اخبار ایران و جهان

هیلاری، «شرّ کوچکتر»، یادآوریِ یک وهم

clinton_libi

فاوستو جيوديشي

حميد بهشتي

از مایکل مور گرفته تا اوری آونری به نظر می رسد فریادی از سراسر کره ارض از جانب انسان های مصلح/ آزاده/ مترقی/ دگرباش به گوش رسد: که هیلاری باید انتخاب گردد، تا از بروز فاجعه ی ترامپ جلوگیری شود. البته که هیلاری نیز هراس انگیز است. اما وحشتِ بیشتر از مردِ نارنجی رنگ است. بدین ترتیب به نظر می رسد هیلاری شرّ کوچکتر باشد. من که شهروند آمریکا نیستم نباید در نوامبر 2016 میان این دو شر یکی را انتخاب کنم. اما از آنجائیکه قرار است رئیس جمهور آمریکا قوی ترین زن یا مرد دنیا باشد هر یک از ساکنین کره ارض باید حق داشته باشند در این باره اظهار نظر نمایند.

من شخصا برای اولین بار نیست که در یک چنین موقعیت انتخابی هستم که آدم های با اصطلاح مصلح، آزاده و مترقی، سایرین را به انتخاب شرِ کوچکتر دعوت می کنند تا از شر بزرگتر پیش گیری نمایند. آیا شما تظاهرات شگفت انگیز اول ماه مه 2002 در پاریس را به خاطر می آورید که اکثریت چپی ها و چپی های افراطی حمایت خود را از اولویت دادن به ژاک ژیراک اعلام کردند تا از شر بزرگتر که ژان ماری لوپن باشد جلوگیری کنند. در پاریس 500 هزار نفر در تظاهرات شرکت کردند و در سراسر فرانسه 1,5 میلیون. در پنجم ماه مه ژاک ژیراک انتخاب شد. مشخصه ی آغاز دوره دومِ او سر باز زدن از مشارکت در حمله به عراق بود، در حالیکه ارتش فرانسه به ساحل عاج هجوم برد و مشخصه ی میانه ی آن دوره ریاست جمهوری وی، رفراندم 29 ماه مه 2005 در باره قرارداد قانون اساسی اروپا بود که اکثر انتخاب کنندگان برخلاف همه ی پیشگویی ها به آن رأی منفی دادند. هلندی ها و ایرلندی ها نیز پس از آن قانون اساسی بروکسل را مردود دانستند. بروکسل به این نه به همان اندازه بی اعتنایی کرد که دولت سیپراس ده سال بعد به نه ی یونانی ها به طرح تخریت کشورشان اعتنایی نکرد، همان طرحی که پاریس، بروکسل، فرانکفورت، لاهه و برلین سرهم بندی کرده بودند. آنها متن قرارداد ماستریشت را برداشته، کمی هم زدند و آن را تحت عنوان قرارداد لیسابون تحویل مردم دادند. اما از آنجایی که قرار نبود قانون اساسی تازه ای ایجاد شود، دیگر نیازبه به رأی گیری مردم نبود. خلاصه: اگرهم گزینش سارکوزی در انتخابات ریاست جمهوریِ بعدی بدتر از انتخاب شیراک بود، با اینحال آن هم عالی نبود.

اما بگذارید برگردیم سراغ آمریکا. مبارزه انتخاباتی با دوئلِ قرن، میان مردِ نارنجی و خانمِ بور، من را به یاد کسی می اندازد که از گذشته ها به خاطر دارم.

نظری به گذشته         

سال 1964 بود. معاون دموکراتِ ریاست جمهوری از اهالی تکزاس، لیندن بینِر جانسون که به او ل ب ج می گفتند، تازه بر صندلی جانشینی جان اف کندی که در 22 نوامبر 1963 در دالاس کشته شد، تکیه زده بود. او به دنبال پیروزی تازه اش در دوره اول انتخابات بر فرماندار نژاد پرستِ آلاباما، جرج والاس، در مقابلِ باری گلدواترِ جمهوریخواه قرار گرفت که در ابتدا و در اولین مراحل ترقی اش آدمی نسبتا مترقی از اهالی آریزونا بود و رفته رفته به سمت راست متمایل گشت تا اینکه حتا پیشنهاد کرد به قائله ی پرچم سرخی های لعنتیِ ویتنام، با یک یا چند بمب اتمی پایان داده شود. اما جانسون که در آغاز جنگِ آلوده ی ویتنام جانشین کندی شده بود، پیروِ روش های متمدن تری بود که «فقط» به بهای جان چند میلیون ویتنامی بین 1961 و 1969 و 47 سرباز آمریکایی که اکثرشان سیاه پوست بودن، تمام شد. سپس او در آغز تابستان سال 1968 مذاکرات صلحی را با ویتنامی ها آغاز نمود که بعدها توسط نیکسُن و کیسینگِر به آتش بسِ ژانویه 1973 منجر گشت که البته این بخاطر پیروزی نظامی ویتنامی ها و جنبش مخالف جنگ در آمریکا ممکن گشت.

شعارِ مبارزه انتخاباتی گلدواتر چنین بود: In your heart, you know he’s right  (در دل های خود می دانید که او حق دارد). سپس شعار مزبور از جانب دموکرات ها چنین تغییر یافت: In your guts, you know he’s nuts (در شکمِ خود می دانید که او احمق است). اما دموکرات ها بر خودشان نیز سبقت گرفتند. مشهور است که این فیلم یک دقیقه ای که فقط یک بار در تلویزیون اِن بی سی در سپتامبر 1968 نمایش داده شد، موجب پیروزیِ ل ب ج در 3 نوامبر گشت.

https://youtu.be/9Id_r6pNsus
«دخترِ گل داوودی»:  لیندن جانسون از نظر سیاسی فقط با تبلیغ تلویزیونی در

این ویدیوی تبلیغاتی با دختر بچه ی 4 ساله ای در چمنزار آغاز گشته به همراه صدای پرندگان. دختر بچه  آهسته پره های گل داوودی را کنده و اینکارِ خود را به نادرستی می شمرد. هنگامیکه او به عدد نُه می رسد صدای مردی به گوش می رسد که با لحنی خوفناک به شمارش می پردازد. آنگاه دخترک سر خود را بلند می کند و نگاهش را به آسمان می دوزد. دوربین روی چشمان او متمرکز می شود که به رنگ سیاه در می آیند. هنگامیکه شمارش به عدد صفر می رسد، صفحه ی سیاهِ تارنما با اشعه ی سفیدی پر می شود و قارچِ انفجار شدیدی ظاهر می گردد.

اکنون صدای جانسون به گوش می رسد: «این سرمایه ی ماست، یا با آن جهانی را می سازیم که در آن فرزندان خدا بتوانند زندگی کنند یا به ظلمت گرفتار می گردیم؛ یا باید یکدیگر را دوست داشته باشیم یا بمیریم». صدای دیگری (متعلق به کریس شِنکِل) رشته سخن را به دست می گیرد: «در سوم نوامبر به پرزیدنت جانسون رأی دهید. سرمایه گذاری بیش آن است که در خانه ها بمانیم».

نمایش اینگونه فیلم که تحت عنوان «دخترگل داوودی» در تاریخ ثبت گشته است، امروزه دیگر ممکن نیست. ترامپ بهترین چیزی است که می توانست به دموکرات ها کمک کند. اگر او میلیون ها ثروت نمی داشت، می شد تصور کرد که از کلینتون و یارانش پول گرفته باشد تا نقش وحشت انگیز خود را تا به آخر بازی کند. و پس از آنکه کیلاری بخشِ قابل ملاحظه ای از آرای بِرتی ساندِرزِ سوسیال دموکرات را بدست آورده و در حالی که بر روی پشتیبانیِ دگرباشان نیز می تواند حساب کند،  می تواند اکنون به سراغ رأی دهندگان سیاه پوست رود. زیرا همانطور که گفته می شود Black votes matter“  (رأی سیاهپوستان به حساب می آید). اما راستی مگر این ل ب ج نبود که با قوانین گسترده اش به سودِ نیگاس (به لحجه مکزیکی ها سیاهپوستان) به قول خودش آراء آنها را برای دو قرن به حمایت از دموکرات ها تضمین ساخته است؟

می پرسید پس کی را انتخاب کنیم؟

01-war-in-libya

من نمی دانم. من و بخش عظیمی از بشریت در لیست انتخاب کنندگان آمریکا نیستم. روز به روز هم با نظر اِما گلدمان بیشتر موافقم که: (اگر انتخابات چیزی را تغییر می داد، در اینصورت انتخابات، غیرقانونی اعلام می شد). این زنِ آنارشیستِ روسی تبار که علی رغم اینکه با ازدواجش شهروند آمریکا شده بود اخراج شد، فقط به پیکرِ مرده اش جوازِ بازگشت به آمریکا داده شد. او می دانست در باره آمریکا از چه صحبت می کند.

با تشکر از  تلاکسکالا

1 Comment on هیلاری، «شرّ کوچکتر»، یادآوریِ یک وهم

  1. همه این تصویر بر دیوارکشیدن ها و «the day after» های سیاسی طبقه حاکمه ام.آمریکا حرف پوچ است.
    سگ زرد برادر شعال است. خامنه ای برادر رفسنجانی میباشد، خانم کلینتون دست چپ ریگان و دست راست اوباماستِ سبزها میباشد.
    اتفاقا من آرزو دارم که ترامپ انتخاب شود! و بارها از ابتدای کاندید شدنش آنرا اعلام کرده ام! چرا؟
    زیرا ترامپ احمق تر از اوباما و احمق تراز ریگان است و تمام کارها بدست تکنوکراتهای پنتاگون خواهد افتاد که باید دور میز گرد های بانکهای وال استریت گردانندگان دولت را رای زنی نمایند. که این خود بهترین عملی است که میتواند در آمریکا اتقاق افتد.
    زیرا پنتاگون خود بخوبی دریافته است که هرگز جنگی را نمیتواند پیروز گردد. پنتاگون به ببر عظیمی تبدیل گردیده است که با هر تکانی که بخود میدهد استخوانهایش زیر فشار های وارده این جثه عظیم خورد میشود و باید همانطور که هست باقی بماند.
    هزاران جنگ را شروع کرده و هرگز پیروز نگردیده است و همیشه بخاطر منافع بانکها بایستی در وسط جنگ صحنه را با بی آبرویی و مفتضحانه ترک کند که نامی جز شکست بدان نمیتوان داد. تنها جنگی که مغرورانه اعلام پیروزی نمود جنگ عظیمی بود که برعلیه جزایر گرانادا انجام داد که چندین برابر ساکنان بومی این کشور، ادوات جنگی، منجمله زیردریایی اتمی و سرباز بدین کشور گسیل داشت که در رسانه های روز مورد مسخره قرار گرفت و نوشتند که با توپ بشکار چلچله رفته است (ضرب المثلی آلمانی). «جزایر گرانادا کمتر از صدهزار نفر سکنه داشت و مستعمره انگلیس صغیر بود» تازه پنتاگون بتنهایی نبود بلکه کلیه نیروهای غرب هم وی را همراهی میکردند!! نظام آمریکا همچون هر امپریالیسم افول کننده مسخره است.
    اینها همه از کرامات دوران گندیدگی سرمایداری است که هرچه «از نظر ارتشی قوی تر و از نظر مالی صفرهای جلوی دارایی هایش بیشتر میشود، ضعیفتر میگردد. اینها الفبایی است که لنین در کتاب «امپریالیسم بمثابه آخرین مرحله سرمایداری» حتی بچه فهم آنرا بنگارش در آورده است، که حد اقل باید نتنها هر انقلابی حتی هر روزنامه نگار خرده بورژوا هم باید از آن مطلع باشد همانطور که روزنامه نگاران سرمایداری با نقش «سوپاپ اطمینان» که برای پایین آوردن خشم مردم، برای رژیم های سرمایداری کارمیکنند، عصای دست خود کرده اند.
    سپیده

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: