اخبار ایران و جهان

دو شعر

daghdagheh5

دغدغه

داریوش سلحشور

همه ی دغدغه ی من آن بود

که دگرگونه جهانی بسازیم،

دگرگونه از آن دست که هیچ فرمانی

شلاق درد را بر گردگاه انسانی به بازی نگیرد.

و هیچکس را تمنای آن نباشد:

که طناب دار را

بر گردن انسانی بیاویزد!

جهانی از آن گونه بسازیم که:

دیگر هراس شام شب بچه ها

کابوس روز هیچکس نباشد.

و دیگر کسی را توان آن نباشد که

بر حضور جمعی انسان علامت:

ورود ممنوع بنهد.

دگرگونه جهانی باشد که در آن:

هیچ فرمانی

بر سرود نان و آزادی حکم نراند!

و سوسیالیسم قانون شاداب زندگی باشد،

و نه شعاری شورشی.

همه ی دغدغه ی من آن بود

که تو دمی در آرامش:

سیگارت را دود کنی،

شراب ات را نوش،

و آوازت را بخوانی

با هجایی که خود می پسندی،

بی محابای خدا و دولت و دستگاه زور!

همه ی دغدغه ی من آن بود

که تو بی آن که در چرتکه ی زیستن غوطه ور باشی،

به گونه ی کودکان ات بوسه دهی،

تا سخن مهر به لبخندی بشکوفد

در پهنای چهره ات.

تو همه ی دغدغه ی من بودی،

و زیبا زیستن ات هنوز

آوای سرود من است.

دو مضحکه

هژیر سخنور

در دادگاه باز شد

نگهبانان چپ و راست و پشت سر

به درونش راندند.

در آن سوی اطاق

روی صندلی

آخوندی عمامه سیاه

قاضی دادگاه

با ریش جوگندمی

و دو ریشوی دیگر

کسی چه می داند

شاید یکی دادستان یا وکیل

و دیگری منشی مضحکه

 

او که به تلاوت آیات

اعتنایی نداشت

به یاد دادگاه نظامیان تراشیده ریش

و وکیلی افتاد

که در فکر چاپیدنش بود.

 

آن بار دادگاه تجدید نظر

رأی بدوی دو ساله را

بی هیچ دلیل ویژه ای

ده سال برید و تمام کرد

شاید به این علت

که زمانه مساعد نبود.

 

این بار اما

قاضی عمامه سیاه

سریع تر از آن نظامیان

به پایان خط رسید

پرسید مسلمانی؟

پاسخ شنید: نه

باز پرسید مسیحی هستی؟

پاسخ شنید: نه

دوباره پرسید اصلاً دینی داری؟

پاسخ شنید: نه

 

قاضی به منشی گفت:

بنویس ابد

و مضحکه به پایان رسید.

 

در راه بازگشت به زندان

از خود می پرسید

ابد چه مدت است

یعنی که تا زنده ام؟

و به خود گفت

ابد با عمر من

شاید پنجاه تا شصت سال

بیشتر نباشد.

اما نه، آن دفعه

ده سال یک ساله شد

پس چرا ابد

بیش از پنج یا شش سال نباشد؟!

و از ریاضیات خویش

به خنده افتاد.
منتشر شده در خیزش ۴۹

telegram_majaleh
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: