اخبار ایران و جهان

مقدمه ای بر دفاتر قوم شناسی کارل مارکس

marx_2016_ikj

لارنس کرادر

برگردان لیلا حسین زاده

منتشر شده در انسان شناسی و فرهنگ

متن پیش رو بخش کوتاهی از مقدمه ای است که لارنس کرادر در بازنویسی و ویرایش خود بر دفاتر قوم شناسی مارکس نوشت:

 

کارل مارکس، طی سال های 1880-1882  آثار قوم شناختی نویسندگانی چون لوییس هنری مورگان[1]، جان بود فیر[2]، هنری سامنر مین[3] و جان لوبوک[4] (لورد آویبوری) را مورد بررسی انتقادی قرار داد و به گزیده برداری  از این آثار پرداخت. از مجاورت نام این نویسندگان  شاید چنین مستفاد شود که همگی سنت مشترکی را در حوزه ی قوم شناسی نمایندگی می کنند؛ این قضاوت خلاف واقع خواهد بود ، اگرچه همه ی آن ها را می توان به عنوان تکامل گرایانی غیرانتقادی در انگلیس و امریکا بازشناخت که  در دهه ی 1870 فعال بودند. همچنین مارکس، در سیر مطالعات خود، شماری از آثار دیگر را نیز در حیطه ی قوم شناسی و تاریخ فرهنگ مطالعه کرد که از این میان می توان به آثار  متعلق به جورج ال مورر[5] و ماکسیم ام کوالفسکی[6] اشاره کرد. در میان این نویسندگان، مورگان شرحی از  تطور جامعه ی انسانی فراهم آورد که تا آن موقع هیچ شرحی منسجم  تر از آن نبود. سپس نوبت به ماین انگلیسی می رسیدکه در علم حقوق تطبیقی و تاریخی پیشرو بود؛ فیر و کوالفسکی هر دو مجذوب آموزه های مارکس بودند و فیر در مطالعات شرقی و آسیایی از آموزه های مارکس استفاده می کرد؛ در نهایت می توان از لوبوک نام بردکه یکی از شناخته شده ترین داروینیست های آن دوره به حساب می آمد.

مارکس یادداشت های خود را به همین صورت که در اینجا چاپ می شود رها کرد و کار او با مرگش در 1883  ناتمام باقی ماند. فردریش انگلس، یادداشت های او در مورد مورگان را در پیوند با کتاب خود، منشا خانواده مالکیت خصوصی و دولت، مورد استفاده قرارداد. پس از آن کارل کائوتسکی، ادوارد برنشتاین و هاینریش کانو  در مورد این بخش از یادداشت های مارکس به بحث پرداختند که مصادف با پیوستن آنها به سوسیال دموکراسی آلمان و به ویژه  ارگانش دی نویه تسایت(عصر جدید) (Die Neue Zeit.) در پایان قرن نوزده و آغاز قرن بیستم بود.

بخش عمده‌ی  یادداشت ها و دفاتر گزیده ی مارکس شامل مطالعاتش در حوزه ی قوم شناسی آن زمان، تا نسل بعدی مورد بررسی قرار نگرفت. دی ریازانوف، سردبیر ویراست  تاریخی-انتقادی مجموعه آثار مارکس و انگلس، طی سخنرانی ای در 20 نوامبر 1923 شرح مختصری از این دستنوشته ها، البته به استثنای مطالب مربوط به فیر، به دست داد. این سخنرانی که در محل آکادمی سوسیالیستی مسکو برگزار می شد طی همان سال در مجله ی آکادمی سوسیالیستی (Vestnik Sotsialisticheskoy Akademi)  به انتشار رسید. پس از آن در سال 1925  متن این سخنرانی تحت سردبیری کارل گرینبرگ در » آرشیو تاریخ سوسیالیسم» (Archiv für die Geschichte des Sozialismus)   منتشر شد. همچنین، در آرشیو سال 1941 متعلق به بنیاد مارکس- انگلس، ویراست روسی دستنوشته های مربوط به مورگان، به تنهایی و همراه با تغییرات مهمی به چاپ رسید. مبنای این ویراست رونوشت هایی بود، که ریازانف از نسخه ی اصلی برداشته بود. ای‌لوکاس در سال 1964 بار دیگر این یادداشت ها و دفاتر گزیده برداری را مورد تحلیل و بررسی قرار داد. در این بررسی نسخه ی روسی 1941 مبنای مطالب دست نوشته های مارکس در مورد مورگان بود و دست نوشته های مربوط به فیر نیز در آن گنجانده شد.

در حال حاضر دفاتر مارکس، شامل گزیده برداری های قوم شناختی او که به صورت دست‌نوشته موجودند، همراه با قرائن و اشارات کتاب‌شناسانه‌ی آن، در موسسه ی بین المللی تاریخ اجتماعی درآمستردام نگه داری می شوند.

ما تا آنجا به محتوای مطالب این دستنوشته ها ارجاع خواهیم داد که بطور مبسوط به مطالعه ی پیشا- تاریخ[7]، تاریخ شکل گیری[8]  و تاریخ اولیه[9]  ی نوع بشر و مطالعه ی قوم شناختی زندگی مردمان می پردازند. این مطالعات، بلحاظ فرمی و همراه با زیر بخش ها و اصطلاحات معینی که امروز دارند، در طول زندگی مارکس در حال گسترش بودند، گسترشی که او به دقت آن را دنبال می کرد. بعلاوه، در آن دوره مطالعه‌ی تجربی درباره ی انسان در تمام این رشته ها و زیر رشته ها در حال جدا شدن از سنت فلسفی انسان‌شناسی بود. سنت فلسفی از نظر تاریخی بر مطالعه ی تجربی تقدم داشت و بستگی و پیوند ماهوی این مطالعات تجربی به آن سنت در ادامه مورد بررسی قرار خواهد گرفت. در هر صورت مارکس خودش در این انتقال [از سنت فلسفی به سنت تجربی در انسان شناسی] مشارکت داشت.

روندی که طی آن مارکس این مطالب قوم شناختی را کنار هم قرار می داد و همچنین [اسناد] روابطش با قوم شناسان و نویسندگانی که او از آنان گزیده‌برداری می کرد، تاکنون مورد بررسی قرار نگرفته است.

آن بستر و زمینه ای که مشترکا مبنای کار  لوبوک ، ماین، مورگان و فیر قرار گرفته بود( و به طور وسیع تر در دوره ی ویکتوریایی بعدی رواج یافت) این است که انسان، محصول عاملیت[10] خود و در عین حال دستخوش[11] رشدی ارگانیک است. رشد مهارت ذهنی و بدنی انسان، خوشبینی در مورد تمام مسائل جامعه ی انسانی را توجیه می کند؛ اما با وجود این که انسان خود را با تلاش های خود خلق کرده و توسعه می بخشد، رشد استعدادهای مربوط به مهارت و خرد تکنیکی در انسان، به قانون فرا انسانیِ طبیعی، ناخودآگاه و هدایت نشده[12] مقید می ماند. همین ضدیت با قانون هدایت شده[13] و غایت شناختی[14] در مورد انسان و طبیعت بود که مارکس را به مفاهیم داروین سوق داد. [طبق این مفاهیم] جامعه‌ی انسانی در پیوستار[15]ی طبیعی قرار دارد، در حالی که  اگوست کنت ، هربرت اسپنسر ، پائول لیلینفلد ، آ.ای.اف اسکافل ،اسکار هرتویگ، ماین و مورگان این جامعه را به عنوان ارگانیسمی درک می کردند که در انقیاد قوانین طبیعت است؛ می توان اعتقاد اسپنسر را نتیجه ی بلافصل این تصور قلمداد کرد. اسپنسر بر این عقیده بود که توسعه ی عملکردهای تخصصی در طبیعت و در پی آن تقسیم کار در جامعه به عنوان مکانیسمی برای پیشرفت نتیجتا قابل دفاع می نماید؛ امیل دورکهیم این اعتقاد را رواج داد. در مقابل این نظریات، مارکس جدایی بالفعل[16] انسان از طبیعت و بالقوگی باز وحدت یافتن با آن را  در پیوند و در همان زمان در تضاد با نظریه ی بیگانگی هگل مطرح کرد؛ در ابتدا طرح این مطلب به عنوان آموزه ای فلسفی انجام گرفت، اما بعدا بواسطه‌ی تحقیقات قوم شناسانه ی او ، به ویژه در رجوع به کار پیروان داروین و نیز کار مورگان و ماین، جهتی تجربی یافت.

در همان دوره، مارکس با آموزه‌ی پیشرفت تکاملی عام که قوم شناسان در آن زمان دست اندرکار گسترش آن بودند، به عنوان نوعی اتوپیاگرایی بی پایه، مخالفت کرد. آموزه های پوزیتیویستی و فایده‌گرایی از یک سو  و  اتوپیا گرایی از سوی دیگر، بلحاظ دیدگاه های انتقادی ناکارا  بودند.  این درحالی بود که این آموزه ها در تحلیل های اجتماعی و اقتصادی وارد می شدند و مبنایی برای کنش اجتماعی و سیاسی فراهم می آوردند. در این میان مورگان به سمت این مفهوم انتقادی رفت (البته بدان نرسید) که انسان به وسیله ی مکانیسم های خاص و به طور تجربی قابل مشاهده، از شکل های پایین تر زندگی اجتماعی به شکل های بالاتر  پیش می رود؛ بعلاوه، او معیارهایی نسبتا عینی را برای تشخیص نسبت های بالاتر و پایین‌تر در نظر گرفت که عبارت بودند از: انباشت اموال، سکونت گزیدن در یک سرزمین و انحلال پیوند خویشاوندی به عنوان مبنای اولیه و مسلط وحدت اجتماعی؛ نظریه ی ماین در مورد گذار جامعه و قانون از شرایط مبتنی بر منزلت[17] به وضعیتی قرارداد محور[18] متعلق به این مقوله است. معیارهای بالاتر و پایین تر در مورگان (وماین) تا حدی زیستی بودند: درون همسری در یک گروه اجتماعی برای سلامتی زیانبار است و این امرِ متعلق به گروه های کوچک، نسبت به شیوه های برون همسری وسیع کمتر مطلوبیت دارد. در دیدگاه مورگان معیارها تا حدی اخلاقی تر و اجتماعی تر می شدند: حقوق زنان باید برابر با مردان باشد در حالی که در برخی سیستم های خانوادگی این طور نیست؛ همچنین حالات برادرانه و دموکراتیک در تیره های باستانی ستایش مورگان را بر می انگیخت. اما در نهایت در هیچ یک از موارد، معاصران مارکس که به علت شناسی[19] تکاملی پراختند، به نقدی بر نهادهای اجتماعی موجود در آن زمان نرسیدند. مورگان هیچ روشی برای غلبه بر محدودیت ها و کژدیسی‌های  نهاد اجتماعی طرح نکرد؛ به جای آن، ایمان داشتن به پیشرفت و خوش بینی به ظرفیت انسان ها برای گسترشی ماورای محدودیت های فعلی‌شان را پیشنهاد داد. لوبوک، ماین، مورگان و نسل های پیروشان فریزر و آر بی اونیانز  می دیدند که در پس لباس های انسان متمدن اروپایی آدمیزاده ای وحشی و بربر جا خوش کرده است.اما مارکس بود که این امر را به مثابه ی شاخصی در نظر گرفت که نشان می داد انسان مدرن، در هستی اجتماعی خود هنوز از مولفه ی اشتراکی کهن اش بری نشده است. این مولفه شامل شکل برابر و دموکراتیک زندگی اجتماعی می شد. برای مارکس مقایسه با گذشته ی بشریت مبنایی برای نقد وضعیت  متمدن امروزی فراهم می آورد. اما کسی مثل مورگان به روش یک اتوپیاگرا از جامعه ی مدرن انتقاد می کرد، به عبارتی دیگر نقد او به دلیل روش نامتعین اش مبهم و دوپهلو بود؛ برای او، همچون دیگر قوم شناسان فوق الذکر، مقایسه با مردمان وحشی به مثابه ی علامت و شاخصی بود از اینکه چطور  انسان بسیار متمدن از گذشته ی خشن خویش بدر آمده است و بنابراین مبنای مناسبی برای گستردن بساط خود-ستایی به دست می داد.

تمدن برای مارکس چیزی جز وضعیت انسانی محدود و متناقض نیست؛ در این شرایط، نقد او ملزم و گره خورده به کنش[20] انقلابی است که آن را نخستین گام در غلبه بر این وضعیت محدودیت و تناقض بیرونی و نیز درونی در نظر می گیرد. درعین حال مارکس، خود همین وضعیت تمدنی را ابزار منحصر به فردی برای غلبه بر جدایی و افتراق اجتماعی و محدودیت درونی می داند. این مطالب قوم شناسانه شواهدی را از توسعه و پیشرفت، گستره ی زمانی[21] آن  و همچنین مستندسازی مراحل  و جهت عمومی این پیشرفت فراهم می کردند؛ بعلاوه تغییراتی که همراه با این توسعه در روان و سرشت انسانی پدید می آمد و بالقوگی های انسانی که در طی آن بالفعل می شدند و تحقق می یافتند، در این مطالب مورد توجه قرار می گرفتند؛ اما ضعیف ترین بخش مطالب قوم شناختی زمانی رخ می نمود که می بایست گذار از یک مرحله به مرحله دیگر با جزییات کامل روشن گردد. با این حال علاقه ی مارکس به آموزه تکاملی به خاطر خود این آموزه افزایش یافت. در واقع این آموزه، اساسی علمی برای تعیین  دگردیسی های نوع بشر در دوره ی سرمایه داری فراهم می کرد، و بویژه می‌توانست به عنوان ابزار و روشی برای غلبه بر همین دوران به کارگرفته شود .

اما به استثنای مورگان (که محدودیت های نظرات او در ادامه بحث خواهد شد) هیچ یک از اعضای مکتب تکاملی در آن دوره مطلبی مرتبط با موضوع  استحاله ی خصائص انسانی به دست تمدن ننوشتند؛ موضوعی که بعدا توسط زیگموند فروید پی گرفته شد.

پوزیتیویست های کنت گرا در نسل قبل از داروین از پیشرفت بشریت یک آیین دینی ایجاد کردند، آموزه ای که  به طور ویژه و به‌رغم جهت گیری عموما ضد دینی و ضد الهیاتی داروین، از داروینیست ها جدا نشده بود. عقاید تی اچ هاکسلی ، لوبوک، مین، مورگان ، فیر و کوالفسکی به این نوع داروینیسم محدود می شد و درون آن هیچ راهی وجود نداشت تا مکانیسم های انتخاب  را از نظام  طبیعی به نظام فرهنگی ترجمه کنند. مارکس آموزه ارگانیسم اجتماعی را زیر سئوال برد؛ چرا که این آموزه از یک سو به هیچ بدنه ی واقعی و دقیقی از اطلاعات علمی وابسته نبود ، و از سوی دیگر به عنوان مبنایی برای پیشرفت هدایت نشده[22]، به هیچ کنش بشری ویژه ای مرتبط نمی شد. مبتنی بر این مجموعه از آموزه ها پیشرفت خارج از قلمرو و حوزه ی انسانی قرار گرفته است و این امر، علاوه بر فقدان اطلاعات و تئوری های علمی تا حدی به این علت نیز رخ می دهد که این نویسندگان جایگاه فرهنگ در نظام طبیعت را مشخص نکرده بودند. بدین ترتیب تمایزی که جی بی بوری و دیگران بین کاربرد مفاهیم «مشیت» و «پیشرفت» قائل بودند، ظاهراً جذاب می نمود؛ چرا که در اینجا مثل قبل بر عاملیت الوهی تاکید نمی شد. اما پیشرفت در اینجا نیز همچنان به هر آنچه انسان انجام می دهد یا می داند غیر وابسته باقی می ماند: این متفکران در قرن بیستم سرشت کلی پیشرفت را به همان شدت خارج از کنترل بشر متصور می شوند، که در قرن نوزدهم تصور می‌شد، درست همانند تصوری که اعتقاد به مفهوم مشیت در قرن هفدهم بر می انگیخت. پیشرفت از طریق فهم انتزاعی بشر به نظام طبیعت آورده می شود؛ به همان سان که مشیت با فهم عرفانی و اخلاقی  او به این نظام راه می یابد؛ انتزاع در عرفان، و عرفان در نظام های انتزاعی یافت می شود و بدین ترتیب نه پیشرفت و نه مشیت هیچ کدام مستقیما ارتباطی با  فرآیندهای واقعی طبیعت ندارند.

مارکس مجموعه ای از مواضع را در انسان شناسی فلسفی بین سال های 1841-1846 طرح ریزی کرده بود. در میان این مجموعه مواضع، آنچه ارتباط ویژه ای با دفاتر قوم شناسی مارکس دارد را می توان به صورت ذیل عنوان بندی کرد: تعاملات و ارتباطات متقابل خانواده، جامعه و دولت ( در نقد فلسفه ی حق هگل)، بیگانگی انسان در جامعه و در طبیعت (در دستنوشته های اقتصادی فلسفی)، آموزه ی انسانی که خودش را از طریق کار  خودش و از طریق روابط و وابستگی هایش در جامعه تولید می کند (در ایدئولوژی آلمانی و خانواده ی مقدس) و نیز تضاد انضمامی بودن و انتزاعی بودن انسان (در تزهای فوئر باخ). در طول دوره ی 1848 ، فعالیت های انقلابی مارکس، مسائلی به طور فزاینده انضمامی  را در کارش به وجود آوردند و نهایتا او اینگونه استنتاج کرد که آناتومی جامعه‌ی مدنی مطلوب اقتصاد سیاسی است. بدین ترتیب تلقی مارکس از انسان شناسی به عنوان یک موضوع فلسفی به یک موضوع تجربی تغییر یافت. تحقیقات او در موزه ی بریتانیا پس از آن متوجه  مطالعه ی تماما تجربی انسان بود که پیوسته  در دهه های 1850، 1860، 1870 ، و مشتاقانه در سالهای 1879-1882 بدان مراجعه می‌کرد. نسبت های مارکس با انسان شناسی فلسفی و تجربی، بخشی از بحث بر سر تداوم یا انقطاع تفکر او را شکل داد. آگوست کورنو، تز انقطاع و انفصال در تفکر مارکس را تصدیق کرده است و در مقابل جورج لوکاچ و ژان هیپولیت از تداوم و پیوستگی در تفکر مارکس دفاع کرده اند. کارل کورش نقد مارکس از فلسفه ی حق هگل را  سرآغازی بر  نقض پیوستگی در آثار او دانست؛ اما از آنجا که تاریخ نوشته شدن این اثر به 1843 بر می گردد می توان نتیجه گرفت که مطالعات اقتصادی مارکس مبتنی بر کالبدشناسی اش از جامعه ی مدنی از چندین سال قبل آغاز شد و بدین ترتیب استدلال کورش در حالی که به ظاهر برای اثبات انقطاع مطرح می شود، بیشتر به اثبات پیوستگی منجر می شود.

مارکس در گروندریسه به توسعه ی اقتصادی  و اجتماعی مردم ابتدایی پرداخت. او دو قطعه از این اثر را به موضوع وضعیت ابتدایی نوع بشر اختصاص داد که در طول زندگی اش بشکل پیش‌نویس باقی ماندند؛ البته در 1859 در نقد اقتصاد سیاسی، مختصراً به این موضوع بازگشت. شرح او از وضعیت ابتدایی (بدانگونه که در تضاد با تولید سرمایه دارانه بود) در فصل مربوط به تقسیم اجتماعی کار کتاب سرمایه، وارد شد. بدین ترتیب مسائلی که با آنها در 1841-1846 سر و کار داشت، اساسا به همان شکل، طی سالهای 1857 تا 1867 نیز حفظ شدند؛ در این دوره ی ده ساله، آثار مهمی چون گروندریسه و جلد هایی از سرمایه نوشته شد. این مسائل در دوره ی تحقیقات سیستماتیک تر قوم شناسانه ی او در 1879-1882 ادامه یافتند. در عین حال با گذر زمان روش مارکس برای کار بر این موضوعات ثابت مدام عینی تر از پیش می شد؛ این روش عینی در خدمت فهم تکامل جامعه ی مدنی، همراه با فهم منافع طبقات اقتصادی و تضادهایشان ، تکامل نهادهای جمعی دهقانی ،  روابط خانواده و جامعه ی متمدن، دولت و جامعه، و تقسیم کار اجتماعی (در مقایسه با کار غیر تخصصی) قرار داشت.  در گروندریسه و سرمایه، انسان ابتدایی به عنوان یک مقوله در نظر گرفته شده است؛ یعنی در این کتابها  وضعیت ابتدایی به عنوان ابزار [نظریه پردازی] و در تقابل با انضمامی بودن  اقتصاد سرمایه داری انتزاع می شود، بدون اینکه ارجاعی به مردم ابتدایی به خصوصی داده شود . هند، چین، یونان، روم ، و کشورهای آمریکا و اروپای مدرن در ادامه و در این چارچوب تبیین شده اند. پس از آن مارکس نگاهی انضمامی تر را در مورد زندگی مردمان ابتدایی و ارتباط آنها با نهادهای اجتماعی خاص بکار بست که در دفاتر دوره ی 1879-1882 ثبت شد.

مطالعات قوم‌شناختی مارکس با مطالعات وی درباره ی اجتماعات روستایی، زمین و مساله‌ی دهقانان (که به عنوان موضوعات تاریخی و سیاسی روز با آنها درگیر بود) پیوند برقرار می کرد و همچنین با مساله ی کاربرد علم و تکنولوژی در کشاورزی ارتباطی تنگاتنگ می‌یافت.

مارکس  در مورد شاهزاده های دانوبی و امثالهم، و درباره ی مسائل آسیا و شرق  به ویژه هند و چین در طول دهه های 1850 و 1860 مطالبی نوشته بود. او  تحقیقاتی درباره ی تاریخ و اجتماعات دهقانی اسلاو، آلمانی ، ایرلندی و جنوب آسیا انجام داده بود که بدان ها می بایست اطلاعات قوم شناسانه ی تطبیقی به دست آمده از نویسندگانی که درمورد جهان باستان کلاسیک  می نوشتند را نیز افزود. این تحقیقات در گروندریسه، نقد [اقتصاد سیاسی] سال 1859، و سرمایه طرح شد، اما نهایتا در دفاتر دهه های 1870 و1880  بود که مارکس به طور گسترده تر به طرح و نگارش آنها پرداخت . مکاتبات مارکس با ورا زاسولیچ در این دوره، وجه انضمامی علاقه ی او را نشان می دهد؛ مساله ی تاریخی کمون دهقانی روسی و روابط اجتماعی درون آن که سرزندگی عظیمی داشت برای او شناخته شده بود، چرا که به آنچه تا آن دوره در منطقه ی بومی‌اش «تریر» باقی مانده بود، شباهت زیادی داشت. اجتماع دهقانی در کارها جمعی عمل می کرد و در آن انباشت مالکیت خصوصی هدف جامعه ی ابتدایی نبود. وجود روابط متقابل بین اخلاق  اجتماعی و اخلاق  جمعی-اشتراکی  و عدم جدایی حوزه های شخصی و عمومی از مشخصه های این جوامع بود.علاوه بر این، از نظر مارکس اسلاوها و اجتماعات دیگری که ساخت  و نهادهای اجتماعی دهقانی قابل توجهی داشتند، با دورنمای توسعه ی ضروری سرمایه داری مواجه نبودند؛  مارکس این مسائل را در مخالفت با آموزه سرنوشت گرایی تاریخی تشریح می کند و بیشتر برای سوگیری در مقابل برداشت عوامانه از تاریخ گرایی و در مقابل جبرگرایی های تاریخی خاص به کار می برد. مطالعات قوم شناسانه ی او در طول دوره ی 1879-1882  به دولت های باستانی و اجتماع ها و قبایل (چه باستانی و چه مدرن) معطوف بود. دسته بندی مورگان از جوامع قبیله ای، برای مارکس به منزله ی ایجاد سنتی  انضمامی ، و به عنوان پیشرفتی تکاملی در بیان  انتزاعی آن به حساب می آمد. همراه با مطالعات مرتبط با اجتماع های دهقانی، مارکس به مدلی از جامعه ای دست یافت که می توانست بر دنبال کردن ثروت و مالکیت شخصی و خصوصی تمرکزی نداشته باشد، بلکه به جای آن نهادهای جمعی مالکیت را گسترش بدهد. در سوی دیگر ، این مطالعات مبنایی اساسی برای آموزه ای فراهم می کرد که به  ناپایداری مالکیت در فرم خاص آن، گذرا بودن دولت و خانواده ی تک همسر (که از پیش در مانیفست کمونیست و گروندریسه تشریح شده بود) و امکان توسعه‌ی جداگانه ی مردمی قائل بود که او در نامه هایش به زاسولیچ و بر ضد میخالوفسکی و اتچستونیه زاپیسکی به آنها رجوع می کرد. بنابراین دفاتر قوم شناسی، مواضع گروندریسه و سرمایه را تکمیل می کنند. این دست‌نوشته ها همچنین حاصل بسط و تکامل موضع مارکس در دوره ی 1843-1845 هستند.

 

[1] Lewis Henry Morgan

[2] John Budd Phear

[3] Henry Sumner Maine

[4]  John Lubbock

[5] Georg L. Maurer

[6] Maxim M. Kovalevsky

[7] Pre-history

[8] Proto-history

[9] Early history

[10] agency

[11] Is subject to

[12] undirected

[13] directed

[14] telological

[15]continuum

[16] actual

[17] status

[18] contract

[19] etiology

[20] praxis

[21] Time depth

[22] undirected

 

منبع : https://www.marxists.org/archive/marx/works/1881/ethnographical-notebooks/notebooks.pdf

 

telegram_majaleh
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: