اخبار ایران و جهان

یک جامعه ی سوسیالیستی به چه شکل خواهد بود؟

sosyalism3

سوسیالیزم، در ابتدایی ترین سطح، قطب مخالف سرمایه داری خواهد بود. امّا آیا می توان دقیق تر شد؟

جسیکا هنسن–ویور(1) طریقه ی برخورد مارکسیست ها با این مسئه را توضیح می دهد.

ترجمه ی سینا غضنفرپور

انتخابات ریاست جمهوری سال 2016 فضایی را به وجود آورده است که در آن میلیون ها نفر از مردمی که طرفدار سوسیالیزم هستند وادار به انتخاب بین جمهوری خواه متعصّبِ مضحک و نفرت انگیز دانالد ترامپ و هیلاری کلینتون ظاهرا «کمتر فاسد«(2) خواهند بود.

به منظور ساختن چپی که امسال بتواند در برابر تن دادن به «فسادگرایی کمتر«(3) مقاومت کند، باید جایگزینی به دست دهیم که امید واقعی برای آینده پدید آورد – به همراه چشم اندازی از آن چه که می تواند سوسیالیزم، یعنی گونه ای کاملا متفاوت از جامعه، باشد.

نقطه ی آغازِ این چشم اندازِ سوسیالیزم این است که [سوسیالیزم] جامعه ای ست که از راه انقلاب به وجود می آید – نه تنها، چنانکه کارل مارکس یک قرن و نیم پیش نوشت، به این خاطر که طبقه ی حاکم به طور داوطلبانه به هیچ طریق دیگری قدرت را واگذار نخواهد کرد، بلکه همچنین به این دلیل که تنها از رهگذر مبارزات خود ما برای تغییر اجتماعی و در نهایت انقلاب است که مردم عادی می توانند طریقه ی حکومت دموکراتیک و توسعه ی آگاهی سوسیالیستی را بیاموزند.

چنانکه هال دریپر(4) در مقاله ی کلاسیک اش «دو روح سوسیالیزم«(5) نوشت:

چطور یک ملّت یا یک طبقه شایسته ی حکمرانی بر خودش می شود؟ تنها از طریق جنگیدن برای آن. تنها با به راه انداختن مبارزه ی خود علیه سرکوب – سرکوب توسّط آن هایی که حرفشان این است که شما شایسته ی حکمرانی نیستید. تنها از رهگذر جنگیدن برای قدرت دموکراتیک است که آن ها خود را آموزش می دهند و خود را تا سطحی که قادر به اداره ی آن قدرت باشند بالا می کشند.
این اتّفاق چگونه می افتد؟ ما می توانیم مزّه ی اندکی از این فرایند را از مبارزات امروز حاصل آوریم. به عنوان مثال، پس از اعتصاب پیروزمندانه ی کارگران ورایزون(6) در بهار امسال، یکی از اعتصاب کنندگان در مصاحبه با socialistworker.org گفت: برای بخشی از اعضا، [اعتصاب] تجربه ای متحوّل کننده بود که ما قدرتمان را واقعا در آن احساس کردیم. و مشخّص بود که این از مشارکت شخصی ما و حمایت مردمی گسترده از اعتصاب نشئت می گرفت.

شرکت در جنبش های اعتراضی «عقل سلیمی«(7) که توسّط سرمایه داری به ما تعلیم داده شده است را به چالش می کشد و ما کارگران را از انزوایی که تعمّدا به ما خورانده شده است تا مانع از آن شود که قادر به دیدن منافع مشترکمان با یکدیگر باشیم، بیرون می کشد.

ما همگی با عقاید نژادپرستانه، زن ستیزانه، ضدّهمجنس گرایانه و بومی گرایانه ای شکل داده شده ایم که به وسیله ی نهادهای ایدئولوژیک سرمایه داری تداوم بخشیده می شوند. برای خلاصی یافتن از این عقاید فاسد – آن چه که مارکس «کثافت اعصار«(8) نامیدش – ما باید به طور جمعی نظامی که چنین عقایدی را، جهت خنثی سازی مخالفت ها، استمرار می بخشد و به آن ها متّکی ست را به چالش بکشیم.

مثال دیگری از رییس اتّحادیه: اتّحادیه ی معلّمان شیکاگو(CTU) ، در خلال اعتصاب این اتّحادیه در سال 2012، آگاهانه اقدام کرد به ایجاد اتّحاد بین یک نیروی چندنژادی آموزشی و محلّه های سیاهان و آمریکای لاتینی هایی که اکثریّت قریب به اتّفاق دانش آموزان مدارس دولتی را تشکیل می دهند. این اتّحادیه (CTU) مبارزه اش برای یک توافق عادلانه را به مسائل گسترده تری حول محور فقر، نژادپرستی و خشونت پلیس گره زد.

بدین طریق، مبارزه ی معلّمان سبب شد تا کلّ طبقه ی کارگر شیکاگو از آن استقبال کند. این اعتصاب هم به دلیل وحدت معلّمان عادّی در درون اتّحادیه، هم به دلیل همبستگی کارگرانی که معلّمان و دانش آموزانشان را حمایت کردند، توانست به موفّقیّت دست یابد.

کارگران سازمان یافته نه تنها پتانسیل به بار نشاندن اعتصابات را دارند، بلکه همزمان می توانند مردم ستمدیده ی جامعه را نیز،برای تصاحب قدرت، گرد هم آورند. این همان پتانسیلی ست که مارکس را بر آن داشت تا کارگران را «طبقه ی جهانی«(9) بنامد.

نقش مرکزی ای که سوسیالیست ها در تغییر جامعه به طبقه ی کارگر اختصاص می دهند، نه به تعداد افراد این طبقه، که به موقعیّت آن در درون اقتصاد سرمایه داری مربوط می شود. کارگران این توانایی را دارند که صنایع تولیدی را به تعطیلی بکشانند و دیگر بخش های جامعه را نیز با خود همراه کنند – حتّی در کشورهایی که در آن ها طبقه ی کارگر در اقلّیت است، هر چند که این امر با گسترش و توسعه ی بازار آزاد در سرتاسر جهان هرچه کمتر و کمتر مصداق دارد.

این نقطه ی آغازی ست برای درک آن چه که سوسیالیزم خواهد بود. سوسیالیزم، در ذات خود، جامعه ای ست مبتنی بر قدرت کارگران که در آن دولت، به خاطر تسلّط کارگران بر محل های کار و همینطور بر خود دولت، در جهت منافع طبقه ی کارگر عمل می کند.

دولتی که به نمایندگی از کارگران فعّالیت می کند – یا ادّعای فعّالیت به نمایندگی از کارگران را دارد – همان دولت کارگران نیست. مسئله ی مورد بحث این است که مسئولیّت این دولت در واقع با چه کسی ست. این کافی نیست که نمایندگان در جهت منافع کارگران فعّالیت کنند – بلکه باید مکانیزم هایی برای کارگران وجود داشته باشد که بتوانند قدرتشان را از پایین به بالا اعمال کنند. این از محلّ کار آغاز می شود، امّا در همه ی ابعاد زندگی اجتماعی بسط پیدا می کند.

ما سوسیالیست ها غالبا متّهم به خیالپردازی می شویم. لیکن برای اینکه انرژیمان را به سرنگونی سرمایه داری اختصاص دهیم، باید بتوانیم جهانی متفاوت از آن چه که در آن زندگی می کنیم را تصوّر کنیم – و باور داشته باشیم که جهان دیگر» امکانپذیر» است.

برای تصوّرات سوسیالیست ها سقفی وجود دارد، هرچند – بسته به درک ما از اینکه چطور توسعه ی تاریخی جامعه ای معیّن امکانات بالقوّه ی مشخّصی را امکانپذیر، و دیگر امکانات را منتفی می سازد.

در جوامع طبقاتی گذشته، سطح پایین تر توسعه ی علمی و تکنولوژیکی امکان تولید کافی موادّ غذایی برای از میان بردن کمبود، حدّاقل برای بعضی از مردم، را از بین می برد – امری که یک جامعه ی مبتنی بر فراوانی و برابری را نیز غیر ممکن می ساخت.

همانطور که مارکس و همکارش فردریش انگلس در مانیفست حزب کمونیست بدان اشاره کرده اند، سرمایه داری یک پیشرفت انقلابی بر فراز نظم سابق بود چرا که ظرفیت تولیدی جامعه را فراتر از محدودیت های قدیمیِ مربوط به کمبود توسعه بخشید. امّا رسیدن به جهانی که در آن همه چیز به قدر کافی مهیّا باشد، مبتنی ست بر بهره برداری از همه ی منابع جامعه تحت کنترل دموکراتیک حقیقی برای رفع نیاز همگان و در نهایت، مبتنی ست بر یک اساس بین المللی.

لنین، مرد انقلابی روسیه، اینکه چرا این رهیافت ماتریالیستی تاریخی راهی ست بدان سو که رویاهایمان را بیشتر جدّی بگیریم، نه کمتر، را چنین تبیین نمود:

شقاق میان واقعیّت و رویا، تنها اگر رویابین ها سخت به رویای خود ایمان داشته باشند، اگر با دقّت زندگی را تحت نظر داشته باشند، مشاهداتشان را با قصرهای خیالی شان قیاس کنند و اگر، به طور کلّی، برای حصول فانتزی هایشان با وسواس عمل کنند، به کسی آسیبی نمی زند.

لنین، به عنوان رهبر انقلاب 1917 روسیه، مستقیما با چنین مسائلی دست به گریبان بود. انقلابی که در طی آن میلیون ها نفر خود را در شوراها(10) – معادل روسی برای «شوراهای کارگری» – سازمان بخشیدند، سلطنت(11) را سرنگون کردند و تلاش برای ایجاد یک جامعه ی سوسیالیستی را آغاز نمودند.

گرچه انقلاب در نهایت شکست خورد و به جای آن یک دیکتاتوری به رهبری ژوزف استالین برقرار شد – بماند که هنوز هم به اشتباه نام سوسیالیزم بر آن می نهند – این عمدتا بدان خاطر بود که جنبش سوسیالیزم در نهایت در کشورهای ثروتمندتر اروپایی ناکام مانده بود.

روسیه ی انقلابی ضعیف و منزوی باقی مانده بود، و همین امر نیز طبقه ی کارگر را، در قلب انقلاب، متحمّل زیان های بسیاری کرده بود.

بسیاری از انواع تحوّلات در نظام آموزش و پرورش که ما خواستار آن هستیم می تواند از طریق اصلاحات در چارچوب نظام سرمایه داری، به مثابه ی بخشی از مبارزه برای حقوق اجتماعی گسترده تر، حاصل آید. نمونه هایی از این تغییرات می تواند لغو نظام آموزشی خصوصی، تخصیص منابع بیشتر به مدارس دولتی، و حذف آزمون های استاندارد به عنوان روشی برای سنجش کیفیّت آموزش باشد.

امّا دیگر جنبه های یک نظام آموزشیِ حقیقتا رهایی بخش – با توجّه به نقشی که نظام آموزشی، به عنوان بخشی از نظام گسترده تری که مارکسیست ها به اش بازتولید اجتماعی می گویند، در حفظ روابط اجتماعی سرمایه دارانه ایفا می کند – نمی تواند در چارچوب نظام سرمایه داری حاصل آید.

طبقه ی اجتماعی به طرزی نازدودنی بر هر جنبه از نظام آموزشی تثبیت گشته است. ثروتمندان فرزندانشان را به مدارسی می فرستند که مشوّق تفکّر انتقادی و خلّاق اند – این ها برسازنده ی خصایصی هستند که برای اداره ی جامعه لازم است.

امّا اغنیا برای اداره ی جامعه نیازی به فرزندان اکثریّت کارگر نمی بینند. بنابراین، مدارسی که دانش آموزان متعلّق به طبقه ی کارگر در آن حضور پیدا می کنند از طریق تبعیض، نظم و انضباط، رقابت و متابعت شکل می گیرند – و این علیرغم همه ی تلاش های معلّمانی ست که، در بسیاری موارد، بهترین ها را برای دانش آموزانشان می خواهند.

در سوسیالیزم، می توانیم آموزش و پرورش را وسیله ای در نظر بگیریم از آنِ کارگران برای داشتن تسلّط بیشتر بر زندگی هایشان. برای تبیین نمودن جنایات وحشتناک سرمایه داری، اینکه چگونه رخ دادند، و اینکه ما چگونه قادر به مبارزه برای جهانی بهتر بودیم، نیاز خواهد بود که تاریخ یک ملّت را به رشته ی تحریر در آوریم.

آموزش رهایی بخش باید نظامی آموزشی به وجود آورد مبتنی بر پرسش کردن و رویکردی که راه را بر فرایند تفکّر، مقایسه، استدلال، اتّخاذ چشم انداز و دیالوگ باز کند، نه اینکه آن را مسدود نماید.

در چارچوب نظام سرمایه داری، بسیاری از ما نه وقت و نه انرژی این را داریم که خود را خارج از نقش های اجتماعی مان به عنوان کارگران، والدین، دانش آموزان، سرپرستان و امثال این ها، توسعه ببخشیم. نهایتا این نقش ها هستند که ما را تعریف می کنند و بیشترین میزان از ساعات بیداری زندگی هایمان را به اشغال خود در می آورند.

در یک جامعه ی سوسیالیتی، با از بین بردن اجبار برای تولید سود، دیگر نیاز نخواهد بود که مردم ساعات طولانی را به کار اختصاص دهند، و کار می تواند برای استفاده ی حدّاکثری از زمان عدمِ کار(12) سازمان داده شود. با اوقات فراغت بیشتر، مردم می توانند نقش های اجتماعی شان را مجدّدا تعیین نموده و به کشف خلّاقیت در زمینه های جدید بپردازند.

دسترسی به کار هنری و کار فرهنگی باید یک حقّ اجتماعی باشد. در سوسیالیزم، همین است که درها را به روی شیوه های نوین دیدن، اشکال جدید بیان هنری و معنایی نوین برای هنر و زیبایی شناسی می گشاید.

این درک ما، از نگاه های گذرایی سرچشمه می گیرد که، در مبارزات انقلابی گذشته، درباره ی آینده به دست آوردیم – در روسیه ی انقلابی، به عنوان مثال، تئاتر، موسیقی و هنر به رغم فقر کشور شکوفا شدند – آن هم به دلیل انرژی دموکراسی و مشارکت جمعی.

اگر شرایط مادّی اساسا آن چه ما هستیم را شکل می دهد، پس می توانیم تصوّر کنیم جامعه ای که منابع را به مسائلی چون بهداشت عمومی، رشد کودکان، آموزش و پرورش و تفریح اختصاص دهد، مردم سالم تر و شادتری هم تولید می کند. مفاهیم سلامتی و شادی فراتر از معانی فعلی شان که همان رهایی از شرّ بیماری و خشونت است توسعه خواهند یافت.

در طول دوره ای که بلافاصله پس از در اختیار گرفتن نهادهای گرداننده ی جامعه، از جمله دولت، توسّط یک مبارزه ی انقلابی از راه می رسد، عناصری از نظام سرمایه داری همچنان بی حرکت باقی خواهند ماند.

یکی از این عناصر همانا طبقه ی حاکم سابق و نیروهای ضدّ انقلابی هستند که از آن مراقبت می کنند. به این ها نمی توان اجازه ی برخورداربودن از قدرت سابقشان را داد – برای دفاع از انقلاب باید آن ها را از چنین قدرتی خلع نمود.

قرن ها ستم، استثمار و جنگ ایدئولوژیک امکان انباشت مقادیر هنگفتی از ثروت و قدرت و توسعه ی نهادهایی برای محافظت از آن قدرت را در اختیار طبقه ی سرمایه دار قرار داده است. شکلی از قدرت دولتی جهت برچیدن بساط این نهادها مورد نیاز خواهد بود.

پس از یک انقلاب موفّق چیزهای بیشتری هم وجود خواهد داشت، علاوه بر قدرت اقلّیت حاکم در نظم کهن، که باید بساطشان را برچید. به آمریکایی های آفریقایی تبار، مردم بومی، زنان، فقرا، زندانیان و دیگر گروه ها غرامت پرداخت خواهد شد. به برنامه ها و سیاست های پایدار جهت پرداختن به نابرابری های فاحش و آسیب های روانی بر جای مانده از جامعه ی قبلی نیاز خواهد بود.

پس از آن که انقلاب روسیه بر حاکمیّت دولت موقّت حامی سرمایه داری خطّ بطلان کشید، شوراها فورا مجموعه ای از احکام را به تصویب رساندند که، برای مثال، به زنان برای طلاق و دیگر اقدامات حقوق برابر می بخشید.

امّا انقلابیون روسی صرفا به احکام و قوانین بسنده نکردند. آن ها کمپین ها و برنامه هایی به راه انداختند برای به چالش کشیدن عرف های اجتماعی و رفتارهای ریشه دار برجای مانده از جامعه ای که زن ها در آن سرکوب می شدند. هدف آن ها تبدیل حکم قانونیِ برابری به یک واقعیّت اجتماعی بود.

احتمالا بزرگترین چالش پیش روی یک جامعه ی سوسیالیستی در آینده همانا تلاش بین المللی برای مبارزه با تغییرات اقلیمی و تخریب زیست–محیطی و معکوس نمودن جریان وقوع رخدادهای مربوط به این عرصه، و بازگرداندن یک رابطه ی متابولیک سالم میان انسان و زیست کره ی او خواهد بود.

قرن ها تولید بی رویّه ی سوخت های فسیلی، جنگل زدایی، آلودگی اقیانوس ها و افزایش دما بدان معنی ست که فراوانی منابع امر تضمین شده ای نیست. این که جامعه ی جدید چگونه و در کجا قادر به تولید مایحتاج خود می باشد را پایداری و دسترس پذیری منابع است که تعیین خواهد نمود. بدون تردید، با در نظر گرفتن نیازهای مردم در سرتاسر مناطق مختلف، بحث های داغی بر سر بهترین راه برای پرداختن به چنین وظایفی در خواهد گرفت.

پس از انقلاب، انقلابیون باید همچنان به مبارزه برای دموکراسی کارگران ادامه دهند، و صد البته که برای «برقراری دموکراسی در جامعه» نباید متّکی به دولت باشند.

به رغم همه ی تلاش های ما امّا هیچ طرح کلّی برای چگونگی به اجرا در آمدن سوسیالیزم وجود ندارد – چرا که تاریخ به دست ما انسان ها ساخته می شود، آن هم تحت شرایطی که گاه در حوزه ی اختیارات ما نمی گنجد.

دلیل اصلی اینکه امروز مردم سرمایه داری را زیر سوال می برند و سوسیالیزم را به عنوان جایگزینی برای آن مدّنظر قرار می دهند این است که نظام سرمایه داری دیگر برای آن ها کارایی ندارد.

سرمایه داری تا کنون توانسته است به مثابه ی یک نظام استثمار و نابرابری آشکار از طریق تفرقه افکنی و سرکوب طبقه ی کارگر به بقای خود ادامه دهد. مبنای مادّی این تفرقه ها از طریق کمبود کار کاذب در بازار کار به وجود می آید که کارگران را به منجلاب رقابت با یکدیگر بر سر دسترسی به مشاغل و منافع می کشاند. همین امر نیز کاهش دستمزدهای کلّی و تضعیف توان سازماندهی جمعی کارگران را برای سرمایه داران امکانپذیر می سازد.

ما، به عنوان موجوداتی اجتماعی، طوری تکامل یافته ایم که نیازمند رابطه ی انسانی باشیم. در چارچوب نظام سرمایه داری مردم همزمان که در مجاورت بیشتری با یکدیگر زندگی می کنند، عمیقا از احساس انزوا نیز رنج می برند.

به همین خاطر است که یک جهان سوسیالیست امروز نه تنها ممکن بلکه ضروری می باشد. جوانان ایده های سوسیالیستی را با آغوش باز می پذیرند چرا که چشم اندازهای اقتصادی شان به طور سیستماتیک به وسیله ی کابوس بدهی دانشجویان، هزینه های گزاف مسکن و رکود در دستمزدها تخریب شده است. نسل هزاره(13) نیز به نحو چشمگیری واجد عقاید متفاوتی در مورد جنسیّت و گرایشات جنسی می باشد.

این دگرگونی ایدئولوژیک نه یکجور تکامل انسانی طبیعی و نه شاهدی ست بر این امر که انقلاب سوسیالیستی به سرعت در شرف وقوع است. بلکه حکایت از دهه ها و قرن ها مبارزه ای دارد که اصلاحات مهمّی را به دست آورده، که نتیجه اش عقاید متفاوت و دگرگون شده ی نسل جوان می باشد.

این تغییرات امّا همچنان می توانند مردم را در یافتن پاسخ برای پرسش های بزرگتری برانگیزند: تغییرات آب و هوایی را چطور خاتمه دهیم؟ جنگ ها را چگونه متوقّف کنیم؟ چگونه می توانیم مطمئن شویم که به همه ی کودکان غذای سالم و کافی می رسد؟

پاسخ به این پرسش ها باید مردم را بر آن دارد که سوسیالیزم را به عنوان جایگزینی برای امور دولتی فعلی در نظر گرفته – و بر آن شوند که ایده های نسل های بسیاری از مبارزان طبقه ی کارگر در ایجاد یک جامعه ی نوین را در بوته ی آزمایش قرار دهند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: