اخبار ایران و جهان

احسان پورخیری -یوروسنتریسم، سکولاریسم و چند چیز ناشناخته‌ی دیگر – نقدی بر پروژه‌ی فکری-سیاسی پروبلماتیکا

naghd_89jk

یوروسنتریسم، سکولاریسم و چند چیز ناشناخته‌ی دیگر

نقدی بر پروژه‌ی فکری-سیاسی پروبلماتیکا

نویسنده: احسان پورخیری

نشریه دانشجویی آذر، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، شماره 11

پیش از مقدمه

به نظر شما برای ارزیابی یک جریان فکری و سیاسی باید از کجا آغازید؟ باید مبادی فکری آن را نقد کنیم و یا این‌که از نتایج بالقوه و بالفعلی که از دل آن جریان بیرون آمده عیارش را بسنجیم؟ یا مثلاً موفقیت یا عدم موفقیتش را در جذب گستره‌ی خاصی از مخاطبان ملاک قرار دهیم؟ و چیزهایی از این قبیل. نظر شما هر چه باشد، نمی‌توان از یک مسئله به‌سادگی درگذشت: جریان‌های فکری و سیاسی مطالبه‌ی خاصی دارند؛ این مطالبه در پایگاه و جایگاهی اجتماعی و طبقاتی ریشه دارد؛ پس هر جریان فکری لاجرم پایگاه و جایگاهی اجتماعی و طبقاتی را نمایندگی می‌کند. گفتن ندارد که این نمایندگی لزوماً نمایندگی مستقیم و بی‌واسطه نیست؛ در واقع، غالباً چنین نیست. نتیجه‌ی سخنم کاملاً روشن است: برای ارزیابی یک جریان فکری و سیاسی باید بکوشیم نشان دهیم که این جریان از طریق چه مکانیسم‌ها و چه میانجی‌هایی فلان جایگاه طبقاتی را اشغال کرده و فلان موضع طبقاتی را اتخاذ می‌کند. چه‌بسا که بی‌درنگ به فروکاست‌گرایی متهمم کنید. من در ادامه، و هنگام بررسی جریانی که بناست در این‌جا آن را به نقد بکشم، از این فروکاست‌گرایی می‌گریزم. اما برای رفع کنجکاوی‌تان گفتن همین نکته کفایت می‌کند که اساساً نحوه‌ی پرداختن شما به میانجی‌هاست که معلوم می‌دارد در دام فروکاست‌گرایی افتاده‌اید یا نه. هرچند، (در چنین سیاق‌هایی) فروکاست‌گرایی را بیشتر ناظر بر تقلیل دادن بررسی موضوعی با جوانب متعدد به جنبه‌ی اقتصادی دانسته‌اند، اما نمی‌توان کتمان کرد که، دست بر قضا، این عده از آن سوی بامِ فروکاست‌گرایی می‌افتند: یعنی با زدودن هر چه بیشتر جوانب اقتصادی-طبقاتی یک مسئله در هنگام بررسی آن، به تکثرگرایی‌ای در تبیین تن می‌دهند که الحق آن روی سکه‌ی فروکاست‌گرایی نیست؛ از آن هم نادرست‌تر و شرم‌آورتر است. چرا؟ بگذریم. لنین در بیماری کودکی «چپ‌گرایی در کمونیسم» هیچ نمی‌گوید مگر این‌که: ریشه‌ی انحرافات سیاسی یا مواضع سیاسی را باید در خود نحوه‌ی عملکرد آن انحراف یا موضع جُست، نه در فلان انحراف نظری یا عدم درک درست بهمان مسئله در اندیشه‌ی مارکس یا هگل. من نیز می‌کوشم تا با اتخاذ این روشِ تحلیل (و البته توضیح اجمالی آن) دست به ارائه‌ی چنین نقدی از یکی از جریان‌های موجود در دانشگاه و بیرون از آن بزنم. پس در ابتدا آن روش را، به اختصار، توضیح خواهم داد. سپس روشن خواهم ساخت که مُنحط بودن این جریان، دست‌کم از سه جهت، مسلم است؛ هر چند در این‌جا تنها به یکی از آن جهات، به‌تفصیل، می‌پردازم و به آن دو جهت دیگر اشاره‌ای بیش نمی‌کنم. در پایان، خواهید دید (و البته تعجب خواهید کرد) که چگونه ممکن است یک جریان با داعیه‌هایی همچون اندیشه‌ی انتقادی و رهایی‌بخش بیاغازد، اما به چیزی کمتر از همراهی با جنبش‌های سرنگونی‌طلب منطقه و جریان‌های وابسته به امپریالیسم رضایت ندهد!

مقدمه‌ی نخست؛ ارزیابی وارونه یا وارونگی ارزیابی؟

معمول است که در خلال برخی مباحثات، سخن به بحث از مبادی و پایههای فکری طرفین موقوف شود. تا زمانی که بر سر مبادی و اولیات به توافق نرسیدهایم، نمیتوانیم از یک چیز مشخص سخن بگوییم. گمان من این است که لااقل در بحثهای سیاسی قضیه از این قرار نیست و نمیتواند باشد و راه دیگری را باید در پیش گرفت. به نظرم آن ایدهی قبلی نوعی مغالطه است، یا هر اسم دیگری که دوست دارید روی آن بگذارید. به هر حال، با توضیحی که خواهد آمد میکوشم نشان دهم باید به شیوهای دیگر عمل کنیم. دست بر قضا، در مباحث سیاسی، این نتایج بحثها هستند که یاریگر روشن شدن قضیه میشوند. صدق در این حوزه دیگر در گروِ گزارههای معرفتی و در خود نیست. توضیح این امر آن است که نمیتوانید بدون تن دادن به مسیری که این نظریه میآغازد و به نتایجی که بدان میرسد بیتوجه باشید. بر شماست که تماماً به لوازم سیاسی نظریهی خود پایبند بمانید. صدق را دقیقاً باید از دل نتیجهی بحث بیرون کشید. اینکه آیا دولت تماماً نمایندهی طبقهی بورژوازی است یا «ناخالصی» هم دارد، هرگز نمیتواند بحثی بسته باشد. حقیقت این مسئله را تنها از دل نتایج سیاسیای که از آن بیرون میآید، میتوان تشخیص داد. لطفاً این نگاه را با پراگماتیسم یا نسبینگری اشتباه نگیرید. اینکه چرا این ایده پراگماتیسم نیست به گمانم روشنتر از آن است که توضیحی بدهم.(1) نسبینگری نیز نیست، چرا که حقیقت دولت (از منظری نسبینگرانه) میتواند هر چیزی باشد. در واقع، بسته به اینکه از کدام منظر به قضیه بنگریم، حقیقت امر متفاوت میشود اگر اساساً دیگر مجاز باشیم واژهی «حقیقت» را به کار گیریم. در موضع مختار من، حقیقت دولت تغییری نمیکند، این نسبت ما با آن حقیقت است که هر آینه روشنتر (و چهبسا، بهوارون، مبهمتر) میشود. به بیان ساده، نسبت صاحبان ابزار تولید با دولت‌مردان و نسبت روابط تولید با روابط سیاسی، فارغ از این‌که ما آن‌ها را چگونه می‌بینیم، نشان‌دهنده‌ی مناسبات اقتصادی و سیاسی جامعه است.(2) میتوان انتقادی بر این سخن وارد ساخت: اگر نسبت ما با حقیقت دولت تابع فلان شرایط است، پس چرا خود حقیقت دولت را واجد چنان سویهای ندانیم؟ به گمان من، میتوان با کمی خردهگیریِ هگلی کذب این نقد را نشان داد. اما برای آنکه خودم را خلاص کنم، سربسته بگویم که چون پای سخن از نسبت ما با آن حقیقت باز شود (و از طنین کانتی این حرف نیز آگاهیم)، دیگر باید بپذیریم که خود معنای حقیقت نیز دگرگون میشود. هر چند بودهاند کسانی که امتداد مثلاً منطق کانتی را نسبینگری دانستهاند، اما به گمان من راههای گریز معرفتیای وجود دارد. بیایید بر اساس آن نتیجهای که گفتم پیش برویم. اگر آن را معقول و موجه یافتید، میتوان سپستر مبادی و مبانی نظریاش را دقیقتر و بهتفصیل پی ریخت. سادهتر بگویم: بیایید به جای اینکه از رهگذر اشتباهات نظری طرف مقابل به کذب و انحطاط مواضع سیاسیاش پی ببریم، یک بار هم که شده مسیر را از انتها به ابتدا بپیماییم. باز هم سادهتر و این بار مشخصتر: به جای اینکه نشان دهم فلان اشتباه نظری اصحاب پروبلماتیکا به این مواضع ختم میشود، از دل مواضع سیاسی‌شان به هستههای نادرست فکریشان نقب میزنم.

با یک مثال باز هم مقصودم را روشنتر میکنم: فرض کنید دو نفر که هر دو گرایشهای فکری-سیاسی چپگرایانه دارند مواضعی مغایر با هم دربارهی مثلاً نقش سکولاریسم (و با این سکولاریسم کار داریم) در وضعیت امروز ما اتخاذ می‌کنند؛ در نظر داشته باشید که مسئلهی سکولاریسم به حدی اهمیت دارد که حتی برخی از عبارت «محور سکولار» (در مقابل محور مقاومت) سخن گفتهاند، و پر بیراه هم نگفتهاند. من فکر میکنم اگر این دو طرف دربارهی تعیینکنندگی اقتصاد، یا نظریهی دولت، یا بحران در سرمایهداری یا … با هم بحث کنند تا حدود زیادی با هم اشتراک نظر داشته باشند. آنچه دیگری را میشوراند همین موضعگیری اخیر سیاسی است. چه میشود که آن اتفاق نظرِ نظری به چنین اختلاف سیاسیای راه میبرد؟ اگر مسیر را، آنچنان که من ترسیم نمودم، بپیماییم آنگاه در میانههای راه یکییکی لغزشهای زبانی طرف مقابل را شاهد خواهیم بود. طرف بحث ما هر آنچه را که در ابتدا جسارت عنوان کردنش را نداشته، این بار از خلال مواضع سیاسی و اما و اگرهایش بیانشان میکند. راستش گمان میکنم درست باشد اگر بگوییم که ایستادن شما در فلان جایگاه سیاسی بهترین محک نظریههایتان است. همین.

مقدمه‌ی دوم؛ پروبلماتیکا در کجا ایستاده است؟

«هدف [این متن] برداشتن لفاف این میش‌هایی است که خودشان را گرگ می‌پندارند و گرگ پنداشته می‌شوند. نشان دادن این که بع‌بع کردن اینان صرفاً تقلید پنداشت‌های طبقه‌ی متوسط آلمانی به صورتی فلسفی است؛ که لاف‌زنی این مفسران فلسفی آیینه‌ی تمام‌نمای نابه‌سامانی اوضاع واقعی در آلمان است. هدف این است که پیکار فلسفی با سایه‌های واقعیت را، که موافق طبع ملت گیج و رؤیاپرداز آلمان است، مضحکه و بی‌اعتبار سازد.»

کارل مارکس، ایدئولوژی آلمانی(3)

اینک بیش از دو سال است که شاهد فعالیت جریان پروبلماتیکا در قالب یک پایگاه اینترنتی هستیم. گردانندگان اصلی این سایت عموماً از فعالین دانشجویی سابق و کنونی دانشگاه‌های تهران هستند و میکوشند تا با فعالیت نظری و سیاسی، به تعبیر خودشان، «راهی به آینده بگشایند». این پایگاه اینترنتی البته به جز گردانندگان اصلی‌اش، میزبان بخشی از نویسندگان و مترجمان آزاد نیز هست. این امر حاکی از آن است که این پایگاه به هر طریقی که بوده، توانسته است خود را به بخشی از مخاطبانِ هدف اولیه‌اش بشناساند و در این زمینه تا حدودی موفق عمل کرده است. البته هرگز نباید فعالیت پروبلماتیکا‌ را محدود به همان پایگاه اینترنتی بدانیم. حسام سلامت (که یکی از گردانندگان اصلی پروبلماتیکا است) مدیر مسئول نشریه‌ی «سره»، نشریه‌ای نزدیک به انجمن علمی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران، است. ایشان علاوه بر نفوذ در انجمن علمی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران، روابط بسیار خوب و نزدیکی با انجمن اسلامی دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران نیز دارند. گواه این مطلب جلسه‌ها و سمینارهای مشترکی است که با هم برگزار کرده‌اند. برای این‌که بتوانیم به درک درستی از جایگاه این جریان در مثلاً دانشگاه دست یابیم، بهتر است ببینیم خودشان چه تصوری از این امر دارند: «یک حُکم ابطال‌ناپذیر قدیمی هست که می‌گوید منتهای چپ و منتهای راست در نهایت به هم می‌رسند.»(4) قضیه مربوط می‌شود به برنامه‌ای به منظور تأسیس «اتحادیه انجمن‌های علمی دانشجویی علوم اجتماعی کشور». انجمن علمی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران با همکاری انجمن‌های علمی جامعه‌شناسی سایر دانشگاه‌ها می‌خواستند اتحادیه‌ای برای همکاری‌های بیشتر تأسیس کنند. به همین مناسبت نشستی در دانشگاه تهران برگزار می‌شود. ظاهراً، تنی چند از دانشجویان منتسب به جریان‌های رادیکال (یا به تعبیر بالا: منتهای چپ(!)) در اعتراض به این‌که این نشست و این اتحادیه در راستای منافع فرادستان است سعی در برهم‌زدن جلسه دارند. از دیگر سو، به نظر می‌رسد که این نشست و این اتحادیه به همان میزان نیز مورد اعتراض بخشی از دانشجویان نزدیک به بسیج دانشجویی دانشکده‌ی علوم اجتماعی (به تعبیر بالا: منتهای راست) واقع می‌شود. در واقع، مدیر مسئول نشریه‌ی «سره» عمیقاً معتقد است که در موضع درست و میانه ایستاده است و پیوند نامبارک منتهای چپ و منتهای راست را به تماشا نشسته است. من از مطالبی که در شماره‌ی 20 نشریه‌ی مذکور آمده درمی‌گذرم، اما اگر خواننده حوصله کرد و به آن نگاهی انداخت، خود متوجه می‌شود که برگزارکنندگان و حامیان آن نشست نیز دست‌کمی از این به قول خودشان منتهای راست و منتهای چپ ندارند (و الحق که در فحّاشی چند گام از آنان جلوترند). باری، این همه روده‌درازی برای آن بود که نشان دهم جریان موسوم به پروبلماتیکا علی‌الظاهر صرفاً یک پایگاه اینترنتی است، حال آن‌که با اندکی دقت متوجه می‌شویم که، در عین حال، حضوری بسیار جدی در دانشگاه نیز دارد.

از این مسئله که در گذریم، به گمانم باید جایگاه فکری-سیاسی پروبلماتیکا را بهتر بشناسیم. برای این کار می‌کوشم مانیفست ایشان را که در اینترنت منتشر شده، به‌طور اجمالی، بررسم. مانیفست پروبلماتیکا می‌کوشد تا با ارائه‌ی تقسیم‌بندی‌ای از جریان‌های فکری موجود در فضای فکری ایران راه خود را به این فضای نمادین بگشاید. به همین منظور، سه جریان را بازمی‌شناسد: بومی‌اندیشان، ترجمه‌باوران و امتناع‌گرایان. فارغ از این‌که مصادیق این تقسیم‌بندی‌های کلی کدام جریان‌ها و تعینات فکری-سیاسی هستند، پرسشی اساسی پیش‌روی دوستان ماست: مبنای این تقسیم‌بندی چیست؟ تقریباً هیچ توضیحی در این باره ارائه نشده است؛ نه در مانیفست و نه بعدها در یادداشت‌ها و مقالات منتشرشده. مشخص نیست این تقسیم‌بندی، به تعبیر منطقیون، بر اساس حصر استقرایی بوده است یا حصر منطقی؟ یا بر اساس قاعده‌ای دیگر؟ پروبلماتیکا داعیه‌ی این را دارد که در سنت سوسیالیستی (یا به تعبیر خودشان: سوسیالیسم دمکراتیک) می‌اندیشد و نفس می‌کشد. اما نکته‌ی جالب این است که این داعیه صرفاً در سطح گفتاری باقی مانده و شاهد رویکردی طبقاتی حتی در مانیفست این گروه نیستیم. البته تقسیم‌بندی مذکور نه تنها طبقاتی نیست، بلکه از منظر سایر روش‌شناسی‌ها نیز قابل دفاع نیست و چون‌وچرا در آن بسیار است. اما مسئله این است که نمی‌توان داعیه‌ی سوسیالیستی بودن داشت و نسبت به انگاره‌های طبقاتی در تحلیل جریاناتْ بی‌طرف (و حتی خصمانه) عمل کرد. این مسئله هیچ پیامدی ندارد مگر این‌که ما را نسبت به سایر دعاوی گفتاری این گروه بدبین کند. من اما در ادامه می‌کوشم تا با تحلیل برخی مباحث نظری مطرح‌شده در این پایگاه، سرشت طبقاتی رویکرد نظری-سیاسی پروبلماتیکا را مشخص کنم. به بیان دیگر، همان کاری را که لازم است پروبلماتیکا با سایر جریان‌ها انجام دهد، من با خود آن‌ها انجام می‌دهم.

پروبلماتیکا چه می‌گوید؟

اینک اگر بخواهیم عمده‌ی مباحث مطرح‌شده توسط پروبلماتیکا را در این دو سال گذشته بررسیم، باید در کنار حوزه‌هایی همچون فلسفه، ادبیات، سینما و غیره، به حوزه‌هایی نیز اشاره کنیم که می‌خواهیم راجع به آن‌ها صحبت کنیم. به گمان من، می‌توانیم بر اساس پایه‌ای نظری (که در ادامه آن را به‌تفصیل می‌سنجم) بحث‌هایی ناظر به مسائل سیاست داخلی ایران و مسائل سیاست خارجی در این پایگاه بیابیم. پس ابتدا نگاهی اجمالی به مواضع سیاسی پروبلماتیکا می‌اندازیم و سپس به نقد مبانی نظری آن خواهیم پرداخت.

پروبلماتیکا هیچ تصور درستی از نظام سیاسی-اقتصادی در ایران ندارد و هنوز که هنوز است ایران را یک «سرمایه‌داری غیرمتعارف» می‌داند (نگاه کنید به: در باب کوری یک قیاس سیاسی و چپ در مواجهه با احتمال توافق هسته‌ای ایران و غرب). در همین بستر، و به‌تبع، از ارائه‌ی تحلیلی از مناسبات دینی و پیوند آن‌ها با مناسبات اقتصادی و سیاسی ناتوان است. از همین روست که به جای هدف قرار دادن جنبه‌های انگلی سرمایه در ایران، می‌کوشد تا با تمرکز بر روی وجوه دینی حاکمیت و با پیش کشیدن «سکولاریسم» مطالبه‌ی خود را مطرح سازد. در این سیاق، شاهد آن هستیم که در گوشه‌وکنار تاریخ پرسه می‌زنند تا احیاناً ببینند کجا و چه وقت و چه کسانی کوشیده‌اند تا قوانین دینی را از پهنه‌ی سیاسی قوانین کشور کنار زده و قوانینی سکولار به جای آن بنشانند (در این زمینه رجوع کنید به دموکرات‌ها در مجلس دوم: تفکیک قوه‌ی سیاسیه از قوه‌ی روحانیه). هنگام طی کردن این مسیر نیز هرگز به این پرسش نمی‌پردازند که آیا تلاش برای استقرار قوانین فارغ از دین به خودیِ خود ارزش است؟ در واقع، دوستان ما در پروبلماتیکا گمان می‌کنند که فقه و اسلام سیاسی با سازوکارهای جهان فعلی سازگار نبوده و تدریجاً یا دفعتاً کنار خواهند رفت، غافل از این‌که اینک شاهدیم که اساساً خود شیوه‌ی بودن نظم و نظام سرمایه‌داری خود را به شکلی از اسلام سیاسی وابسته می‌داند. اسلام سیاسی، دستکم از یک جهت و در یک قالب، بدل به یکی از تجلیات روابط تولید سرمایهدارانه میشود. تا زمانی که قادر نباشید پیوند اسلام سیاسی را با شیوه‌ی تولید سرمایه‌دارانه در وضعیت موجود نشان داده و آن را به نقد بکشید خواسته یا ناخواسته – نقدتان به مورد اول (آن هم صرفاً در سطحی ظاهری-پدیداری) به دفاع از مورد دوم بدل خواهد شد. یعنی صرفاً به نقد اسلام سیاسی پرداختهاید و با نادیده گرفتن شیوهی تولید سرمایهدارانه، به نوعی، از آن دفاع کردهاید. خیلی ساده: فریب چهره‌ی وسوسه‌انگیز سرمایه را خورده‌اید. دلیلش هم همانی است که ذکر کردم: نتوانستهاید نشان دهید که چگونه خودِ این ایدئولوژی در قالب یکی از ظهورات منطق سرمایه متجلی میشود. این از تصویری که پروبلماتیکا می‌کوشد تا از ساختار اقتصادی-سیاسی ایران به ما نشان دهد. پروبلماتیکا اما در سایر زمینه‌ها هم اوضاع خوبی ندارد: از دفاع از جنبش تماماً ارتجاعی سبز گرفته تا حمایت تاکنونی از رأی دادن به حسن روحانی در انتخابات سال 1392 تا ناراحتی از رد صلاحیت گسترده‌ی اصلاح‌طلبان در انتخابات سال 1394 (رجوع کنید به: از اعتدال سیاسی تا سیاست عدالت: چند نکته درباره‌ی انتخاباتِ پیشِ‌رو). مجموع این عوامل در کنار هم دست به دست هم می‌دهد تا با داده‌های هرچه‌بیشتری این جریان را از دایره‌ی جریان‌های حامی فرودستان بیرون بگذاریم.

وضع در مسائل مربوط به سیاست خارجی اما بسیار متفاوت و البته وخیمتر است. اگر پروبلماتیکا هنگام سخن گفتن درباره‌ی مسائل سیاسی در ایران جانب احتیاط را رعایت کرده و یکی به نعل و یکی به میخ می‌زند، در حوزه‌ی مسائل منطقه‌ای و جهانی اما یک‌سره به نعل می‌زند. مثلاً به قضیه‌ی سوریه بنگرید. دیگر اکنون باید مشخص شده باشد که تنها راه خلاصی سوریه از حمام خونی که در آن گرفتار شده است، چیزی نیست جز قدرت گرفتن دوباره‌ی بشار اسد، کوتاه شدن دست قدرت‌های خارجی، سرکوب و امحاء کامل داعش، جبهه‌النصره و باقی‌مانده‌های ارتش کذایی آزاد (و سایر تروریست‌ها) و نیز عقب‌نشینی کردها از سهم‌خواهی‌های نابه‌جا (و البته با حمایت آمریکا) در وضعیت کنونی. با نگاهی به پروبلماتیکا خواهید دید که ایشان در چندین و چند مقاله (ترجمه و تألیف) و مصاحبه خواهان سرنگونی و کنار رفتن کامل اسد و سهم‌دهی به کردها نه تنها در سوریه بلکه همچنین در ترکیه (و طبیعتاً ایران) هستند. همچنین در مصاحبه‌ای با جوزف ضاهر، بر این نکته صحّه می‌گذارند که قیام سوریه به‌واقع قیامی مردمی بوده است. جالب آن‌که ضاهر (که لابد از منظر پروبلماتیکا یکی از معدود مبارزان راستین برای رهایی مردم سوریه است) حتی خیزش فاشیستی مردم اوکراین را قیامی مردمی می‌داند. این مواضع هیچ دلالتی به جز همراه بودن با دسیسه‌ها و فجایع امپریالیستی در منطقه ندارد. به همه‌ی این‌ها داشتن تصوری نادرست و واپس‌گرایانه از مفهوم دمکراسی و تجربه‌های دمکراسی در غرب را نیز بیفزایید. نگاهی که بیش از همه در ترجمه‌ی یادداشت‌هایی از اتین بالیبار خود را نشان داده است. در ادامه، به این نگاه پروبلماتیکا به مسئلهی دمکراسی در غرب اندکی خواهیم پرداخت.

اما از همه‌ی این‌ها اگر بگذریم، می‌توان برای بررسی مبانی فکری‌ای که به چنان مواضعی راه می‌برد، سراغ چند مفهوم رفت و آن‌ها را بررسید. اگر بخواهم روی یکی‌دو مفهوم در قلمرو فکری پروبلماتیکا انگشت تأکید بگذارم باید اشاره‌ای داشته باشم به مفاهیمی از قبیل: اروپامحوری (یوروسنتریسم) و سکولاریسم. در ادامه‌ی مقاله می‌کوشم تا با تأکید کردن بر روی یکی از مقاله‌های منتشرشده در پروبلماتیکا با عنوان «کشتار پاریس و پرسش از خاورمیانه» نوشته‌ی میلاد پشتیوان(5) نشان دهم که چگونه این دو مفهوم (به‌ویژه، سکولاریسم) در سطح ایدئولوژیک به دفاع از ارزش‌های ناب اروپایی (!) و در سطح سیاسی به حمایت از سیاست‌های قدرت‌های سرمایه‌داری غربی منجر می‌شود. در واقع، هدف من این است تا با بررسی دقیق این مقاله که می‌توان آن را سرنمونی از کلیت فکری این جریان دانست نشان بدهم حرف‌هایی که در نگاه اول چه‌بسا درست و صادق و رهایی‌بخش به نظر بیایند، دستِ آخر ممکن است هیچ نتیجه‌ای نداشته باشند مگر ضدیت با سیاست پرولتری.

سکولاریسم می‌خواهید؟ بله، لطفاً!

نخستین نکته‌ای که درباره‌ی مقاله‌ی مذکور باید مورد توجه قرار بگیرد به چرایی اهمیت «کشتار پاریس» برای نویسنده‌ی آن برمی‌گردد. چرا پروبلماتیکا به کشتار کارگران اودسا به دست جنبش فاشیستی میدان و یا کشتار مردم سوریه به دست «انقلابیون» مورد حمایت پروبلماتیکا هیچ واکنشی از خود نشان نمی‌دهد؟ چرا ایستادگی بخشی از جنبش طبقه‌ی کارگر در مقابل فاشیست‌ها را کم‌اهمیت‌تر از کشته شدن مردم عادی و البته بی‌گناه فرانسوی به دست تروریست‌ها بدانیم؟ به گمان من، این امر نشان‌گر نکته‌ای بنیادین در اندیشه‌ورزی و سیاست‌ورزی این طیف است: تو گویی نویسنده این پیش‌فرض مکتوم را دارد که کشته شدن مردم «متمدن» در جهان «متمدن» مهم‌تر است از کشته شدن کارگرانی که در مقابل فاشیسم (نماینده‌ی کنونیِ سرمایه در اوکراین) ایستادگی کرده‌اند. این پیش‌فرض مکتوم و سرپوشیده هنگامی کاملاً آشکار می‌شود که می‌بینیم نویسنده راه‌حل از بین رفتن تروریسم را مبارزه با امپریالیسم نمی‌داند، بلکه آن را به متمدن شدن جوامع مسلمان موکول می‌کند. گفتنی است که مسئله اساساً به هم‌دردی با مردم اوکراین یا سوریه خلاصه نمی‌شود؛ چه احتمالاً نویسنده‌ی مقاله با این کشتارها نیز مخالف است و آن‌ها را محکوم می‌کند. قضیه این است که در عرصه‌ی سیاسی با انگشت تأکید نهادن بر روی وقایع مشخصی، در واقع تعلق و وابستگی فکری و سیاسی خودتان را به یک جریان سیاسی (در این‌جا، بورژوازی جنایت‌کار اتحادیه‌ی اروپا و ناتو) آفتابی می‌کنید.

نویسنده برای این‌که در تحلیل خودش از وقایع پاریس بی‌انصافی نکرده باشد و سهم قدرت‌های غربی در ظهور تروریسم اسلامی را بازشناسد، می‌نویسد: «نمی‌توان بر اشتباهات دول غربی چه در دهه‌ی هشتاد میلادی به‌واسطه‌ی پشتیبانی از گروهک‌های تندرو برای مقابله با نفوذ شوروی در منطقه و چه حمله‌ی آمریکا و متحدانش پس از حادثه‌ی یازده سپتامبر تأکید نکرد» (ص3). در اینجا سؤالی که می‌توان مطرح نمود این است که این به زعم نویسنده – «اشتباهات» دولت‌های غربی از منظر چه کسی اشتباه است؟ راستش را بخواهید نه من اقدامات دولت‌های غربی در گسترش تروریسم در خاورمیانه را اشتباهی از سوی آنان می‌بینم و نه احتمالاً خودشان می‌پذیرند که اشتباهی در کار بوده است. نویسنده نمی‌تواند اقتضائات تداوم حاکمیت این دولت‌ها را به درستی مشاهده کند! بعید است دولتمردان آمریکا اعتقاد داشته باشند که «پشتیبانی از گروهک‌های تندرو برای مقابله با نفوذ شوروی» اشتباهی از سوی آنان بوده باشد. قضیه از این قرار است که حفظ سرکردگی اقتصادی و ایدئولوژیک آمریکا و نیز تداوم حضور در منطقه‌ی استراتژیکی مانند خاورمیانه مستلزم گسترش سازوکارهای نظامی و ایدئولوژیک برای استقرار یافتن در این منطقه است. همچنین کم نبوده‌اند نظریه‌پردازان و تحلیل‌گرانی که کوشیده‌اند تا این منطق را توضیح دهند.(6) پس این‌که تصور کنیم این اقدامات صرفاً اشتباهاتی از سوی دولت‌های غربی بوده است، تصویری است که از اساس باطل مینماید. دولت‌های غربی نهایتاً تصدیق می‌کنند که در برخی اقدامات خاص یا نحوه‌ی عملی کردن برخی امور اشتباهاتی رخ داده است، اما یقیناً این اشتباهات را نه اشتباهاتی استراتژیک که صرفاً اشتباهاتی تاکتیکی می‌دانند. باید افزود که از منظر تحلیل طبقاتی نیز نمی‌توانیم این اقدامات را «اشتباه» بدانیم. به این دلیل ساده که ما در تحلیل طبقاتی می‌کوشیم با فراچنگ آوردن منطق سرمایه و نحوه‌ی عملکرد آن در یک وضعیت خاص، توضیح دهیم که از یک سو، چه استلزاماتی موجب و مسبب مداخله‌ی آمریکا و دیگر قدرت‌های غربی در خاورمیانه شده است و از سوی دیگر، این مداخله‌ها چه تبعات و نتایجی داشته است و به چه چینش و آرایش طبقاتی‌ای دامن زده است؟ بی‌تردید، این مداخله‌ها و اقدامات از منظر سیاست پرولتری محکوم است، اما «اشتباه» در نظر گرفتن آن‌ها دلالت بسیار ناگواری دارد. اگر بپذیریم که این اقدامات صرفاً اشتباهاتی از سوی دولت‌های غربی بوده است، پس نتیجه‌ی آن این است که این دولت‌ها می‌بایست از طریق دیگری مداخله‌ی خود را صورت می‌داده‌اند، یا این‌که می‌توان به طریقی غیر از جنگ منافع امپریالیسم را برآورده ساخت. به‌زعم من، از این نقطه تا پذیرش حاکمیت سرمایه و نیز پیگیری شکلی از سرمایه‌داری انسانی‌تر (!) راهی نیست؛ اگر نگوییم تا همین جا نیز عیناً همان است. چنین تحلیلی حاکی از آن است که نویسنده در بررسی مداخلات امپریالیستی کشورهای غربی در خاورمیانه همه چیز را در تحلیل خود جای داده است مگر ماجراجوییهای اجتنابناپذیر سرمایه را.

نویسنده‌ی «کشتار پاریس و پرسش از خاورمیانه» در صفحات 3 و 4 مقاله به تشریح بحث خود درباره‌ی مفهوم لائیسیته می‌پردازد و توضیح می‌دهد که «تاریخ لائیسیته … بیش از هر چیز، به کوتاه کردن دست نهاد دینی از حیطه‌ی قانون‌گذاری برمی‌گردد.» وی همچنین به ستایش از آموزش مستقل از دین می‌پردازد و راهِ هموارِ سکولاریسم و لائیسیته را از رهگذر آموزش مستقل از دین می‌یابد. اما باز یک جای کار می‌لنگد. نویسنده این مطلب را درنیافته است که خود این نهاد آموزش که از نظر وی مستقل است، در حقیقت چیزی نیست مگر سازوبرگ ایدئولوژیک بورژوازی. قصد ندارم در این‌جا به شیوه‌ای فروکاست‌گرایانه کلّ نهاد و مسئله‌ی آموزش را به حفظ و ابقای منافع طبقه‌ی حاکم فروبکاهم. روشن است که اگر نهاد دین از آموزش کنار رفته و اکنون ما با آموزش آزاد و گسترش‌یافته روبه‌رو هستیم، این را باید ارزشی فی‌نفسه بدانیم و در حفظ و گسترش آن بکوشیم. اما مسئله این است که بتوانیم نحوه‌ی شکل‌گیری این آموزش بورژوایی را نیز مدّنظر قرار دهیم و این استقلال را با عنایت به زمینههای اجتماعی و مادّی آن بررسیم. جستجو در مبانی رفرماسیون دینی (که نهایتاً پیش‌زمینه‌ی چنین آموزش آزادی را فراهم ساخت) حاکی از آن است که مجموعه‌ای از اقتضائات مادی بیشترین تأثیر را در شکل‌گیری آموزش کنونی داشته است. نمی‌توان انکار کرد که گسترش این‌چنینی آموزش اولاً و بالذات مورد حمایت و پشتیبانی بورژوازی بوده است: هم برای فراهم‌سازی نسل‌های بعدی نیروی کار تخصص‌یافته و هم برای مبارزه با سرکردگی ایدئولوژیک جریان‌هایی که منافعشان در راستای حفظ نظم کهن است. مارکس تقریباً در چنین بستری درباره‌ی مسئله‌ی یهود(7) را نوشت. از نظر مارکس، گرچه لیبرالیسم نسبت به نظام‌های پیش از خودش گامی رو به جلو برداشته است و، بدینسبب، باید قدر دانسته شود، اما به هیچ وجه نباید فریب این رهایی محدود (که مارکس آن را «رهایی سیاسی»، در مقابل «رهایی انسانی»، می‌نامد) را بخوریم. اگر بخواهیم منطق مارکس را پی بگیریم، باید بگوییم که هر چند آموزش آزاد و مستقل از نهادهای دینی امری ارجمند است، اما این مهم را هرگز نباید هدف بلافصل خود قرار دهیم و تنها برای آن مبارزه کنیم. نویسنده‌ی کشتار پاریس نه تنها خواهان چنین چیزی است، بلکه و افزون بر آن، تحلیل خود از چرایی ظهور تروریسم در خاورمیانه را به نبود آموزش مستقل فرومی‌کاهد.

اما یکی دیگر از مسائلی که نویسنده‌ی کشتار پاریس با آن سروکله می‌زند، مسئله‌ی اسلام سیاسی است. نویسنده در جایی «تمام شکل‌های اسلام سیاسی را در یک مجموعه» قرار می‌دهد و در جایی دیگر (ص 4) می‌نویسد: «به خوبی می‌توان مشاهده کرد که چگونه تمامیت جریان‌های اسلامی در خاورمیانه تلاشی برای بازپس گرفتنِ آن تمامیت از دست رفته در جامعه بوده است.» عجیب است. نویسنده خود را منتسب به سنتی می‌داند که در آن فروکاستن همه چیز به یک «علت‌العلل یا آرخه» گناهی کبیره است، اما در عین حال با یافتن «عنصری بنیادین» در «تمامی شکل‌های اسلام سیاسی» همه‌ی آن‌ها را «در یک مجموعه» قرار می‌دهد. بدون وارد شدن در بررسی چرایی ظهور اسلام سیاسی، به‌طور کلی، و گروه‌های تروریستی اسلام‌گرا، به‌طور خاص، می‌خواهم سؤالاتی را پیشِ پای نویسنده بگذارم: اگر اقتضائات دین در وضعیتی به مبارزه‌ای نسبتاً مترقی علیه وضع موجود منجر شود چه؟ آیا باید آن را هم‌سنگ و برابر با داعش بدانیم؟ آیا این گروه‌های اسلام‌گرا، بعضاً، برای مبارزه  علیه امپریالیسم تلاش نکرده‌اند؟ کدام «عنصر بنیادین» اجازه می‌دهد که مثلاً حماس و حزب‌الله را در کنار داعش و جبهه‌النصره بنشانیم؟ گمان می‌کنم نویسنده باید، پیش از هر چیز، موضع خود را در قبال جریان‌های اسلام‌گرایی روشن سازد که در چند دهه‌ی گذشته و در جای‌جای خاورمیانه دست به مقاومت بر علیه امپریالیسم زده و پرچم مبارزه را بالا نگاه داشته‌اند.(8)

گفتنی است که نوشتهی یادشده از انسجام صوری درخور توجهی برخوردار است، زیرا در چنین بستری است که نویسنده تحلیل سراسر ایدئالیستی خود را تا فرجام منطقی آن پیش برده و درباره‌ی شکل‌گیری ایده‌های ضداستعماری (در ص 6) می‌نویسد: «می‌توان مشاهده کرد که چگونه جریان‌های ارتجاعی و اسلام‌گرایی‌های سیاسیِ همبسته با ایده‌های ضداستعماری با دمیدن بر آتش این تقابل در سال‌های اخیر رشد کرده و گسترش یافته‌اند». به گمانم می‌توان و می‌باید درباره‌ی این مسئله چندین ملاحظه داشت؛ چرا که پروبلماتیکا در سایر نوشته‌هایش نیز چنین دیدگاهی را ترویج داده و از آن دفاع می‌کند. نخست این‌که، فهم نویسنده از چراییِ ظهور ایده‌های ضداستعماری اساساً با چگونگی شکل‌گیری این ایده‌ها نمی‌خوانَد. تقدّم‌بخشی به ایده‌های ضداستعماری (در مقابل مبارزه‌های واقعاً موجود ضداستعماری) نه از حیث تاریخی درست است و نه از حیث منطقی. حیث تاریخی‌اش که روشن است. چنان‌که می‌دانیم، نظریه‌پردازانی که به این موضوع پرداخته‌اند (از ادوارد سعید گرفته تا طلال اسد) همگی در پی مبارزه‌ی واقعاً موجود دست به نظریه‌پردازی در این زمینه زده‌اند و چنین نبوده که مبارزین این مناطق و نواحی پس از مطالعه‌ی کتاب‌های این اندیشمندان تصمیم به مبارزه بر علیه امپریالیسم و استعمار گرفته باشند! همچنین، این سخن در سطح منطقی‌اش نیز نادرست می‌نماید. چه، اساساً ایده‌های ضداستعماری چیزی نبوده‌اند مگر تئوریزه کردن بخشی از مبارزات ضداستعماری. اگر به پیروی از هگل، پرواز جغد مینروا را شباهنگام بدانیم، پس طبیعی است که اندیشمندان ضداستعماری نمی‌توانسته‌اند خلق از عدم کنند و ایده‌ی مبارزه‌ی ضداستعماری را بنا نهند. این امر تنها در صورتی ممکن می‌شود که مبارزه‌ای حقیقی و واقعاً موجود در میان باشد. نویسنده‌ی محترم نباید از این نکته غافل شود که این بمب‌افکن‌هایِ جریان‌های معلوم‌الحال (عموماً مورد حمایت قدرت‌های امپریالیستی غربی) هستند که بر «آتش این تقابل» می‌دمند، نه ایده‌هایی که از پیش خود را در چارچوب تنگ فعالیت آکادمیک محدود ساخته‌اند. گفتنی است که نویسنده‌ی مقاله (در ص 6) می‌نویسد: «این برساختنِ تقابل‌ها البته امری در ساحت ایده‌ها نیست، بلکه محرک آن، وضعیت‌های مادی-انضمامی منطقه … است.» اما از آن‌جایی که نویسنده در دنبال کردن خطّ منطقی و صد البته «سیاسی» این استدلال چندان پیگیری از خود نشان نمی‌دهد، هرگز قادر نیست برای ما توضیح دهد که چگونه آن ایده‌ها به چنین تنش‌های مادی‌ای در منطقه دامن زده‌اند؟ گذشته از همه‌ی این‌ها، نویسنده می‌کوشد تا با ارجاع به ترویج ایده‌های ضداستعماری نشان دهد که در وضعیت کنونی، اکثر تحلیل‌ها به دلیل به‌کارگیری این ایده‌ها از فهم درست مسئله بازمانده و پدیده‌هایی از قبیل کشتار پاریس و یا جنگ در عراق و سوریه را «در یک کلمه» خلاصه می‌کنند: «امپریالیسم».

بیایید مدعای نویسنده را کمی دقیقتر بررسیم. نویسنده مدعی است که فعالین چپگرای ایرانی به این ایدههای ضداستعماری نرد عشق باختهاند. به همین دلیل، بدون در نظر گرفتن کژیها و کاستیهای جریانهای ضداستعماریِ در حال مبارزه با قدرتهای غربی، همهی تقصیر را متوجه چیز مشکوکی زیر عنوان «امپریالیسم» میدانند. حواستان که هست! نویسندهی مقاله، مقصر وضعیت فلاکتبار کنونی را جریانهای ضداستعماری میداند (و چنانکه گفتیم از توضیح زمینهی مادی و اجتماعی شکلگیری این گروهها عاجز است). چرا چنین میاندیشد؟ واضح است. این جریانهای ضداستعماری نه سکولارند، نه به اولویت ارزشهایی اروپایی باور دارند و نه دمکراسی غربی را دو دستی میچسبند. اما اِشکال کار در این نیست. مشکل آنجاست که اساساً مگر ممکن است چنین جریانهایی زیر بمبارانهای امپریالیستی دمکراسی را از سر بگذارنند؟ مگر ممکن است جریانی که مستقیماً آیین و باورهایش زیر سؤال رفته، یکباره سکولار و «اروپامحور» شود؟ تناقض نویسنده در این است که از سویی از انحصارگرایی میپرهیزد (و تن به تکثرگرایی میدهد) و از سوی دیگر مطالباتی تمامیتخواهانه از این مردمان دارد.(9)

تازه اگر راستش را بخواهید، با کمی تدقیق متوجه میشویم که اولاً این ایده‌های ضداستعماری (دست‌کم در بین فعالین و اندیشمندان چپگرای ایرانی) چندان خریداری ندارند؛ ثانیاً به‌سادگی می‌توان نشان داد که هرچند علیالظاهر در سطح نظری و انتزاعی بین مدافعان «سکولاریسم»ی از این دست و حامیان «ایده‌های ضداستعماری» جدال و تعارضی وجود دارد، اما هر دو دسته، در سطح سیاسی (عموماً) حامی غرب بوده و، در تحلیل نهایی، برای شکلی از دموکراسی پارلمانی غربی لَه‌لَه می‌زنند. باید با حامیان این جریانهای ضداستعماری که، دست بر قضا، در وهلهی کنونی حامی غرب نیستند نیز تسویه حساب کنیم. گفتنی است که نقد امپریالیسم، از منظر حامیان ایدههای ضداستعماری، به هیچ وجه نقدی پیشرو و مترقی نیست. چرا که اینها نیز با تحلیلی فروکاستگرایانه ارتجاع ایدئولوژیک برخی از این جریانها را تماماً به وضعیت تاریخیشان گره میزند. سپس با پیش انداختن نوعی نسبینگری فرهنگی آزادی و برابری را کاملاً به تصور آن جامعه از این مفاهیم محدود میکند. روشن است که اینان نیز قادر نیستند آزادی و برابری را از جایگاه طبقاتی طبقهای خاص بیرون بکشند.

این را هم اضافه کنم که «امپریالیسم»، بر خلاف تصور نویسنده، به هیچ وجه «یک کلمه»ی ساده نیست؛ اگر حوصله و وقت مطالعه‌ی آثاری که در این زمینه نوشته شده است را ندارید، کافی است نگاهی به خاورمیانه بیندازید: کثافت موجود همان امپریالیسم است.(10)

بیایید ببینیم «لبّ کلام» (ص 9) کشتار پاریس چیست. نویسنده به «فقدان تجربه‌ی کامل دموکراسی در خودِ فرانسه» اشاره می‌کند. این سخن نیز نشان‌دهنده‌ی عدم درکی تاریخی و طبقاتی از دموکراسی‌های غربی است. آیا در قاموس دوستانمان در پروبلماتیکا می‌توان از «تجربه‌ی کامل دموکراسی [بورژوایی]» سخن گفت که حال از «فقدان» آن تجربه سخن می‌رود؟ بنا به گفته‌ی امانوئل والرشتاین، «بیگانه‌هراسی در تمام نظام‌های تاریخی پیشین یک پیامد رفتاری اصلی داشته است: طرد «بربر» از کانون فیزیکی اجتماع، جامعه یا خودیها – که مرگْ نوعِ افراطیِ این طرد کردن است. هر گاه ما به صورت فیزیکی دیگری را طرد کنیم، به همان «خلوص» محیطی که احتمالاً در پی آن بوده‌ایم دست می‌یابیم، اما ناگزیر، هم‌زمان چیزی هم از دست میدهیم. ما نیروی کار فرد مطرود و لذا سهم وی در ایجاد مازادی، که شاید می‌توانستیم مکرراً از آن خود کنیم را از دست می‌دهیم. این برای هر نظام تاریخی‌ای نشان‌دهنده‌ی نوعی زیان است، اما مشخصاً در زمینه‌ی نظامی که تمام ساختار و منطقش حول انباشت بی‌پایان سرمایه بنا شده، زیانی جدی به حساب می‌آید.»(11) دست‌کم به همین یک دلیل ساده، نمی‌توان از به‌کاربستن تام‌وتمام دموکراسی درباره‌ی مهاجران و مسلمانان در جامعه‌ی فرانسه دست زد. شگفت این‌که نویسنده‌ی مقاله از سویی از اتخاذ رویکردی انتقادی نسبت به پدیده‌های اجتماعی موجود دم می‌زند، و از سوی دیگر نمی‌تواند این نکته را درک کند که محدودیت‌های ساختاری دموکراسی کاپیتو-پارلمانتاریستی اجازه‌ی تحقق کامل دموکراسی را نمی‌دهند.

چندان بی‌راه نیست اگر بگوییم که تحلیل‌های سیاسی (داخلی و خارجی) پروبلماتیکا عمدتاً بر همین مبانی نظری استوار است. اولویت‌بخشی به تجربه‌ی دموکراسی غربی و نیز تقدیس ارزش‌های اروپایی (یوروسنتریسم) بدون داشتن نگاهی تاریخی و طبقاتی به این مقوله‌ها بنیان سُست فکری این جریان را شکل می‌دهد. در این‌جا مجال آن نیست تا به ریشه‌های چنین طرز تفکری بپردازیم. فقط اشارتی داشته باشم به ژیژک و بالیبار. از میان انبوه متون نظری و جدّیِ ژیژک که قابلیت خوانده شدن و تأمل کردن را دارد، پروبلماتیکا اما دست به ترجمه و انتشار گفتگویی با او زده که خود نشان‌گر همه چیز است: «مرکل، چپ‌گرایان، پناهجویان و مسئله‌ی اروپا: گفتگو با اسلاوی ژیژک». ژیژک در این گفتگو با بی‌شرمی تمام می‌گوید: «جهان‌شمولی، حقوق بشر، همبستگی، روشنگری. این برای من قلب اروپا را می‌سازد. این ارزش‌ها در حال حاضر […] در معرض خطرند». ژیژک نه تنها به لحاظ طبقاتی به این مفاهیم نمی‌نگرد، بلکه حتی نگاه تاریخی و هگلی به این مقولات را هم از یاد برده است و دست در گردن آنگلا مرکل نگران ارزش‌های در حال اضمحلال اروپایی است. بالیبار نیز یکی دیگر از چهره‌های مورد علاقه‌ی پروبلماتیکا است. اتین بالیبار نیز در یادداشت کوتاه «در جنگ» می‌نویسد: «اروپا کارکردی کم‌وبیش بی‌همتا دارد، که به‌رغم همه‌ی دردنشان‌های حاکی از فروپاشی کنونی‌اش یا به منظور علاج فوریِ این زخم‌ها باید تحقق پیدا کند. هر کشوری توانایی این را دارد که تمام کشورهای دیگر را به بن‌بست بکشاند اما همه‌ی کشورها می‌توانند در کنار هم راهکاری برای خروج و برساختن فضایی امن ترسیم کنند. پس از «بحران مالی» و «بحران پناهجویان»، جنگْ اروپا را نابود خواهد کرد، مگر اینکه اروپا بتواند با این جنگ رودررو شود. این اروپاست که می‌تواند برای بازتأسیس قانون بین‌المللی گام ‌بردارد، که می‌تواند تضمین کند امنیت دموکراسی‌ها به هزینه‌ی حاکمیت قانون به‌دست نمی‌آید، که می‌تواند به‌دنبال مصالحی برای صورت‌ جدیدی از افکار عمومی درون تنوع اجتماعاتی باشد که در گستره‌ی سرزمینی‌اش زندگی می‌کنند. آیا درخواست از شهروندان اروپا (یعنی همه‌ی ما) که بر اساس این الزامات زندگی کنند فراخواندن به امری محال است؟ شاید. اما همچنین نشان از مسئولیتی دارد [ناظر بر این امر] که می‌بایست آنچه هنوز ممکن است را محقق کنیم یا آن را باری دیگر امکان‌پذیر سازیم.» نکته‌ای که در نزد بالیبار مسکوت می‌ماند این است که کدام اروپا نابود می‌شود؟ یا کدام اروپا باید برای بازتأسیس قانون بین‌المللی گام بردارد؟ اروپایی که اینک زیر چکمه‌ی اُلیگارشی‌های سرمایه قرار دارد و میراث آزادی-برابریاش (اصطلاح جعل شده توسط بالیبار و مورد علاقه‌ی ژیژک) بازیچه‌ی دست سرمایه‌دارانی است که تنها دغدغه‌شان افزایش تراز مالی و استثمار هرچه بیشتر است؟ پاسخ این پرسش‌ها، دست‌کم از نظر من، روشن است. امیدوارم دوستانم نیز پاسخ‌هایی برای این پرسش‌ها بیابند.

نتیجه‌گیری: آخر بازی

آنچه از نظر شما گذشت، نقدی بود بر مبانی نظری جریان فکری-سیاسی پروبلماتیکا. کوشیدم تا نشان دهم که این جریان بنیان فکری سُستی دارد و مواضع سیاسی بیمارگونه‌اش نسبت به جریان‌های سیاست داخلی و خارجی غالباً بر همین مبنا استوار است. چنان‌که اشاره‌ی کوتاهی نیز داشتم، می‌توان در کنار این مواضع فکری مواضع سیاسی (داخلی و خارجی) این جریان را نیز به‌تفصیل مورد نقد و بررسی قرار داد. باری، گمان نمی‌کنم در نقد این مواضع سیاسی بتوان چیزی بیش از حرف‌های بالا گفت، الا این‌که نادرستی آن‌ها را در سطح سیاسی نشان داد (که البته باید این کار را کرد)، وگرنه مبانی فکری همانی بود که مورد انتقاد من واقع شد.

امیدوارم توانسته باشم نشان دهم که بی‌دقتی در پی‌ریزی مبانی فکری یک جریان ممکن است چه فجایعی به بار آورد. دیدیم که «سکولاریسم» که در وهله‌ی اول ممکن است مفهومی معصوم و بی‌گناه به نظر برسد، چگونه در وضعیت کنونی با مجموعه‌ای از دال‌های سرگردان پیوند خورده و ما را در وضعیتی مانند سوریه یا حتی کشتار فرانسه کنار دست آدم‌کش‌ها می‌نشاند. توضیح دادم که مسئله اساساً به ایجاد همدلی با کشته‌شدگان فرانسه، اوکراین یا سوریه باز نمی‌گردد، بلکه قضیه به ایستادن در کنار یک جناح سیاسی مربوط می‌شود. همچنین روشن شد که سیاست‌ورزی پرولتری اساساً در گرو نقد تاریخی و طبقاتی پدیده‌های اجتماعی و سیاسی است و هر شکلی از تن دادن به جریان‌های انحرافی (حتی در انتزاعی‌ترین سطوح) چگونه به مواضع اسفبار سیاسی راه می‌برد! باشد که در آخر بازی در کنار طبقه‌ای که منافع و ارزش‌هایی جهان‌شمول دارد ایستاده باشیم.

***

بعدالتحریر 1: پس از کشتار شهر نیس فرانسه در چند ماه اخیر، شهرام پرستش (استادیار گروه انسان‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران) در یادداشتی در روزنامه‌ی شرق (26 تیر 95) نوشت: «جهان بلوغ خود را به رخ وحشيان داعش کشيد.» سخن ایشان اشاره‌ای است به هم‌بستگی‌های مردم سراسر جهان به این کشتارهای پی‌درپی در فرانسه. بی‌درنگ یاد عکسی افتادم از تظاهرات رهبران جهان پس از کشتار شارلی ابدو: فرانسو اولاند، آنگلا مرکل، بنیامین نتانیاهو و …. جمع همه جمع بود. گمان می‌کنم اگر در پی مصداقی سیاسی برای نوشته‌ی کشتار پاریس هستیم، این نوشته‌ی دکتر پرستش بهترین مصداق آن باشد. هرچند، امیدوارم مقصود دکتر پرستش و پروبلماتیکا از «بلوغ جهان» هم‌بستگی چند دیوانه نبوده نباشد!

بعدالتحریر 2: به دنبال عنوانی درخور برای رویکرد و خواست اقتصادی دوستانم در پروبلماتیکا بودم که دیدم به تازگی یادداشتی از راشد الغنوشی (رهبر پرنفوذ حزب قدرتمند «النهضه» در تونس که حزب متبوعش در همهی انتخاباتهای پس از انقلاب دستِ بالا را داشته است) با عنوان «از اسلام سیاسی به دمکراسی اسلامی: حزب النهضه و آیندهی تونس» ترجمه و منتشر کردهاند. قرائت مقدمهی کوتاه پروبلماتیکا بر این یادداشت نشاندهندهی آن است که این جریان نه تنها انتقادی جدی به نوشتهی راشد الغنوشی ندارد، بلکه همدلی بسیاری با آن دارد. راشد الغنوشی در توضیح سیاستهای اقتصادی حزب النهضه میگوید که «النهضه فراخوان گفتگوی اقتصادی ملی جامع داده و خواستار اتخاذ رویکردی مشارکتی به اصلاحات مبتنی بر انگاشت «سرمایهداری مشفقانه» – انگاشتی که بین آزادی تجارت با آرمانهای عدالت اجتماعی و فرصت برابر توازن برقرار میکند شده است». ناگهان دریافتم که عنوان مناسب همین است: «سرمایهداری مشفقانه».

یادداشت‌ها:

  1. نسبت پراگماتیسم با حقیقت را میتوان بدینشکل بیان نمود، هر چند نویسنده معترف است که این چکیده خالی از اشکال نیست: تصور ما از فلان چیز تا جایی حقیقی است که آن تصور برای ما سودمند و کارگر باشد. اگر داشتن مثلاً فلان تصور از دین یا دولت گرهی از کار فروبستهی ما نمیگشاید، پس بی هیچ تردیدی باید آن تصور را کنار بگذاریم.
  2. چنانکه برخی خاطرنشان ساختهاند، این رابطه را باید رابطهای عینی بدانیم. هر چند معنای عینی بودن بهراستی معرکهی آراء است و شایسته است در فرصتی دیگر، مفصلاً، بررسی شود، اما میتوان به طرر اجمالی به این مسئله اشاره داشت که عینی بودن (فیالمثل در مسئلهی طبقه و جایگاه طبقاتی) بدان معناست که فارغ از رویکرد شما نسبت به جایگاه طبقاتی خودتان، دستِ آخر، جایگاه طبقاتی مشخصی را اختیار کردهاید. توضیح بیشتر: آنچه توضیحدهندهی جایگاه طبقاتی شماست، عیناً همان ربط و نسبت شما با ابزار تولید است و نه مثلاً تصور خودتان از جایگاهتان، یا سایر وجوه تشکیلدهندهی سبک زندگیتان. در زمینهی بررسی مسئلهی «طبقه» از این منظر بنگرید به: «مارکسیسم ارتدکس چیست و چرا اکنون بیش از همیشه اهمیت یافته است؟»، نوشتهی استفن تامینو (در اینترنت در دسترس است).
  3. لودویگ فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی؛ کارل مارکس، فردریش انگلس، گئورگی پلخانف، ترجمه‌ی پرویز بابایی، نشر چشمه، 1386، صفحه‌ی 278.
  4. از «اعتراض تئاتری» به «دموکراسی چندصدایی»، حسام سلامت، گاهنامه‌ی علمی-فرهنگی سره، انجمن علمی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران، شماره‌ی 20، صص 1-2.
  5. ارجاعاتی که به صفحه‌های این مقاله داده می‌شود، همه مربوط به نسخه‌ی الکترونیکی آن است که در پایگاه اینترنتی پروبلماتیکا موجود است.
  6. برای نمونه بنگرید به:

Filiz Zabci, Neoliberalism and the politics of war: the case of Iraq, in Economic Transitions to Neoliberalism in Middle-income Countries, eds. Alfred Saad-Filho and Galip L. Yalman, Routledge, 2010

نویسنده‌ی این مقاله نشان می‌دهد که حمله‌ی آمریکا به عراق، که مسبب بسیاری از نگون‌بختی‌های حال حاضر خاورمیانه است، چه پیوند وثیقی با منافع کارتل‌های نفتی و دیگر بنگاه‌های اقتصادی داشته است. هم‌زمان با ارائه‌ی اسناد و مدارکی در اثبات حرف خودش، به نقد دیدگاه‌هایی می‌پردازد که این جنگ‌ها را با ارجاع به چیز دیگری (مثلاً صرف جنگطلبی) تبیین می‌کنند.

  1. اگر بگویم عمدهی مباحث خود را در این مقاله وامدار دربارهی مسئلهی یهود (نوشتهی کارل مارکس) هستم، بیراه نگفتهام. معرفی و بررسی این اثر به صورت جداگانه کاری شایسته و درخور است، که امیدوارم روزی فرصتی برای آن داشته باشیم. اما سربسته بگویم که فهم دقیق دربارهی مسئلهی یهود سرنخی به دستمان میدهد که بر اساس آن میتوان بسیاری از کژیهای تحلیلهای چنین جریاناتی را فراچنگ آورد.
  2. فراموش نکردهام که معنای «بالا نگاه داشتن پرچم مبارزه» البته بسیار مناقشهانگیز است. قصدم این نیست که همهی وظایف و رسالتهای مبارزهی ضدامپریالیستی را بر دوش این گروهها و جریانها بگذارم. عمیقاً بر این باورم که منطق مبارزه ممکن است مسیری دیگر را بپیماید و این گروهها از پیگیری آن باز بمانند. از آنجایی که با چنین جریانهایی عقد اخوت نبستهایم، پس در آن لحظه، بیدرنگ، باید دست از حمایت از این جریانها برداشته و «مادیت» مبارزه را دنبال کنیم. امیدوارم در موقع و موقفی دیگر به این «مادیت» و ماجراجوییهای آن بپردازم.
  3. چرا ما با این جریانهای صرفاً ضداستعماری عقد اخوت نمیبندیم؟ به گمانم در بررسی این مسئله یک نکته را نباید از نظر دور داشت و آن اینکه این جریانها فعلاً در خط مقدم مبارزهای هستند که اساساً و نهایتاً پرچم آن مبارزه در دست طبقهی کارگر است. من از چنین جریانهایی نمیخواهم که یکباره دمکرات و سکولار و … شوند. چنین چیزی ممکن است خارج از وسع و توانایی آنان باشد. به نظر من، تنها طبقهی کارگر است که میتواند مبارزه را تا حد نهایی خود پیش ببرد. به همین دلیل، من مسئله را از آن طرف میبینم. یعنی به جای اینکه از آنان بخواهم مثلاً دمکرات و برابریخواه باشند، دمکراسی و برابریخواهی را از دل خود وضعیت طبقاتیشان بیرون میکشم. مارکس بر پیوند وثیق میان آموزهی سیاسیاش با منافع تاریخی طبقهی اجتماعی خاصی (طبقهی کارگر) پای میفشرد. از منظر مارکسیستی، اعتبار عام و جهانشمول آموزهی مارکس به سبب عمومیت نظریهاش نیست، بلکه به این سبب است که اساساً پرولتاریا تنها طبقهای است که منافع تاریخیاش منافعی عام است (در مقابل مثلاً خردهبورژوازی و یا دهقانها که منافعشان، به هیچ روی، با منافع کلیت اجتماع یکی نیست و همواره منافعی خاص و محدود باقی میماند). پس ما نباید دمکراتیک بودن یا برابریخواهی را بر قِشر اجتماعی-اقتصادی خاصی تحمیل کنیم، بلکه باید تشخیص دهیم که کدام طبقه است که رهایی کاملش در گرو تحقق آزادی و برابری است؛ پرولتاریا. بدینترتیب، پیگیری نهایی مطالبات ضدامپریالیستی جریانهای یادشده تنها زمانی به وقوع میپیوندد که طبقهی کارگر پیشبرندهی آن مطالبات و خواستهها باشد.
  4. به این گزارش گاردین بنگرید:
    https://www.theguardian.com/world/2012/dec/07/france-funding-syrian-rebels?CMP=twt_gu
    مطابق با این گزارش، فرانسه به یکی از مهم‌ترین پشتیبان‌های اپوزیسیون مسلح سوریه تبدیل شده است. دولت فرانسه اکنون مستقیماً در حال تأمین مالی گروه‌های شورشی پیرامون حلب است؛ این اقدامات به عنوان بخشی از تلاشی تازه برای سرنگونی اسد ترتیب داده شده است. منابع دیپلماتیک گفته‌اند که عوامل دولت فرانسه در مرز ترکیه پول زیادی به فرماندهان شورشی رسانده‌اند. این پول برای خرید اسلحه و مهمات مصرف شد تا بر علیه نیروهای وفادار به دولت به کار گرفته شود.
  5. تنش‌های ایدئولوژیک سرمایه‌داری: جهان‌شمول‌گرایی در مقابل تبعیض نژادی و تبعیض جنسی، امانوئل والرشتاین، ترجمه‌ی احسان پورخیری و هیمن برین، سایت نقد اقتصاد سیاسی.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: