گوناگون, سرتیتر

سه شعر از علي أحمد سعيد إسبار – آدنیس

adonis2

اشعارعلي أحمد سعيد إسبار ‎‎ʿAlī Aḥmad Saʿīd Aṣbar (Adunis) شاعر سوری

ترجمه از عربی به انگلیسی: KHALED MATTAWA

ترجمه از انگلیسی به فارسی: ژاله سهند

زخم

1.

برگهایی که بر زیر باد می خوابند

مرکوب زخم هایند،

و عمر هایی که بر روی هم واژگون می شوند

شکوه زخم اند،

و درختانی که بر می افرازند از مژگان ما

دریاچه زخم اند.

زخم بر روی پل ها روئیت می یابد

آنجایی که قبر ها عریض می شوند

و صبوری به انتها نمی رسد

در میان سواحل عشق و مرگ ما.

زخم نشانه ای ست،

زخم همچنین محل تقاطعی ست.

زخم است که بر پل یافت می شود

که در آن قبر بلند

و صبر و شکیبایی ادامه می یابد بدون هیچ پایانی

بین سواحل عشق و مرگ ما.

زخم یک نشانه است،

و زخم همچنین محل تقاطعی ست.

2.

به کلامی که با صدای زنگ خفه شده است

صدای زخم را پیشکش میکنم.

به سنگی که از دور می آید

به جهان پلاسیده ای که به خاک زوال می یابد.

به زمان که می گذرد بر سورتمه غران

می روشنایم حریق زخم را.

و زمانی که تاریخ در درون البسه ام می سوزد

و ناخنهای افسردگی می بالند در درون کتابهایم

بر روز می خروشم

» تو کیستی، چه کسی ترا می پراند

در سرزمین بکر من؟

در درون کتابم و بر سرزمین بکرم

خیره بر دو چشم ساخته شده از خس و خاشاک

می شنوم کسی می گوید

» من زخمی ام که زاده شده

و می بالم آنچنان که تاریخ تو می بالد

3.

ترا ابر نامیدم،

زخم کبوتر فراق.

ترا کتاب و پرقلم نامیدم

و اینجا آغاز به صحبت نمودم

در میان من و زبان باستانی

در جزایر تامز

در مجمع الجزایر سقوط باستان.

و اینجا من این واژه ها را می آموزانم

به باد و نخل ها،

آه زخم کبوتر فراق.

4.

اگر در این سرزمین بندرگاهی

رویا و آینه ها یی داشتم، اگر یک کشتی،

اگر بقایای شهری را داشتم

اگر شهری در سرزمین کودکان و گریستن داشتم،

همه این چیزها را برای خاطر زخم می نگاشتم

سرود های مهیار دمشق را

سرودی به مثابه نیزه ای

که رخنه میکند بر درختان ، سنگ و آسمان

نرم به مثل آب

لجام گسیخته، شگفت انگیز به مثل فتح.

5.

ببار باران بر صحرای ما

آه، دنیای با رویا و اشتیاق آراسته

ببار، و ما را بلرزان، ما، نخل های زخم را،

بدران شاخه ها را از درختان که سکوت زخم را عاشق اند،

که داراز کشیده بیدار بر مژگانهای نوک تیز و دستان صافش خیره می شوند.

دنیای با رویا و اشتیاق آراسته

دنیایی که بر پیشانی من واژگون میشود

به مثل شلاق یک زخم

نزدیک نشوزخم نزدیک تر ست

اغوا مکن مراجهان زیبا تر ست

آن سحر و جادویی که چشمان تو می پراند

بر آخرین فلمرو پادشاهان

زخم از آن عبور کرده است،

از آن گذشته است و بجای نگذاشته است بادبانی

تا اغوا کند رستگاری را، بجای نگذاشته است

در پشت سر جزیره ای را.

 

 

THE WOUND

1.

The leaves asleep under the wind

are the wounds’ ship,

and the ages collapsed on top of each other

are the wound’s glory,

and the trees rising out of our eyelashes

are the wound’s lake.

The wound is to be found on bridges

where the grave lengthens

and patience goes on to no end

between the shores of our love and death.

The wound is a sign,

and the wound is a crossing too.

2.

To the language choked by tolling bells

I offer the voice of the wound.

To the stone coming from afar

to the dried-up world crumbling to dust

to the time ferried on creaky sleighs

I light up the fire of the wound.

And when history burns inside my clothes

and when blue nails grow inside my books,

I cry out to the day,

‘‘Who are you, who tosses you

into my virgin land?’’

And inside my book and on my virgin land

I stare into a pair of eyes made of dust.

I hear someone saying,

‘‘I am the wound that is born

and grows as your history grows.’’

3.

I named you cloud,

wound of the parting dove.

I named you book and quill

and here I begin the dialogue

between me and the ancient tongue

in the islands of tomes

in the archipelago of the ancient fall.

And here I teach these words

to the wind and the palms,

O wound of the parting dove.

4.

If I had a harbor in the land

of dream and mirrors, if I had a ship,

if I had the remains

of a city, if I had a city

in the land of children and weeping,

I would have written all this down for the wound’s sake,

Songs of Mihyar of Damascus

a song like a spear

that penetrates trees, stone, and sky,

soft like water

unbridled, startling like conquest.

5.

Rain down on our desert

O world adorned with dream and longing.

Pour down, and shake us, we, the palms of the wound,

tear out branches from trees that love the silence of the wound,

that lie awake staring at its pointed eyelashes and soft hands.

World adorned with dream and longing

world that falls on my brow

like the lash of a wound,

don’t come close—the wound is closer—

don’t tempt me—the wound is more beautiful.

That magic that your eyes had flung

on the last kingdoms—

the wound has passed over it,

passed and did not leave a single sail

to tempt toward salvation, did not leave

a single island behind.

 

اسرار

مرگ ما را در آغوشش می گیرد

بی پروا و فروتن،

ما را می برد، رازی را با اسرار خود

و کثرت ما را به یک واحد مبدل میکند.

SECRETS

Death holds us in its embrace,

reckless and modest,

carries us, a secret with his secrets

and turns our multitudes into one.

 

تقدیس کودکی

حتی باد میخواهد

ارابه ای شود

کشیده شود با پروانگان

دیوانه گی را بیاد می آورم

تکیه داده برای اولین بار

بر روی بالش عقل.

با پیکرم گپ میزدم سپس

و پیکرم ایده ای شد

نوشتمش با رنگ سرخ.

سرخ زیبا ترین تاج و تخت خورشید است

و همه رنگهای دیگر

عبادت میکنند بر روی فرش های سرخ.

شب شمع دیگری ست.

در هر شاخه ای، بازویی

پیامی در فضا حمل شد

طنینی گشت آن با پیکر باد.

بر پوشاندن خود در مه ، خورشید اصرار می ورزد

هنگامی که ملاقات می کند مرا:

آیا من سرزنش شده ام با نور؟

آه، روزها ی پسین من

عادت داشتند آنها که در خواب پرسه زنند

و من عادت داشتم که تکیه بر انان دهم.

عشق و رویا دو پرانتزند.

در میان آنها پیکرم را جای میدهم

و دنیا را کشف میکنم.

خیلی وقتها

هوا را دیدم که با دو پای علفین پرواز می کردند.

آرزوهای من گل اند

روزهایم را رنگ میزنند.

من خیلی زود زخمی شدم

و به زودی آموختم

که زخم ها مرا آفریده اند.

من هنوزم کودکی را دنبال میکنم

که در درون من قدم می زند.

هم اکنون می ایستد او بر پلکانی که ساخته شدند از نور

جستجو میکند گوشه ای را تا بیاساید

و بخواند چهره شب را دوباره.

اگر ماه خانه ای می بود،

پاهایم سرباز میزدند از لمس پلکان آستانش.

با خس و خاشاک برباد رفته اند آنان

می کشانند مرا به هوای فصول.

راه می پیمایم،

یک دست در هوا،

دست دگر در نوازش طره گیسوان

تصور میکنم آنرا.

یک ستاره همچنین

سنگ ریزه ای ست بر پهنه فضا.

تنها او

که به افق پیوست

می تواند مسیرهای نویی بیافریند.

یک ماه، یک مرد پیر،

نشیمنگاه او شب است

و نور عصای اوست.

چه چیزی می توانم گفت به پیکری که نادیده گرفتمش

در خرابه های خانه ای که

درآن زاده شدم؟

هیچکس بجز ان ستارگانی که بر فرازش سوسو میزنند

و رد پاهایی بجای میگذارند

بر روی مسیر عصر

نمی تواند کودکی مرا نقل کند.

کودکی من هنوز

در پنجگان نوری زاده می شوند

که نامش را نمیدانم

و مرا می نامد.

از رودخانه او آینه ای ساخت

و از او غمهایش را پرسید.

او از اندوهش باران آفرید

و ابرها را تقلید کرد.

کودکی تو دهکده ای ست.

به کرانه هایش هرگز دست نمی یابی تو

هر چقدر هم بدور دست ها روی.

روزهایش دریاچه هایند،

خاطراتش پیکران شناور.

تو که آمده ای

از کوههای پسین،

چگونه است که بر آنها دوباره صعود میکنی،

و از برای چه؟

زمان دری ست

که نمی توانم بگشایمش.

سحر و جادوی من زوال یافته اند،

سرودم بخواب.

در دهکده ای زاده شده ام،

کوچک و اسرار امیز به مثل رحم.

هرگز ترکش نکردم.

من اقیانوس را عاشقم، نه سواحل را.

 

Celebrating Childhood

Even the wind wants

to become a cart

pulled by butterflies.

I remember madness

leaning for the first time

on the mind’s pillow.

I was talking to my body then

and my body was an idea

I wrote in red.

Red is the sun’s most beautiful throne

and all the other colors

worship on red rugs.

Night is another candle.

In every branch, an arm,

a message carried in space

echoed by the body of the wind.

The sun insists on dressing itself in fog

when it meets me:

Am I being scolded by the light?

Oh, my past days –

they used to walk in their sleep

and I used to lean on them.

Love and dreams are two parentheses.

Between them I place my body

and discover the world.

Many times

I saw the air fly with two grass feet

and the road dance with feet made of air.

My wishes are flowers

staining my days.

I was wounded early,

and early I learned

that wounds made me.

I still follow the child

who still walks inside me.

Now he stands at a staircase made of light

searching for a corner to rest in

and to read the face of night again.

If the moon were a house,

my feet would refuse to touch its doorstep.

They are taken by dust

carrying me to the air of seasons.

I walk,

one hand in the air,

the other caressing tresses

that I imagine.

A star is also

a pebble in the field of space.

He alone

who is joined to the horizon

can build new roads.

A moon, an old man,

his seat is night

and light is his walking stick.

What shall I say to the body I abandoned

in the rubble of the house

in which I was born?

No one can narrate my childhood

except those stars that flicker above it

and that leave footprints

on the evening’s path.

My childhood is still

being born in the palms of a light

whose name I do not know

and who names me.

Out of that river he made a mirror

and asked it about his sorrow.

He made rain out of his grief

and imitated the clouds.

Your childhood is a village.

You will never cross its boundaries

no matter how far you go.

His days are lakes,

his memories floating bodies.

You who are descending

from the mountains of the past,

how can you climb them again,

and why?

Time is a door

I cannot open.

My magic is worn,

my chants asleep.

I was born in a village,

small and secretive like a womb.

I never left it.

I love the ocean not the shores.

http://worldrepublicofletters.com/sites/default/files/excerpts/adonis_excerpt.pdf

http://www.griffinpoetryprize.com/see-and-hear-poetry/a-g/adonis/#excerpt