دریافتی

در پاسخ به «استفاده بمب افکنهای روسیه از پایگاه هوائی «همدان در ایران به چه معنی میباشد ؟

مجیدsyria-654136_640
آقای فریبرز «ر» در کامنت خود مرا مورد خطاب قرار داده است، و به رغم اعلام نارضایتی اش از احمد مزارعی و استدلال های او، به دلیل دفاع اش از رژیم، و به رغم ممهور کردن کامنت من با مهر «دارای اشکالات جدی است» اما، تمامی دشنام هایش را، که شاید تنها میراث فعالیت سیاسی او باشد، نثار من نموده و تائید ضمنی و قلبی اش را به احمد مزارعی تقدیم کرده است. چرائی این تائید توسط فریبرز احتیاج به توضیح زیاد ندارد: نخست، او نمی تواند از سلطه طلبی یک رژیم ارتجاعی که برای خود چهار ام القرا (پایتخت) در منطقه قائل است دفاع کند اما از خود سلطه گر دفاع نکند. دوم، یک عنصر خاصی در بینش و سنت سیاسی ای که او در آن تربیت یافته وجود دارد که به او امکان می دهد که موضع هائی اتخاذ کند که تداوم شان مشروط به اطلاع ثانوی ست. در این بینش و سنت سیاسی دوستی، ائتلاف، موافقت، مخالفت، تائید، تکذیب، همه مصالحی تاکتیکی هستند. می توان با هر جریان واپس گرا، جانی، عقب افتاده به طور تاکتیکی ائتلاف کرد، می توان به طور مصلحتی با هر کس موافقت یا مخالفت کرد، می توان علیه هر مؤتلفی کودتا کرد، می توان با طرح دوستی در هر گروه و سازمانی نفوذ کرد، می توان جاسوسی و خنجر از پشت زدن را به عنوان یک تاکتیک، فضیلت شمرد و قس الاذالک. پس مخالفت فریبرز با احمد مزارعی به دلیل دفاع اش از رژیم در حین تائید و ستایش خودِ او از همان رژیم، چیزی بیش از یک «تاکتیک معصومانه» نیست. به احتمال زیاد، در راستای «تاکتیک معصومانه»، همین امروز فردا شاهد یک «قهرمان ضد امپریالیسم» جدید خواهیم بود که، با چرخش احتمالی اردوغان به سمت روسیه، بر کرسی افتخار ظاهر خواهد ایستاد. مراسم معارفه ی این «قهرمان ضد امپریالیسم» پیشاپیش، پس از شکست کودتای امریکائی ترکیه، با ریختن مقادیر متنابهی آب توبه بر سر اردوغان، توسط زعمای قوم انجام شده است ـ نخست با ترجمه ای از اخبار سایت خبری وابسته به تلویزیون «روسیه 24» و سپس با ترجمه ی مقاله ی آقای تماضر عباس از سایت نویسندگان اردنی. با این وجود چرخش احتمالی ترکیه که به ظاهر یک یارگیری معمولی به نظر می رسد، در واقع لقمه ی گنده ای است که هم به هنگام بلعیدن و هم به هنگام پس دادن بدون جراحات موضعی، حتا برای خرس سفید، نخواهد بود، و این را هم خرس سفید، هم گاو نر و هم خر لنگ می دانند که چرخش احتمالی اردوغان تخم مرغی ست در شب کلاه او که هر آن به صورت کبوتری سفید به پرواز در خواهد آمد، او نیاز به زمان و امکانات دارد که وضع اسفناک اقتصادی را که علت العلل اصلی وخامت امروزی ترکیه است سر و سامانی دهد و امکان مانور بیش تری نه تنها برای اجرائی کردن برنامه های خود، بلکه از آن مهم تر امکانی برای باقی ماندن و حفظ خود در قدرت مهیا کند. این اما نه از چشمان امریکا و نه از چشمان روسیه و متاسفانه نه از چشمان جمهوری اسلامی پوشیده نیست. امریکا و روسیه هر یک برای نگه داشتن اردوغان در خط، بازی های خود را دارند، که عمدتا بازی با ورق کردها ست، اما آن کس که باید نردبان فرا روی ترکیه از وضعیت اقتصادی امروزین آن شود کیست؟ آیا علی القاعده همان کسی نیست که وجودش، شیوه ی حاکمیت اش، برای مدت سی و پنج سال ـ از زمان انقلاب تا قبل از سال 2014ـ مهم ترین نردبان صعود اقتصادی ترکیه بود، البته نه از جیب خود بلکه از جیب مردم؟ فقط یک مورد مخفی و غیر قانونی آن یک کامیون پر از دلار و شمش طلا و دیگر دارائی های گران قیمت بود که فقط چیزی حدود هیجده بیلیون دلار آن پول نقد بود. این که سرنوشت این کامیون پس از متوقف شدن آن در ترکیه، اشتباها یا مطابق دسیسه های جریان های رقیب، چه شد خدا می داند و همین طور امریکا و روسیه، و شاید دیگرانی که من نمی شناسم. دوست و دشمن، از امریکائی و روسی گرفته تا عرب و عجم و فارس و ترک، به طور کلی در این باره سیاست سکوت را پیشه کردند: رسانه های جهانی که از هر چیز و هر کس افشاگری می کنند در این باره، تا آن جائی که من جستجو کرده ام، کاملا سکوت کرده اند. آیا رازی در آن نهفته است که مصلحت مشترک همه در پنهان نگه داشتن آن است؟ آیا دست همگی، یک جا، در یک کاسه است؟ الله اعلم.
از حشو و زوائد کامنت فریبرز می گذرم، که عمدتا مغالطه های تکراری و شناخته شده هستند، مغالطه هائی از قبیل این که اگر، برای مثال، جنایتی را اسرائیل مرتکب شد پس این به معنای جانی نبودن جمهوری اسلامی است ـ گوئی اسرائیل و جمهوری اسلامی نمی توانند هم زمان و به طور یکسان جنایت کار باشند؛ یا اگر کسی روسیه را محکوم کرد پس این به معنای حمایت از امریکا ست، به معنای قرار داشتن روی خط صدای امریکا و بی بی سی است، به معنای هم صدائی با این یا آن جریان بدنام است. در یک کلام حرف او این است: یک تسلیم من می شوی و دنده به قضا می دهی و یا هر چه دیده ای از چشم خود دیده ای، خود دانی!
با پرداختن به فرازی از کامنت او که ممکن است برای خواننده ی کامنت ام، و نه شخص او، جنبه ی روشنگری داشته باشد به موضوع خاتمه می دهم. او می نویسد: «امپریالیسم امریکا و متحدان اروپائی اش…تنها جنگ افروزان واقعی جهان فعلی اند.» و از این واقعیت نتیجه می گیرد که پس ما باید پشت سر روسیه صف بکشیم.
به راستی که اگر برای جنگ های «فعلی جهان» مبدائی قائل شویم، مثلا از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، با کمی اغماض، می توان از امریکا و متحدان اروپائی آن به عنوان تنها جنگ افروزان واقعی جهان فعلی نام برد. این حقیقتی ست کتمان ناپذیر، اما نه تمامی حقیقت، بلکه فقط نیمی از آن؛ و البته اصلا پای حقیقت را در میان نکشیدن همیشه کم تر گمراه کننده است تا گفتن نیمی از حقیقت. آن چه فریبرز با طرح این گزاره پیش می نهد نیمی از حقیقت است، و فقط نمود و شکل ظهور «جنگ های فعلی جهان» و نه خود «جنگ های فعلی جهان» را بر ما مکشوف می کند. نمود و ظاهر پدیدار را می توان از طریق حواس، دیدن، شنیدن، چشیدن، بوئیدن و لمس کردن دریافت کرد، اما ادراک خود پدیدار نیاز به فعالیت ذهنی دارد، باید از طریق پراکسیس به ذات آن نفوذ کرد و ماهیت و جوهر آن را شناخت. برای شناخت کامل حقیقتِ «جنگ های فعلی جهان»، و نه نیمی از آن، نمی توان در حد رویت یا نمود آن متوقف شد و شناخت را به ماهیت و جوهر «جنگ های فعلی جهان» سرایت نداد. نمودِ یک پدیدار لزوما با ماهیت و جوهر آن تطابق ندارد؛ به قول مارکس و همین طور انگلس اگر ماهیت پدیدار و نمود آن برهم منطبق بود دیگر نیازی به علم نبود. حواس ما به عنوان واسطه ی تشخیص پدیدار همیشه آن چه را که واقعیت دارد به ما نمی گویند، برای مثال، نمود مدادی که در یک لیوان آب قرار دارد از پشت لیوان یک خط شکسته است در صوتی که ما می دانیم که خودِ مداد مستقیم است. از این روی، برای فهم واقعیت، ما به شناختی فراتر از دریافت حسی ساده apprehension از پدیدار، یعنی آن دریافت اولیه ای که حداکثر امکان توصیف پدیدار را به ما می دهد نیاز داریم؛ ما به ادراک comprehension که مستلزم تعقل است نیاز داریم، ما در حرکت تکاملی آگاهی در ذهن به شناخت مبتنی بر دیالکتیک نیاز داریم، والا به راحتی ممکن است دچار خطاهای فاحش شویم.
در جریان تعقل در باره «جنگ های فعلی جهان» است که پرسش ها یکی بعد از دیگری برای ما طرح می شوند؛ پرسش هایی از قبیل این که جنگ چیست؟ و اصلا چرا جنگ باید باشد؟ این جا ست که در سنجش آرای مختلف به درست ترین تعریف از جنگ که به باور من همان تعریف کلازویتس از جنگ است می رسیم، تعریفی که بعدا توسط لنین و سپس به طور عام توسط همه ی مارکسیست ها مورد قبول واقع شد، یا دست کم تا جائی که من می دانم با مخالفت روبه رو نشده است: «جنگ ادامه ی سیاست است از طریقی دیگر»، یا به عبارتی وقتی سیاست به انسداد می رسد جنگ ناگزیر می گردد. با این تعریف از جنگ، آیا جنگ هنگامی آغاز می شود که نخستین گلوله از دهانه ی تفنگ یکی از طرف های درگیر شلیک می شود، یا آیا زمان تدارک و آمادگی برای لحظه ی جنگ نیز شامل پروسه ی جنگ می گردد؟ آیا زمان تولید سلاح جزء جدائی ناپذیر از جنگ نیست، آن هم وقتی که نه تنها برای مصرف شخصی بلکه عمدتا برای عرضه در بازار و تحقق هدف نهائی تولید، یعنی برای توزیع و مصرف، تولید می گردد؟ اگر کوردلی جاهلانه و تنگ نظری کاسب کارانه مانع قضاوت آگاهانه ی ما نشود، به راحتی به این نتیجه می رسیم که هر کشوری که اقدام به ساخت یا تهیه ی سلاح می کند، به طور مشخص امریکا و روسیه که پیشرفت و سرنوشت شان با تولید و فروش سلاح رقم خورده است، حتا زمانی که در حال جنگ نیستند در حال تدارک جنگ اند. و این خطری ست که امروز بیش از همیشه بشریت را تهدید می کند، به ویژه با در نظر گرفتن این واقعیت که سهم روسیه ی امروز، روسیه ی به طور سره سرمایه داری شده، در تولید جنگ حتا قابل قیاس هم با شوروی قبل از فروپاشی نیست، در آن زمان تضاد دو بلوک شرق و غرب یک تضاد ایدئولوژیک بود که با کمی درایت امکان هم زیستی آن ها وجود داشت. امروز اما تضاد آن ها یک تضاد اقتصادی مادی است که هستی یکی، به عنوان یک کشور قدرت مند، نیستی آن دیگری است، و از این روی، امکان همزیستی آن ها در قالب کشورهای سرمایه داری وجود ندارد ـ رویاروئی های آن ها در رابطه با همین رقابت آن ها بر سر هستی و نیستی قابل توضیح است؛ رقابتی که، با بهره گیری از تضادهای بین حکومت های مرتجع منطقه، در حال فرو کشیدن تمامی بود و نبود مردم زجر کشیده ی منطقه با خود به قعر گرداب نیستی است.
در سیر تعقل خواه نا خواه به این پرسش می رسیم که: آیا انسان ها، آن طور که آموزه های مکتب داروینیسم اجتماعی به ما می گوید، ذاتا جنگ طلب هستند، یا این که ضرورتی آن ها را به جنگ وامی دارد؟ اگر این دومی به حقیقت نزدیک تر است، که مارکسیست ها هم به آن باور دارند، در این صورت آن ضرورت کدام است؟ آیا این نیست که تا وقتی که جوامع انسانی به انواع و اقسام تقسیمات، به ویژه تقسیمات طبقاتی، تقسیم شده اند جنگ اجتناب ناپذیر است؟ در اینجا ست که انسان خسته از فقر، نابرابری، اختناق، تبعیض، فساد و جنگ، در پی یافتن یک آلترناتیو برای شرایط موجود، به این پرسش می رسد که چگونه با «جنگ اجتناب ناپذیر» به جنگِ «اجتناب ناپذیری جنگ» برود؟ یا به عبارتی چگونه می تواند جنگ را برای همیشه رفع کند؟ نه آحاد مردم امریکا و نه آحاد مردم روسیه، نه ملت امریکا و نه ملت روسیه، نه اتمسفر و محیط طبیعی و زیست مردم امریکا و نه اتمسفر و محیط طبیعی و زیست مردم روسیه و نه حتا فرهنگ ها و شیوه ی زندگی مردم آن ها ـ «اگر» مستقل از مناسبات تولیدی در نظر گرفته شوند ـ لزوما علت چنگ و دندان نشان دادن دیرپای این دو قدرت نیست ـ چنگ و دندان نشان دادنی که اخیرا از سطح رویاروئی غیرمستقیم ـ «جنگ های نیابتی» ـ به سطح رویاروئی مستقیمِ خودِ قدرت ها و نه نایب ها شان در حال فرا روی است. اگر نه آحاد مردم و نه ملت و نه شرایط اقلیمی و نه حتا فرهنگ و شیوه های زندگی توضیح دهنده ی علت این جنگ ها نیست، پس علت را کجا باید جستجو کرد؟ این شیوه ی تولید سرمایه داری و مناسبات تولیدی مبتنی بر آن ست که جنگ را در دستور کار دولت ها ـ به مثابه حافظان این مناسبات و تولید کننده گان ایدئولوژی ی مسلط که در تحلیل نهائی در خدمت نظم و نسخ همین مناسبات است ـ قرار می دهد. به عبارتی علمی تر، این ارزش افزائی سرمایه است، که در حین تمرکز و تراکم سرمایه، رقابت را در حد چنگ و دندان الزام آور می کند. از این روی، هرگونه مبارزه ای برای نفی شرایط موجود از کانال مبارزه با سرمایه امکان پذیر است.
یک جمع بندی از جنگی که هم اکنون به مرحله ی جدید و خطرناکی فرا رفته است: 1ـ دامنه ی جنگ از پشت مرزها به درون مرزهای ایران منتقل شده است. 2ـ احتمال فرا رَویِ جنگ های نیابتی قدرت های متخاصم به درگیری های مستقیم بلوک های قدرت بسیار بیش از گذشته شده است. 3ـ و به ویژه که چرخش احتمالی اردوغان به سمت روسیه ، با توجه به وزنه ی با اهمیت ارتش ترکیه در ناتو، می تواند تعادل بسیار ناپایدار قدرت در خاورمیانه را از همین تعادل موجود هم ناپایدارتر کند و به درگیری مستقیم بلوک های قدرت شتاب بخشد.
بنا بر این، با توجه به خطر بمباران تلافی جویانه ی پایگاه هوائی همدان، در صورت بالا گرفتن جنگ، توسط امریکا و متحدان آن، که تهدید همیشگی گزینه ی جنگ را چونان شمشیر داموکلس « روی میز خود» دارند، برای رویاروئی نیروهای مبارز واقعی با آن، سه حالت متصور است: نخست، حالت انفعالی و رها کردن مقدرات در دستان قضا و قدر، که شامل مردمی است که نسبت به آن چه در پیرامون آن ها می گذرد بی تفاوت هستند. دوم، حالت فعال، اما در جهت گرم کردن تنور جنگ و هیاهو و هل هله در حمایت یک طرف دولت های درگیر، که شامل کسانی می شود که از یک طرف صدای شیپور منافع ملی شان گوشِ صور اسرافیل را کر می کند، اما، از طرف دیگر، به لطایف الحیّل، با پیوند زدن ریش ایران به سیبیل روسیه، منافع ایران را تا اطلاع ثانوی موکول به پیشرفت جنگ «محور مقاومت» در برابر امریکا و متحدان آن می کنند؛ البته از طرف دیگر هم کسانی هستند ( پرو غرب ها) که به دلایلی مشابه در پشت امریکا و متحدان او هل هله و هیاهو می کنند. سوم، باز هم حالت فعال، اما شامل کسانی ست که به اندازه ی توان خود درگیر تدارک و سازمان یابی طبقاتی و کمونیستی مردم کارگر و زحمت کش در گستره ی جهانی هستند، و بر این باورند که تنها راه فائق آمدن به وضعیت وخیم خاورمیانه و به طور کلی وضعیت نا بسامان جهان امروز، بیداری آن غول خفته ای ست که دهه ها ست با افسون سرمایه در خواب است، با این وجود، تکانه های بحران اقتصادی اخیر او را بیدار کرده است، اگر چه هنوز نه آن چنان هوشیار که بتواند با سازمان یابی خود و همه گان امواجی از رنگین کمان زن و مرد، دانشجو و دانش آموز، بیکار و طرد شده، معتاد و فاحشه، اقلیت از هر نوعش، ملی و قومی، مذهبی و جنسی و در یک کلام همه ی داغ لعنت خورده گان که رهائی خود را در وضع موجود نمی یابند، به دور حلقه ی محکم و نفوذ ناپذیر خود که تمامی راه های نفوذ را بر بورژوازی و اعوان انصارش بسته باشد، به حرکت در آورد و دست به کار ساختن دنیائی شود که «هیچ بوده گان همه چیز گردند».
کار ما بیداری این غول خفته است که در کرختی داروهای خواب آور سرمایه خمیازه می کشد. برخیز ای داغ لعنت خورده، دنیای فقر و بندگی، تاریخ در انتظار توست.

۱ دیدگاه

  1. سپیده says

    ادامه از دیدگاه پیشین
    این گروه همان کسانی هستند که یا خود به گرداب رویزیونیسم خروشچفی در افتاده بودند ویا جوانانی که باین راه بدنبال آنان روان گردیدند، میباشند.
    خروشچف از زمان جلوس خود حتی قبل از گزارش مخفی خود بکنگره بیستم و حتی خیلی جلوتر طبق اعترافات «وارگا» در کتاب خود که پس ازمرگش بچاپ رسانیده شد، به استالین انتقاد میکند که در حین جنگ قشر فوقانی فرماندهان را پروار نمود و تا حاضر باشند در جنگ ایستادگی کنند، که خود را بممتازین تبدیل کرده بودند. این ممتازین نقشه نابودی دیکتاتوری طبقه کارگر و استالین را ریخته بودند که سخنگو و اقتصاد دان آنان یاروشنکو که میخواست راه نوین سرمایداری را تحت نام خصوصی سازی موسساتی که سود آور نیستند، مانند ایستگاه های ماشین آلات کشاورزی و… را مطرح کرده بودکه پس از پافشاری و تخریب دستگیرگردید و خروشچف برای نجاتش چندین بار نزد استالین رفت، در اواخر زمان استالین اعدام گردید (مسایل اقتصادی درکشور اتحاد حماهیر شوروی سوسیالیستی ۱۹۵۲ استالین).
    آری این قشر بود که این کودتا را سامان داد وسپس تخریب سوسیالیسم و دست آورد های آن بدست خروشچف و میکویان شروع گردید!
    از این زمان و سپس در زمان برژنف و تا رسیدن به گارباچف این قشر تکنوکرات که سپس بدست بوروکراتها افتاد،(کودتای سیاسی برژنف برعلیه خروشچف)؛ جرأت سخن گفتن از سرمایداری بصورت رسمی را نداشتند، تا این ماموریت را پس از بستن پشت خود به گارباچف دادند که بکمک ریگان، هلموت کهل، سچر… توانست با قربانی کردن آلمان شرق که بدین خاطر بقیمت شغلِ سخنگویی هلموت کهل «بونژ» گرداننده روزنامه بیلد سایتونگ «رنگین کمان آلمانی» که حاضر به باورِ چنین خیانتی ازطرف گارباچف نبود و او را نازی خواند، تمام شد.
    دوران ۱۹۵۳ تا جلوس گارباچف (در باره جلوس گارباچف و سپس یلتسینبه مقاله آقای ام. شیری که در این باره نوشت و در مجله هفته چاپ شده رجوع نمایید) با – زمان ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۳- از زمین تا آسمان تفاوت دارد. که با یکدیگر در تضاد آشتی ناپذیر هستند. که وجود یکی نابودی دیگری است. و بدین خاطر است که تمام این نود و نه سال را بیک چشم نگاه کردن از ریشه خطاست.
    رفیق مجید با بیان: «به ویژه با در نظر گرفتن این واقعیت که سهم روسیه ی امروز، روسیه ی به طور سره سرمایه داری شده، در تولید جنگ حتا قابل قیاس هم با شوروی قبل از فروپاشی نیست،» که منهم آنرا تأیید میکنم، ولی دوره خروشچف تا گارباچف دوران رقابت امپریالیستی و تبانی بوده است در صورتی که در دوره گارباچف و یلتسین همکاری مستقیم با امپریالیسم عیان و برادرانه! که در دوران پوتین ابتدا فرار از نابودی روسیه باقیمانده و سپس رقابت برسر مناطق نفوذ میباشد.
    در دوران حکومت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی هم تضاد با امپریالیسم،‌ تضاد مرگ و زندگی بوده است. امپریالیسم هرگز این حکومت را راحت نگذاشت ابتدا دخالت مستقیم با ارتش سفید و سپس تحریم و کارشکنی و خرابکاریهای بی پایان تا همکاری مستقیم با باند ترتسکی – بوخارین،‌ از کانال هیتلر… تلاشی برای از بین بردن این حکومت بوده است. بنا براین جمله «حتا قابل قیاس هم با شوروی قبل از فروپاشی نیست،» آنهم در تولید جنگ! آیا خطا نیست؟
    حکومت شوراها تا آخر زمان استالین هرگز جنگ تولید نکرد، بلکه تمام کنگره ها و در تمام اعمالی که نسبت بخارجه اعمال میگردید بر پایه دوستی عمیق خلقها بوده است. اینرا فکر میکنم در اثر بی دقتی بوده است که مجید این چهار دوره را به دودوره تقسیم کرده است یعنی بخش دوم را که خود از دوقسمت تشکیل شده است که اولی همکاری مستقیم با امپریالیسم غرب و قسمت دوم دفاع از بلعیده نشدن حد اقل تا کنون بوده است را یک دوره همگون دیده است.
    سپیده
    هفتم شهریور نودوپنج

    دوست داشتن

  2. سپیده says

    باز هم درود بر خوانندگان،
    من در مقاله پر ارزش مجید چند نکته با اهمیت که در میان مارکسیست ها رواج یافته ولی با اینکه بقولی مجید نیمی از آن حقیقت دارد لازم به بحث و تبادل نظر بوده و چه خوب است که مجید هم گفتمان را ادامه داده و اگر اشتباهی را مرتکب میشوم، مرا براه راست هدایت نماید.
    این نظریه متداول: …« هر کشوری که اقدام به ساخت یا تهیه ی سلاح می کند، به طور مشخص امریکا و روسیه که پیشرفت و سرنوشت شان با تولید و فروش سلاح رقم خورده است، حتا زمانی که در حال جنگ نیستند در حال تدارک جنگ اند. و این خطری ست که امروز بیش از همیشه بشریت را تهدید می کند، به ویژه با در نظر گرفتن این واقعیت که سهم روسیه ی امروز، روسیه ی به طور سره سرمایه داری شده، در تولید جنگ حتا قابل قیاس هم با شوروی قبل از فروپاشی نیست…»
    نکته اول در این نظریه آنست که:
    کشورهایی که تولید سلاح میکنند بتربیب مقدارdie Vereinigten Staaten von Amerika, gefolgt von Russland, Deutschland, Frankreich, Großbritannien und China(wikipedia)
    میباشد که در مورد آمریکا آلمان باید گفت که با تصاحب دویچه بانک صاحبان راین متال و کخ… تمام صنایع نظامی مشترک دیگر مانند ایرباس و تورنادوی آلمانی منجمله تمام صنایع اسلحه سازی دیگر و صنایع سویل بمالکیت و هدایت هیئت رییسه آمریکایی گلدمن ساکس قرار گرفته است که رویهم رفته با اختلاف زیادی بعد از آن‌ها روسیه، فرانسه، انگلستان ذلیل شده(صغیر) و چین قرار دارند.
    با وجودیکه اکنون تولید کالای سلاح از همه سود آورتر میباشد، و سرمایداری هرچه بیشتر بخاطر رشد ناموزونش بدان وابسته است، تا سرکردگی خود را حفظ کند، ولی بتنهایی برای گردش سرمایه در دور تولیدی بدون اهیمت میباشد. بعبارتی دیگر اگر اسلحه ای تولید نگردد، نظام سرمایداری قادر به ادامه حیات معمولی خود خواهند بود و با وسایل قهری که هم‌اکنون در اختیار دارد برای سرکوب اهالی خود- خود کفا میباشند.
    تنها کشورهای امپریالیستی، برای حد اقل حفاظت خود از رقیب که روز بروز پرقدرت تر میگردد(رشد ناموزون) باید ترس داشته باشد که بتصرف دیگری درآمده ولی بازهم نظام سرمایداری باقی میماند.
    ولی اگر همانطور که برتولت برشت در تاتر مادر قصیده است، اگر میلیونها «پاول لاسف (کارگر)» دست از کار کشند، کلیه نظام سرنگون میگردد. زیرا عدم وجود کالاهای ضروری برای زنده ماندن از ضروریات بدون چون و چرای یک نظام میباشد و خود دست اندرکاران دولت و ارتش و پلیس هم بدون آن بزانو افتاده و تسلیم میشوند.
    درست بهمین دلیل است که کارگران صنعتی تولید کننده کالاهای ضروری و کارگران کشاورزی تنها نیروی مادی در اجتماعات هستند که قادرند قدرت سرمایه و بطریق اولی در کشورهای امپریالیستی نظام کشور خود را معلق کرده و خود حکومت را در دست گیرند. که دوصد البته بدون نیروهای ذهنی انقلاب این امر امکان پذیر نیست. چرای آن بماند در دیدکاهی دیگر
    در‌واقع اثر کرد هر کارگر تولید کننده کالایی در امر انقلاب و پیروزی در آن بیک مقدار همسنگ نیست. در‌واقع کارگران شاغل در بخش تولید اسلحه که کاملاً عیان مانند کلاهک های اتمی، تانک و هواپیماهای جنگی و مهمات آن‌ها را تهیه میکنند، در کشورهای امپریالیستی سیبیلشان را چرب میکنند و بیشتر خصلت‌های خرده بورژوا داشته و به آریستوکراسی طبقه کارگر تعلق دارند.
    بطوریکه در مورد خلبانان هم دیده شده است با وجودیکه در بخش ایاب ذهاب ملی کشوری کارمیکنند و جزوی از کارگران مربوط بتولید کشور خود میباشند، در اعتصابات خود فقط طلب ازدیاد سهم خود را تاکنون کرده‌اند و هیچگونه شعار سیاسی و خواست شرکت در حکومت را برخلاف کارگران نداشته اند. زیرا برای کارگران هیچ گونه راه رستگاری از مکیده شدن ارزش اضافه از عضلات آنان موجود نیست مگر آنکه خود قدرت را در دست گیرند و نتنها خود را بعنوان یک طبقه بلکه بر بساط کلیه طبقات پایان دهند. من در اینجا نمیخواهم باعث شکاف اندازی بین کارگران رسته های مختلف گردم. زیرا اولاً در کشورهای مختلف مقام اجتماعی آنان و منتالیتت کارگران(رسوم وعادات) که مارکس از آن نام میبرد امکان برای اریستوکراسی شدن آن‌ها فرق میکند(باجی که سرمایداران پرداخت میکنند تا گروهی از کارگران را ساکت نگه داشته تا این دسته با دست خود در امر کارگران انقلابی چوب لای چرخ باشند.)
    نکته دوم:
    …« تضاد دو بلوک شرق و غرب یک تضاد ایدئولوژیک بود که با کمی درایت امکان هم زیستی آن ها وجود داشت. امروز اما تضاد آن ها یک تضاد اقتصادی مادی است که هستی یکی، به عنوان یک کشور قدرت مند، نیستی آن دیگری است، و از این روی، امکان همزیستی آن ها در قالب کشورهای سرمایه داری وجود ندارد …»
    هستند عده ای که هنوز معتقدند که حکومت کشور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از زمان لین تا استالین برابر است با تمام دوران پسا آن، تا جلوس آقای گارباچف، و تضاد مابین دو«بلوک» شرق و غرب از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۹۰ یک تضاد برابر بوده است.
    … ادامه دارد

    دوست داشتن

  3. سپیده says

    درود بر رفیق عزیز همیشگی مجید،
    مقاله پر ارزش و از دلی سوخته سرچشمه گرفته است. با تمام بکار برد خوب تراز دیالکتیکی در دیدن پروسه های روان در جهان کنونی، رفیق مجید در چند مورد خود را با معلول‌ها مشغول داشته است و با علت‌ها کاری نداشته است و در آخر هم با نتیجه‌ای که میگیرد و شعار درستی که میدهد؛ که متعلق به همان طبقه کارگر است، باز هم در خوش تخیلی باقی‌مانده و از علت‌ها و کوشش هایی که باعث اجرای شعار های صحیح اش باید گردند دور مانده است.
    مجید عزیز مینویسد:
    « با پیوند زدن ریش ایران به سیبیل روسیه، منافع ایران را تا اطلاع ثانوی موکول به پیشرفت جنگ «محور مقاومت» در برابر امریکا و متحدان آن می کنند»
    رفیق عزیز آیا تا کنون دیده شده است که رقابت‌ها و تبانی های امپریالیستی بصورت تک کشوری و یا با اراده تک نفر انجام پذیرفته باشد؟ پس این پیوند را کسی نزده است و این پیوند در اثر خواست و ره پویایی اقتصاد کشورهای معینی در دوره تولیدی معینی است که آنرا تعیین میکند و نه اراده فلان سیاست مدار.
    با وجود درستی نظر کلاوس ویتس «جنگ ادامه سیاست با وسایل دیگری است» ولی این سیاست خود بیان فشرده اقتصاد است که باید دید چیست. اگر بتوان آنرا یافت آنوقت میتوان دریافت که رقابت‌ها و تبانی های امپریالیستی همیشه بصورت بلوکی بر علیه بلوک دیگر صورت عمل بخود خواهد گرفت و این سیبیل را کسی پیوند نزده است بلکه از تکامل تولید کالایی در مرحله خاصی صورت گرفته است. که نتیجه‌اش را شما درست دیده‌اید و آنهم اتحاد ایران روسیه سوریه و خلقهای مقاوم و مبارز عرب میباشد.
    اتفاقاً برگشت ترکیه،‌ بستگی بخواست اردوغان ندارد و با محاسبات اشتباه امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا هم نبوده است، بلکه در اثر کور و کودن بودن هیئت حاکمه آمریکاییِ تحت خواستها و فرمان راهبردی بانکهای آمریکایی بوده است که سه هزار تریلیون دلار یعنی عدد سه ضربدر عدد ده بقوه پانزده دلار ام.آمریکایی در این بانکها که در انتظار رفتن به چرخه تولیدی هستند چنین سیاستهایی را دیکته میکند که حتی اگر اقتصاد مال خراست زنده بود سرش را تکان میداد و از دست غیبی خدا از آستین طبس سخن میگفت.
    شما مینویسید: «… یک تضاد اقتصادی مادی است که هستی یکی، به عنوان یک کشور قدرت مند، نیستی آن دیگری است، و از این روی، امکان همزیستی آن ها در قالب کشورهای سرمایه داری وجود ندارد ـ رویاروئی های آن ها در رابطه با همین رقابت آن ها بر سر هستی و نیستی قابل توضیح است؛»
    مجید در اینجا بخوبی مساله را بیان کرده است ولی متأسفانه مثل همیشه فقط بخش معلولی آن‌ها را که باقدری دقت حتی بدون اینکه از مارکس/لنین چیزی دانست، یک روشن‌فکر میتواند آنرا پیدا کند.
    مهم آنست که علت چنین: «در رابطه با همین رقابت آن ها بر سر هستی و نیستی قابل توضیح است؛ – مجید» چیست تا بتوان آنرا برانداخت و مساله را حل کرد و یا لااقل توانست آنرا برای کارگرانی چون نویسنده مقاله «من چارلی نیستم» توضیح داد. تا وی هم سقف وتوان فهم کارگری اش (باوجودیکه کتاب کاپیتال روی میزکارش قراردارد) و جستجوی راه حل بالا برود.
    اینجاست که باید دقت کرد:
    ۱- امپریالیستها فقط و فقط در این دور و زمانه بدنبال بازار فروش و مواد خامی هستند که این بازار را باکالاهای انبار شده و فروش نفرفته خود ابتدا پرکرده تا انباشت سرمایه هایی که انجام پذیرفته است و اعداد با پانزده صفر جلوی آن به دلار در بانکهای جهان با سر نخ آن در وال استریت پارک گردیده اند دوباره بگردش در آمده و خون تازه «ارزش اضافه» مکیده شده از عضلات کارگران صنعتی و صنعتی کشاورزی به بدن بیمارش وارد گردد و بتواند بزندگی طفیلی در چنین دوران گندیدگی خود بتواند چند صباحی تلاش مذبوهانه نماید.
    ۲- امپریالیستها در زمانی که بازارهای موجود(که غیرقابل انبساط هستند، حد اقل باندازه مورد لزوم)، فقط و فقط از طریق جنگ میتواند ایجاد گردد. و هرگونه تئوری اولترا و اینفرای امپریالیستی تحت نام های جهانی شدن سرمایه و یا کانزیسم و سچریسم و نولیبرالیسم نتنها کشک است بلکه شارلاتانی و خاک بچشم مردم پاشیدن… میباشد.
    ۳- امپریالیسم هرگز قادر به از بین بردن ساکنین کشورهای مورد تجاوز خود نبوده (دکترین جان اف کندی و کم کردن زادوولد از مرگ میر ویتنامی ها) که شکست تاریخی آن هرروزه بگوش میخورد و باز هم این معلول دارای علتی بس مهم میباشد و آنهم ازدیاد احتیاج به ارزش اضافه که دایما نسبت به تعداد بازوان کار کالاهای صنعتی-کشاورزی، باید رشد و نمو داشته باشد! زیرا تنها این پهنه از کارگران درتولید است که تمام مخارج بازتولید نیروی کار و سازمانهای دولتی و سرمایداران… را تأمین میکند! که بانبود آن حتی رئیس بانک گلدمن ساکس که خود را خدایگان نام و تاجگذاری کرد، آقایان ژنرال با ۶ ستاره، پرفسورهای و وکلای بانکهای وال استریت… حتی قادر به تعویض پوشک خود نخواهند بود، چه رسد به دست آموزان آن‌ها که گاهی جورج بوش و گاهی ریگان و گاهی ترامپ نامیده میشوند.
    ۴- نتیجه:
    بنابراین امپریالیستها فقط میتوانند با یار و یار گیری های مجدد در زمانهایی بسیار کوتاه با بلوک بندی های جدیدی یکدیگر را شکست داده و بازارهای سرکردگان مفتخور تنزیل خوار و نظامی شده را تحت اختیار خود گیرند. و با خرابی های موجود انباشت سرمایه های نوینی که صورت میپذیرد، به چرخش تولیدی «پول کالا پول دوم» وارد نمایند.
    انباشت سرمایه های موجود که در بانکهای در این دوره وال استریت همگی پاک شده و دفاتر از نو ایجاد میگردند!
    سپس رمال ها حقه بازها شیادین پاپ ها سیاست مداران حق بجانب از نو پا بمیدان گذاشته و بسرمایداران خوش آمد میگویند و باز هم قول بازار و اقتصادی شکوفان و پر رونق میدهند و بازی رولت از نو، دور جدیدی را مانند بعد از جنگ دوم جهانی در برتون وودز شروع میگردد و توانش بستگی به غفلت مقرفرماندهی کارگران دارد(اگر تا آنزمان بوجود آید)
    ویا اینکه من آرزویش را دارم،‌ احزاب کار موجود در جهان مانند لنین و استالین نقاط گرهی ابتکاری مانند «رفتن بایستگاه رادیویی و فرمان قطع جنگ… را به سراسر جبهه ها مخابره کرده و انقلابی اکتبری را پایه ریزی کنند. در غیر اینصورت هیچ راه دیگری موجود نیست.
    اکنون هم ایران و خلقهای عرب مبارز و روسیه که بلوکی درمقابل بلوک امپریالیستی غربی تشکیل داده‌اند طبق قانونمندی های برشمرده بالا میباشد. که در کشورهای عقب نگه داشته شده مانند ایران، فلسطین، عراق، سوریه، مصر، افعانستان و لیبی و… از کانال ملی زحمتکشان آنان میگذرد، زیرا احزاب کار در این کشورها تا کنون پانگرفته و با قدرت امپریالیستی در اینکشورها و بخصوص و بخصوص خیانت درغلطیدگان رویزیونیسم، آوانگارد این طبقه را برای مدتی طولانی بعقب رانده است. که این کانال مبارزه ملی باید همراه با کوشش برای بوجود آوردن این آوانگارد باشد که نامش حزب طبقه کارگر است. در‌واقع دست رسی به کارگران در چنین شرایطی اثبات عدم خواست و ناتوانی سرمایداران در مبارزه قاطع ضد امپریالیستی میباشد که در ایران با بوجود آوردن مناطق آزاد و قرار دادهای اسیر کننده نفتی بدتر از زمان شاه و قاجار ها برای تمام ایرانیان حتی باند رفسنجانی روحانی کاملاً روشن وعیان است،‌ میباشد و…
    باز هم بادرود های مبارز
    سپیده

    دوست داشتن

  4. مجید says

    با عرض پوزش. در جمله ی «به دور حلقه ی محکم و نفوذ ناپذیر خود که تمامی راه های نفوذ را بر بورژوازی و اعوان انصارش بسته باشد، » منظور از «خود» همان غول خفته ی تازه از خواب برخاسته ـ طبقه ی کارگر ـ است، که راست اش به خاطر خستگی نتوانستم منظور خود را در جمله بندی بهتری بیان کنم. این جمله در پنجمین سطر از آخر آمده است.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.