اخبار ایران و جهان

دو شعر از داریوش سلحشور

 

adabiyat_younan

منتشر شده در خیزش شماره ۵۰

دو شعر از داریوش سلحشور

«داستان سرگذ شت انسان»

تا خدا و مالکیت زاده شدند

کارد را به میانه نهادند:

به تقسیم نابرابر نان .

و برده داران در شمایل دولت

آغاز به سخن کردند.

آنگاه مرا به ارابه بستند،

تا سربازی پیاده در کشور گشايی شان باشم!

هزار هزارم به خاک افکندند،

پس آنگاه با آوازه ی سرداران سراپرده نشین شان

سرود فتح ملی سرودند،

تا داستان تاریخ جنایاتشان را بپوشانند.

زمینی فراخ تر را طلب کردند،

و آنگاه گشاده دستی زمین و کار بی اجر من

بشارت اش آن بود:

تا دولت را به دستی دیگر بسپارند،

و در هیبت اربابان:

گاوآهن به گرده گاه من نهند،

تا هستی منافع چرکین شان را

پاس دارم!

جهان به مذهب و چپاول بر نشسته بود،

که «پیشه وران» پرچمی را برافراشتند

به نام انسان و آزادی،

و با سوگند به «ملت » و مالکیت،

به هیبت ناجی به میانه آمدند:

تا حقوق را به تساوی تقسیم کنند،

و قانون را سکه به نام انسان بزنند،

اما نان را به نابرابری دوباره ای کارد به میانه نهند!

و این سرآغاز جهان بورژوازی بود.

من و طبقه ام با این جهان زاده شدیم.

مرا از این سفر تاریخی گریزی نبود،

و از برده تا رعیت و کارگر:

هم زندان را ساختم،

هم طناب دار خویش را بافتم!

و آنگاه که در پی لقمه ای نان

سر به شورش برداشتم،

دستگاه دولت را به معنای » دار» به هجا نشستم.

و به سخره شان گرفتم که:

حقوق متساوی مفهوم مجردی در کتاب قانون اند،

اما استثمار من حقیقتی است

استثمار من راز جهان هستی است!

من با این جهان زاده شدم،

من کارگرم ،

و جهانی که بر شانه های من هستی می یابد :

از آن من نیست!

در جهان بورژوازی:

به پاشنه ی قانون «خدا و مالکیت» می چرخد.

اما مرا پیام به دگرگونه جهانی،

و سخن به دگرگونه قانونی است.

تا انسان سرود پایان بردگی و مالکیت را بخواند.

و دگرگونه دولتی بر پا دارد.

دولتی

که دیگر دولت نیست –

مرا پیام به دگرگونه جهانی است،

جهانی که درش به پاشنه انسان بچرخد.

من کارگرم!

پایان بخش سرگذ شت درد آور انسان.

«ای کاش تو هم بودی

بی بهانه می جویم ات

ای بی دریغی،

خفته در خون

به بالاپوشی از شبنم و شقایق.

بی بهانه می خوانم ات،

همین جا:

شانه به شانه ام!

تا فشار گرمای دستان رفیقانه ات

که به تبسمی سلام می گفت،

آوازی بخواند

از آرمان های دیرینمان.

وقتی که جان من سیراب می شود از شوق زندگی

در دل به ناله می خوانم

این آواز را که:

ای کاش تو هم بودی!

همین جا:

شانه به شانه ام !!!

بی صبرانه به انتظار نشسته ام

که بیایی!!

با یک بغل اعلامیه و هزار حرف خوب.

بیا رفیق خوبم بیا،

تا بهار نیامده بیا

تا آتشی بپا کنیم به استقبال خورشید،

و سرودی بخوانیم در قدرت کارگران!!

بیا تا با هم بخوانیم:

زنده باد سوسیالیسم!!

بیا همین جا بیا،

شانه به شانه ام.

telegram_majaleh
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: