سرتیتر

ونزوئلا و تجربیات ساندینیست‌ها در نیکاراگوئه

ortega_chavez

این واقعیت که سرنگونی دیکتاتوری سوموزا بر پایه تأيید اکثریت چشم‌گیر مردم نیکاراگوئه صورت گرفته بود بدین مفهوم نبود که این تأيید حداقل در مورد بخش قابل توجهی از مردم در مورد همه پروژه ‌تغییرات رادیکال نیز صادق است. اگر ما تناسب قوای کنونی را در کشور در نظر بگیریم باید بپذیریم که هنوز در بین بخش‌های گسترده‌ای از مردم طبقات پايین معیارهای ارزشی وجود دارد که در تضاد با انقلاب و سوسیالیسم است. نمی‌توانیم توقع داشته باشیم که این معیارها یک‌شبه از بین برود، بلکه تنها در طول یک روند طولانی که برای طبقات پايینی غریبه به نظر نرسد می‌توان جامعه نوینی را بنا کرده و آن‌ها را در آن ادغام کرد. اگر اقدامات ما در آن‌ها این‌ احساس را پدید آورد که نگرانی‌های ریشه‌دار عمیق آن‌ها تأيید شود، مثلاً ترس از دست دادن مذهب، مالکیت و یا آزادی که آن‌ها آن را طبیعی می‌دانند، آن‌ها به سوی ارتجاع رانده خواهند شد.

منبع: آمریکا ۲۱
۱۶ اوت ۲۰۱۶
برخی از مهم‌ترین درس‌های انقلاب ساندینیستی برای ونزوئلا نیز اهمیت دارد.
امروز ما در نیکاراگوئه وضعیت دراماتیک خلق برادر را در ونزوئلا با نگرانی دنبال می‌کنیم ولی ما شاهد چنین وضعیتی در کشور خود بوده ایم. وقایع در بسیاری از موارد مانند یک فیلم تکراری به نظر می‌رسد. ما مایل نیستیم که دوستان ما در ونزوئلا همان اشتباهاتی را تکرار کنند که ما در گذشته مرتکب شدیم. لذا دست به نوشتن این سطور زدیم.

با وجود کتب متعددی که در این مورد نوشته شده و با وجود رشد سیاسی و علمی که بر پایه مبارزه قهرمانانه خلق نیکاراگوئه پدید آمده است، انقلاب ساندینیستی از مبارزه علیه دیکتاتور خونخوار سوموزا۱ تا پیروزی آن در ۱۹ ژوئیه ۱۹۷۹ و ۱۰ سال انقلابی پس از آن در دهه ۸۰ قرن گذشته هم برای جهان علمی و هم در بین چپ‌ها در سطح جهان هنوز ناشناخته است، چه رسد به وقایع و دست‌آوردهايی که نیکاراگوئه بعد از شکست انتخاباتی ساندینیست‌ها در سال ۱۹۹۰ و بازگشت آنان به قدرت در سال ۲۰۰۷ تا امروز به دست آورده. بدیهی است که سیاست امروزی جبهه آزادی‌بخش ساندینیستی۲ عمدتاً بر پایه تجربیات این سال‌ها بنا گردیده است.

نیکاراگوئه در دهه ۸۰ در مرکز توجه ژئوپولیتیکی در سطح جهان قرار داشت و توانسته بود هم احساس همبستگی و هم انزجار مردم جهان را به خود جلب کند. یک نسل از چپ‌ها از انقلابیون تا افراد مترقی به این کشور کوچک و فقیر در آمریکای مرکزی که به یکی از خونین‌ترین دیکتاتوری‌های آمریکای لاتین پایان بخشیده بود، امید بسته بودند. نیکاراگوئه پس از انقلاب با برنامه سوسیالیستی و پلورالیسم سیاسی خود، با اقتصاد مختلط، با عدالت اجتماعی و با این شعار  که «بین مسیحیت و انقلاب تضادی وجود ندارد» توانست رؤیاهای نیروهای چپ را در منطقه و در سطح جهان در دوران بحران اتوپی‌ها متحد سازد.

در آن سال‌ها چهرههای سرشناس مترقی و انقلابی از اقساء نقاط جهان در خیابان‌های نیکاراگوئه رژه می‌رفتند. «آلن گینزبرگ» در شهر لئون شعر می‌خواند؛ کلیه خوانندگان انقلابی جهان از «پیت سیگر» تا «دانیل ویلیتی» به نیکاراگوئه آمدند تا سرودهای خود را تقدیم خلق نیکاراگوئه کنند؛ بازیگران سیاسی مختلفی که دارای گرایشات چپ بودند مثل «رژی دبره» فلک‌زده (که همراه با یک‌سری قایق‌های تندرو که هدیه فرانسوا میتران بود به اینجا آمد، در ضمن تنها دستگاه جنگی که نیکاراگوئه ساندینیستی در آن سال‌ها از اروپای غربی دریافت کرد) به نیکاراگوئه سفر کردند؛ رهبر مردم فلسطین یاسر عرفات به اینجا آمد، کماندانته فیدل به اینجا آمد و «تمام ریش خود را» به خلق نیکاراگوئه عرضه کرد. اما به غیر از فیدل و مشتی ار دوستان، به ویژه از جهان سوم، ولی همین‌طور از اروپا و آمریکای شمالی، اغلب شخصیت‌ها و جنبش‌ها بعد از این‌که شکست انتخاباتی سال ۱۹۹۰ محرز شد، از جنبش ساندینیستی کناره گرفتند.

هر جنبشی و هر کنشگری کوشش کرد وقایع را تعبیر کرده و درک کند که چرا آنچه که به آن خوبی آغاز شده بود، این‌طور بد پایان گرفت. در اغلب موراد این تحلیل‌ها از حیطه تقلیل به یک یا دو مسأله پیش پا افتاده (فساد و ارتشاء و یا اقدامات خودسرانه …)، که کم و بیش مبین تصورات آنان که یک انقلاب واقعی چگونه باید باشد، بود، بیرون نرفت. نهایتاً آن‌ها از انقلاب ساندینیستی هم مانند رفتار خود پس از فروپاشی بلوک سوسیالیستی روی برتافتند، توجه خود را روی وظایف جدیدی که در آن زمان عاجل گشته بود، متمرکز کردند؛ از جمله (مقاومت و یا تسلیم و کرنش) در مقابل نظم نئولیبرالی تحمیلی توسط واشنگتن.

کلاً این نیروها خیلی سریع و بدون هیچ تأملی به این نتیجه رسیدند که شکست جبهه ساندینیستی نتیجه این و یا آن ضعف مسايل اساسی چپ بوده است.

وظیفه تحقیق و بررسی دقیق و جدی عمدتاً به عهده نیروهايی که مسقیم درگیر بودند و یا هنوز به جنبش علاقه داشتند، یعنی خلق نیکاراگوئه قرار داده شد. کارنامه این بررسی‌ها که در بین سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۷ صورت گرفت، امروز در سیاست جاری ساندینیستی بازتاب می‌یابد، که در میان مشکلات منطقه‌ای و جهانی و شرایط سخت دیگر بسیار موفق عمل می‌کند.

این کارنامه نه نتیجه دستکاری‌های آکادمیک، بلکه نیاز خلق نیکاراگوئه به بقاء بود و در چارچوب کنگره‌ها و همایش‌ها (۱۹۹۰ و ۱۹۹۴) و البته همین‌طور در اثر اقدامات عملی مقاومت علیه تحقق یافتن نئولیبرالیسم و در دفاع از دست‌آوردهای اساسی انقلاب به دست آمد. نتیجه‌گیری‌های ما محصول مبارزه و مقاومت بود و در سطح احزاب، ولی همین‌طور گروه‌های رفقا، فامیل و حتا در سطوح فردی عملی گردید. در این روند هم انقلابیون راسخ ولی همین‌طور افرادی که قاطع نبودند و یا کسانی که مخالف انقلاب بودند، وجود داشتند.

از این ارزیابی که در سطح اجتماعی صورت گرفت اجماع گسترده‌ای در مورد سمت‌گیری کلی کشور در این مرحله تاریخی در درون و خارج از جبهه ساندینیستی حاصل شد. این اجماع در پشتیبانی عظیم از رهبری دانیل ارتگا و رفیق «روزاریو موریو»۳ تجلی یافت. این اجماع تقریباً به تلاشی نیروهای دست راستی نيز که احزاب آن‌ها در نظرسنجی‌های عمومی کم‌تر از ده درصد آرا را کسب می‌کنند، انجامید. امروز جهان پیروزی چشم‌گیر جبهه ساندینیستی در انتخابات نوامبر سال جاری را محرز می‌شمارد و بعید نیز به نظر نمی‌رسد که جبهه بیش از ۷۰ درصد از آرا را از آن خود کند.

تجربه جنگ‌های دهه ۷۰ (علیه سوموزا) و دهه ۸۰ (علیه ضدانقلاب) به نیکاراگوئه شکل داد. هیچ‌کس مایل نیست مجدداً این تجربه را تکرار کند. در ترجمان برخی از بازیگران چپ گه‌گاه به سادگی از جنگ سخن می‌رود. ممعولاً کسانی این حرف‌ها را تکرار می‌کنند که جنگ را ندیده و آثار آن را روی پوست خویش احساس نکرده اند. در دهه ۸۰ که جمعیت نیکاراگوئه کم‌تر از جمعیت «برونکس» در ایالات متحده آمریکا بود، هدف امپراتوری تحمیل یک جنگ خانمان برانداز بود و برای این کار صدها میلیون دلار سرمایه‌گذاری کرد و کلیه منابع دستگاه روان تبلیغاتی خود را در اختیار این جنگ نهاد.

در آن زمان روند هم‌گرايی کنونی از طریق اوناسور، CELAC، آلبا و غیره وجود نداشت.۴ علاوه برآن نیکاراگوئه که اقتصاد آن برپایه صادرات محصولات کشاورزی بنا شده بود و تنها توسط اتحاد جماهیر شوروی پشتیبانی می‌شد، از نظر مالی و اقتصادی بلوکه شد و زیر فشار شدید تحریمات مختلف قرار گرفت. تناسب قوا به شدت نابرابر بود.

ولی درست نیست که بگويیم ما انقلابیون هیچ‌نوع خطای سنگینی مرتکب نشدیم. این امر واقعیت دارد که مخالفت با لغو نظام وظیفه اجباری۵ یکی از دلایل شکست ما در انتخابات ۱۹۹۰ بود. با این حال تحلیل انقلاب نیکاراگوئه در اینجا به پایان نمی‌رسد. ما در پايین به برخی از آموزش‌های مهمی که که می‌توان از این دوره از تاریخ کسب کرد، اشاره خواهیم کرد:
یکی از مهم‌ترین آموزش‌های دهه ۸۰ در نیکاراگوئه این بود که ما آرزوهای خود را با تناسب واقعی قوا عوضی نگیریم. هنگامی که ما در سال ۱۹۷۹ در چارچوب رشد مبارزه مسلحانه در آمریکای لاتین به قدرت رسیدیم، نیروی خود را به مراتب بیش‌تر از آن‌چه که بود گمان می‌کردیم. وضعیت امروز در منطقه با وجود شکست‌های ماه‌های اخیر در آرژانتین، بولیوی و ونزوئلا و با وجود کودتا در برزیل به مراتب نسبت به گذشته بهتر است. در دهه ۸۰ قرن گذشته با گروه ریو/کنتادورا۶ اولین سنگ بنای همکاری در آمریکای لاتین خارج از سازمان کشورهای آمریکايی OAS نهاده شد، که ممکن ساخت با وجود مخالفت‌های ایالات متحده آمریکا، با موفقیت روند صلح ادامه داده شود.

در درون کشور این واقعیت که سرنگونی دیکتاتوری سوموزا بر پایه تأيید اکثریت چشم‌گیر مردم نیکاراگوئه صورت گرفته بود بدین مفهوم نبود که این تأيید حداقل در مورد بخش قابل توجهی از مردم در مورد همه پروژه ‌تغییرات رادیکال نیز صادق است. اگر ما تناسب قوای کنونی را در کشور در نظر بگیریم باید بپذیریم که هنوز در بین بخش‌های گسترده‌ای از مردم طبقات پايین معیارهای ارزشی وجود دارد که در تضاد با انقلاب و سوسیالیسم است. نمی‌توانیم توقع داشته باشیم که این معیارها یک‌شبه از بین برود، بلکه تنها در طول یک روند طولانی که برای طبقات پايینی غریبه به نظر نرسد می‌توان جامعه نوینی را بنا کرده و آن‌ها را در آن ادغام کرد. اگر اقدامات ما در آن‌ها این‌ احساس را پدید آورد که نگرانی‌های ریشه‌دار عمیق آن‌ها تأيید شود، مثلاً ترس از دست دادن مذهب، مالکیت و یا آزادی که آن‌ها آن را طبیعی می‌دانند، آن‌ها به سوی ارتجاع رانده خواهند شد، هر چند هم که رفتار ارتجاع، دیکتاتوری و یا فاشیستی باشد.

آموزه دیگر در رابطه با این ضرورت است که نباید تفاوت بین قدرت و سرکردگی را فراموش کرد. پس از خلع ید خاندان سوموزا کنترل عمده کشاورزی، صنایع و بانک‌ها به عهده انقلاب مردمی ساندینیستی قرار گرفت. پس از نابودی حکومت سوموزا (به استثنای گارد ملی که تقریباً به طور کامل به هندوراس گریخت و از آنجا به کمک امپراتوری کنترا‌ها را سازماندهی کرد) این احساس پدید آمد که قدرت به طور کامل از نو ساخته خواهد شد. علاوه برآن وجهه قابل توجهی که جبهه ساندینیستی با مبارزه خود علیه دیکتاتوری نگین کسب کرده بود به این توهم دامن می‌زد که قدرت آن تثبیت شده است. اما قدرت هرگز مطلق نیست، بلکه همیشه موقت است و هر روز باید از نو برای حفظ آن مبارزه کرد. سرکردگی که خود را در تظاهرات توده‌ای متجلی می‌سازد فریبنده است و می‌تواند گمراه کننده باشد و خیلی ساده ما را برآن دارد که تصمیمات از پایه غلط اتخاذ کنیم. سرکردگی واقعی آنست که در زندگی روزمره به روح اجتماعی توده‌ها نفوذ نماید و رسیدن به این سرکردگی  مسأله دوران تاریخی است.

مهم است که آن اقداماتی را که ما به عنوان موفقیت تعبیر می‌کنیم، با تغییر واقعی در تناسب قوا عوضی نگیریم و فکر نکنیم که از طرف عموم مردم نیز به عنوان موفقیت کلی برآورد می‌گردد: (درست مثل ونزوئلای امروز) برای این که قیمت‌ها از دست کنترل خارج نشود، ما در سال ۱۹۸۸ عملیات «برتا» را کلید زدیم که طی ۲۴ ساعت کلیه اسکناس‌ها و سکه‌های جاری در کشور را بدون اطلاع قبلی عوض کردیم. این شاهکار توطئه‌آمیز (که به غیر از کسانی که مستقیماً در جریان قرار داشتند، هیچ‌کس از آن مطلع نبود) نتوانست تورم را که دلایل دیگری داشت مهار کند و تنها تأثیر بسیار ضعیفی از خود باقی گذارد؛ برتا حجم زیادی از کوردوبا (واحد پول نیکاراگوئه) را از چنگ ضدانقلاب در هندوراس بیرون کشید (چون دیگر ارزشی نداشت) ولی در ضمن پول تعداد زیادی از تجار و کاسبکاران (که اکثر آنان ضدانقلابی نبودند) را یک‌شبه بی‌ارزش کرد.

هر مشکلی را نمی‌توان تنها با عملیات ماهرانه حل کرد. آن‌چه که به اقتصاد مربوط می‌شود قانون ارزش کار و هزینه تولید باید مد نظر قرار گیرد. عدم تعادل زیاد اعتماد به کل پروژه را خدشه‌دار خواهد ساخت. اگر بخواهیم بخش‌های گسترده طبقات پايینی را با لقب سوداگر و قاچاقچی معرفی کنیم، بسیار منفی خواهد بود. در نیکاراگوئه کاسبکاران زن در بازارها بزرگ‌ترین سوداگران بودند ولی باز همان‌ها بودند که بیش‌ترین تعداد از کودکان را به جامعه عرضه می‌داشتند. ما چکمه‌، قمه، میخ، نمک و بنزین سوبسید شده در اختیار دهقانان قرار می‌دادیم. آن‌ها روز بعد از مرز عبور می‌کردند و همه آن‌ها را به کنتراها می‌فروختند تا با پول آن آن‌چه که نیاز داشتند خریداری کننند. خوشبختانه ما به موقع از این سیاست که با آن‌ها مثل ضدانقلاب رفتار کنیم دست کشیدیم، در غیر این‌صورت شکست ما بسیار شدیدتر می‌بود.

آنچه که ما آموختیم این بود که ملی کردن را با اجتماعی کردن و همین طور تعاونی کردن از بالا را با سوسیالیسم قاطی نکنیم. بدیهی است که داشتن شرکت‌های دولتی خوب است، به ویژه که از نظر اقتصادی به صرفه عمل کند و از نظر سیاست کاربردی لازم باشد (مثلاً مؤسسات خدماتی برای تأمین پایه و منابع درآمد مثل شرکت نفت در ونزوئلا).۷ ولی اگر یک تولید ناکارا به زور بر پا نگاه داشته شود، به ضرر قدرت انقلابی عمل خواهد کرد.

اجتماعی کردن یک روند جامع است، که طی آن تولیدکنندگان مستقیم و مستقل کنترل اقتصاد و به طور کل اجتماع را به کمک شرکت‌هايی که یا مدیریت می‌کنند و یا با همکاری آن‌ها مدیریت می‌گردد و یا به کمک تعاونی‌ها و سازمان تعاونی‌ها، به کمک ایجاد مدل‌های مترقی برای مالیات، سازمان مصرف‌کنندگان، ساختارهای قدرت خلق در سطح شهرها و غیره در دست می‌گیرند.

ما در آغاز مالکیت اشتراکی را شرط اهدای زمین به دهقانان اعلام کردیم. این یک اشتباه بزرگ بود: از یک طرف نیات دهقانان این بود که به طور انفرادی زمین خود را مورد استفاده قرار دهند؛ از طرف دیگر تنها تعداد قلیلی از آن‌هايی که صاحب زمین شدند قبل از آن به طور فعال و مشترک برای آن مبارزه کرده بودند. بسیاری از آنان در این روند شرکت کردند تا از تسهیلات دولتی برخوردار شوند، در حالی‌که گروه‌های کوچک دیگری بودند که تنها به دنبال دستیابی به زمین‌های بسیار حاصلخیز بودند تا از طریق به کارگماری گروه‌های عظیم کارگران کشاورزی روزمزد به عنوان سرمایه‌داران کوچک ادامه حیات دهند. این کار هم زیاد سودمند نبود که مقامات دولتی رشد اقتصادی این تعاونی‌ها را (مثلاً سرمایه‌گذاری‌های جدید) اغلب به زور تحمیل می‌کردند که به جای تقویت از قدرت مدیریت آن‌ها می‌کاست.

ما که با این واقعیت روبهرو شده بودیم که نیروهای کنترا پایه اجتماعی بسیار قوی در بین دهقانان دارند، در اواخر دهه ۱۹۸۰ از منوط کردن تحویل زمین به شرط  اشتراکی کردن مالکیت صرف‌نظر کردیم و از این طریق روند یک توزیع عظیم مالکیت آغاز شد که با وجود سیاست نئولیبرالی که سرنوشت کشور را از سال ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۷ رقم زد، تأثیرات عمیقی بر جای نهاد. ما امروز دارای یکی از بزرگ‌ترین جنبش‌های تعاونی در سطح جهان هستیم و در نیکاراگوئه اقتصادهای خانوادگی و یا تعاونی‌ها‌ قریب ۶۳ درصد از تولید ناخالص ملی و ۷۰ درصد از نیروی کار را تشکیل می‌دهد. یکی از محبوب‌ترین اقدامات دولت ساندینیستی امروز اعطای زمین به هزاران خانواده در شهر و روستا است.

ما در نیکاراگوئه در طول دهه ۸۰ منتظر حمله نظامی ایالات متحده آمریکا بودیم و این واقعیت را از نظر دور داشتیم که امپراتوری پس از شکست در ویتنام، تفنگداران دریايی خود را تنها علیه کشورهايی به کار گرفته که توان دفاع از خود را نداشتند. در این مدت آمریکا توانست خلق ما را تضعیف کند و از کلیه خطاهای ما بهره‌برداری نماید. بعد از آن، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ضربه نهايی را وارد کرد. اگر جبهه ساندینیستی پس از شکست انتخاباتی از استرداد قدرت سر باز می‌زد، کشور را با حمام خون روبهرو می‌کرد و این انقلاب که برای اولین بار در تاریخ کشور انتخابات آزاد را ممکن ساخته بود، برای همیشه مورد سؤال قرار می‌گرفت.

عزم جزم کماندانته دانیل اورتگا پس از از دست دادن قدرت در مورد حکومت کردن «از پايین» خلق نیکاراگوئه را برآن داشت به خیابان‌ها بریزد و از دست‌آوردهای انقلاب دفاع کند. در ضمن این شناخت نیز موجود بود که هنوز همه چیز از دست نرفته و نیکاراگوئه برای اولین بار در تاریخ خود دارای یک ارتش، پلیس و یک قانون اساسی است که از طرف آمریکا تعیین نشده و جبهه ساندینیستی و خلق نیکاراگوئه اکنون قادر بودند خود در مورد سرنوشت کشور تصمیم بگیرند.

پس از انتخابات ۱۹۹۰ همه چیز از دست نرفته بود: خلق نیکاراگوئه تمام کشور را برده بود و این چیز کمی نبود. نیکاراگوئه کشوری است که امروز مجدداً به پا خاسته و اقداماتی را که مجبور شد نیمه‌تمام بگذارد مجدداً کلید زده است. اگر ممکن بود به گذشته بازگشت و قبل از این‌که شکست ۱۹۹۰ رخ دهد خردمندانه‌تر رفتار کرد، ممکن بود از شکست جلوگیری به عمل آید. هدف از نوشتن این نامه قرار دادن این تجربه در اختیار برادران و خواهران خود در ونزوئلا است.

زیرنویس‌ها:
۱- حاکمیت زور باند سوموزا در نیکاراگوئه از سال ۱۹۳۴ تا سرنگونی آناستازیا سوموزا در سال ۱۹۷۹ به طول انجامید. او ابتدا به میامی گریخت و سپس دیکتاتور پاراگوئه «آلفردو اشتروسنر» به او پناهندگی داد. او در سال ۱۹۸۰ به دنبال سوءقصد یک واحد از پارتیزان‌های آرژانتینی ERP به قتل رسید

۲- جبهه آزادی‌بخش ملی ساندینیستی در سال ۱۹۶۱ تأسیس شد. این جبهه نام خود را از آگوستو سزار ساندینو گرفته بود که در بین سال‌های ۱۰۲۷ تا ۱۹۳۳ مبارزه پارتیزانی علیه تجاوز آمریکايی را رهبری می‌کرد.

۳- روساریو موریو یک آموزگار و یک نویسنده است و از سال ۱۹۶۹ عضو جبهه آزادی‌بخش ملی ساندینیستی است. او همسر دانیل اورتگا و سخنگوی دولت است.

۴- پیمان‌های منطقه‌ای اتحادیه ملل آمریکای جنوبی (اوناسور از سال ۲۰۰۸)، جامعه کشورهای آمریکای لاتین و دریای کارائیب CELAC از  ۲۰۱۱ و پیمان بولیواری (آلبا) از سال ۲۰۰۴

۵- روز ۱۳ سپتامبر ۱۹۸۳ در طی جنگ کنتراها، جبهه ساندینیستی نظام وظیفه عمومی (خدمت نظام میهنی) را برای کلیه شهروندان نیکاراگوئه‌ای بین سنین ۱۸ تا ۴۰ سال مقرر کرد. این قرار پس از پیروزی نیروهای دست راستی در سال ۱۹۹۰ فوراً لغو شد.

۶- گروه کونتادورا در سال ۱۹۸۳ توسط وزرای امور خارجه کلمبیا، مکزیک، ونزوئلا و پاناما تشکیل شد تا مناقشات مسلحانه در نیکاراگوئه، السالوادور و گواتمالا را خاتمه دهد. آرژانتین، برزیل، پرو و اوروگوئه گروه امدادی کونتادورا را تشکیل دادند. گروه به اصطلاح ریو در سال ۱۹۸۶ به عنوان مکانیسمی برای تعامل از طرف ۲۴ کشور آمریکای لاتین و انجمن کارائیب تشکیل شد و در سال ۲۰۱۱ توسط CELAC جایگزین گردید.

۷- شرکت ملی نفت ونزوئلا