گوناگون, سرتیتر

«بهاری برای ندیدن»

ali_rasouli_56f

دانه ی برفی
در حیاط
همچون سرنوشت من
میان شاخه های بادام سرگردان است.

رمه ی اسب سیاهی از دوردست
کمرگاه تپه ی سفید را می شکند
من هوس رفتن می کنم
و خود را مچاله می کنم.

باد می وزد بر تنه ی درختان
و من خود را مچاله می کنم.

ابرها تپه ها را می پوشانند
رخسارم پر می شود ز چکه
ز برف.
و دست هایت دیگر امتداد نیست.

دودکش ها به پایان می رسند
و خانه ها بی معنی می شوند
و باز مچاله می شوم
مچاله.

دانه ی برفی
در حیاط
همچون سرنوشت من
میان شاخه های بادام سرگردان است
در پوست درختان بهاری ست
و درون من ناله ای محزون
که آرام از تپش های قلبم کم می کند.

«علی رسولی _ اورست»

http://www.alirasoli.com
http://www.facebook.com/ali1917