اخبار ایران و جهان

بوروکراسی در درون احزاب

naghd_001

با آگاهی به اين مسأله که درست کردن يک سيستم بی نقض در چهارچوب سيستم سرمايه داری درون جنبش کارگری غيرممکن است.

به قول ارنست مندل «انتخاب بين توسعه ی خودمختاری واقعاً سازمان داده ی طبقه ی كارگر (شامل خطر پتانسيل بوروكراسی) و رها ساختن سازمان های كارگری زير تسلط ايدئولوژيكی بورژوازی

ايدئولوژی حاکم در جوامع سرمايه داری همان ايدئولوژی هيئت حاکم است که نام ديگر آن فرهنگ بورژوائی می باشد که بايد از زير تسلط اش خارج شود.

چنين تلاش ايدئولوژيک مصيبت انگيزی بدبختانه در تاريخ جنبش طبقه ی كارگر کم نيست. مثلا می توانيم نمونه اش را پس از 10- 1909، عدم درک ماهيت جنگ امپرياليستی [جنگ جهانی اول] و دوره ی انقلاب و دلايل بنيادی خيانت قريب الوقوع سوسيال دموكرات ها ديد.

اين ناتوانی در درک اوضاع جديد که لنين و تروتسکی با ساختن جبهه ی سوم يعنی نه حکومت سرمايه داری و نه جنگ امپرياليستی که در روسيه به آن رسيدند، در حال حاضر جبهه ی استالينيستی که سهل است حتی بخش قابل ملاحظه ای از جنبش تروتسکيستی نيز از درک آن عاجز است.

درست است که در بين سال های 1923 الی 1936 اکثر رهبران قديمی بلشويک به ماهيت مهيب قدرت بوروکراسی پی بردند. اما اين حقيقت را خيلی دير فهميدند و تاوان دير فهميدن شان را هم با جانشان پرداخت کردند.

امروزه مبارزه اصلی در دنيا بين بورژوازی و پرولتارياست و بوروکراسی صرفاً برای به انحراف کشيدن اين مبارزه در آن دخالت می کند.

تنها راه از ميان برداشتن چه بوروکراسی و چه بورژوازی به نتيجه ی منطقی رساندن مبارزات انقلابی کارگری سوسياليستی می باشد. تنها گسترش هر چه بيشتر انقلابات جهانی می تواند انهدام کامل قدرت بوروکراسی را تضمين بکند.

در رابطه با احزاب استالينيست و مائوئيست بگويم که تمامشان منحط شده اند يعنی به هيچ عنوان قابل تعمير و يا درست شدن نيستند، چون که آن ها آگاهانه هم از طريق برنامه ای و هم تشکيلاتی به مخدوش کردن مبارزات طبقاتی مشغولند.

منظورم از لحاظ برنامه ای این است که از مارکسيزملنينيزم کاريکاتوری ساخته اند که هيچ ربطی به برنامه ی انقلابی بلشويکی که از چهار کنگره ی اول[لنين در آن حضور داشت] گرفته شده، ندارد و از گفته های خودشان يک ايدئولوژی ساخته اند.

و اما از لحاظ تشکيلاتی که مثل ارتش، هيچ کس نمی تواند رهبری را مورد سؤال قرار بدهد چه برسد که بازخواست بکند. يعنی رهبری اگر خلافی يا اجحافی در مورد کسی يا کسانی بکند و مورد بازخواست قرار بگيرد، در چنين موقعی تمام تهمت ها و افتراها و فحاشی ها به طرف او سرازير می شود.

اما در رابطه با احزاب و سازمان ها و تشکل های تروتسکيستی که با سازمان های استالينيستی فرق اساسی دارند، هم در برنامه و هم در تشکيلات، يعنی هنوز منحط نشده اند. يعنی يک انقلاب کارگری سوسياليستی می تواند اين بوروکراسی ها را ضعيف تر بکند و گسترش انقلابات جهانی کارگری سوسياليستی می تواند بکلی اين بوروکراسی را از بين ببرد ولی همين انقلابات رهبری و بخش قابل ملاحظه ای از کادرهای تشکيلات مائوئيستی و استالينيستی را به صف سرمايه خواهد فرستاد.

اشتباه بخش ديگری از احزاب تروتسکيستی در اين است که بيشتر دنبال جنبش دانشجوئی می روند تا طبقه ی کارگر و آن هم به اين دليل که دانشجويان را راحت تر می توان قانع کرد و وقت بيشتری برای کار سياسی دارند. در حالی که شايد حق به جانب آن ها باشد ولی درصدهائی را من ارائه می دهم که از روی سی سال تجربه سياسی ام به آن ها رسيده ام.

به دليل طبقاتی قشر دانشجو که حدوداً بيشتر از قشر متوسط جامعه می آيند و حتی اگر از طبقات زحمتکش هم باشند زياد فرق نمی کند چون که ايدئولوژی حاکم ايدئولوژی هيئت حاکم هست و بيشتر آن ها تقريبا 99 درصد آن ها فقط برای این درس می خوانند که درآمد خوبی داشته باشند و تا می توانند خودشان را به يک بورژوا تبديل کنند به همين خاطر می توانم بگويم که فقط 1 درصد از اين دانشجوها به مارکسيست لنينيزم يا تروتسکيزم روی می آورند و باز از اين یک درصد، یک دهم درصدش با طبقه ی کارگر همراه می شود و همان یک دهم درصد هم به دليل اين که اکثرا از قشر متوسط تشکيل شده اند هميشه خطر بازگشت اش به صفوف بورژوازی و خرده بورژوازی امکان پذير است.

در حالی که اگر 100 نفر کارگر به مارکسيزم رو بياورند فقط 1 درصدش ممکن است به صفوف خرده بورژوازی يا بورژوازی بپيوندد و بقيه ی 99 درصد باقی خواهد ماند. يعنی تفاوت شان 1 به 100 است و شايد هم بيشتر.

و اما بخش ديگر احزاب وتروتسکيستی مثل IMT به رهبری آلن وددز که سعی می کنند در احزاب استالينيستی و مائوئيستی فعاليت کنند و اگر توانستند در داخل آن احزاب فراکسيون بزنند. يک مثال زنده آن را برايتان خواهم گفت: بخش ايتاليا همين بين الملل توانسته بود با 30 نفری که داخل حزب کمونيست ايتاليا موفق شده بودند برای خود فراکسيون بزنند و مدتی بعد همان تعداد به بيش از 300 نفر تبديل شده بودند و خيلی خوشحال بودند که توانستند آن ها را قانع کنند. در حالی که با اين کارشان آن 300 نفر به تروتسکيست تبديل شده بودند ولی در عمل اين 30 نفر به استالينيست تبديل شده بودند. در اين تشکيلات همه ی تصميمات از طريق اکثريت پيش می رفت و در هر صورت کارهای عملی اکثريت با استالينيست ها بود که فقط تروتسکيست را ياد گرفته بودند و اين نوع تشکل ها وقتی اقليت تابع اکثريت می شود کارها طبق سليقه ی استالينيست ها پيش می رود و به همين دليل IMT و احزابشبيه آن در حرف تروتسکيست و در عمل به استالينيست تبديل شده و کاملاً به يک تشکيلات بوروکراتيک تبديل می شوند. حتی بدون اين که اکثر پايه های آن به اين موضوع آگاه باشند.

اما در مورد گرايش مارکسيست های انقلابی قضيه برعکس شده، ما به درون گرايش های استالينيستی و مائوئيستی نرفتيم بلکه اين بخش نيروهای انقلابی گرايشات مختلف استالينيستی و مائوئيستی بودند که به گرايش مارکسيست های انقلابی آمدند و با پذيرش چهار مؤلفه اول به درون احيا و متعاقب آن به گرايش مارکسيست های انقلابی پيوستند و راه و روش استالينيستی را با خود آوردند. اگر زودتر اقداماتی نکنيم در آينده به سرنوشت IMT دچار خواهيم شد.

و اما در رابطه با احزاب و سازمان هائی که برای انقلابات کارگری بايد ساخته بشود، چطوری می توانيم جلوی رشد بوروکراسی در اين تشکیلات ها را بگيريم؟

در ادامه بحث اضافه کنم که در اين برهه از زمان، هيچ مارکسيستی بدون اين که تروتسکيست بشود نمی تواند مارکسيست بشود و هر تروتسکيستی هم مارکسيست نيست. يعنی تروتسکيزم را بايد فهميد و درک اش کرد نه اين که آن را ياد گرفت. چرا؟

به خاطر اين که اين جمله فهميده شود بايد يک مثال بزنم تا رفقا بهتر بفهمند، مثلاً شخصی می تواند مقاله «پيکار با بی فرهنگی» تروتسکی را بخواند و راجع به آن بيشتر از يک ساعت صحبت کند ولی فرد ديگر همان مقاله را بخواند ولی راجع به آن فقط چند دقيقه بيشتر نتواند صحبت کند، حالا کدام يک از اين افراد توانسته اند «پيکار با بی فرهنگی» تروتسکی را بهتر بفهمند؟ کسانی که به ايدئولوژی هيئت حاکم يعنی به فرهنگ بورژوائی و استالينيستی بيشتر آلوده اند سريع و بدون معطلی خواهند گفت آن شخصی که بيشتر می تواند آن را توضيح دهد. در حالی که ممکن است، شخص دوم بهتر فهميده و به آن عمل کند نه آن کسی که راجع به آن ساعت ها به بحث بپردازد.

آن شخصی که آن مقاله را خوانده و بيشتر از حتی چند دقيقه راجع به آن نتواند صحبت کند ولی هيچ موقع نه تنها به رفقای هم تشکيلاتی اش بلکه حتی به مخالفان و حتی بدتر از آن حتی به کسانی که به او فحاشی می کنند مقابله به مثل نکرده و بدتر از آن ها جواب ندهد، بلکه با خونسردی کامل جواب های منطقی و درستی را بدهد که البته هر چقدر کوتاه و مختصر هم باشد مهم نيست. نه اين که چندين برابر بدتر از خود آن ها جواب شان را بدهد. اگر کسی اين مقابله به مثل را انجام دهد خيلی ساده به او خواهند گفت چه فرقی بين تو و کسی که به تو فحاشی کرده می باشد؟ در اين ميان مهم نيست که چه کسی اول فحاشی کرده ، مهم اين است که هر دو يک کار را انجام داده اند و در اين مورد مشخص هر دو از يک جنس اند.

با تکرار کردن حرف های درست و صحيح مارکس، لنين و تروتسکی نمی توان عليه بوروکراسی مبارزه کرد. يعنی تمام چيزهائی که می گوييم بايد فهميده و درک کرده باشيم و به آن عمل کنيم.

در سال 1903 تروتسکی نوشت: « تئوری كه در آن حزب در انجام وظايف اساسی جایگزين پرولتاريا می گردد به اين خطر دست می زند كه سپس كميته ی مركزی حزب را جایگزين حزب، هيأت دبيران را جایگزين كميته ی مركزی و سرانجام دبير كل را جایگزين هيأت دبيران نمايد، به نحوی كه در آخر امر، مأموريت تحقق وظايف خطير انقلاب به يک نفر محول می شود.»

اين نوع حزب دقيقا توسط استالين در روسيه و تمام احزاب کمونيست وابسته به شوروی پياده شد.

حزب بلشويک می توانست از طريق تلاش آگاهانه يعنی قبل از قدرت گيری با ساختن کميسيون مبارزه با بوروکراسی با آن به مبارزه بپردازد تا بعدا غافلگير نشود.

تراژدی بزرگ اتحاد جماهير شوروی نداشتن آگاهی کافی هر گونه فهم از پديده بوروکراسی توسط اکثريت حزب بلشويک و حتی اکثر رهبری حزب بلشويک در لحظات حساس تعيين کننده ی تاريخ اش بود.

يعنی اگر اين مسأله قبل از اين که حزب بلشويک کسب قدرت بکند به طور آگاهانه و از قبل، کادرها در مورد آن به اندازه ی کافی بحث و مجادله کرده و کاملاً روشن بودند به احتمال قوی می توانستند با آن مقابله کنند و برای اين که چنين مسأله ای پيش نيايد بايد راه حل حقيقی مسأله بوروکراسی نه در برانداختن آن از طريق فورمول ها يا بخش نامه ها و يا مقالات بلکه در ايجاد بهترين شرايط ذهنی و عينی برای مبارزه و برای از بين رفتن آن و تحت کنترل در آوردن آن بوروکراسی بکوشيم.

صحبت های یکی از رفقای ترکيه که در رابطه با حق گرايش يا فراکسيون با من داشت را اين جا با شما در ميان می گذارم. اين رفيق به من خاطر نشان کرد که قبول کردن حق گرايش يا فراکسيون چيزی را حل نمی کند و اشاره کرد که شما از IMT اخراج شديد در حالی که خود آن بين الملل حق گرايش يا فراکسيون را به رسميت می شناخت ولی با زدن برچسب و افترا شما را اخراج کرد. يعنی وقتی که ضامن اجرائی ندارد، هيچ فرقی ندارد که شما آن را به رسميت بشناسيد يا نشناسيد.

و اما در رابطه با گرايش مارکسيست های انقلابی که به حق هم برای «احياء» و هم برای حزب پيشتاز کارگری برنامه ای با 4 مؤلفه را تدارک ديده و اگر ما دموکراسی کارگری را رعايت کنيم مسأله تقريبا حل است.

اما در اين چند ماه، اول من و بعد چند نفر ديگر از رفقا مورد اجحاف و تهمت و افترا قرار گرفتيم. حالا چه به عمد و چه غيرعمد و از اين بابت هم خوشحالم و هم ناراحت.

از اين بابت ناراحت هستم که انتظار چنين کاری را نداشتم و واقعا فکر می کردم که می توانيم دموکراسی کارگری را در اين تشکيلات رعايت کنيم.

و از اين بابت خوشحالم که اين کارهای رفقا عليه ما باعث اين شد که من به ضعف برنامه حزب پيشتاز کارگری انقلابی که حتی بلشويک ها نتوانستند از آن جلوگيری کنند پی ببرم.

حالا ممکن است که صددرصد نباشد، ولی می توانيم جلوی قدرت گيری بوروکراسی را هم درون تشکل ها و هم درون حزب پيشتاز کارگری انقلابی بگيريم و يا به حداقل ممکن برسانيم و به قول رفيق رازی ضامن هايی را بتوانيم بوجود بياوريم و ما تا به امروز به مهم ترين ضامن رسيده ايم و آن را فورموله کرديم به عنوان مؤلفه پنجم.

مؤلفه پنجم: کميسيون سياسی مبارزه با بوروکراسی و ايدئولوژی هيئت حاکم يعنی فرهنگ بورژوائی درون «احياء»، «گرايش» و حزب پيشتاز کارگری انقلابی.

اين کميسيون اولين کاری که انجام خواهد داد، بازکردن فرهنگ بورژوائی و استالينيستی و تبديل آن به يکی از بحث های روزمره در درون جنبش کارگری ست و در ثانی هر اجحافی که از طرف رهبری به هر يک از اعضاء اعمال شود می تواند در اين کميسيون شرکت کرده و عليه آن اجحافات مبارزه کند و رهبری هم با آگاهی به اين موضوع ديگر قادر نخواهد بود که به حريم دموکراسی کارگری درون حزب يا تشکيلات سايه افکند و هر کسی از اين کميسيون وقتی به رهبری می پیوندد، باید از این کميسيون بيرون گذاشته شود و رهبری در اين کميسيون هيچ گونه دخالتی نخواهد کرد. تمام تصميمات کميسيون را افراد آن در همان جا می گيرند و به مورد اجرا می گذارند و اين کميسيون فاقد رهبری می باشد و به صورت دواری اداره می شود و برای هر موضوع، برای ارائه بيرونی آن يک سخن گو انتخاب خواهد کرد. يعنی با اين کار تعادلی بين رهبری و پايه ها برقرار خواهد شد که از اين طريق سانتراليزم دموکراتيک به طور صحيح تر در عمل به کار گرفته شود.

اين مؤلفه برای حفاظت از 4 مؤلفه اول، واجب و ضروری است. يعنی تضمين کننده ی 4 مؤلفه ی بالا می باشد و بدون مؤلفه ی پنجم 4 مؤلفه بالا فقط سخنان خوبی هستند که ضامن اجرائی ندارند؛ و بدون مؤلفه پنجم بود و نبودشان فرقی نمی کند. چون که همه را می توان زيرپا گذاشت.

در چنين تشکلی رهبری به هر کاری می تواند دست بزند به شرطی که محق باشد و حق به جانب او باشد. در غير اين صورت می توان با اين مؤلفه پنجم جلو آن رهبری را اگر درست عمل نکند، گرفت تا از درون آن «آلن وددزها» و يا استالين ها بيرون نيايند. يعنی بوروکراسی هم اگر بوجود بيايد قابل کنترل خواهد بود.

اگر رفقا واقعاً به مبارزه با بوروکراسی اعتقاد داشته باشند، نه تنها با اين مؤلفه ی پنجم موافقت خواهند کرد بلکه حتی آن را بين رفقای بين اللمل تبليغ کرده و با تمام قوا از آن دفاع خواهند کرد و بُرش خود را در عمل از بوروکراسی به اثبات می رسانند.

در غير اين صورت ما با آن پنج مؤلفه در واقع فراکسيون خودمان را اعلام خواهيم کرد و در صورت مخالفت با فراکسيون به هر بهانه ای ما را مجبور خواهيد کرد که گرايش خودمان را سازمان دهيم و ما با همين علت ها اين کميسيون را بوجود آورده ايم که در حال بررسی اجحافاتی است که به رفقا شده و به زودی مدارک خود را ارائه خواهد داد.

آن چه لنين و ساير رهبران حزب بلشويک درک نمی کردند، اين بود که کليه اين حفاظ ها در آخرين مرحله به سالم بودن قدرت سياسی رهبری بستگی دارد و با اين مؤلفه پنجم به پيشرو کارگری اطمينان خاطر می دهد که اين حزب پيشتاز کارگری حتی از حزب حرفه ای لنينيستی يک قدم جلوتر است و آن کنترل کارگری از طرف بدنه حزب يا تشکل است

ياشار آذری

telegram_majaleh

4 Comments on بوروکراسی در درون احزاب

  1. آقای بهمن ادیب، کم لطفی نفرمایید:
    آقای یاشا آذری تازه از خواب نپریده است،‌ ایشان و نیاگان این نوع افراد از همان اوان انقلاب، حزب را برای حکومت خواسته و میخواهند و مرکزیت دموکراسی«سنترالیسم دموکراسی» که آراء بدنه ساکنین یک جامعه از طریق رأی مخفی بیان میگردد که سپس همگی مجبور و موظف بر اجرای آنند برای این افراد، شوخی بوده است و خود را مافوق آن میدیده اند. اطاعت خوب است ولی فقط برای کارگران و ما فرماندهان آفریده شده‌ایم که جزیی از نخبگان بمانیم.
    ایشان در پاسخ بشما نشان داده است که از جهان واقعی بی اطلاع است. بعقیده ایشان انقلاب که شد تمام مردم آن کشور یک شبه شستشوی مغزی شده و همگی دارای صفات و کردار وبخصوص شناخت وتربیت سوسیالیستی می‌شوند و سرمایدارن با خرده سرمایدار دست در دست خرده بورژوازی ناگهان بخار شده محو میگردند و احتیاجی به دیکتاتوری پرولتاریا نیست.
    هم مارکس هم انگلس وهم لنین مفصل از انقلاب پرولتری و دیکتاتوری کارگران آنهم بسیار پشت بند دار تا زمانیکه همه طبقات نابود نگردیده اند باید ادامه یابد، سخن گفته‌اند. تا زمانیکه اعضای آن جامعه هم از نظر فهم وتربیت و هم از نظر توانایی، به اعضای برابر یک جامعه کمونیستی تبدیل گردند و «فرمانده و فرمان بر» دیگر موجود نخواهد بود. این دیکتاتوری طبق گفته مارکس دیکتاتوری کارگران صاحب ابزارتولید است(که همان ابتدای انقلاب همان روز اول خلع مالکیت سرمایداران بر ابزار تولیدی انجام میگیرد که میتواند این دوران دیکتاتوری کارگری که معمولاً چندین نسل بطول میانجامد لنین با سرعت تولیدی آنزمانی از ۵۰۰ سال (که اکنون میتواند خیلی کمترباشد) سخن میگوید تا عادات و اخلاق «صد هزار ساله» «پادگان نظامی مانند» – اطاعت و «اجبار به اطاعت» «سلسله مراتبی» از بین برود(به خسرو روزبه – اطاعت کورکورانه رجوع کنید). ایشان یکشبه پرش میکنند.
    ایشان خواهان آنند که کارگران در کنار سرمایداران خونخوار خلع ید شده که هزاران برابر در اثر از دست دادن بهشت برین خود خونخوارتر میگردند، با شرایطی برابر آنهم با اطلاعات و امکانات و پول و اسلحه … که در اجتماع هزاران سال در اختیار داشته اند و هنوز در خفا در دستشان میماند با دست خالی روبرو شوند!
    تا ایشان بتواند سنترالیسم دموکراسی را نفی نماید، یعنی همان مرکزیت دموکراسی که لنین با «شعار همه قدرت بدست شوراها» آنرا سامان داد و از اقلیت محض به اکثریت شکننده تبدیل گردید، اولین قدم آن بوده است!
    و معمار بزرگ سوسیالیسم استالین وفادارانه این قدرت شورایی را تا آخرین روز زندگیش حفظ نمود.
    به مقاله نیک یاد «نیما کوهبنانی» در مجله محترم هفته رجوع نمایید.
    سپیده

    دوست داشتن

  2. ياشار آذری // ژوئن 18, 2016 در 10:14 ب.ظ. //

    جناب بهمن اديب از دروغ ها و تهمت های شما که بگذريم فقط اين گفته ی شما: «چهار دهه ساختمان سوسياليسم پيروزمند در شوروی در جريان است» در شوروی حتی برای يک روز هم سوسياليزم برقرار نبود، برای اين که بعد از انقلاب سوسياليستی در هر کشوری آن کشور وارد دوران گذار از سرمايه داری به سوسياليزم می شود، يعنی در جهان هر موقع تمام کشورهای سرمايه داری سرنگون گرديد و طبقات در سطح جهانی از بين رفت، و از آن لحظه ديگر نيازی به دولت کارگری هم نيست ولی در سوسياليزم که همان فاز اول کمونيزم می باشد ما حتی دولت کارگری نيز نداريم، يعنی وارد فاز اول جامعه ی کمونيزم/سوسياليزم می شويم. در آخر ذکر کنم که اگر حرف شما صحيح می بود که شما چهار دهه سوسياليزم در شوروی داشتيد، هرگز شکست نمی خورد، دليل شکست اش خيانت به انقلاب در سرتاسر دنيا توسط احزاب کمونيست وابسته به شوروی شد آن هم به دليل شرکت در حکومت های سرمايه داری به بهای خيانت به انقلابات و حزب توده هم يکی از آن ها می باشد.

    دوست داشتن

  3. جناب یاشار آذری ترتسکیست که گویا چندین دهه در خواب بسربرده، از خواب بیدار و خواب نما گشت که گویا لنین و سایر رهبران حزب بلشویک درک نمی کردند که بورراکراسی در حزب چیست؟! باید به این جناب ترتسکیست نشان گفت که اول بروید اعمال جنایتگرانه همکاری ترتسکی خائن با دول امپریالیستی و حتی با هیتلر فاشیست علیه حزب پرافتخار بلشویک را مطالعه نمایید و سپس به فکر » مبارزه» علیه بوروکراسی دست یازید! بمصداق ؛ قارچ زین را بچسب ، اسب سورای پیشکش، برو پرونده قطور ترتسکیسم را از آغاز تا پایان و ادامه اش که در همدستی با امپریالیسم علیه کمونیست و بویژه علیه چهار دهه ساختمان سوسیالیسم پیرومند در شوروی در جریان است را دنبال کن و بس! بیچاره کمونیستها و حیف از وقت که صرف تروتسکیسم این همکار امپریالیسم گردد!

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: