اخبار ایران و جهان

روزگار پرتب‌و تاب یک بادیگارد

bazarche_laleh
گزارشی از زندگی و کار دایی جمال، که قلبش درآبادان و جسمش در تهران است
بازارچه پارک لاله خنک است و پرمشتری. بوی املت آغشته به عطر ادویه‌های جنوبی، کوکو سیب‌زمینی، میرزاقاسمی و… در هوا پراکنده است. در هیاهوی بازارچه خوداشتغالی، جوانان زیادی با کوله‌های دانشگاهی و تیپ‌های امروزی آرام و شادان، گاهی غمگین و بی‌حوصله، به «سرای دایی جمال» وارد می‌شوند.
تأمین ۲۴/ انگار اینجا رستورانی خودگردان باشد، یا شاید بتوان ساده‌تر گفت، انگار مشتریان، خود صاحب سرا هستند. صمیمی و گرم و بی‌عجله منتظر می‌مانند تا دایی جمال بیاید و غذاهای سفارش‌گرفته را بر میز بگذارد. «دست‌پختش عالی است.»

این را سپند، مشتری دائمی دایی جمال، می‌گوید. اینقدر صمیمی هستند که وقتی ظرف‌های غذا را شمارش می‌دهی، می‌بینی چند مدل غذای اضافه روی میز است و وقتی می‌پرسی متوجه می‌شوی دایی خودش شما را به غذایی که سفارش نداده‌اید میهمان کرده است. قیمت‌ها ارزان و دانشجویی است. اگر یک دل سیر غذا بخوری و ساعت‌ها بنشینی نهایت باید 5 هزار تومان بپردازی! جمال محمدی مرد میانسال جنوبی است که لابه‌لای لهجه عربی_دشتستانی‌اش آواهای گم‌شده‌ای از جنوب را می‌توان یافت. نوای خنیاگری که در سوگ سرزمینش گریسته باشد. فسیل فصل‌ها و رقص‌های گم‌شده و در عین حال شادمانی نوای بندری نی امبون را می‌شود شنید که می‌رقصد و پیش می‌آید.

بابای خط‌خورده مدرسه‌مان را/ از زیر آوار دفتر بیرون می‌کشند
در یک دستش نقشه ایران مچاله شده/ و در دست دیگرش
دستمالی مانده از رقص‌ها و گریه‌های محلی…

سال 59 بعد از جنگ و محاصره خرمشهر، با وجود مقاومت  جانانه، مردم از جنوب بیرون رانده می‌شوند و به تهران می‌آیند. جمال حالا 56ساله است. متولد 1339 و اصالتا آبادانی است. بعد از جنگ به تهران آمده. «در آبادان محاصره بودیم. تهران آمدیم و ماندگار شدیم.» سال 62 سربازی رفت و در منطقه سر پل ذهاب در کرمانشاه خدمت کرد. پدرش تا اواخر جنگ در آبادان ماند و هنوز هم مانده است. او سال‌هاست درگیر جنگ است. جمال می‌گوید:

«شغل پدرم درگیری با جنگ است.» گاهی می‌رفته و گاهی به تهران می‌آمده، تا همین الان هم در آبادان مانده است. جمال در تهران ماندگار شد و مسئول کارهای مختلفی شد. بعد هم   با یکی از همشهری‌هایش ازدواج کرد. بعد از سربازی مشغول کارهای متعدد شد. از دریانوردی گرفته تا محافظ یک نماینده مجلس! جمال از روزهایی می‌گوید که محافظ شخصی، نماینده وقت خوزستان بود و از سال 64 تا 67 از جان نماینده مجلس محافظت می‌کرد. بعد از پایان نمایندگی دیگر آنجا نماند. سال 70 به بازارچه پارک لاله آمد و شروع به کار کرد. بعد از مدتی هم «سرای دایی جمال» را افتتاح کرد. می‌گوید: «مشتری‌های من از سراسر ایران و اکثرا دانشجو هستند.

اغلب مجرد بودند اما حالا دست در دست هم می‌آیند و من هردوی آن‌ها را می‌شناسم. مشتریانم با هم ازدواج می‌کنند و اغلب هم به دیدن من می‌آیند. راستش آن‌ها پیش من متاهل شدند و همیشه به من سر می‌زنند و می‌گویند دایی یادته ما دانشجو بودیم و…». «دایی جمال» نام و خاطره‌ای است که دانشجویان برای او گذاشته‌اند. دایی می‌گوید که خاطرات خوبی با بچه‌ها دارد و همیشه دوست داشته در میان جوانان باشد. «خودم خاطرات زیادی از جوانی و جنگ و روزهای بمباران دارم.» پنج پسر دارد و چند دختر.

همسرش که حالا هم کنار او در آشپزخانه سرای دایی جمال کار می‌کند، همیشه کمک‌کارش بوده است. دایی می‌گوید: «در زندگی همیشه کنارم بوده و می‌توانم بگویم بهترین یار و همراه من بوده است. زمانی که محافظ بودم و کارهای مختلفی انجام می‌دادم او بچه‌ها را بزرگ کرد. بچه‌ها همه تحصیل کردند. در رشته‌های مختلف و خوبی درس خوانند. دو نفر مهندس برق شدند، یکی مکانیک و دیگری پزشکی خواند.» می‌گوید: «البته پسر بزرگ‌ترم دیپلم که گرفت درس را رها کرد و حالا شغل آزاد دارد.

بچه‌هایم به درس علاقه دارند، ولی به کار من هم وارد هستند. آن‌ها بیشتر درگیر درس هستند و گاهی هم به من کمک می‌کنند.» دایی جمال شب و روز کار می‌کند. با درآمدی که دارد توانسته زندگی فرزندانش را بسازد. آن‌ها همه تحصیل کرده‌اند.  رفت‌وآمد زیادی به آبادان ندارد، ولی سالی یا دو سالی یک‌بار به آنجا می‌رود و برمی‌گردد. «باید همیشه سر کار باشم.» از آبادان خاطرات زیادی دارد. اما بغضی گلویش را می‌فشرد.

آآی ی …
کارون خوش گل‌ولای
به ماهیان موج گرفته‌ات بگو
با بلم‌های به ماتم نشسته کنار بیایند
فسیل رقص‌های له‌شده را
از زیر آوار پل به موزه نمی‌برند.

ناگاه می‌گوید: «زمانی که آبادان را محاصره کردند و عراقی‌ها از منطقه ذوالفقاری می‌خواستند وارد شهر شوند و با گذر از بهمن‌شیر و پل امام حسن وارد شهر شوند، مردم همه بلند شدند و مقاومت کردند، از عرب و فارس گرفته تا هرکسی که آنجا بود. جلو عراقی‌ها را گرفتند و با تفنگ‌های برنو مقاومت کردند. اکثر قبایل جلوی ارتش عراق را گرفتند و اگر آن کار را نمی‌کردند، حمله سنگینی به شهر می‌شد و بعد از تصرف آبادان دیگر عراقی‌ها را به‌سادگی نمی‌توانستیم بیرون بیندازیم و مشکل می‌شد آبادان را آزاد کرد. آن‌ها در این فکر بودند که آب بهمن‌شیر را قطع کنند و خدا را شکر مردم جلوی ارتش عراق را گرفتند.» در هیاهوی پارک و مشتریان غذاهای لذیذ، دایی جمال فیلش یاد هندوستان می‌کند و می‌گوید: «دلم برای آبادان تنگ می‌شود. من قلبم در آبادان است و جسمم در تهران کار می‌کند.»
bazarche_laleh_2
آن‌وقت‌ها که دستم به زنگ نمی‌رسید
در می‌زدم
حالا که دستم به زنگ می‌رسد
دیگر دری نمانده است.

شهر نیزاری بود که آتش به دامانش افتاده باشد. از هر سو گلوله و رگبار توپ بود که عراقی‌ها بر سر شهر می‌ریختند. آبادان داشت به محاصره کامل درمی‌آمد. جای‌جای آبادان زخم بود و هنوز زخم روزهای مقاومت را دارد. آبادان مادری بود که پهلوهایش از زخم ریش‌ریش شد. باران خون بود که می‌بارید. نیروهای بعثی با وجود مقاومت مردم غیرمسلح به سمت شبه‌جزیره می‌آمدند.

شهر داشت سقوط می‌کرد. در پل ایستگاه 12 در نزدیکی منطقه کفیشه مقاومت جانانه‌ای صورت گرفته بود. جمال 18 سال داشت که در جمع هم‌محله‌ای‌ها برای مقاومت در برابر حمله دشمن ناگاه در قامت رزمنده‌ای ایستاده بود. تازه انقلاب شده بود و نیروهای نظامی هنوز نتوانسته بودند وارد ماجرای جنگ شوند. جنگ چون بختکی بر آبادان زیبا افتاده بود. شهر داشت سقوط می‌کرد.

یکی دو روز مانده به زنگ‌های تفریح
«برنامه کودک» تازه تمام شده
و ما مثل همیشه توپ را می‌بریم که…
طنین کش‌دار سوتی غریب
بازی را متوقف کرد
صدای گنجشک‌ها را برید
جنین کال زنی بر زمین افتاد
کارون یک‌لحظه زیر پل ایستاد
و ما به بازی جدیدی دعوت شدیم
که توپ‌هایش به جای گل آتش می‌شدند
گنجشک‌ها لانه‌هایشان را پایین آوردند
ما بادبادک‌هایمان را

جمال روزهای درگیری شدید را به یاد می‌آورد، حالا که در بازارچه پارک لاله تهران برای دانشجویان غذاهای خانگی می‌پزد. می‌گوید: «سال 1359 حدود شش هفت ماه در محاصره ماندیم. شبه‌جزیره آبادان زیر شدیدترین آتش توپخانه عراق بود. چند پل روی رودخانه است. پل‌ها یکی‌یکی سقوط می‌کردند. از جاده ماهشهر به سمت آبادان، پل ایستگاه 12 در منطقه کفیشه به سمت سید عباس، آنجا خانه پدری ما بود. در محاصره بودیم و من 18ساله بودم.

ما و دیگر بچه‌محل‌ها و خانواده‌ها راهی نداشتیم، یا باید در آبادان می‌ماندیم یا باید از رود بهمن‌شیر به سمت بندر شاپور (بندر امام خمینی) با قایق حرکت می‌کردیم. عاقبت تصمیم گرفتیم حرکت کنیم. خیلی‌ها پیاده از شهر خارج شدند. عراقی‌ها آنجا را به توپ بسته بودند. مردم از بی‌آبی در بیابان‌ها از بین می‌رفتند. خیلی‌ها از تشنگی و گرسنگی مردند.» جمال لحظه‌ای سکوت می‌کند. انگار با اینکه دستش بند آشپزی برای مشتریان بازارچه است، چیزی در سرش سوت می‌کشد. انگار خمپاره توپی به زمین خورده باشد. سکوتش طولانی می‌شود. زخمی بر تنش آشکار می‌شود و آواری از خاطرات بر سرش سرازیر می‌شود. جمال می‌ایستد و…از آن پس دیگر، زیر هیچ سقفی سفره پهن نشد.

جمال می‌گوید: «از ماهشهر تا آبادان 120 کیلومتر بود و ما در این مسیر تلفات زیادی دادیم. بسیاری از بستگان و همشهریان کشته شدند. عراقی‌ها منطقه را به توپ بسته بودند. ما با لنج از آنجا خارج شدیم ولی پدرم… پدرم آنجا ماند.» پدر جمال با تفنگ برنو کوتاه‌بردش تنها برای حفاظت از سرزمینش ماند. جمال از پدری عرب و مادری دشتستانی است. پدر ماند تا از دارایی‌ و شرف و ناموس شهر دفاع کند. بچه‌ها و زنان را با لنج از شهر دور کردند. «ما همه از شهر خارج شدیم و با لنج‌های زیادی از آبادان دور شدیم. آن زمان عراق تسلط کامل بر منطقه داشت. لنج‌های زیادی را ‌زد و خیلی‌ها غرق شدند. ما آن زمان آمدیم بندر شاپور و در ماهشهر ماندیم.»

مدارس تعطیل بودند. جنگ‌زده‌ها در مدارس می‌ماندند و فکر می‌کردند حالا امروز یا فردا یا چند روز دیگر برخواهند گشت اما… «شش ماه ماندیم. بعد تصمیم گرفتیم بیاییم تهران. آن موقع ارگانی تشکیل شده بود که درخواست‌های مردم را بررسی می‌کرد. پیشنهاد می‌دادند هرکس هر منطقه‌ای را که می‌خواهد برود انتخاب کند. آن‌ها بررسی می‌کردند و تصمیم می‌گرفتند که هر کس کجا برود. ما تهران را انتخاب کردیم!»

پیراهنم را درمی‌آورم
کارون مرا به جا نمی‌آورد
رفتار تلخ آب اجساد بادکرده را
از ذهن او به فراموشی دریا ریخته
انگار جز ماتم از این رود چیزی نمی‌توان گرفت

منبع: جواد حیدریان، آتیه نو

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: