اخبار ایران و جهان

نادر نادرپور و پیوند

nader_naderpur

محمد امین محمدپور

نادر نادرپور در سال 1308 در تهران به دنیا آمد. دوره هاي دبستان و دبيرستان را در همین شهر گذراند و براي تحصيل در رشته زبان و ادبيات فرانسه به دانشگاه سوربن در پاريس رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس به تهران بازگشت. طول ساليان متمادي، نخست در بخش خصوصي و سپس به عنوان کارشناس پيماني در وزارت فرهنگ و هنر، به انتشار ماهنامه هاي هنر و مردم و نقش و نگار ادامه داد و مدتي مسئوليت سردبيري آنها را بر عهده داشت. دفترهای چشم ها و دست ها ( 1333 )، دختر جام ( 1334)، شعر انگور ( 1337 )، سرمه خورشيد ( 1339 ) را در همین مدت منتشر کرد. سپس در سال 1343، براي تکميل مطالعات خود در زبان و ادبيات ايتاليايي به آن سرزمين رفت و به تحصيل پرداخت. در سال 1346 در کنار تعدادی از نویسندگان در تاسیس کانون نویسندگان ایران نقش داشت و به عنوان یکی از اعضای اولین دوره هیئت دبیران کانون انتخاب شد. از سال 1351 تا 1357، سمت سرپرستي گروه ادب امروز را در راديو تلويزيون ملي ايران عهده دار بود. در مرداد 1359 از تهران به پاريس رفت و تا ارديبهشت ماه 1365 در آن شهر اقامت داشت و به عضويت افتخاري اتحاديه نويسندگان فرانسه برگزيده شد و در مجامع و گردهمايي هاي گوناگون شرکت جست و سخن راند. در بهار سال 1365 به دعوت بنياد فرهنگ ايران در بوستون، عازم آمريکا شد و از آن پس، به سخنراني هاي متعدد در دانشگاه ها پرداخت و پاره اي از برنامه هاي ادبي و فرهنگي خود را از طريق تدريس در کلاس ها و از راه سخن گفتن در راديو و تلويزيون، آغاز کرد. مجموعه های » گياه و سنگ نه، آتش ( 1357 )، از آسمان تا ريسمان ( 1357 )، شام بازپسين ( 1357 )، صبح دروغين ( 1361 )، خون و خاکستر ( 1368 )، زمین و زمان ( 1375 ) » از دیگر سروده های اوست. وی در بیست و نه بهمن 1378 در لس آنجلس درگذشت.


من بی خبر به راه سفر پا گذاشتم / آگاهی از نیاز عزیزان نداشتم / در کوره راه های تهی می شتافتم / / چون سوسمار مست به دنبال آفتاب / در زیر پنجه های ترم، ریگ های خشک / فریاد می زدند که ما تشنه ایم، آب! / – شرمنده می گذشتم و آبی نداشتم. / در زیر روشنایی لیمویی غروب / از خواب نیمروزی، بیدار می شدم / از گوشوار نقره ای ماه می پرید / برق ستاره ای / مرغابیان وحشی فریاد می زدند: / پس آن ستاره کو ؟ / من جز نگاه خویش، جوابی نداشتم. / در شهر ناشناخته ای پرسه می زدم / دیوارهای شهر مرا می شناختند / اما ز آشنایی خود دم نمی زدند / گویی نقاب ترس به رخساره داشتند / – من جز سکوت خویش، نقابی نداشتم. / ای ریگ های تشنه
ء خورشید سوخته! / این بار اگر به سوی شما رخت برکشم / از چشمه های آب روان مژده می دهم / ای کاروان وحشی مرغابیان شب! / این بار اگر نگاه به سوی شما کنم / از کوکب سپیده دمان مژده می دهم / ای قامت خمیدهء دیوارهای شهر! / این بار اگر به خلوت راز شما رسم / از روزگار امن و امان مژده می دهم / من با امید مهر شما زنده ام هنوز / پیوند آشنایی ما ناگسسته باد / گر فارغ از خیال شما زندگی کنم / چشمم بر آفتاب و بر آفاق، بسته باد!پیوند

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: