بین المللی, سرتیتر

سرنگونی بمب افکن روسیه راه را برای جنگ جهانی سوم هموار می کند؟

سرنگونی بمب افکن روسیه راه را برای جنگ جهانی سوم هموار می کند؟
سپهر سمیعی
turkruss_23 
روسیه می خواست تا اقتصاد خود را با اروپا ادغام کند، اما آمریکا نمی خواست روسیه و اروپا را متحد ببیند. کودتای اوکراین منجر به پدید آمدن دیواری میان روسیه و اروپا شد، در نتیجه روسیه تلاش کرد تا راه جدیدی از طریق ترکیه پیدا کند. ترکیه مدتها بود در پی عضویت در اتحادیه اروپا بود اما اروپاییان از پذیرفتنش سر باز می زدند. روسیه سعی کرد از این قضیه استفاده کند و پیمانی با ترکیه ببندد، اما ترکیه بمب افکن سوخوی 24 روسی  را ساقط کرد و مجوز ورود به اتحادیه اروپایی را به دست آورد.
 
سرنگون شدن بمب افکن سوخوی 24 روسیه توسط جنگنده های ترکیه موضوع داغ روز است. روسیه ادعا می کند این اتفاق بر فراز آسمان سوریه رخ داده، در حالی که ترکیه ادعا می کند هواپیمای روسیه را پس از تجاوز چند متری در داخل حریم هوایی ترکیه ساقط کرده است. بر خلاف بحث و جدلهای پر سر و صدا و مفصلی که بر سر این موضوع در رسانه ها ایجاد شده است، کوچکترین اهمیتی ندارد که این اتفاق در داخل خاک ترکیه رخ داده یا سوریه. این رویداد نشانه و علامتی است، بیان کننده دینامیک های عمیق تری که جهان امروز را شکل می دهند.
مطابق معمول، هزل گویی های رسانه ها هیچ صحبتی از این دینامیک ها نمی کند. روایت شایع این است که رژیم سرکوبگر سوریه در حال شکست خوردن در جنگ علیه شورشیان انقلابی بود و پوتین، دیکتاتور روسیه، برای کمک به رژیم سوریه وارد جنگ شده و مواضع شورشیان میانه رو را بمباران می کند و آنقدر وقیح است که به خاک ترکیه هم تجاوز کرده است!
باید پرسید چرا آقای پوتین اینقدر علاقمند به حمایت از رژیم سوریه است که به خاطر آن حاضر است حتی ریسک جنگ هسته ای با ناتو را هم بپذیرد؟ شاید به این دلیل که چون خودش دیکتاتور است پس لابد دیگر دیکتاتورها را هم دوست دارد و کوچکترین ارزشی برای جان انسانها قایل نیست! حتی یک کودک نه ساله هم به سختی ممکن است چنین استدلالی را بپذیرد.
قدری به عقب باز گردیم و سلسه تحولاتی که منجر به این حادثه شدند را بررسی کنیم.
بعد از فروپاشی شوروی و فرو ریختن دیوار برلین، روسیه جایگاه سابق خود به عنوان یک ابرقدرت را از دست داد. توازن قوا به میزان فوق العاده ای به نفع ایالات متحده تغییر کرد و آمریکا خود را تنها ابرقدرت در سطح جهانی دید. بلافاصله پس از آن گسترش ناتو به سوی شرق آغاز شد. در 1991 اقتصاد جهانی وارد دورانی از رکود شده بود؛ در همان سالها اقتصاد ژاپن دچار رکودی شد که تا به امروز ادامه داشته است.
اما باز شدن قلمرو تحت کنترل شوروی، منابع طبیعی آن و سیل نیروی کار متخصص و ارزان که از شرق روانه غرب شدند، همچون مرهمی جادویی برای اقتصاد راکد جهانی عمل کرد. فروپاشی شوروی مصادف شد با باز شدن درهای اقتصاد چین به روی سرمایه ها و صنایع غربی. برآمد این تحولات، دوران جدیدی از رونق اقتصادی بود و ایالات متحده پروژه بلند پروازانه نظم نوین جهانی خود را به راه انداخت.
در همان دوران بود که اتحادیه اروپا کشورهای اروپایی را به یک قلمرو اقتصادی واحد مبدل ساخت. آن هم پروژه ای بلند پروازانه بود و بسیاری انتظار داشتند معجزات عجیبی از آن حاصل شود.
در سال 2001 اقتصاد جهانی مجددا سقوط کرد – ترکیدن حباب دات کام. آن بحران هم زمان بود با ظهور پوتین در عرصه قدرت در روسیه.
در سال 2003 آمریکا، پس از حمله به افغانستان، عراق را هم اشغال کرد. عملیات اشغال عراق بنا بود به سهولت «بریدن کیک» باشد، اما خیلی زود به یک باتلاق مبدل شد و نهایتا در 2011 آمریکا ناچار به عقب نشینی از عراق شد. در همین حین، پروژه گسترش ناتو به سوی شرق، در فکر ضمیمه کردن گرجستان به قلمرو خود بود. در سال 2008، به تحریک دولت جورج بوش، ارتش گرجستان تحت ریاست جمهوری ساکاشویلی، علیه اوستیای جنوبی که تحت کنترل جدایی طلبان مورد حمایت روسیه بود، تهاجم گسترده ای را به راه انداخت. پاسخ روسیه سریع و قاطعانه بود. ارتش روسیه بلافاصله وارد گرجستان شد و طی چند روز ارتش گرجستان را تار و مار کرد و تا اعماق خاک گرجستان نفوذ کرد. آمریکا و ناتو حتی فرصت جم خوردن پیدا نکردند، زیرا دستشان در عراق و افغانستان بند بود. علاوه بر آن، سقوط مالی سال 2008، که سپس منجر به شدیدترین بحران اقتصادی از زمان رکود بزرگ قبل از جنگ جهانی دوم گردید، قدرتهای غربی را فلج کرد و مردم آمریکا و اروپا را به گوش ساخت تا با هرگونه لشکر کشی جدیدی به شدت مخالفت کنند. این نشانه آن بود که قدرت «استثنایی» و بی رقیب ایالات متحده در حال ترک خوردن بود.
در همین حین اقتصاد چین با شتاب بی سابقه ای در حال رشد بود. در حالی که خزانه آمریکا در حال خالی شدن در جنگ عراق بود، شرکتهای چینی فرصتهای فراوانی را برای بازسازی زیرساختهای ویران شده عراق ربودند. چین به بزرگترین بستانکار ایالات متحده بدل شد. چین در حدود سه تریلیون دلار ذخایر ارزی انباشت کرد در حالی که بدهی خارجی آمریکا به بیش از شانزده تریلیون دلار رسید.
ظهور چین به عنوان یک رقیب جدی، سیاستگذاران واشینگتن را به فکر انداخت و در سال 2012، باراک اوباما استراتژی جدید «گردش به سوی آسیا» را رسما اعلام نمود.
با این مقدمه، بازگردیم به روسیه و سیر تحولات آن را که منجر به سقوط هواپیمای سوخوی 24 توسط ترکیه شد بررسی کنیم.
از زمانی که پوتین به قدرت رسید، روسیه پیگیر ایجاد یک اتحادیه آسیایی-اروپایی (اوراسیایی) بود که محور آن روسیه و اروپا بودند. آلمان مهمترین کشور اروپایی بود و پوتین به دنبال برقراری اتحادی استراتژیک با آلمان بود.
اما آمریکا نمی توانست اجازه دهد چنین اتحادی شکل بگیرد. منابع طبیعی گسترده روسیه در کنار قدرت صنعتی و تکنولوژی برتر آلمان چنان قدرت عظیمی پیدا می کرد که می توانست رقیبی خطرناک برای جایگاه برتر آمریکا در اقتصاد جهانی شود. آمریکا می بایست دیواری محکم میان روسیه و آمریکا می ساخت تا مطمئن شود این دو هرگز به هم ملحق نمی شوند. با وقوع کودتا در اوکراین و تبدیل آن کشور عملا به یکی از اقمار آمریکا، این دیوار بنا شد. این تحول می توانست نیروهای ناتو را تا مرز روسیه بیاورد و علاوه بر آن ممکن بود روسیه تنها پایگاه دریایی خود در دریای سیاه را که در کریمه واقع است از دست بدهد. اوکراین قلمرو بسیار وسیعی است و روسیه نمی توانست عملیات نظامی گسترده ای مشابه گرجستان را بدون هزینه های چشمگیر در اوکراین اجرا کند. بنابراین پاسخ پوتین بسیار ملایم تر بود و از عملیات نظامی گسترده خودداری کرد. ولی کریمه را ضمیمه روسیه کرد و پایگاه دریایی خود را حفظ کرد.
در پاسخ، آمریکا اتحادیه اروپایی را وادار کرد تا تحریم های اقتصادی علیه روسیه وضع کنند. کشورهای اروپایی با وجود اقتصادهای بحران زده خود، در حالی که زیر لب غرغر می کردند از آمریکا پیروی کردند و روابط اقتصادی خود با روسیه را کاهش دادند. روسیه هم متقابلا با تحریم هایی علیه اروپا پاسخ داد. گر چه، پر واضح بود که این راه به اتحادیه اوراسیایی مورد نظر روسیه ختم نمی شد. اما استراتژیست های واشینگتن با رضایت در حال پوزخند زدن بودند.
پس از رانده شدن از اروپا، روسیه رو به چین نمود و روابط خود را با چین تقویت کرد. به وضوح مشخص شد که روسیه و چین شرکای استراتژیک هم خواهند بود. از یک سو دکترین «چرخش به سوی آسیا» از طرف آمریکا و از سوی دیگر راندن روسیه از اروپا، دو بازوی گاز انبری هستند که روسیه و چین را به صورت متحد به هم فشار می دهند. ترکیب منابع طبیعی و قدرت نظامی روسیه همراه با قدرت اقتصادی و جمعیت عظیم چین، چنان مقتدر می شود که می تواند هر تعرضی را عقب براند.
اما پوتین هنوز نا امید نشده بود. او همچنان چشمش به اتحادیه اروپایی بود و می خواست روابط اقتصادی گسترده ای با اروپا برقرار کند. یک مسیر مستقیم از طریق روسیه به اروپا برای چین هم بسیار پر اهمیت است، زیرا چین را قادر می سازد تا نرخ سرسام آور رشد خود را حفظ کند. چین همان زمان پروژه عظیم خود برای احیای جاده ابریشم از طریق ساخت یک راه آهن تند رو از پکن تا مسکو را اعلام کرده بود.
این بار پوتین تلاش کرد تا با ترکیه وارد معامله شود. از ابتدای شکل گیری اتحادیه اروپا، ترکیه برای عضویت در آن دست و پا می زده است. ولی تا آنزمان اروپاییان ترکیه را به جمع خود راه نداده بودند. این فرصت خوبی بود تا ترکیه به گذرگاهی برای ارتباط شرق با غرب تبدیل شود. پوتین به ترکیه سفر کرد و چندین توافقنامه اقتصادی را امضا کرد، از جمله احداث خط لوله جدیدی که قرار بود از طریق ترکیه به اروپا برود و جایگزین خط لوله قبلی که از طریق اوکراین احداث شده بود بشود.
و ناگهان اتفاقی در مرز جنوبی ترکیه با سوریه افتاد.
جدال کشدار در سوریه یکی از عوارض مچ اندازی قدرتهای جهانی در حال رقابت است. برخلاف سایر دولتهایی که در اثر غضب ایالات متحده از میان رفته اند، سوریه توانسته است مقاومت کند. روسیه و چین برای اولین بار در تاریخ هر دو هم زمان از حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل استفاده کردند و آمریکا را از حمله مستقیم به سوریه منصرف ساختند.
آمریکا سعی کرد تا از نفوذ دیپلماتیک خود استفاده کند و همه امکانات خود را برای برانداختن بشار اسد در سوریه بسیج کرد. پس از محروم شدن قطعنامه شورای امنیت، آمریکا دست به کار شد و اتحادیه اروپا، مجمع کشورهای عربی، شورای همکاری خلیج فارس، سازمان همکاری اسلامی و متحدان نزدیک دیگر خود همچون کانادا و استرالیا را به مخالفت با دولت سوریه فرا خواند تا بشار اسد را وادار به کناره گیری کند.
همه آنها شکست خوردند. بشار اسد و دولت سوریه بر سر کار باقی ماندند و یک جنگ فرسایشی داخلی و تلخ در گرفت. در نتیجه آن، سونامی پناهنگان سوری به سوی اروپا سرازیر شد. سیل پناهندگان عموما از سوریه و لیبی سرازیر شده بود. اما به محض اینکه اولین موج راه خود را به درون اروپا پیدا کرد، جریانهای جدید پناهندگان از عراق، یمن، افغانستان و حتی ایران و سایر کشورها به آنها پیوستند.
هجوم پناهندگان، مخالفت مردم اروپا را برانگیخت و دولتمردان اروپایی را که پیرو اوامر آمریکا بودند تحت فشار قرار داد. این لحظه طلایی برای روسیه بود تا مستقیما وارد کارزار سوریه شود.
همان دولتها و رسانه هایی که تا آن لحظه خواستار دخالت بشر دوستانه برای مبارزه با تروریستها بودند، ناگهان ابروهایشان را بالا انداختند و با اخم و ترشرویی از دخالت روسیه انتقاد کردند. نمی توانستند به همین سادگی اجازه دهند روسیه فاتح آن میدان شود. کاخ سفید و رسانه های تحت امرش، مستاصلانه به دنبال فرصتی می گشتند تا مشتی به صورت پوتین پرتاب کنند.
در این گیر و دار بود که ترکیه هواپیمای سوخوی 24 روسیه را سرنگون کرد.
آمریکا، اتحادیه اروپا و ناتو علنا از ترکیه حمایت کردند و روسیه را به خاطر بمباران کردن شورشیان میانه رو سرزنش کردند. قاعدتا این به منزله اعلان جنگ بود، ولی روسیه تصمیم گرفت واکنش نظامی نشان ندهد. نه تنها به این دلیل که ممکن بود کار به جنگ تمام عیار علیه ناتو بکشد، بلکه بیشتر به این دلیل که ممکن بود ناتو کنار بایستد و نظاره گر جنگ روسیه و ترکیه شود. در حالت اخیر، روسیه ممکن بود حتی بیشتر از آمریکا در افغانستان و عراق ضربه بخورد.
سیاستمداران آمریکا درس خود را به خوبی فرا گرفته بودند. اگر آنها وارد جنگ بشوند و رقبایشان کنار بایستند، نتیجتا آنها صدمه می بینند و رقبایشان صدمه نمی بینند! این یکی از دلایلی بود که آمریکا مستقیما در سوریه مداخله نکرد.
پوتین هم بر این مطلب به خوبی واقف بود، پس به جای واکنش نظامی، واکنش اقتصادی نشان داد. روسیه توافقهای قبلی با ترکیه را ملغی نمود و منابع و بازار خود را از ترکیه بیرون کشید. این می توانست تنبیه سختی علیه ترکیه باشد، اما دیری نپایید که اتحادیه اروپایی اعلام کرد یک کمک مالی سه میلیارد یورویی به ترکیه اختصاص داده است که ادعا می کردند برای اسکان پناهندگان در ترکیه است. همچنین اعلام گردید که قرار شده مذاکرات برای عضویت ترکیه در اتحادیه اروپا از سر گرفته شود.
چه اتفاقی افتاد؟!
روسیه می خواست تا اقتصاد خود را با اروپا ادغام کند، اما آمریکا نمی خواست روسیه و اروپا را متحد ببیند. کودتای اوکراین منجر به پدید آمدن دیواری میان روسیه و اروپا شد، در نتیجه روسیه تلاش کرد تا راه جدیدی از طریق ترکیه پیدا کند. ترکیه مدتها بود در پی عضویت در اتحادیه اروپا بود اما اروپاییان از پذیرفتنش سر باز می زدند. روسیه سعی کرد از این قضیه استفاده کند و پیمانی با ترکیه ببندد، اما ترکیه بمب افکن سوخوی 24 روسی  را ساقط کرد و مجوز ورود به اتحادیه اروپایی را به دست آورد.
به راستی تمام تلاشهای روسیه برای پیوستن به اروپا ناشی از انگیزه های اقتصادی هستند. به همین ترتیب، همه تلاشهای آمریکا و اتحادیه اروپا برای دور نگه داشتن روسیه از اروپا هم انگیزه های اقتصادی دارند.
در 1909، رودولف هیلفردینگ در یکی از فصلهای نهایی اثر معروفش «سرمایه مالی» چنین گفت:
مادامی که دولتهای کوچکتر کاملا مطیع نشده اند، به صحنه رقابت سرمایه های خارجی بدل می شوند و در این زمینه هم تصمیمات بوسیله ابزارهای سیاسی گرفته می شود. به عنوان مثال، صربستان برای خریداری سلاح باید این تصمیم سیاسی را بگیرد که آیا از فرانسه و روسیه کمک بخواهد یا از آلمان و اطریش. پس قدرت سیاسی به عاملی تعیین کننده در رقابت اقتصادی بدل می گردد و سرمایه مالی مستقیما در جایگاه قدرت دولت ذینفع می شود. حالا دیگر مهمترین عملکرد دیپلماسی نمایندگی سرمایه مالی می شود. حربه های سیاسی محض حالا با حربه های سیاست تجاری تقویت می شوند، و مقررات توافقات تجاری دیگر تنها با نیازهای مبادله کالا تعیین نمی شوند، بلکه همچنین شامل میزانی که یک دولت کوچک حاضر به ارجحیت دادن به سرمایه مالی یک دولت بزرگتر در مقابل رقبای آن است هم می شود. هر چه یک قلمرو اقتصادی کوچکتر باشد به همان میزان قدرت کمتری برای تداوم موفق کشمکش رقابتی از طریق سوبسیدهای کلان صادرات دارد، و به همان میزان تمایل بیشتری به صدور سرمایه برای سهیم شدن در توسعه اقتصادی و سودهای افزونتر در سایر کشورهای قدرتمندتر وجود دارد. هرچه ذخیره ثروت انباشت شده از قبل در آن کشور بیشتر باشد، به همان میزان راحت تر این تمایل برآورده خواهد شد.
اما اینجا تمایلاتی در جهت مخالف هم در کار هستند. هرچه یک قلمرو اقتصادی بزرگتر و قدرت دولت بیشتر باشد، موقعیت سرمایه ملی آن در بازار جهانی مساعدتر است. به همین دلیل است که سرمایه مالی خواستار افزایش قدرت دولت به هر طریق ممکن است. اما هر اندازه در نتیجه تحولات تاریخی، نابرابری قدرت دولتهای مختلف بیشتر باشد، به همان میزان شرایطی که بر پایه آن وارد رقابت می شوند تغییر می کند، و به همان میزان کشمکش قلمروهای اقتصادی بزرگ برای غلبه بر بازار جهانی تلخ تر می شود – زیرا پاداش آن بیشتر است. هر اندازه سرمایه مالی توسعه یافته تر و تلاشهایش برای انحصاری کردن بخشهایی از بازار جهانی برای سرمایه های ملی خود نیرومندتر باشد، این کشمکش تشدید می شود؛ و هر اندازه این فرایند انحصاری سازی پیشرفته تر باشد، کشمکش برای بازار جهانی تلخ تر می شود. […]
همچنان که آلمان در توسعه صنایعش به سرعت پیشرفت می کند، قلمرو رقابتی اش ناگهان منقبض می شود. این مطلب بسیار دردناک خواهد بود زیرا […] آلمان هیچ مستعمرات قابل توجهی ندارد، در حالیکه نه تنها قویترین رقبایش، انگلیس و ایالات متحده (که یک قاره کامل برایش عملکرد نوعی مستعمره اقتصادی را دارد)، بلکه قدرتهای کوچکتری مانند فرانسه، بلژیک و هلند هم مستعمرات قابل توجهی دارند، و رقیب آینده اش روسیه هم قلمرو بسیار وسیعتری در اختیار دارد. این وضعیتی است که در آینده منجر به تشدید بسیار زیاد تقابل میان آلمان و انگلستان و اقمار این دو خواهد شد، و آنها را به سوی استفاده از نیروی نظامی سوق خواهد داد.
براستی اگر نیروهای خنثی کننده ای در کار نبود این اتفاق مدتها قبل افتاده بود. صدور سرمایه خود منجر به ظهور گرایشاتی می شود که علیه این برخورد نظامی عمل می کنند. […] بنابر این گرایشات متعددی بر می خیزد که منجر به همبستگی میان منافع سرمایه داری جهانی می شود. سرمایه فرانسوی، در فرم سرمایه وام دهنده، در پیشرفت صنایع آلمان در آمریکای جنوبی ذینفع می شود، و غیره. علاوه بر این، ارتباطاتی از این قسم، که به شدت قدرت سرمایه را بهبود می بخشند، این امکان را فراهم می کنند که در نتیجه فشار دولتهای شریک، قلمروهای خارجی بسیار سریعتر و سهل تر گشوده شوند.
این که کدام یک از این دو گرایش غالب شود در هر مورد متفاوت است و در درجه اول به فرصتهای سود آوری که در حین کشمکش بروز می کنند بستگی دارد. همان ملاحظاتی که تعیین می کنند آیا رقابت باید در شاخه ای بخصوص از صنعت تداوم یابد، یا باید برای مدت کوتاه یا بلندی از طریق شکل گیری یک کارتل یا تراست از میان برداشته شود، نقش مشابهی در سطح بین المللی و بین الدولی بازی می کنند. به عنوان یک قانون، هر چه نابرابری قدرت بیشتر باشد به همان میزان احتمال بروز درگیری بیشتر است. اما هر درگیری منجر به پیروزی، قدرت طرف پیروز را بهبود می بخشد و روابط قدرت را به سود طرف پیروز و به زیان کلیه رقبای دیگر تغییر می دهد. این است دلیل سیاست بین المللی حفظ وضع موجود که یادآور سیاست توازن قدرت در مراحل اولیه سرمایه داری است. […] از طرف دیگر، تصمیم گیری درباره جنگ یا صلح تنها محدود به کشورهای پیشرفته سرمایه داری نیست که در آنها نیروهای مخالف میلیتاریسم به بیشترین میزان توسعه یافته اند. بیداری سرمایه داری در کشورهای شرق اروپا و آسیا همراه با تغییرات در موازنه قدرت بوده است که از طریق تاثیر آن روی قدرتهای بزرگ می تواند تضادهای موجود را به نقطه ای برساند که در آن آتش جنگ فوران کند. [1]
حدودا پنج سال بعد از اینکه هیلفردینگ آن کتاب را منتشر کرد، جنگ جهانی اول در گرفت. او از پیش تمایل دولتهای سرمایه داری برای گسترش قلمرو اقتصادیشان را که ناشی از همین تمایل از طرف مجتمعهای مالی-صنعتی آنها بود دیده بود.
او همچنین تمایل بازدارنده ناشی از روابط متقابل اقتصادی را دیده بود که از یک جنگ جهانی جلوگیری می کرد. تنها حدود پنج سال به طول انجامید تا تمایل دوم در مقابل قدرت عظیم تمایل اول رنگ باخت.
حالا آلمان و اطریش آن دوران را با چین و روسیه امروز جابجا کنید؛ انگلیس و فرانسه آن زمان را با آمریکا، انگلیس، آلمان و فرانسه امروز؛ و دولت کوچک صربستان آن روز را با دولت کوچک سوریه امروز. یک قدرت اقتصادی در حال ظهور در پی دستیابی به قلمروهای اقتصادی جدید است در حالیکه یک بلوک اقتصادی پیر، مستاصلانه در پی حفظ قلمرو اقتصادی خود است.
زمانی بود که طرفداران سلاح های هسته ای با افتخار ادعا می کردند سلاح های هسته ای عامل برقراری صلح هستند و از بروز جنگ جهانی سوم جلوگیری خواهند کرد. امروز شاهد این هستیم که چگونه آن تلقی کودکانه در مقابل تمایلات قدرتمندی که از درون سیستم اقتصادی بر می خیزند رنگ می بازد.
بطور خلاصه، رقابت اقتصادی نیروی محرکه اصلی جنگ است و روابط متقابل اقتصادی نیروی بازدارنده اصلی. نگاهی گذرا به اخبار جهان کافی است تا ببینیم چگونه جهان با شتاب در حال قطبی شدن است و ارتباطات اقتصادی بین دو قطب چگونه روز به روز محدودتر می شود. این مطلب به صورت تحریمهای یک طرف و تحریمهای متقابل طرف دیگر قابل رویت است.
ما قبلا اینجا بوده ایم. انتهای این مسیر جنگ جهانی است.


[1] Rudolf Hilferding, Finance Capital, Part V, Chapter 22.

۱ دیدگاه

  1. طاهر says

    قسم حضرت عباس يا دم خروس!
    استاد معظم٬ سپهر عزيز٬ شما مينويسيد:
    «باید پرسید چرا آقای پوتین اینقدر علاقمند به حمایت از رژیم سوریه است که به خاطر آن حاضر است حتی ریسک جنگ هسته ای با ناتو را هم بپذیرد؟ شاید به این دلیل که چون خودش دیکتاتور است پس لابد دیگر دیکتاتورها را هم دوست دارد و کوچکترین ارزشی برای جان انسانها قایل نیست! حتی یک کودک نه ساله هم به سختی ممکن است چنین استدلالی را بپذیرد.»

    اين جمله به معناى آنست که پوتين ديکتاتور نيست و ميتوان از آن نتيجه گرفت که به دنبال بدست آوردن منافع اقتصادى نيست·

    اما در جاى ديگرى از منافع اقتصادى صحبت ميکيد که روسيه بخاطر آنها٬ و در رقابت با ديگر امپرياليستها٬ به جنگ سوريه وارد شده است· ما در اينجا قسم حضرت عباس را بناور کنيم يا دم خروس را·

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.