اخبار ایران و جهان

گفتگو با سمیر امین در باره استوارسازی فرمانروایی حاکمیت مردمی در برابر تعرض سرمایه

SamirAmin

برگردان: م. ت. برومند

منتشر شده در نگرش

به جای پذیرفتن سازگار شدن یک جانبه با نیازهای جهانی سازی، بکوشیم جهانی سازی را به سازگار شدن با نیازهای توسعه محلی واداریم… این امر یک مسئله اساسی یعنی مسئله حاکمیت را مطرح می سازد. ماباید این مفهوم اساسی را بازیابی کنیم… از حاکمیتی دیگر صحبت می کنیم؛ حاکمیت مردمی که در تقابل با حاکمیت ناسیونالیستی بورژوایی طبقه های رهبری کننده است. حاکمیتی که به عنوان حامل آزادی، جهانی سازی امپریالیستی معاصر را واپس می راند.

تحلیل ها در باره بحرانی که – به طور ساختاری – سیستم سرمایه داری کنونی را می لرزاند، عقیم بودن رقت انگیزی را به نمایش می گذارد. دروغ های رسانه ای، سیاست های ضد مردمی اقتصادی، موج های خصوصی سازی ها، جنگ های اقتصادی و «بشردوستانه» و سیل مهاجرت ها، نمودهایِ گوشه هایی از این بحران انفجار آمیز را تشکیل می دهند. اطلاع رسانی نادرست در این زمینه عمومیت دارد. طبقه های فرمانروا از وضعیتی برخوردارند که به آن ها امکان می دهد برتری خود را حفظ و حراست کنند. بیایید بکوشیم کمی از آن را درک کنیم. نخست بپرسیم بحران چیست؟ سرشت آن چه چیز است؟ و پاسخ ها و واکنش های مردم، سازمان ها و جنبش های جهانی در رابطه با صلح و عدالت اجتماعی اکنون چه باید باشد؟

آن چه در زیر از نظر خوانندگان می گذرد، گفتگوی رافائل مورگانتی نی با سمیر امین، اقتصاددان مصری و اندیشمند کنکاشگر مناسبات فرمانروایی استعمار (نو)، رییس همایش جهانی آلترناتیوها (World Forum for Alternatives) در باره پرسش های مورد بحث است .

از چند دهه پیش نوشته ها و تحلیل های شما عنصرهای اساسی تحلیل برای رمزگشایی سیستم سرمایه داری، مناسبات فرمانروایی شمال – جنوب و واکنش های جنبش های مقاومت کشورهای جنوب را برای ما فراهم آورده اند. امروز ما وارد مرحله جدید بحران سیستمی سرمایه داری شده ایم. ماهیت این بحران چیست؟

سمیر امین: بحران کنونی بحران مالی سرمایه داری نیست، بلکه بحران سیستم است. این یک بحران به شکل «U» نیست. در بحران های معمولی سرمایه داری (بحران های به شکل «U») همان منطق هایی که به بحران ها انجامیده اند، پس از یک دوره نوسازی های جزیی گشایش دوباره را ممکن می سازند. این ها بحران های معمولی سرمایه داری اند. در عوض بحران جاری از دهه 1970 یک بحران به شکل «L» است. منطقی که به بحران انجامیده گشایش دوباره را ممکن نمی سازد. این امر مارا به طرح کردن این پرسش (که عنوان یکی از کتابهایم است)، بر می انگیزد: خروج از بحرانِ سرمایه داری یا خروج از سرمایه داریِ در بحران؟

بحران به شکل «L» فرسایش تاریخی سیستم را نشان می دهد. این به معنای آن نیست که سیستم آهسته و آرام دچار مرگی دلپذیر خواهد شد. بلکه برعکس سرمایه داری شرور با همه توان خود می کوشد با تشدید خشونت باقی بماند. برای مردم، بحرانِ سیستمیِ سرمایه داری، چون که موجب نابرابری فزاینده در توزیع درآمدها و ثروت ها در درون جامعه ها که همراه با رکود عمیق از یک سو و ژرفش قطب بندی جهانی از سوی دیگر است، می شود، تحمل ناپذیر می گردد. هر چند دفاع از رشد اقتصادی هدف ما نیست، ولی باید دانست که بقای سرمایه داری بدون رشد ناممکن است. نابرابری ها با رکود تحمل ناپذیر می شوند. نابرابری هنگامی که رشد وجود دارد و هر کس از آن بهره مند می شود، مانند دوره «سی افتخار» (1)، تحمل پذیر است. بنابراین، نابرابری، البته بدون فقر وجود دارد. در عوض نابرابری در رکود، ناگزیر همراه با فقر است و این از حیث اجتماعی ناپذیرفتنی می شود. چرا ما از آن جا به این جا رسیده ایم؟ تز من این است که ما به مرحله جدید سرمایه داری انحصاری گام نهاده ایم. من آن را مرحله «انحصارهای تعمیم یافته» توصیف کرده ام که نمایشگر فروکاستن همه فعالیت های اقتصادی به موقعیت عملیِ پیمان کار دست دوم به نفع رشد انحصاریِ رانت انحصارها است.

واکنش های کنونی به بحران را از سوی کشورها و جنبش های متفاوت چگونه ارزش یابی می کنید؟

پیش از هر چیز دوست دارم یادآوری کنم که همه گفتمان های اقتصاد دانان رسمی و پیشنهادهایی که آن ها برای خروج از بحران ارائه کرده اند، هیچ ارزش علمی ندارد. سیستم از این بحران خارج نخواهد شد. سیستم به هر قیمت با ویرانی های فزاینده در بحران دایمی زندگی خواهد کرد و می کوشد باقی بماند. واکنش هایی که تا کنون کشورهای شمال توانسته اند نسبت به این بحران از خود نشان دهند، محدود، تردید آمیز و ناکارآ هستند.

البته، واکنش های کم یا بیش مثبتی در جنوب وجود دارند که «نوخاسته» نامیده می شوند. بنا براین پرسشی که مطرح می شود این است: نوخاسته از چه چیز؟ نوخاسته از بازارهای نو در این سیستم غوطه ور در بحران که توسط انحصارهای سه گانه (امپریالیسم های سنتی یعنی تریاد ایالات متحد، اروپای غربی و ژاپن) کنترل می شود، یا نوخاسته از جامعه ها؟ یگانه مورد نوخاسته مثبت در این مفهوم مورد چین است  که می کوشد پروژه نوخاسته ملی و اجتماعی خود را با دنبال کردن ادغام در جهانی سازی بدون چشم پوشی از کنترل خود بر شرایط این جهانی شدن، پیوند زند. به این دلیل است که چین به احتمال، مخالف بالقوه مهم تریاد امپریالیستی است. البته، نیمه نوخاسته ها، یعنی نوخاسته هایی وجود دارند که علاقمندند چنان باشند، اما در واقع چنان نیستند، مانند هند یا برزیل (حتا در زمان لولا و دیلما). کشورهایی که ساختارهای ادغام شان در سیستم جهانی را هیچ تغییری نداده اند، در  موقعیت نازل صادر کنندگان مواد اولیه و فرآورده های کشاورزی سرمایه داری باقی می مانند. آن ها به درستی «نوخاسته» به این معنا هستند که گاه نرخ های رشد نه خیلی بد همراه با رشد بسیار شتابمند طبقه های متوسط را به ثبت می رسانند. این جا نوخاستگی همانا نوخاستگی بازارها است، نه جامعه ها. و بعد کشورهای دیگری در جنوب وجود دارند، به ویژه کشورهای آفریقایی، عرب و مسلمان و این جا و آن جا کشورهای دیگری در آمریکای لاتین و در آسیا، که بسیار شکننده اند. یک جنوب سر به فرمان در معرض غارتی مضاعف؛ جنوبی با منبع های طبیعی به سود انحصارهای تریاد، جنوبی که در معرض یورش های بانکداران برای دزدیدن پس اندازهای ملی شان وجود دارد. مورد آرژانتین در این باره نمونه وار است. واکنش ها در این کشورها، شوربختانه اغلب «پیش مدرن» و نه «پسا مدرن» اند، مانند بازگشت موهوم به گذشته که توسط اسلام گرایان یا توسط انجمن های مسیحی در آفریقا و آمریکای لاتین طرح می شود و یا واکنش های شبه قومی که روی واقعیت قومی شبه همبودها پافشاری می کند؛ واکنش هایی که دستکاری پذیر و اغلب به راستی دستکاری شده اند، هر چند که پایه های اجتماعی محلی واقعی هم داشته باشند (این ایالات متحد نیست که اسلام یا قوم ها را ابداع کرده است). با این همه، مسئله جدی است، زیرا این جنبش ها از منابع بزرگ (مالی، رسانه ای، سیاسی و غیره) برخوردارند که توسط قدرت های سرمایه داری فرمانروا و دوستان محلی شان در اختیار آن ها قرار می گیرند.

چه واکنش هایی را می توان از جانب جنبش های چپ رادیکال در برابر چالش های این سرمایه داری، که به طور خطرناکی رو به مرگ است، تصور کرد؟

یکی از وسوسه هایی که من بی درنگ از آن می پرهیزم این است که در برابر بحران سرمایه داری جهانگیر واکنش مطلوب نیز باید جهانگیر باشد. این وسوسه بسیار خطرناکی است، زیرا الهام بخشِ استراتژی های محکوم به ناکامیِ قطعی در مورد «انقلاب جهانی» یا دگرگونیِ سیستم جهانی از بالا، بنابر تصمیم جمعی همه دولت ها است. دگرگونی ها در تاریخ هرگز با این روش انجام نگرفته اند. دگرگونی ها همواره از ملت هایی سرچشمه گرفته اند که حلقه های ضعیف سیستم جهانی را با پیشرفت های نابرابر از یک کشور تا کشور دیگر، از یک زمان تا زمان دیگر تشکیل می دهند؛ پیش از نوسازی، ویرانی لازم است. در مثل این امر با وضعیت اروپا همخوانی دارد. ویرانی سیستم اروپا که بعد از آن خواستند اروپای دیگری بر اساسی دیگر بسازند، نمونه گویایی در این مورد است. باید از این توهّم بیرون آمد که امکان «اصلاح ها»یی موفقیت آمیز درون مدلی وجود دارد که از بتون آرمه ساخته شده و نمی تواند چیز دیگری جز آن چه هست، باشد. این وضعیت برای جهانی سازی نولیبرالی نیز صادق است. البته ویران کردن که این جا ناپیوستگی نامیده می شود، داروی سحرانگیز و مطلقی نیست که نتیجه آن اقتصادی بسته و کوچیدن به خارج از سیاره باشد. ناپیوستگی وارونگی معادله را ایجاب می کند. به جای پذیرفتن سازگار شدن یک جانبه با نیازهای جهانی سازی، بکوشیم جهانی سازی را به سازگار شدن با نیازهای توسعه محلی واداریم. البته با دقت در این مفهوم، ناپیوستگی هرگز بدون نقص نیست. کامیابی در صورتی افتخارآمیز است که از میان خواست های مهم مان فقط برخی ها را واقعیت بخشیم. این امر یک مسئله اساسی یعنی مسئله حاکمیت را مطرح می سازد. ماباید این مفهوم اساسی را بازیابی کنیم.

در باره کدام حاکمیت صحبت می کنید؟ آیا به امکان ساختن یک حاکمیت مردمی و ترقی خواه، در تقابل با حاکمیت مورد نظر نخبگان سرمایه داری و ناسیونالیسم می اندیشید؟

حاکمیت چه کسی؟ مسئله این است. ما بنا بر تاریخ، به شناخت آن چه که به عنوان حاکمیت ملی نامیده شده عادت کرده ایم؛ حاکمیتی که توسط بورژوازی کشورهای سرمایه داری و طبقه های رهبری کننده برای توجیه استثمارِ نه تنها کارگرانِ خودشان، بلکه هم چنین به منظور تقویت موقعیت شان در رقابت با دیگر ناسیونالیسم های امپریالیستی به کار می رود. این را ناسیونالیسم بورژوایی می نامند. کشورهای تریاد امپریالیستی هرگز تا کنون ناسیونالیسمی جز آن را نشناخته اند. در عوض، در پیرامون ها ناسیونالیسم های دیگری را شناخته ایم که به استوار کردن حاکمیت ضد امپریالیستی پرداخته اند و علیه منطق جهانی سازی امپریالیستی عمل می کنند.

اختلاط این دو مفهوم «ناسیونالیسم» در اروپا بسیار زیاد است. چرا؟ در این مورد دلیل های روشنی وجود دارد. ناسیونالیسم های امپریالیستی سرچشمه دو جنگ جهانی و سرچشمه ویرانی های بی سابقه بودند. از این رو قابل درک است که چرا این ناسیونالیسم ها تهوع آورند. پس از جنگ، ساختمان اروپا این باور را پرورانید که این نوع رقابت ها باید پشت سر گذاشته شود و به جای آن قدرت فراملی اروپایی دموکراتیک و ترقی خواه جانشین گردد. مردم به این باور رسیدند و از آن پشتیبانی کردند. این امر به روشنی علت پسندیدگی طرح اروپا از جانب مردم را توضیح می دهد که چگونه به رغم همه ویرانی های به بار آمده نسبت به آن استوار مانده اند. چنان که برای مثال انتخاب کنندگان یونانی ضمن ابراز عقیده خود علیه سیاست ریاضت نولیبرالی توهّم خود نسبت به اروپای ممکنِ از نوعِ دیگر را حفظ کردند.

اینک از حاکمیتی دیگر صحبت می کنیم؛ حاکمیت مردمی که در تقابل با حاکمیت ناسیونالیستی بورژوایی طبقه های رهبری کننده است. حاکمیتی که به عنوان حامل آزادی، جهانی سازی امپریالیستی معاصر را واپس می راند. از این رو، ناسیونالیسم ضد امپریالیستی هیچ ربطی با یک گفتمان عوام فریبانه ناسیونالیسم محلی ندارد که این چشم انداز را برای کشورها در رابطه با جهانی سازی کنونی می پذیرد، که همسایگان ناتوان تر را به عنوان دشمنان خود می نگرد.

پروژه حاکمیت مردمی چگونه ساخته می شود؟

ما این بحث را در موردهای متفاوت پی می گیریم. بحثی دشوار و پیچیده که گوناگونی وضعیت های مشخص را در نظر می گیرد. با وجود این، من به نتیجه های مطلوب به ویژه در بحث های سازمان یافته در چین، در روسیه و در آمریکای لاتین (ونزوئلا ، بولیوی ، اکوادور و برزیل) باور دارم. دیگر بحث ها، به ویژه بحث های سازمان یافته در ضعیف ترین کشورها، هنوز بسیار دشوارند.

تصور کردن حاکمیت مردمی ساده نیست، زیرا این حاکمیت از درون تضادها عبور می کند. هدف حاکمیت مردمی انتقال دادن حداکثر قدرت های واقعی به طبقه های مردمی است. این طبقه ها می توانند حاکمیت را در سطح های محلی در اختیار خود گیرند که ممکن است با الزامات استراتژی دولتی درگیر شوند. چرا از دولت صحبت به میان می آید؟ برای این که آن ها چه بخواهند یا نه تا مدتی به همزیستی مناسب با دولت ها ادامه خواهند داد؛ و دولت مکان مهم تصمیم گیری و اجرا باقی می ماند. ژرفای بحث این جاست. در یکی از قطب های بحث ما هواداران آزادی مطلق قرار دارند. آن ها می گویند دولت دشمنی است که به هر ترتیب باید با آن مقابله کرد و از این رو باید در خارج از سپهر نفوذش عمل کرد. در قطب دیگر آزمون های ناسیونالیسم های مردمی به ویژه آزمون هایِ نخستین موجِ بیداریِ کشورهایِ عرب یا ناسیونالیسم های ضد امپریالیستی ناصر ، لومومبا ، مودیبو و غیره قرار دارند. این رهبران سرپرستی واقعی مردم خود و این اندیشه را در سر داشتند که دگرگونی نمی تواند تنها از بالا نازل شود. این دو جریان باید با یکدیگر گفتگو کرده و همدیگر را به منظور پی افکندن استراتژی های مردمی که به پیشرفت های واقعی امکان می دهند، بفهمند.

چه چیز می توان از آن هایی که توانسته اند دورتر بروند، آموخت؟ در چین و آمریکای لاتین چه چیزهایی برای آموختن وجود دارد؟ آموزه های این آزمون ها که می توانند سودمند باشند، کدامند؟ نیروهای اجتماعی که برای این استراتژی ها مساعدند یا می توانند مساعد باشند کدام اند؟ با چه وسیله های سیاسی می توانیم امیدوار برای بسیجیدن توانایی های خود باشیم؟ این پرسش های اساسی همواره برای جنبش های اجتماعی، جنبش های چپ رادیکال، مبارزان ضد امپریالیست و ضد سرمایه داری در دستور روز قرار دارد و باید به آن ها به منظور ساختن حاکمیت مردمی، ترقی خواه و انترناسیونالیست پاسخ صریح و روشن داد.

تاریخ مصاحبه (11اکتبر 2016 )

یادداشت

1 – «سی افتخار» نمایشگر دوره رشد شتابمند اقتصادی و بهبود شرایط زندگی است که اکثریت عظیم کشورهای پیشرفته و هم چنین اکثریت اعضای «سازمان همکاری و توسعه اقتصادی» (OCDE) بین 1946 و 1975 از آن برخوردار شدند .  (مترجم)

telegram_majaleh
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: