سياسی, سرتیتر

ایرج مصداقی؛ تنها «شهید زنده پژواک شهدا» یا …

naghd_89jk

در مورد نوشته های اخیر جناب مصداقی: ««فراز» و «رها» جدیدترین قربانیان «قتل‌های زنجیره‌ای»« و «مشارکت «فرقه‌ی رجوی» در زمینه‌سازی قتل «فراز» و «رها»« خیلی چیزها می توان گفت و نوشت که الان در حوصله ی من نیست.

به هر رو، چند نکته برایم جالب آمد و مایل ام که در مورد آن بنویسم.

هنگامی که اولین بار تیتر این نوشته ها را دیدم، و اولین نکته ای که ذهن مرا به خود مشغول کرد واژه ی «جدیدترین قربانیان «قتل های زنجیره ای»» است. به خودم گفتم که حتما باید خبر جدیدی از کسان دیگری که در پروژه ی «قتل های زنجیره ای» وزارت اطلاعات کشته شده اند، و تا به حال کسی از آن اطلاعی نداشته است، باشد. به زودی متوجه شدم که چنین خبری نیست و گول خورده ام.

تمامی ی افرادی که مسایل سیاسی ایران را دنبال می کنند به خوبی می دانند که ترمینولوژی و اصطلاح «قتل های زنجیره ای» به کشتار وزارت اطلاعات، که به طور عمده از اعضای «کانون نویسندگان ایران» بود، هم چون محمد جعفر پوینده و محمد مختاری، در دوره ی خاصی اطلاق می شود و نه هر قتل و جنایتی که توسط آنان انجام می گیرد. از آن زمان تا به حال، صدها نفر دیگر به دست نیروهای وزارت اطلاعات ایران کشته شده اند، ولی این به معنای آن نیست که ما قتل آنان را جزو «قتل های زنجیره ای» حساب کنیم و این گونه از آن نام ببریم. می شود از آن به عنوان «قتل هایی مشابه «قتل های زنجیره ای»» نام برد، ولی نه جور دیگر.

این رسم پسندیده ای نیست. به کارگیری این روش، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، واقعه ی ترورهای «قتل های زنجیره ای» واقعی را لوث می کند. همان طور که گفتم، استفاده از این ترم فقط و فقط نشانگر یک واقعه ی ویژه می باشد و، به همین منظور، اپوزیسیون انقلابی و مترقی ایرانی، به عمد، از آن در جای دیگری استفاده نکرده است.

اما، به گمان من، برای جناب مصداقی هیچ یک از این ها مهم نیست. هدف وسیله را توجیه می کند. ایشان دقیقا می دانسته که چه تیتری را دارد انتخاب می کند وآگاهانه  سعی داشته که تعداد مخاطب خود را با جار و جنجال زیاد کند. اصولا،  جناب آقای مصداقی همه کارش با هو و جنجال و هیاهو همراه می باشد. این شیوه می تواند در برخی موارد کار کند، ولی اتفاقا، و از بخت بد ایشان، در بیشتر موارد، کارساز نیست.    

* * * *

نکته ی برجسته ی بعدی برای من، اتفاقا آخرین پاراگراف، در آخرین صفحه نوشته ی دوم ایشان در این رابطه، در ص 50 می باشد. آن جا که می گوید: «»حجت بر تمامی اعضا و هواداران «فرقه رجوی» و «شورای ملی مقاومت» کذایی تمام است. با وجود اسناد و مدارک بالا هرگونه همکاری و همیاری با این «فرقه»، دست داشتن در خون و رنج مردم ایران است.»» البته، به نظر بنده، در این لیست نباید جایگاه هتاکان، سینه چاکان، جیره خواران، مجیزگویان و مواجب بگیران را نیز از قلم انداخت و فراموش کرد.

یک سووال خیلی ساده: چرا طی بیش از سه دهه ی گذشته «حجت» بر آنان تمام نشده بود و تاریخ اتمام «حجت» بر آنان تنها از روز نوشتن مقاله ی ایرج مصداقی شروع می شود؟! نکنه برای این که دامن خود جناب مصداقی را هم می گیرد؟! تا هفته ی پیش، هم کاری و هم گامی با «فرقه رجوی» و «شورای ملی مقاومت» کذایی از نظر جناب مصداقی هیچ اشکالی نداشت ولی یهو این هفته مترادف «دست داشتن در خون و رنج مردم ایران است». شرم یک احساس انقلابی ست که در خیلی ها نمی توان یافت. 

به ادعای آقای ایرج مصداقی، و در ترازوی عدالت ایشان، برآورد عمل کرد سازمان مجاهدین، حداقل در طی بیش از سه دهه ی گذشته تا هفته ی پیش، کفه را به طرف سازمان مجاهدین سنگین تر می کرده است، ولی از هفته ی پیش ورق برگشته است.

این ادعا به مانند این می ماند که جناب مصداقی ادعا کند که: حمایت بی قید و شرط سازمان مجاهدین از رژیم جمهوری ننگین اسلامی، از روز 22 بهمن 1357 تا 30 خرداد 1360 و تلاش فقط در راستای سهیم شدن در قدرت سیاسی؛ اقدام کودکانه برای کودتا به منظور به دست گیری منحصری قدرت که به کشته و زندانی شدن هزاران نفر انجامید؛ فرار رهبری و تمامی اعضا از کشور و «به امان خدا ول کردن» خیل هواداران از همه جا بی خبر، ناآماده و بی دفاع؛ تلاش ناکام مجدد برای اقدام به یک کودتای جدید، این بار به امید بنی صدر، لیبرال ها و ارتش ضدانقلابی از طریق امضای «میثاق» و تشکیل «شورای ملی مقاومت»؛ مزدوری مستقیم، بلاواسطه و جان نثاری خالصانه برای سالیان برای صدام حسین تا حد شرکت در سرکوب نیروهای به پا خاسته ی عراقی علیه صدام حسین و تبدیل شدن به بخشی از ماشین جنگی صدام حسین تا زمان سرنگونی او؛  به راه انداختن سیرک «انقلاب ایدئولوژیک» و سرکوب بی سابقه ی زنان در تشکیلات؛  زندانی و شکنجه ی صدها نفر از افراد خودی به بهانه ی یافتن نفوذی در تشکیلات که احتمالا کشته هایی نیز داشته است؛ سرکوب عنان گسیخته و جنایتکارانه ی هر نوع مخالفت با رهبری؛ ربودن و یا فریب صدها نفر از ایرانیان از  کشورهای دیگر و بردن آنان به عراق، و نگه داشتن آنان در آن جا به زور اسلحه و شکنجه ؛ تحویل ناراضیان سیاسی به  صدام حسین برای زندان شدن در ابوغریب و برای مبادله ی اسرای صدام حسین با رژیم جمهوری اسلامی؛ بردن ناراضیان به سر مرزهای ایران و عراق و وادار کردن آنان به عبور از منطقه ی مین گذاری شده؛ انجام عملیات تروریستی ی سفارشی، به طور مثال ترور «صیاد شیرازی»؛ جعل کردن و ساختن سازمان های سیاسی ی قلابی ای که به نقد در ایران موجود بودند به منظور این که در اذهان این طور وانمود شود که سازمان های اصلی طرفدار ایشان می باشند؛ هم کاری با سیاه ترین نیروهای امنیتی و سرکوب گر در سطح جهان؛ به کار گیری کودکان زیر 18 سال در ارتش و در عملیات انتحاری؛ یک بار دیگر تلاش احمقانه برای کودتا، این بار به اسم عملیات «فروغ جاویدن»، و به میدان آوردن تعداد زیادی از افراد از اروپا و آمریکا که حتی تفنگ بادی هم بلد نبودند شلیک کنند، که دوباره منجر به کشته و زخمی شدن چندین هزار نفر انجامید؛ وادار به خودسوزی کردن افراد؛ لجن پراکنی، پاپوش دوزی و درست کردن شایعه علیه هر کسی که کوچک ترین اختلافی تا به حال با آنان داشته است؛ دفاع از و احتمالا همکاری با نیروهای ارتجاعی منطقه هم چون داعش؛ مزدوری و جاسوسی برای هر کس، که آخرین نمونه ی آن آل سعود می باشد؛ و صدها نمونه ی دیگر که می توان به این لیست بسیار اجمالی اضافه کرد، که جناب آقای مصداقی از تمامی ی این مسایل سال هاست که  باخبر می باشند، برای اتمام «حجت» کافی تشخیص داده نشده است. 

با تمامی ی این تفاصیل، تنها بعد از کشته شدن «رها» و ارایه چند کپی / پیست [copy / paste]  از چت های او، آقای ایرج مصداقی فتوا می دهند که ای مردم چه غافل نشسته اید که: » با وجود اسناد و مدارک بالا هرگونه همکاری و همیاری با این «فرقه»، دست داشتن در خون و رنج مردم ایران است.»

من همین جا خیلی دوستانه به آقای ایرج مصداقی می گویم که این ترازو را به ایشان انداخته اند. اگر جای شما بودم، حتی به فکر برگرداندن و پس گرفتن پول اش هم نمی رفتم. یک ضرب می بایستی آن را بیاندازید در سطل آشغال. متاسفانه، جناب مصداقی بیش از 30 سال است که دیر تشریف آورده اند و هرگز حاضر نیستند دل از ترازوی خود بکنند.   

شیوه ی تاریخ نگاری جناب مصداقی خیلی جالب است. تاریخ و وقایع فقط از منظر مواضع مشعشع ایشان شروع و پایان می یابند. تا چندی پیش از دید ایشان سازمان مجاهدین و به ویژه مسعود و مریم رجوی فداکارترین، بهترین و والاترین بودند، اما این امر فقط تا زمانی صادق است  که نظر آقای مصداقی، به هر علتی، عوض شود. و، معمولا این علت، دوری و نزدیکی به ایشان است و بس. بهترین دلیل و مدرک آن، سابقه ی سیاسی ایشان، زیگزاگ های متوالی، غمزه های شتری برای مسوولین مجاهدین و غیره، که اتفاقا به قلم خود ایشان آمده است، می باشد که خواننده می تواند منصفانه خود قضاوت کند. 

باید گفت که جناب مصداقی کاملا اشتباه می کنند. ایشان یا تا به حال در کما به سر می برده اند، و یا خود را به خواب زده اند. این قطار سال هاست که به مقصد رسیده است. اکنون دهه هاست که «حجت بر تمامی اعضا و هواداران «فرقه رجوی» و «شورای ملی مقاومت» » کذایی تمام شده است. و، این قضیه تازه هفته ی پیش اتفاق نیافتاده است. دقیقا بر همین اساس «حجت» با شما نیز دهه ها پیش، هنگامی که برای مجاهدین سینه می زدید، تمام شده است.

کسی که زندانی ی سیاسی ست و یا بوده، دارای هیچ قداست ویژه ای نمی باشد. بل که همین امر، او را ملزم به بسیاری از مسایل می کند که شاید برای دیگران کم تر قابل لمس باشند و به آن به اندازه ی چنین فردی حساسیت نداشته باشند. برای من هنوز قابل درک نیست که چگونه یک زندانی ی سیاسی ی سابق از سازمانی به دفاع بر می خیزد که خود زندانی می کند، شکنجه می کند و فعالین سیاسی را می کشد. بالاخره یک فرقی باید بین «ما» و «اسدالله لاجوردی» ها و «کچویی»ها باشد، نه؟  تنها فرقی که بین سازمان مجاهدین و رژیم جمهوری ی اسلامی ست این است که یکی در قدرت است و دیگری در جستجوی قدرت. شاید بی خود نیست که احترام همگان برای زندانیان سیاسی ی سابق در قبل از انقلاب ده ها بار بیش از اکنون می باشد.

اما، متاسفانه، و این متاسفانه را از ته دل می گویم، ایشان نه قادر است، نه می خواهد، و نه می تواند که تاریخ را جور دیگری تصور کند و به طور واقعی ببیند. چرا که آن موقع باید پاسخ دهد که چرا آن زمانی که تمامی ی کثافت کاری های مجاهدین را می دانست: هم چون قتل اعضا و هواداران ناراضی؛ زندانی و شکنجه ی مخالفان؛ تحویل دادن ناراضیان به رژیم جمهوری اسلامی؛ هم دستی با دیکتاتورها و کثیف ترین جناح های سیاسی ی و نظامی سیاسی در جهان و، در یک کلام نکاتی که به طور اجمالی در بالا آمد، هنوز مجیز آنان را می گفت و برای شان سینه چاک می داد و به عنوان نماینده ی آنان جولان می داد.

این که آقای مصداقی و سازمان مجاهدین امروز با هم دعوایشان شده است و از هر چیزی حاضر هستند علیه یک دیگر استفاده کنند، مساله ی خارق العاده ای نیست. این امر قبلا هم بارها در این سازمان اتفاق افتاده است. خودشیفتگی و انحصارطلبی مطلق، روش یک مجاهد واقعی است؛ چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن. به نظر می رسد که برای این ویژه گی ها برای همه شان کلاس های فوق العاده گذاشته اند و همگی  در این امر حرفه ای می باشند. فقط کافی ست یک نگاه اجمالی به تاریخچه ی این سازمان، که جناب مصداقی نیز بخشی از آن بوده است،  بکنید. اتفاقا برای من کوچک ترین شکی نیست که هم جناب مصداقی و هم مسعود و مریم رجوی و هم پالگی های شان مجاهدین واقعی اند. اینان در دنیای سیاست همان قدر با هم فرق دارند که خامنه ای و مطهری و گنجی با هم فرق دارند.

جناب مصداقی، علی رغم اطلاع از تمامی ی کثافت کاری های سیاسی و غیرسیاسی ی مجاهدین، در «گزارش 92» خود، با عنوان سوپر رمانتیک «نگاهی با چشم جان»، بعد از نوشتن نزدیک به 390 صفحه، که اکثر موارد سیاسی آن، از روی دست سازمان های سیاسی ی چپ و کمونیستی کپیه برداری شده است، و آنان در همان هنگام، یعنی نه بعد از بیش از 30 سال از زمان اتفاق، بل که در همان زمان واقعه، این ها را گفته اند، به جمع بندی ی نهایی خود، که برای چانه زنی با مسعود رجوی نوشته شده است، با تیتر «آخرین سخن»، به او چنین می  گوید؛ با هم بخوانیم:

«… بهار است، به سال نو وارد شده ایم، شما هم نو شوید. کهنگی و انجماد را به دور افکنید.  پنجره ها را باز کنید اجازه دهید نسیم نو و نوخواهی و نوگرایی به درون مجاهدین راه یابد. این ضرورت زمانه است. خواه ناخواه دوران شما و همه ی ما به سر میرسد، پیش از آن که مرگ به اجبار نقطه پایانی بر آن نهد با اراده و انتخاب خودتان راه جدیدی را پیش پای مجاهدین بگشایید. شما امسال شصت وپنج ساله می شوید، خیلی ها در این سن در اروپا بازنشسته می شوند و ضمن آن که مرحله ی جدیدی از زندگی را آغاز می کنند نگاهی هم به گذشته می کنند.

» فکری برای آینده ی مجاهدین کنید. زمینه ی تغییر و تحول در مجاهدین را به وجود آورید. کسی جز شما توان این کار را ندارد. خمینی دو ماه قبل از مرگش هنوز به فکر آینده ی رژیم بود و به درستی برای حفظ نظامی که با خون و جنایت و شقاوت برپا کرده بود، «پاره ی تن اش» آیت الله منتظ7-ری را برکنار کرد.

» شما به جا بود دو دهه قبل طرحی نو در می افکندید؛ یا که پس از اشغال عراق و فروپاشی ارتش آزادی بخش تغییر و تحول در مجاهدین را به فال نیک می گرفتید. هنوز دیر نیست تا فرصت هست دست به کار شوید. نگاهی انتقادی به گذشته و بیان ضعف ها و اشتباهات از زبان شما اگرچه باعث تنش غیرقابل تصوری در مجاهدین و نیروهای هوادار شما می شود اما این تنها راه برون رفت از مشکلات به نظر می رسد. به آن فکر کنید.»

… «مجاهدین با آن که پس از ضربات سال ۵۴ تا مرز فروپاشی و انحلال پیش رفته بودند پس از انقلاب ضدسلطنتی به خاطر نام نیکی که داشتند به سرعت به بزرگ ترین جریان سیاسی کشور تبدیل شدند. در سی و چهار سال گذشته هیچ نیروی ایرانی به اندازه ی مجاهدین فداکاری و از خودگذشتگی نکرده اما نام نیک و شهرتش لکه دار شده است، پیش از آن که دیر شود فکری برای نام و اشتهار مجاهدین کنید تا آینده را از دست ندهید.»

آقای مصداقی هم آن موقع اشتباه می کردند و هم امروز. «در سی و چهار سال گذشته» [از سال 93  تا به حال را نیز باید به آن اضافه کرد] مجاهدین هیچ گاه از «نام نیکی» برخوردار نبوده اند. و، دوباره اشتباه می کنند، آن گاه که گزارش می دهند که: «هیچ نیروی ایرانی به اندازه ی مجاهدین فداکاری و از خودگذشتگی نکرده» است.

این شمشیری که آقای مصداقی کشیده اند دو لبه است. در وهله ی نخست، همان طور که گفته شد، برای اعلام برائت خیلی دیر شده بود، و در وهله ی دوم، نداشتن «نام نیک و شهرت … لکه دار شده» تنها متعلق به «فرقه ی صاحب مرده ی» مجاهدین نیست و آقای ایرج مصداقی را نیز در بر می گیرد، چرا؟ دقیقا به خاطر طرفداری بی چون و چرای ایشان از این همه جرم و جنایت سازمان مجاهدین در طی سال های گذشته.

* * * *

باری.

برویم سر دیگر نکات:     

نکته دیگری که به نظر من جالب  آمد، این است که اکثر قریب به اتفاق این کپی / پیست های آورده شده، به جز چت های جناب مصداقی با «رها» و یکی دو مورد دیگر، همگی بدون ذکر تاریخ می باشند. ولی، باز هم می توان از آن معدود مواردی که تاریخ دارند حدس زد که جناب آقای مصداقی حداقل از تاریخ 9 سپتامبر 2014، یعنی حداقل از 2 سال پیش، از موضوع هم دستی ی ساواما؛ برادران خدابنده؛ و برادران و خواهران مجاهد برای بیرون راندن و یا کشتن فجیع «رها» و «فراز»، در پروژه ی همکاری مستقیم و مشترک وزارت اطلاعات و سازمان مجاهدین  باخبر بوده است. بی شک اگر منافع فرقه ی رجوی حکم کند، آنان با هر کسی متحد خواهند شد؛ تاریخچه ی عمل کرد جناب مصداقی نیز به نظر می رسد که در همین راستاست..

حال، عکس العمل ایشان در رابطه با بلاهایی که دارد برای «رها» و «فراز» اتفاق می افتند، چیست؟ پاسخ عملی جناب مصداقی این است: «عقل سلیم» حکم می کند که صبر کنند که اول همه ی استخوان های «فراز» شکسته شوند و مورد تجاوز وحشیانه ی جنسی قرار بگیرد و بعد کشته شود. بعدش تازه صبر کنند که «رها» نیز مورد تجاوز وحشیانه قرار بگیرد و بعد کشته شود. همه ی این ها باید انجام شود، اجالتا یک 4 ماه دیگر نیز صبر کنند، تا مثل جناب مصداقی تشخیص بدهند که «موقعیت مناسب» برای افشای هم دستی و زمینه سازی فرقه ی مجاهدین و وزارت اطلاعات فرار رسیده است.

این «اسناد»، در صورت واقعی بودن، نه تنها سازمان مجاهدین را محکوم می کند، نه تنها وزارت اطلاعات و عوامل اش را محکوم می کند، بل که درست مثل یک شمشیر دولبه، شما را نیز محکوم می کند.

من خواننده را رجوع می دهم که یک بار دیگر «هدایت»های  سیاسی ی جناب آقای مصداقی را خودش بخواند و قضاوت کند. این یک نمونه از آن ها می باشد که اتفاقا تاریخ دقیق، 12 نوامبر 2015، را دارد:

«رها نفیر: سلام

هستید؟

آقای مصداقی؟

من چشمهام خوب شده و می بینم

عمل کردم

فراز رو انداخته اند در بازداشت

آمدند همه چیزمان را بردند و رفتند

برگه تفتیش منزل هم نداشتند

یک مرد تنومند ریشو و بسیار ورزیده به سه نفر دیگه بودند

تابلو طراحی شما را خرد کردند

من خیلی ترسیده بودم

یک عالمه بهمون فحش و بد ویراه گفت اون مامور هیکلی

فامیلش سیدی بود و دیگری حبالی [اسم واضح نیست] نام داشت

سیدی خیلی هار و وحشی بود و به من فحش رکیک داد و فراز را کتک زد

چه کار کنم؟

ایرج مصداقی: رها جان سلام

خیلی متاسفم

به خاطر وضعیت پیش آمده.

نگران نباش. امیدوارم هر چه زودتر فراز هم آزاد بشه.

تو این همه بدبختی خیلی خوشحالم که چشم هات می بینه.

سیدی و همه ی آن هایی که مرتکب این ظلم ها می شوند دیر یا زود نتیجه ی اعمالشان را خواهند دید.

ایرج مصداقی: زنده باشی. به امید روزهای بهتر.»

آیا واقعا واکنش و راه کارهای جناب مصداقی، در صورت واقعی بودن چنین امری، خیلی جالب و منحصربه فرد نیست؟ انشالله که گربه هست! «فراز هم به زودی آزاد» میشه. «تو هم نگران نباش.» این طور که به نظر می رسد جناب مصداقی هیچ تلاشی برای هیچ کاری برای «فراز» و «رها» نمی کند و کلا در زندگی هیچ وقت نگران نیست. من می خواهم یک نگرانی برای ایشان به وجود بیاورم: داشتن صدها هوادار و کشته و مرده در ایران به همین سادگی ها هم نیست. اگر در حوصله ی شما نیست، می توانید تقاضای یک «چراغ خاموش» بکنید.

طرف داره می گوید: آقای عزیز، برادرم را وزارت اطلاعات الان آمد با کتک دستگیر کرد و برد. همه ی اثاثیه خانه را هم بردند. تو که رهبر ما هستی، می گویی من الان چه کار کنم؟ جواب: » نگران نباش. امیدوارم هر چه زودتر فراز هم آزاد بشه.»

چرا این جواب؟! یعنی بدتر از این هم می شد به کسی جواب داد که در این موقعیت خطرناک قرار گرفته است؟! نکنه به این خاطر است که خود جناب مصداقی نیز به آن ها، «فراز» و «رها»، شک دارد؛ یا این که خودش هم می داند که این حرف ها زیاد جدی نیست و؛ یا این آخر و نهایت استعداد «هدایت» و رهبری کردن جناب مصداقی می باشد و بیش از این چیزی در چنته ندارد؟! و یا شاید، درست مثل مسعود رجوی و سازمان مجاهدین، مرده و زندانی ی «فراز» و «رها» برایش بیش تر ارزش دارد تا زنده و آزاد آنان.

آیا این همان تاکتیک مجاهدین نیست؟! آیا اگر مسعود رجوی موش مرده هم جای شما بود، کار دیگری می کرد؟! به نظر می رسد که تنها مجاهدین نیستند که احتیاج به کشته و مرده برای مطرح کردن خود دارند: فقط در پادگان اشرف شعار «ثور! ثور!» [خون! خون!] را نمی دهند. ولی، خوب، خوش بختانه از این بعد جناب مصداقی نیز می تواند به ادعاهای گذشته ی خود، نه تنها داشتن هوادار، بل که داشتن «کشته و مرده» در ایران را هم اضافه کند.

جناب مصداقی، اگر این سناریو واقعی باشد، این جمله ی شما در مورد خودتان واقعا درست است: «هیچ گاه خود را شایسته ی محبت هایی که نثارم می شد نمی دانستم.!»

حال ببینیم سرنوشت این «نگران نباش. امیدوارم هر چه زودتر فراز هم آزاد بشه.» به کجا می رسد:

«رها نفیر: سلام

فراز آزاد شد

بردیم بیمارستان

دو پا از زانو و تا بالای زانو شکسته و دست راستش (دست طراحی) از بازو تا مچ شکسته شده و

دنده هاش ضرب دیده و چشم چپش اصلا نمی بینه در اثر ضربه هایی که خورده

خودش می گه سیدی برده توی اتاق و تا تونسته عقده هاشو خالی کرده روش

فحش های بسیار رکیکی به شما داده و فراز رو مجبور کرده بوده فحش بده به شما و وقتی فراز

حاضر نشده فحش بده زده دست و پاشو شکسته

و تمام ضربه ها رو فقط سیدی زده

تمام کاغذ دیواری های خانه ما را دستور داد بکنند

لپ تاپ و کامپیوترهامونو شکسته تحویل دادند

گفتن امضا کنید همینطوری بودن از اولش

راستی تمام دندانهای جلویی فراز خرده شده عکسشم هست

بعد لختش کردن و باتوم را یکی از نگهبانان فرو کرده بهش

بهش گفتن مجبورت کنیم از مدفوع خودت بخوری؟

الان در بیمارستان رازی اهواز بستریه و یک ساعت قبل اومدن گفتن نمی شه اینجا بستری بشید و

کادر پزشکی تهدید شده اند

الان با کالبد داغون باید ببرمش

هی سرش داد می زده (زیستن یا مرگ؟) و فراز باید جواب می داده

رها نفیر: اینم از این

حالا شما می گی من چه کنم؟»

از متن این طور به نظر می رسد که «رها» از بیمارستان سعی کرده با آقای مصداقی ساعت 12 بعد از ظهر تماس بگیرد. تقریبا سه ساعت و ربع بعد آقای مصداقی جواب داده اند:

«ایرج مصداقی: سلا م رها جان

این ها نتیجه اعمالشان را خواهند دید

نگران نباش  این روزهای سخت و طاقت فرسا خواهد گذشت.»

واقعا آقای مصداقی رهبر قابلی ست. عجب جواب دندان شکنی! قلم من برای توصیف حالم کارآمد نیست و مغزم قفل کرده است. من واقعا از آقای مصداقی می پرسم: «حالا شما می گی من چه کنم؟»

آقای مصداقی، «رها» نگران چی می تواند نباشد؟     

در صورت واقعی بودن، آیا این سناریو یک کمی عجیب نیست؟ چند نفر دیگر را می شناسید و یا شینده اید که دستگیر شده باشند و بعد در حین شکنجه توسط تنها یک بازجو دو تا پایش از زانو تا بالای زانو را شکسته باشند، دست راست را از بازو تا مچ شکسته باشند، تمام دندان های جلو او را شکسته باشند، به او یک بطری فرو کرده باشند، چشم چپ اش در اثر ضربات وارده نابینا شده باشد؛ و بعد با خواهرش تماس بگیرند و بگویند برادرت آزاد است، بیا ببرش. آیا شما هم در این تضادی نمی بینید که «سیدی» نگران شکستن کامپیوتر و لپ تاپ آنان می باشد و «فراز» و «رها» را مجبور می کند که امضا کنند که: «لپ تاپ و کامپیوترهامونو شکسته تحویل دادند  … گفتن امضا کنید همینطوری بودن از اولش»؛ اما، همین «سیدی» هیچ نگرانی ای ندارد که «فراز» را «شکسته» تحویل خواهرش بدهد.

از کپی / پیست ها به نظر می رسد که «فراز» به مدت 4 روز، از 13 نوامبر تا 17 نوامبر 2015،  دستگیر شده و در بازداشت بوده، و سپس با جسم کاملا خرد شده آزاد شده است. لپ تاپ و کامپیوترها و «فراز» را هم شکسته تحویل داده اند. ولی باز این جا یک نکته کاملا برای من گنگ است: «تمام کاغذ دیواری های خانه ما را دستور داد بکنند». یعنی چه؟ باز به عقل جور در نمی آید. تنها سناریویی که به عقل من می رسد این است که «فراز» را کسی «آزاد» نکرده که به بیمارستان ببرندش، برش گردانده اند به خانه. وگرنه، از زندان که نمی شود کاغذ دیواری خانه ی مردم را کند!

هیچ بخش این داستان با بخش دیگرش جور در نمی آید.

باری!

برگردیم سر داستان:

در وهله ی نخست، تو گونی هم نمی شود چنین کسی را، با این حد از جراحات،  جایی برد. حتی با آمبولانس هم بردن چنین کسی مستلزم داشتن پارامدیک و خدمه ی بسیار ماهر می باشد. من قبلا شنیده ام که کسی را به قصد کشت بزنند و بعد بیاندازندش توی بیابان یا وسط یک خیابان و یا چیزی شبیه به این، ولی آزادی از زندان به این شکل را تا به حال نشنیده ام. خوب حتما ایراد از من است.

قضیه به این جا ختم نمی شود. «رها» او را، از یک جایی که فعلا صرف نمی کند به آن بپردازیم، به بیمارستان می برد. «فراز» با تمامی این تفاصیل می تواند حرف بزند و قضیه دستگیری و وقایع بازجویی را برای «رها» تعریف کند. تعریف های «فراز» از جناب مصداقی واقعا خواندنی است. ولی باز آخرش معلوم نمی شود که از بیمارستان که بیرون شان می کنند، به کجا می روند. با شدت جراحات توضیح داده شده، آیا «رها» نبایستی «فراز» را، حتما و به ناچار، به یک بیمارستان دیگر در یک شهر دیگر می برد؟ 

فکر کنم به اندازه ی کافی در مورد «فراز» گیج شده ایم. فعلا آن را به کناری می گذاریم و می رویم سراغ سرنوشت «رها».

چیزی که کپی / پیست بعدی به معلومات ما اضافه می کند این است که: دو روز بعد، یعنی 19 نوامبر 2015، «رها»، که جناب آقای مصداقی را «دایی» خطاب می کند، حتما به یاد دایی عضو گروه فرقان اش که اعدام شده است، با ایشان تماس می گیرد. و، می گوید که: دیروز، 18 نوامبر 2015، «سیدی»، همان کسی که «فراز» را شکنجه کرده است، ساعت 2 نصف شب با زور وارد خانه ی «رها» شده است و او تنها بوده است. سرنوشت «فراز» کماکان نامعلوم است. اول یک سیلی ی محکم به او می زند. بقیه داستان را زبان خودشان بشنویم:

ایرج مصداقی: چی گفت؟

رها نفیر: گفت می خوام بهت یک امکانی بدم

ایرج مصداقی: چه امکانی

رها نفیر: خیره شده بود بهم

می گفت روسریتو بردار راحت باش

ایرج مصداقی: بعد از این که اون بلا را به سر فراز آورده؟

رها نفیر: بعد با شیطنت گفت

بله

گفت بهم بگو دوستت دارم

چشماش یه جوری بود

ایرج مصداقی: دست که بهت نزد؟

رها نفیر: گفت اگه سرمو بذاری رو سینه ات بهم بگی دوستت دارم دیگه با فراز کاری ندارم

دست نزد

ولی مبل را کثیف کرد

من چسبیده بودم تو دیوار

ایرج مصداقی: چطوری مبل را کثیف کرد

رها نفیر: از ترس داشتم می مردم

ایرج مصداقی: می فهمم حق داشتی

رها نفیر: متوجه نشدید چطور؟

ایرج مصداقی: چرا حالا متوجه شدم

رها نفیر: خودشو ارضاء کرد

لحنش خیلی وحشتناک بود

ایرج مصداقی: این ها بیمارن. ببین چه کسانی شدن داعیه دار اسلام

رها نفیر: گفت بیا زن من بشو

بعد تا صبح موند

ایرج مصداقی: تو چه کار کردی؟

رها نفیر: رفت داخل حمام غسل کرد

من هم تو اتاق در را قفل کردم

رها نفیر: بعد دست خط گذاشت و رفت

برای من یکی که این سناریو قابل هضم نیست. بازجوی اطلاعات با زور آمده خانه، کتک زده، تهدید کرده، با «شیطنت» حرف زده، خودش را روی مبل ارضا کرده، بعدش گرفته تخت خوابیده تا صبح، بعدش بلند شده، غسل کرده، دست خط گذاشته، رفته. این دست خط که «سیدی» برای گذاشتن آن به خانه ی «رها» رفته است معلوم نیست چیست. در کنار آن، برای من باورش سخت است که کسی که مورد این چنین رفتار وحشیانه ای قرار گرفته است این گونه آن را توصیف کند: «بعد با شیطنت گفت … بله  … گفت بهم بگو دوستت دارم … چشماش یه جوری بود».

«رها» این «دایی» را خیلی خوب آمده، ولی بیش تر فکر می کنم که باید جناب مصداقی را این چنین خطاب می کرد: «دایی جان ناپلئون».

باری!

بر فرض صحت کامل سناریو، سووال جناب مصداقی، هنگامی که غیرتی شده اند، برای من جالب است: «دست که بهت نزد؟» این مورد و «چطوری مبل را کثیف کرد» تنها مواردی هستند که ایشان به آن واکنش نشان می دهند. خوب، حالا مثلا اگر جواب «رها» به پرسش اولی مثبت بود شما جز «نگران نباش» چیز دیگری برای گفتن به او داشتید؟

این سناریو اشکالات فراوان دیگری نیز دارد که بیش از این حوصله ی بررسی آن را ندارم. مثلا در همین تکست چت روز 19 نوامبر 2015 ناگهان سر و کله ی «فراز» دوباره پیدا می شود، در همان خانه. اصلا معلوم نیست چه خبر است. ما فکر می کردیم «فراز» به شدت مجروح شده و باید در یک بیمارستانی باشد، ولی این طور که پیداست کنار دست «رها» نشسته و از بزرگی و خوبی ی آقای مصداقی و شدت ضعف و ترس وزارت اطلاعاتی ها از ایشان تعریف و تمجید می کند! به حق چیزهای نشنیده!

* * * *

باری!

نکات کوچک و بزرگ در این نوشته زیاد هستند. مثلا: تا جایی که ما خوانده ایم و اطلاع داریم و دیگران نیز گفته اند، افراد امنیتی ایران خود را به اسم معرفی نمی کنند و همیشه با اسم «حاجی»؛ و «سید»؛ و «برادر» و جز این ها یک دیگر را خطاب می کنند. ولی، این ها از در وارد نشده خود را با اسم معرفی کرده اند. آیا این کار به این خاطر نبوده که به «اسناد» وزنه ی بیشتری داد؟!

از طرف دیگر، کپی / پیست هایی که به عنوان سند آمده اند، هیچ کدام به عقل من یکی جور در نمی آیند. مساله به نظر من خیلی واضح است: لطفا خود را برای چند دقیقه جای یکی از این افرادی که دارد با «رها» چت می کنند قرار دهید: فرد/افرادی از وزارت اطلاعات؛ محمد حسین توتونچیان؛ مسعود و ابراهیم خدابنده؛ پرویز خزایی؛ مسلم فیلابی؛ شیرین نریمان؛ فریدون ژورک؛ حسن حبیبی؛ مهدی سامع؛ محمد اقبال؛ مینا انتظاری؛ و محمد راپوتام.

حال فرض کنید که شما جای یکی از این ها بودید و به شما وظیفه داده شده است که از طرف فرقه مجاهدین / وزارت اطلاعات، با یک نفر / عده ای که در فیس بوک یک کمپین در مورد کشتارهای سال 60 درست کرده اند و در ضمن از ایرج مصداقی، که به نظر این سازمان «تواب تشنه به خون مجاهدین» می باشد حمایت می کنند، قول پول و امکانات بدهید و او/ایشان را علیه این شخص کنید. شما چگونه با این فرد/افراد وارد مباحثه و مذاکره می شوید؟ 

سناریویی که جلوی ما گذاشته شده است را با هم نگاه کنیم. خط اول: بیا به جای مصداقی با ما کار کن. اون آدم خطرناکی هست. به تو کلی هم پول می دهیم. خط دوم: نثار کردن فحش و بد و بیراه. خط سوم: تهدید به شکنجه، تجاوز و اذیت و آزار.

به عقل شما جور در می آید؟ به عقل من یکی که نه! آخر اگر یکی دو نفر از آنان چنین رفتاری داشتند، می شد گفت که این مساله بر می گردد به کاراکتر شخصی ی این فرد و هیچ چیزی نمی فهمد. ولی، وقتی که همگی: از مامور وزارت اطلاعات گرفته، تا برادران خدابنده، تا هواداران مجاهدین، تا اعضای بلندپایه ی مجاهدین و جز این ها، دیگر قضیه به عقل جور در نمی آید.

البته، در صورت سر زدن این گونه رفتار، از جانب جناب محمد اقبال، یک مجاهد واقعی و تمام عیار، کاملا قابل درک و پذیرش است. ایشان به خواهر خود، که سال ها عضو مجاهدین بوده است و اخیرا جزو «منتقدین» قرار گرفته است می گوید: «ماماچه پلیدک» و «حیوان لیبرتی». از قدیم هم گفته اند: کسی که با مادر خود زنا کند، با دیگران چه ها کند!

بنده نه ادعای بلد بودن دارم و نه مهارتی برای نرم کردن دیگران از طریق تطمیع مالی و جز این ها دارم. ولی، اگر من بودم، با تمام ناشی بودن ام، اول سعی می کردم که طرف را طی یک مدت نرم کنم و باهاش راه بیام. کلی هندوانه زیر بغل اش بگذارم. هی بهش بگویم که تو راست می گویی، حق با  تو است و «سازمان» هم اشتباهاتی داشته است. بیا وضعیت را ببین چطوری است. خلاصه خودم را به «موش مردگی» می زدم؛ مسعود رجوی، معلم ارشد همگی شان، که خدای این کارهاست. تا یواش یواش سر حرف پول را به میان بیاورم. و تازه، اگر هم قبول نکرد، همان خط اول، تهدید و فحاشی را شروع نمی کردم.

شما چه رفتاری می کردید؟ رفتار: تطمیع؛ فحاشی؛ و تهدید در 3 خط؟! 

در مورد «مینا انتظاری» جناب مصداقی می گوید:»از مفاد مینا انتظاری یکی از هواداران مجاهدین در آریزونای آمریکا با «رها» اطلاع ندارم. اما می دانم این گفتگو با هدف خاموشی «کمپین شهدای دهه ی شصت» صورت گرفته است. «

در مورد «محمد راپوتام» نیز می گوید: » از محتوای گفتگوی محمد راپوتام یکی از اعضای مجاهدین با «رها» بایستی از عراق و قرارگاه لیبرتی که ظاهرا به این پستی تن داده یا یکی از مسئولان فرقه با عکس و آیدی وی ً صورت گرفته باشد، آگاهم. نمیدانم او شخصا وارد گفتگو با «رها» شده بود. موارد مطرح شده، آنقدر سست و ابلهانه اند که گاه تصور می کنم کسی که این موضوعات را عنوان کرده از عقل و شعور درست و حسابی برخوردار نبوده است. در مورد راپوتام گفتنی بسیار است … بماند تا فرصتی دیگر .»

در مورد این آخری فقط می توانم یک چیز بگویم: مرده شور این احمدی نژاد را ببرن که این «بگم؟ بگم؟» را دوباره تو ایران مد کرد. این اولین باری نیست که جناب مصداقی «بگم؟ بگم؟» می گوید. در همین نوشته هم باز از این «بگم؟ بگم؟»ها می توان یافت. اتفاقا مواقعی افراد از این واژه ی «بگم؟ بگم؟»ها استفاده می کنند که طرفین از هم دیگر آتو دارند و دارند طرف مقابل را تهدید می کنند. وگرنه، اگر چیزی داشتی، می گفتی! اگر تو بگو بودی، تا حالا گفته بودی! یا این که می خواهی نگه اش داری برای «روز مبادا»، که اگر او گفت، تو هم پاتک بزنی! تا به این ترتیب از گفتن طرف مقابل جلوگیری کنی.

سازمان مجاهدین هر چه باشد، احمق نیست. آیا ما باید قبول کنیم که یک عده ی نه چندان کم، که به قصد فریفتن فردی برای تغییر موضع کمپینی در فیسبوک و یا بستن آن وارد بحث و گفت و گو می شوند، در خط اول پیشنهاد پول می کنند و در خط دوم فحش خواهر و مادر و در خط سه شروع به تهدید می کنند؟! با عقل من یکی که جور در نمی آید. انگار دارند وسطی بازی می کنند که از «رها» توقع دارند با پیشنهاد پول، بلافاصله به جبهه ی مخالف شیرجه برود.

من با بخشی از نظرات جناب مصداقی کاملا موافق ام، فقط با یک فرجه: نه فقط اظهارات آقای محمد راپوتام، که جناب مصداقی خوانندگان را قابل ندانسته و متن آن آورده نشده است،  بل که تمامی این کپی / پیست ها را «تصور می کنم کسی که این موضوعات را عنوان کرده از عقل و شعور درست و حسابی برخوردار نبوده است.»

جناب مصداقی خودش نیز به خوبی می داند، و من نیز شک ندارم که، هر کسی که فکر کند که مجاهدین «احمق» هستند، در اشتباه بزرگی به سر می برد؛ و در حقیقت خودش «احمق» است. آیا واقعا ایشان فکر می کنند  که این همه مواجب بگیر و مزدور را مجاهدین  با  تاکتیک 1-2-3 یاد شده به دست آورده اند؟ شک ندارم که در این مورد ویژه «جواب» را جناب مصداقی بهتر از همه ی ما بلد است! هر چی نباشه، ایشان قبلا، برای سال ها، در روابط و تشکیلات مجاهدین بوده است!

نگفتم این شمشیر دو لبه است؟ این هم یک نمونه ی دیگر؛ همین افشاگری علیه عمله و اکره و مواجب بگیران مجاهدین خود آقای مصداقی را نیز زیر سووال می برد. اگر این ها این قدر انسان های کثیفی هستند که ایشان می گویند، و من هم مثل ایشان می پذیرم که هستند، پس چرا تا دیروز، به گفته ی خودتان در همین نوشته و در جاهای دیگر، شما را روی سرشان می گذاشتند، برای تان جلسه ی سخنرانی تشکیل می دادند و سی دی امضا می کردند، و اصولا خانه ی آنان شما چه کار می کردید؟ چرا این درندگان سیاسی از نزدیکان سیاسی و خانوادگی ی شما به حساب می آمدند؟ آن موقع آنان خوب بودند، الان از هفته ی پیش بد شده اند؟ برای شما نیز، درست مثل مسعود رجوی و فرقه ی صاحب مرده ی مجاهدین، خوبی و بدی افراد، بستگی تام و تمام به نزدیکی و دوری از شخص خودتان را دارد.

من افرادی که در پادگان اشرف بودند و سپس به لیبرتی انتقال پیدا کردند را، به جز یک نفر، آن هم برادرش را فقط، نمی شناسم و اصلا نمی دانم که در گذشته چه کاره بوده اند و چه کرده اند. در همین مورد، اما، می توان به این نکته نیز اشاره کرد که طبق برخی نوشته های جناب مصداقی، آن هم تنها هنگامی که یکی از آنان پاچه ی ایشان را می گیرد، ما ناگهان متوجه می شویم که طرف در زندان تواب بوده است یا تیر خلاص زن بوده یا هر دو. جناب آقای مصداقی که این همه تاکید می کند که یگانه صدای زندانیان دهه ی 60 می باشد، و «فراز» ایشان را ملقب و مفتخر به «شهید زنده ی پژواک شهدا» کرده است،  چرا تنها هنگامی که به نفع اوست، این تیرخلاص بزن ها و توابین زندان های دهه ی 60 را «پژواک» می کنند؟ در همین نوشته هم در رابطه با یکی از افراد لیبرتی باز هم «بگم؟ بگم؟» می کند.

مهم نیست که طرف چه کاره است، جناب مصداقی تنها زمانی پرونده ی این جانیان را «رو» می کند و دست به «افشاگری» می زند که پاچه ی او را بگیرند. وگرنه، من تا به حال ندیده ام که ایشان ابتدا به ساکن در جایی بنویسند و یا بگویند که من می خواهم یکی، یا چند نفر، یا همه ی توابین و تیرخلاص بزن های زندان های دهه ی 60 و جز این ها را افشا کنم. اگر نفعی به ایشان برسد و بتواند صدای مخالفین ایشان را خاموش کند: بله؛، وگرنه، نه؛ آن هم تنها موردی، و اتفاقا تنها هنگامی که مورد به نفع ایشان باشد.    

* * * *

نکته ی دیگری که فکر من را به خود مشغول کرده است، این دو نفری هستند که از »كمپین صداي شهداي دهه شصت – حامیان ايرج مصداقي« به ما معرفی شده اند.

به گواهی خودشان و جناب مصداقی، تعدادشان به صدها نفر در ده ها شهر و در بسیاری از دانشگاه های ایران می رسد و دایم در حال رشد و بزرگ تر شدن هستند. و حدس می تواند زد که برخی «افشاگری»های اخیر جناب مصداقی در مورد «کامران دانشجو»، «علیرضا آوایی»، «غلامرضا خلف رضایی» و جز این ها از طریق این گروه بوده است.

اما، به نظر می رسد که این دو پرسوناژ کاملا غیرتصادفی انتخاب شده اند: کاراکترها متعلق به یک تراژدی از نوع شکسپیری می باشند.

یک خواهر و برادر یتیم که با کوشش و همت خود به دانشگاه هنر تهران راه یافته اند. یکی در سال انقلاب به دنیا آمده و دیگری در سال بعد. پدرشان یکی از تروریست های «گروه فرقان» بوده که به اتهام ترور امام جمعه ی خرمشهر اعدام شده، ولی آنان، با این که در آن زمان تنها دو و سه سال بیش تر نداشته اند، معتقدند که این چنین نیست. برای اثبات این امر، گفته شده است که دایی ایشان نیز، ایرج صنوبریان، «در ارتباط با فرقان اعدام شده بود.» مادرشان نیز، هنگامی که خواهر و برادر، یازده ساله و دوازده ساله بوده اند، در اثر سکته ی مغزی دار فانی را وداع می گوید. آنان با پدربزرگ و مادر بزرگ خود زندگی می کردند. و از این بدتر، آنان نیز درگذشته اند.

یکی لیسانس نقاشی دارد، که بیش از شصت پرتره [تصویر صورت] از ایرج مصداقی کشیده و دیگری لیسانس عکاسی دارد. تنها «پرتره» ای که انتشار یافته است، اما، یکی از عکس های ایرج مصداقی است که به شکل خیلی آماتوری با یک نرم افزار کمی تغییر داده شده است. کاملا بعید می دانم که این امر به دلیل کمبود سوژه بوده باشد، تعداد پرتره ها به خوبی نشان می دهد که «فراز» شیفته ی جناب مصداقی ست و می داند که او یک خودشیفته است. علی رغم داشتن لیسانس عکاسی، تنها دو عکسی که از آنان انتشار یافته، با کیفیت بسیار پاییین می باشند. به عکس ها خیره می شوم: آیا واقعا زنی که ضدرژیم جمهوری اسلامی ست و هم چنین ضد فرقه ی مجاهدین، تنها عکس اش با چادر و چارقد و مقنعه ی سیاه است؟ از ژست جیمز باندی اش می گذرم. حتما عینک را هم زده که شناسایی نشود. پس چرا برادرش خودش را استتار نکرده؟! هنوز گیج هستم.

برای این که داستان دراماتیک تر شود، یکی شان از یک «بیماری نادر» رنج می برد، که به طور معجزه آسا از ده سال پیش ظهور کرده است، و درست سر «مواقع حساس» کور می شود. علی رغم تلاش جناب مصداقی، معلوم می شود که هر دوی آنان با این که بچه جنوب ایران هستند و آن جا زندگی می کنند و مترقی و انقلابی هستند، یک رگه نه چندان نازک، ضدعرب  و شوونیست نیز تشریف دارند.

ادامه می دهیم.

چندی بعد، «»در اثر ضربه ای که به تحریک دستگاه امنیتی توسط یکی از اعراب خوزستان با چماق به سر او زده شد، دوباره بطور موقت بینایی اش را از دست داد. پس از مدتی «رها» در بازداشت و زندان، در اثر پرتوافشانی با لیزر روی چشم هایش توسط یک پزشکیار ناشی که کوچک ترین تخصصی نداشت، نابینا شد.»» آنان فقط و فقط به خاطر دفاع از ایرج مصداقی و نوشته هایش از دانشگاه اخراج می شوند.

«فراز»، بنا به اظهارات خود و خواهرش، شیفته و عاشق جناب مصداقی است: شب و روز، «از سال 88 فقط طرح شما [جناب مصداقی] را می کشید، هیچی دیگه نمی کشید». از طرف دیگر، «رها» این قدر آقای مصداقی را دوست دارد که حتی دل اش نمی آید به جناب مصداقی بگوید به او در وزارت اطلاعات یا جای دیگر به شدت تجاوز شده است، نکنه آقای مصداقی ناراحت شود!

فعلا فقط 2 نفر از اعضای این «کمپین» معرفی شده اند و مشت نمونه ی خروار است. اینان، اهداف آن را در 12 بند توضیح می دهند. بند 1 آن خواندن «کتاب «نه زیستن، نه مرگ» با صدای بلند» می باشد. بند 2، آدم را بی اختیار به فکر وا می دارد: «نشست هایی موسوم به «دهلیزهای پر خون» نقد و بررسی كتاب «نه زیستن نه مرگ»».

چند بار این بند را برای خود می خوانم. «نشست های دهلیزهای پر خون»، به حق چیزهای نشنیده. آدم یاد نشست های دیگ و قابلمه و غسل هفتگی و شبانه و این چیزهای مجاهدین می افتد! این یکی باید حتما جدید باشد و تازه به بازار آمده باشد. نکنه فکر کرده بودند که وقتی از «رژیم خون آشام» صحبت می شود، منظور همان «دراکولا» است!؟ گوگل اش می کنم: هیچ چیزی جز چند لینک به همین نوشته بیرون نمی آید. به هر رو لیست ادامه پیدا می کند و همین طور جلو می رود: معرفی این کتاب؛ فیش برداری این کتاب؛ پخش این کتاب و دیگر کتاب های جناب مصداقی؛ یافتن مزارها و عکس برداری از آن ها؛ وبلاگ نویسی، نمایش نامه نویسی، سرودن شعر، آهنگ سازی، کشیدن عکس و طرح و جز این ها برای کشتارهای دهه ی 60 و تعریف و تمجید از جناب مصداقی [برای تمامی موارد به مقاله ی آخر ایرج مصداقی رجوع کنید].

تعریف و تمجید از جناب مصداقی تا حدی است که ایشان به «رها» می گوید: «ببین در مورد من هرچی می خواهید بگید … هیچ اشکالی نداره. فقط تعریف و تمجید ازم نکنید … یک موقع دور برم می داره فکر می کنم کسی هستم»، که واقعا یک شوخی ی بی مزه است. یا ایشان به لحاظ روحی خجالتی ست، که فرض غیرممکنی ست، یا این که می خواهد خود را «متواضع» نشان دهد، این هم طبق رفتاری که ما تا کنون از ایشان دیده ایم یک فرض غیرممکن است. ایشان خیلی وقت است که «دور» برشان داشته است.   

آیا این دو به عمد دقیقا مثل افرادی که در فرقه ها هستند تشبیه شده اند؟! فکر نکنم که حتی مسلمانان نیز این چنین شیفته ی قرآن و محمد باشند.

این دو نفر یک صفحه ی فیس بوکی برای این «کمپین» باز می کنند. و ناگهان سیل پیشنهادهای بیست هزار دلاری و بعد  پنج هزار دلاری از زمین و زمان می رسد. یک نفر در کامنت های سایت «دریچه ی زرد» خوب گفته بود که بابا بیست هزار که چهار برابر پنج هزار است. این که به عقل جور در نمی آید. اول به یکی بگویی بهت بیست هزار دلار می دهیم، بیا و صفحه را ببند، طرف بگوید نه، نمی بندم. نفر بعدی، از طرف همان گروه، بیاید بگوید بهت پنج هزار دلار می دهیم، ببند. عقل سلیم می گوید که باید رقم بالا می رفته نه پایین.

بی خود نیست که من همیشه هشت ام گروی نه ام است. به جان خودم اگر می دانستم برای باز کردن و بستن یک صفحه ی فیس بوکی این همه به آدم پول می دهند، حتما دیگه هیچی هیچی نه، هفت، هشت، ده تا از این ها تا به حال باز کرده بودم. می گشتم، می دیدم مجاهدین با کی مشکل دارند و برای اون طرف یک صفحه ی حامی درست می کردم: یکی برای اسماعیل وفا یغمایی؛ یکی برای محمدرضا روحانی؛ یکی برای کریم قصیم؛ چندتا هم برای ایرج مصداقی. هم از وزارت اطلاعات می گرفتم، هم از برادران خدابنده، هم از اعوان و انصار مجاهدین. صفحه را می بستم و هفته ی بعد دوباره باز می کردم: روز از نو، روزی از نو! ولی، اسماعیل و روحانی و قصیم که تو ایران کشته، مرده ندارند! نه، وقت تلف کنی است، همان فقط باید رفت برای حمایت از جناب مصداقی صفحه ی حامی درست کرد.

چندی پیش از یکی از رفقا شنیدم که جناب مصداقی مدعی شده است که وزارت اطلاعات به ایشان پیشنهاد مقدار هنگفتی پول کرده است برای همکاری علیه مجاهدین و ایشان رد کرده است. حالا مانده ام که نقل قول آن دوست و گفته ی جناب مصداقی را باید باور کنم و یا این که وزارت اطلاعات خواهان بسته شدن دکان جناب مصداقی است.   

به هر رو، چت ها از چپ و راست شروع می شوند: بیا با ما کار کن، هر چقدر مصداقی بهت پول بده، ما بهت بیش تر می دهیم. و بعد فحش ها و تهدید ها. 

پاسخ های «رها» به آنان به گونه ای است که آدم بی اختیار فکر می کند که «رها» هم زمان با ایرج مصداقی نیز در تماس است و جواب های او را برای آنان کپی / پیست می کند. من از خواننده ی این نوشته تقاضا می کنم یک بار دیگر، هرچند به طور اجمالی، یک نگاهی به پاسخ های «رها» بکند و بعد به ادامه ی این مطلب بپردازد.

. درایت، هوشیاری و انقلابی گری  «رها» تا آن جاست که جواب های دندان شکن به همه داده، مخالفین کمپین را در صفحه ی فیس بوکی اش بلاک می کند و خبر آن در سایت جناب مصداقی نیز پژواک پیدا می کند. از طرف راوی داستان، جناب مصداقی، به ما بارها یادآوری می شود که بنده ی خدا «رها» و «فراز» در فقر مالی شدیدی به سر می بردند، و طفلک «رها» برای عمل چشم اش به شدت به پول احتیاج داشت، ولی با این همه دست رد به سینه ی تمامی این ها می زند و تازه می گوید اگر به من میلیاردها دلار پول هم بدهید، باز هم کم است و قبول نمی کنم. به این می گویند استقامت انقلابی. به من یکی شخصا اگر نیم میلیارد دلار هم بدهند، همه چیز را می بوسم و کنار می گذارم.   

در سراسر این سناریو، این طور وانمود شده است که تنها کسی که رژیم جمهوری اسلامی، وزارت اطلاعات و سازمان مجاهدین از او می ترسند و خواهان سرکوب کردن او به هر قیمتی هستند، ایرج مصداقی است و نه هیچ کس دیگر و نه هیچ چیز دیگر.

هر چی فحش و بد و بیراه هم که به جناب مصداقی می دهند، در حقیقت در اثبات این «حقانیت» است که این تنها اوست که رژیم  و مجاهدین را به هراس انداخته است.

آیا این سناریو برای شما کمی آشنا نیست؟!

این سناریو تا به آن جا پیش می رود که سازمان مجاهدین با وزارت اطلاعات، و وزارت اطلاعات با سازمان مجاهدین، یک «میثاق» امضا می کنند، با ورود برادران خدابنده و حسین توتونچی یک «شورای ملی مقاومت» علیه ایرج مصداقی نیز برپا می شود، «ارتش آزادی بخش» برای رهایی از شر مصداقی نیز از همه طرف وارد میدان می شود و همگان دسته جمعی، در یک اتحاد نامقدس، و شاید مقدس، خواهان پایان کار «کمپین» مذکور می شوند.

سعی می کنند آنان را تطمیع مالی بکنند، که کارگر نمی شود. فحاشی می کنند، که کارگر نمی شود. تهدید می کنند، بازهم کارگر نمی شود. رژیم و مجاهدین به دنبال «رها» و «فراز» و جناب مصداقی به دنبال رهایی آنان. سرآخر، به «رها» و «فراز» تجاوز می کنند و آنان را به شکل فجیعی به قتل می رسانند. صفحه ی «کمپین» بسته می شود.

شک ندارم که برای تکمیل این کاراکترها، باید گفته می شد، و در واقع از جانب جناب مصداقی این طور تصویر شده است، که هنگام مرگ «رها» و «فراز»، تنها یک کلمه از گلوی آنان خارج شده است: ایرج مصداقی.

* * * *

در تاریخ 22 نوامبر 2015، در صحبت با جناب مصداقی، «رها» می گوید:

«رها نفیر: سلام

آقا ایرج ما به خاک سیاه نشستیم

الان من چشمام نمی بینه از دوستم خواستم برای [من] تایپ کنه

فراز بیمارستانه

امروز یه مرد عربی آمد با چوب محکم زد توی سرم و فرار کرد و بر اثر ضربه به چشمام آسیب

وارد شد

من و فراز سالهاست با احزاب عرب مبارزه می کنیم مثل خلق عرب و تضامن و تحریریه

امروز رفتن سراغ فراز و اکسیژن را ازش کنده اند که منجر به سکته اش شده و به من ضربه زدن

بعد امروز موبایلم زنگ خورد که دوستم دیده بود شماره از اردن بوده و یکی پشت خط به فارسی

گفت به زودی می کشیمت کثافت هرزه

البته قبلا هم چندبار از سوی اعراب خلق عرب مورد هجوم قرار گرفته بودیم و به ما ضربه زده

بودن و فراز را با تیر زده بودن

الانم می خوان از بینمون ببرند

ما ده ساله با خلق عرب می جنگیم و گروه داریم

قراره بچه ها بیان کمکمون باهاشون بریم تهران یک مدت

دیدید باز کور شدم»

از یک طرف، این راز که «فراز»، بعد از آزاد شدن از زندان کجا بود، کشف می شود. خدا را صدهزار مرتبه شکر! ولی صبر کن! اگر حال «فراز» این قدر بد بوده که: «رفته اند سراغ فراز و اکسیژن را ازش کنده اند که منجر به سکته اش شده»، پس چه جوری چند روز بدون اکسیژن در خانه بوده، و برای جناب مصداقی تعریف می کرده که چقدر وزارت اطلاعاتی ها از ایشان بدشان می آید و حتی اسم او را بدون این که دچار رعشه شوند و دهان شان کف کند، نمی توانند ببرند؟ فکر کنم این بخش اش به ما یکی اصلا و ابدا ربطی ندارد.

حتما این بخش هم که همه جای «فراز» شکسته و یک استخوان سالم در بدن ندارد و تازه علاوه بر تمامی ی این ها سکته هم کرده است را چگونه می خواهند از دست وزارت اطلاعات و خلق عرب فرار بدهند، و به تهران ببرند هم حتما به ما ربطی ندارد. پس بیش از این طول اش نمی دهیم.

ولی، باز یک مشکل دیگر پیش می آید و آن: ضدیت بیمارگونه ی «فراز» و «رها» و «کمپین حامی ایرج مصداقی» با «خلق عرب» می باشد. این یکی دیگه واقعا نوبرش است. به قول جوانان امروزی: من یکی که هنگ کردم و احتیاج به یک ری بوت دارم!

اما، جناب مصداقی خود را از تکاپو نمی اندازد و چنین توجیح می کنند، ببخشید اشتباه تایپی است، چنین توضیح می دهند: «ذکر این نکه ضروری است که «فراز» و «رها» فعالیت های زیادی علیه تمایلات تجزیه طلبانه در خوزستان داشتند و به همین دلیل «فراز» یک بار هدف شلیک گلوله ی آن ها قرار گرفته و از ناحیه ی پا زخمی شده بود.» ایشان، معمولا این قدر دست و دل باز نیستند. رفتار ایشان با هر کس دیگری که از زندان های جمهوری اسلامی روایت خودش را نوشته است، گواه این امر است.

ذکر این نکته هم ضروری است که ایشان درس اش را خوب بلد است و می داند که مخاطب اصلی و حامیان ایشان چه نوع افرادی هستند: یکی از ویژه گی های شان، که حالا اتفاقی یا غیراتفاقی سلطنت طلبان، چه هار و چه رام، را نیز در بر می گیرد، ضدیت آنان با تمامی ی ملیت ها و خلق های ساکن ایران می باشد. پس، به قول مسلمانان عزیز: باکی نیست.

دست مریزاد. با این حساب، اگر من درست شیرفهم شده باشم، افراد کمپین حامی ایرج مصداقی، برای حداقل 10 سال، خود را سازمان داده اند و گروه دارند و با خلق عرب می جنگند. و تازه بعد از آن است که این گوهر یکتا، یعنی جناب مصداقی، را کشف می کنند. براوو. آفرین. مرحبا. ول دان [well done]. بی خود نیست وزارت اطلاعات تا این حد از شما هراس دارد. دروغ چرا، من هم دارم یواش یواش شروع می کنم به ترسیدن از شما و حامیان تان. 

* * * *

جالب این جاست که خود «رها»، در چت با جناب مصداقی، در روز 11 ژانویه، احتمالا 2016، در پاسخ به سووال 3 روز پیش ایشان، می گوید که «فراز» در حادثه ی رانندگی، هنگامی که داشته از خیابان رد می شده، تصادف کرده است، و چنین توضیح می دهد:

«رها نفیر: با یک مینی بوس زائران شاه عبدالعظیم در امام حسین

خود راننده هم یه پیرمرد مفلوک و معتاده

رضایت دادم بهش

عیالوار و بدبخت و بسیار درب و داغون

فراز رفته بود نون بخره و برگرده که در اثر بی احتیاطی سرش می خوره به مینی بوس در حال

حرکت و ضربه مغزی می شه

امروز خاک سپاریش بود

در قطعه 99 بهش [بهشت] زهرا یعنی جایی که مادر بهکیش را خاک کردند

دیگه تنهای تنها شدم

دیگه به چشمم نیازی ندارم! جالبه! حالا که می بین [می بینن] فراز زنده نیست

فقط طراحی هاش باقی مونده که نود درصدش چهره ی شماست…

تاجمیری و دوستانش هم اومده بودند برای خاک سپاری!!!! بهم تسلیت هم گفتن!

عروسی این دو تا بیچاره هم عقب افتاد

هرچی بهشون می گم شما جشنتونو بگیرید زیر بار نمی رن»

ولی جناب مصداقی هم چنان اصرار دارد که : 

ایرج مصداقی: «سلام

رها جان

بازم تسلیت میگم

نمی دونم چی بگم؟

راستش من که باور نمیکنم یک پیرمرده معتاد بهش زده باشه

البته می دونم حضرات این ها را چک می کنن…»

من یکی که توقع این همه تواضع و فروتنی را از جناب مصداقی را نداشتم.  شما چطور شما نمی دانستید به «رها» چی بگویید!؟ درست مثل رهنمودهای قبل، می توانستید بگویید: «نگران نباش».

گذشته از اصرار ایشان، مبنی بر این که «فراز» توسط وزارت اطلاعات کشته شده است و تصادف ساختگی است، هیچ خبری از تایید این حرف از سوی «رها» نیست و دیگر از او پیامی کپی / پیست نشده است. به ما اطلاع داده می شود که «رها» بیش از یک بار دستگیر می شود. در یکی از این دستگیری ها: «بعد از ۶ روز که او را بازگرداندند، چشماش نمی دید و دچار لکنت زبان شده بود. بعدا متوجه شدم [منظور جناب مصداقی ست] که «رها» از طرف تاجمیری مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود. او تا زمانی که زنده بود اجازه نداد خبر گستاخی تاجمیری به گوش من برسد و از دوستانش خواسته بود موضوع را با من در میان نگذارند تا مبادا موجب ناراحتی ام شود.» سپس، برای او «خواستگار خوبی» پیدا می شود که او نمی پذیرد.

جناب مصداقی به ما آگاهی می دهد که: «از قرار معلوم «رها» بعد از آن با دو رادیو خارجی مصاحبه کرده بود؛ گفتگوها انتشار یافت یا نه خبر ندارم. اما هرچه که بود باعث حساسیت مسئولان وزارت اطلاعات شده بود. در ماه مارس ۲۰۱۶ او را دستگیر کردند. «  وزارت اطلاعات برای آقای مصداقی، از طریق یکی از همان دانشجویان عضو «کمپین»، که «سختی های زیادی هم متحمل شده است»، پیغام می فرستد که: «حاج آقا میگه میخوای هنوز بازی كنی یا بسه؟»

باید اعتراف کنم که مرور و بررسی ی خط به خط و پاراگراف به پاراگراف این نوشته، از آن جایی که انسجام ندارد، و بخش های مختلف آن با هم تضادهای اساسی دارند، برای من یکی واقعا کار وقت بر و سختی است. بنابراین می گذرم.

نه! یک خط می نویسم، بعد می گذرم. مثلا همین مصاحبه با «دو رادیو خارجی». از «کدام قرار معلوم»؟ کی گفته این رادیوها با او مصاحبه کرده اند؟ اگر مصاحبه کرده بودند، یا خود «رها» و یا یکی دیگر از اعضای «کمپین حمایت از ایرج مصداقی» باید در مورد آن می دانست، نه؟ حتی اسم این «دو رادیو خارجی» معلوم نیست، چیست! به نظر می رسد که آوردن آن در این جا، تنها برای این بوده که بار امنیتی ی قضیه هی سنگین تر شود و القا شود که این مساله نیز «باعث حساسیت مسئولان وزارت اطلاعات شده بود.» پس او را دستگیر می کنند. 

باری!

آخرین تماس «رها» این چنین گزارش شده است: «»رها»، در تاریخ ۱۱ ماه مه ۲۰۱۶ برایم پیغام گذاشت: «سلام من آزاد شدم، الان اهوازم، شما خوبید؟» پاسخ اش را دادم اما دیگر پیامی از او دریافت نکردم تا دو هفته بعد که خبر مرگش را دریافت کردم. می دانستم چشماش نمی بیند و همین پیام را یکی از دوستانش برایش تایپ کرده بود. «

بعد از آن یک گزارش مردمی، توسط همسایه ها، از شب آخری که «رها» خانه آمده است، داده می شود.گزارش روی یک «ماشین سیاه» زوم شده است که «رها» از آن خارج شده و به کمک همسایه ها به خانه برده می شود. بعد از بحرانی شدن حال «رها»، صبح فردای آن روز، همسایه ها آمبولانس خبر می کنند. «وقتی آمبولانس می رسد یک ماشین بنز شیشه دودی از راه می رسد. مأموران باقی همسایه ها را پراکنده می کنند و از آنجایی که «رها» کس و کاری نداشت خیالشان راحت بود و نیاز نبود جنازه را به کسی تحویل دهند. معلوم نشد با جسدش چه کردند. در حالی که جسد را از خانه خارج می کردند مأموران به همسایه ها گفته اند خودمان کارهای کف [کفن] و دفن اش را تقبل می کنیم. ماشین بنز شیشه دودی همراه آمبولانس می رود.»

جناب مصداقی ادامه می دهند: » خبر مرگ «رها» را یکی از مأموران اطلاعات در تاریخ ۲۴ ماه مه ۲۰۱۶ در پیامی به فیس بوکم فرستاد. «سلام و علیکم، خبر دادند تو خرمشهر حلوا میدن! حیف نمیرسیم بریم بخوریم … هوالباقی، الفاتحه! صلواه رسا ختم کنید، الفاتحه… طفلک عمرش به دنیا نبود. الفاتحه، با عرض تأسف و قلبی سرشار از اندوه درگذشت نابهنگام سرکار خانم رها را خدمت عزیزان ایشان تسلیت عرض میکنم. متأسفانه خبر رسیده ایشان امروز صبح در رختخواب خود فوت شده اند. الفاتحه. «

من که کاملا گیج شده ام. شما چطور؟

کدام «ماموران باقی همسایه ها را پراکنده می کنند»؟ از کجا یهو این «ماموران» پیداشان شد؟ اگر جسد را  این «ماموران» برده اند و «به همسایه ها گفته اند خودمان کارهای کف [کفن] و دفن اش را تقبل می کنیم»، پس طی این مدت دو هفته، از زمان بردن جسد تا زمان دفن، «رها» کجا بوده؟ آیا واقعا مرده بوده و به قول جناب مصداقی «»رها» کس و کاری نداشت خیالشان راحت بود و نیاز نبود جنازه را به کسی تحویل دهند»؟ یا این حرف اشتباه است، و یا این که او نمرده بوده است!

اگر در اهواز بوده، چرا مامور اطلاعات، بعد از دو هفته، یعنی در تاریخ 24 ماه مه 2016، به فیس بوک آقای مصداقی پیام می دهد و می نویسد که: «تو خرمشهر حلوا می دن!»  دیگر مامور وزارت اطلاعات، همان «سیدی» که همه استخوان های بدن «فراز» را شکسته بود و به هر دوی آنان تجاوز کرده بود، اول فیس بوک «رها» را هک می کند، و یک روز پس از مامور قبلی، این بار با نام «»سید یاسین» از بچه های خوب و خونگرم جنوب!!!» پیام می دهد که: «یوزر بسوخت! … یوزر البته با صاحبش سوخت …»

اصلا اگر وزارت اطلاعات می خواست جسد «رها» را بردارد ببرد یک جایی که دست هیچ کس بهش نرسد و هیچ کس نداند کجاست، چرا این همه «زحمت» به خود می دهد؟ مگر او را دستگیر نکرده بودند؟ مگر چند بار بازداشت نشده بود؟ آخرش هم که خودشان آوردندش به خانه و آمدند بردن اش و همه ی در و همسایه ها هم که فهمیدند! یعنی واقعا برای وزارت اطلاعات راهی نبود که پر سر و صداتر از این «رها» را به قتل برساند؟ به عقل من یکی قد نمی دهد! یعنی ما باید بپذیریم که وزارت اطلاعات برای کشتن فردی که در دست خودش است، و هیچ کسی را هم ندارد که دنبال اش باشد و پی گیر او باشد، مجبور به درست کردن این همه داستان جنایی / پلیسی است؟

همین جناب مصداقی در مورد قدرت رژیم، در رابطه با مجاهدین، چنین می گوید: » وگرنه ساکت کردن آنها [منظور ایشان سازمان مجاهدین است] توسط یک رژیم فاشیستی از آب خوردن هم راحت تر است.» کدام حرف شما را باور کنیم؟ سرکوب مجاهدین از آب خوردن هم راحت تر است را باور کنیم یا این سناریوی پلیسی / جنایی برای کشتن تنها یک نفر را؟

تا اطلاعات درست در اختیار خوانندگان قرار نگیرد، هیچ چیز این داستان واقعی به نظر نمی رسد.

جسد و مقبره ی «رها» که کاملا ناشناس است. اما، خوب، به هر جهت، «فراز» که کاملا معلوم است کجا دفن شده است: «در قطعه 99 بهش [بهشت] زهرا یعنی جایی که مادر بهکیش را خاک کردند». اگر به خاطر داشته باشید، این را قبلا «رها» به آقای مصداقی گفته بود.

از بخت بد ماموران وزارت اطلاعات هم که، «رها» لیسانس عکاسی داشته، و حتما دست کم 300 – 200 تا عکس باید گرفته باشد. عکس ها هم که نمی توانند هیچ گونه مساله ی امنیتی ای داشته باشند. چرا که اصلا خود ماموران وزارت اطلاعات هم در مراسم خاک سپاری شرکت کرده بودند، تسلیت هم گفته بودند، حتما عکس هم گرفته اند و دقیقا می دانند چه کسی آن جا بوده. این را هم «رها» به ما گفته بود.

اما، نخیر، اگر شما نیز این چنین فکر بکنید، کاملا دچار اشتباه شده اید. چرا؟ چون که، در وهله ی نخست، هیچ عکسی که انتشار نیافته است. به طور حتم، اگر عکسی در کار بود، حتما «رها» برای جناب مصداقی فرستاده بود. و، ایشان حتما آن را انتشار می دادند. در وهله ی دوم: اکنون نیز، احتمالا، کسی نمی تواند اثری از مقبره ی «فراز» در «قطعه 99» پیدا کند، چرا که آقای مصداقی می گوید که سنگ قبر او را اطلاعاتی ها شکسته اند. و ما باز با یک در بسته مواجهه می شویم. 

آیا این امر تصادفی ست که تمامی ی راه های راستی آزمایی این سناریو به بن بست ختم می شوند؟ من از آقای مصداقی می پرسم، شما که متخصص «مو را از ماست کشیدن» هستید، می گویید «من چکار کنم؟» نگران باشم یا نباشم؟

و باز یک سووال اساسی دیگر از جناب مصداقی و سناریوشان پیش می آید. ایشان که حداقل از تاریخ 24 ماه مه 2016، از کشته شدن «رها» نیز باخبر می شوند، چرا تا تاریخ 5 مهر 1395، و یا به عبارت دیگر 26 سپتامبر 2016، هیچ واکنش، اطلاع رسانی و یا پژواکی از این جنایات هولناک را به عمل نمی آورند؟ از این می گذریم که ایشان نوشته های خود را در ماه اکتبر در سایت خود، پژواک ایران، منتشر کرده است.

درجه ی اهمیت پژواک این خبر برای آقای مصداقی چقدر بوده است؟ حتما ایشان نمی خواهند ادعا کنند که مدت 4 ماه طول کشید تا این دو مقاله را بنویسند. ما درجه مهارت جناب مصداقی، در مقاله نویسی را، قبلا شاهد بوده ایم. ایشان مدعی شده بود که گزارش 92 و 93 خود را در عرض چند روز نوشته است. 4 ماه تاخیر، بیش از هر چیز، درجه ی اهمیت موضوع برای آقای مصداقی را نشان می دهد. در صورت واقعی بودن این سناریو، با تکیه به سابقه ی تاریخی ی ایشان، باید گشت و دید که انتشار کنونی آن چه نفعی برای ایشان داشته است. چرا تنها اکنون ایشان به یاد «رها» و «فراز» و بچه های «کمپین» افتاده است.   

برای سریالی کردن این سناریو، جناب مصداقی چنین می نویسد: «طی هفته های جاری باز هم جنایتکاران دست به شکنجه و آزار و اذیت و تجاوز به اعضای «کمپین» زدند.»

باز هری دل ام ریخت پایین. امیدوارم که من کاملا اشتباه کرده باشم، ولی متاسفانه بعید می دانم. با این حال، به آقای مصداقی پیشنهاد می کنم که برای سناریوی بعدی، صلاح نیست که واکنش ایشان این بار هم مختص به یک «نگران نباش» بوده باشد و حتما راه کارهایی برای رهایی آنان از چنگال های سازمان امنیت جمهوری اسلامی تدارک دیده بوده باشند.

* * * *

تمامی این وقایع، یک سووال اساسی را پیش روی ما قرار می دهد: چرا چنین شد؟ این طور به نظر می رسد که هنوز پاسخی برای آن نداریم. ولی، باز جناب مصداقی به کمک ما شتافته و پاسخ به این چرای بزرگ را، به قول مجاهدین، روی میز قرار می دهد:

«رفتار رژیم و در قبال هواداران مجاهدین و تحمل آنان در زندان به خوبی نشان می دهد که «فرقه رجوی» تهدید امنیتی برای رژیم محسوب نمی شود و فقط از آنها برای توجیه سرکوب جنبش مردم و ایجاد اختناق هرچه بیشتر استفاده می کند وگرنه ساکت کردن آن ها توسط یک رژیم فاشیستی از آب خوردن هم راحت تر است. رژیم که از نفرت عمومی از مجاهدین باخبر است با آزاد گذاردن دست آن ها به مکاتبه از درون زندان، هم مانور ثبات و قوام و دوام میدهد و هم مانور آزادی انتشار افکار و عقاید مخالف حتی از درون زندان!.

«یکی از دلایل برخورد سخت وزارت اطلاعات با «فراز» و «رها» تلاش آن ها برای راه اندازی رادیو اینترنتی و «گویا» کردن «گزارش ۹۲» و «گزارش ۹۳» که هر دو در نقد «فرقه رجوی» و ولی فقیه در غیبت آن نگاشته شده، بود. طبق تحلیل وزارت اطلاعات، من خود به خاطر نقد جامع «فرقه رجوی» و … به تهدید امنیتی برای نظام تبدیل شده بودم و می بایستی با این دو نوشته ام، برخورد می شد. «

در مورد همین دو پاراگراف کوچک می توان کلی نوشت، ولی من به چند نکته ی کوتاه بسنده می کنم. اما، قبل از آن، یک یادآوری مجدد از بخشی از گفت و گوی جناب مصداقی با «رها» را لازم می دانم:

«ببین در مورد من هرچی می خواهید بگید … هیچ اشکالی نداره. فقط تعریف و تمجید ازم نکنید … یک موقع دور برم می داره فکر می کنم کسی هستم»

پس معلوم شد که تمامی ی این کارهای وزارت اطلاعات به خاطر این بوده است که «رها» و «فراز» بند شماره ی 1 «کمپین … حامی ایرچ مصداقی» مبنی بر: خواندن «کتاب «نه زیستن، نه مرگ» با صدای بلند» در جلسه ی خصوصی را می خواهند عمومی کنند و با صدای بلند بخوانند و روی اینترنت پخش کنند. همین مساله، از نظر ایشان، جناب مصداقی را تبدیل به یک » تهدید امنیتی برای نظام» کرده است و جناب مصداقی و هر کسی که می خواهد این کار را در ایران بکند به «دشمن شماره 1» رژیم تبدیل می کند.

امیدوارم حمل بر بی ادبی من نشود، ولی با عرض پوزش، من یک سووال از جناب آقای مصداقی دارم: شما حال تان خوب است؟ مگر در این دو نوشته، چه چیزی گفته شده است که صدها بار قبلا گفته نشده بود؟

الان معلوم می شود که حرف های ایشان در مورد «تعریف و تمجید» فقط یک تعارف ایرانی ست. جناب مصداقی یا خیلی تعارفی هستند و یا اهل شوخی و مزاح تشریف دارند. ایشان ولی حق دارند که از دیگران بخواهند که «فقط تعریف و تمجید ازم نکنید». واقعا حق دارید! جناب عالی، به تنهایی، به اندازه ی 100 نفر از خودتان «تعریف و تمجید» می کنید، دیگر احتیاج به کس دیگری نیست. در کنار این، من یکی به شما اطمینان می دهم که شما را هیچ وقت «دور برتان نمی داره». آقای عزیز، شما دارید مثل فرفره می چرخید و خیلی «کسی» شده اید. 

خودبزرگ بینی و خودشیفتگی هم حدی دارد. نوع تعریف و تمجید؛  خودبزرگ بینی؛ و خود شیفتگی ی جناب مصداقی به شکلی است که انگار فردی بسیار خودشیفته جلوی آیینه ایستاده است و  خود را می ستاید، و فکر می کند که هیچ کس دیگر در آن جا نیست و کسی او را نمی بیند.

اگر واقعا این طور است که ایشان می گوید و اهل تعارف و مزاح نیستند، حتما خواننده های خود را ابله فرض کرده اند. تا دیروز برای ایشان سازمان مجاهدین و «شورای ملی مقاومت» تنها آلترناتیو بود، امروز شده است ایرج مصداقی! این حد از خودشیفتگی ایشان تنها با خودشیفتگی ی مسعود رجوی قابل قیاس است!

در کنار آن، باید از جناب مصداقی پرسید: لطف کنید و به ما بگویید که جناب عالی چند وقت است که معتقد شده اید که «رژیم که از نفرت عمومی از مجاهدین باخبر است»؟ آیا هنگامی شما با این سازمان کار می کردید این «نفرت عمومی از مجاهدین» وجود داشت یا نه؟! از کی این «نفرت عمومی» به وجود آمده است؟ اگر قبلا هم بوده، چرا شما با سازمان مجاهدین همکاری می کردید؟ آیا از هفته ی پیش به وجود آمده؟ اگر نه، پس علی رغم وجود «نفرت عمومی» از سازمان مجاهدین، کار کردن با آن اشکالی نداشت، ولی از هفته ی پیش، به خاطر دست داشتن و «زمینه سازی» قتل «رها» و «فراز» اتمام حجت به همه ی همکاران سابق شما لازم شده است؟ و و و. شترسواری، دولا دولا نمی شود!

این «زمینه سازی» هم از اختراع ها و ابتکارهای مسعود رجوی است. هر کسی گفت چرا با این بدبخت، بی چاره های لیبرتی نشین چنین می کنید؟ درجا به طرف گفتن تو رژیمی هستی و داری «زمینه سازی» حملات بعدی را انجام می دهی. ایشان باز از روی دست دیگران تقلب می کند؛ و این بار از روی دست مسعود رجوی! 

شما که ادعا می کنید به خاطر دو نوشته ی: «گزارش 92» و «گزارش 93» شما تبدیل به «تهدید امنیتی برای نظام» شده اید، پس چرا سایت ایران اینترلینک، که شما بارها به درستی گفته اید متعلق به وزارت اطلاعات می باشد، هم این دو مقاله ی شما را انتشار داده و هم دو «گزارش» شما را؟

من که فکر نمی کنم که شما شوخی و مزاح می کنید. دلیل اش هم این است که می گویند: «در هر شوخی، ذره ای از حقیقت نهفته است». من حتی یک ذره از حقیقت در حرف ها و ادعاهای شما نمی بینم. علی رغم این که گفته شده است «رها» و «فراز» اهل خرمشهر هستند، به نظر می رسد که دست یک «آبادانی» نیز در این سناریو در کار است.

* * * *

اکنون دیگر، برای من کاراکترها از حالت انیمیشن، کم کم به حالت زمینی در می آیند. اتفاقا خیلی هم آشنا هستند. نمی دانم که چرا بی اختیار مرا یاد افراد و داستان های فرقه ی رجوی و به ویژه مسعود رجوی می اندازند.

* * * *

سناریویی که تا به حال جناب مصداقی ارایه داده اند، برای هیچ کسی که لحظه ای بیاندیشد، قابل قبول نیست و حتما ده ها ایراد دیگر نیز دارد که نه من گفته ام و نه به فکرم رسیده است. مگر این که یهو فردا جناب مصداقی یکی از آن «بگم؟ بگم؟»هایش را «رو» کند. از طرف دیگر، تا جایی که من مطالعه کرده ام، هیچ کس دیگری نیز این ادعاها را جدی نگرفته است و هیچ بازتاب و برخورد جدی ای نداشته است. حتی خود ایرج مصداقی، در اولین فرصتی که بعد از انتشار نوشته اش، در «تلوزیون مردم»، داشت، علی رغم 4 ماه دیرکرد در گزارش آن، از همه چیز صحبت کرد: از فوتبال؛ محرم؛ فوتبال در محرم؛ نقش تقویم قمری و شمسی در تاریخ بشر؛ ضدیت مجاهدین با پوشیدن مایو برای زنان؛ یهودی ستیزی رژیم و روشنفکران و جز این ها. اما، در مورد یک همچنین امر مهمی، در صورتی که واقعیت داشته باشد، فقط در حد 5 دقیقه صحبت می کند. این نشان می دهد که خود او نیز این مساله را جدی نگرفته است و باور ندارد. شاید تیری است در تاریکی!

آیا من به تمامی اشتباه می کنم؟ شاید! ولی، تا این جا، مدارک و اسناد ارایه شده به من می گویند که یا جناب مصداقی خواسته دوباره فیلی هوا کند؛ یا از مجاهدین رو دست خورده و خودش را خراب کرده؛ یا این که هر دوی آنان از وزارت اطلاعات رو دست خورده اند. در هر صورت، با تصویری که تا این زمان ارایه شده است، قضاوت من این است که این سناریو ساختگی است و واقعیت ندارد: کوه موش زایید!   

* * * *

یک ضرب المثل انگلیسی می گوید: «حتی یک ساعت شکسته و خراب نیز، دو بار در روز ساعت را درست نشان می دهد.»

جناب مصداقی مجددا در مصاحبه ی هفتگی خود با «تلوزیون مردم» در تاریخ پنج شنبه، 5 اکتبر 2016 می گوید: » … اگر کسی هم چنان از این فرقه حمایت می کند، از هر نوعی، به خصوص کسانی که در ارتباط با این فرقه به زندان افتادند، زندانیان سابق، باید از خودشان شرم بکنند و خجالت بکشند که در واقع با چنین کسانی همراه هستند و با چنین کسانی دمخور هستند.»

شمشیر دو لبه، دوباره ظاهر می شود. حرف جناب مصداقی کاملا درست است و من یکی با آن کاملا موافق هستم. اختلاف ما از آن جایی آغاز می شود که ایشان شروع «شرم از خود» و «خجالت کشیدن» را، برای هر نوع هم کاری با فرقه مجاهدین را، فقط از هفته ی پیش می پذیرید، در صورتی که سازمان مجاهدین سال هاست که در این جایگاه قرار دارد و این امر چندین دهه است که از طرف انسان های آزاد اندیش و چپ ایران اعلام شده است. این «شرم» و «خجالت» هم مختص و منحصر به این سناریو، چه واقعی باشد و چه نباشد، نیست. به تعبیر شما، تمام سال هایی که شما به عنوان «نماینده ی مجاهدین» عمل می کردید، درست عین انقلابی گری بود، ولی فقط از هفته ی پیش «حجت» بر دیگر همکاران مجاهد شما تمام شده است!؟ خودشیفتگی نیز حدی دارد.

* * * *

در جای دیگری در این نوشته، جناب مصداقی می گوید: «نصیر نصیری دوست نزدیک، بچه محل و هم سلولی من بود که مسعود رجوی در اقدامی خائنانه او را که در «اشرف» بود، تحویل رژیم داد و عاقبت در سال ۱۳۹۳ در کرج درگذشت.»

جناب مصداقی، طبق نوشته های قبلی خود، تنها بعد از مرگ نصیر نصیری، تازه یادش می افتد که  او اطلاع دارد که سال ها قبل نصیر مناسبات مجاهدین را قبول نداشت و نمی خواست در پادگان اشرف بماند. مجاهدین به زور او را به لب مرز ایران و عراق می برند که از روی منطقه ی مین گزاری شده به طرف ایران برود. تازه، برای خالی نبودن عریضه، بعد از رها کردن او روی مین ها، تیر هوایی نیز شلیک می کنند که پاسداران و ماموران رژیم نیز حواس شان جمع شود که خبری است که یا تیراندازی کنند و یا کمین بگذارند، تا به این طریق وی یا کشته و یا به اصطلاح مجاهدین: «رژیم سوز» شود. به این می گویند: نوش داروی بعد از مرگ سهراب.

جناب مصداقی هنوز جواب نداده است که چرا حتی با آگاهی کامل از این که مجاهدین با «نصیر نصیری دوست نزدیک، بچه محل و هم سلولی» او این چنین رفتار کرده اند، هنوز با آنان برای سال ها هم کاری بسیار نزدیکی داشته و از طرف «فرقه مجاهدین» و «»شورای ملی مقاومت» کذایی»»، به عنوان نماینده ی آنان، به این جا و آن جا می رفت؟

آیا تنها همین یک مورد، و نه هیچ چیزی بیش از آن، ایشان را ملزم به این نمی کرد که از «هم سلولی» و یکی از بازماندگان کشتار دهه ی 60 حمایت کند و در بوق و کرنا همه جا بگوید که «فرقه ی مجاهدین» این کاره اند؟ بنازم به این یگانه «شهید زنده پژواک شهدا».

شاید بهانه جناب مصداقی این است که: «نصیر شانس آورد و رفت ایران. نمی خواستم جانش به خطر بیافتد.» ولی، مگر این اولین و آخرین باری بوده است که مجاهدین دست به چنین جنایتی زده بودند؟ مگر حتما لازم بود که اسم او نیز گفته شود؟ این جاست که می گویم افشاگری دو طرف از هم، مثل شمشیر دو لبه می ماند. این افشاگری شما هم، نه تنها فرقه ی مجاهدین را بی آبرو می کند، بل که از سوی دیگر، شما را نیز بی آبرو می کند. به همین علت است دو طرف هی به یک دیگر می گویند: «بگم؟ بگم؟» 

اگر کوچک ترین صداقتی در جناب مصداقی یافت می شود، باید بگوید که از چه جنایات و اقدام های خائنانه ی دیگری از مجاهدین خبر دارد و تا به حال «رو» نکرده است؟! ولی، ما را به خیر تو امیدی نیست!

حرف زیاد است و حوصله کم.

* * * *

من هنوز قانع نیستم که مخالفت امروزی و یکی دو سال اخیر جناب ایرج مصداقی با سازمان مجاهدین، تاکتیک دیروزی مجاهدین و امروزی رژیم نباشد. در پس پشت مغزم همواره منتظرم که در یک برهه ی بحرانی، ناگهان ایشان «تواب تاکتیکی» از آب در آیند. این نقش را ایشان تا به حال چندین بار به نقد بازی کرده اند. درافشانی های اخیر ایشان و جای دوست و دشمن نشان دادن شان، در رابطه با ساواک و «پرویز معتمد»، یک ساواکی بی همه چیز، هنوز از یادها نرفته است.

ضدیت بیمارگونه ی جناب مصداقی با کمونیست ها و چپ های ایران این را به من می گوید! تلاش بی وقفه برای نزدیکی با افکار سلطنت طلبان و این طیف سیاسی، این را به من می گوید! دفاع از ساواک و ساواکی ها این را به من می گوید! سعی و تلاش وافر و  بیهوده در لجن مال کردن انقلابیون و هر کس و هر چیز غیراز خودش این را به من می گوید! خودشیفتگی ی بی حد و حصرش این را به من می گوید! این که این همه در سال های گذشته مجاهدین زیر بال و پر جناب مصداقی را گرفته بودند، این را به من می گوید! نزدیکی ایشان به مجاهدین، تا حد داشتن دفتر اختصاصی در اورسواز برای سال ها، این را به من می گوید! رفتار سیاسی ی کاملا مجاهدگونه ی ایشان و مدل مسعود رجوی ی موش مرده، این را به من می گوید! نمونه ی مشابه دیگر از همین نوع کارهای مجاهدین: «مسعود دلیلی»، این را به من می گوید! و از همه مهم تر، بند ناف مواضع سیاسی ی ایشان این را به من می گوید!

بنده از هم اکنون منتظر فحاشی ها و لجن پراکنی های جناب مصداقی؛ ایادی و اعوان و انصارشان؛ و «کمپین … حامی ایرج مصداقی» هستم.

گل همین جاست! همین جا برقص!

مهرداد آهنگر

لندن – 11 اکتبر 2016

۱ دیدگاه

  1. shahram 15 says

    این کامنت از دو قسمت تشکیل شده است. در قسمت پزشکی‌ آن به هیچ عنوان قصد تحقیر ایرج مصداقی به عنوان یک بیمار روان پریش را ندارم این در تقابل کامل با حرفه پزشکی‌ است:

    ۱- ایرج مصداقی از بیماری «شیدایی» یا همان «مانی/ مانیا» به زبان انگلیسی رنج میبرد. جهت اجتناب از طولانی شدن کامنتم فقط بعضی‌ از نشانه‌های این بیماری را در پایئن ذکر می‌کنم. در ویکی پدیا مقالات سودمندی راجع به این بیماری وجود دارد. اما علائم بیماری:

    الف- احساس نشاط شدید که با حس خود بزرگ بینی‌ همراه است، بیمار خود را در قالب یک رهبر و یا متفکری دانا تصّور می‌کند که به همین دلیل دیگران قصد توطئه و یا از بین بردن او را دارند( او تصّور می‌کند و می‌گوید که دستگاه‌های عریض و طویل اطلاعاتی‌- امنیتی رژیم ایران و سازمان مجاهدین در صدد از بین بردن او هستند)

    ب- بیمار حراف شده و سریع صحبت می‌کند (پر حرفی‌ زیاد) همچنین افزایش فعالیت‌های او از جمله در امور اجتماعی، شغلی‌، تحصیلی‌ و یا حتا مسائل جنسی‌.

    ج- اغراق در مورد توانمندی‌ها و قدرت خودش در تمام امور.

    د- رفتار‌های مداخله جویانه و پرخاشگرانه.

    ه- افزایش انرژی که باعث افزایش فعالیت‌های او میشود. ووو…….

    ۲- اما ایرج مصداقی به عنوان یکی از هواداران تواب واقعی‌ مجاهدین در زندانهای رژیم ایران: او از سال ۱۳۹۲ وارد یک پروژه اطلاعاتی‌- امنیتی شد یا بهتر است که بگویم در یک تور و تله امنیتی گرفتار شد و مجبور است که تا آخرش هم برود مگر اینکه سریعاً درمان شود، اما مواردی که از درون ایران و توسط از ما بهتران به او القا کرده اند طبق گفته‌های خودش:

    الف- کتابهای او در سطحی «وسیع» در دانشگاه‌های ایران (توجه کنید که نه‌ در ۱ یا ۲ دانشگاه بلکه در دانشگاه‌های ایران) توسط دانشجویان خوانده و مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌‌گیرند و همچنین دست به دست میشود.

    ب- «هواداران» او شبانه و مخفیانه عکسی‌ از او با ابعاد ۱۵۰ ضربدر ۲۰۰ سانتی متر (به طول قامت یک انسان بلند قد) به درب منزل یکی از عناصر امنیتی- اطلاعاتی‌ رژیم چسبانده، منبع اطلاع او از آن عکس چسباندن همان فرد امنیتی است که طی ایمیلی به او از این عمل «هواداران» او شکایت و اظهار دلخوری کرده است.

    ج- مصاحبه یکی از «هواداران زیرک» او با اسم مستعار «حاج آقا حسینی» و به نمایندگی‌ ظاهری از طرف حوزه علمیه ‌قم با لباس مبدل آخوندی با ۲ نفر از عوامل اطلاعاتی‌- امنیتی رژیم در اهواز و در منزل یکی از آنها و سپس ارسال آن مصاحبه برای ایرج مصداقی. لطفا به او نخندید او بیمار است.

    د- و دست آخر راه‌اندازی «کمپین هواداران ایرج مصداقی» در فیس بوک توسط از ما بهتران در ایران با ۴۰۰ عضو که البته فقط ایرج مصداقی تنها شخص فعال در آن صفحه است و با عنصر مجهول و ناشناسی چت می‌کند و آن شخص او را «رهبر» ما خطاب می‌کند. لطفاً به او نخندید او یک بیمار است.

    در خاتمه امیدوارم که همسر و دوستانش اقدام به معالجه او کنند. من شخصاً از درمان بیماران خوشحال میشوم!

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.