دریافتی, سرتیتر

نکاتی درباره ی انحرافات جنبش چپ

naghd_9iu_bw

چرا پيشروی کارگری انقلابی بايد سازماندهی خود را برمبنای سازماندهی سرمايه داری جهانی منطبق کند تا بتواند تدارک انقلاب را ببيند؟

پیش از پرداختن به ماهیت رهبری جریانات چپ در جهان از زمان انقلاب اکتبر تا به امروز بايد در ابتداء به سازماندهی اردوگاه کار و سرمايه در نظام سرمایه داری دوره ی امپریالیزم پرداخت و بعد از آن به مفهوم تناسب قوا بین پرولتاريا و بورژوازی در مرحله امپریالیزم رسيد و در نهايت به احزاب و سازمان ها و گرايشات موجود در سطح جهانی و متعاقب آن در سطح ملی پرداخت.

در اردوگاه کار و سرمايه از زمان انقلاب اکتبر تا به امروز تغييرات زيادی به وقوع پيوسته است. از جمله بورژوازی بيش تر و بيش تر به تراکم سرمايه پرداخته و از لحاظ مالی دست اش خيلی خيلی بازتر از گذشته بوده و سرمايه های کلان در دست افراد کم تری متمرکز گشته است. بعد از جنگ دوم جهانی در مرحله آغاز نئوليبراليزم (گلوباليزاسيون) برای اردوگاه سرمايه، امکان تراکم یا انباشت سرمایه صدها برابر بيش تر شد. یکی از تغییرات بزرگ در این مرحله این است که دیگر اين دولت ها نيستند که سرمايه دارها، جنگ ها و خبرهای امپرياليستی را تعيين می کنند، بلکه اين سرمايه ی مالی است که در دست عده ای بسیار معدود در سطح جهانی متمرکز شده و با استفاده از تکنولوژی جديد قادر است ابزار جديد را به وجود آورد که بتواند تقريبا تمام احزاب، سازمان ها، گرايشات وکنترل و رهبری آن جريانات را با دسيسه و پرونده سازی مطيع و از لحاظ نظری آن ها را مجبور کند تا نظراتشان را انحرافی کنند تا همه اعضای اين سازمان ها را از انقلاب مأيوس کرده و خيال سرمايه داری را راحت کنند و آن هائی را که زير بار اين دسيسه، پرونده سازی ها وتوطئه ها نروند بايد به صورت اتفاقات معمولی از جمله تصادف اتومبيل، هواپيما، روی تخت عمل جراحی و…. از بين ببرند.

اما از زمان انقلاب اکتبر تا به امروز در اردوگاه کار چه اتفاقی افتاده؟ بعد از انقلاب اکتبر و رشد بوروکراسی در شوروی، بين الملل سوم که برای گسترش انقلابات جهانی وارد صحنه ی مبارزه شده بود تا توازن نيروهای طبقاتی را در سطح جهانی به هم زده و به قدرت گيری در ديگر نقاط جهان دامن بزند، با کنار گذاشتن تزهای آوريل لنين تحت لوای تروتسکيزم، سياست منشويکی استالين را در رأس برنامه اش قرار داد. يعنی به جای حمایت از انقلابات سوسياليستی در ديگر کشورهای جهان به (مانند خود شوروی که انقلاب سوسياليستی کرده بود)، مانع انقلابات سوسياليستی گرديد و تبليغ انقلاب دو مرحله ای و حتی در مواردی مثل ايران تبليغ انقلاب سه مرحله ای کرد و با بيرون کشيدن بورژوازی ملی از زير خاک و ساختن جبهه ی خلقی و مخدوش کردن مبارزه ی طبقاتی وعملاً سد راه انقلابات گشته و مسیر خيانت به انقلابات را پيش گرفت. از طرف دیگر، با دخالت های اشتباه حزب کمونيست آلمان که بيش از هفت ميليون عضو داشت کارگران را رفته رفته از خود مأيوس کرد. تروتسکی اخطار های متعددی به حزب کمونيست آلمان (که اخطارهای او را به تمسخر می گرفت) داد. تروتسکی آخرين اخطار خود را به ارنست تلمان رهبر حزب کمونيست آلمان فرستاد و خاطر نشان کرد که: «انگار بود و نبود خودتان هم مهم نيست، اگر فاشيزم روی کار بيايد اول از همه شما را از بين خواهد برد و…» و با تمسخر ارنست تلمان مواجه شد که بهای این بی اعتنائی خود به اين مسأله ی مهم را با جان خود پرداخت، هر چند این رهبری باعث کشته شدن ميليون ها انسان ديگر نيز شد. وقتی که حزب کمونيست آلمان باعث روی کار آمدن هيتلر شد، تروتسکی به خاطر اين خيانت حزب کمونيست آلمان و بين الملل سوم، اعلام کرد که حکومت شوروی صددرصد رو به انحطاط رفته و خود را مجبور ديد که بين الملل چهارم را ايجاد کند. به خاطر جنگ و شرايط انقلابی در کل جهان تمام احزاب کمونيست در سطح بین المللی با باز کردن جبهه ی خلقی باز به طبقه ی کارگر خيانت و به بورژوازی خدمت شايانی کردند و باعث تضعيف و منفعل شدن طبقه ی کارگر در سطح جهانی شدند. هر چند در فرصت کوتاهی که بين الملل چهارم بوجود آمد و امکانات کمی که داشت، اما با وجود خود تروتسکی ريشه های خوبی در درون طبقه ی کارگر شروع به رشد کرد. بین الملل چهارم ایجاد جبهه ی متحد کارگری و انقلاب کارگری سوسياليستی را تبليغ می کرد و دقيقاً به همين خاطر استالينيست ها با همکاری نيروهای امنيتی و پليسی سرمايه داری امکانات ترور تروتسکی را فراهم کردند و همان موقع تروتسکيست ها را در سراسر دنيا تحت تعقيب، زندان و ترور قرار دادند و استالينيزم با همکاری بورژوازی کشورهای امپریالیستی توانستند جنبش تروتسکيستی را خفه کرده و مانع رشد انقلابات کارگری سوسياليستی شوند.

در نهايت بعد از جنگ جهانی اول لنين و بلشويک ها به جای سازمان ملل متحد امپریالیستی، بين الملل سوم را وسيله ای برای گسترش انقلابات سوسياليستی جبهه ی کار عليه سرمايه ساختند. بين الملل سوم اما بعد از لنین به دست ضدانقلاب(استالينيزم) اول منحط شد و بعد کاملاً برای راحتی خيال جبهه سرمايه کلاً منحل اعلام شد و به زندگی خود پايان داد و از اين طريق جبهه کار عليه سرمايه و مبارزات جبهه متحد کارگری را تضعيف نمود.

ساخته شدن بين الملل چهارم، می توانست تبدبل به خطری جدی برای سرمايه داری جهانی شود و تا مرگ تروتسکی پيشرفت نسبتاً خوبی داشت. با پيشروی فاشيزم، رهبری انقلابی طبقه ی کارگر علیرغم بحران و جنگ، با وجود تروتسکی و بين الملل چهارم می رفت تا به يک آلترناتيو تبدیل گردد، ولی با ترور تروتسکی و ديگر تروتسکيست ها و زندانی کردن آن ها در سطح بين المللی و شرکت تمام احزاب کمونيست در حکومت های ائتلافی سرمايه داری عملاً سد راه رهبری انقلابی طبقه ی کارگر شد. رهبری طبقه ی کارگر اين بار به جای يک ضدانقلاب با دو ضدانقلاب مواجه شد يعنی مائوئيزم به استالينيزم اضافه شد و جنبش تروتسکيستی بدون تروتسکی در وسط مثلث ضدانقلابی قرار گرفت که بدون او نتوانست از عهده ی چنين وظيفه ی خطيری برآيد. تروتسکی و تمام خانواده اش همه به دست استالينيزم کشته شدند. فقط يک نوه اش توانست از معرکه جان سالم بدر برد. آيا چنين بهائی را همه انقلابيون در هر وضعيتی که هستند حاضر به دادن بوده اند؟

سرمايه داری هم بعد از جنگ دوم جهانی که در اروپا و آمریکا به شکوفائی دوباره ای رسيده بود و می توانست به کارگران امتيازاتی را ارزانی کند، البته به دليل ترس از انقلابات کارگری سوسياليستی (و در حالی که بوروکراسی شوروی، سرمايه داری جهانی را، تهديدی برای خود نمی ديد و شايد هم خودش را برای چنين نظامی آماده می کرد و منتظر بهانه ای بود.) بورژوازی غربی همزمان توانست بيش ترين سرمايه گذاری را در پليس مخفی کشورهای امپرياليستی کرده و متعاقب آن کمک هایی در اين زمينه به هم پيمانان خود بنماید. با رشد نئوليبراليزم و متعاقب آن با فروپاشی بوروکراسی استالينيستی در شوروی بار ديگر سازماندهی بورژوازی در سطح بين المللی و ملی تغييرات اساسی ايجاد کرد. یک مسأله ی مهمی که بايد زير ذره بين برود و تقريباً از قلم می افتد (البته اکثراً با اراده و بعضا سهواً) و آن نقش پليس مخفی آن کشورهاست که البته در زمان انقلاب اکتبر بيش تر دستجات کوچکی با تکنولوژيکی و وضعیت مالی خيلی خيلی محدود بودند، ولی با رشد سرمايه داری مخصوصاً بعد از دوران نئوليبراليزم اين بخش از سازماندهی بورژوازی لطمات جبران ناپذيری را به سازماندهی طبقه ی کارگر وارد نموده است.

لطمات بورژوازی به طبقه ی کارگر در خلاء انجام نشد همانطور که قبلاً نيز اشاره کردم، آن مثلث ضدانقلاب سه گوشه داشت که يک گوشه ی آن را سيستم سرمايه داری، گوشه های ديگر آن را بوروکراسی های استالينيزم و مائوئيزم در دست داشت. در اثر شکست فاشيزم در جنگ با شوروی بار ديگر استالينيزم و سرمايه داری و همراه آن مائوئيزم را هم جان دوباره بخشيد. استالينيزم و مائوئيزم به کمک هم دوباره با زنده کردن جبهه ی خلقی و انقلاب دو مرحله ای وموفق به منحرف کردن مبارزات کارگری گشته و سرمايه داری هم با شکوفا شدن اقتصاد خود در سطح جهانی قادر به دادن امتيازاتی به طبقه ی کارگر شد. با رشد پليس های مخفی خود از هرگونه توطئه و شانتاژ برای متوقف نمودن و به انحراف کشاندن رهبری های انقلابی فروگذاری نکرد و مبالغ هنگفتی برای خريدن رهبران انقلابی پرداخته و یا در صورت موفق نشدن به طرق مختلف برای از بين بردن آن ها اقدام کرده است. با فروپاشی نظام بوروکراسی استالينيستی در شوروی سيستم سرمايه داری که در دو جبهه سرمايه گذاری می کرد، يکی در توليد و ديگری در جنگ و منهدم کردن نيروهای توليد، در اقصا نقاط جهان از طريق بورس ها باز هم پولدارتر شد. سرمایه داری جهانی بار ديگر سازماندهی اقتصادی را در سطح جهان تغيير داده و به سه بخش تقسيم کرد: 1- توليد وسايل توليد به کشورهای متروپل 2- توليد وسايل مصرفی به چين، هند و… 3- توليد مواد خام به خاورميانه واختصاص داد. بحث ما در مورد کشورهایی است که امروز به دليل داشتن پتانسيل انقلابی، انقلاب از اين کشورها ممکن است شروع شود. سرمايه مالی با آگاهی به وضعیت انقلابی احتمالی در کشورهایی مانند عراق، افغانستان، سوریه، لیبی وسعی در از بين بردن طبقه ی کارگری این کشور داشته است. کشورهایی مثل ايران بايد مثل ليبی و عراق نابود شده و يا مثل چين و هند، از مبارزات کارگری تهی گشته و هر چيزی که بورژوازی می خواهد را بپذیرند. اگر هم نخواستند، به جای مبارزه با بورژوازی، دست به خودکشی بزنند، مثل کارگران تلفن و کامپيوتر «اّپُل» در چين که کارگران برای خلاصی از زندگی ی مرگباری که داشتند، از پنجره ساختمان های مسکونی اشان خود را به بيرون پرت کرده و خودکشی می کنند. سيستم سرمايه داری به جای دادن آزادی بيش تر و ساعات کار کم تر و يا فقط به دور ساختمان های سازمانی که در آن زندگی می کنند تورهائی کشيد که اگر کسی خودش را به بيرون پرت کرد کشته نشود، تا مرگ کارگران خرجی روی دست بورژوازی قرار ندهند.

در رابطه با نقش پليس مخفی بورژوازی در به انحراف کشيدن احزاب انقلابی کمونيست/سوسياليست در سطح بين المللی، ما فقط به دو نمونه اکتفا می کنيم:

حزب کارگران سوسياليست آمريکا به دليل تبليغات عليه رژيم خود و خواهان پیوستن به مبارزه عليه فاشيزم به مبارزه عليه حکومت های خود و برای برقراری حکومت کارگری بلند شد که اعضای آن دستگير گشته و با دفاعیات جانانه ای که از خود انجام دادند هر کدام را به 3 تا 5 سال زندان محکوم کردند و ديگری لوتوریه در فرانسه بود که با مخفی کاری دقيق تقريباً داشتند رشد می کردند، تا اين که در انتخابات شرکت کردند و حتی به مجلس اروپا راه يافتند. هر دو اين گروه ها رفته رفته کوچک تر شده و در نهايت بی عمل شده و خواهند شد، چرا؟

به این دلیل که از طريق دولت سرمايه داری در جهان يعنی سرمايه ی مالی بين المللی با نفوذ خود در تمام حکومت های جهان سازمان های مخوف مخفی هر کشوری را به آخرين امکانات تکنولوژيکی و مالی مجهز کرده و می کند.

از طريق اين نيروهای اطلاعاتی(پليس مخفی) البته رهبری این جریانات يا خريده شده و يا به مريضی های مختلف دچار می شوند و در سطح کشورهای اروپايی با مرگ «طبيعی» و زودرس کشته می شوند (منصور حکمت، چاوز، مايکل جکسون، پسر جان کندی و…).

اما اين جا دو نوع توطئه يعنی پرونده سازی و ترور افراد وجود دارد: يکی مبارزه در سطح خود اردوگاه سرمايه (پسر جان کندی، مايکل جکسون و…) که با خريدن اطرافيان کارها را پيش می برند و ديگر اين که کارها را از درون تشکيلات شروع می کنند و با جاسوسی برای رژیم های محلی و یا امپریالیزم، اخبار و گزارشات درونی گروه ها را به آن ها می رسانند. از عناصر جاسوس همچنین در ترور و مسموم کردن رهبری تشکیلات استفاده کرده و احتمالاً اگر بتوانند همين عناصر جاسوس را به رهبری آن احزاب و سازمان ها نیز می رسانند تا کاملاً از بابت آن تشکيلات خلاص شوند. خريدن اين افراد از داخل یک تشکيلات ابتدا با پرونده سازی و يا با گروگان گیری مهره های مهم شروع شده و بعد آن ها را ابتدا مجبور به يک کار غيراصولی کرده و سپس از آن طريق، کم کم آن ها را وادار به انجام مقاصد ديگر خود می نمایند.

در صورت ديگر، مثل ايران استفاده از افراد خائن سوسيال دموکرات و احزاب کمونيست، استالينيست و مائوئيست که تقريباً مسلط به مارکسيزم هستند و اگر مسلط هم نباشند چون افراد بالای اين تشکيلات ها از روشنفکرانی با تحصيلات عالی از قبيل دکتر، مهندس و وکلا يعنی بوروکرات ها تشکيل شده اند، با زمينه ای که دارند، سريع می توانند به افراد «کمونيست» تظاهر کرده و در جهت خدمت به پليس مخفی رژیم، اسم و آدرس تمام رهبران سازمان های انقلابی را پيدا کرده و يکی يکی با تهديد، شانتاژ ومجبورشان کنند که ديگر انقلابی نباشند و يا جنبش ها را به انحراف ببرند تا از اين طريق طول عمر بورژوازی را طولانی تر بکنند.

حالا برگرديم به بخش ملی: يعنی ايران

پليس مخفی ايران به دليل اين که حزب الهی است و هيچ نيروی سوسيال دموکرات نيز در چنته ندارد، وقتی نيروی ضدانقلابی، مثل حزب توده و اکثريت (فرخ نگهدارکشتگر) را هم در اختيار دارد، از اين مهره ها برای اهدافی مثل نفوذ آن ها در احزاب و سازمان های چپ استفاده نموده، اولاً از مسائلی که در درون آن ها اتفاق می افتد باخبر شوند و ديگر این که توده ای و اکثريتی ها وقتی نفوذ در اين تشکل ها می کنند، پیش از هر چیز با هر دغلبازی و حقه بازی ممکن، خود را تا سطح رهبری اين گروه ها بالا برده و در عين حال سعی در اين دارند تا نقاط ضعف همه را بشناسند تا در موقع لازم از آن ها به نفع مأموریت خود برای رژیم استفاده نمايند و اعضای آن تشکیلات را مجبور به سکوت کرده و يا با ريختن سمی به غذايشان آن ها را از سر راه خود بردارند و اين تشکيلات ها را آن قدر به طرف انشعاب پيش ببرند تا بقیه اعضاء را دلسرد کرده و اين افراد بعد از 10، 20 و حتی بعد از 30 سال، از مبارزه مأيوس شده و از هرگونه کار سياسی دست بکشند. اين کارها را با راه کارگر و حزب کمونيست کارگری کردند و حالا هم مشغول حزب کمونيست ايران و گرايش مارکسيست های انقلابی اند.

ما معتقد بوديم که کارگر به خودی خود ماده ی خامی است برای استثمار، يعنی نیروی کارش به يک کالا تبديل شده و در نتیجه از خودبيگانه گشته است. کارگرها از طريق عضویت در اتحاديه ها و سنديکاها و ديگر تشکلات کارگری به طبقه ی در خود تبديل می شوند و با ایجاد احزاب انقلابی از يک طبقه ی در خود به يک طبقه برای خود ارتقاع می يابند. به این دلیل، رهائی طبقه ی کارگر به دست خودِ طبقه کارگر صورت خواهد گرفت. ما باز معتقد بوديم که حزب پيشروی کارگری در ايران توسط پيشروهای کارگری ساخته خواهد شد و ما به عنوان نيروهای کمکی در اين راه به پيشروی کارگری کمک خواهيم کرد و بعضی از ما را شايد به درون چنين حزبی فرا بخوانند. اين نمونه ای است از اختلاف نظر من با مازیار رازی.

از آن جائی که تحليل های مازيار رازی در باره ی دوران سرمايه داری اشتباه بود و سر مسأله ساختن حزب پيشروی کارگری هم به نوبه ی خود مرتکب همان اشتباه شده و فکر می کند که هنوز در زمان انقلاب اکتبر هستيم. در حالی که امروزه ساختن حزب لنينيستی با شيوه ی مازيار رازی فقط می تواند در شناسائی کارگران پيشرو به جمهوری اسلامی خدمت کند و کارگران را در سر سه راهی قرار می دهد، يعنی در زندان باقی مانده و به مبارزه ادامه دهند که سرنوشت شاهرخ زمانی را پيدا می کنند يا بايد با جمهوری اسلامی همکاری کنند و يا دست از مبارزه بردارند. مازیار رازی بالاخره نتوانست پيشروی کارگری را به اين نظريه جذب نمايد و با وجود آن که اين برنامه را سی سال است مطرح می کند راه به جايی نبرده است. دليل آن هم اين است که ماهيت اين مرحله از دوران سرمايه داری را در سطح جهانی به درستی تشخيص نداده است و در نتيجه نتوانست شعارهایی که متناسب با شرايط فعلی باشد، بدهد. از قبيل اين که با اطمينان خاطر می گفت «با عادی شدن مناسبات ايران و آمريکا، و آمدن «آی ال او» به ايران و برقراری اتحاديه های زرد، گشايشاتی ايجاد خواهد شد که امکان فعاليت را بهتر می کنددیگر اين که با ماهيت طبقاتی (دو روشنفکر و يک اکثريتی) در رهبری اين گرايش، تصميم گرفته شد که گرايش را تبديل به يک حزب استالينيستی با برنامه «انقلابی» البته در حرف تبديل کنند، اما برای اين کار بايد اول حساب را با کسانی صاف می کردند که در اين رابطه انگل می شدند و اطاعت از رهبری را بی چون و چرا قبول نمی کردند و رهبری را سوال پيچ می کردند و يا در بعضی مواقع تن به اکثريت نمی دادند و گوشزد می کردند که ما حزب يا سازمان نيستيم، و انضباط حزبی و سازمانی را زمانی بی چون و چرا قبول می کنيم که واقعاً تبديل به يک حزب شده باشيم و رهبری انقلابی باشد. بالاخره با ترفندهائی ما را توانستند از گرايش و احياء بيرون کنند(2)؛ و با استالينيست های درون آن که با ساختن چنين حزبی موافق بودند، به اين کار همت گماشتند. اين تصميم را جناب رازی از مدت ها پیش از بیرون آمدن ما از گرایش مارکسیست های انقلابی گرفته بود. در گذشته وقتی کسی را می خواستيم عضو کنيم ماه ها با او کار می کرديم و تازه به يک عضو ساده تبديل می شد، اما بعد از سمينار اول در کلن کلاً قوانين عضوگيری ديگر رعايت نمی شد. البته تمام اين قوانين را رازی تنظيم می کرد تا اين که اوضاع مفتضحی شد و کسانی در عرض شش ماه تماس، حتی به شورای دبيری نيز راه یافتند، فقط به اين دليل که اين افراد در ايران آشنا داشتند و معلوم نبود که اين آشناها چه کسانی بودند و در گذشته خود در چه تشکلاتی فعالیت داشتند و…. در واقع درهای تشکيلات چارطاق به روی همه باز شد، فقط کافی بود که قبول کنند با ما همکاری کنند، يعنی کار اين تشکيلات هم به دست خدا سپرده شد. تمام ايرادهائی که از احزاب و سازمان های ديگر می گرفتند را خود يکی يکی مرتکب شدند. مثلاً قبلاً حزب کمونيست کارگری را مسخره می کردند که عکس های 6در4شان را در اينترنت تبليغ می کنند، اما در این زمان روی ما فشار گذاشتند که ما هم چنين کنيم که من زير بار نرفتم. نمونه دیگر زدن اطلاعيه و اعلاميه ها به در و ديوار شهر است که باز با مخالفت من روبرو شدند که متذکر می شدم شما با اين کارتان افراد داخل را به خطر می اندازيد و آن ها را طعمه ی اطلاعات می کنيد، ولی وقتی که اعتقاد بر اين باشد که گشايشاتی در ايران صورت خواهد گرفت، پس راست زدن خودش يک امتياز محسوب می شود و تحت لوای گرايش به ساختن يک حزب استالينيستی همت گماشتند.

نکته ی قابل توجه در اين جا اين است که وقتی جريانی عمداً يا سهواً مواضعی مانند موضع مازيار رازی در بالا می گيرد، عمداً يا سهواً به جای تشويق به تشکيل حزب انقلابی پيشروی کارگری، اتحاديه ها و سنديکاها را مشوق قرار می دهد و در واقع همين امر می تواند رشد حزب انقلابی پيشروی کارگری را به تأخير اندازد، زيرا توجه را به ايجاد سنديکاها و اتحاديه ها جلب می کند نه به ساختن يک حزب انقلابی پيشروی کارگری مخفی.

به اين ترتيب ميزان فساد درون اين گرايش به جايی رسيد که باند رهبری مازيار رازی، اعتراض اعضاء را به حق يا ناحق با يک چوب می راند، نسبت هائی از قبيل مسائل شخصی، حسودی، بی عرضگی و کم کاری را به رفقا می زد و در صورت مقاومت، آن ها را متهم به باندسازی می کرد. اما ديدید که شخص مازيار رازی از شورای دبيری در جلسه آخری که با ما داشت اعلام کرد که: « اين موضوع که کی توی شورای دبيری باشد، اين ها تصميمات من است، اين ها تصميمات من است که کی باشد و تقصير هيچ کس ديگر نيست »، « بنابراين، مسأله ای که هست اين است که من تصميم گرفتم. حالا چرا من تصميم گرفتم چون که تجربه ام توی اين زمينه از رفقای ديگر بيش تر است.»(3)

از اولين شماره ی نشريه ميليتانت هم می توان ملاحظه کرد که يک شورای دبيری روی کاغذ داشتيم که فقط مازيار رازی تنها عضو ثابت آن بود و بقيه را هر موقع که رازی صلاح می ديد اضافه می کرد. برای بقیه اعضاء هم در رهبری قرار داشتن یا نداشتن اهمیت نداشت، زیرا هدفِ اصلی نبود. تا اين که بالاخره مازيار رازی با آوردن پروژه احياء مارکسيستی و چند نفر به غير از افراد گرايش، بار ديگر خواست که تقسيم کارها را از نو سازماندهی کند. همه مسئوليت های خود را قبول کردند بجز علی رضا بيانی که قرار بود مسئول کارگری گروه را به عهده گيرد، او اما امتناع کرد و بعد از آن جلسه من در صحبتی که با مازيار رازی و مراد شيرين کردم به آن ها خاطرنشان نمودم که علی رضا بيانی دندان هايش را برای رهبری تيز کرده و می خواهد معاون رازی شده و يا جای او را بگيرد و اين لقمه برايش کوچک بود. من به خيال خودم، داشتم آن دو را از مقاصد شوم علی رضا بیانی آگاه می کردم. مدتی نگذشته بود که رازی با پيشنهاد جديدی برای شورای رهبری به جلسه آمد و اعلام کرد که در شورای رهبری بايد اعضای ثابتی داشته باشيم (که به اصطلاح قابل عزل باشند) و علی رضا بيانی را هم به عنوان يکی از اين اعضاء پيشنهاد داد. طبق معمول نيز پيشنهاد رهبری در هر تشکيلاتی رأی خود را می آورد و آورد. از اين موقع به بعد بود که اين شورای رهبری به يک باند تبديل شد و به عناوين مختلف سعی می کرد که همه را به اطاعت از خود وا دارد حتی اگر به حق نباشد. يعنی دقيقاً گرايش به يک حزب استالينيستی تبديل شد با اين تفاوت که اسم آن موقتاً گرايش باقی ماند تا بعداً با دوز و کلک به حزب پيشتاز کارگری تبديل شود.

طبيعتاً يکی از اين انسان ها من بودم که تقريباً هيچ موقع تن به زور نمی دادم، ولی آن ها می خواستند کاری بکنند که مرا در مقابل اکثريت قرار دهند تا به عنوان تمرد از رأی اکثريت بی اعتبار کنند و برای اين کار خود رازی تقريباً بيش تر از دو سال بود که تدارک ديده بود، يعنی با به وجود آوردن نشر ميليتانت و بايکوت کردن نشر کارگری سوسياليستی هيچ مقاله ای را ديگر به نشر کارگری سوسياليستی نمی دادند و همه را به نشر ميليتانت می فرستادند و در آخرين جلسه ی من در «گرايش»، طبق صورت جلسه قرار بود تا موضوع ووردهای آرام نوبخت به بحث گذاشته شود ولی با شروع جلسه موضوع بر سر ووردهای آثار کلاسيک که در صورتجلسه نبود به جای آن به بحث گذاشته شد. به اين ترتيب توطئه را به انجام رسانیدند که با مقاومت من، ياشار آذری، مواجه شدند. از آن پس من فقط به احياء می رفتم و همکاری خود را در آن جا با «گرايش» انجام می دادم و به دليل اين که خودم را وسط توطئه ديدم، بر اين عقیده بودم که با ماندنم در «گرايش»، آنان را به اهدافشان می رسانم و به این نتیجه رسیدم که برای مبارزه با اين توطئه ها به يک ظرف ديگری جدا از «گرايش» نیاز دارم تا شايد امکان مبارزه را در ظرف ديگری و با دموکراسی بيش تری با همان رهبری داشته باشم، زیرا در آن موقع فقط من بودم که با رهبری درافتاده بودم و نقش بوروکراسی را تا وقتی که سه نفر ديگر از رفقا که بعد از چند ماه به سبک «گرايش» اخراج شدند (يعنی يا مجبور به سکوت و اطاعت کورکورانه می شدند و يا خودشان مجبور به ترک آن گرايش بودند). اين سه رفيق که از احياء هم بيرون آمده بودند، به توصيه ی من به احیا بازگشتند تا مبارزه امان را در آن ظرف ادامه بدهيم. زيرا که در آن ظرف کسان ديگری هم به غير از اعضای گرايش بودند. ما فکر می کرديم نمی توانند همان رفتاری را که در گرايش با ما کردند، در احیا نيز تکرار کنند، ولی باز در تجربه فهميديم که برای يک بوروکرات فرق نمی کند که در چه شرايطی باشد کافی است که به محدوده ی او چه در عمل و چه در حرف دست اندازی کنی تا ماهيت بوروکراتيک در او را به عينه ببينی. متأسفانه فقط با خواندن کتاب «علل شکل گيری کميسيون مبارزه با بوروکراسی و دفاع از دموکراسی کارگری»(2) پيشروی کارگری می تواند به شخصيت واقعی مازيار رازی و گرايش مارکسيست های انقلابی ايران پی ببرد.

چند نمونه از کارهای اپورتونيستی گرايش مازيار رازی با ما:

1- پيش از پيوستن به مازيار رازی، به او گفتم که سه اصل از اصول مارکسيزم در برنامه گنجانيده نشده و چنانچه آن ها را در برنامه بگنجاند، حاضر به همکاری با او خواهم بود. پس از آن در شماره 65 نشريه کارگر سوسياليست بندهای مورد نظر من اضافه شد. در شماره 66 نشريه کارگر سوسياليست مورخ مرداد 1378 مصادف با جولای 1999 اسم ياشار آذری به عنوان يکی از همکاران نشريه کارگر سوسياليست در پشت آن نقش بست و اکثر کارهای نشريه شماره 66 را در نزد مازيار رازی من انجام دادم. از آن پس آنچه در برنامه گنجانده شد عبارت بود از الف. نابودی حاکمیت سرمایه، ب. دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا، د. تسلیح کارگران و دهقانان فقیر تا برقراری سوسیالیزم و زوال هرگونه دولت. از اين پس تا 9 شماره اين برنامه در پشت نشريه ی کارگر سوسياليست چاپ شد اما از شماره 76 تا به آخر چاپ اين نشريه، کل برنامه ای که پشت نشريه به چاپ می رسيد، حذف شد. مازيار رازی تنها به دليل اعتقاد نداشتن به اين بندهای مورد نظر مجبور شد تا کل برنامه پشت نشريه را حذف نمايد. (البته اين ها از جمله مسائلی بود که ما از روی صداقت خود و اعتماد به مازيار رازی اصلاً توجه نکرده بوديم تا اين که به دنبال انشعاب و بازنگری به گذشته بود که به اين ترفندهای بوروکراتيک او پی برديم).

نابودی حاکميت سرمايه يعنی بند اول، در دوران کمونيزم می تواند اتفاق بيفتد اما حذف ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا به هر بهانه ای اولين کاری است که احزاب، سازمان ها و گرايشاتی که می خواهند گردش به راست بکنند، انجام می دهند. و بند سه که هيچ موقع در برنامه اين گرايش و احزاب و سازمان های چپ نيست، دقيقاً به اين دليل است که اين گروه ها به حاکميت طبقه ی کارگر اعتقادی ندارند و حزب را می خواهند به حاکميت برسانند، نه طبقه کارگر را . ما بعد از هر انقلابی ديده ايم که اصل کشتارها زمانی اتفاق می افتد که اول طبقه ی کارگر خلع سلاح شده و بعد به شدت سرکوب می گردد. کسی که خواهان حاکميت طبقه ی کارگر به جای حزب باشد نه تنها اين را در برنامه خود قرار می دهد بلکه در هر موقعيتی که به دست آيد به تبليغ آن دست می زند تا در ميان طبقه ی کارگر و کلاً در ميان جبهه ی متحد کارگری جا بيفتد. به خاطر رهبری فرصت طلب (اپورتونيستی) مازيار رازی اين مطالب فقط برای جلب نظر من گنجانده شده بود و زمانی که ما در گرايش او بوديم، نه از بند يک و نه از بند سه هيچ گونه صحبتی در بحث های او نبود و فقط گاه گاهی از ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا صحبت می کرد، آن هم برای حفظ ظاهر.

2- چندين بار من اشاره به نفوذ توده ای ها و اکثريتی ها در احزاب و سازمان های ديگر کردم ولی رازی حتی يک بار اشاره ای هم به اين موضوع نمی کرد چه در رابطه با خودمان و چه در رابطه با ديگران و دليل آن هم روشن است. البته روشنی اين موضع گيری رازی برای ما ناشی از اتفاقاتی بود که منجر به انشعاب ما گرديد. اين برخورد مازيار رازی صرفاً ناشی از موضع فرصت طلبی (اپورتونيستی) او بود.

3- خراب کردن افراد در جمع و معذرت خواهی خارج از جلسه، مثلاً: گفتن به من در جمع به طعنه که «صد سال اولش سخته» و وقتی سارا قاضی به او گفته که ياشار ناراحت شده گفته اگر بخواهد می آيم ازش معذرت خواهی می کنم، طبيعتاً حالا ادعا خواهد که منظورم در همان جمع بود در حالی که غير از اين بود.

4- مسأله ناصر احمدی که در احياء اتفاق افتاده ولی رازی می خواهد ما در يک جلسه ديگر آن را بررسی کنيم، تا به بهانه های مختلف ديگران را حذف کرده تا از اصل ماجرا خبردار نشوند و هر چيزی که آن ها گفتند را بپذيرند. مثل جلسه آخر ما با مازيار رازی و مراد شيرين(3).

5- اقدام «گرايش» به اخراج ما از احياء مارکسيستی با باز کردن اطاق احيای ديگری و تظاهر کردن به اين که ما با کارهايمان همه را فراری داديم و کسی نمی خواهد با ما کار کند و ما در اين اطاق با شما تنها مانديم و من نيامدم که حرف های شما را گوش بدهم و به شما سه پيشنهاد می کنم که می توانيد يکی از آن ها را قبول کنيد و با من تک تک کار بکنيد يعنی محفلیو در اين اطاق آزاديد هر کسی را هم خواستيد دعوت کنيد به شرطی که ضمانت اش را بکنيد، يعنی ما را در اطاق زندانی می کند، تا از رعايت اصول دموکراسی دست برداريم.!

6- بعد از اين که نشريه کارگر سوسياليست را منحل کرد و به جای آن نشريه ميليتانت را باز نمود، به ما گوشزد کرد که موقعيت ما در ايران تفاوت کرده و هر چه زودتر ممکن است که حزب پيشتاز کارگری ساخته شود و برای ما از امروز تمرینی است برای روزی که اين حزب ساخته شد تا بتوانيم در آن بدون ايراد فعاليت کنيم و ما ساختار حزبی را به عنوان تمرين شروع کرديم، ولی شخص مازيار رازی اين تاکتيک تمرينی را مثل استالين به استراتژی تبديل کرد و از آن بعد هر تخطی از رهبری سه نفره (دو روشنفکر و يک اکثريتی) به جرمی نابخشودنی مبدل شد. از آن پس، حزب استالينيستی با اسم «گرايش» ظهور کرد. در حالی که پیش از آن ما به دليل اين که نه حزب، بلکه یک گرایش بودیم، اقليت مجبور به اطاعت از اکثريت نبود. اکثريت جمع تصميم می گرفت و کارهايش را خودش پيش می گرفت و اقليت برای همکاری کردن يا نکردن آزاد بود.

7- برخلاف نظر مازيار رازی و تمام بوروکرات ها(2) ما در تشکيلات های کمونيستی/سوسياليستی/مارکسيستی سلسله مراتب نداريم بلکه تقسيم کار انقلابی داريم.

8- تهديد ما به دادگاه های بورژوائی در صورت تسليم نشدن و معذرت خواهی نکردن و اضافه نمودند که اگر مقاومت کنيد اسم و مشخصات اصلی شما را در روزنامه های داخلی و خارجی علنی خواهيم کرد و…. در واقع خود اين گرايش مثل احزاب و سازمان های ديگر سدی شده در راه ساختن حزب پيشرو انقلابی کارگری.

9- وقتی علی رضا بيانی به خاطر مسائل شخصی به ايران رفته بود و ديگر کار سياسی نمی کرد، بعد از مدتی با رازی تماس گرفته و خواسته بود که فعاليت سياسی کند و رفقای ما که سه نفر در ايران بودند او را با جنبش کارگری آشنا کردند. بعد از مدتی علی رضا بيانی در ايملی به رازی، او را مورد توهين قرار داده و ايرادات بی موردی از مواضع سياسی رازی گرفته بود. در اين مورد من به اين جمع بندی رسيدم و به رازی گفتم که علی رضا بيانی به احتمال قوی يا گير اکثريتی ها افتاده و يا گير اطلاعات رژيم. در غير اين صورت امکان ندارد که چنين چيزی بنويسد. بعد از آن از طريق مازيار رازی مطلع شدم که گير اطلاعات افتاده بود رازی در آن موقع هم چنين اظهار داشت که هر سه رفيق ما در ايران که با نشريه جوان سوسياليست کار می کردند، فعاليت سياسی را رها کرده و به دنبال زندگی خصوصی خود رفته بودند. ما با توجه به تجزيه و تحليلی که از تجربيات خود از سوابق رازی و بيانی در «گرايش» داشتيم، حدس می زنيم که اين رفقای ما به احتمال خيلی قوی طعمه ی اطلاعات شده باشند و چه بلائی به سرشان آمده نمی دانيم.

10- رازی متذکر شده بود که سايتی از طرف افرادی باز شده که نمی دانيم چه کسانی هستند و سوالاتی را که در اطلاعات از همه در آن زمان کرده اند، آورده شده و در تمام سوالاتی که اطلاعات از دستگيرشدگان می کرده، اسم ميليتانت آورده شده بود و برای جمهوری اسلامی خيلی مهم بود که بداند آن ها چند نفرند و چه کسانی هستند. حالا باز بعد از تجربه ای که از سوابق رازی و بيانی داريم، حدس می زنيم که اين سايت و سوالات هم مربوط به علی رضا بيانی بوده که با تجارب رازی مخلوط شده و به صورت يک سايت درآمده تا هم تبليغی برای بزرگ جلوه دادن ميليتانت بشود و از تجربه علی رضا بيانی در اطلاعات رژيم هم استفاده شده باشد. در برابر ساير اعضای «گرايش» مازيار رازی با پنهان کردن دستگيری علی رضا بيانی، در واقع سعی در پنهان نگهداشتن احتمال همکاری او با اطلاعات رژيم را می کرد. چرا مازيار رازی معتقد بود که علی رضا بيانی «تنها کسی است که می تواند به عنوان به اصطلاح جاده صاف کن ما در اپوزسيون باشد. هيچ کدام از رفقا حتی خود من، نمی تواند کاری که او بيرون از گروه می کند، بکنيم. هيچ کسی نمی تواند؛ آن قابليت ها را ندارد که اين طوری تمام زير و بم گروه های سياسی را بداند يا بشناسد. »؟ (3) زيرا علی رضا بيانی به اطلاعاتی دسترسی داشته است که افراد عادی هرچند هم بخواهند نمی توانند به آن ها دست پيدا کنند، از جمله اطلاعات بسيار خصوصی اعضای گروه ها. مگر اين که….

11- مصاحبه در راديو «بی بی سی» که اگر کاملاً آن را ببينيد واقعاً احساس می کنيد که انگار مجری «بی بی سی» فردی از گرايش مازيار رازی است، اگر دقت کافی شود، می توان ديد که اين مجری ميگروفون را در اختيار رازی گذاشته و در بحث ها حتی به او کمک می کند، اما پس از آن در دقيقه 43 به سانسور فرد سوسيال دموکرات بر می آيد.

چرا «بی بی سی» بايد سعی به بزرگ کردن مازيار رازی نمايد؟ نظر من بر اين است که «بی بی سی» با بزرگ کردن مازيار رازی تله ای برای شکار پيشروان کارگری در ايران را تدارک ديده بود. ماهيت «بی بی سی» و رابطه اش با جمهوری اسلامی امروز ديگر بر کمتر کسی پنهان است. به عبارت ديگر مازيار رازی خود را آلت دست مثلث شوم جمهوری اسلامی– «بی بی سی»- اسرائيل قرار داد.

نظر مازيار رازی قبل از اين که با اکثريتی وارد معامله شود و نيروهای انقلابی خود را با توطئه اخراج کند. در مورد اين که امکانات راديو تلويزيون بورژوازی در اختيار مارکسيست های واقعی قرار نمی دهند.

شاهرخ زمانی چرا کشته شد؟ به نظر من به احتمال خيلی زياد از او خواسته بودند با يکی از تشکلاتی که طناب آن را از طريق عوامل نفوذی جمهوری اسلامی (توده ای يا اکثريتی) در دست دارد همکاری کند و او نپذيرفته است، چون که او را شکنجه کرده بودند تا چيزی را قبول کند و قبول نکردن او باعث مرگ اش شده، زيرا اگر قبول نمی کرد و او را از بین نمی بردند، گند کار در می آمد و همه می فهميدند که آن تشکل کدام بوده که شاهرخ بايد با آن همکاری می کرد. شايد بعضی ها مدعی شوند که از او خواسته اند دست از فعاليت بردارد و يا مقالاتی به بيرون نفرست و…. همه می دانند که جمهوری اسلامی از هيچ کس و هيچ چيز ابائی ندارد و لزومی به شکنجه و يانبود کافی بود او را در انفرادی نگه دارند تا هيچ کدام از اين ها صورت نگيرد و اگر صورت گرفته مطمئناً جمهوری اسلامی ايران برای آن نقشه ای داشت که شاهرخ زمانی به آن تن نداد و باعث کشته شدن اش شد.

تا اين جا تشخيص بیماری در تشکیلات چپ بود و حالا پيشنهاداتی برای چه بايد کرد تا جنبش انقلابی از اين بيماری در امان بماند:

1- اولين قدم در اين احزاب، سازمان ها، گرايشات وشناسايی و اخراج عناصری نفوذی است. البته کار خيلی مشکلی است. زيرا اين نفوذی ها درون هر تشکيلاتی به عناوين مختلف افراد خود را پيدا کرده و آن ها را جذب (خريداری/تهديد) می کنند. (مثلاً افرادی مثل علی رضا بيانی اکثريتی ای از نوع فرخ نگهدار در گرايش جناب مازيار رازی و يا عباس سماکار اکثريتی از نوع کشتگر ودر حزب کمونيست ايران و کسان ديگری از توده ای ها و اکثريتی ها که به دروغ خود را رزمندگان و يا شورای کاری ومعرفی کرده اند و بخشی از زندانيان سياسی که در زندان بريده و هنوز هم با جمهوری اسلامی همکاری می کنند).

2- هر کسی که از اين نيروها می آيد بايد علناً اعلام کند که از حزب توده و يا از کدام جناح اين سازمان ها آمده و يا چه مدتی با آن ها کار کرده و سِمتش در آن احزاب و گروه ها چه بوده و اسم تمام کسانی که در آن احزاب و سازمان ها را همراه با منصب شان می شناسد معرفی کند. اگر اين افراد تا به امروز چنين کاری نکرده اند و حتی بعضی ها مثل عباس سماکار خود را اقليتی معرفی می کنند بايد حتی جواب سلامشان را هم نداد چه برسد به همکاری. اما اگر به اين کار مبادرت کردند تا ثابت کنند که به اين افراد می توان اعتماد کرد، باز با اين افراد فقط بايد خارج از حزب و تشکیلات همکاری فردی نمود و دادن هرگونه اطلاعات تشکيلاتی به اين افراد حتی قابل اعتماد اين جريانات خيانت محسوب می شود.

3- آن تعداد از اعضای سازمان ها و احزاب موجود که خواهان سازماندهی و انجام انقلاب کمونيستی/سوسياليستی/کارگری می باشند، بايد خود را از قيد اين گونه تشکيلات رها کرده و قدم اول را در جهت ساختن هسته های مخفی انقلابی بردارند و در اين مسير از رعايت کامل اصول مخفی کاری حتی نسبت به رفقای سابق خود کوتاهی نورزند.

تقريباً در درون تمام احزاب و سازمان ها نيروهای امنيتی (توده ای ها و اکثريتی ها) که لباس های خود آن احزاب و سازمان ها را پوشيده اند تا شناسائی نشوند، وجود دارند و شناختنشان خيلی مشکل شده و حتی در مواردی غيرممکن هم شده است زیرا نمی توان فهميد که کدام يک از اعضا و رهبری اين جريانات را با خود همراه کرده اند. من خودم مواردی را می شناسم که همين اکثريتی مثل علی رضا بيانی را مازيار رازی به ديگران گفته که راه کارگری بوده است و يا عباس سماکار اکثريتی را بعضی از افراد حزب کمونيست ايران اقليتی معرفی کرده اند و…. البته اين فقط مختص به ايران نيست بلکه در سطح بين المللی نيز بورژوازی توانسته با همين شيوه ها جنبش های سوسياليستی/کمونيستی انقلابی را به جنبش «چپ» تنزل دهد.

4- هر کسی از هر گروهی که می آيد دلايل جدا شدن از گروه قبلی و دلايل پيوستنش را به تشکیلات به صورت علنی اعلام بکند.

5- تشکيلات کاملاً مخفی بايد ساخت يعنی از وسايل ارتباط جمعی استفاده نکرد، مگر در موارد خيلی خيلی ضروری (اسکايپ، فيسبوک، ياهو و يا ايمل های معمولی برای کار تشکيلاتی نبايد استفاده کرد و سعی کرد، چنين ابزاری را برای خود و تشکيلاتشان بسازند).

6- با افراد شناخته شده در سطح بين المللی و ملی نبايد تماس های تشکيلاتی گرفته شود به دليل اين که اکثر اين افراد تحت کنترل سيستم سرمايه داری می باشند. ايمل ها، فيسبوک و حتی تلفن شان کنترل می شود.

7- هسته های کارگریسوسياليستی بايد ثابت کنند که خودرهائی کارگران فقط به دست خودشان امکان پذير می باشد و تا دوران اعتلای انقلابی بايد کاملاً مخفی سازماندهی شود و با هيچ کس و يا گروه شناخته شده ای نبايد وارد بحث و گفتگو شود.

8- با آگاهی به شرايط فاشيستی و شبه فاشيستی که هم در سطح ملی و هم در سطح بين المللی در حال سازماندهی می باشد، فقط کسانی را که کاملاً از آن ها شناخت کامل دارند، عضوگيری کرد تا هرگونه احتمال لو رفتن را کم بکنند.

9- هيچ گونه نشريه و يا سايت علنی نبايد داشته باشند. يعنی مبارزه را جدی بگيرند.

از آن جائی که خاورميانه در طب انقلاب می سوزد و انقلاب در ايران مانند آتش زير خاکستر است، امپرياليست ها با کمک خود رژيم سعی در نابود کردن هرگونه فرصت انقلابی برای طبقه ی کارگر و زحمتکشان را دارند. به اين منظور در اين مسير از هيچ تاکتيکی در استراتژی خود روی گردان نيستند، از جمله استفاده از آلترناتيو کارگری. يک نمونه، گرايش مارکسيست های انقلابی است که درون حتی رهبری آن، عناصر«اکثريتی» با سيستم سازش و همکاری می کنند. اين «آلترناتيو کارگری» به يک برنامه به اصطلاح کارگری و انقلابی نياز دارد تا بتوانند پيشرو کارگری را گول زده و به دام اندازند. گرايش مازيار رازی ظرف مناسبی برای گول زدن پيشرو کارگری می باشد و با دادن امکاناتی به آن از قبيل تلويزيون «بی بی سی» و يا مناظره با رئيس دانا و يا مصاحبه علی رضا بيانی با راديو سپهر وکه اکثراً ريشه ی توده ای و اکثريتی دارند، اين گرايش را تبليغ می کنند. همان طوری که در آخرين جلسه ی «گرايش» مجبور شدم برای مازيار رازی خط و نشان بکشم و بگويم «در ايران هيچ نوع گشايشاتی پيش نخواهد آمد و اما شما سی سال است به اميد اين گشايشات حرف های خود را تکرار می کنيد، ولی زمان گفته های من را ثابت خواهد کرد» و امروز نيز به پيشرو کارگری اخطار می دهم که هر نوع ارتباط تشکيلاتی را با اين «گرايش» خاتمه دهد. در غير اين صورت امپرياليست ها و دولت سرمايه داری ايران با در دست داشتن مهره های «اکثريتی» در اين تشکيلات به شناسائی پيشروان کارگری پرداخته و سر به زنگاه با دستگيری و گشتار آن ها بار ديگر انقلاب را ده ها سال به عقب می رانند و به همين خاطر پيشرو کارگری بايد خود را به طور کاملاً مخفی و به دور از اين سازمان ها و احزاب به اصطلاح کارگری/مارکسيستی/کمونيستی/سوسياليستی بايد سازمان دهد. و با طناب اين احزاب و سازمان ها و گرايشات ته چاه نرود، زيرا در تمام اين احزاب و گروه ها نيروهای امنيتی در کمين خوابيده اند.

ياشار آذری

(1)- مقاله ی «ماهيت حزب پيشرو کارگری»

http://www.nashr.de/2/yashar/mahiyat.pdf

(2)- کتاب «دلايل شکل گيری کميسيون مبارزه با بوروکراسی و دفاع از دموکراسی کارگری»

http://www.nashr.de/2/komsion/Book.pdf

(3) همان جا. بخش چهارم: جلسه آخر رفقای اين کميسيون با مازيار رازی و مراد شيرين

۱ دیدگاه

  1. جواد says

    شما برای توجیه اعمالتان به تئوری توطئه پناه برده اید و این کار را به بدترین شکل ممکن انجام داده اید. اما مگر خودتان معترف به رفتار شرم آور محفل تان نیستید؟ مگر سایر اعضا و حتی افرادی که از بیرون به محفل شما می نگرند سالها قبل از اینکه شما بدان افتضاحات اعتراف کنید از آنها با خبر نبودند؟ پس دلیل چیست که این رفتار ادامه می یابد و اعضا آگاهانه از رهبر بی شرم گروه تبعیت می کنند و از او یک بت ساخته اند؟ آیا همه این ماجرا توطئه پلیس مخفی است؟
    در تاریخ موارد متعددی وجود داشته که پلیس مخفی به درون سازمانهای کمونیست و انقلابی نفوذ کرده است. این اتفاق در حزب بلشویک هم افتاد. مثلا یک جاسوس پلیس که به حزب نفوذ کرده بود تا آنجا پیش رفت که تحسین اعضا را برانگیخت و مورد ستایش قرار گرفت. اما مسئله دقیقا این است که او نتوانست حزب را از نظر ایدئولوژیک به فساد بکشاند؛ نه تنها نتوانست بلکه برای پیشرفت خود مجبور شد وانمود کند که به ایدئولوژی انقلابی حزب وفادار است و در نهایت هم فقط پاره ای اطلاعات درباره تشکیلات حزب را به پلیس رساند تا پلیس با استفاده از آنها مانع از رسیدن حرف حزب به توده ها و روشنگری ایدئولوژی انقلابی حزب در میان آنها شود. ولی شما معترفید باعث و بانیان انحراف سیاسی و رفتار ضد پرولتاری در صدر محفل تان جای گرفته اند و سایر اعضا نیز از آنها دنباله روی می کنند. حالا حتی اگر مشخص شود آن افراد خاص وابسته به پلیس مخفی، حزب توده، اکثریت یا … بوده اند، چه چیزی باعث شده که نه تنها وجود آنها در این محفل تحمل شود بلکه در محفل تروتسکیستها ارتقاء هم بیابند؟ هنرنمایی پلیس مخفی به همراه ورشکستگان مفلوک توده ای و اکثریتی یا روحیات و رفتار ضد پرولتاری اعضای محفل؟
    واقعیت این است که شما نیز به همان نتایجی رسیده اید که آن افرادی که «فعاليت سياسی را رها کرده و به دنبال زندگی خصوصی خود رفته» بودند به آنها رسیدند. آنها دیدند و شما نیز می بینید که تئوریهای محفل تان باطل هستند ولی جرأت اعتراف به این امر، پذیرش اشتباه، انتقاد از خود و تلاش برای در پیش گرفتن خط مشی پرولتاری را ندارید. آنها بی سر و صدا محفل تروتسکیست بی آبرو را رها کردند و دنبال زندگی خصوصی خود رفتند ولی شما می خواهید با سر و صدا وانمود کنید چنان انقلابی ای هستید که هیچ کار علنی یا نیمه علنی را برنمی تابید، از این به بعد صد درصد مخفی خواهید بود و اگر کسی چیزی از شما ندید و نشنید نه به دلیل انفعال شما بلکه به دلیل مخفی بودن شما می باشد!
    علیرغم اینکه شما دوست دارید چهره ای ضد توده ای – ضد اکثریتی داشته باشید، اما واقعیت اینست که شما و محفل تان در حقیقت یک مدرسه کادر ساز برای آنها بوده اید. امکان ندارد یک جوان عاقل که حداقلی از آگاهی و روحیه پرولتاری (یا حتی بورژوا دمکراتیک) دارد احساسی بجز نفرت نسبت به جریانهای فاسد و جنایتکاری نظیر حزب توده و اکثریت (یا نسخه های به روز شده و بزک شده آنها) داشته باشد. ولی اگر به مرور زمان با تئوریهای باطل و رفتار ضد پرولتاری ذهن او را فاسد کنید، به او بقبولانید هیچ اشکالی ندارد بدون دلیل و مدرک ادعا کند فلانی جاسوس یا وابسته به فلان گروه جنایکار است (زیرا قبل از این هم بدون دلیل و مدرک اباطیلی نظیر اینکه تروتسکیسم و لنینیسم توسط تزهای آوریل لنین با هم ادغام شده و تشکیل «بلشویسم نو» را داده اند، باید «بلشويسم قديم» را دور ریخت و … را قبول کرده است)، کاری کنید که دروغهای بچه گانه ای نظیر این را که دولت ترکیه با هدف انحراف توجه کارگران از تروتسکیسم به پ.ک.ک. و سایر گروههای انقلابی نه تنها «اجازه مبارزه» بلکه کمک مالی و اسلحه نیز می دهد باور کند، بجای پروراندن روحیه انتقاد و انتقاد از خود دنباله روی کورکورانه از یک بت فرصت طلب و بی شرم را تبلیغ کنید، و در نهایت پس از آشکار شدن افتضاحاتی که محفل تان آفریده بجای قبول مسئولیت آنها و کوشش برای جبران شان تقصیر را به گردن توطئه گران خیالی بیاندازید، همه اینها زمینه ذهنی را برای پذیرش خط توده ای – اکثریتی مهیا می کند. وقتی می توان به سادگی حقیقت را انکار کرد، دروغ گفت، با ادعاهای عجیب و غریب از بحث منطقی و استدلال طفره رفت، یک فرد بی اخلاق مسئولیت ناپذیر خودپرست سلطه جو را به مقام یک بت رهبری کننده ارتقاء داد و با طرح تئوری توطئه خود را از افتضاحات تبرئه کرد، چرا نباید به دنبال گروههایی که در این کارها مهارت و تجربه بیشتری دارند رفت؟
    نمونه این کادر سازی هم فواد شمس است. زمانی که او در ایران دانشجو بود وبلاگی ساخته بود و عکس و اسم خود و دوستانش را علنی کرده بود. اما شمایی که ادعا دارید حتی کار نیمه علنی را نیز برنمی تابید نه تنها چیزی به او نگفتید بلکه نام او را با افتخار جزو حامیان کمپین «کارگران ایران تنها نیستند» آوردید (خوشا به حال کارگرانی که چنین حامیانی دارند!). حالا او به دنبال حزب توده و اکثریت رفته. او دقیقا رفتار شما را دارد، بدون دلیل ادعاهای عجیب و غریب می کند، به دیگران بدون سند و مدرک تهمت می زند، از استدلال و بحث منطقی طفره می رود، چشمش را به روی واقعیت بسته، از گروه فاسد و جنایتکار خودش بت ساخته و مسئولیت افتضاحاتی که پدید می آورد را به گردن دشمنان خیالی اش می اندازد.
    اگر شما واقعا می خواستید این وضع برطرف شود به عوامل به وجود آورنده آن برمی گشتید نه اینکه با انداختن تقصیر به گردن سایرین خودتان را تبرئه کنید که البته کاری بی فایده است. شما همانقدر مسئول وضع رقت انگیز کنونی محفل تان هستید که م. رازی و سایرین می باشند. هیچ راه حلی هم برای برون رفت ارائه نمی دهید. آخرین چاره ای که به ذهن تان رسیده این بوده که ساکت و منفعل شوید و به دنبال زندگی خصوصی تان بروید ولی وانمود کنید که مشغول کارهای مخفیانه فوق العاده انقلابی هستید تا دیگران سکوت و انفعال شما را به حساب مخفی بودنتان بگذارند! جالب تر اینست که فکر می کنید واقعا کسی پیدا می شود که ادعایتان را باور کند!

    دوست داشتن

  2. ياشار آذری says

    دليل اين که جنبش کمونيستی/سوسياليستی به جنبش چپ تقليل يافته دقيقاً به خاطر نفهميدن تکامل سازماندهی سرمايه از زمان لنين تا به امروز است و فکر می کنند اين ها يعنی چپ ها اگر خودشان را به صورت علنی و نيمه علنی سازماندهی کنند می توانند انقلابی را سازماندهی کنند و اين در صورتی است که همه خائنين به کمونيزم وارد دولت های سرمايه داری شده و برای اين کار بهائی به اندازه ی خيانت به انقلابات را پرداخت می کنند. يعنی تنها چيزی که فکر نمی کنند انقلاب کارگری/سوسياليستی می باشد و همکاری با بورژوازی و دعوا مرافه با آن را مثل مطالب بالا با يک انقلاب کارگری/کمونيستی اشتباهی می گيرند و مثل مقاله بالا از هر چيزی حرف می زنند بجز تدارک انقلاب کارگری/سوسياليستی. بورژوازی برای منحرف کردن مردم از هدف اصلی نه تنها مثل پ کاکا به تو اجازه می ده که با او مبارزه کنی بلکه حتی به تو کمک مالی و اسلحه هم می دهد تا بتوانی از هدف اصلی منحرف اش کنی و از هر چيزی حرف بزنی به جز انقلاب کارگری/سوسياليستی، يکی از بزرگ ترين دليل به انحراف کشيدن تمام جريانات کمونيستی وجود و دخالت سازمان های امنيتی در آن ها و پاپوش دوزی و… در سطح جهانی می باشد و مختص فقط ايران نيست و فاشيزم نويی در جهان در حال سازماندهی می باشد. در رابطه با تروتسکيزم بگويم که قبل از انقلاب اکتبر چيزی به نام تروتسکيزم وجود داشت ولی بعد از انقلاب اکتبر تروتسکيزم و لنينيزم با تزهای آوريل لنين از بين رفت و به «بلشويزم نو» تبديل شد و لنين خاطر نشان کرد که بلشويزم قديم را دور بريزيد. و فقط موقع مرک اش از تروتسکی خواست که مبارزه با بوروکراسی را با هم به پيش ببرند که متأسفانه با مرک لنين، تروتسکی مجبور شد خودش را آن مبارزه را به پيش ببرد و به همين خاطر تروتسکی در يکی از کتاب هايش که فکر می کنم استالينيزم و تروتسکيزم می باشد که وظيفه خودش را اين طور بيان می کند: «وظيفه ی ما دفاع از سنن بلشويزم و مبارزه عليه بوروکراسی می باشد» يعنی اگر «بلشويزم نو» را از تروتسکيزم جدا کنی، تروتسکيزم يعنی مبارزه عليه بوروکراسی.

    دوست داشتن

  3. جواد says

    این نوشته فقط تلاشی مأیوسانه برای تبرئه جستن از افتضاحات محفل تروتسکیسستها است. نویسنده دوست دارد وانمود کند که دلایل این افتضاحات را نه در تروتسکیسم یا فرصت طلبی و روحیات غیرپرولتاری محفل تروتسکیستها بلکه در نفوذیهای «توده ای» و «اکثریتی» که در ارتباط با نهادهای اطلاعاتی و جاسوسی جمهوری اسلامی هستند باید جست! گویا فعالیتهای فرقه گرایانه و ناچیز تروتسکیستها تا آن حد جمهوری اسلامی را تهدید می کرده که نهادهای امنیتی آن برای مقابله با تروتسکیسم به تکاپو افتاده اند و با فرستادن نفوذیها سعی کرده اند آنرا فاسد کنند!
    اما آقای نویسنده، آن نشریات «مهیب» که شما مدعی هستید «در تمام سوالاتی که اطلاعات از دستگيرشدگان می کرده» اسمشان را می آورده، روی اینترنت قرار دارند و هر کس مایل باشد می تواند به آرشیو آنها مراجعه کند. در آن نشریات چیزی که جمهوری اسلامی یا کلا بورژوازی را بترساند وجود ندارد. در آن نشریات شرح نامه نگاری تروتسکیستها برای نهادهای بورژوایی خارجی، تظاهراتهای چند نفره، عقاید فرقه گرایانه که محافل تروتسکیستی میکروسکپی اروپایی دهها سال است آنها را تکرار می کنند و غیرپرولتاری بودن آنها هم به نحو تئوریک و هم به نحو عملی ثابت شده و سایر مطالب بی ارزش و فوق العاده تکراری آمده است. البته من واقعا امیدوارم در این مورد حق با شما باشد و بازجویان و مسئولان اطلاعاتی جمهوری اسلامی اینقدر نادان و پخمه باشند که فکر کنند چنین نشریاتی تهدیدی برای ایشانند و توجه شان از کمونیستها به سوی آنان منحرف شود، اما ترجیح می دهم واقع بین باشم!
    این چیزی جز ساده لوحی یا ریاکاری نیست که اظهار می دارید اگر کسی که قبلا با شما همکاری می کرده «فعاليت سياسی را رها کرده و به دنبال زندگی خصوصی خود رفته … به احتمال خيلی قوی طعمه اطلاعات شده»!
    اگر شما فکر می کنید است آدمهای ساده لوحی که با چند شعار پوچ و تئوریهای باطل فریب خوردند و فکر کردند با این شعارها و تئوریها جهان بهتری ساخته می شود، ممکن است تا ابد در خواب غفلت بمانند، پس شما از آنها ساده لوح تر هستید!
    اگر شما به حقیقت غیرپرولتاری بودن تئوریها و فرصت طلبانه بودن اعمالتان واقفید اما باز هم اظهار می دارید که وضع رقت انگیز تروتسکیستها نه نتیجه آنها، بلکه نتیجه «نفوذ توده ای ها و اکثريتی ها» است، پس شما ریاکار هستید!
    این «پليس مخفی بورژوازی» نبود که جلوی پیشرفت «حزب کارگران سوسیالیست» آمریکا یا «لوتوریه» فرانسه را گرفت. آن جریانات به این دلیل رو به زوال رفتند که تئوری و سبک کار غیرپرولتاری اختیار کردند. در یک تشکیلات پرولتاری (یا حتی دمکراتیک انقلابی) چنانچه یک عضو یا رهبر بخواهد رفتاری غیرپرولتاری یا غیردمکراتیک داشته باشد، بقیه اعضا نخست سعی خواهند کرد با انتقاد از او رفتارش را تصحیح کنند، سپس، چنانچه او رفتار خود را تصحیح نکند از مسئولیت برکنارش می کنند، و در نهایت، چنانچه سرسختی نشان دهد، سعی کند تشکیلات را تخریب کند و خواسته یا ناخواسته به ارتجاع خدمت نماید، او را اخراج می کنند. اما اگر اعضای تشکیلات چنین نکنند و به یک رهبر یا عضو اجازه دهند بی توجه به دیگران خط مشی ضد پرولتاری و ضد دمکراتیک خود را دنبال نماید، تقصیر عواقب آن خط مشی بر گردن کل تشکیلات خواهد بود نه یک یا چند نفر منحرف، حتی اگر آن منحرفین وابسته به «پليس مخفی بورژوازی» باشند. این همراهی اعضای تشکیلات با منحرفین یا سکوت و بی تفاوتی آنها در مقابل انحراف است که باعث پیروزی خط مشی غیرپرولتاری و غیردمکراتیک می شود نه هنرنمایی «پليس مخفی بورژوازی»!
    محفل تروتسکیستهای ایرانی و بطور خاص رهبر آنها سالهای سال رفتاری شرم آور و در بعضی موارد می توان گفت بچه گانه و غیراخلاقی داشته اند. ولی آیا مورد انتقاد قرار گرفته اند؟ اگر هم «انتقادی» بوده، درگوشی و بر سر جاه طلبی های شخصی بوده، نظیر «به وجود آوردن نشر ميليتانت و بايکوت کردن نشر کارگری سوسياليستی»، «اقدام «گرايش» به اخراج ما از احياء مارکسيستی با باز کردن اطاق احيای ديگری»، «خراب کردن افراد در جمع و معذرت خواهی خارج از جلسه» و البته این «انتقادات» با این هدف بودند که منتقد بجای فرد مورد نقد بر روی صندلی میزگرد بی.بی.سی. بنشیند!
    در آخر هم نویسنده سعی می کند با این ادعای بدون سند و مدرک که «تقريباً در درون تمام احزاب و سازمان ها نيروهای امنيتی (توده ای ها و اکثريتی ها) … وجود دارند» اینطور تلقین کند که محفل خودش گرفتار بیماری نادر و خطرناکی نیست و گویا با مقداری داروی ساده و چند روز استراحت بهبود می یابد!
    اولا این ادعا قبح جاسوسی و کار برای نهادهای امنیتی جنایتکار را می ریزد. گویا جاسوسان و عوامل نفوذی همه جا حاضرند و وجود آنها چیزی عادیست و حتی می توان با آنها مماشات کرد!
    دوما وابسته بودن به نهادهای امنیتی جنایتکار یا گروههای جنایتکار (نظیر حزب توده و اکثریت) اتهامی جدی است که باید با دلیل و مدرک اثبات شود. اما نویسنده بدون دلیل و مدرک این برچسب را بر روی هر کسی می چسباند! متداول شدن این اتهام زنی بدون مدرک قبل از هر چیز به نفع نهادهای امنیتی و گروههای جنایتکار است زیرا اگر این برچسب زنی متداول شود، چنانچه کسی واقعا شایسته این برچسب هم باشد در میان توده انبوهی که این برچسبها بر آن چسبانده شده اند گم می شود. مثلا دلیل نویسنده برای اینکه عباس سماکار را اکثریتی می داند چیست؟ حتی اقلیتی ها نیز علیرغم اینکه اختلافاتی با او داشتند هرگز چنین برچسبی را بر او نچسباندند و در مواردی که توافق داشتند به همکاری با وی ادامه دادند. آیا نویسنده با این برچسب زنی در حقیقت همان کار حزب توده و اکثریت را که برچسب زنی مغرضانه بر مخالفان جمهوری اسلامی بود، انجام نمی دهد؟ ممکن است او در ذهن خود یک ضد توده ای و ضد اکثریتی سرسخت باشد، اما افکار او چه تأثیری می توانند در دنیای واقعی داشته باشند هنگامی که او همان خط مشی توده ای – اکثریتی را دنبال می کند؟
    بهتر بود نویسنده بیخود به دنبال عوامل نفوذی «پليس مخفی بورژوازی» نمی گشت. گروههای انقلابی با رعایت اصول امنیتی از «اسکايپ، فيسبوک، ياهو و يا ايمیل های معمولی» هم استفاده کرده اند اما این منجر به لو رفتن شان و نفوذ «پليس مخفی بورژوازی» در آنها نشده است. حتی در ترکیه که پلیس مخفی آن بسیار با تجربه تر، مدرن تر، مجهزتر و وظیفه شناس تر از جمهوری اسلامی است، پ.ک.ک. و گروههای کمونیست و آنارشیست که علیه حکومت مبارزه مسلحانه می کنند با رعایت اصول امنیتی از امکانات علنی و وسایل ارتباطی استفاده می کنند (و خیلی بیشتر و بهتر از انقلابیون ایران استفاده می کنند) ولی نهادهای امنیتی و گروههای ضدانقلابی نظیر برادران ترک حزب توده هیچگاه خواب آن حد از نفوذ و تأثیرگذاری بر آنها را که نویسنده ادعا می کند می توانند داشته باشند، نمی بینند.
    بجای گشتن به دنبال توطئه، او می توانست کارنامه گرایش خودش را از زمان ظهور تروتسکی در جنبش سوسیال دمکراتیک روسیه تا امروز مرور کند و از خود بپرسد چرا تروتسکیسم هیچگاه نتوانسته جنبش طبقه کارگر را به سمت پیروز راهنمایی کند؟ چرا دهها سال بعد از نوشته شدن جزوه هایی نظیر

    http://www.iran-archive.com/sites/default/files/sanad/vahdate_komonisti–troteskism_01.pdf
    و
    http://www.k-en.com/ken200/k58/Trots.pdf

    تروتسکیستها توانایی پاسخگویی به آنها را ندارند؟
    اگر او صادقانه چنین می کرد، هرگز سعی نمی کرد توطئه «پليس مخفی بورژوازی» را عامل وضع رقت انگیز محفلش جلوه دهد بلکه به دلایل واقعی به وجود آمدن این وضع پی می برد و می توانست برای درهم شکستن این وضع اقدام کند.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.