اخبار ایران و جهان

مدافعان کار یا هافبک‌های سرمایه – علی ودادی

nawadonoh

علی ودادی

1-2 تضادِ واقعی و آگاهی کاذب چپ

در بخش اول این متن، سخنرانی محمد مالجو در موسسه پرسش برای ما جالب توجه شد(1)؛ از آن‌جا که او برای توضیح و تبیینِ تحولات نظام آموزش از همان روشی بهره می‌برد که پیش‌تر توسط مقامات عالی استفاده شده است. یعنی یک دوره‌سازی کاملاً انتزاعی و بی‌پایه که ریشۀ کاستی‌ها و تضادهای نظام آموزش را در «پیشروی سیاسی دولت»، «عقب‌نشینی اقتصادی و تخطی دولت» و یا ارادۀ صاحبان قدرت و ثروت می‌جوید. این شیوه عیناً در نقد مسائلِ بهداشت و درمان، زنان، تامین اجتماعی و… هم به‌کار می‌رود. روش مذکور ما را آماده می‌کند تا قبول کنیم که نیروهایی پلیدتر و سیاه‌تر از نظم سرمایه وجود دارند که تعادل و توازنِ این نظم را به‌هم می‌زنند. این روش – که آبشخور اصلی جنبش 99درصدی است – به بررسی شیوۀ تولید استثمارگرانه و بیگانه، نیازی ندارد. چون تولید، مربوط به کارخانه‌ای است که تولید می‌کند! و این روش هیچ تضادی در شیوۀ تولید نمی‌بیند. درعوض، تضادها، اختلاف‌ها و بازی‌های پیچ در پیچِ سیاسی هستند که جامعه و کارخانه را دستخوش ورشکستگی، عدم توازن و نابرابری می‌کند.

اعتراض علیه سیاست‌های دولت از همه‌جا شنیده می‌شود. اما در تمام این اعتراضات یک چیز باید همچون تقدیر، ارجمند و محترم شمرده شود: نظم سرمایه. چراکه اگر سیاست و دولتی «دمکرات» داشته باشیم، آن‌گاه نظمِ سرمایه هم جبراً و به‌طور خودبخودی به نظمِ دیگری تبدیل می‌شود. خب، در این تقدیرگرایی که توسعۀ ناموزون و ویرانگرِ سرمایه را به دسیسۀ قدرت‌ها حواله داده است، تکلیف طبقۀ کارگر هم روشن است: کارگران باید نقشِ بازوی خشمگین و عاصیِ «سیاست‌ها» و «رهبران» بزرگ را بازی کنند. آنان مثل مصالحی خام به عقب و به جلوی تاریخ کشیده می‌شوند تا قدرتِ از دست رفته، احیا شود. و البته کارگران باید بپذیرند که اهداف و منافع اقتصادی‌شان با روابط تولیدی سرمایه‌داری کاملاً سازگار و هماهنگ است؛ ایشان باید بپذیرند که هرگونه تجاوز به سفره یا تشکل‌شان از طرف اقلیتی امپریالیست، نولیبرال، بنیادگرا، رانت‌خوار، خصوصی‌ساز، دلال و طمع‌کار انجام می‌شود، نه خدای ناکرده از سوی رابطه‌ای که نامش سرمایه است.

درواقع تاکید و تمرکز بر سیاست‌گذاری‌ و تصمیمات دولت، پرت‌ افتادن از عمق تضادهای نظم سرمایه است. زیرا خود این سیاست‌ها، لحظه‌های اجتناب‌ناپذیرِ شیوۀ تولیدی هستند که به قصدِ انباشت سرمایه، هرچه هست را ویران می‌کند. مع‌الوصف از نقطه نظر چپ، مسالۀ نظام آموزش نیز طبق معمول مساله‌ای «سیاسی» است؛ و وقتی چپ پدیده‌ای را «سیاسی» می‌کند، منظورش این است که: اولاً، آن پدیده هیچ ربطی به شیوۀ تولید ندارد و دوماً، چارۀ مشکل آن پدیده را باید در «جنبش‌های اجتماعی» و تحولاتِ دولت بجوییم. پس عجیب نیست که آن‌چه در افق این نوع تحلیل شکل می‌گیرد هیچ ربطی به رهایی کارِ زنده ندارد. یعنی افق این تحلیل و اعتراض، ایجادِ مناسباتی نیست که به کارِ اجتماعی اجازه دهد تا خودش را در روابط تولیدِ غیربیگانه‌تری ظاهر سازد و بر فرامین سرمایه چیره شود. کاملاً برعکس! این تحلیل گرچه خود را «واقع‌گرا» و مبرا از خیال‌پردازی معرفی می‌کند، ولی افق‌اش چیزی است که قصه‌های پریان را خجلت‌زده می‌کند: توازن قوا میان کار و سرمایه از طریق «شکاف حاکمیت» و به یُمن «جنبش‌های اجتماعی». از این‌رو، آن دوره‌سازی‌های معروف می‌خواهند بگویند که یک «دورۀ سیاسی» دیگر در آستین سرمایه‌داری باقی مانده است. دوره‌ای که همۀ انسان‌ها در دولت دمکراتیک «برابر» می‌شوند و کار و سرمایه، دست در دستِ هم نظمِ نوینی را می‌سازند.

2-2 آزادی‌خواه و برابری‌طلب، یک سر و گردن بالاتر از همه

  

«نظریۀ صحیح نه تنها قادر به ابطال نظریۀ کاذب است، بلکه می‌تواند عناصری از هستی را بررسی کند که این نظریۀ کاذب را به وجود آورده‌اند؛ همین است که بلشویک‌ها می‌توانستند شرایط اجتماعی ظهور منشویسم را توضیح دهند، حال آن‌که منشویک‌ها فقط عباراتی را دربارۀ سکتاریسم و غیرۀ بلشویک‌ها تکرار می‌کردند.»  گئورگ لوکاچ(2)

اما از موضع طبقه کارگر، نظراتِ کسانی چون مالجو یک ایدئولوژی دلخواسته و من‌درآوردی نیست، صرفاً اعتراضات بی‌بو و خاصیتِ یک معترضِ خودپنداشته نیست، بلکه ریشۀ محکمی در شیوه تولید سرمایه‌داری دارد و از همراهی گرایش‌ طبقاتی معینی برخوردار است. این نکته به ما هشدار می‌دهد که وقتی خواستیم با این دستگاه نظری و نمایندگان بی‌شمار آن روبرو شویم به دامِ توهمی مضاعف نیافتیم. یعنی آن‌را اعتراضی هم‌جهت و همراه با مطالبات و خواست‌های اقتصادی کارگران نپنداریم.

در این‌جا به‌طور خلاصه به متنی با عنوان «طناب پوسیده مالجو برای چاه ویل «چپ»» نوشته نوید قیداری رجوع می‌کنم(3). مورد خصلت‌نمای متن مذکور، احداث سدِ گتوند روی رودخانه کارون و نتایج فاجعه‌بار آن برای منابع معیشت منطقه است. فاجعه‌ای که می‌رود تا استان خوزستان را خالی از سکنه کند(4). قیداری در این متن بر جنبۀ خوفناک تولید سرمایه‌داری دست می‌گذارد و همدستی نظام آموزش عالی را با این فرایند نشان می‌دهد. این‌جا فرایندِ انباشتِ سرمایه را می‌بینیم که بدون هیچ ملاحظه‌ای هستی اجتماعی را به تلی از اجسام از ریخت‌ افتاده تبدیل می‌کند. هم این شیوۀ مهلک تولید و هم عملکردِ دانشگاه، وجودِ عینی و تاریخی دارد و توسعۀ ناموزون و خون‌بارِ یک شیوۀ تولید را بیان می‌کند. پس به هیچ وجه با توسل به تصمیمات و سیاست‌گذاری‌های دولت‌ها نمی‌توان آن‌را تبیین کرد. در این‌جا، اگر هم صحبت از تصمیمات دولتی باشد، منظور همان اندامِ دمکراسی‌ناپذیرِ کارِ بیگانه است که مسیر دورِ جدید تولید را هموار می‌کند. زیرا بدون چنین خانه‌خرابی‌هایی چیزی به نام کارگر مزدبگیر و لاجرم چیزی به نام کارِ اضافه وجود نخواهد داشت.‌

مایۀ شگفتی نیست که ما هیچ‌گاه از امثال مالجو توضیح روشنی دربارۀ این جنبۀ تولید سرمایه‌داری نمی‌شنویم. همیشه فرضیاتی خودسرانه در مورد سرزمین عجایبِ «چرخه‌های سیاست» به ما ارائه می‌شود که منظور از آن‌ رسیدن به نتایج مطلوبِ اقتصادی است. مالجو در همایش موسوم به «جامعه و دستمزد» پس از بیست دقیقه صحبت دراماتیک دربارۀ «افت شدید شرایط زندگی کارگران» به دلیل «چرخه‌های معیوب سیاست»، چارۀ کار را در افزایشِ «آن دسته از فعالیت‌های دولت که معطوف به انباشت سرمایه است» معرفی کرد(5). یعنی دقیقاً همان فعالیت‌هایی که برای تضمین افزایش کارِ اضافی، از قتلِ عام تمام‌عیار هم ابایی ندارند؛ افتِ شرایط زندگی کارگران که جای خود دارد. پس باز هم جای شگفتی نیست اگر این برابری‌طلبی، علناً از مخرب‌ترین فعالیت‌های سرمایه، دفاع کند. مالجو در موسسه پرسش، پس از اشاره به تجاری‌سازی آموزش می‌گوید: «در رشته‌های دیگر، رشته‌های علوم فنی، پایه و امثالهم، قبل‌ترها نزدیک به فکر کنم هفت هشت ده سال پیش شاهد این ماجرا بودیم که اگر اشتباه نکنم، صاحب‌نظر نیستم، اتفاقاً پدیدۀ میمونی هم هست.(6)» به‌سختی می‌توان دغل‌کاری و وقاحتِ موجود در این جمله را جای دیگری پیدا کرد. دستِ‌کم از زمانِ امیل دورکیم، متخصصان علوم انسانی و اجتماعی تمام آبرو و شرفِ خود را اتفاقاً در «صاحب‌نظر» بودن در چنین مسائلی می‌دانسته‌اند. علوم اجتماعی اگر در مورد تضادهای عینی شهر و روستا و تاثیر شاخه‌های فنی-مهندسی بر تقسیم کار اجتماعی صاحب‌نظر نباشد، فقط به درد موسسه منحط «پرسش» و «طبقه متوسط» می‌خورد. جالب است که مالجو با یک تیر دو نشان می‌زند، یعنی تنها دارایی مترقی علوم انسانی موجود را هم با بزرگواری پیشِ پای «تجاری‌سازی آموزش» قربانی می‌کند. پس او چه چیزی را نامیمون و نامبارک می‌داند؟ به قول شکسپیر «می‌توان لبخند زد و لبخند زد و همچنان رذل و ناکس بود.»

همان‌طور که قیداری هم در کار خود نشان داده است، مساله صرفاً بر سرِ جملاتِ مشعشعی چون جملۀ بالا نیست. شاید هواداران مالجو، یعنی کسانی که اجازه می‌دهند مثل تماشاچیانِ سیرک با آن‌ها رفتار شود از این جملات حیرت‌زده شوند. ولی مهم‌ترین چیز برای ما شیوۀ برخورد طبقات جامعه با تضادهای نظام سرمایه‌داری است. ما توانستیم ببینیم که فرایند ویرانگرِ انباشت سرمایه ناچاراً بخش‌های تولیدی زیادی را تضعیف یا نابود می‌کند. این فرایند را مارکس در فصل بیست‌وچهارم از جلد اول سرمایه توضیح داده است: «اکنون آن‌که باید سلب مالکیت شود، نه کارگری که برای خود کار می‌کند بلکه سرمایه‌داری است که تعداد وسیعی از کارگران را استثمار می‌کند. این سلب مالکیت از طریق عملِ قانون‌های درونی تولید سرمایه‌داری، از طریق تمرکز سرمایه‌ها، انجام می‌گیرد. این یا آن سرمایه‌دار، سرمایه‌دارهای دیگر را از پا در می‌آورد(7)» بنابراین ما می‌توانیم «چپ» را، درست در لحظه‌ای که سرخوشانه از دلِ سرمایه‌‌دارانِ ورشکسته بیرون می‌آید ببینیم.

بدیهی است که از دیدگاهِ سرمایه‌دارِ ناراضی، هرگز ورشکستگی و سقوط واحدهای تولیدی به‌خاطر «قوانین درونی تولید سرمایه‌داری» نمی‌تواند باشد. چون طبقۀ او برای بقا به این قوانین نیازِ حیاتی دارد. بدین‌ترتیب در تضاد با مطالبات اقتصادی کارگران، نیرویی شکل می‌گیرد که در عینِ دفاع از نظم سرمایه در برابر قدرتِ دولت و حاکمان، عصیان می‌کند. توانایی این اعتراض در دست و پا کردنِ قدرت‌های پلیدِ خودکامه و انداختن گناه مصایب اجتماعی بر گردن آن‌ها، پایان ناپذیر است.

وضعیتِ زنانِ بی‌چیز وخیم است؟ مناسباتی ضدِ زن در جامعه وجود دارد. بیکاران زیاد شده‌اند؟ مناسباتی ضدِ تولیدی وجود دارد… و ردِ پای روابط تولیدی از همه‌جا پاک می‌شود.

چیزی که این اعتراضْ می‌خواهد دسترسی عادلانه‌تر به نیروی کار کارگران است. چپ، افتخارِ هدایت مطالبات کارگران به درون این اعتراض را بر سینه دارد. این افتخارِ بزرگی است که با عباراتی چون «تاکتیک موقتی»، «واقع‌گرایی»، «اجتماعی‌شدن» و «سیاسی‌شدن» بزرگ‌تر هم می‌شود. افقِ این اعتراض هیچ ربطی به مطالباتِ اقتصادی کارگران ندارد. زیرا تولید سرمایه‌دارانه که «سیاست چپ» غیرت‌مندانه خواهانِ رشد آن است، هرگز با مطالبات کارگری سازگار نخواهد شد. به هر صورت  بیگانگی «سیاست» از «اقتصاد»، قابل توجیه است؛ اگر قابل توجیه نبود چیزی به نام «سیاست چپ» هم وجود نداشت: یک بار با این توجیه که «طبقه کارگر مرده است» بار دیگر با این توجیه که «طبقه کارگر 99درصد شده است.»

در عین حال فتواهای کسانی چون مالجو، ابتذال، ریاکاری، حماقت و تباهی کاملِ طبقه بورژوازی و خصوصاً عدالتخواهی و برابری‌طلبی برآمده از این طبقه را عیان می‌کند. تضادِ عینی با مناسباتِ فئودالی به بورژوازی توانِ درکِ کلیت را می‌داد. بورژوازی در آن روزگار می‌توانست نمایندگان شجاع، صادق و روشن‌بین خود را بر صحنۀ تاریخ ببیند. امروز اما شجاعتِ بورژوازی در حیله‌گری و دروغ‌گویی بزدلانه‌اش است. بورژوازی ناچار است پدیده‌های اجتماعی را تا حدِ نیروهای پیشاسرمایه‌داری پایین بیاورد تا یک سر و گردن از همه بالاتر باشد؛ ناچار است خود را در حال جدال با «استبداد سیاسی» نشان بدهد تا به استبداد سرمایه مشروعیت بدهد. ناچار است رشدِ مهلک و نامتوازن سرمایه را به اختلافات سیاسی نسبت بدهد تا طبقۀ کارگر را تسلیم جنبش‌ها، چاره‌جویی‌ها و منافع حقیر و محدود خود بکند.

در بخش‌های بعد با نمونۀ خصلت‌نمای این منجلاب در شکل افراطی‌اش آشنا می‌شویم.

             ‌

3-2 وقتی ناهمبستگی اجتماعی شرطِ فعالیت می‌شود

اگرچه هر خرده‌بورژوا و بورژوای برابری‌طلب و چپ‌گرا علاقۀ وافری به «سیاسی کردن» فلان یا بهمان مطالبۀ مُجزا و تقدیس «جنبش‌های اجتماعی» دارد؛ اما مسائل و مطالبات گوناگون جامعۀ طبقاتی هرگز راهِ حل خود را در جنبش‌های منفرد و جداگانه نیافته و نخواهند یافت.

نگرش صحیح دربارۀ ربط و پیوندِ حیطه‌های تجزیه‌شدۀ اجتماعی، فقط نزدِ دیدگاه طبقاتی کارگران وجود دارد. زیرا این دیدگاه، مناسباتِ هر حیطۀ مجزا را بر متنِ تمامیت جامعه می‌شناسد. مثلاً در بخش اولِ این متن، موضعِ طبقۀ کارگر به ما نشان داد که چگونه محصولاتِ دانشگاه بر ارزشِ نیروی کار و شرایطِ معیشتی و کاری کارگران اثر می‌گذارند. نکتۀ قابل تاکید این است که این نگرش، شرط مقدم و ناگزیرِ اقدام در هر حیطۀ اجتماعی است. بدین‌ترتیب مبرم‌ترین مسائل، فی‌المثل در حوزه‌های اشتغال، بهداشت و درمان، تامین اجتماعی، آموزش، زنان و… زمانی راهِ حل واقعی خود را می‌یابند که به مجموعۀ مطالباتِ اقتصادی کارگران گره بخورند. و تمام نیروهای درگیر در این مسائل، هژمونی مطلق طبقه کارگر را بر خود بپذیرند؛ به‌جای آن‌که به این یا آن «سرمایه‌دار معترض» بچسبند. این‌گونه است که حوزه‌ها و مطالباتِ تکه‌تکه‌شدۀ جامعۀ بورژوایی به‌طور واقعی نه انتزاعی و شعاری، به هم نزدیک می‌شوند. بدون چنین پیوندی چیزی به نام «فعالیت» و «سیاست» وجود نخواهد داشت.

مقامات و روسای دانشگاه در مواجهه با اعتراض دانشجویان نسبت به شرایط‌ کارورزی خود، به این دروغ متوسل می‌شوند که مسائل کاری دانشجو ربطی به دانشگاه ندارد و از بیرون تعیین می‌شود و دانشگاه صرفاً عهده‌دار امور توزیعی است.

امیرحسین محمدی‌فرد در متنی با عنوان «فعالیت چپ در دانشگاه؛ از تئوری تا واقعیت» و نازنین محمد‌نژاد در «فعالیت زنان در دانشگاه» قاعده‌شکنی کرده و با نفی تصورات خام ما، نشان داده‌اند که ایدۀ فوق فقط از پشت میز ریاست بیرون نمی‌آید. امیرحسین محمدی‌فرد با یقین شگرفی می‌نویسد: «دانشجو به‌دلیل عدم حضور در پروسه تولید و انباشت سرمایه، محدودیت‌های کارگران را ندارد.(8)» و نازنین محمد‌نژاد می‌نویسد: «دانشگاه، حوزه تولید وسایل و امکانات نیست، بلکه حوزه توزیع آنهاست. حوزه تولید وسایل معیشت و رفاه در بیرون از مرزهای دانشگاه وجود دارد.(9)». عجب مرزهای خیالی محشری که هم گره از کار مقامات ارشد می‌گشاید و هم از کار این فعالان. کوته‌فکرترین سرمایه‌دار هم می‌داند که آموزش عالی، تولیدکنندۀ مواردی است که در افزایش ارزش اضافه نقش مستقیم و غیرمستقیم دارند. او از وجود روابط تولید سرمایه‌داری در دانشگاه هم خبر دارد و بنابراین از «سودآور» بودن انواع و اقسام فعالیت‌ها، از خوابگاه و تغذیه و «رفاه» بگیرید تا پروژه‌های علمی-ترویجی، خیالش راحت است.

خب، فعالان عقل کل و رادیکال ما می‌خواهند خیال سرمایه‌دار را راحت‌تر کنند و به او تعهد رسمی بدهند که دوستِ عزیز! ما این شتر شما را این‌ اطراف ندیده‌ایم. خبری از تضاد کار و سرمایه در دانشگاه نیست، ما فقط می‌خواهیم «فعالیت‌» کنیم. چه فعالان رادیکالی! اولین چیزی که از کشفِ عظیم و چاپلوسانه محمدی‌فرد و محمدنژاد مستفاد می‌شود این است که سرمایه و کار در عرصه‌ی آموزش، منافع هماهنگی دارند. یا درون «مرزهای دانشگاه» یک آتش‌بسِ ابدی میان کار و سرمایه حاکم است. اگر سرمایه‌داران بیشتر مالیات بدهند، آموزش هم برابرتر می‌شود و همۀ «انسان‌ها» باسواد و بامهارت می‌شوند و وقتی «انسان‌های محروم» باسواد شدند تولیدات سرمایه‌دار هم بهتر و بیشتر می‌شود و او بازهم مالیات می‌دهد! و ما بازهم «فعالیت» می‌کنیم!

همان‌طور که در بخش قبل دیدیم، این بحث آن‌چنان روگردانی کاملی از قوانین رشد سرمایه و آن‌چنان استقبالی از «دانشگاه ثروت‌آفرین» است که حقش است به‌پاس این کشف بزرگ، نوبل 99درصدی را به این دو چپِ رادیکال تقدیم کنند. متن‌های محمدی‌فرد و محمدنژاد، نه‌تنها فاقد داده‌های واقعی است بلکه فاقد تمام آن آگاهی‌ها و شناخت‌های پیشتازی است که دانشجویانِ بی‌چیز علی‌رغم برتری‌طلبی دانشجویان بورژوا، از دل دانشگاه بیرون کشیده‌اند. خط به خط نوشتۀ آن‌ها می‌خواهد این را بگوید که «فعالیت» چیزی نیست مگر نابینایی مطلق نسبت به ضرورت‌ها و قوانین تکامل اجتماعی.

محمدی‌فرد به‌طرز بیشرمانه‌ای این توهم را ایجاد می‌کند که حیات اقتصادی کنونی، کاری به کار دانشجویان ندارد: «دانشجو ویژگی روشنفکری دارد. آحاد و افراد دانشجو متعلق به هرطبقه‌ای باشد اما بنا به موقعیت دانشجویی خود و به‌عنوان دانشجو، به مناسبات طبقاتی در جامعه متصل نیست. چون مسئولیتی در قبال کار و تولید و خانواده ندارد.»(تاکید از من است) به نظر محمدی‌فرد، دانشجویان مثل دوشیزه‌های اشرافی «در فراغت از عوامل مادی» به‌سر می‌برند. او چنین مهملی به‌هم می‌بافد: «دانشجو نه خواست طبقاتی مشترک و مشخص دارد و نه ستمی به مثابه دانشجو بودن و به‌طور کلی می‌بیند.» واقعاً که شاهکار است.

شاید محمدی‌فرد مثل دوشیزه‌های اشرافی تحصیل کرده‌ باشد؛ ولی تحولات نظام‌مند دانشگاه با «سبک زندگی» دانشجویان فعال فرق دارد. کسی که این مساله را نفهمد، فقط یک هوچی‌گر است. در بخش قبل با نقش آموزش عالی در هدایت نظام‌مند دانشجویان به سوی تحتانی‌ترین لایه‌های بازار کار آشنا شدیم. در این‌جا کافی است وضعیت دانشجویان کارگرزادۀ دانشگاه آزاد را مجسم کنید. دانشجویانی که خرج تحصیل را از سه شیفت کاری خانواده می‌دهند و خودشان به هیچ شرایط کاری نه نمی‌گویند. یا دانشجویان دانشکده‌های پرستاری که صدای خُردشدن استخوان‌هاشان از هرجایی به جز خواب‌های شیرین محمدی‌فرد و محمدنژاد به گوش می‌رسد. یا این مورد را ببینید: «رشته‌ام عملیات حفاری است. باید هزار و 120 ساعت کارورزی پای دستگاه‌های حفاری داشته باشم. بعد از این همه بیگاری که قلفتی به جیب کارفرما می‌رود، تکنسین حفاری خواهم شد نه هیچ چیز دیگر. حالا که شهریه می‌دهم وضعیت کاری‌ام این است وای به روزی که بخواهم دستمزد بگیرم.(10)» محمدی‌فرد و محمدنژاد اگر لحظه‌ای دست از تمارض به کوری برمی‌داشتند دانشگاه‌هایی می‌دیدند که علاوه بر تولید نیروی کار، کارِ اضافی هم بیرون می‌کشند.

«بی‌مسئولیتی در قبال کار و تولید» چیزی است که محمدی‌فرد برای «فعالیت» نیاز دارد. اما این «بی‌مسئولیتی» در واقعیت امر چه فرقی با گرویدن به طبقه‌ای دارد که در قبال وضعیت کار و معاش مولدین واقعی جامعه، خودش را بی‌مسئولیت می‌داند؟

4-2 چه کسانی دشمن انسجام اجتماعی هستند؟

نازنین محمدنژاد می‌نویسد: «در چنین شرایطی می‌توان شعارهایی مطرح کرد که از ابتدا در روش، محتوا و در فعالیت عملی نطفۀ فراروی از مرزهای دانشگاه را در خود داشته باشد. یکی از این شعارها کنترل دانشگاه به وسیلۀ خود دانشجویان است.» بگذریم از مفاهیم «روش، محتوا و فعالیت» که مثل نُقل و نبات پخش شده‌اند. در این‌جا مسالۀ «فراروی» از دانشگاه و «اتصال» به طبقۀ کارگر مطرح است. امیرحسین محمدی‌فرد نیز می‌نویسد: «اعتراض و مبارزه با پرچم مشخص چپ و متشکل‌شدن بدون وابستگی به جناح‌های قدرت و جریان‌های راست، به طبقۀ کارگر امکان حرکت روبه جلو می‌دهد. و از سوی دیگر چپِ دانشجویی را به مبارزه طبقاتی پیوند می‌زند و به آن ویژگی اجتماعی می‌دهد.» همچنین از زبان او با یک نمونۀ تاریخی از این «ویژگی اجتماعی» آشنا می‌شویم: «این جریان، چپ بود چون سبک کار و سیاست‌اش در جهت منافع رادیکال و اجتماعی طبقه کارگر بودند. فریاد یک صدای هزاران کارگر، زن و مرد بی‌تشکل جامعه‌ای بود که انتخابات نظام حاکم را قبول نداشتند و حق انتخاب پوشش می‌خواستند.»

برای یک لحظه انسجام اجتماعی و «منافع رادیکال طبقۀ کارگر» را در جماعتی تصور کنید که یک‌صدا فریاد می‌زند: «ساندیس‌خور»! یا درون جماعتی که به‌راحتی آب‌خوردن به کارِ اضافی کارگران دسترسی آزاد دارد و فقط دلش کمی پوشش آزاد می‌خواهد! حتماً این انسجام غیرت‌مندانه شما را به یادِ اجاره‌خانه و دیگر بدهی‌های‌تان می‌اندازد.

شوخی به‌کنار، پرسش این‌جاست که چگونه می‌توانیم یک حیطۀ اجتماعی را ابتدا عاری از مناسباتِ کار و سرمایه معرفی کنیم و سپس خواهانِ پیوند و انسجام با کسانی باشیم که تحتِ انقیاد و استثمار این مناسباتِ تولیدی هستند؟

رویکرد هر دو نویسنده به دانشگاه مبتنی بر مبهم‌کردن و مخدوش‌کردن دو مساله است: اول، عملکردِ تولیدی هر مرکز آموزشی و متعاقباً وجود طبقاتِ دارای منافعِ آشتی‌ناپذیر درون دانشگاه. دوم، تاثیر عملکردِ هر دانشگاه بر شرایط کار و معاش طبقۀ کارگر. آیا می‌توان بدون آگاهی صحیح از دو مسالۀ فوق فرضاً پشتِ شعار «کنترل دانشجویی دانشگاه» ایستاد؟ ابداً، بدون شناختِ دقیق از رشدِ مناسبات کار و سرمایه، حتی نزدیک‌‌شدن به چنین شعارهایی خطرناک است. به‌ویژه زمانی که تشکل‌های سِمج دانشجویان بورژوا سرسختانه پیگیر استقلال و آزادی دانشگاه‌ها هستند. و در زمانی که گسترش کسب و کارهای کوچک، دمِ دست‌ترین گزینۀ موجود برای پشتیبانی از این استقلال و آزادی است. آگاهی از کرد و کارِ هر مرکز آموزشی بر متنِ تمامیت جامعه، شرطِ مقدم و ناگزیر هر اقدام و شعاری است.

اگر خودِ مناسباتِ عینی و منافعِ آنی و آتی طبقه کارگر را در نظر داشته باشیم و از دنیای کاغذی شعارها و پرچم‌ها بیرون بیاییم، یقیناً به این نتیجه می‌رسیم: هر گروه اجتماعی که درک و شناختی از جایگاهِ خودش در روابطِ تولیدی نداشته باشد، شاید در پرچم و ایده مستقل باشد اما در عملِ اقتصادی قطعاً کارش به دنباله‌روی از سرمایه خواهد کشید. شواهد تاریخی بسیاری برای این دعوی وجود دارد. یکی همان فریادِ مفتضح «هزاران مرد و زن» و فریادرسی مفتضح‌تر «جامعه مدنی» است که محمدی‌فرد برای‌مان نقل کرد. می‌توان به می 68 فرانسه رجوع کرد. اعتراضِ اقتصادی جسورانه‌ای که از صفوف کارگران مهاجرِ تازه‌وارد برخاست، آغازگر وقایع این سال بود. ولی شورش بی‌ریشه و ناآگاهانه دانشجویان چپ‌گرا نه تنها به تکامل و انسجامِ آن کمکی نکرد بلکه فضای سرکوب بی‌ سر و صدای آن‌را به‌وجود آورد(11).

پرچمِ چپِ محمدی‌فرد شاید دانشجوی «بی‌مسئولیت» را به وجد بیاورد، ولی دانشجویان کارگر آن‌قدر این پرچم را در دست بورژوازی دیده‌اند که حال‌شان از آن به‌هم می‌خورد.

5-2 طبقه‌های جدید و جنبش‌های بی‌طبقه

از نظر محمدی‌فرد، «پیروزی سیاست‌های چپ» در همین به‌اصطلاح دانشگاهِ بی‌طبقه، مثل «فتح سنگری مهم و پیش‌رو به نفع طبقه کارگر است.» حتماً برای هر دانشجوی فهیم و زحمتکش این سوال پیش‌آمده که این دیگر چه سنگرِ مشکوکی است که توسط کسانی ساخته می‌شود که هیچ درکی از مناسبات مادی محیطِ خود ندارند؟ آیا سنگر آن‌ها رو در روی طبقه کارگر ساخته نمی‌شود؟ اجازه بدهید بیشتر با روش آن‌ها آشنا بشویم و ببینیم که فعالیتِ آنان اساساً چه واقعیتِ تاریخی را هدف گرفته است. قطعاً به سرشت و سیمای طبقاتی این «سنگر» پی خواهیم برد.

محمدنژاد، این فعالِ فرزانه‌ می‌خواهد از «ستم» در دانشگاه‌ها بگوید و می‌خواهد به ما نشان بدهد که «زنان طبقه محروم چه نوع ستم خاصی را متحمل می‌شوند؟». «طبقه محروم» دیگر چیست؟ قوۀ تخیل محمدنژاد زحمت کشیده و برای اولین بار در تاریخ، طبقه‌ای به نام طبقه محروم آفریده که مشخصه‌اش «ستم» است. واقعاً آکادمی نوبل در مورد این چپ‌ها بی‌انصافی می‌کند. «طبقه محروم» دری است که با تخطۀ «حوزۀ غیرتولیدی دانشگاه» جور می‌شود. به محضِ آن‌که کسی نظم سرمایه را به حیطه‌های تولیدی و توزیعی قطعه قطعه کرد، گامِ بعدی‌اش ساختن طبقه‌ها و جنبش‌های موهوم است. بدین‌ترتیب ستم‌های بیشماری که متوجه اعضای این طبقۀ تازه‌پدید است سرِ سوزنی به عملکرد تولیدی دانشگاه ربط ندارد. زنان این به‌اصطلاح طبقه، به‌خاطر «حدود پوشش و حدود آزادی‌های عمل‌شان»، «توزیع نابرابر امکانات خوابگاه‌ها» و «تبعیض ساختاری بین زن و مرد در گروه‌های دانشجویی» گرفتار «ستم خاص» هستند. منشاءِ این ستم‌های خاص هم «حاکمان دانشگاه» و رفتار تبعیض‌آمیز دیگر «مردان فعال» است. خب، تا این‌جا با مهملاتی طرف هستیم که امروزه بابِ دهانِ بورژوازی ناخرسند است، کافی است تلگرام‌تان را روشن کنید: شناختِ جامعه از دیدگاه فرد؛ جداکردن پدیده‌های خاص اجتماعی از بنیاد تولیدی‌شان، و ریشۀ تضاد و تبعیض را در موهوماتِ فراسرمایه جستن. همان روشی که بالاتر بحث‌اش شد. اما محمدنژاد این روش را تا نتایجِ عملی‌اش دنبال می‌کند:

اول: ستم‌های مورد نظرش را از روابط تولیدی جدا می‌کند و برای آن‌ها خاستگاه و منشاءِ مستقلی به نام «مناسبات زن‌ستیزانه موجود در جامعه» و «چشمان سرکوبگر و انگ‌زن حاکمان» می‌سازد؛

دوم: پس از تبدیل منشاءِ «ستم‌ِ خاص» به یک قدرتِ ناب و خودفرمان، تضعیف و نفی این قدرتِ مستقل را پیش‌شرطِ فعالیت‌کردن معرفی می‌کند: «بنابراین ما تمامی این موضوعات را به عنوان موانع فعالیت مبارزاتی زنان در دانشگاه بررسی می‌کنیم.» دقت کنید، کنه مطلب همین جاست. انتزاعاتی از تجزیۀ واقعیتِ مورد شناخت حاصل شده‌اند (مثل مناسبات زن‌ستیزانه) سپس، نفی و حذفِ همین انتزاعات به عنوان پیش‌شرط و محرکِ مبارزه اقتصادی معرفی می‌شود. این رویۀ آشنای چپ برای حمایت از «جنبش‌های اجتماعی» و «سیاسی کردن» خواست‌های مجزای اجتماعی است. به جای آن‌که راهِ حلِ مصایب گوناگون و خفقان‌آورِ زنان فرودست در مبارزه اقتصادی و هژمونی طبقۀ کارگر مشخص شود؛ کاملاً برعکس، هژمونی طبقه کارگر مشروط به حلِ مسائل کلِ زنان می‌شود. از این منظر، تا زمانی که زن‌ستیزی یا «نگاه حاکمان» یا… برچیده نشود، هر گامِ تهیدستان، مشکوک و آلوده به همین انتزاعات است. اینجا با حیلۀ بسیار متداول چپ مواجهیم: هر مسالۀ اجتماعی (مثل مسائلِ زنان)، بهانه‌ای می‌شود برای آن‌که روابط تولیدی را از قلم بیاندازیم. روابط تولیدی سرمایه‌داری عاری از انواع تبعیض‌ها و ستمگری‌های اجتماعی تصویر می‌شود و بسته به نوعِ خواسته‌ها و نیروهای موجود، هر تبعیض به یک ارادۀ فراسوی سرمایه، نسبت داده می‌شود.

حالا ببینیم این حیله‌گری، محمدنژاد را به کجا می‌کشاند. ستیز با «مناسبات زن‌ستیزانه» مبتنی بر نادیده گرفتن کدام واقعیت تاریخی است؟ او به فلاکت موجود در خوابگاه‌های دختران اشاره می‌کند تا مصداقی عینی برای سفسطه‌اش بیابد. اما همین مورد، مشتِ خالی‌اش را باز می‌کند. فقرِ خوابگاه دختران، این واقعیت عیان، واقعیتی که مشارکت بالفعلِ دانشگاه در تولید نیروی کار ارزان را فریاد می‌زند، واقعیتی که نتیجۀ سیطرۀ مناسبات سرمایه‌ در دانشگاه است، در دستگاه مزخرف‌گویی محمدنژاد تبدیل به شاهدی برای وجود قدرتِ مافوق سرمایه می‌شود: «نگاه فرودست در تمامی سطوح ساختار جامعه به زنان، در خوابگاه‌های دانشجویی، خود را به‌شکل توزیع نابرابر امکانات خوابگاه‌های پسران و دختران نشان می‌دهد». بعید می‌دانم خودش هم بداند «تمامی سطوح ساختار جامعه» چه مزخرفی است. اما هر چه هست او مضحکه تمام عیاری راه می‌اندازد تا ردِ پای روابط سرمایه‌داری را از دانشگاه و البته «سطوح ساختار جامعه» پاک کند. او نمی‌گوید خوابگاه‌ها منبعِ درآمدِ مالک‌شان هستند؛ نمی‌گوید که زنانی به نام کارگر خدماتی وجود دارند که وضعیت حقارت‌بار اکنون‌شان نتیجه‌ی رشد مناسبات سرمایه است. نمی‌گوید که دانشگاه تا توانسته شرایط کاری آنان را بیگانه کرده، بیرحمانه از آنان کار کشیده و آنان را به خیابان پرت کرده است. نمی‌گوید که «امکانات رفاهی» هم مثل سایر واقعیات، محصول روابط تولیدی دانشگاه است و توزیع نابرابر این امکانات به‌خاطر ضرورت استثمار بیرحمانه نیروهای کار است. حتی یک کلام درباره دانشجویان دختری که کار خدماتی انجام می‌دهند نمی‌گوید. این مسائل در طبقه ستم‌کش او جایی ندارند. او رسماً انقیادِ کارِ زنده را از حیطه‌ی دانشگاه حذف کرده تا با خیال آسوده همۀ ستم‌کشان جامعه را زیر چترِ «طبقه» پیشتاز من‌درآوردی‌اش متحد کند.

و محشرتر از همه این‌جاست، کسی که به‌طرز قیم‌مآبانه‌ای کارگران زن را طفیلی «فعالیت» خود کرده و مُهر نیستی بر زندگی و کار آنان زده است، همان کسی است که دنبال راهی برای اتصال به طبقۀ کارگر می‌گردد و کسی است که شعار رفع تبعیض علیه زنان را بر پرچم خود می‌نویسد. این یک نمونه از سنگری است که قرار است پیشتاز طبقه کارگر باشد. زکّی! اندکی شرم و حیا هم نمی‌توان نزد این چپ رادیکال یافت.

معهذا، ما هرگز به مدافعانِ سرمایه اجازه نخواهیم داد که مطالبات اقتصادی کارگران را مشروط به نفی «قدرت‌های» من‌درآوردی خود کنند. مساله از موضع طبقه کارگر کاملاً برعکس سفسطه‌ای است که محمدنژاد و زنان هم‌طبقه‌اش به کار می‌برند. موضع طبقه کارگر مؤید آن است که انواع مظالم اجتماعی در حقِ زنان، ناشی از بیگانگی شرایط تولید از مولدین مستقیم است نه ناشی از «مناسبات زن‌ستیزانه». بنابراین، فقط و فقط چیرگی خلاقانۀ تشکل‌های کارگران بر نظمِ بیگانۀ سرمایه می‌تواند زمینه‌ی رفع انواع ناملایمات اجتماعی را بسازد. نه این‌که قدرت کارگران محصول و نتیجه‌ی نفی انتزاعی همۀ «ستم‌ها» باشد. در کار محمدنژاد مثل روز روشن است که سخن‌گویان گمراهِ «ستم چندگانه» چگونه طبقه کارگر را به پشت صحنۀ فعالیت خود می‌رانند. دانشگاه ذهنی محمدنژاد فرقی اساسی با دانشگاه‌های واقعی دارد، در دانشگاه او خبری از فعالیت سازندۀ طبقه کارگر نیست، هرچه هست چاره‌جویی دمکراتیک برای انقیاد بیشتر کارگران است.

6-2 تعظیم دربرابر سیاستِ ناب: فراغت از عوامل مادی

امیرحسین محمدی‌فرد، کلِ سفسطۀ ایده‌آلیستی که بر کار محمدنژاد حاکم است را به صورت یک تزِ بسیار عالمانه درآورده. این تز را از دست ندهید: «دانشجو این امکان را دارد که در فراغت از این عوامل مادی، افکار و عقایدش را پراتیک کند.» خداوند به همگی بندگانش رحم کند! نمی‌دانستیم «پراتیک» در عالم اجنه و اموات وجود دارد. خب، تا محمدی‌فرد و محمدنژاد عقاید و افکار ما را پراتیک نکرده‌اند، با روش کارشان بیشتر آشنا شویم.

ببینید دستگاه خرافه‌ساز محمدی‌فرد، دانشگاه را به چه سیرکی تبدیل می‌کند: «دانشگاه برشی غلو شده از جامعه است. اعتراض‌های دانشجویی از درجه بالایی از میلیتاریسم نسبت به کل جامعه برخوردارند و بلاواسطه سیاسی می‌شوند، چرا که در پروسه تولید نقشی ندارند. بنابراین دانشجو به عنوان بخشی از جامعه است که جایگاه سیاسی ویژه‌ای دارد و نه اینکه ذاتاً منفعت ویژه طبقاتی داشته باشد.» عجب مزخرفی! چرا «بخشی از جامعه»، منفعت ویژه طبقاتی ندارد؟ واقعاً این درجه از مهمل‌بافی به استعداد غریبی نیاز دارد. نصیحت‌کنندۀ سفیه ما ادامه می‌دهد: «در چنین جوامعی اعتراضات صنفی دانشجویی به سرعت به اعتراض‌های سیاسی تبدیل می‌شوند.» چه واقعه جالبی! و چند خط بعد «اعتراض دانشجویی به دلیل نداشتن یک مطالبه صنفی واحد، منفعت طبقاتی یا جنسیتی و حتی قومی و مذهبی ندارد». متاسفم اگر احساس دل‌پیچه به شما دست داده ولی خواندن این اراجیفِ محض برای آشنایی با «چپ رادیکال» لازم است.

معلوم نیست این چپِ همه‌چیزدان از کدام سیاره افتاده که نمی‌داند بخش بزرگی از دانشجویان با مسائل صنفی درگیرند. پول غذا و خوابگاه ندارند، ابتدایی‌ترین امکانات زندگی‌شان غارت می‌شود، ملالتِ فلج‌کننده‌ی کلاس‌ها‌ عمرشان را هدر می‌دهد و در اختیار سرمایه می‌گذارد و…، چرا این عالم علمِ سیاست نمی‌فهمد که داشتن «یک مطالبه صنفی واحد» عیناً به معنای برخورداری از یک بینش طبقاتی منسجم نیست و از دل مبارزۀ مستقل و متشکل اقتصادی است که بینش و سیاست طبقاتی عمیق و معینی شکل می‌گیرد:

  • کاهش نظام‌مند ارزش نیروی کار توسط نظام آموزشی صورت می‌گیرد که از مولدین واقعی جامعه بیگانه شده و در انقیاد سرمایه است
  • مواد آموزشی و شرایط تحصیلی بیگانه‌شده، دانشجویان طبقه کارگر را به اعماق بازار کار می‌فرستد
  • ورود کارورزان به سازمان اجتماعی کار، منجر به تشدید تضادهای درون طبقه کارگر می‌شود
  • شیوه‌های بومی‌گزینی، دانشجو را بیش از پیش محدود به یک جزءِ منفصل کار می‌کند و باعث دوپارگی شدید در طبقه‌کارگر و افزایش مهاجرت برای یافتن کار می‌شود
  • رویه بیگانه‌شده تولید دانش و مهارت در دانشگاه بر هستی اجتماعی بی‌چیزان شهر و روستا آثار مخرب دارد
  • آموزش حتی اگر کاملاً همگانی و رایگان باشد، تا زمانی که با کارِ همگانی و کنترل طبقه کارگر درهم نیامیزد، استثمارگر و مولدِ فقر و بی‌چیزی است و…

چرا «چپ رادیکال» نمی‌فهمد که سیاست و افق منسجم طبقاتی در دانشگاه، از دل شرایط معیشتی و کاری دانشجویان بی‌چیز شکل‌ می‌گیرد و بالغ می‌شود نه از مغز چپ‌هایی که «منافع طبقاتی» ندارند؟ فکرکردن به این واقعیات، کلۀ پوکِ «چپ رادیکال» را به درد می‌اندازد. رادیکالیسم این چپ با چشم و گوش بسته در ساختن «سنگر» تعجیل دارد و البته بازگشت به هستی اجتماعی و مطالبات اقتصادی بی‌چیزان، اوجِ میلیتاریستی‌‌اش را خراب می‌کند.

محمدی‌فرد ابتدا شیوه تولید سرمایه‌داری را از دانشگاه حذف می‌کند، سپس از دانشجویان تودۀ بی‌شکلی می‌سازد که با بادِ هوا زنده‌اند (نه استثمار می‌شوند نه سهمی از استثمار کارگران دارند) لاجرم فاعلیت طبقات را هم در دانشگاه مردود می‌داند، دست آخر ته‌ماندۀ تمام این تراشیدن‌ها و حذف‌کردن‌ها می‌شود «میلیتاریسم» یا همان لشکرکشی. به مصداق انسانِ سبک‌مغزی که جمجمه‌ را می‌شکافد تا شیوۀ تفکر انسان را نشان بدهد؛ او قوای سیاسی دانشجویان را کشف می‌کند و نامش را می‌گذارد «جایگاه سیاسی ویژه»؛ و ما را هم با جایگاه حماقت ویژۀ خودش آشنا می‌کند. خود متون محمدی‌فرد و محمدنژاد، شهادت می‌دهند که این «سیاست ویژه» یا «میلیتاریسم» تا چه اندازه نسبت به وضعیتِ عینی کارگران بیگانه است و رسماً در برابر کارگران صف کشیده است. این سیاست نسبت به انقیادِ کار زیر سلطۀ سرمایه کاملاً بی‌اعتناست و بنابراین قویاً به دانشجویان توصیه می‌کند که دست از خط‌کشی قاطع با شیوه‌های بورژوایی بردارند. اگر فرصت بود با نمونه‌های تاریخی بیشتری آشنا می‌شدیم و می‌دیدیم که برخلاف توهم‌پراکنی محمدی‌فرد، «میلیتاریسم» دقیقاً ناشی از سازمان‌دهی و مناسبات ضدکارگری در دانشگاه است و کاملاً پای هارترین سیاست‌های سرمایه را به دانشگاه و جامعه باز می‌کند(12). به هر حال برای هر دانشجوی زحمتکش و آگاه (نه دانشجوی «بی‌مسئولیت») روشن است که میلیتاریسمِ لنگ در هوا به سلطه طبقاتی بیشتر منتهی می‌شود.

7-2 سندیکالیسم در پوشش سندیکا‌ستیزی

تا این‌جا دیدیم فعالیتِ کورکورانۀ «چپ رادیکال» نه تنها هیچ ربطی به خواست‌های اقتصادی طبقه کارگر ندارد بلکه در برابر آن قد علم کرده است. اما محمدی‌فرد و محمدنژاد چرا این بازی‌ها را درمی‌آورند؟ آن‌ها به چه نیرویی چنین مکارانه چشمک می‌زنند؟

هیچ چیز گویاتر از این کلماتِ محمدی‌فرد نمی‌تواند ماجرا را روشن کند: «دانشجو به دلیل عدم حضور در پروسه تولید و انباشت سرمایه، محدودیت‌های کارگران را ندارد.» نمی‌توانیم باور کنیم که محمدی‌فرد هرگز در طول فعالیت‌های اولترا رادیکالش با پدیده‌ای به نام کارِ دانشجویی یا کارگران خدماتی دانشگاه روبه‌رو نشده است. اگر برخوردی نداشته، باید نتیجه بگیریم محمدی‌فرد نامِ یک آدم فضایی است. اما مساله بر سرِ حکمِ دیگری است که با وقاحت در جمله فوق پیچانده شده است. این حکم چنین است: کارگران به دلیل حضور در پروسه تولید «محدودیت»‌های گریزناپذیری دارند. و بار دیگر: «در جامعه‌ای چون ایران که آزادی فعالیت سیاسی وجود ندارد، (دانشجو) بعنوان روشنفکر این امکان را دارد که در فراغت از این عوامل مادی، افکار و عقایدش را پراتیک کند. به همین دلیل میلیتانت و سیاسی است.» در این‌جا نیز به‌نحو سراسیمه همان حکم تکرار شده است: کسانی که تحت انقیاد و استثمار روابط تولیدی هستند این امکان را ندارند که شرایطِ زندگی و کار خود را به زبان «سیاست» و «پراکسیس» ترجمه کنند؛ آن‌هم در «جامعه‌ای چون ایران»! چرا از «محدودیت» کارگران آن‌هم با چنین تصویر شیء‌واره، محتوم و غیرتاریخی بحث می‌شود؟‌ حال که کارگران گرفتار «محدودیت» هستند، پس چه نیرویی قرار است این محدودیت‌ها را رفع کند؟

هر دو ‌فعالِ «رادیکال» با تردستی، فعالیت و سیاستی را اساس و مبنا قرار داده‌اند که ماهیاتاً از منافع و شرایط کارگران بیگانه است و بعد، از زاویۀ همین سیاستِ بیگانه به قضاوت در مورد «محدودیت» مبارزه اقتصادی کارگران نشسته‌اند. سیاست نزد این فعالان، برآمده از زندگی اجتماعی طبقه کارگر نیست؛ محصول تلاشِ مداوم بی‌چیزان برای بهبود شرایط کار و زندگی‌شان نیست. محصول برخورد آگاهانه با شکست‌های مبارزه اقتصادی نیست. بنابراین سیاست هیچ پیوند اندام‌وار و ارگانیکی با خواست اقتصادی کارگران ندارد. کاملاً برعکس، این فعالیت سیاسی جدا از زندگی کارگران جریان دارد؛ به‌طور مکانیکی و دل‌خواسته با کارگران ارتباط می‌گیرد و هر زمان به آنان نیازی نداشت، ارتباط را قطع می‌کند.

ولی وقاحت «چپ رادیکال» از این هم عظیم‌تر می‌شود. لطفاً «محدودیت‌های کارگران» را در خاطر داشته باشید. محمدی‌فرد در نوشته‌ای به نام «بحران ناکارآمدی سندیکالیسم در ایران»، می‌گوید: «نظام سرمایه‌داری ایران اجازه نخواهد داد که اتحادیه یا سندیکایی که رئوس آن، نفراتش و اساس‌نامه‌اش علنی است، توده‌ای شود و با تحت فشار قراردادن هیات رییسۀ آن، تشکل را از عمل ساقط می‌کند و در مرور زمان اختلافاتِ ایدئولوژیکی و شخصی جای سیاست‌های پیش‌برندۀ منافع طبقۀ کارگر را می‌گیرد.(13)» و سپس: «ساختار مجمع عمومی و ویژگی‌های آن که همانا حضور مستمر کارگران است تشکل خود را به نظام بورژوازی تحمیل می‌کند و دیگر توان سرکوب قبل را نخواهد داشت. طبیعی است که درگیر کردن توده‌های کار و فعالیت روزمره و دخیل کردن آن‌ها در تمام جهت‌گیری‌های صنفی و همچنین برخورد با کارفرمایان و نماینده‌هایش، بدنۀ آبدیده‌تر و بزرگ‌تری را می‌سازد.»

باید یادآوری کنم که نه فقط «نظام سرمایه‌داری ایران»، نه فقط دولت کارگری انگلیس، بلکه هر پارلمان و دولتِ بورژوایی که عقل در سرش باشد، راه تکامل اتحادیه‌های مستقل کارگران را سد می‌کند. سالی نیست که کارگران سراسر جهان با «اقدامات دمکرات» پارلمان و دولت، علیه اتحادیه‌های خود روبه‌رو نشوند. بنابراین ممانعت‌های فوق‌الذکر به دلیلِ تفاوت رژیم‌های سیاسی نیست، بلکه مربوط به نظم جهان‌شمول سرمایه است. اما سوال این‌جاست که وقتی به گفتۀ محمدی‌فرد هر سندیکا به دلیل زور دولت و «محدودیت‌های کارگران» محکوم به «ساقط» شدن است، «مجمع عمومی» چگونه ایجاد می‌شود؟

خب، این معما فقط یک پاسخ دارد که حتماً تا این‌جای کار روشن شده است: راهِ حل در «اجتماعی‌شدن» یا شریک‌شدن در توانِ اعتراضی و سیاسی دیگر جنبش‌های ناخرسند است. غلبه بر «محدودیت‌های کارگران» از ورای توانایی‌ها و امکاناتِ موجودِ طبقۀ کارگر، فقط و فقط یک چیز را دنبال می‌کند: تجمیع قوای طبقات. هرکس این نوع فراروی از «محدودیت» را طور دیگری تبیین کند، آشکارا دروغ می‌گوید. البته محمدی‌فرد حرف‌های رویایی و ظاهرفریبی دربارۀ «حضور گستردۀ کارگران» و «سیاست‌های سوسیالیستی» می‌زند و همچنین از «توازن قوا و مسایل دیگری که با الهام از این سبک کار به وجود می‌آید» سخن می‌گوید. اما دو واقعیت هست که کاذب بودن «مجمع عمومی» را نشان می‌دهد. اول، چنین «حضور گسترده‌ای» در دنیای واقعی مبتنی است بر چشم‌پوشی از شناختِ شرایط خاص و واقعی هر حیطۀ تولیدی، و مبتنی است بر بی‌اعتنایی به «مطالبات روز». دوم، اگر خاطر مبارک‌ محمدی‌فرد باشد ما در نظام سرمایه زندگی می‌کنیم و در این نظام، تکیه‌گاهِ «قدرت»، کارِ بیگانه‌شدۀ کارگران است. مناسباتی عینی در جامعه وجود دارد که محصولِ کار کارگران را تبدیل به نیرویی علیه خودِ کارگران می‌کند. ما نمی‌توانیم بدون چیرگی بر این مناسبات، از این قدرتِ بیگانه انتظارِ همدردی و سازش و «توازن» داشته باشیم. به چنین انتظاری می‌گویند توهم‌پراکنی. و با توهم‌پراکنی کاری از پیش نمی‌رود. بنابراین هم «توازن قوا» و هم «حضور گسترده»، به طبقه‌ای که مهار سازمانِ اجتماعی کار را در دست دارد، این شانسِ طلایی یا به قول معروف این «آتو» را می‌دهد که تلافی تمام نارضایتی‌های خود را بر سرِ بی‌چیزان درآورد! بی‌دلیل نیست که تمام «جنبش‌های اجتماعی» همیشه می‌خواهند با یک دست طبقۀ کارگر را نگه دارند و با دست دیگر، نظام پارلمانی و نهادهای مدنی را مطابق منافع خود احیاء کنند. هیچ ایده یا پرچمِ سوسیالیستی هم نمی‌تواند مانع این فرادستی عینی بشود و همکاری طبقاتی را ختم به خیر کند. چون «ایده‌ها جهان را تغییر نمی‌دهند». «مجمع عمومی» چیزی نیست مگر همین شانس طلایی برای سرمایه. بنابراین آن نیرویی که قرار است بر «محدودیت» کارگران فائق شود، نیروی سرمایه است.

محمدی‌فرد در «فعالیت چپ در دانشگاه…» می‌نویسد: «اگر سیاست چپ در صف‌بندی‌ها پیروز میدان باشد، جنبش کارگری در جامعه نیز از موقعیت بهتری برای پیشروی برخوردار می‌شود.» آشکار و واضح، مثلِ یک سوسکِ سیاه که بر سرامیک سفید راه می‌رود. در این‌جا چپِ رادیکال را در حال انجام وظیفه می‌بینیم: هدایتِ مطالباتِ کارگری به درونِ اعتراضاتِ سایر طبقات. بله، این‌گونه باید بر «محدودیت‌ها» چیره شد! اگر انسان‌های بی‌طبقه، کسانی که «محدودیت مادی» ندارند جنبش راه بیاندازند، وضعِ «سیاسی» کارگران بهتر خواهد شد. کار چپ رادیکال همیشۀ خدا این بوده که برای اتحادیه‌های کارگری اگر و اما بگذارد. واقعاً شاهکار است.

«سندیکالیسم» از موضع طبقۀ کارگر (نه از موضع میلیتاریسم) چیست؟

محمدی‌فرد در متنِ «بحران ناکارآمدی…» این‌ توهم را ایجاد می‌کند که سندیکالیسم در تقدیر و پیشانی هر سندیکایی نوشته شده است: «در کنار نکات ذکرشده بر تایید ناتوانی ساختار اتحادیه‌ها برای پیشبرد مطالبات پرولتاریا در قالب جنبش برابری‌طلبی، اصرار محافظه‌کارانۀ سندیکالیسم نیز بر قانونی بودن فعالیت‌هایش که در پی‌اش محدودیت‌های قضایی به‌همراه می‌آورد، سبب می‌شود از چهارچوب مناسبات نظام سرمایه‌داری فراتر نرفته و در نهایت سد راه گسترش اتحادیه‌ها در میان طبقه کارگر می‌شود.»

بسیار خوب! ولی به جای این‌که از دیوار سندیکاها بالا برویم و بو بکشیم تا سندیکالیسم را پیدا کنیم؛ اجازه بدهید نظرِ عالمانه و سوپر رادیکال خود آقای محمدی‌فرد دربارۀ «فراتر رفتن از سرمایه‌داری» را بشنویم.

ایشان در متن «فعالیت چپ در دانشگاه…» با بی‌قیدی تمام می‌نویسد: «جنبش طبقه کارگر تا زمانی که نظام سرمایه‌داری پابرجا است و محصول نیروی کار به عنوان سرمایه انباشت می‌شود، برای دستمزد و زندگی مرفه مبارزه می‌کند.» و «(طبقه کارگر) انتخابی جز مبارزه برای بهره‌مندی بیشتر از محصول تولید شده ندارد.» (تاکیدها از من است)

 تعریف محمدی‌فرد از نظم سرمایه به‌قدری دنباله‌روانه است که حتی سوسیال‌دمکرات‌های رسوایی چون محمد مالجو هم جرئت نمی‌کنند جلوی انظار از آن استفاده کنند. مطابق تعریف بالا، سرمایه، شرایط کار و تولید بیگانه‌شده از کارگران نیست، بلکه محصولاتِ جداشده از کارگران است؛ سرمایه، یک شیوۀ بیگانۀ کنترلِ سوخت و ساز جامعه نیست، بلکه ثروتِ بیگانه‌شده است. لاجرم مساله بر سر اعمالِ کنترل کارگران بر سازمان تولید نیست، بلکه بر سرِ تصرف ثروت و توزیع عادلانۀ آن است. بدین‌ترتیب، طبقه کارگر تا پایان سرمایه‌داری که چه عرض کنم تا آخرالزمان بر سرِ برخورداری از محصولاتِ تولیدشده مبارزه می‌کند نه برای کنترل بر شیوه‌ی تولیدِ «محصولات»!! این‌جا جایی است که محمدی‌فرد، این فیلِ رادیکال، موشِ کور لیبرالی می‌زاید و می‌خواهد آن‌را به عنوان فیل هوا کند. خب یک نفر باید از این علامۀ دهر بپرسد: پس اساساً سرمایه‌داری چگونه پایان می‌پذیرد؟ درحالی که هم «سیاست» و هم شرایطِ تولید اجتماعی، بیگانه از کنترل طبقه کارگر است؟

هرکس که با تاریخ تکامل طبقۀ کارگر آشنا باشد، می‌داند که سندیکالیسم دقیقاً همین برداشت مبتذلی است که محمدی‌فرد از نظام سرمایه و نقشِ تاریخی طبقه کارگر دارد. دقیقاً همین دید مکانیکی و تقدیرگرا به تکامل تاریخ را سندیکالیسم می‌نامند. سندیکالیسم نسبت به بیگانگی شرایط تولید از کارگران کاملاً بی‌اعتناست. چون بیگانگی را مساله‌ای صرفاً «سیاسی» می‌داند و «برابری» را در جامعه سیاسی و «توازن قوا» می‌جوید. از این نظر، دسترسی برابرِ کارگران به ثروت‌های تولیدشده برای ایجاد نظم نوین کفایت می‌کند. درواقع از نقطه نظر سندیکالیسم همین توزیع برابر ثروت در جامعه به معنای نظم نوین است. در این‌جا چیرگی «تولیدکنندگان هم‌بسته» بر کارِ بیگانه مورد نظر نیست. افقِ این نظریه، «برابری» در ثروت است، نه کنترل هم‌بستۀ کارگران بر سازمانِ اجتماعی کار. خب، دقیقاً چنین افقی است که سندیکاستیزی، تحقیر مطالبات اقتصادی کارگران و تقدیس مجامع عمومی را در دستور کارِ امروزِ چپ قرار می‌دهد.

آنتونیو گرامشی در کتاب «شهریار جدید» شرح تاریخی و بسیار هوشمندانه‌‌ای از سندیکالیسم ژرژ سورل می‌دهد. گرامشی نشان می‌دهد که سورل، در اصل نظریه‌پردازِ یک «ارادۀ جمعی» است. اراده‌ای که «به‌شکل ابتدایی» و «تصادفی» تشکیل شده (یعنی نیازی به هستی و تکامل سندیکا ندارد) و کارش صرفاً «نابودسازی و نفی» است. گرامشی نشان می‌دهد که این «ارادۀ جمعی»، توهمِ جمع و انسجام است. در واقعیت، «انبوهی از اراده‌های جدا از هم (است) که هریک راه جداگانه و متعارض خود را می‌پیمایند. (14)»

هرچقدر که دربارۀ تشابه این «ارادۀ جمعی» با مجامع عمومی و «تشکل سراسری» که مورد پسندِ سندیکاستیزان است بگوییم، کم گفته‌ایم. سندیکالیسم راستین را با حرف‌های دهان‌ پرکن دربارۀ میزان «رفرمیست»، «قانونی» یا «رادیکال»بودن نمی‌توان شناخت. بلکه برای شناختِ سندیکالیسم باید ببینیم هر اقدام یا طرح چه نسبت و رابطه‌ای با هستی اجتماعی و منافع آنی و آتی کارگران دارد. سندیکالیسم یعنی بیگانگی از رشد و تکامل آگاهی طبقاتی کارگران. همان‌طور که گرامشی به ما می‌آموزاند، سندیکالیسم به معنای ارادۀ جمعی‌ای است که هیچ پایه‌ای در تقسیمِ کار و مناسبات تاریخی ندارد.

8-2 برابری‌طلبی: جنبش‌های کثیر، کارگران یکدست

یکدست‌سازی انتزاعی کارگران در تزهای محمدی‌فرد عیان است. مجمع‌عمومی نیز نوعی تحمیل یکپارچگی بر کارگرانی است که یقیناً در تقسیم کار موجود، شرایطِ متمایز و خواست‌های گوناگونی دارند. محمدی‌فرد به عنوان یک سندیکالیست راستین، فقط قید و بندهای «سیاسی-حقوقی» را می‌بیند و از ریشۀ اقتصادی آن‌ها غافل است. او با «حضور گسترده» و 99درصدی، خواهان پریدن از روی آن‌هاست. درحالی که چنین جماعت‌سازی‌هایی نه تنها کارگران را در نابالغی و ناآگاهی نسبت به محیط خود رها می‌کنند؛ بلکه به تفرقه و تضاد درون طبقه کارگر، مرکزیت می‌دهند و مانع رفع تاریخی این تضادها به دستِ خود کارگران می‌شوند. نتیجه آن‌که کارگران مثل طعمۀ آماده در اختیار رشد سرمایه قرار می‌گیرند. طرفه این‌جاست که محمدی‌فرد در قبالِ «جنبش‌های اجتماعی» خواهان پذیرش بی چون و چرای منافع و مطالباتِ خاص است!! به این می‌گویند دمکراسی!

محمدی‌فرد برای محکم‌کردن استدلال‌هایش، طبقه کارگر را تبدیل به جنبشی در کنار «جنبش‌های اجتماعی» دیگر می‌کند. در «فعالیت چپ در دانشگاه…» می‌خوانیم: « جنبش کارگری به شکل معین و مداوم برای افزایش دستمزد و کاهش ساعت کار و در یک کلام برای معیشت مبارزه می‌کند. جنبش زنان در جامعه‌ای مثل ایران برای خواست مشترک پوشش اختیاری و رفع قوانین تبعیض‌آمیز مبارزه می‌کند.»

او در همین متن از «آلترناتیوهای اجتماعی» سخن می‌گوید که طبقه کارگر و «جنبش‌های اجتماعی دیگر» را نادیده نمی‌گیرند و همین‌ها هستند که در «فراغت» از پروسه‌ی تولید سرمایه‌داری، فاتحۀ جامعه طبقاتی را می‌خوانند. ما نمی‌دانیم که این «جنبش‌های اجتماعی دیگر» چه جانورانی هستند. اما در مورد «جنبش زنان» زیاد می‌دانیم. محمدی‌فرد از ما می‌خواهد که حضور طبقات را در جنبش زنان زیرسبیلی رد کنیم و این جنبش را دربست به عنوان جنبشی مترقی بپذیریم. چون آنان «به دلیل جنسیت متفاوت از مردان، در حال تبعیض و استثمار مضاعف هستند.» در بخش اول این متن خواندیم که زنان کارگر در معرض روش‌های بی‌رحمانۀ افزایش نرخ استثمار هستند. نظمِ سرمایه با گسترش بیکاری و درهم کوبیدن خانواده کارگران، زنان را به جایگاهی می‌کشاند که از هر گوشۀ زندگی‌شان تبعیض و استثمار سر بر می‌آورد. و این پدیده‌ای جهانی است. اما «جنبشی» که ادعا دارد زنان به دلیل «جنسیت» گرفتار استثمار مطلق هستند نه به‌خاطر ولع سرمایه به کارِاضافی، قطع یقین نقشه‌های زیادی برای استثمار زنان بی‌چیز در سر دارد. جنبش‌ زنان در کشور تونس، شواهد تاریخی انکارناپذیری در اختیار ما می‌گذارد(15).

برای آشنایی بیشتر با «جنبش‌های اجتماعی» و شیوه‌های «اجتماعی‌شدن» لازم است به متن نازنین محمدنژاد برگردیم. دیدیم وقتی می‌خواست ریشۀ بی‌بضاعتی خوابگاه دختران را ترسیم کند، به‌جای رجوع به نیروهای کار یعنی تنها سوژه‌ای که قادر است از دل تبعیض و بی‌بضاعتی، انسجام و آگاهی راستین بیافریند؛ مدعی شد که این ریشه در همان‌جایی است که «حدود پوشش زنان» هم از آن‌جا تعیین می‌شود. چرا؟ به این دلیل روشن که کارگرانِ خدماتی به درد «فعالیت» او نمی‌خورند. ایشان چنان گرفتار تامین معاش‌اند که آن‌چه بر تن دارند را فراموش کرده‌اند؛ چه رسد که بخواهند نگران «حدود» آن باشند. محمدنژاد باید با نیروهای قوی‌تر جامعه مدنی «اجتماعی» بشود و کارگران را در حاشیۀ کار خود حفظ کند تا «قوای» حاضر در صحنه را «متوازن» کند. این سیاست است! پس جای شگفتی نیست وقتی با نخوت می‌نویسد «اما جنبشی که به میان اقشار متنوع زنان می‌رود و فقط در جهت برجسته‌کردن مطالبات طبقۀ خاصی از زنان قدم بر می‌دارد، در تحلیل نهایی به قشر و طبقه خاصی بیشترین خدمت را می‌کند.» و اصلاً عجیب نیست کسی که تمام سیاست‌اش استهزاییست نسبت به زنان کارگر، مدافع سینه‌چاک «مجمع عمومی» هم باشد: «تشکیل مجمع‌های عمومی در دانشگاه‌ها می‌تواند فضایی باشد که در آن انواع دانشجویان حاضر می‌شوند و بر سر عقاید و مطالبات خود می‌ایستند.» البته خانم محمدنژاد! خوب هم می‌ایستند و در «تحلیل نهایی» که نخیر بلکه از اولین لحظه، شلاق بورژوازی علیه هژمونی طبقه کارگر را در هوا می‌چرخانند. چون فاعلیتِ طبقات در دانشگاه و جامعه با این شامورتی‌ بازی‌های «مدنی» غیب نمی‌شود.

9-2 «مجمع عمومی» یا سازش طبقاتی برای کنترل کارِ زنده

امیرحسین محمدی‌فرد حدود سه ماه پس از افاضاتِ اولترا رادیکالِ فوق درباره دانشجویان، «جنبش زنان» و «جنبش‌های اجتماعی دیگر». سه ماه پس از آن‌که «آلترناتیوهای غیراجتماعی» را به این دلیل سرزنش کرد که «طبقه کارگر و جنبش‌های اجتماعی دیگر مثل جنبش زنان را در تغییرات اساسی جامعه ایران نادیده می‌گرفتند» و سه ماه پس از حماسه‌سرایی پُرسوز و گداز درباره «جریان چپی» که «فریاد یک صدای هزاران کارگر، زن و مرد بی‌تشکل جامعه‌ای بود که انتخابات نظام حاکم را قبول نداشتند»؛ خلاصه به فاصله سه ماه، در متنی با عنوان «معضل بی‌افقی چپ پوپولیست و یک می» در نقد سندیکاهای کارگری به‌ویژه سندیکای نقاشان البرز نوشت: «برخی از «تشکل‌های کارگری» مثل سندیکای نقاشان البرز با صدور بیانیه رسمی، اعلام کردند که در تجمع خانه کارگر شرکت می‌کنند تا «خواسته‌های صنفی و اجتماعی خود» را بیان کنند! در این فراخوان از دانشجویان و معلمان نیز دعوت کردند! در ابتدا لازم است که به دوستان خود یادآوری کنیم که روز یک می متعلق به طبقه کارگر است. روشنفکران ناراضی، دانشجو (به طور عام) و دهقان را با طبقه کارگر را در کلاه جادویی‌شان می‌ریزند و با چند استدلال از سر کارگر پناهی، موجودی شگفت انگیز به نام «مردم» و «خلق» پدیدار می‌شود(16)»(علامت‌های تعجب و گیومۀ دور تشکل‌های کارگری از محمدی‌فرد است.)

ما یقین کامل داریم که ظرف سه ماه بلایی بر سر روشنفکران ناراضی و دانشجو (به طور عام) نیامده است که آنان را از «تغییردهندگان اساسی جامعه (به‌اصطلاح محمدی‌فرد)» به «موجودی شگفت‌انگیز» بدل کند. و می‌دانیم دعوت از معلم و دانشجو بنابر همنوایی معیشتی و صنفی واقعه‌ای عجیب‌تر و خارق‌العاده‌تر از «فریاد یک صدای هزاران کارگر، زن و مرد بی‌تشکل جامعه‌ای که انتخابات نظام حاکم را قبول نداشتند» نیست که بر این اساس بخواهیم «کلاه جادویی» را در دست نقاشان ساختمانی ببینیم و «اجتماعی شدن» را در دست خودمان. (البته «فریاد» که چه عرض کنم، منظور محمدی‌فرد عربده‌های‌ طفلکی‌های «بی‌تشکلی» است که هر از چند گاهی «انتخابات نظام حاکم» را قبول ندارند و هوسِ پارلمان باکلاس اروپایی به دلشان می‌افتد و همچنین کارگران «ساندیس‌خور» را در شأنِ ایران عزیزشان نمی‌دانند و دل‌شان کارگران باکلاس‌تر و حرف‌شنوتری می‌خواهد.) ما از این مسائل اطمینان داریم فقط باید ببینیم چرا این آقای محمدی‌فرد همان آقای محمدی‌فرد سه ماه پیش نیست که پیشروی «جنبش کارگری» را مشروط به «اجتماعی‌شدن» سیاست‌های چپ می‌دانست. همان سنگرسازِ معروف  خودمان.

مساله این است که در پشتِ اظهاراتِ شعارگونۀ این «چپ رادیکال» هیچ واقعیتی وجود ندارد. دقیقاً هیچ واقعیتی. بنابراین سه ماه که خیلی زیاد است، هر روز می‌تواند بنابر «سیاست»، تفسیر جدیدی از واقعیت دست و پا کند. بر حسب این‌که چه راه جدیدی برای «توازن قوا» یافته‌ است، کلِ اصول‌اش دگرگون می‌شود. یک روز «قدرت» در جانب فلان جنبش است، روز دیگر در جانب بهمان جنبش. و این بی‌پرنسیبی و زد و بند، همان چیزی است که با نام «سیاست» در چشم کارگران فرو می‌کند. در واقع، این چپ نیز مشغول ساختن 99درصد خودش است. با چنگ و دندان از تقسیم کار جامعه مدنی دفاع می‌کند و در حیطه‌ی همین جامعۀ ننگین و با شیوه‌های همین جامعه، ادعای نمایندگی «منافع همه ستم‌کشان» را دارد. نتیجۀ این شیوۀ عمل، همان‌گونه که بالاتر دیدیم ابدی‌کردن بیگانگی است. ابدی‌کردنِ شیوه تولید و «سیاست» بیگانه از توده‌های کار و زحمت و ابدی‌کردن فرمان‌روایی سرمایه بر کارگران. این شیوه‌ی کثیف و منفور بورژوایی است که سراپای «چپ رادیکال» را درنوردیده است.

«مجمع عمومی»، «تشکل سراسری» و دیگر ابداعات پیش‌ساخته را قبل از هر چیز باید به منزلۀ تشکیلاتی شناخت که محصول شیوه‌های جامعه مدنی است نه محصول رشد و تکاملِ مطالباتِ کارگران. این ارگان‌ها حوزۀ نفوذ خرده‌بورژوازی و بورژوازی معترض را در طبقه کارگر تامین می‌کنند. «مجمع عمومی» به معنای رجوعِ بورژوازی به طبقه کارگر برای کنترل کارِ زنده در جهت «سیاست» خویش است؛ ادامه تاریخی و منطقی «فعالیت مدنی» همان زنان و مردانی است که بعضی وقت‌ها «انتخابات نظام حاکم» را قبول ندارند. کاملاً روشن است که «بال سیاسی» این تشکل‌‌های پیش‌ساخته به دلیل «فراغت از عوامل مادی» شبانه‌روز در حال زد و بند با این جناح و آن جناح «قدرت» است، درحالی که «بال اقتصادی» آن همان‌طور که محمدی‌فرد می‌‌گفت تا «پایان سرمایه‌داری» بر سر دستمزدش مبارزه می‌کند. از این نقطه نظر و همان‌طور که بارها و بارها در تزهای چپِ رادیکال خوانده‌ایم، بین سیاست کارگری و هستی اجتماعی کارگران هیچ پیوند ارگانیک و ارتقاءدهنده‌ای وجود ندارد. سیاست از دل هستی بی‌چیزان نمی‌جوشد. بلکه «سیاست» به معنای تصمیم‌گیری دلبخواهی یک گروه برای گروه دیگری است که به دلیل «حضور در پروسه تولید»، «محدودیت» دارد.

در ملاحظات قبلی، خاصه به‌هنگام بررسی کسب و کارهای کوچک، با یکی از شوم‌ترین تضادهای نظم سرمایه مواجه شدیم که در مرحله کنونی کاملاً خودش را آشکار کرده است. یعنی، ذره‌ ذره شدن هرچه سریع‌تر سازمان اجتماعی کار از یک طرف و رشدِ بی‌امان انحصار و تمرکز از طرف دیگر. کارگران در بالاترین درجه گسست و پراکندگی، آموزش می‌بینند و کار می‌کنند و به‌طور همزمان، شرایط کارشان تحت شدیدترین درجات تمرکز و انحصار قرار دارد. در این شرایط، بیکاری و سقوط به لایه‌های پست‌تر دیگر یک کابوس شبانه برای خانواده‌های کارگری نیست بلکه هیبتی است که هر لحظه جلوی چشم‌شان رژه می‌رود.

امروز هم مثل هر زمان دیگری، آگاهی نسبت به مناسبات عینی در وضعیت‌های خاص، شرطِ مقدم و ناگزیر هر فعالیت متحد است. و آگاهی از وضعیت و شرایط خاص به دست نمی‌آید مگر آن‌که کل جامعه از موضع طبقۀ کارگر شناخته شود. بدین‌ترتیب اتحاد راستین چیزی نیست مگر بسیج شدن خواسته‌ها و مطالباتی که به کلی از قید ناآگاهی نسبت به شیوه تولید و بازتولید جامعه رها شده باشند. در انتها باید تاکید کرد که آن‌چه از دید جامعه مدنی و «سیاست چپ»‌، «محدودیت» طبقه کارگر نام گرفته، از موضع پرولتاریا، «نقش جهان-تاریخی» کارگران برای آفریدن نظم نوین است. این به‌هیچ وجه «محدودیت» نیست بلکه به گفته مارکس در کتاب خانواده مقدس «مکتب دشوار اما آهنین کار» است.

——————————–

1- لینک منبع

2-  گئورگ لوکاچ، دنباله‌روی و دیالکتیک- در دفاع از تاریخ و آگاهی طبقاتی، ترجمۀ حسن مرتضوی، صفحه 105

3-لینک منبع

4-http://khabarfarsi.com/n/22595854

5- رجوع کنید به صوت نشست «جامعه و دستمزد» دقیقۀ 37

لینک منبع

6- رجوع کنید به صوت سخنرانی مالجو، دقیقۀ 22 ، در آدرس زیر

لینک منبع

7- کارل مارکس، سرمایه جلد اول، ترجمه حسن مرتضوی، چاپ دوم (1388)، صفحۀ 815

8- لینک منبع

9- لینک منبع

10- گزارش یکی از دانشجویان مرکز آموزش علمی کاربردی شرکت ملی حفاری ایران، در شماره 4 نشریه دانشجویی رود

11- کریس هارمن، تبیین بحران سرمایه‌داری، ترجمه جمشید احمدپور، نشر نیکا، بخش 7 فصل سوم.

12- نشریه دانشجویی رود، ترجمه مجموعه مقالاتی در رابطه با جنبش دانشجویی شیلی را در دست دارد که در آینده نه‌چندان دور آن‌را در اختیار علاقه‌مندان خواهد گذاشت.

13- لینک منبع

14- آنتونیو گرامشی، شهریار جدید، ترجمه عطا نوریان، نشر اختران (1386)، بخش اول از صفحه 15 تا 27

15- رجوع کنید به شماره 8 نشریه دانشجویی رود، «زنان عرب فرودست در بهار سرمایه‌داری»

16- لینک منبع

telegram_majaleh

5 Comments on مدافعان کار یا هافبک‌های سرمایه – علی ودادی

  1. فریدا آفاری // اوت 15, 2016 در 11:13 ب.ظ. //

    آقایان قیداری و ودادی. هرکس که پاسخ های من به شما را خوانده باشد، متوجه خواهد شد که نه به هیچ سازمانی اشاره کرده ام و نه از شما خواسته ام به هیچ سازمانی بپیوندید. در مورد مارکس و همبستگی اش با فعالان الغای بردگی و جناح شمال در جنگ داخلی آمریکا نیز به فاکت هایی اشاره کردم که در یکی از جدید ترین و معتبرترین پژوهش ها ارائه شده.

    دوست داشتن

  2. نوید قیداری // اوت 15, 2016 در 9:25 ق.ظ. //

    در پاسخ به کامنت خانم آفاری:
    راستش من هم فکر می‌کنم شما نه مقاله رفیق ودادی را خوانده‌اید نه با مواضع کسانی که در این نوشته نقد شده‌اند، آشنایید. و تعجب می‌کنم که چرا با این حال لازم دیده‌اید که در این خصوص موضع‌گیری کنید و ودادی را به تحریف مارکسیسم و سوءاستفاده از مارکس متهم نمایید. آن هم در حالی که با کسانی که سوءاستفاده‌شان از مارکس آشکار است (برای مثال آقای رهنما که ایده کنترل کارگری و شوراهای کارگری را توهم می‌خواند) برخورد بسیار معتدل و محترمانه‌ای دارید. آیا در اینجا مسأله منافع گروهی در میان است؟
    ودادی جریان سیاسی‌یی را نقد کرده است که به قول اعضای خود آن جریان و اندیشمندانش، متکی بر قشرهایی از جامعه است که «بر فراز تضاد کار-سرمایه قرار دارند» و می‌کوشند «در غیاب دغدغه‌های مادی ایده‌های خود را پراتیک کنند.» ما نام این قشر را می‌دانیم، فقط با این تفاوت که قشر مزبور بر خلاف توهمات خودش بر فراز تضاد کار-سرمایه نایستاده است. بلکه در میان دو طبقه متخاصم گیر کرده و نامش هم خورده‌بورژاوزی است. با توجه به این موضوع شما بحث بی‌ربطی را پیش کشیده‌اید. اگر می‌خواستید از اعضای کانون مدافعان حمایت کنید و مارکسیست بودن آنها را به اثبات برسانید، باید نشان می‌دادید که مارکس نیز همچون آنان دل در گرو قشری بسته بود که بر فراز مناسبات کار-سرمایه ایستاده‌اند. مورد جنگ داخلی آمریکا چنین دستمایه‌ای را به شما نمی‌دهد. این را هم درون پرانتز بگویم که اگر بخواهیم دقیق صحبت کنیم، مارکس و انگلس از جبهه شمال حمایت نکردند. بلکه همواره از جبهه شمال‌شرقی با سرزنش و تحقیر صحبت می‌کردند و فقط جبهه شمال‌غربی را تأیید می‌نمودند. چرا که جبهه شمال‌شرق برای حفظ وحدت درونی به تاکتیکهای دفاعی و ابلهانه روی آورد. این جبهه شمال‌غرب بود که با طرح شعار آزادی بردگان وحدت درونی جبهه شمال را در هم شکست، اما توانست با همین شعار جبهه جنوب را به زانو درآورد. علاقه‌مندان می‌توانند برای مطالعه بیشتر در این مورد به کتاب «جنگ‌های داخلی آمریکا: مجموعه مقالات مارکس و انگلس در نیویورک دیلی تریبون» مراجعه کنند. این کتاب توسط انتشارات چریک‌های فدایی خلق ترجمه شده است.
    خانم آفاری
    من کاملا از این امر آگاهم که شما گوشی و چشمی برای دیدن و شنیدن سخنان ما ندارید. اما باید این را بگویم که روش مارکس در بین‌الملل اول زمین تا آسمان با رویکرد کنونی شما تفاوت داشت. بین‌الملل اول دو پایه اساسی داشت: یکی اصول آشتی‌ناپذیر و غیرقابل مصالحه و دیگری احترام به استقلال و شرایط خاص دیگر گروه‌ها. شما در هر دو مورد بر خلاف آموزه‌های بین‌الملل اول رفتار کرده‌اید. شما حامی این موضع ضدمارکسیستی کانون مدافعان شده‌اید که گویا می‌توان توزیع نابرابر را با مقوله جنسیت توضیح داد و نیازی به توجه به روابط تولید نیست: این موضع به منزله تخطی از اصول آشتی ناپذیر است. از طرف دیگر ما را سرزنش می‌کنید که چرا به استقبال اعضای کانون مدافعان نشتافته‌ایم و در آنان ادغام نشده‌ایم: این هم از احترام به استقلال دیگران!

    ودادی به درستی در قسمت اول مقاله‌اش اشاره کرده بود که کلیه جنبش‌های دمکراتیک باید تابع هژمونی طبقه کارگر باشند، در غیر این صورت غیرقابل دفاع‌اند. گویا شما به خاطر دفاع از ایده تشکل مستقل زنان با این موضع مخالفت دارید. اما آیا بهتر نیست به جای آنکه انواع اتهامات را نثار ودادی کنید، نخست با کسانی که حمایت‌شان می‌کنید، هماهنگ شوید. آخر آنان نیز در شماره اول نشریه‌شان (گام – نشریه فرهنگی،سیاسی،صنفی!!) تشکل مستقل زنان را منافی وحدت درونی جنبش ضدسرمایه‌داری (جنبش 99 درصدی) دانسته‌اند و به همین خاطر از خیرش گذشته‌اند. البته فقط این نیست: یک مشت اراجیف علیه سندیکای کارگری نیز به هم بافته‌اند.

    دوست داشتن

  3. فریدا آفاری // اوت 15, 2016 در 12:20 ق.ظ. //

    آقای ودادی: در مقدمه ی مترجمان بر کتاب «مارکس درباره ی جنسیت و خانواده»، فرزانه راجی و من سعی کرده ایم بر اساس بازخوانی و بازاندیشی آثار مارکس و بحث های انتقادی فمینیست های مارکسیست، به رابطه ی بین بیگانگی و ستم مرد به زن توجه کنیم. مساله فقط این نیست که سرمایه داری از توده های زن به عنوان نیروی کار ارزان قیمت یا انعطاف پذیر استفاده می کند تا ارزش اضافه تولید کند. مشکل همچنین این است که تقسیم کار ذهنی/یدی که در جوامع پیشا سرمایه داری نیز وجود داشته و در سرمایه داری بسی شدید تر شده است، به ما انسان ها اجازه نمی دهد که اندیشیده زندگی کنیم و با نیازهای جنسی و احساساتمان نیز آگاهانه برخورد کنیم. دیگری را صرفا وسیله ای برای ارضای نیازهای خود تلقی می کنیم. جنبش آزادی زن با طرح مساله ی جنسیت و ستم خاصی که به زن به عنوان زن روا می شود، پرسش ها و چالش های مهمی را مطرح کرده. متاسفانه شما به جای پرداختن به این پرسش ها و رابطه ی بین بیگانگی در سرمایه داری و ستمی که زنان در کلیه قلمرو های زندگی با آن روبرویند، صرفا به فمینیست های سوسیالیست و مارکسیست برچسب «بورژوا» و «اپورتونیست » می زنید. در مورد برده داری در آمریکا، مارکس در کتاب سرمایه چنین نوشته: «در حالی که صنایع پنبه، بردگی کودکان را در انگلستان رواج داد، در ایالات متحده، محرک دگرگونی برده داری کم و بیش پدرسالارانه ی قدیمی به نظام برده داری تجاری بود. در واقع بردگی پوشیده ی کارگران مزدبگیر در اروپا به بردگی تمام عیار در دنیای نو به عنوان ستون پایه ی آن نیاز داشت.» (سرمایه، جلد یکم. ترجمه حسن مرتضوی، تهران: نشر آگاه، 1387، ص. 812) در اینجا مارکس کاملا به این مساله واقف است که بردگی ستمی پیشاسرمایه داری است که بر اثر نیازهای سرمایه داری تغییر شکل داده و از نوع پدرسالارانه به نوع تجاری تبدیل شده است. در مورد رابطه ی بین الغای بردگی و جنبش کارگری در آمریکا چنین نوشته: » در ایالات متحده آمریکا، تا زمانی که برده داری بخشی از جمهوری را لکه دار می کرد، هرگونه جنبش کارگری مستقل فلج مانده بود. کار نمی تواند در جلد پوست سفید خود را رهایی بخشد در حالی که در جلد پوست سیاه داغ بردگی خورده است.» (همانجا، ص. 334) مارکس در زمان جنگ داخلی مدافع جناح شمالی و فعالان الغای بردگی بود و در هدایت فعالیت های کارگری شرکت داشت که در سد كردن حركات مداخله‌گرانه‌ي انگلستان به نفع جنوب نقشی بسيار حياتی ایفا کردند. لطفا توجه کنید به کتاب «قومیت و جوامع غیر غربی» به قلم کوین اندرسون. ترجمه ی حسن مرتضوی. فصل 3: «نژاد، طبقه و بردگی.»

    دوست داشتن

  4. علی ودادی // اوت 13, 2016 در 1:13 ب.ظ. //

    خانم محترم

    از کامنت شما برمی‌آید که یا این متن را نخوانده‌اید یا خوانده‌اید و صرفاً قصد دارید به عنوان یک «حملۀ شخصی»، بزرگوارانه بر آن «تاسف» بخورید. وقتی ذهنیت آشفتۀ افرادِ ناراضی به جای شناخت روشمند واقعیت می‌نشیند و کورکورانه تقدیس می‌شود، باید هم هر حمله‌ای، حمله به فرد خودمختار تلقی شود.
    اول. نوشته‌اید «با این نظر موافقم که محدود کردن مبارزه با سرمایه‌داری به مبارزه با خصوصی‌سازی در واقع توجیه سرمایه‌داری دولتی است.» شما می‌توانید با این نظر موافق باشید یا نباشید، کسی هم حق ندارد به حضرتعالی «زور» بگوید. ولی چنین مضمون و نظری در متن من وجود ندارد. حتی عناوین هر دو بخش کارم چیز دیگری می‌گویند. تلاش کردم نشان دهم که «مبارزه با خصوصی‌سازی» یک مبارزۀ «محدودشده» یا یک ضدسرمایه‌داری ناپخته و غافل از نتایج و پیامدهای خود نیست. به‌هیچ وجه نیست. سرشتِ این «مبارزه» را فقط و فقط به عنوان نزاعی میان اجزای سازندۀ فرایند انباشت سرمایه می‌توان شناخت. گرایشی که در اساس خواهانِ رفع معضلاتِ جامعه از طریق تقسیم دولتی و عادلانۀ اجزای سرمایه است را نمی‌توان «مبارزه محدود» یا ناکافی نامید. نشان دادم که این گرایش بر سر شیوۀ انقیاد کار «مبارزه» می‌کند و هیچ همنوایی با مطالبات اقتصادی کارگران ندارد. اگر این گرایش را مبارزه‌ای ناقص معرفی کنیم، آن‌گاه مبارزه کامل و بنیانی را باید در یک وحدت و اتحاد کاذب از نوع 99درصدی‌ها بجوییم. نوعی وفاق و مجمع و اتحاد قلابی میان یگانه دشمن ساختاری سرمایه با دشمنان موقتی و گذرای این یا آن سرمایه‌دار کله‌گنده.
    دوم. گفته‌اید که «تضاد زن و مرد» و شدائد خاص و ویژۀ زنان را بی‌اعتبار نشان داده‌ام و از روش مارکس سوء‌ استفاده کرده‌ام. در بخش اول تلاش کردم تا نشان دهم: مصایب بی‌شمار زنان بی‌چیز ناشی از «شرع» یا ناشی از اراده‌‌ای خارج از کنترل سرمایه نیست، بلکه عمیقاً در ولع سرمایه به کار اضافی ریشه دارد. نشان دادم که فرایند انباشت، هم زنان را از دور تولید خارج و به انسان‌های زائدِ خانه‌نشین تبدیل می‌کند و هم با شقاوت به سوی آنان بازمی‌گردد تا به عنوان نیروی کار «انعطاف‌پذیر» و شدیداً محتاج‌شده، به‌گونه‌ای بهتر مورد استثمار قرار دهد. سعی کردم شیوه‌های نوین آموزش را به عنوان عنصری از این فرایند بررسی کنم. از دید این روش، پشت نقابِ «مردسالاری» چیزی جز بالاترین مرحله سرمایه‌داری نیست. آیا تاکید بر این مساله و حمله به «آزادی‌خواهان» خودپنداشته‌ای که به‌نحو تب‌آلود و بیمارگونه، خود را اسیر اشباح پیشاسرمایه‌داری می‌بینند، سوءِ استفاده از روش مارکس است؟
    روش مارکس و انگلس یگانه روش رهایی از شیوۀ اسطوره‌پردازی است. اسطوره‌پردازی که دقیقاً ناشی از ناتوانی بورژوازی در درک و فهمِ نیروهای ویرانگری است که خودش در دل تاریخ آزاد کرده (مبارزه با هگلی‌های جوان را یادآوری می‌کنم). و دیدگاه طبقاتی پرولتاریا، یگانه تکیه‌گاه این روش است.
    گفته‌اید «شیوۀ مارکس این بود که از تضادهای موجود شروع کند.» بسیار خوب. اما آیا مارکس و انگلس، تضادِ نژادی و تضاد جنسیتی پدیدار در تاریخ را به عنوان پیامدهای قدرتی خودبنیاد و پیشاسرمایه‌داری واردِ نظریه خود می‌کردند‌؟ آیا از تضاد «سرمایه‌دار» – «برده‌دار» شروع می‌کردند؟ آیا جلوه‌ای ثابت، تمام‌شده و تغییرناپذیر به این تضادها می‌دادند. ابداً، مطالعات انگلس دربارۀ کارگران ایرلندی تازه‌وارد به انگلستان و مقالات نیویورک تریبون مارکس چیز دیگری می‌گویند. در مقالات نیویورک و دی پرسه، مارکس برده‌داری جنوب آمریکا را به عنوان عنصری از رشد و تکامل صنعت نساجی بریتانیا تحلیل می‌کند، نه به عنوانِ بازمانده‌ای شوم از جهان پیشاسرمایه‌داری. مارکس ریشۀ برده‌داری را در نظم سرمایه می‌یابد و نشان می‌دهد که مساله بر سر تضاد در رنگ پوست و نژاد نیست. نشان می‌دهد در ایالات شمال که برده‌داری سیاهان قابل اجرا نیست، کارگر سفید تا حد بردگی تنزل داده می‌شود. نشان می‌دهد که تا 1860 چگونه «ایالت‌های آزاد» ناچاراً سه‌چهارم قلمرو خود را تسلیم «جمهوری برده‌دار» کردند. به خاطر زورِ «فراقانون» برده‌داران؟ خیر به خاطر زورِ سرمایه.
    و وجود این روش استوار و صحیح به‌خاطر آن است که مارکس از موضع برده به «ستم» نگاه نمی‌کند، بلکه از موضع طبقه کارگر، تکامل قانونمند تاریخ را توضیح می‌دهد. البته که مارکس و انگلس قویاً از مبارزه با برده‌داری دفاع می‌کردند. اما نه به عنوان جنبشی «آزادی‌خواهانه» در جنب طبقه کارگر؛ نه به عنوان تسریع‌کنندۀ تحقق مطالبات کارگران، نه به عنوان میدان جنگی که در آن تضادهای طبقاتی محو می‌شود. بلکه به عنوان مبارزه‌ای در جهت توسعه و تکامل هژمونی طبقه کارگر بر سر تمام نیروهای درگیر با ضرورت‌های تکامل سرمایه. مارکس به طبقه کارگر نشان داده‌بود که «آزادی‌خواهان» برای به دست آوردن آزادی خود (که در پول متجلی است) ابایی از آن ندارند که کل قاره آمریکا را به «دار و دسته برده‌داران» واگذار کنند.
    امروز هم مقدم بر هرچیز باید نشان داد که «آزادی‌خواهانی» که با «مردسالاری» می‌جنگند در ردیف همان آزادی‌خواهان «ایالات شمال» هستند. خانم محمدنژاد می‌تواند یک مقاله بسیار پرمحتوای دیگر بنویسد و بر مبنای واقعیت نه براساس خیال، توضیح بدهد که چرا دانشگاه را حیطۀ صرفاً توزیعی می‌داند و چرا به آن صورت مسالۀ خوابگاه‌ها را تحلیل کرده است.
    شما از آن سر جهان به من می‌گویید در چه کشوری زندگی می‌کنم و بدون تحلیل تاریخی از من می‌خواهید مبارزه علیه مردسالاری را مهم نشان دهم. مبارزه‌ای که اساسی‌ترین کارش مخدوش‌کردن نظام ارگانیک سرمایه و انداختن گناهان سرمایه بر گردن «شرع» است. من گرفتار این تنگ‌نظری نیستم که کار شما را مصداق «زورگویی» بدانم؛ این شیوه را با نامِ طبقاتی و علمی‌اش صدا می‌زنم: اپورتونیسم

    دوست داشتن

  5. فریدا آفاری // اوت 12, 2016 در 8:23 ب.ظ. //

    آقای ودادی: با این نظر موافقم که محدود کردن مبارزه با سرمایه داری به مبارزه با خصوصی سازی در واقع توجیه سرمایه داری دولتی است. اما با «استدلالات» زورگویانه و حملات شخصی شما مخالفم. متاسفانه شما از مفهوم مارکسیستی بیگانگی ناشی از شیوه تولید سرمایه داری سوء استفاده کرده اید تا اهمیت مبارزات زنان ایرانی علیه تبعیض جنسیتی و شونیسم مردانه را نفی کنید. شیوه ی مارکس این بود که از تضادهای موجود شروع کند. در زمان جنگ داخلی آمریکا بر سر مسئله ی بردگی سیاهپوستان، او در انترناسیونال اول فعالانه از مبارزه با بردگی حمایت کرد و سپس در کتاب سرمایه نوشت که در آمریکا تا زمانی که بردگی سیاهپوستان ادامه داشت مبارزات کارگران برای 8 ساعت کار روزانه نیز فلج مانده بود. شما در کشوری زندگی می کنید که در آن زن خوار و ذلیل تلقی می شود و هنوز از لحاظ شرعی نصف یک مرد حساب می شود. حال می گویید که تضاد زن-مرد «بی اعتبار» است؟ البته که باید به کار و زندگی بیگانه شده به عنوان تضاد پایه ای در جامعه ی سرمایه داری پرداخت اما نه با بی اعتبار خواندن مبارزات آزادیخواهانه ی موجود که در ایران یک بخش عمده اش مبارزات زنان علیه مردسالاری و شونیسم مردانه است. مقاله ی خانم محمد نژاد بسیار پرمحتواست و نشان می دهد که او مایل است به رابطه ی بین بیگانگی و ستم خاصی که بر زنان روا می شود بپردازد. شما در عوض استقبال از چنین برخوردی به او حمله کرده اید. واقعا متاسفم.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: