تاریخی, سرتیتر

به آنان که گفتند » نه»

koshtar67mhh

به آنان که گفتند » نه«

باز شهریور فرا رسید و غم یاران سفر کرده بر سرمان آوار شد. قصد مرثیه سرایی نداریم. ولی اندوه از دست دادن عزیزانی که روزان و شبانی را با آنان گذرانده ای که تا پایان عمر در ضمیرت حک شده خواهد ماند ، خنده ها و و اشک هایشان ، درد پا های ورم کرده شان از تعزیرنظم اسلامی سرمایه، ضرباهنگ مورسی که به دیوار می خورد و سرمای استخوان سوز انفرادی را برایت قابل تحمل می کرد چرا که می دانستی آنطرف دیوار زندگی است ،فدا کاری ها و گذشت هایی که همه بوی انسانیت می داد خیلی وقت ها امانت را می برد تا جاییکه بیان دردت بوی مرثیه می گیرد و شاید اشکی در تنهایی آرامت کند.نوجوانانی که عیار بلوغ و بالندگیشان نه در رویا های عاشقانه، که در تحمل درد پا های آماسیده شان جلوه می کرد.مرثیه نمی سراییم.لیک اندوه نداشتن آنان در کنارمان ، در روز هایی که سرمایه و دولت اسلامی مدافعش بر تمام داشته هامان از گذشته تا به حال هجوم آورده اند ،رنجی است که بیان آن ناخواسته رنگ مرثیه می گیرد.رفیقمان عباس سلیمی یکی از دیار اینان بود. در زمان دانشجویی دستگیر شد.با هوش بود و تشنه یادگیری هر آنچه نو بود.با سنت و قداست در هر عرصه ای مخالفت می کرد. سر باز کسی نبود و استقلال فکر و عملش از شاخص ترین ویژگی هایش بود. هوش و نبوغش در تحلیل شرایط در بزنگاه هایی که تصمیم گیری بسیار حساس می نمایاند ، همواره به کمک هم بندی ها یش می آمد. نظراتش غالبا باعث دوری جستن اختلافات گروهی میان هم بندی هایش بود.از رفقایش همواره می خواست به جای اختلافات گروهی رژیم سرمایه را آماج حملات قرار دهند. همانند بسیاری دیگر از زندانیان دهه شصت از درون خانواده ای با بن مایه کارگری بیرون آمده و بزرگ شده بود.آری بسیاری از زندانیان دهه شصت حتی با رویکرد های متفاوت از خانواده های کارگری بر آمده بودند و در جستجوی برابری و دستیابی به یک زندگی انسانی ،رنج سال ها اسارت و شکنجه دژخیمان سرمایه را تحمل کرده و در این راه حتی آخرین داشته اشان یعنی جانشان را نیز از دست دادند. درست بسان هم زنجیر هایشان درکار خانه ها ، مدارس،بیمارستان ها وهر بازار دیگر سرمایه که برای بدست آوردن لقمه نانی هر روز و هر ساعت تمام هستی اشان را می گذارند، می میرند و باز زنده می شوند. زندگی که نه ، مرگی به مرور و شاید سخت جانکاه تر از اعدام و طناب دار.از عباس می آموزیم که اسطوره نسازیم . انسانیم و در نظامی که تمامی اخلاق ،حقوق ، فرهنگ آن رنگ و بوی سرمایه و روابط پلشت سرمایه داری را داراست بالیده شده ایم. بدیهی است آثار این نظام در تن و جان همه مان نفوذ کرده است. با این همه عباس بزرگ بود و همان بزرگی، شاید در مقابل هییت اعدام دولت سرمایه او را وادار به گفتن » نه» بزرگی کرده باشد تا ما امروز او و بسیاری از رفقایمان را که هر یک بی شک می توانستند در کنار میلیون ها کارگر در رزم امروزشان برای رهایی از گنداب کار مزدی و ساختن دنیایی انسانی که در آن از استثمار انسان از انسان،کار کودک ،اعدام انسان، بی حقوقی زنان و هر آنچه در منجلابی به نام سرمایه داری است خبری نباشد،در کنار خود نداشته باشیم.شاعری سال های پیشین شعری را در زندان سروده بود که در قسمتی از آن چنین می گوید » ما زندانیان، در بند بند قزل قلعه و اوین و حصار زندانیان خسته این خاک نیستیم ، زندانیان خسته این خاک در بند کارخانه و کار ستمگرند «. براستی زندگی محنت بار هر یک از ما کارگران با زندانی بودنمان تفاوتی ندارد.هر لحظه از زندگی ما مرگی است در زندان ها و گور های دسته جمعی سرمایه که نام کارخانه و مراکز کاررا بر خود دارند. چه تفاوتی است بین خاوران و ایران خودرو ، سایپا ، ذوب آهن ، ایران ترانسفو ، فولاد مبارکه و…. که هر کدام به نوعی گور هایی دسته جمعی اند.آخرین نفس های حیات انسانها را می گیرند و در خود برای همیشه دفنشان می کنند.بدینگونه است که نظام سرمایه داری و مدل اسلامی آن انسان هایی را در کارخانه ها و بازار کار و گروهی دیگر را که معترض به این نظم هستند در زندان ها سلاخی می کند .کشتار دهه شصت و مشخصا حمام خون تابستان 67 نیز بر اساس نیاز این نظام برای جلو گیری از وقفه در چرخه تولید از سوی توده مزد بگیر و محکم تر کردن چفت و بست سرمایه که در آن مقطع و بدلیل بحران هایی که ذات این نظام و رژیم هستند شکل گرفت.نگاهی اجمالی به تاریخ سراسر جنایت و خون ریزی نظام سرمایه داری به ما می گوید که از همان ابتدای شکل گیری این مناسبات ، قتل عام و کشتار انسان ها همیشه و در همه جا با نظام سرمایه داری بوده است .از آن جا که جنایت عظیم 67 در ایران اتفاق افتاد و از پس آن بخشی از بهترین ،صادق ترین ،شجاع ترین و کار آمد ترین انسانها در عرصه مبارزه را از دست دادیم ، بعضا به ذهنمان اینگونه خطور می کند که اینگونه انسان کشی در تاریخ بی نظیر بوده است. تاریخ سرمایه داری در طول حیات ننگینش مملو از کشتار و سلاخی انسان هاست.هر گاه نیاز تولید،سود اندوزی و انباشت بیشتر سرمایه ایجاب کرده، پای کشتار های جمعی بی هیچ نگرانی از پاسخگویی به آیندگان به میان آمده است.و نیاز سرمایه این بار با فتوای سفاکی پیر و در قالب احکام دینی به نام ایران و در آن مقطع رقم خورد و یکی از وحشیانه ترین صحنه های هستی پلشت خود را در تاریخ ثبت کرد.جنایت هایی که علیه سرپوستان آمریکای لاتین صورت گرفت، جنگ ویتنام، کوره های آدم سوزی در آشوویتس و همین چند سال پیش جنایت حلبچه نمونه هایی از خونریزی نظام سرمایه داریند.با مبارزه علیه این نظم انسان کش که ماوا و مامن کشتار ها ، حلق آویزکردن انسان ها ،در زنجیر کردن آزادی ها ، بی خانمانی و فقر و فلاکت توده هایی است که تولید کنندگان ثروت روی زمینند خون یارانمان را پاس داریم . یاد رفیق عباس سلیمی و تمامی آنانی که با گفتن » نه » بزرگ به نظم سرمایه، مانند آرش جان خود در تیر کردند را با شعری از وی که در سلول انفرادی سروده شده گرامی می داریم.

یکی از همبندی هایش

یادگار پرتکاپو قلب های گشته خامش

پیش رویم

پوز خند ناخنک های گلوله

جا به جا بر روی دیواری که تنگم می فشارد در میان

یادگار پر تکاپو قلب های گشته خامش

پشت سر کفتار پیری منتظر

تا که واماند غرورم (طعمه اش)

تا فرو میرد اجاق هستیم

تک در اینجا

با سری آشفته از هجری دراز

هر چه تدبیر

جملگی نقش بر آب

با شمایم یاد های من

همدمان خلوت شب های حزن آلود من

نیمه شب آنگه که بازو های پولادین قفل

حلقه شد بر درب بند

و نگهبان رفت و خوابید

گر بخوانیدم به خود

بار دیگر می گریزم سویتان

پای ورچین پای ورچین

تا لب دیوار

چون رهیده مرغکی آنگه سبکبال

روبرویم ازدحام در هم خاطره ها

پیچک تردید پیچیده لا به لای پر شتاب آهنگ گامم

از کدامین کوچه ها باید گذشت؟

بر کدام آغوش سر باید نهاد؟

ای دریغا فرصتی نیست

چیزکی باید گزید

یک نفس باید دوید

زلفکم را می نوازد نوک انگشتان باد

می سراید زیر گوشم نغمه ای دیر آشنا

شوق دیدار

هر دم افزون اضطراب لحظه ها

لیک گویا لحظه ها ماسیده در شط زمان

شاید گریزد پا به پایم

در سکنج واپسین پس کوچه دیگر

هر صدایی مرده در زیر تاپ تاپ ضربه های قلب من

هان رسیدیم کوچه مان

این نخستین وعده گاه کم دوام اما چه شیرین عشق های نوجوانی

خفته سنگین زیر برفی مانده از روزان قبل

خانه ها کز کرده زیر بال یکدیگر ز سرما

من ولی با پرسه هایم – مکث های ناشیانه

نا امید آنگه شاید از ورای پنجره

بار دیگر دخترک با آن نگاه دلفریبش

نشئه نو آشنایی شرم داغی را که روی گونه هایم می دود بر پا کند

آری آری خانه مان

با دخت شاه توتش

یاکریمی لانه کرده زیر چتر شاخه هایش

من به پشت افتاده ام بر روی تختم

با نگاهم از شکاف شاخه ها

غرق سیر ابر پیمایی ماه

در میان جمع گلها

جشن فارغ گشتن از گرمای روز

می نوازد ارغنونش زنجره

گرد او گلها همه شادی کنان

می فشاند عطر خود را در هوا

در من اما اطلسی ها کرده اند شوری به پا

آنطرف تر مادرم چشم انتظار

بی قرار دیر کرد آن عزیزان

خسته از پاییدن بالا و پایین های کوچه

پشت درساعت نشسته

غرق در فکر

با ستون دست هایش زیر چانه

دو چشمش خیره مانده روی دیوار

مارمولک با نگاهش هچو وهمی بی صدا

جای پای آن نگه را می نمایاند به من

چون هیولا پاره ابری قرص مه را می خورد

با درنگ ساز و ضرب بزم گل ها

مادرم پایش برهنه – سوی کوچه می دود

لحظه ای دیگر دوباره

خانه پر می گردد از شادی و نور

دیده بوسی ، خنده ها ، قهقه ها

روی قالی تنگ یکدیگر نشستن در کنار جشن گل ها

من ولی با سهم کوچولوی خود

می گریزم سوی تختم

می ربایم بوسه ها از گونه اش

بوی شیر مانده زیر گلویش

جرعه ای بر تشنگی های مشامم

بی هراس از سرزنش ها

می نشانم ساعتی از جای دندان بر مچش

تا بخندم بر تقلای غریق ماه

در میان برکه های دیدگانش

……

چشم بندت را بزن بیرون بیا

آری آری

پشت در کفتار پیری منتظر

تا که واماند غرورم (طعمه اش)

تا فرو میرد اجاق هستیم

لیک من هر نیم شب با هیمه های خاطراتم

کور سوی آتش افسرده را بر می فروزم

عباس سلیمی