پرش به محتوا

«شعری برای تنهایی»

در فراسوی سکوتت لالم

تا فردا

تا فرداها

تا آن لحظه ی کدر، همچون

نابینایی در کوچه ی چشم ها

و حضورت که اعلام نمی شود .

آن سپیده ی زیبا در رقصِ لب هایت

به انتظار گفتن است.

کدام لهجه ی بی واژه را باید آموخت

تا دریافت زنی لال را

که دامنش از بابونه است.

بهار در لکنت کدام پلک گم شده است.

در چشمانت

چند سال برای زندگی هست.

در کدام ترانه ی غمگین باید خواند

تا همچون ابری کهنه

بارید بر رخسار قطاری

که سال هاست ایستگاهش را فراموش کرده است.

ریل ها چه پریشان به مقصد نمی رسند.

تا کدامین تنهایی باید تنها بود

که شبی بی تو بودن را

در خود بکشم.

ماهِ ما مهمان کدام غیبت است

که دقایق خود را در تکرار…

تکرار می کنند.

چقدر فلس باید ریخت

تا همچون ماهی

بی پلک

بر قلاب بغض کرد.

دریایی در خیال

کرانه ی مرگت را کف آلود کند.

تو هم رویایت را گم کرده ای

بی واژه، بی نور

بی خودت.

رودی زخمی در چشمانت ریخته است

پلک بزن

پلک بزن

تا گریه کنم

گریه کنی

به آغوشت کشم.

«علی رسولی _ اورست»

http://alirasoli.com/

https://www.facebook.com/ali1917

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: