دریافتی

نبوغ و زیبایی فلسفه یونان باستان.

maghalat_baraks                

                  نبوغ و زیبایی فلسفه یونان باستان.

علیشاه سلطانی

                                           فلسفه غرب پیش از مسیحیت.

فلسفه تفکری است انسانی که همیشه همراه و همزاد انسان اولیه بوده و متعلق به قشرو گروه متخصص نبوده. فلسفه یونان پیش از مسیحیت، حدود هشت قرن پیش از میلاد شامل- فلسفه اسطوره ای، فلسفه طبیعی، و فلسفه سقراطی است که تا زمان فلوطین در قرن سوم میلادی ادامه داشت. تفکر آزاد فلسفی یونان باستان در حدود 2800 سال پیش آغازشد که بخش هزارساله از فلسفه غرب را تشکیل میدهد.

فلسفه غرب را به دورههای- فلسفه یونان باستان، فلسفه سدههای میانه، فلسفه عصر نو، و فلسفه زمان حال تقسیم میکنند. از جمله مکاتب فلسفی عصر هلنی یونان باستان، مکاتب رواقی، اپیکوری، و نوافلاتونی بودند. گروهی از مورخین سیر اندیشه، گهواره تولد فلسفه یونان را در شهرهای ساحلی غرب آسیای صغیر در ترکیه امروزی میدانند که معروف به فلسفه ایونی یا فلسفه پیش از سقراط است.

امروزه اشاره میشود که دلیل وجود دو فلسفه اسطوره ای و فلسفه طبیعی پیش از سقراط، شناخت علمی هستی ویا شناخت متافیزیک جهان بود.

رقم قابل توجهی از مفاهیمی که انسان امروزی بکار میبرد متعلق به زمان پیش از سقراط در 2600 سال پیش هستند؛ از آنجمله- عنصر،اتم، اصل، ماده، روان، فرم، جنس و غیره. علوم و فلسفه طبیعی پیش از سقراط با نظرات دمکریت (546-624 پیش ازمیلاد) و تالس شروع شد. فیلسوف متافیزیک این دوره پارامیدس بود.

سقراط نخستین فیلسوف انسانگرای غرب میان سالهای 400-470 پیش از میلاد زیست. پیش از او پروتاگوراس سوفسطایی(411-481 پ.م) گفته بود که هر حقیقتی، نسبی، شخصی و ذهنی است و انسان میزان همه چیز است. فلسفه سوفسطاییان زمانی شروع شد که یونان برای ابرقدرت بودن سیاسی خود نیاز به کادرهای سخنور و منطقی داشت. افلاتون بعد ها گفت آنها نه برای حقیقت، حق و انسانیت بلکه برای دسترسی به قدرت سیاسی کوشش میکنند و فلسفه شان فقط به ظاهر پدیدهها اهمیت میدهد و نه به ماهیت و هستی، و عاشق کلمات و سفسطه هستند و نه دوستدار فلسفه و حقیقت، چون علاقه ای به تفکر و حقیقت در فلسفه ندارند و هدفشان فقط کسب قدرت است.

گورگیاس 375-483 پیش از میلاد، میگفت جهانبینی ما سوفسطائیان، نسبیت گرایی است چون حقیقتی وجود ندارد و قابل شناخت و قابل آموزش نیست. طبق افکار این گروه، مقوله های- دین، حقوق، اصول، و اخلاق، هم نسبی هستند چون امری طبیعی ابدی و معتبر وجود ندارد.اگر اندیشه و گفته های سه ستاره درخشان فلسفه یونان باستان؛ یعنی سقراط و افلاتون و ارسطو را فلسفه ابدی بنامند، آثار و اندیشه های سوفسطائیان را تبلیغ ایدئولوژی سیاسی بشمار می آورند.

افلاتون 347-427 پ.م. از جایی در فلسفه یونان شروع کرد که سقراط به دلیل اعدام مجبور به قطع آن شده بود. او میگفت اخلاق باعث شد که فیلسوف به آموزش ایده بپردازد.وی انسان را موجودی تاریخی میدانست که برای عملی کردن نیکی، دولت و سازمان تشکیل میدهد و از طریق شهروندان بالغ میخواهد تا بخشهای اقتصاد، کار، نظم اجتماعی، امور داخلی و امور خارجی را بطور ایده آل فعال کند.افلاتون میگفت که غذای روح، عدالت و حقیقت است و نه فقط کار و تولید. او خدا را میزان همه چیز میدانست و مدعی بود که از طریق دیالکتیک ایده، راه اصلی بسوی خدا کشف میگردد.

ستاره سوم فلسفه یونان باستان، ارسطو 322-384 پ.م. شاگرد افلاتون است. در فلسفه غرب اهمیت او بیش از افلاتون است گرچه شباهتهای آندو بیشتر از اختلافات شان است. ارسطو منطق را علم تفکر و سخنوری نامید. او پایه گذار مفاهیم علمی و علم منطق بود. وی یکی از نخستین اندیشمندان رشته الهیات در ادیان ابراهیمی نیز است. در زمان او نخستین بار بشکل رسمی ایده الیسم درمقابل ماتریالیسم قد علم کرد. ارسطو مدعی بود که هر حرکتی در طبیعت و جهان دارای هدفی است. او میگفت که چهارمین اصل هستی، متافیزیک است که به بحث روح، جهان، و خدا میپردازد. دموکریت حرکت در جهان را مکانیکی و ارسطو آنرا کیفی و کمی تصور میکرد.در اخلاق ارسطویی خدا معشوق انسان است. افلاتون میگفت انسان باید تا آنجا که میتواند شبیه خدا شود. ارسطو پیشنهاد نمود که انسان باید عالم گردد چون خدا نیز عالم و دانشمند است.

از زمان اپیکور 217-314 پ.م. وبا کمک او فلسفه زندگی شروع شد و تا آغاز فلسفه مسیحی در سده های میانه ادامه یافت. اپیکورگرایی مخالف فلسفه رواقی و به معنی لذت جویی در زندگی بود. در فلسفه رواقی ولی تقوا و پرهیزکاری تبلیغ میشد. اپیکوریها در جستجوی زندگی سعادت آمیز و این جهانی بودند ولی مشخص نیست که منظور آنان، لذت بدنی یا لذت فکری بود.

در زمان فلسفه هلنی، دیگر مانند دوره پیش از سقراط به موضوعات فلسفه طبیعی و علوم پزشکی پرداخته نشد بلکه فلسفه دوباره سراغ علوم منطق، اخلاق و متافیزیک رفت. رونق بحثهای متافیزیکی بدلیل کاهش داستانهای اسطوره ای وجود جهان و ادیان بود.

در زمان امپراتوری روم که مسیحیت رو به رشد نهاد، این وظیفه از فلسفه به دین واگذار شد. در سال 529 میلادی فلسفه و مسیحیت علنا با هم وارد جنگ و جدل شدند. فلوطین 269-204 میلادی،پایه گذار فلسفه مسیحی نوافلاتونی باعث شد که بحث خداشناسی در بحث جهان و هستی شناسی شروع شود. در فلسفه نوافلاتونی، دین در مقابل علم قد علم کرد. مکتب نوافلاتونی نه تنها فلسفه، بلکه دین نیز بود. نوافلاتونی ها از طریق متفکرانی مانند آگوستین، بوتیوس، دیونیسوس، و یوهانس روی دین مسیح و فرهنگ قرون وسطای اروپایی تاثیر گذاشتند.

تماس

  falsaf@web.de