کارگری, سرتیتر

سرمایه داری مالی و درک دولت های پس از جنگ از آن

karkhaneh79

منتشر شده در کمک، کانون متحد کارگری

روند شکل گیری سرمایه داری صنعتی برای تولید کالایی، از توسعه صنایع کوچک و بزرگ دستی آغاز شد، ولی بدون رشد و توسعه ی دانش و اکتشافات و اختراعات به خصوص اختراع ماشین بخار و پیش از آن؛ توسعه دانش ها؛ بدون راندن مذهب به درون کلیسا و کوتاه کردن دست روحانیون، پاپ ها وکشیش ها از امور مدنی،حقوقی، علمی و اقتصادی؛ دست یابی به توسعه علمی – صنعتی و تولید انبوه کالایی امکان پذیر نبود. این روند ها در کنارهم و هم آهنگ باهم، به گونه ای خلاق توانست باعث یک تحول بنیادی گردد و مناسبات اجتماعی – اقتصادی نویی را پدید آورد که آن را سرمایه داری صنعتی با نگرش لیبرالی نامیدند. این مناسبات درآن مقطع تاریخی نسبت به مناسبات پیشین(فیودالیسم) مترقی و درمسیر تکامل اجتماعی عمل می نمود. ولی سرمایه داری مالی (البته نه با همه ی ویژگی امروزیش)، تاریخی بسیار کهن تر را بر دوش می کشد. این مناسبات در اقتصاد طبیعی با رشد نیروهای مولد و ایجاد اضافه تولید، همراه با تقسیم کار و جداشدن دامداری از کشاورزی و صنعتگری از کشاورزی؛ و نیاز اجتماعی – اقتصادی مبادله کالا به وجود آمد. مجریان این ضروت اقتصادی برای موفقیت در کار بازرگانی خود نا آگاهانه همراه با کالاها، دانش، مدنیت ها و فرهنگهای ملت ها را هم انتقال می دادند از این رو باعث تحول بزرگی در تاریخ سیر تحولات اجتماعی جهان گردیدند. نقشی که آگاهانه نبود و درحقیقت برآیند درون مایه چنین ارتباطاتی بود. ولی سرمایه داری مالی امروزین دیگر کاری را به صورت نااگاهانه انجام نمی دهد. در ارتباطات بین المللی ش تلاش می کند تکنولوژی را منتقل نکند و از سوی دیگر برای سود بیشتر با سیاست های مصرف، جامعه جهانی را با نابودی زیست محیطی مواجه کرده است. سرمایه گذاری در کشور های عقب رانده شده را مشروط نموده، مشروط به حذف قوانین بزعم این نواستعمار گران «دست و پاگیر سرمایه گذاری» یعنی حذف قانون اساسی و قانون کار یا هر قانونی که از منافع مردم حمایت می کند. این پروسه با شکست جبهه کار و پراکندگی آن شدت گرفت. سرمایه داری جهانی با قرارداشتن در مرحله امپریالیستی و با وجود قدرت اتمی و تسلیحات فوق مدرن، تصور می کند بدون رو در روی با یک جبهه کار نیرومند، امکاناتی در اختیار دارد که می تواند این ساختار پوسیده و ضد انسانی را در هر «صورتی» حفظ کند ولی تداوم بحرانهای دوره ای در شرایط عدم وجود یک جبهه کار قدرتمند و رادیکال همراه با شدت گرفتن بحرانهای کنونی (رکود و تورم در سطح جهانی )که تنها جنگ های منطقه ای دست ساز سرمایه داری مالی توانسته روند سقوط این مناسبات را به تعویق بیندازد در عمل خلاف ادعا را نشان می دهد. البته با وجود یک نیروی کار میلیاردی و بیکاری بالا و مزمنِ توأم با باورهای خرافی که از انسانها موجوداتی مسخ و مطیع ساخته، که تیشه ای هستند به ریشه خود و از سوی دیگر امکان صدور نا به هنجاری های اقتصادی به جهان پیرامون و حذف تدریجی آن ارزش هایی که طبقه کارگر جهانی با قدرت «مشت آهنین جمع متحد زحمت کشان» بدست آورده بود، چندان تعجب آور نیست اگر این ساختار پوسیده چندی دیگر به حیات سراسر خونین خود ادامه دهد. ولی پیش رفت های دانش ارتباطات، امکان دیگری است که نیروهای روشنگر می توانند از آن برعلیه این ساختار بهره جویی کنند،سمت و سوی دیگر این پروسه ی پیچیده ؛ عدم درک و انکار قانون مندی های دیالکتیکی سیر تحولات اجتماعی در میان روشن فکران طبقه متوسط است که برآیند آن، نگرشهای سوداگرانه و ضد علمی است. این جماعت مال اندوز ازخود نمی پرسند اگر باورهای لیبرالی و نولیبرالی آنها، با واقعیت های اقتصادی قابل انطباق است؛ پس چرا جنگهای بزرگ جهانی اول و دوم، بین خود کشورهای سرمایه داری و پیش رفته، صورت گرفته است؟؟! و چرا هم اینک این نظام بدون جنگ نمی تواند ادامه یابد و جهان را در لبه پرتگاه جنگ جهانی و زیست محیطی قرار داده است؟! پرسشی که نگرش ایستای اندیشه اید آلیستی قادر به پاسخ گویی به آن نیست. از سوی دیگر چپ اروپایی یا به اصطلاح چپ مدرن هم، گناه این همه نا به هنجاری را به گردن تکنولوژی می اندازد، نه سرشت این ساختار استثمارگر. در هر صورت موضوع گفتگوی ما دولت های پس ازجنگ در ایران است.

این دولت ها بدون استثنا در مقابل مردم با ماسک ظاهر می شوند؛ زیرا، نه آنها به خِرَد مردم باور دارند ونه مردم دارای آن جهان بینی هستند که به خود، باورداشته باشند. و نه شرایط ذهنی به بلوغ خود رسیده است در حالی که شرایط عینی مدتهاست از رسیدگی به گندیدگی رسیده است. در این ساختارهای فردی – مطلقه هر امکان روشنگری از میان رفته و نوع زندگی گوسفندی معیار ارزش ها قرار گرفته است. از سوی دیگر حتا برخی از روشن فکران این گونه جوامع هم که خُرده آگاهی دارند خود را در دامهای نو لیبرال ساخته ای، چون «غیر جانبدار و مستقل «گرفتار کرده اند و آن رسالت اجتماعی که هر فرد در قبال جامعه ای که او را پرورش داده است بر دوش دارد، رها کرده و به نام «مستقل و غیر جانبدار» ندیده می گیرند. این جماعت خود بزرگ بین خود را فراتر از جامعه می بینند و در توهمات افیونی از خودبیگانگی، در برج عاج به پند و هدایت می پردازند ولی به اندیشه تغیر تغیری که آنها با پیش تاز آن باشند نمی اندیشند. این دگرگونگی ها در کشور ما که با سرعت روند سقوط را می پیماید و جوانانش سر گردان دانستن هستند، بیشتر حس می شود. این در حالی است که درست در جهت مخالف ضرورت روشنگری فعالان روشن اندیش کار و عدالت اجتماعی؛ جز اینترنت امکان هیچ تریبون گسترده ای برای طرح نگرش شان در اختیار ندارند. اینترنت هم دراختیارهمه مردم نیست و سیاست فلیتر کردن اینترنت، این حداقل را هم محدود کرده است. بدین جهت در این شرایط سکوت وخفقان؛ دولت های پس از جنگ بدون وحشت از افشا شدن، با ماسک ضد امپریالیستی در مقابل مردم ظاهر می شوند و با شیوه های پوپولیستی فریاد ضد سرمایه داری جهانی می کشند ولی با همه توان به صورت پنهان و پوشیده مناسبات اقتصادی امپریالیستی (تعدیل ساختاری و خصوصی سازی) را کاربردی می کنند و بدین گونه هم به شعور و خِرَد مردم توهین می کنند و هم سرمایه ها منابع متعلق به همه ی مردم را نایود می کنند. در حالی که ساختار اجتماعی – اقتصادی را به نشیب سقوط انداخته اند، حتا خود باور کرده اند در فراز، به سوی اوج در حرکت هستند. آن هم با چند موشک مونتاژ شده وانرژیی . . . که نه از طریق پیشرفت دانش بلکه از طریق قاچاق خریدند و نتوانستند آن را نگهدارند و پس از آن همه هزینه از جیب مردم، به راحتی از دست داده اند. از سوی دیگرآن چنان غرق خود بزرگ بینی یند که همسایه دیوار به دیوار خود پاکستان را نمی بینند، که بیش از نیم قرن است با کمک چین زمان مایؤ و متحدش امریکا، صاحب بمب اتم شده آنهم با وجود حاکمیت دیکتاتوری های نظامی سرسپرده امریکا و با وجود این که، چندین بار هم وارد جنگ با هند شد ولی به دلیل عوارض ویرانگر یک جنگ اتمی، با آن همه بی خِرَدی نظامیان؛ نتوانسته اند از آن بمب ها استفاده کنند. تنها هزینه سنگین و کمرشکن داشتن آن را، به دوش مردم مسخ ، فقر زده و به دور از تمدن جهانی، پاکستان انداخته اند.

حال فرض می کنیم دولتی مانند احمدی نژاد بمب اتم در اختیار داشته باشد و به امید و با توکل . . . بمب را به سوی اسراییل پرتاب کند، چه پیش خواهد آمد؟ با وجود پایگاههای نظامی امریکا در زیر گلوی ما مانند ترکیه، بحرین، امارات، کویت وعربستان و ناوهای ش در خلیج؛ امکان رسیدن آن موشک به هدفش بسیار ناچیز است. ولی فرض می کنیم اگر در قلب اسراییل منفجر بشود چه کسانی علاوه بر صهیونیست ها، نیست و نابود خواهند شد؟ مردم یهودی که آنها هم با صهیونیسم مخالف هستند و عرب های غزه و فلسطین ولبنان واردن و بخشی از سوریه ومصراز میان خواهند رفت. و به دنبال آن، از ایران یک تل از خاکسترهم، باقی نخواهد ماند. دانش اجتماعی و روند تاریخ جهان وایران به ما می آموزد که برای تقویت قدرت دفاعی یک کشور باید مهم ترین سرمایه آن؛ یعنی مردم آن دیارآماده ی دفاع از آن کشور باشند والی ابزار و آلات بدون مردم، مشتی اشیاء مرده اند و هیچ مزدوری هم به خاطر پول، مانند یک فرد از مردم آن سرزمین، نمی تواند و نمی خواهد از آن ساختار دولتی پاسداری کند. تاریخ جهان هر روز این قانون اجتماعی را تکرار می کند ولی با توهمات ایدآلیستی نمی توان آن را درک کرد. شاید آقایان تصور می کنند یک بار دیگر، با منبر و روضه می توانند این مردمی که هر کدامشان برای دوری از حاکمیت مطلقه فعلی، یا مسیحی شده اند یا بهایی یا درویش و یا هواداری از نظام شاهی و تعصبات قومی را در پیش گرفته اند، می توانند با خود همراه کنند. مردم از شما یاد گرفته اند به خاطر یک گونی سیب زمینی درتظاهرات دولتی؛ خود را همراه نشان دهند. ولی در عمل، هرگز. اکثریت این مردم تنها چیزی را که با نفرت از آن دوری می کنند ساختار نولیبرالیستی موجود است. آری تنها مردم؛ آن نیروی خلاقی هستند که با ارزش ترین سرمایه دفاعی – علمی یک کشور را تشکیل می دهند، که شما با مناسبات اقتصادی ضد مردمی آنها را در فقر و بی چیزی،تورم و بیکاری در هم می کوبید . رونداین ستم اجتماعی به مرتبه ای رسیده است که حتا سر دمداران نظام هم متوجه شده اند که با کوچکترین خلل در این سد و ساختار نا مردمی، سیلی که جاری خواهد شد بنیاد این نظام را در هم خواهد پیچید. از این رو تعجب آور نیست در حالی که مناسبات اقتصادی نولیبرالی در حال کاربردی شدن است؛ شعار اقتصاد مقاومتی را مطرح می کنند. شعاری که هیچ پشتوانه اجرایی ندارد زیرا که، این دولت ها ومشاوران اقتصادی سر سپرده امپریالیستی آنها، بدون وقفه راه تعدیل ساختاری و خصوصی سازی را به پیش می برند. آنها باور ندارند که پس از هزاران سال بازهم تاریخ تکرار خواهد شد، زیرا در نگرش واپس گرای آنها جایی برای واقعیت باقی نمانده است.

یکی از تلخ ترین ریشخند های تاریخ ایران؛ نامه ی سردار ایرانی رستم فرخ زاد به برادرش است که علل شکست سپاه ایران را در قبال توحش عشیره ای، بیابان گردانی که زیر پوشش دین قصد غارت ایران را داشتند، بیان می کند. و آن جمله ای که به صورت ضرب المثل در آمد«شاهنامه آخرش . . . » امروز دارد در این جا مصداق پیدا می کند. نامه ای که نشان می دهد نیروی مقابل ایرانیان نه تجهیزات پیش رفته ای داشتند و نه قدرت فوق العاده ای. در حقیقت آن بیابان گردها با سپاهی می جنگیدند که مردم نبودند. تنها مشتی مزدور بودند، که حاضر به فداکاری و به خطر انداختن جان خود برای دفاع از نظام ضد مردمی ساسانیان نبودند. حاکمیتی که دین را دولتی کرد و بنام آن؛ هزاران مردم تولید کننده اجتماعی را به جرم دگر اندیشی ( مزدکی ) زنده به گور کرد. این قدرت ایمان عرب ها نبود که آنها را پیروز کرد، بلکه این ضعف حاکمیتی بود که برای مردم خود ارزشی قایل نبود و به آنها پشت کرده بود. درست مانند امروز کشور ما، که مردم را تنها چند خودی تصور می کنند!!! آن هم کسانی که در هر دولتی که برسر کار می آیند، تعدادی از آنها بامشتی پول دزدی از سرمایه ملت ایران؛ که خود از آن محروم شده اند، روانه آن سوی آب می شوند. آری رستم فرخ زاد که خود یکی از آن سرکوب گران بوده با حیرت اعلام می کندآنها ناتوان ترند، ولی پیروز می شوند!! افسوس که امکان نداشت زنده بماند تا ببیند چگونه مردم خراسان به رهبری ابومسلم با سپاهی از زحمت کشان ایرانی زردشتی ، خرم دینی و مسلمان،(به تاریخ اجتماعی ایران اثر زنده یاد مرتضی راوندی مراجعه گردد یا به دوقرن سکوت زنده یاد عبدالحسین زرین کوب) امپراتوری بنی امیه را که از اندلس(اسپانیا) کنونی تاهند گسترش یافته بود، نابود کرد و خلیفه جانی را سر به نیست نمود. آری جهان بینی های واپس گرا و ضد علمی ایدآلیستی قادر به درک این واقعیت های اجتماعی – اقتصادی نیستند؛ آنها مردم را مشتی عوام تصور می کنند که تا ابد مقلد آنها باقی خواهند ماند.

علاوه بر همه ی نا هنجاری های موجود، ادعای برخی مدیران ارشد در رسانه های حاکمیت مبنی بر بهترین دموکراسی جهان آن هم در حالی که درعمل حاکمیت مطلقه را کاربردی می کنند و ازسوی دیگر بیش از30 سال است که به صورت خزنده مناسبات اقنصادی نولیبرالی را اجرا می نمایند ولی از شعاراقتصاد مقاومتی جانب داری می کنند، حیرت آور است. معلوم نیست چگونه باید این همه تضاد در تضاد را با هم باید جمع کرد؟! این در حالی است که انتخابات «بهترین دموکراسی جهان» از نوع خودی و حذف غیر خودیِ ها به گونه استصوابی را نمی توان در حد دموکراسی برده داری یونان باستان هم دانست. با این شرایط ناهنجار مناسبات اجتماعی، مشتی از انگل های وطنیِ صندوق بین المللی پول که سهامدار اصلی آن امپریالیسم جهانی به سر کردگی آمریکا است، در فرم و شکل استادان دانشکده های اقتصاد با روی کار آمدن دولت به اصطلاح سازندگی در دانشگاه ها درپشت کرسی درس قرار گرفتند و با پشتوانه مالی بازار سنتی و جهانی و . . . رسانه هایی را با درون مایه سرمایه داری مالی – دلالی در ایران، راه انداخته اند و هم چنان همه جانبه در حال تخریب خِرَد و دانش جوانان ما و مسخ آنها هستند و ُمَبلِغ تزهای اقتصادی – فاشیستی «هایک اتریشی» . این امکانات به گونه ای افکار عمومی را تخریب کرده است که یکی از چپ های دیروزی که اینک از مدیران شرکت های نفتی در بخش خصوصی است، با حیرت می گفت: شما دیگر چرا؟! شما باید از نولیبرالیستی حمایت کنید چون اتحادیه های کارگری را آزاد می گذارد وشما می توانید به فعالیت سندیکایی خود آزادانه ادامه دهید. آن نیم چپ دیروزی نمی دانست نولیبرالی بسیار «نو و مدرن» که درایران در حال کاربردی شدن است همان تز های » هایک » اتریشی است که باورهایش، باز تولید نازیسم اتریشی معروف دیگر، چون هیتلر جنایتکاراست، که خانم تاچر و «ریگان» آن کابوی(گاو چران) دست دوم، آنرا در جهان کاربردی کرده اند و اینک کارشناسان ارشد دولت های پس ازجنگ ایران هم دنباله رو این جرجیس اقتصادی شده اند. البته این گونه چپ ها که به دلیل تخصص شان آبی به زیر پوستشان رفته و زندگی مرفه ای دارند و دیگر در ژرفای جامعه قرار ندارند از درد مردم آگاه نیستند، اگر چه، به عنوان مدیر پروژه های نفتی، قبل از چهار ماه کار، یک ماه حقوق در اختیار کارگران قرار نمی دهند.

امروز «رکود تورمی» تار و پود زندگی کارگران ایران را به چالش گرفته است. بیش از سه دهه است که این مناسبات هم چنان روند نشیب را می پیماید. دولت های رنگارنگ می آیند و می روند و پس ماند آنها مشتی دزد فراری است که پلیس بین المللی هم چون پول فراوانی با خود دارند آنها را «خودی» می داند و در کانادا و آمریکا جایی مناسب برایشان تدارک می بیند. در میان این هرج و مرج اقتصادی – اجتماعی، برخی مسیؤلان که فهمیده اند آش بیش از حد شور شده است، اقتصاد مقاومتی را پیشنهاد می دهند. نگرشی که تنها یک شعار کلی است که دو جنبه خاص دارد، جنبه اول آن، شعار دهنده را از مسیؤلیت ویرانی روند مناسبات موجود دور نگه می دارد. جنبه دوم، برای دولت های مجری این امکان را فراهم می کند که اگر تنها یک جو دانش اقتصادی – اجتماعی داشته باشند، این اقتصاد دان های فراماسیون صندوق بین المللی پول را به ذباله دانی تاریخ بریزند تا بتوانند یک مناسبات اقتصادی که درجهت منافع مردم باشد کاربردی کنند. ولی این قطاری که حاکمیت بر آن سوار شده است پل های پشت سرش را خراب کرده است و تنها می تواند در مسیرامپریالیسم پیش برود.هر سال هم کارشناسان بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به ایران سفر می کنند و رهنمودهای تازه و جدیدی برای چلاندن مردم را اعلام می کنند؛ و از وحشت این دولت ها برای «شک درمانی» انتقاد می کنند و یاد آور می شوند که » ای بابا مگر مغز . . . خورده اید » خصوصی سازی به زبان اقتصاد نولیبرالی یعنی دولت موظف به انجام هیچ خدمات به مردم نیست و هر امکانی باید به وسیله مردم خریداری شود. و این منابع عظیم طبیعی هم تنها به یک درصدها و دلالهای مستقردر قدرت؛ تعلق دارد و بس. هر انتقادی هم پاسخش، مشت آهنین است؛ به گفته «برادر هایک» و به شیوه ی «اخوی هیتلر» . بیکاری و فقر و تن فروشی مادران و دختران از روی فقر و اعتیاد و . . . مشکلات مردم است و به دولت ارتباطی ندارد. دولت تنها باید درآمد ملی را در بازار «آزاد «خرج سیاست های مصرف امپریالیستی کند.

برخی دیگر از چپ های هوادار «دولت سازندگی» و اصلاح طلب؛! چشم امیدشان به «انتخابات مهندسی شده» است و مانند کورها عصایشان را بر سر دوستان مردم می زنند،بدون توانایی درک درون مایه این جریان های اجتماعی؛ در حالی که با کمی ژرف بینی متوجه خواهند شد که درون مایه و سرشت گروه های اصول گرا و اصلاح طلب در مورد مناسبات اقتصادی هیچ تفاوتی با هم ندارد. هردو جریان به این روند اقتصادی امریکایی ایمانی خشک و تعصب آمیز دارند. تنها تفاوت آنها با هم، در این واقعیت نهفته است که اصلاح طلب ها آگاهانه جاده صاف کن این مناسبات امپریالیستی شده اند واصول گراها به صورت کور و نا آگاهانه این سیر و سلوک بزعم خودشان اسلامی را می پیمایند. در این میان مردم در زیر پوتین های این جماعت نوکیسه له شده اند و همه ی درهای مسالمت آمیزمبارزه برآنها بسته شده است. ولی کژ راه های خودکشی ، خودفروشی، روی کرد به سوی کارهای کاذب ، مواد فروشی و اعتیاد، زور گیری و سرقت های مسلحانه ،کلاهبرداری به فراوانی دراختیارشان قرار گرفته است. باور مسلط در میان برخی از این «برادران» در این بازاربی بیداد نو لیبرالی «هایکی – مذهبی» این گونه است: بیداد را هر چه بیشتر گسترش بده؛ هم جیب های خود را انباشته از «مال و خواسته» می کنی و هم به روند آمدن آقا . . . خدمت می کنی. از این رو باید هر «برادر» دستش در جیب مردم باشد. باید زیرک بود؛ و از این امکانات «معنویِ برآیند نظام» بهره مند شد. در توبه هم، که همیشه باز است. پس به پیش برای غارت منبع ملی.

برخی روشن فکران ما هم هنوز از این واقعیت ساده بی خبرند: تا زمانی که مردم از بند و زنجیر مسخ رها نشده اند و حق خود را مطالبه نکرده اند، هیچ چیز به آنها تعلق ندارد. در این گونه شرایط که مردم ما نمی دانند در واقع آنها حقی دارند که باید، آن را با قدرت و با اعتماد بنفس مطالبه کنند. برخی از روشنفکران ما به جای ادامه روشنگری، یا سوسیال دموکرات شده اند ویا پیرو و خاکستر نشین نگاه غیر جانبدارانه ومستقل ؛ شما بگویید با وجود این همه نا به هنجاری چه باید کرد؟! آیا آنهایی که جبهه کار را باور دارند آرتدوکس ند و سنتی، ولی این نگرش روشنفکران، مدرن و نو است؟ یا نوع چپ اروپایی که به صورت غیر مستقیم سرمایه داری را بیگناه به تصویر می کشد و علل نا به هنجاریها را به تکنولوژی نسبت می دهد و لنینیسم را نفی می کند؛ تا از مارکسیسم یک مذهب لاتغیر بسازد که آنها هم امکان روضه خوانی و منبر را داشته باشند؟ شما بگویید با این تنهایی چه باید کرد؟ آنهم در میان قشرروشن فکری که شعار جهانی خود را،» اتحاد» را، تحت تاثیر تبلیغات سرمایه داری جهانی، از دهه پنجاه تا کنون، تنها در میان «خودی – ها» جستجو می کند، در میان قدسیانی آسمانی، قهرمانانی مثال زدنی، نه در میان مردم باویژگی های زمینی و خاکستری رنگ. نه در میان انسان هایی که با گوشت و پوستشان در جامعه ای سرا پا آلودگی؛ تلاش می کنند خود ودیگران را نجات دهند. شاید درمیان اندیشمندان دیروز و امروزیِ فرهنگ غنی سر زمین مان، تنها عطار نیشابوری بود که نزدیک به 10 قرن پیش در یک جامعه شناسی و روانشناسی تاریخی – اجتماعی (منطق الطیر)همه ی ویژگی های مردمان نخبه و عادی جامعه را مو شکافی کرده و ناتوانایی های آنها را کالبد شکافی کرده است و طی حکایت های بی شماری همه مردم با همه ی خصوصیات زشت و زیبا را دعوت به اتحادی جمعی برای رسیدن به حقیقت هستی نموده که درنهایت با یکی دانستن هستی و ماوراء آن؛ راه شناخت را، و در راه بودن را، تنها معیار سنجش مردمان دانسته است. در جبهه ی بزرگ منطق الطریق عطار، همه نگرش ها در کنار هم برای انتخاب رهبری جمع؛ روی کردی استثنایی را به انجام رساندند. آنها حتا همراه و یار سلیمان پیامبر را(هد هد) را انتخاب نکردند، بلکه با قرعه رهبری را انتخاب کردند. زیرا باور داشتند که راه و نظارت جمعی در پرسش و پاسخهای همیشگی، هر کژ اندیشی را اصلاح خواهد کرد. رویه 408 منطق الطیر المقاله الخامسه و العشرون به اهتمام دکتر رنجبر چاپ اول 1366

مرد این ره باش، تا بگشایدت