سرتیتر

نقشه هولناک امریکا ضربه اتمی به روسیه است!

usa_milit

یونگه ولت– ترجمه رضا نافعی

منتشر شده در آینده ما

به دعوت «حزب چپ اروپا» (1) روز 9 ژانویه 2016 در برلین اجلاسی با حضور » ماریا ترزا مولا» معاون این حزب، از اسپانیا، «گئورگیوس کاتروگالوس» وزیر کار یونان، » راینر روپ» نویسنده و مفسر سیاسی آلمانی، پرفسور دومِنیکو لوسوردو(2)، فیلسوف و نویسنده ایتالیائی و تنی چند از دیگر نامداران چپ اروپائی، برای تبادل نظر در باره مبحث «ضد امپریالیسم امروز» بر پاشد. غرب آنقلاب ضد استعماری قرن گذشته را زیر سوال برده و برای کشیدن خط بطلان بر نتایج آن انفلاب چین و روسیه را «آماج » خود قرار داده است. لوسوردو در سخنان خود در آن اجلاس به شکافتن این استراتژی (مقابله با امپریالیسم دردوران حاضر) پرداخت. فیلسوف ایتالیائی در تحلیل خود آمریکا را خطرناکترین قدرت نامید که در پی تحقق هدف خویش است. او، بنا به درخواست «یونگه ولت»، نظرات خود را طی مقاله ای در اختیار این روزنامه نهاد.

تمرکز روی روسیه و چین

میل دارم صحبتم را با یک اظهار نظر ساده آغاز کنم: خطر یک جنگ بزرگ ، یا حتی یک جنگ جهانی دوباره. پاپ فرانسیسکوس، رهبر کاتولیک های جهان، مدعی است که جنگ سوم جهانی درحال حاضر در جریان است. این جنگ کی شروع شد؟ از زمان پیروزی غرب در جنگ سرد ما ناظر جنگ های گرمی هستیم که یکی پس از دیگری رخ می دهد. سال 1989 آمریکا پاناما را اشغال کرد. 1991- نخستین جنگ عراق رخ داد. 1999 جنگ با یوگسلاوی برپا شد. 2003 جنگ دوم با عراق. 2011 جنگ لیبی. بلافاصله پس از آن جنگ سوریه. و البته کشورگشائی استعماری علیه فلسطین، که جنگی است، بی وقفه علیه مردم فلسطین.

تمام این جنگ ها دو ویژگی مشترک دارند:

ویژگی نخست آنست که از روی سر شورای امنیت سازمان ملل برپا می شوند، که این به آن معنی آنست که حقوق بین المللی نقض می شود.

ویژگی دوم آنست که کشورهائی مورد حمله قرار می گیرند که – با موفقیت کمتر یا بیشتر- سابقه انقلابی دارند، انقلاب ضد فئودالی و ضد استعماری.

به هر حال کشورهائی چون عربستان سعودی و قطر که دست به انقلاب ضد فئودالی و ضد استعماری نزده اند و امروز هزینه های «دولت اسلامی»(داعش) را می پردازند و از آن حمایت می کنند، مورد حمله قرار نمی گیرند.

ما می توانیم به دو نتیجه دست یابیم:

نتیجه نخست این است که توحش «داعش» یعنی توحش استعمارغرب و توحش امپریالیسم.

نتیجه دوم این است که نبرد میان استعمار و ضد استعمار ، میان امپریالیسم و ضد امپریالیسم امروز هم نقشی مرکزی دارد.

پیروزی غرب در جنگ سرد همراه با این شعار بود که: نه تنها سوسالیسم بلکه جهان سوم هم شکست خورد. و بالاخره استعمار دوباره بازگشت! حتی مقوله امپریالیسم هم بنوعی باردیگر چهره خود را به جهان نشان داد. «نیل فرگوسن» مورخ انگلیسی مدعی شد که: پس از امپراتوری انگلیس به امپراتوری آمریکا نیاز داریم. آمریکائی ها نباید از واژه امپریالیسم بترسند، بخصوص که پدران پایه گذار ایالات متحده امپریالیست های پر و پاقرص و به خود مطمئنی بودند.

و در واقع، مطبوعات بورژوائی هم دریافتند که مثلا جنگ علیه لیبی در سال 2011 یک جنگ استعماری بود، آن هم یک جنگ استعماری سبعانه .» تزوِتان تودوروف » Tzvetan Todorov     فیلسوف و نویسنده مقیم پاریس تصریح کرد که جنگ علیه لیبی دست کم به قیمت جان 30 هزار نفر تمام شد، جنگی که بهانه آن این بود که می خواهد مردم لیبی را از شر قذافی دیکتاتور خلاص سازد.

تجاوز علیه سوریه

 

در سال 2003 نومحافظه کاران آمریکا » تغییر رژیم» در سوریه را تایید کردند و نقشه آن را کشیدند. صرفنظر از این که قضاوت در باره بشار اسد چگونه باشد: واقعیت این است که جنگی که نقشه آن تقریبا یک دهه پیش کشیده شد و هزاران کیلومتر دورتر برنامه آن ریخته شد، نه یک جنگ داخلی، بلکه در درجه اول یک جنگ تجاوزکارانه امپریالیستی است.

بعضی اوقات جاه طلبی های امپریالیستی با صراحت و حتی با افتخار اعلام می شوند. مشهور است که پرزیدنت جورج دابلیو بوش با علاقه می گفت که ایالات متحده آمریکا ملت برگزیده الهی است و وظیفه دارد بر جهان حکومت کند. جانشین او، باراک اوباما هم، چندی پیش همین حکم را اعلام کرد و یابهتر بگوئیم تایید کرد که ایالات متحده آمریکا » یگانه ملت ضروری برای جهان است «(«undispensable nation» ) . ملت برگزیده، ملت اجتناب ناپذیر. با این توصیف می رسیم به تعریف لنین از امپریالیسم : امپریالیسم ادعای چند باصطلاح ملت برگزیده یا ملت های نمونه است که برای خود حق حاکمیت قائلند ولی منکر این حق برای دیگر خلق ها هستند.

امپریالیسم غرب به سرکردگی آمریکا تلاش می کند تا انقلاب های ضد استعماری قرن بیستم را زیر سوال ببرد. جنگ های استعماری که در سال 1989 آغاز شدند، اعلام کننده جنگ های بزرگتری هستند. هدف نخستین چین است، یعنی کشوری که برخاسته از بزرگترین انقلاب ضد استعماری تاریخ است . کشوری که مرحله کنونی انقلاب ضد استعماری را امروز هم هدایت می کند.

امروز آن کشورهائی که خود را از یوغ استعمار سیاسی رها ساخته اند، تلاش می کنند تا خود را از وابستگی اقتصادی و فنی نیز رها سازند، زیرا در غیر این صورت استقلال اقتصادی آنها نیز فقط استقلالی ظاهری است. لنین استعمار کلاسیک   – تسخیر سیاسی یک کشور – را از استعمار نو، که عبارتست از: تسخیر اقتصادی یک کشور – بدقت تفکیک کرده است. گرچه این انقلاب اقتصادی چندان قهرمانانه جلوه نمی کند، اما نبرد برای کسب استقلال اقتصادی بخشی از انقلاب جهانی ضد استعماری است که با انقلاب اکتبر آغاز شد.

«نیل فرگوسن» مورخ انگلیسی که قبلا از او نام بردم خاطرنشان می سازد که در آغاز اصلاحات در چین بسیاری از آمریکائی های ایالات متحده امیدوار بودند بزرگترین کشور آسیائی را به یک کشور نیمه مستعمره تبدیل کنند. این موفقیت را بدست نیاوردند، اما آنها که می خواهند انقلاب ضد استعماری قرن بیستم را زیرسوال ببرند، باید الزاما چین را هدف قرار دهند.

لولوی مسکو

 

هدف دوم روسیه است. کشوی که تاریخی پیچیده دارد. روسیه اغلب یک قدرت امپریالیستی بوده است، اما یک قدرت امپریالیستی که بکرات ، پس از یک شکست در معرض این خطر قرار داشته که خود تبدیل به یک مستعمره گردد. این وضعیت پس از جنگ جهانی اول پیش آمد. در سالهای دهه 40 هیتلر با صراحت قصد داشت در اروپای شرقی هندوستان آلمان را ایجاد کند، یعنی روسیه را به یک مستعمره مبدل سازد- امروز بسیاری از مورخین معتقدند که جنگ هیتلر در شرق بزرگترین جنگ استعماری تاریخ بوده است. پس از شکست در جنگ سرد روسیه در معرض این خطر قرار گرفت که نیمه مستعمره غرب گردد: خصوصی سازی گسترده سبب می شد که ثروت اجتماعی نه تنها به تصاحب پولوتوکراتی روسیه، بلکه به تملک مونوپول های غرب در آید. آنها، در دوران بوریس یلسین، موفق شدند منابع انرژی روسیه را که ثروتی است عظیم تحت کنترل خود درآورند. این پرزیدنت پوتین بود که به کل این ماجرا پایان داد و با این عمل خود را منفور غرب ساخت.

امپریالیسم برای هرکاری آماده است. «سرجیو رومانو» یک روزنامه نگار شناخته شده است که در دوران فعالیت دیپلماتیک خود زمانی نماینده دائمی ایتالیا در ناتو و سپس سفیر ایتالیا در اتحاد جماهیر شوروی بود، او اذهان را به یک ویژگی مهم از مسابقه تسلیحاتی آمریکا سوق داد و خاطر نشان ساخت که : ایالات متحده آمریکا دیر زمانی است که می کوشد تا به این توان دست یابد که نخستین ضربه اتمی را به دشمن وارد آورد و دشمن نتواند متقابلا ضربه ای به آمریکا وارد سازد. سیستم دفاع موشکی واشنگتن در خدمت همین نقشه است. جنگی که بیم وقوع آن می رود ممکن است به جنگ اتمی تبدیل گردد. آنچه امروز ضروری تر از هر زمان دیگر است مبارزه با جنگهای نواستعماری کنونی است که در جریان است، مبارزه با خطر در حال رشد یک جنگ بزرگ و درنتیجه مبارزه با ناتو است.

http://www.jungewelt.de/2016/01-27/078.php

توضحیات:

1- حزب چپ اروپا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

حزب چپ اروپا حزبی سیاسی در سطح اروپاست که تجمعی از بعضی احزاب سوسیالیست و کمونیست در کشورهای مختلف اتحادیه اروپا می‌باشد. این حزب در ژانویه ۲۰۰۴ به هدف شرکت در انتخابات پارلمان اروپا در آن سال تشکیل شد. این حزب در ۸ می ۲۰۰۴ در رم رسماً بنیان گذاشته شد.

تعدادی از اعضای این حزب عضو حزب رادیکال‌تر «چپ ضدسرمایه‌داری اروپا» هم هستند.

اولین کنگرهٔ این حزب در ۸ اکتبر ۲۰۰۵ در آتن برگزار شد.

احزاب عضو

احزاب ناظر

2- دومِنیکو لوسوردو متولد 1941 در شهرِ باری در ایتالیا، فیلسوف،مورخ و نظریه پرداز سیاسی است. لوسوردو هم اکنون رئیس دانشکده آموزش دانشگاه اوربینو است. لوسوردو می گوید که منشاء فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم را باید در خط مشی های استعمارگرانه و امپریالیستی غرب جست و جو کرد. او مواضع فکری وسیاسی روشنفکران را در بارۀ مدرنیته بررسی می کند. از نظر او کانت و هگل بزرگترین متفکران مدرنیته و نیچه بزرگترین منتقد آنست.

۱ دیدگاه

  1. سپیده says

    درود بر طاهر عزیز،
    شما منظورتان «حمايت از روسيه و ايران از استقلال و حاکميت ملى کشور سوريه است·»، میباشد.
    بر منکرش لعنت، چرا:
    زیرا مقاومت سوریه در مقابل دزدان و غارتگران بین‌المللی امپریالیسم بسرکردگی ام.آمریکا، جزیی از انقلاب پرولتاریایی در قرن بیستم و بخصوص قرن بیست ویکم میباشد.(هم لنین و هم استالین مکرراً بدان اشاره دارند/اصول و مسایل لنینیسم)!
    مساله کنونی که آقای پروفسور بورژوازی «دومینکو لسوردو» مطرح کرده است، و در تمام کتاب‌های خود مطرح میکند، دقیقاً بخاطر فرار از همین یک امر که از هفتاد سال تاکنون در اثر خیانت خروشچف وبرژنف و شرکای بعدی در هیچ جنبشی که از آنان نشأت میگرفتند ویا هنوز میگیرند، بیان نگردیده و نمیگردد. و همیشه بعناوین نراندن بورژوازی مترقی و سرمایداران کوچک و نرمیدن خرده بورژوازی… و امثالهم بوده است.(بگفته های بیست و چندی حزب نامبرده ایشان در هفتاد سال گذشته رجوع فرمایید)
    لسوردو همیشه و همه جا بدون استثناء از دیکتاتوری پرولتاریا که شرط اولیه هر حکومت کارگری، طبق مارکس، انگلس و بخصوص لنین و استالین میباشد حذر کرده و راه سومی را پیشنهاد میکند که همان راه برن اشتاین رویزیونیست میباشد که بیش از صد و چندی سال قدمت دارد و بر همه ماهیت وی روشن است حتی رویزیونیست های مدرن وی را فحاشی میکنند.
    از گفتن جمله «استالین برنامه پنج ساله مینوشت، «مردم» چهارساله آنرا عمل میکردند و ما برنامه مینویسیم و کسی آنرا اجرا نمیکند» که گارباچف میگوید، وی را شخصیت والای سیاسی نمینماید و بعنوان نماینده الیگارشهای کنونی روسی، خود مجبور به اعتراف «آمریکا به وعده هایش عمل نکرد!!» و کلاه تا خرخره سرمان گذاشت بعنوان یک کودن و احمق در تاریخ کشور روسیه فدرال برای همیشه ظبط گردیده است. هرچند که بعضی‌ها ایراد میگرفتند چرا نام قرباچف ونه گارباچف…
    حتی مصدق «ما فکر میکردیم آمریکایی ها مَردند ولی بچه‌های ریشویی از آب در آمدند» باین خفت درنیامد و برعکس هنوز ایرانیان برای وی احترام قایلند.
    زیرا یکی در کشوری ابر قدرتی و نظام سرمایداری مدرن زندگی میکرد دیگری در کشوری نیمه فئودالی و نیمه مستعمره که با دست حزب توده ایران بر سر کار آمد!(مصدق خود فئودالی از احمد آباد بود و جبهه ملی مانند همیشه زیرساخت بورژوازی ایران بوده و اکنون هم هست و هرگز جربزه ابراز بدست گرفتن قدرت نبوده است)
    دقیقاً همین مساله در مورد چاوز مطرح است. هرکسی که از چاوز همانطور که از اسد و حکومت ایران، طرفداری میکند؛
    طرفداری کند، از متحدان و جنبش های طرفدارِ آری طرفدار انقلابات پرولتری چیزی درنیافته است.
    جنبش چاوزی، گواریستی، کوبایی… در ایران و اروپا قدمی به قهقرا بوده و پسگرا میباشد. زیرا در ایران سرمایداران ایرانی بر مسند قدرت نشسته‌اند و به انباشت سرمایه در ایران اشتغال جدی دارند. و گاهی هم همکاری با امپرياليستها کلاهی تا خرخره سرشان می‌رود و مال و هستی ایرانیان رابباد میدهند و بحلقوم امپریالسم میریزند و هنوز درسی جدی از آن نگرفته و به نیروهای تولیدی فعال در ایران هنوز تکیه نکرده اند وتو بخوان قادر نیستند، زیرا از طبقه کارگر و زحمتکشان مترقی ایرانی، بحق بشدت واهمه دارند.
    شما با انقلابی نوع چاوزی در ایران منکر انقلاب شکوهمند بهمن ۵۷ بوده و بورژوازی ایران را همان کمپرادورها که اکنون در ونزوئلا با سرمایه های خود و اهرم‌های اداری خود که از زمان چاوز بارث برده‌اند به خرابکاری و وطن فروشی و ونزوئلا فروشی خود با شدت بیشتر ادامه میدهند که شاید مودرو را بزودی بزیر کشند، که در اثر آن جنبش های آمریکای لاتین برضد امپریالیسم بقهقرا برده میشود، برابر میکنید.
    جان کلام:بقولی حمید محوی(بخاطر بسپاریم)
    اول – روسیه و چین کشورهای سرمایداری بوده و منافع آنان در تضاد مستقیم با نظام سرمایداری غرب بسرکردگی کشور ام.آمریکا بوده و وی سعی درتجزیه و محو وجودیت آنان بصورت یک ابرقدرت را دارد که از دهان مبلغین خود چه نوع اسنودنی و چه نوع روسای اقتصاد و دانشگاه و چه نوع سازمان سیا همیشه روشن شفاف و واضح بیان داشته و میدارد(از برگردانان محترم: ام.شیری و حمید محوی، نویدی… باید سپاس داشت)

    دوم- کره گیتی هفتاد سال است که از طرف این امپریالیسم بخاک و خون کشیده میشود ناکازاکی ، هیروشیما و جنگ کره، کامبوج…

    سوم- از جنگ ویتنام و شکست سرمایداری فرانسه در دین بیون فو و سپس جانشینی فرانسه توسط سرمایداران«عموسام» ام.آمریکا تا کنون با جنگهای مستمر و دایمی که هدف نابودی زیر ساخت ها و مزارع و کارخانه های تولیدی را داشته است، سروکار داریم تا سرریر تولید که بصورت انباشت سرمایه در بانکها پارک «تلمبار» گردیده اند را بچرخش تولیدی در آورند و نرخ رشد سود را دست کم ثابت نگه دارند(که از ۲۰۰۸ ناموفق بوده اند) !!

    ۳.۱ـ سرمایه های مجازی(مشتقات بانکی و یا دریوات های بادکنکی و گندیده) در بانکهای آمریکایی هم تا زمانیکه پنتاگون قدرت وصول آن‌ها را دارد از همین نوع است و هر دلار آن میتواند بصورت سرمایه فیزیکی بکار افتد!!

    ۴- قدم بعدی طبق داده‌های لنینی و استالینی که به عصر کنونی نزدیک‌تر است و همان گفته‌های لنینی میباشند، جنگ جهانی دیگری جهت تجدید تقسیم جهان و بازارهای فروش بین خود بوده و از همه مهمتر ترمیم خرابیها بصورت پروژه ها برای بچرخش در آوردن سرمایه میباشد.
    این قسمت چهارم است که بایستی نتنها از وقوع آن جلوگیری کرد، بلکه باید بدان از طریق انقلابی پرولتاریایی پایان داد.
    بلکه باید بدان از طریق انقلابی پرولتاریایی پایان داد(بخاطر تاکید، یعنی هرنوع جانب داری از مظلومی در جنگی باید با در نظرداشت این نکته باشد).
    در غیر اینصورت هم انقلاب اکتبر کم‌رنگ می‌شود و هم توده های مردم از کارگر گرفته تا دیگر زحمتکشان متحد آنان از اینهمه عدم توجه پیشتازان (آوانگارد) سرد شده و کار نوه ها و نتیجه‌های مارا سخت تر کرده و باید از نو چرخ را ابداع نمایند.
    این برای همین ده خط رفیق و استاد بزرگوارما طاهر، که چند مساله دیگر را هم مطرح کرده است که اشاره بدانها طولانی‌تر از آنچه هست میگردد.«اساسا شما مقاله اى پيدا نميکنيد که باب ميل همه باشد· در تمام مقالات… مچىد و سپيده همه چيز سياه است·…»
    رنج پژوهشگرانی مانند حمید محوی، ام شیری، آمادر نویدی ها…سپیده ها و مجیدها، زیباها فقط برای همین است و الا برای وقت کشی سرگرمی« سوژه های» بهتری موجودند.
    طاهر عزیز بدانید و آگاه باشید که این چنین بدون اثر و باطل که فرض کرده‌اید نیستید، هرگفته و ترجمه شما و نطقی که در شهری، یا رادیویی مینمایید اثرات خود را دارا بوده و به طبقه کارگر برگشت خواهد کرد پس باید بیشتر کیفیت و نه کمیت در نظر باشد.
    در سمیناری در «هامبورگ»، مارکسیت لنینیستی از شاگردان «احمد قاسمی عضو مرکزی حزب توده ایران سالهای ۳۰» بدرستی بدین کارخود و درستی آن در خارجه بالید، با اینکه وی تک نواز نیست ولی از همین تک نوازان و گروه نوازان که دسترسی به طبقه خود یعنی طبقه کارگر برایشان اکنون مقدور نیست(نه مانند حمایت، رفاقت، دوستی…و پشتیبانِ کارگری و دیگرعکس شش در چهاری ها)، چنانچه آزادی طبقه کارگر برایشان راهنما باشد و از ما «کارگران» سخن گفته و از گفتن آن هراسی بخود راه ندهند؛
    زیرا قدمهای بعدی را دو چندان مشکل‌تر در اثر صرف بودجه و توان مادی خود «نه تنها مالی» برای کارگران درایران (نه کارگران ایرانی در خارجه و کارگران کشور محل سکنی خود درخارجه که وظیفه حزب همان کشور است) کارسازتر مینماید؛
    باشد که برای همه ما درس عبرت و آموزشی مفید باشد!
    سپیده
    دهم دیماه نود و چهار

    دوست داشتن

  2. حمید محوی says

    البته من فکر می کنم که نباید کار یک استاد یا پژوهشگر مثل دومینیکو لوسوردو را به این سادگی بی اعتبار اعلام کنیم. برای داوری باید به مجموعه آثار نویسنده مراجعه کرد، در غیر این صورت بی عدالتی خواهد بود، خاصه وقتی که خود او بی اطلاع است و نمی تواند پاسخ بگوید….به عنوان مثال کتاب «ضد تاریخ لیبرالیسم» CONTRE-HISTOIRE DU LIBERALISME سال 2006 کتاب بسیار ارزشمندی بنظر می رسد

    دوست داشتن

  3. طاهر says

    با سلام
    براى من در اين مقاله٬ و اساسا در هر مقاله اى در اين باب٬ حمايت از روسيه و ايران از استقلال و حاکميت ملى کشور سوريه است· اين جا و آن جا مطالبى نوشته ميشود که شايد نادرست باشد اما اصل مطلب٬ ذکر شده در سطر فوق٬ حمايت روسيه بعنوان کشورى سرمايه دارى و نه امپرياليستى٬ از منافع خلقهاست که در اين مقاله بدان تاکيد آمده است·
    چاوز شايد ده عيب داشت اما صاحب صدها حسن بود و اين براى من براى حمايت از او کافيست٬ البته تا زمانيکه نيرويي در اختيار ندارم و به دادن شعار و چرت و برت گويي مشغولم٬ دقيقا مانند سپيده و مجيد·
    و اساسا شما مقاله اى پيدا نميکنيد که باب ميل همه باشد· در تمام مقالات يک جاى کار ميلنگد· اما براى اين دو شبه ترتسکيست٬ مچىد و سپيده همه چيز سياه است·

    دوست داشتن

  4. سپیده says

    مجید در دیدگاه خود « // ژانویه 31, 2016 در 8:25 ق.ظ. » دیالکتیک را بخوبی بکارگرفته است و توانسته است نقاط ضعف استاد پروفسور مارا در تاریخ جنگ اول ودوم که ما به نامبرده پیش کش میکنیم، و دیگر ضعف ها را بخوبی دریابد.
    سپاس من بر وی!
    لسوردو مانند همیشه (باز هم ترجمه ای از آقای رضا نافعی) در باره استالین موازی های تاریخی بین هیتلر و استالین کشیده بود که همین‌طور کارگران را با نماینده پلید امپریالیسم در یک کفه ترازو قرار داده بود. اصولاً نتیجه‌گیری از هرنوع موازی های تاریخی بصورت وقایع و عدم رجوع به علت‌ها و فقط در معلول‌ها سرگردان شدن، همیشه به خاک پاشیدن به چشمان زحمتکشان منجر میگردد.
    در تمام مثال‌های این پروفسور معلول‌ها همگی بایک دیگر شرایط واحدی داشته و علت‌هایی که آن‌ها را بوجود آورده است و از ریشه بایکدیدگر تفاوت دارند را با کمال تردستی یک شعبده باز پنهان گذاشته میشود.
    در پایان «توضیحات»، شما با طوماری از احزاب برمیخورید که اگر به ویکی پیدیا رجوع کنید همگی دارای ریشه واحدی هستند و آنهم ریشه خروشچف – بر‌ژنف ای و نشاندهنده یک خط زرد رنگی در تاریخ مبارزات کارگری، از زمان پسا جنگ جهانی دوم تاکنون که یا نام اویرو کمونیستی برخود دارند ویا داشته اند.
    لسوردو از جنگ جهانی دوم از آلمان بعنوان یک کشور استعمارگر که قادر بخواست مستعمرگی روسیه است سخن میگوید و فراموش میکند که آلمان پشتش در خراج دهی برای جنگ جهانی اول بکشورهای اتحاد آنتوانت خم شده بود. لسوردو از آلت سخن گفته ولی کدو را بخواننده هشدار نداده است[مولانا].
    و با این عمل با تردستی خواست خودش، «علت» که همانا بحران عمیق پیشا جنگ جهانی دوم در کشورهای امپریالیستی غربی و فروکش دایمی شاخص های تولیدی مانند زغال سنگ و پولاد… و قدرت خرید مردم در اثر سرریز تولید و باد کردن سرمایه های انباشتی و عدم توان ورود بچرخه تولید، بر خلاف کشور شوراها که شاخص های تولیدی روزبروز افزایش داشتند، سخنی نمیگوید.
    زیرا این علت هم‌اکنون گلوی کشورهای امپریالیستی غربی را میفشارد و چاره‌ای جز جنگ ندارند!!! که از زمان جنگ ویتنام تاکنون بصورت جنگی مستمر در آمده است و باربران وهیزم آوران مجانی آن همین یقه سپیدان اروپایی میباشند.
    لسوردو با هوشیاری و استعداد خاصی که مختص استادان سرمایه میباشد شاهد هایی از لنین را قطار کرده است و از استعمار و محاصره اقتصادی و امپریالیسم سخن میگوید، بدون اینکه ذکر کند لنین «سیاست را بیان فشرده اقتصاد میدانسته است»! همانطور که جنگ را ادامه سیاست با وسایل دیگر همچون کلاوسویتس دانسته است. که از هردوی آنان بدون متن مشخصی که وی این سخنان را گفته است، هرنوع نتیجه ی غیر منطقی را میتوان از آن بدست آورد.
    از این جمله نمیتوان نتیجه گرفت که کلاوسویتس یک فرمانده میدان جنگی برجسته ایست بلکه برعکس میتوان طبق گفته بزرگترین مارشال جنگی تاریخِ انسانی، یعنی کارگری بنام استالین را یاد آوری کرد که نامبرده را یک فرمانده ضعیف ارزشگذاری کرده است و نشان دهد که لنین کیفیت دید سیاسی کلاوسویتس را در باره جنگ بعنوان وسیله ای و ابزاری جهت بیان و ادامه همان سیاست ستوده است!!
    آقای لسوردو! مبارزه برای منافع کارگران و بنابراین مبارزه برای تئوری آزادی کارگران و بخصوص در ابتدا مبارزات ضد امپریالیستی زحمتکشان – بضاعت و سواد طبقاتیِ طبقه کارگر را لازم دارد که در افرادی که نه بدیالکیتک تاریخ تسلط و نه درد کارگری را چشیده اند میتواند بوجود آید.
    آرزو مندم که رفقا به بحث دامن زنند زیرا بدون یک مبارزه همه جانبه و قاطع بر علیه تجدید نظر در مارکسیسم لنینیسم، یعنی تئوری ستون پنجم بورژوازی در داخل پرولتاریا، مبارزات کارگران سرانجامی نخواهد یافت، همانطور که لنین جهت انقلاب اکتبر بایستی بدان دست میزد و با کتاب «امپریالیسم بمثابه آخرین مرحله سرمایداری» خود ضربه کاری بر تئوری اولترا امپریالیسم کارل کائوتسکی وارد آورد، که پروفسور ما بایستی حتماً آنرا مطالعه فرمایند.
    سپیده
    یازدهم بهمن ماه نودوچهار

    دوست داشتن

  5. مجید says

    در این نوشته ما با نظریه پردازی فیلسوف، مورخ و نظریه پرداز ایتالیائی، دومنیکو لوسوردو در باره ی «مقابله با امپریالیسم در دوران حاضر» رو به رو هستیم. او بحث اش را از جنگ های اخیر آغاز می کند و مدعی می شود که جنگ های اخیر، اشغال پاناما، جنگ نخست عراق، جنگ یوگسلاوی، جنگ دوم عراق، جنگ لیبی، جنگ سوریه، جنگ بی وقفه علیه مردم فلسطین، دارای دو ویژه گی هستند: اول این که این جنگ ها از روی سر شورای امنیت سازمان ملل بر پا شده اند و دوم این که تمامی این جنگ ها در کشورهایی اتفاق افتاده اند که با موفقیت کم و بیش سابقه ی انقلاب ضد فئودالی و ضد استعماری داشته اند.
    قبل از این که به نتیجه گیری های پروفسور دومنیکو لوسوردو از ویژه گی های جنگ های اخیر برسیم باید به پروفسور یادآور شویم که در نشان دادن نخستین ویژه گی این جنگ ها دچار کم حافظه گی شده اند. چرا که به غیر از جنگ دوم عراق این جنگ ها نه تنها از روی سر شورای امنیت سازمان ملل بر پا نشده اند بلکه شورای امنیت سازمان ملل دقیقا نقش آتش بیار معرکه و پای ثابت این جنگ ها بوده است.
    در مورد ویژه گی دوم، ما حتا اگر کودتای های پروروس صدام حسین، حافظ اسد و قذافی را مطابق درک پروفسور انقلاب بدانیم، دست کم چنین انقلابی را در پاناما شاهد نیستیم، مگر این که صرف کودتا را مساوی انقلاب بدانیم، در این صورت پاناما شاهد انقلاب های ضد فئودالی و ضد استعماری عدیده ای بوده است.
    سپس پروفسور از این ویژه گی ها دو نتیجه می گیرند: نخست این که «توحش داعش یعنی توحش استعمار غرب و توحش امپریالیسم.» صرف نظر از این که پروفسور هیچ توضیحی را لازم نمی بینند که چه گونه از دو «ویژه گی» جنگ های اخیر این نتیجه گیری ممتنع و بی ربط را کرده اند، اما این زمینه ای به دست می دهد که از آن جائی که هم استعمار غرب وحشی ست و هم امپریالیسم، لذا استعمار غرب همان امپریالیسم است، چرا که هر دو در امر توحش مشترک اند.
    در نتیجه گیری دوم پروفسور به طور واضح به این نتیجه می رسند که امروز «نبرد میان استعمار و ضد استعمار، میان امپریالیسم و ضد امپریالیسم نقش مرکزی دارد.» و برای این که حجت را تمام کرده باشند به آتوریته ی لنین هم متوسل می شود و می نویسد که: « با این توصیف [کدام توصیف؟] می رسیم به تعریف لنین از امپریالیسم: امپریالیسم ادعای چند باصطلاح ملت برگزیده یا ملت های نمونه است که برای خود حق حاکمیت قائلند ولی منکر این حق برای دیگر خلق ها هستند.» بنا بر این از نظر پروفسور، جنگ های اخیر جنگ خلق ست با امپریالیسم بر سر حق حاکمیت ملی. اما این که نسبت چنین تعریفی از امپریالیسم به لنین ناشی از جعل واقعیت است یا بی سوادی مفرط پروفسور، احتمالی است که به یک اندازه صادق است. هر کس که جزوه ی لنین در باره ی امپریالیسم را حتا در سطح عنوان خوانده باشد می داند که نام آن «امپریالیسم به مثابه ی بالاترین مرحله ی سرمایه داری» است، یعنی از نظر لنین امپریالیسم جدا از سرمایه داری نیست و مبارزه با امپریالیسم جدا از مبارزه با سرمایه داری نیست. برای یک درک ساده از امپریالیسم کافی ست بدانیم برای مثال ایران هرگز مستعمره نبوده است و بنابر این هرگز مساله ای بنام حق حاکمیت ملی نداشته است. در صورتی که دست کم از انقلاب مشروطیت تا به امروز با مساله ی امپریالیسم بی وقفه دست به گریبان بوده است. این امپریالیسم چه گونه خود را در جامعه ی ما اعمال می کرده است در حالی که نه امپریالیسم به طور بی واسط در کشور ما حضور نظامی داشته است و نه ما هرگز تجربه ی مستعمره بودن را؟ از طریق مناسبات اقتصادی، از طریق ساز و کارهای سرمایه. آیا پروفسور ما این واقعیت ها را نمی داند؟ چه بداند و چه نداند برای او مهم نیست، او فعلا مشغول نظریه پردازی است. و برای این که به یک انسجام نظری دست یابد هیچ اباء ندارد که به هر طریق که لازم بداند واقعیت ها را دست کاری کند. از یک طرف،انقلاب ضد استعماری چین را با کودتاهای عراق و سوریه و لیبی در یک عرض قرار می دهد تا تحرکات سرمایه دارانه ـ امپریالیستی چین را « مرحله کنونی انقلاب ضد استعماری» نشان دهد، و از طرفی دیگر، انقلاب سوسیالیستی شوروی را به یک انقلاب ضد استعماری فرو می کاهد تا تهاجم نظامی روسیه در سوریه را حمایت از حق حاکمیت سوریه جا به زند. او می گوید: «اما نبرد برای کسب استقلال اقتصادی بخشی از انقلاب جهانی ضد استعماری ست که با انقلاب اکتبر آغاز شد.» کافی ست کمی روی این گزاره ی پروفسور مکث کنیم تا به این واقعیت برسیم که پروفسور ما جای پینه دوزی را با نظریه پردازی اشتباه گرفته است. « انقلاب جهانی ضد استعماری! که با انقلاب اکتبر آغاز شد». برای این که انقلاب ضد استعماری جهانی باشد یا باید فرض را بر این قرار دهیم که امپریالیست ها بیرون جهان قرار دارند یا این که امپریالیست ها خود بخشی از کشورهای مستعمره هستند. این که چرا پروفسور خودش را در چنین تناقضاتی گرفتار می کند برای این که برای پروفسور انقلاب ضد استعماری قرن گذشته هم همان انقلاب جهانی سوسیالیستی است.
    در ضمن مورخ ما جنگ اول و دوم جهانی را اشتباه گرفته اند. ایشان می نویسند: این وضعیت پس از جنگ جهانی اول پیش آمد [کدام وضعیت؟ که روسیه یک قدرت امپریالیستی بوده است که به کرات پس از یک شکست در معرض خطر تبدیل شدن به یک مستعمره قرار داشته است] و در ادامه به شرح حمله ی آلمان نازی به روسیه در سالهای دهه ی 40 می پردازد، که آشکارا حکایت از آن دارد که پروفسور ـ فیلسوف ـ مورخ ما جنگ جهانی اول و دوم را اشتباه گرفته اند.

    دوست داشتن

  6. حمید محوی says

    قربانیان جنگ علیه لیبی به اعتبار بسیاری از روزنامه نگاران جبهۀ آلترناتیو، بیش از 160000 نفر تا فروپاشی رژیم قذافی بوده و جای شگفتی است که در این مقاله از مرگ 30000 نفر یاد شده. بی گمان امپریالیست ها و بورژوازی در سطح بین المللی بخاطر ضرورت های سرمایه و حفظ جامعۀ طبقاتی برای تداوم امتیازات طبقاتی که دعاوی برتری ایالات متحده یک مورد افراطی آن بنظر می رسد (که از سوی دیگر با ایدئولوژی تمام ادیان یکتاپرست همخوانی دارد، با این حساب که دین یهودی و مسیحی حرف آخر را عملاً در اختیار دارد ولی جهان اسلام این حرف آخر را تنها در ایدئولوژی اعتقادی در اختیار دارد به همین علت آلت دست خواهد بود) دست به هر جنایتی خواهند زد و حتی تا کشتار میلیاردها انسان در جهان پیش خواهند رفت. از دیدگاه گروه هائی مانند گروه بیلدربرگ احتمالاً %80 جمعیت کرۀ زمین زیادی هستند یا مفید نیستند. مواظب شیوع بیماری های مسیر نیز باید بود… این موضوع «جمعیت کرۀ زمین» با رباتیک بیش از پیش باید مورد توجه ما باشد… ولی حملۀ اتمی به روسیه کمی بعید بنظر می رسد، زیرا روسیه عقب ماندگی های نظامی خود را جبران کرده است. ولی امپریالیست ها از شیوه های دیگری استفاده خواهند کرد، یعنی تروریسم و جنگ از نوع نسل چهارم…

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.