او و اربابش خمینی را واداشت که جام زهر قبول آتش بس را سر بکشند. این افسانه که رفسنجانی در پایان دادن به جنگ نقش اصلی را بازی کرد و از این بابت طرفدارانش می خواهند از او چهره ای صلح دوست بسازند، با مراجعه به گفته های خود او و محسن رضائی نفش بر آب می شود، چرا که در سال 67، وضعیت سپاه و ارتش در جنگ به طرز اسفباری خراب شده بود. کمبود بودجه و شکست های پی درپی و حتی رها کردن میدان های جنگ، ادامۀ آن را غیر ممکن ساخته بود.

سال های بعد از جنگ، رژیم با دو مسأله روبرو بود، بازسازی ساختارها و اقتصاد درهم شکسته و جلوگیری از هرگونه حرکت اعتراضی که پایان جنگ، مفر حضور آن را بوجود آورده بود. سرکوب و کشتار مخالفان و ایجاد رعب و هراس در میان مردم، اولین گام در این مسیر بود. در کشتارهای سال 1367 در زندانهای جمهوری اسلامی، نزدیک به پنج هزار زندانی سیاسی اعدام شدند، گرچه رفسنجانی در آن زمان ظاهراً در ردۀ اول قدرت اجرائی نبود اما هیچگاه ندای مخالفتی با این کشتارها سر نداد. برعکس چند ماه پیش که نوارهای صوتی منتظری در رابطه با مجریان این کشتارها پخش شد، به دفاع از آن پرداخت. و آن را «توطئه ای برای لطمه زدن به شخصیت امام امت» دانست.

مانوورهای او در مجلس خبرگان بعد از مرگ خمینی، برای به کرسی نشاندن رهبری خامنه ای که از هیچ لحاظ واجد معیارهای رهبری در تعاریف فقهای جمهوری اسلامی و قانون اساسی نبود، برهمگان روشن است. بلافاصله بعد از این عمل، مانوور دیگری برای تغییر قانون اساسی انجام شد که بتواند قبای دوخته شده برای خامنه ای را اندازۀ تنش کند. با حذف نهادهای شورائی، مطلقیت ولایت فقیه تثبیت گردید. حذف پست نخست وزیری و تحکیم موقعیت ریاست جمهوری برای رفسنجانی که در 1368 به این مقام دست یافت، فرصتی بود که او بتواند یک قدرت دو پایه را با ولی فقیه شکل دهد. رفسنجانی امید داشت که «هم رزم» دیرینش خوش خدمتی او را فراموش نخواهد کرد و او را در این بازی قدرت شریک خواهد ساخت. اما این بازی در نمایش جمهوری اسلامی به طریق دیگری رقم خورد.

دوران 8 سالۀ ریاست جمهوری رفسنجانی، «دوران سازندگی» و یا هر نام دیگر که بر آن نهند، دومین گام برای تثبیت نظام بود که شیرازۀ اقتصادی اش در اثر جنگ فرسایشی ازهم پاشیده شده بود. بازسازی این افتصاد درهم شکسته دراولویت برنامه های رژیم بود. توسعۀ اقتصادی ای برپایۀ الگوی نئولیبرالی که قرار نبود با توسعۀ سیاسی یعنی آزادیهای سیاسی و مدنی و نه حتی با مدرنیسم اجتماعی و فرهنگی همراه شود. او که با تحسین، سیاستهای اقتصادی چین را تأئید می کرد، با بدبینی زیادی سیاستهای درهای باز و توسعۀ اجتماعی آن را نقد می نمود. در اظهار نظری پیرامون آیندۀ چین گفت که دولت آن کشور از نظر اقتصادی درست عمل کرده اما از نظر فرهنگی و سیاسی، مسیری اشتباه در پیش گرفته است. اشارۀ او به آزادی نسبی اجتماعی و وعده حرکت چین به سوی دموکراسی در آن زمان بود.

حاصل برنامه های اقتصادی این دوران، پروژه های عمرانی مثل راه سازی، سد سازی، ساخت نیروگاه، توسعۀ فرودگاه ها و برخی صنایع بزرگ در بخش معدن و مواد غذائی و … بود. توسعۀ دانشگاه های آزاد که ایده اش در زمان شاه شکل گرفته بود، جمعیت دانشجوئی را به طور وسیعی افزایش داد. اما او با تکیه بر توسعۀ بازار آزاد و خصوصی سازی بوروکراتیک همراه با مدیریتی بوروکراتیک، رشد اقتصادی ای را دنبال می کرد که حاصلش تورمی رکوردی، همگانی شدن فساد اداری و اقتصادی، حاکمیت دزد سالاری و صد البته تشدید اختلافات طبقاتی با فقیرتر شدن کارگران و تشدید بی ثباتی آنها بود. او با کنار گذاشتن قانون کاری که خود در مجمع تشخیص مصلحت نظام به تصویب رسانده بود و با ممنوع کردن اعتراضات کارگری و مخالفت با ایجاد تشکل های مستقل کارگری، میدان را برای شوراهای اسلامی و تشکل خانۀ کارگر وابسته به حزب جمهوری اسلامی در راستای سیاست تعدیل باز گذاشت. در کنار رشد بی ثبات 14 در صدی در دورۀ اول -1369- که در سالهای بعد ادامه نیافت، تورم 49.4 در صدی در 1374 در تاریخ ایران سابقه نداشت. دولت رقسنجانی با بالا بردن مصنوعی نرخ برابری دلار در مقابل ریال و افزایش هزینه های دولتی، پول بدون پشتوانه ای را روانۀ بازار کرد که نه تنها کسری بودجه را کم نکرد بلکه تورمی صعودی بوجود آورد که قربانی درجه اول آن مزد و حقوق بگیران بودند. داستان خصوصی سازی های او و احیای بازار سهام هم از این بهتر نبود. انتقال شرکت های دولتی به دار و دسته های وابسته به حکومت به بهای ارزان، نتوانست اهداف اعلام شده را در مورد بهبود شرایط تولیدی فراهم آورد. بسیاری از این واحدها در دست بورس بازان و دلالان به وسیله ای برای کسب وام های دولتی و ارز به قیمت ارزان و عرضۀ آن به قیمت گرانتر در بازار آزاد و فروش و اختصاص زمین های واحدهای تعطیل شده در بازار بساز و بفروشی تبدیل شد. نتیجۀ این وضعیت، گسترش و عمومی شدن فساد و ارتشا بود. بلائی که تا به امروز گریبان جمهوری اسلامی را رها نکرده است. سیاست موسوم به تعدیل اقتصادی، آنچنان که در این دوران تعریف و اجرا شد، به افزایش رانت خواری و ثروت اندوزی همیاران حکومتی منجر شد و به ویژه توسط خود رفسنجانی پای سپاه پاسداران به اقتصاد ایران باز شد. 8 سال جنگ، سپاه را به نیروی مهمی در شطرنج سیاسی ایران تبدیل کرد که به خاطر قدرت نظامی اش خواهان سهم بیشتری در همۀ عرصه ها شد. «دوران سازندگی» به بهانۀ سازندگی و استفاده از ظرفیت های سپاه، این فرصت را به آن داد که سهم شیر را نصیب خود کند. بعداً وقتی اوضاع به ضرر رفسنجانی برگشت، گفت: «قرارمان با سپاه سارندگی بود نه مالکیت». بنگاه های جدید سرمایه داری که به آن «خصولتی» می گفتند، به رشد نهادهای موازی دولتی- خصوصی منجر شد که با تصدی روحانیان و سرداران پاسدار و تکنوکراتها همراه بود. تغییری که بدین ترتیب در صورت بندی اقشار مختلف سرمایه داری ایران پیش آمد، تا به امروز سیمای آن را رقم زده است که طی مقالات متعدد به آن پرداخته شده است. رفسنجانی نمی خواست و نمی توانست از چهارچوب مصالح و منافع نظام و منافع طبقات و اقشاری که حامیان آن هستند، فراتر رود. بدین ترتیب دستاوردهائی که به دولت رفسنجانی در زمینۀ اقتصادی و مدرن سازی نسبت می دهند، با سیاست های بسته و سرکوب سیاسی و تشدید تضاد با خارج و تشدید اختلاف طبقاتی، همراه با عمومی شدن فساد و دزدی دولتی به گل نشست. حتی ایجاد مناطق آزاد تجاری که با هدف جلب سرمایه گذاری های خارجی صورت گرفت، از آنجا که مبناهای حقوقی- سیاسی و فرهنگی آن فراهم نبود، شکست خورد.

با روی کار آمدن احمدی نژاد که می توان آن را واکنشی به شکست سیاست ها ی تعدیل و بی عملی اصلاح طلبان طرفدار خاتمی دانست، تغییری در صف بندی های درونی حکومت جمهوری اسلامی روی داد و آن نزدیکی جناح خاتمی به رفسنجانی یعنی اتحاد «تعدیل» و «اصلاح» است که برای رفسنجانی پایگاهی اجتماعی، وسیع تر از نخبه گرایان فن سالار ایجاد کرد. زبان نیمه الکن او به طور کم رنگی به اعتراض به بن بست سیاسی بازگشت و خواهان اصلاحاتی در درون سیستم شد. با کنار گذاشتن او در بازی انتخابات 1392 توسط شورای نگهبان، روحانی نقش او را به عهده گرفت. ولی او همچنان به ایفای نقش محلل و بازیگر پشت پرده ادامه داد. آخرین ناکامی اش در انتخابات رئیس مجلس خبرگان بود که ابتدا در برابر یزدی و بعداً جنتی ناکام ماند.

در تشیع جنازۀ او، با جمع کردن همۀ جناحهای حکومتی و مردم متوهمی که در کنار شعار «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» شعارهای «وصیت هاشمی حمایت از خاتمی» و یا «یا حسین میر حسین» سر میدادند، نه تنها خصلت نمای چهرۀ سیاسی او بود بلکه نمایانگر روحیۀ میلیون ها مردمی است که علیرغم نفرتشان از این رژیم جنایتکار هنوز قادر نیستند سره را از ناسره تشخیص دهند. رفسنجانی مرکز ثقل حکومتی بود که در آن اصول گرائی و اصلاح طلبی برای حفظ و مصلحت نظام به تعادل و توازن می رسید و او به واسطۀ این موضعش تا به آخر در این کشتی شکسته باقی ماند. جمهوری اسلامی بدون هاشمی، در همان مسیری گام برمی دارد که «سردار سازندگی» خطوط اش را ترسیم کرده بود، یعنی تلفیق استبداد سیاسی و حکومت مذهبی با آزادی چپاول دسترنج کارگران و زحمتکشان، مقررات زدائی و بی محتوا کردن بازهم بیشتر همین قانون کار ارتجاعی و باز گذاشتن دست سرمایه داران، رانت خواری و انباشت ثروت در دستان اقلیتی از زمامداران و تشدید استثمار و فقر و بی ثباتی در نزد اکثریت جامعه؛ آینده ای که می توان به یقین از آن به عنوان مرده ریگ این روباه سیاست ایران نام برد.

من در سطور بالا، سعی کردم تا حد ممکن و به طور موجز با ترسیم خطوط اصلی و مهم «اصلاحات» رفسنجانی، ماهیت به غایت ارتجاعی آن را که در جهت تحکیم نظام فقاهتی سرمایه داری و باز تقسیم سرمایه و ثروت ملی بین اقشار نوکیسه برآمده از انقلاب اسلامی و جنگ است، نشان دهم. کسانی که به او لقب «سردار سازندگی» داده اند و یا او را «امیر کبیر» این دوران خوانده و بدتر از آن، اصلاحات او را «در جهت بالا بردن ظرفیت نظام با نیازهای زندگی امروزین و هم زیست کردن آن با جهان مدرن» (به نقل از فرخ نگهدار- سایت زیتون) دانسته اند، امر مهمی را نفهمیده اند و یا منافع طبقاتی و نزدیکی افق دید سیاسی شان با رفسنجانی مانع از دیدن واقعیات و بیان حقیقت می شود. ندیدن فاصله ای 150 ساله بین دوران امیر کبیر و رفسنجانی، بین جامعه ای عشیرتی و خان خانی گرفتار در استبدادی سیاه و بسته با جامعه ای که در آن حداقل 50 سال از تسلط کامل سرمایه داری می گذرد، با دینامیسم چند انقلاب دموکراتیک توده ای در بطن خود و لشکر عظیمی از کارگران، روشنفکران، زنان و جوانانی است که هیچگاه در 38 سال حکومت آخوندهائی چون رفسنجانی، برای خواست هائی چون آزادی و دموکراسی وعدالت اجتماعی و برابری حقوق، از پای ننشسته اند.

اگر مدرنیته و جامعۀ مدرن که به قول آنها رفسنجانی منادی اش بود، فقط به جاده و ساختمان و برج سازی، فرودگاه و اتوبان و تلفن دستی و کارت بانکی و اینترنت و به یک کلام تحولات تکنولوژیک محدود شود، برای بیشتر مدرن شدن باید به امیرنشین هایی چون دبی و قطر، و شیخ نشین ها و سلطان نشین هائی روکنند که تعداد و ارتفاع برج هایشان و برد خطوط تلفنی و اینترنتی شان از ایران بیشتر و بلند تر است. کوردلی از این بیشتر نمی شود که جنبش کارگران، زنان، جوانان و روشنفکران را که حاوی مدرن ترین مناسبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است رها می کنند و به عبای کهنه و پوسیدۀ رفسنجانی و امثال او چنگ می زنند.