گوناگون

موضوعي به ظاهر پيش پا افتاده

 

موضوعي به ظاهر پيش پا افتاده
گزارشي از دومين نشست «نقد آدينه»: ادبيات و سياست

نويسنده: شيما بهره مند

«استاد به ياد آورد که پس از دعواي طولاني با زنش به کارگاه رفته بود تا آخرين دستکاري ها را در دهمين گيوتين دست ساخت خود بکند. وقتي که ريل تيغه فولادي را روغن کاري مي کرد، زنش با قهوه ترک در دستش به قصد دلجويي به کارگاه آمد. استاد به شوخي از زنش خواسته بود که براي اندازه گيري، سرش را در حلقه نيم دايره دستگاه بگذارد. زن سر در حلقه گيوتين کرده بود و از اين شوخي آنقدر خنديده بود که دستگاه را لرزانده بود. ريل روغن خورده جنبيده و لولاپريده بود. تيغه ناگهان فرود آمده بود. زن را فرصت آه نبود. استاد حيرت زده که خواسته يا ناخواسته مرگ زن را سبب شده بود، پس از اين حادثه کار را با دقت و شکيبايي به پايان برده بود.» داستان «دستگاهِ» جواد مجابي روايتي است از وضعيت اخير ادبيات ما؛ ادبياتي که در عين رشد کمي نويسنده ها و کتاب هايش، رفته رفته به سايه ادبيات تبديل شده است، درست همان طور که محمد رضايي رادِ نمايشنامه نويس از تئاتر سايه گفت. اينکه «تئاتر ديگر ناممکن شده و آنچه روي صحنه مي آيد تنها سايه اي از تئاترهايي هستند که بايد مي بودند، يا از اساس به صورت سايه نوشته شده اند.» ادبياتِ غالب ما حالا، همزمان که توسعه مي يابد انگار، در کار ويراني است. مانند داستان دستگاه، که شخصيت آن در عين خلاقيت
-ساختن گيوتيني بسيار پيشرفته، دستگاهي مخرب مي سازد. و اين «تخريبِ سازنده و سازندگي مخرب»، در رشد کمي و البته افت شديد داستان ها عيان مي شود. جاي کتاب ها پيش از نوشته شدن معين شده است و اين دستگاه به کارش ادامه مي دهد، با ترسي کاذب که فکر مي کند نبايد فضاي ادبي را خالي کرد و لابد اين پرکردن، «ادبيات» را همچنان ممکن مي کند. فارغ از اينکه «هيچ ضمانتي نيست که ادبيات همچنان برجا بماند.» و حالاشاهديم که اين نويسندگان به متخصص هايي بدل مي شوند که در بستر فرهنگ در کار ساختن داستان و نه خلق آن اند.
«کيفش را باز کرد. نقش هاي چهارتاه را از آن بيرون کشيد. بر روي ميز ناهارخوري گسترد، روي ميز تصوير قلمي يک دستگاه گيوتين روي کاغذ کهنه و آب ديده پيدا بود. جوان گفت: ما يکي ديگر از همين مي خواهيم.
– اين غيرممکن است، دوران اين قضايا گذشته است.
– ما به دوران کاري نداريم، موسسه ما يک پژوهشکده تاريخي است، رياست موسسه شما را براي ساختن اين دستگاه نامزد کرده و اين انتخاب، در شوراي مديريت با دقت فراوان صورت گرفته است.»
جواد مجابي، نويسنده «دستگاه»، تعريفش را از ادبيات و سياست از روي متن مي خواند: «ادبيات جزيي از فرهنگ است و کل فرهنگ در کنش و واکنش است در برابر کل سياست. «ادبيات»، قدرتِ درون زاد معنوي است و حاصل کار فرد است. امر نظري است مبتني بر تخيل و تامل. هدفش بهروزي بشر است بدون تظاهر. قدرتي مستقل است چون حاصلش سلطنت بر ذهن ها و باورهاست. ناقد قدرت هاي مسلط است و ناقد خود. امري است فردي و تا حدي غيراجتماعي، چون در خلوت و تنهايي انجام مي گيرد اگرچه کارکرد و مخاطبي اجتماعي دارد. آفرينشگر ادبي بر اثر انرژي محبوس دروني ناگزير به خلق است. ادبيات امر از پيش انديشيده اي نيست. اما «سياست»، قدرت برون زاد مادي و از مقوله عمل است. مبتني بر گفتار و کردار، نيازمند کار جمعي، هدفش بهروزي بشر است به هر قيمت. سياست، قدرت برتر است. سلطه و چيرگي بر آرا و افراد و جماعات بشري دارد. جامعه را شکل مي دهد و تغيير مي دهد و پنهان و آشکار اداره مي کند. جرياني مادي و ملموس و رويارو با واقعيات روزآمد است. سياست تا موقعي که در حد نظر است، بيشتر به فلسفه شباهت دارد. و با عملي شدن نظريه ها و ايدئولوژي است که ما با سياست عملي سر و کار داريم.»

 زوال سياست و روشنفکر
سارتر بر اين باور بود که «اگر نويسندگان (=ادبيات) وظيفه خود را به درستي انجام داده بودند، بسياري از فجايع به بار نمي آمد.» به همين خاطر با طرح پرسش «ادبيات چيست؟» در فضاي ادبي رخوت زده آن دوران، نظم مستقر را ويران کرد و جامعه ادبي را مورد خطاب قرار داد. شايد پرسش سارتر در بدو امر چنان بديهي به نظر مي رسيد که هر نويسنده اي احساس مي کرد پاسخي پيشيني براي آن داشته است، اما اين پرسش نويسندگان دوران را به تاملي دروني فراخواند، تا به جاي راه هاي رفته و حرف هاي گفته شده امکاني براي تفکر و وضعيتي تازه براي گفتن فراهم آورند. اما در فضاي رخوتناک ادبي امروز ما که در روندي سازشکارانه، حضور «ادبيات» را تصديق کرده و حتي به نشانه رشد کمي کتاب ها و نويسنده ها آينده بهتري را وعده مي دهد، طرح پرسش هايي از اين دست کمتر ممکن مي شود. نسبت ادبيات و سياست هم از اين دست پرسش هاست که طرح آن همچنان ضروري است؛ پرسشي که به محض طرح شدن آن تعهدِ نويسنده را يادآور مي شود و آرمان هايي که دوران درخشان ادبيات ما را نيز رقم زده است اما سازش با وضعيت موجود و مخالفت با هر تغييري، ادبيات اخير ما را به در معرض بحران قرار داده است. درست همان طور که يوسف اسحاق پور در «زوال سياست و روشنفکر» مي نويسد: «مرگ سارتر پايان يک دوره بود. از آن زمان تاکنون در محکوم کردنِ خطاهاي او دمي از تاختن بر گناه متعهدبودن بازنايستاده اند. کاري که براي خلاص شدن از شر روشنفکر، اين چهره مزاحم و بي فايده براي بازار جديد کالاهاي فرهنگي ضروري بود. ايده جامعه آرماني دچار ترديد و بدگماني شده. و احتمال هرگونه انتقاد را سست کرده و از ميان برده است. انگار پايان تاريخ فرارسيده و از اين پس ديگر هرگونه تغييري يا مطرود است يا ناگزير به تکرار.»
احمد غلامي، نويسنده/ روزنامه نگاري که نشست «نقد آدينه» را براي تفکر در ضرورت اين تغيير، برگزار مي کند دليل پرداختن به نسبت ادبيات و سياست را اين طور عنوان مي کند: «دغدغه من براي شکل گيري اين جلسه تلقي اي از نسبت ادبيات و سياست بود که بيشتر در سطح جوانان و کساني که در دو دهه گذشته کتاب نوشتند، مطرح شده است. اينکه به نوعي از سياست وا زده شده اند و نسبت ادبيات با سياست که مطرح مي شود، فکر مي کنند بحث ايدئولوژي در ميان است. غافل از اينکه ادبيات، سياست خودش را به وجود مي آورد و آدم هاي خودش را خلق و خطاب مي کند. ادبيات امکاني سياسي است البته از جنس خودش. شايد بسياري از نويسندگان باسابقه که سال ها نوشته اند چندان به اين مقوله فکر نکنند و دغدغه ذهني شان هم نباشد و ناخودآگاه در آثارشان مقوله «سياستِ ادبيات» شکل بگيرد. اما اين تلقي موجب شده نويسنده هاي تازه يا کساني که از فضاهاي آرمانگرايانه پرهيز مي کنند، در واکنش به ادبياتِ جدي و تفکرمحور، به نوشتن از روزمره پناه ببرند و اين است که ادبيات ما دست کم در دهه گذشته به سمت داستان هايي سوق پيدا کرده که قابل مصرف اند و بعد از مصرف هم تمام مي شوند. با اين تفکر نمونه هاي بسياري از داستان هايي چاپ شده که به نوعي زندگي روزمره را موردتوجه قرار مي دهند، زندگي هاي آپارتماني و حديث نفس نويسنده که سويه هاي ديگري را دربرنمي گيرد. پس گويا بحث درباره نسبت ادبيات و سياست در اين وضعيت ضرورت دوباره پيدا کرده است.»
محمد رضايي راد، نمايشنامه نويس، به موضوعي به ظاهر پيش پاافتاده اشاره مي کند: «ما همه با اين عبارت آشنا هستيم که «هنر و ادبيات جايگاهي فراتر از سياست دارد و شان هنرمند، اجل از اين است که خودش را درگير مسايلي کند که گذراست و روزمرگي هاي سياست را تشکيل مي دهد.» اين عبارت براي هنر و ادبيات جايگاهي قدسي قايل مي شود و از اين منظر سياست امر پيش پاافتاده اي است. يادم هست آقاي خاتمي، وقتي رييس جمهور بود در مصاحبه اي گفت، آرزوي من اين است که برگردم به کنج کتابخانه ملي و سياست را رها کنم. اين خيلي عجيب است که سياستمداري، سياست را اينقدر امر پيش پاافتاده اي مي داند. در حالي که سياست جايي است که مي تواند سعادت و بهروزي آدمي را طراحي کند. اين «سياست به مثابه امر مادون» از همين تلقي برمي آيد. و اين عبارت آشکارا مغالطه آميز است. منِ نويسنده يا هنرمند وقتي مي خواهم درگير سياست نشوم، از اين ترفند استفاده مي کنم يا از اين مهم تر وقتي که قرار است فريب خورده شوم. يعني وقتي سعي مي شود از طريق اين عبارت مغالطه آميز شاني براي هنر و ادبيات ساخته شود که از قضا کاذب است. زيرا در وضعيتي ديگر، اين شان خيالي بلافاصله کنار گذاشته مي شود مثلادر همين سخنراني آقاي روحاني در جمع برخي هنرمندان مطرح شد که هنرمند نبايد اپوزيسيون باشد که دقيقا منظور سياسي نبودن است. يعني انفکاک سياست از ادبيات به عنوان يک امر کلي. بنابراين اگر تنها يک جا سياست همان تعريفي را داشته باشد که در اين عبارت مغالطه آميز دارد يعني چيزي کاذب است، درست همين جاست، که براي هنر جايگاهي قايل مي شود که نبايد با سياست آلوده شود. البته منظورم اين نيست که هنرمند لزوما بايد درگير سياست باشد اما از آن فراتر، نمي شود گفت که نبايد درگير باشد. به خصوص در فضايي مانند اينکه ما در آن زندگي مي کنيم، با يک انقلاب مهم سياسي و روزگار پرتنشي که از سر گذرانده ايم، نمي شود ادبيات را فارغ از اين وضعيت دانست. در چنين فضايي نمي شود شان قدسي براي ادبيات قايل شد. در جهاني مثل دوران جنگ جهاني دوم، برشت يا بنيامين را در برلين تصور کنيد که بخواهند با ادبيات به ثبت زندگي روزمره بپردازند! من با احمد غلامي موافقم که ثبت زندگي روزمره و سبک هاي زندگي که فارغ از امر کلي است، سويه سياست زدايي شده ادبيات ما را آشکار مي کند و از قضا سياست فرهنگي مسلط، به شکلي پنهان و عميق در اين مفهوم سياست زدايي شده عيان مي شود. براي نمونه ادبياتي که در نيمه دوم دهه70 موسوم است به ادبيات داستاني زنانه، ابتدا به عنوان فضاي جديدي طرح مي شود و رفته رفته تبديل مي شود به يک مدل ساده زن ميانسال در برابر سرکوب شوهر و آرزوهايي که هرگز متجلي نمي شوند و تبلور پيدا نمي کنند و چون نمي تواند با امر کلي متصل شود و آن را قطعه اي ببيند از شرايط جمعي تري که رخ مي دهد، نهايتا از خودش تهي مي شود و به داستان هايي درباره خيانت و زندگي روزمره و ملال تبديل مي شود.»
جواد مجابي از تفکر سياسي نويسنده مي گويد و آن را در فاصله با سياست ورزي مي داند: «اعتقاد من اين است که هر اديبي ناگزير بايد تفکر سياسي داشته باشد. همان طور که بايد از روانشناسي، اقتصاد و فرهنگ آگاهي داشته باشد. اما فرق هست بين داشتن تفکر سياسي و سياست زدگي و پرداختن به مسايل روز. آنچه که آفت تاريخ ادبيات ما شد، پرداختن به سياست روز يا گرايش هاي معين سياسي بود. وگرنه مگر مي شود نويسنده اي نداند که مملکتش به کدام سو مي رود و گرايش هاي خودش را آشکار نکند. البته در دنيا رجال سياسي مهمي هم داريم که چون ادبيات هم مي دانستند و مي خواندند، توانستند سخنان بهتري بگويند و کارهاي درست تري کنند. في المثل آدمي مثل چرچيل اديب هم بوده، آشنايي و احاطه اش به ادبيات در سخنراني ها و مباحثه ها و حتي در تصميم گيري هايش موثر بوده است. بنابراين از آغاز در ايران مغالطه اي پديد آمده که تفکر سياسي را با سياست زدگي اشتباه گرفته. دهخدا متفکر سياسي است. يعني تفکر سياسي دارد، دموکراسي را بر استبداد ترجيح مي دهد، منافع فردي و مصالح جمعي را تشخيص مي دهد و اينها را در قالب سياسي مي سنجد. وقايع روز را رصد مي کند، حالاممکن است در برخي از مقالاتش به جزييات سياسي هم بپردازد ولي سياست زده نيست به اين معنا که جانب سيدضياء يا قوام يا کس ديگري را بگيرد بلکه با تفکر سياسي خودش به جامعه نگاه مي کند. سياست زدگي موجب شد که فرهنگ ما زيرمجموعه سياست قرار بگيرد. نويسنده مي تواند تفکر سياسي داشته باشد اما با مسايل روز و گذرا و حاشيه اي درگير نشود. گرچه پرداختن به انسان و شان و مسايل انسان تفکر سياسي است و کار ادبيات و نويسنده است. فکر مي کنم سياست زدگي به فرهنگ ما از درون آسيب زد. چه قدر ما آدم هاي درجه يک داشتيم که به خاطر ورود به عرصه اي که به آن آگاهي نداشتند، قرباني شدند و به خاطر مغلوب شدن حزب يا گروهي که خود را در دامنش انداخته بودند، از بين رفتند. اين امري است که به نظرم نسل بعد از ما آگاهانه تر به آن فکر مي کند و شايد ترجيح مي دهد که با تفکر سياسي به اين حوزه ها نگاه کند. همان طور که به حوزه اقتصاد هم بايد نگاه کند. هنرمندي که مسايل تاريخي مملکتش را نشناسد يعني تاريخ نگر نباشد يا مسايل اقتصاد کشورش را نشناسد و نتواند مسايل را کلي ببيند، نمي تواند به علت پديده ها فکر کند و ممکن است مدت ها از معلول ها بنويسد. پس تفکر سياسي با سياست بازي فرق عمده دارد. و اگر بخواهيم دقيق تر صحبت کنيم، مي شود تفکر سياسي را با نوعي بينش اجتماعي يکي دانست، که آن وقت به سرنوشت يکايک افراد مملکت خودمان حساسيت داريم و ناگزير بايد به آنها بپردازيم.»
يونس تراکمه، نويسنده نيز از مسايل مبنايي آغاز مي کند و وضعيت پيش آمده را ناشي از تلقي دوگانه از ادبيات مي داند: «فکر مي کنم اگر تعريف خودمان را از هنر و ادبيات مشخص کنيم رابطه سياست با ادبيات يا هر امر ديگري مشخص تر مي شود. وقتي هنر يا ادبيات را وسيله اي بدانيم که مي شود از آن براي اهدافي خاص استفاده کرد آن وقت مي شود بحث کرد و حتي حق داد که سياستمداران از چنين هنري براي اهداف خودشان استفاده کنند. ولي وقتي هنر وسيله نباشد و قائم به ذات خودش باشد برمي گرديم به تعريف هنرمند. هنرمند يکي از آحاد جامعه است و تفاوتش با ديگران شاخک هاي حساس و ابزار بيانش است. و هنرمندي که در جامعه اي زندگي مي کند، با تمام مسايل آن جامعه درگير است. اما هنرمندي که هنر را ابزار مي داند، در اختيار سياستمداران قرار مي گيرد تا به اهدافشان خدمت کند. و اين آغاز دخالت دولت ها در هنر يا ادبيات است. هر دولتي با سياست ها و تعريف خودش از ادبيات و هنر، اهدافي دارد و از تمام ابزارهاي موجود براي محقق کردن اهدافش استفاده مي کند. نمي شود هم ايرادي گرفت. از طرفي کساني را به خدمت مي گيرد که با نگاه سياسي حاکم، نگاه مشترکي دارند. اينها هنر را خلاقيت نمي دانند و مهارت مي شمارند؛ مهارتي که مي شود رفت ياد گرفت و در خدمت برخي کارها و اهداف استفاده اش کرد. حالامي رسيم به تعريف دو مفهومِ «خلاقيت» و «مهارت». اگر هنرمند را خلاق بدانيم، ممکن است هنرمند به ضرورتِ خلاقيت خودش، پيچيده ترين مسايل سياسي را در اثرش بياورد. به اين معنا که سياست هدفش نيست، هدفش کامل کردن ساختاري است که مي خواهد ايجاد کند، پس به هرجا که ضرورت داشته باشد نگاه مي کند و به هر چيزي که لازم است چنگ مي اندازد و مي آورد در اثرش. در جوامعي که چنين بحث هايي مطرح مي شود، به نظرم اشکال در تعريف هنر و خلاقيت است. اينکه هنرمند را خلاق مي دانيد و حالاتعريف خلاقيت چيست، يا هنرمند متخصص است و هنر مهارتي که مي توان آموختش و در جاهايي که لازم است از اين تخصص استفاده کرد.»
رضايي راد پيشنهاد مي کند که در ادامه بحث درباره وضعيت انضمامي اي که همه با آن درگيرند، پيش برود. و بر مساله مهمي تاکيد مي گذارد: «منظور از پيوندهاي امر سياسي و ادبيات اين نيست که هنرمند لزوما فعال سياسي باشد که اگر باشد هم هيچ ايرادي ندارد. اما همين که نويسنده با مفهوم «آزادي بيان» مواجه شد، عملاوارد حوزه سياست شده پس بايد جايگاهي را اتخاذ کند.»
تورج ياراحمدي، مترجم اما معتقد است، اگر در محدوده مفهومي باقي بمانيم و تکليف مفهوم را معين کنيم، شايد با ذهنيت بهتري به مسايل انضمامي وارد شويم: «فکر مي کنم سياست را بايد عام تر از دولت ها گرفت. يعني سياست مجموعه اي از روابط است که مناصب اقتدار را ايجاد مي کند. اما درباره اينکه براي ادبيات گوهر يا ذاتي قايل باشيم و البته اين متافيزيکي نشود، بايد بگويم که ما در سياست غرقه ايم، همان طور که ماهي در آب. سياست، فقط دولت ها يا مسوولان رسمي نيستند. سياست يعني همه حوزه هايي که روابط سلطه در آنها جاري و ساري است. از آن طرف حوزه هايي هستند که حوزه هاي فراغ اند. حوزه هايي اند که ما را از اجبار گردن نهادن به روابط سلطه، ولو به طور موقت رها مي کنند. «ادبيات»، يکي از اين حوزه هاست. من اين شانس يا بدشانسي را داشته ام که سال ها در انگلستان زندگي کنم و دوستاني که در کشورهاي غربي بوده اند، مي دانند که آنها چيزي با عنوان ادبيات رسمي، يا سانسور و حتي مفهوم آزادي بيان – به اين معنايي که ما با آن درگيريم، ندارند. اما ادبياتي که دارد در جوامع غربي اتفاق مي افتد، ادبياتي که بدنه اش ادبيات عامه پسند است، چيزي جز تخدير نيست. ادبيات دارد ذات خودش را از دست مي دهد و اين ذات مانند آينه اي که کدر شود از ايفاي وظايفش باز مي ماند چون وظايفش مختل شده. از اين رو من فکر مي کنم بيش از اينکه نويسنده با دولت درگير شود، بايد با اين واقعيت روبه رو شود. حالاممکن است در جايي هم لازم باشد که با سياست هاي فرهنگي حاکم مواجه شود و موضعي بگيرد. من حتي فکر مي کنم ما با آپارتماني يا شخصي نوشتن و به ملال پرداختن باز هم داريم به نوعي سياسي عمل مي کنيم. چون داريم گوشه اي از واقعيت زندگي در جامعه اي در زمان و مکاني خاص و در نسلي خاص را بيان مي کنيم. بنابراين مساله مهم اين است که اين حوزه فراغ تا چه حد مي تواند رهايي از قيد سلطه به وجود بياورد.»
منيرالدين بيروتي، نويسنده، ادبيات را تاريخ ارزش هاي يک جامعه مي خواند: «براي شناخت هر جامعه اي بايد برويم سراغ ادبياتش. حالااگر ادبيات را راوي ارزش هاي جامعه بدانيم، سياست هم جزيي از اين ارزش هاست. ادبيات، روابط قدرت را بررسي مي کند. بنابراين اگر ادبيات، فاقد مهم ترين هسته وجودي اش، يعني تجزيه و تحليل ارزش هاي جامعه باشد، ديگر ادبيات نيست. و ادبيات رسمي يا تخصصي، اصلاوارد حوزه ادبيات نمي شود. پس به نظر من تعريف ما از ادبيات، روشن مي کند که چه کساني در حوزه ادبيات هستند و چه نوشته هايي ادبيات محسوب مي شود. رمان هاي ماندگار را که مي خوانيم به ارزش هاي حاکم در هر جامعه اي پي مي بريم، اما رمان هايي که فقط به مسايل شخصي و حديث نفس مي پردازند، اصلادر حوزه ادبيات وارد نمي شوند که بخواهيم درباره نسبت شان با سياست حرف بزنيم. ادبيات ناب هميشه با سياست درگير است چون سياست بخشي از زندگي است. ولي به قول آقاي مجابي اين سياست زدگي، معضلي است که در دوراني همه با آن درگيرند، مانند مسايل مربوط به سانسور و آزادي بيان. البته به عقيده من اتفاقا ادبيات بايد به اين معضلات بپردازد اما نه به عنوان امري شخصي، بلکه به عنوان فرهنگ حاکم بر جامعه. و ادبيات ناب يعني تجزيه و تحليل همين مسايل. اينکه مردم و وضعيت شان را به خودشان بشناساند.»
غلامي در ادامه با طرح پرسشي بر خلايي دست مي گذارد که ادبيات اخير ما سعي دارد ناديده اش بگيرد اينکه «چرا ادبيات ما دست کم در دو،سه دهه اخير نتوانسته چهره شاخصي چون «احمد محمود» خلق کند؛ نويسنده اي که حتي رمانش در جاهايي کاملاايدئولوژيک است و شايد بشود قيچي اش کرد و دور ريخت، اما نويسنده اي در قامت او نداريم. اگر معتقديم که رشد کرديم و درک کرديم که دچار سياست زدگي هستيم و رويکرد ديگري اتخاذ کرديم، پس چرا ادبيات ما ديگر نويسنده شاخصي ندارد. چرا فرهادِ «درخت انجير معابد» نداريم. يا ساعدي و گلشيري نداريم. بياييم جلوتر، چرا ديگر منيرو رواني پور نداريم که در دوراني که فضايي براي کار نبود، چند داستان خوب نوشت. البته نمي گويم که ادبيات ما در تمام اين سال ها کتاب قابل تاملي نداشته، اما واقعا يک چهره نام ببريد در حد و اندازه ابراهيم گلستان. رمان درخشان «خروس» را ببينيد، رماني کاملاسياسي است که با مسايل روز سياسي درگير است. پس چرا ابراهيم گلستان يا حتي کپي بدرنگِ گلستان تکرار نمي شود. اين همان مساله اي است که فکر مي کنم با تفکر در نسبت ادبيات و سياست مي شود آن را درک کرد. اينکه ادبيات ما از چه چيزي تهي شده که ديگر در آن نويسنده يا داستان شاخصي اتفاق نمي افتد. اگر منفک کردن ادبيات از سياست موجب بالندگي شده، اينکه نويسنده ها مدام مي گويند نه ما اصلااهل سياست و آرمانگرايي نيستيم و از نتايج آرمانگرايي مي گويند، پس چرا اين اتفاق براي ادبيات ما افتاده. آن نويسنده ها تواناتر بودند، يا دغدغه بيشتري داشتند؟ چه اتفاقي افتاده که نويسنده هايي به وجود آمدند که اگر کتابشان دوهزارنسخه فروش مي رود، مي گويند پرفروش است! يادم هست. اصلاکتابي پايين تر از پنج هزارنسخه چاپ نمي شد. اما حالاکتاب ها در تيراژهاي 800، هزارنسخه چاپ مي شوند و اگر دوهزارنسخه بفروشند پرتيراژ ند. پس بايد به اين اتفاق و دلايل آن بيشتر فکر کنيم.»
خطاب کردن و ديگران را به صحنه فراخواندن است شايد، که امکان تغيير در وضعيت مستقر را فراهم مي آورد. دوران ساعدي و گلستان و گلشيري و احمد محمود سپري نشده است، بحث درباره ادبيات و تعهد نويسندگان همچنان ضروري است درست همان طور که ژيل دلوز پس از مرگ سارتر نوشت: «از سارتر چنان سخن مي گوييم که گويي متعلق به روزگار سپري شده است، دريغا اين ماييم که در نظم سازشکارانه امروز سپري شده ايم. دست کم سارتر براي ما رخصتي فراهم آورد تا فوگ لحظه آينده را، بازگشت را، منتظر باشيم. زماني را منتظر باشيم که فکر دوباره شکل مي گيرد.»

  ادبياتِ سياسي يا سياستِ ادبيات
از نسبت ادبيات با سياست که سخن به ميان مي آيد، ادبياتِ سياسي و تلقي محافظه کارانه اي مطرح مي شود که دوران درخشان ادبيات ما را سراسر ايدئولوژيک مي خواند، رويکردي که ادبيات را رسانه اي تهي مي داند مگر وقتي ابزاري باشد براي بيان آرمان ها و منافع سياسي و تبارش به رئاليسم سوسياليستي مي رسد و بخشي از ادبيات دهه40 ما را نيز شامل مي شود، اما نه تمام آن را. تاکيد بر اين وجه ادبياتِ دهه40، البته به خاطر نگراني از هر نوع تلاقي ادبيات با سياست است. «سياستِ ادبيات» اما مفهومي است که کمتر از آن سخن رفته و از قضا طرح آن، اين صورت بندي جا افتاده را بر هم مي زند. زيرا سياست ادبيات، تعهد نويسندگان يا متون يا چيزي از اين دست نيست بلکه خود عمل سياسي نوشتار است. سياستِ ادبيات به تعهد شخصي نويسندگان به مباحث سياسي و اجتماعي و مناقشات دوران حياتشان ربطي ندارد، همچنين به بازنمايي وقايع سياسي در آثارشان هم ربطي ندارد. «ترکيب «سياستِ ادبيات» به اين معناست که ادبيات در مقام ادبيات سياست مي ورزد. به بيان ديگر رابطه خاصي بين سياست به منزله راهي معين براي عمل کردن و ادبيات به منزله شکل معيني از عمل نوشتن وجود دارد. ادبيات آن نوع از نوشتار است که کساني را خطاب قرار مي دهد که نبايد بخوانند.» ادبيات سخن خاموشان است و از همين رو در نسبتي ناخواسته با سياست معنا مي شود. مفهوم سياست ادبيات که رانسير در مقاله اي با همين عنوان آن را طرح مي کند، از ديگر مسايلي است که پويا رفويي، منتقد آن را در وضعيت ما بررسي مي کند: «يکي از مشکلاتي که همواره در بحث نسبت سياست و ادبيات، داريم اين است که دو متغير سياست و ادبيات را ثابت فرض مي کنيم. و ديگر اينکه همواره تلاش مي کنيم نسبت ادبيات را با سياست نشان بدهيم اما من بيشتر مي خواهم از سياستِ ادبيات بگويم. اگر اين دو مقوله را با واحدِ «گفتمان» تعقيب کنيم، درمي يابيم که پديده هاي ثابتي نيستند. يعني بعد از دهه 70 تدريجا ادبيات و ديگر حوزه هاي هنري در مفهومي با عنوان «فرهنگ» ذوب مي شوند و اين پديده اي است تاريخ مند که مي خواهد خود را غيرتاريخي جا بزند. از طرفي هرچه پيش مي رويم سياست بيشتر خودش را به شکل امنيت جلوه مي دهد. بنابراين صورت بندي اين دو مقوله ازلي و ابدي نيست. يعني ديگر با مقوله ادبيات و سياست سر و کار نداريم. در دهه اول انقلاب که برخوردهاي تروماتيک به وجود آمد، لازم بود حوزه سومي معنا پيدا کند که تحت عنوان فرهنگ تعريف شد. پس مقوله فرهنگ، ربطي به مفهوم فرهنگ از نگاه تي.اس. اليوت يا تري ايگلتون ندارد. نه به مفهوم بيلدونگِ تفکر آلماني نزديک است و نه به کولتورِ فرانسوي يا کالچرِ جهان انگليسي زبان. اين مفهوم فرهنگ، يک قلمرو آزاد است مانند همين منطقه آزاد تجاري. درواقع منطقه آزاد فرهنگي جايي است که همه هنرها تدريجا بايد به آن وارد مي شدند و در اين منطقه آزاد انگار همه قرار مي گذارند که مخاصمه هاي ذهني را کنار بگذارند. در مورد سياست و ادبيات فکر مي کنم مي توانيم روي اين مقوله به توافق برسيم، که هر دوي اينها با بيان و بدن سروکار دارند. يعني هم سياستمداران محتاج به نوشتن قانون اند و هم اهل ادبيات به نوشتن قانون احتياج دارند. يکي تلاش مي کند که نظام منزلتي جامعه را نهادينه کند که فکر مي کنم آنچه در مورد ادبيات دو دهه گذشته مدنظرتان بود خبر از اين تحول مي دهد. اينکه يک نظام منزلتي شکل گرفته که ايستگاهي دارد به نام فرهنگ، که در آن فرهنگ با خواسته هاي سياست يکي مي شود. اين جهش، به نظرم جهش معناداري است چون وقتي ما از ادبيات حرف مي زنيم منظورمان ادبيات دهه 40 يا 50 نيست، امروز فرداي بعد از سال 32 هم نيست. از دو دهه پيش جامعه نظارتي تدريجا به جامعه کنترلي تبديل شد. حالااگر ادبيات اخير ما نمي تواند چهره شاخصي ايجاد کند، به اين دليل است که گفتمان جامعه تغيير کرده است. در دوران دوم خرداد مفهوم «توسعه»، با توسعه سياسي تعريف شد اما رفته رفته توسعه سياسي جاي خودش را به توسعه فرهنگي داد. اين گسست، منطقه را بزرگ کرد و بستر فرهنگ تنها جايي شد که مخالفان و موافقان در آن به برخوردي مسالمت آميز رسيدند و اين به اشکال مختلف نگاهي حامي پرورانه را از طريق مفهوم فرهنگ به وجود آورد. حالابگذريم از اين بحث که مکان هندسي ادبيات در فرهنگ است يا اينکه ادبيات خودش بايد فرهنگ آفرين باشد. ادبيات حتي پيش از اينکه نوشته شود، فرهنگي است. اين را هم فراموش کرديم که جلوه هاي خلاقانه ادبيات با نگاهي همزماني غالبا ضدفرهنگ به شمار مي آيد. قرار نبود چيزي که هنوز به وجود نيامده، جايش در فرهنگ معلوم باشد. اين در واقع نگاه منزلتي است. از اين به بعد ديگر نمي توانيم بياني را بسازيم که بدن هاي تازه اي را مطرح کند. علاوه بر نويسنده ها که اشاره کرديد، ادبيات ما دست کم در دو دهه گذشته چندان شخصيت هاي شاخص و ماندگاري هم ندارد. به همين ميزان ادبيات ما بدون سبک هم شده. چون امکان وقوع رخداد در سياست، با امکان وقوع سبک در ادبيات، مکانيسم هاي شبيه به هم دارد. به همين دليل هم ادبيات ما امروز تقريبا بدون سبک است يا سينما تا حد زيادي ويژگي هايش را از دست داده و تبديل شده به نوعي معماري صحنه ها و در مورد وضعيت تئاتر هم که آقاي رضايي راد بايد بگويند که گفته اند… .»
شيوا ارسطويي نويسنده، اما معتقد است، اتفاق خوب همين است که همه چيز دارد بدون سبک پيش مي رود: «اين بحث ها اين قدر گل و گشاد است که در برخورد با آن هميشه فکر مي کنم چقدر بي هدف است. همين طورکه مي شود از نسبت ادبيات با سياست گفت، مي شود نسبت ادبيات را با هر چيز ديگر هم مطرح کرد. نمي دانم چه نتيجه اي از اين بحث ها به دست مي آيد. و منتظر مي مانم تا ببينم بحث ها مسير خاص يا هدف مشخصي پيدا مي کند و به جاي تخصصي مي رسد. ما داريم درباره رابطه ادبيات با حاکميت حرف مي زنيم يا از ادبيات با سياست؟ که اگر دومي منظور باشد پويا رفويي مي تواند مدت ها به اين حرف ها ادامه بدهد و همه اش هم گفتني است. اما اگر بگوييم رابطه ادبيات با حاکميت، بايد تعيين کنيم که منظورمان چه نوع نگاه حاکميتي است و وارد بحث حرفه اي تري شد و هر کس تجربه شخصي اش را در اختيار بحث قرار بدهد. من هميشه از بحث هاي گسترده ژورناليستي دررفته ام. اينطور مدام داريم حرف هاي بديهي و دم دستي ترين حرف ها را تکرار مي کنيم. همه ما مي دانيم ادبيات چيست و سياست چيست. تفاوت شان را هم مي دانيم. پس بهتر است اين بديهيات را کنار گذاشت و وارد ديالوگ شد تا به نتيجه اي برسيم.»
و محمد رضايي راد معتقد است: «اتفاقا تحليلي که پويا رفويي ارايه داد تحليل بسيار بديعي است، اينکه سياست به امنيت تبديل شده و مفهومي با عنوان فرهنگ شکل گرفته و اين بديهي نيست.»
غلامي هم مي گويد اتفاقا ديالوگ دارد شکل مي گيرد و بحث هاي مطرح شده را در ادامه هم مي چيند: «ببينيد آقاي مجابي تعريف خود را از ادبيات و سياست مطرح کرد و رضايي راد به موضوع بسيار مهمي اشاره کرد. و ياراحمدي هم تعريف ديگري را پيش کشيد. بعد يونس تراکمه مساله اي را مبنا قرار داد که به اعتقاد من مبناي بسيار درستي است و آن «خلق» است و بعد من اين پرسش را طرح کردم که چرا اين خلق ديگر اتفاق نمي افتد يا آثار خلاقه اي در قامت آثار مهم ادبيات ما نوشته نمي شود و رفويي هم به نظرم در ادامه بحث مبنايي خلق، به نوعي به پرسش مطرح شده پاسخ داد. اين بحث ها حتما به ديالوگ مستقيم هم مي رسيد که البته با پرسشگري شما زودتر رسيد. پرسش روشن است، چرا در ادبيات ما ديگر چنين خلقي صورت نمي گيرد؟»
و ارسطويي مي گويد: «پس ما اينجا چه کاره ايم! ما همه داريم کار خلاقه انجام مي دهيم. چرا ديگر غلامحسين ساعدي وجود ندارد، خب به جايش شيوا ارسطويي وجود دارد، يا جواد مجابي و کسان ديگري که دارند مي نويسند. چرا اينقدر نگران هستيد! يک چيزهايي تغيير کرده، نگراني هاي ژورناليستي اي وجود دارد که ممکن است براي مخاطبان هم جذاب باشد. دوره اي که بايد ابراهيم گلستان را به وجود مي آورد، کارش را کرد. شما داريد از زاويه ديد سياسي يا فرهنگي به مساله نگاه مي کنيد. زاويه ديدها با هم تفاوت دارند يعني زاويه ديد کسي که دارد کار خلاقه مي کند، ادبيات توليد مي کند با زاويه ديد کسي که فعال سياسي است يا حتي تفکر سياسي دارد، متفاوت است. پس نگاه اين دو به پديده هاي جهان متفاوت است. مثلايکي از تفاوت ها تفاوت جنسيت ما است، آن هم در جايي که مساله اصلي اش جنسيت است. بنابراين اين جهان، گفت وگوها و صداهاي مردانه چيز متفاوتي است، صدا که زنانه مي شود چيز ديگري است.»
مجابي دليل نداشتن نويسنده شاخص در ادبيات امروز را نبود فضاي فعال فرهنگي مي داند: «تصور مي کنم از دلايل مهم اين فقدان، نبودن فضاي فعال فرهنگي است. به اين معنا که حداقل امکان بيان، انديشه، انتشار و ارتباط و درگيري فکري گروه ها بايد فراهم شود تا آدم ها بتوانند اندکي راحت تر خلق کنند. وقتي بعد از دوره اي 15ساله که نقاشي قطع شده بود، نقاش ها دوباره شروع کردند به نقاشي، به 30سال پيش برگشتند نه 15سال پيش. در ادبيات ما نيز چنين عقب ماندگي ها و گسست هايي وجود دارد. امروز آدم ها نمي توانند آثارشان را درست و به موقع ارايه کنند. وقتي از برخي آثار حرف مي زنيم بايد بدانيم که در دهه 50 فضاي فرهنگي تا حدي وجود دارد، بخش خصوصي فعال است و اينطور نبود که ناگهان کاغذ از ميان برداشته شود. وگرنه بحث ناتواني نويسنده ها نيست. بنابراين مشکلاتي هست بر سر راه کساني که انديشه گران هستند و انديشه فرهنگي را ادامه مي دهند. از طرفي سليقه ناشران به سمت و سويي هدايت شد، مثلامدتي نمايشنامه چاپ نمي شد و مدتي هم شعر. و همه اينها موجب شد ادبيات با محدوديت هايي به دست مخاطب برسد، ادبياتي که کيفيت چنداني ندارد و مخاطب را کم کم بي رغبت کرده است. ادبيات بچه ها را در نظر بگيريد که هدايت شده و محدود و منحصر شد. حالااينها بزرگ مي شوند و مي خواهند نويسنده يا خواننده ادبيات شوند و تصور کنيد اين تربيت در آنها رسوب کرده و حالابا اين چارچوب ها چه چيزي خلق مي شود. بنابراين من فکر نمي کنم ظرفيت نويسندگي و ادبيات ما همين است. ما نويسندگان خوبي سراغ داريم که کارهاي خوبي نوشتند اما مدتي به انتظار انتشار نشستند و بعد هم رفتند سراغ کار ديگري. واقعا عده کمي هستند که در نوشتن پايمردي کرده اند. بنابراين مساله، فقط سانسور اداري نيست. نوعي سانسور هم نگه داشتن جامعه در حدي است که با هر چيز نويي مخالفت مي کند. يا نوعي سانسور اقتصادي که ناشران را به سمت وسويي خاص مي برد و سليقه را هدايت مي کند. و حالامخاطبِ تربيت شده، با بي اعتنايي به امر نو و نخريدن آن، خودش مخالف هر نوع نوگرايي مي شود. در نتيجه به جاي مرگ مولف، با مرگ مخاطب مواجهيم. يادم هست که سال 50، تيراژ 10هزارنسخه امري عادي بود و الان تيراژ 350 ، 500 نسخه مطرح است. در حوزه کتاب اتفاق هاي ديگري هم افتاده، از موقعي که افراد با پول خودشان کتاب چاپ کردند، هزاران کتاب بيرون آمده که هيچ کدامشان ارزش ادبي ندارند. و حالاوقتي همه اينها به بازار مي آيد، خواننده گيج مي شود که کدام را انتخاب کند. بنابراين نبودن فضاي فعال فرهنگي و مسايلي که نويسندگان با آن مواجهند، موجب شده که بسياري از آثار چاپ نشود يا اصلاپديد نيايد. و اينطور ما مثل ماشين ناقصي هستيم که احتراق ناقص دارد، پِت پِت مي کند اما حرکت نمي کند. بنابراين تا ما فراغت و رفاه نسبي نداشته باشيم و ديگران هم نداشته باشند، رغبت براي کارکردن براي ديگران دچار نقصان مي شود. اين را در نقاشي بهتر مي شود پي گرفت. همين که براي نقاشي بازاري تصنعي به وجود آمده، نقاشي اعتبار پيدا کرده و آدم ها بيشتر کار و خلق مي کنند. پس مساله بازار و تقاضا بسيار مهم است. آنچه که دهه هاي40 و 50 را از دهه هاي ديگر متمايز مي کند اين است که وضع طبقه متوسط اندکي بهتر مي شود، تقاضا هم بيشتر مي شود و اين ارتباط برقرار مي شود و عرضه و تقاضا به حد مقبولي مي رسد. اما الان عرضه وجود دارد آن هم با هزار زحمت، اما تقاضا مدام دارد کمتر مي شود.»
تراکمه از سطح متوسط ادبيات امروز مي گويد و از گسستي که ادبيات اخير را به اين وضع کشانده است: «شوخي ندارد ادبيات داستاني ما به طور عام در سطح بسيار ضعيفي است. اين اسم هايي که غلامي آورد که هيچ، چيزي در ادبيات ما نيست که ربطش دهد به تيراژ آن دوران. در برخورد با اين ادبيات متوسط که در آن کتاب هايي از نويسنده هاي باسابقه و جديد، پير و جوان درمي آيد، مخاطب مانده که اين حد نويسنده است يا حاصل ساز و کارهايي که آن را در اين سطح به دست مخاطب رسانده. الان ادبيات ما، دست کم آنچه در عرضه مي بينيم، ادبيات بسيار ضعيفي است. نويسنده که هيچ، حتي تک اثر خوبي هم نداريم که بتوان آن را به عنوان شاخص يک دهه مطرح کرد. چند سالي است که مدام به جوايز ادبي انتقاد مي کنند که چرا به کار ضعيفي جايزه داده، اما اگر عملکرد دوره اي از يک جايزه را بررسي کنيم و کتاب هاي منتخبش را کنار هم بگذاريم، به نموداري از وضعيت ادبيات مي رسيم که مبين سطح ادبيات در دوره اي است. فرض ما بر اين است که نويسنده در لحظه خلق هيچ بايد و نبايدي را نمي پذيرد. اما بسياري از نويسنده ها به خصوص جوان ترها وقتي مي نويسند معيارهايي را در نظر مي گيرند. و اينجا اصلاخلاقيت زير سوال مي رود. بعد هم مسايل مربوط به عرضه پيش مي آيد. نويسنده در لحظه خلق به اين نتيجه مي رسد که به کامل ترين شکل بيان و ساختار اثر رسيده و درگيري ها از اينجا آغاز مي شود. وقتي ما با دغدغه چاپ کتاب، با بايد و نبايدها کنار آمديم، حاصلش همين سطح متوسط ادبيات است. يعني جايي که نويسنده مي پذيرد در لحظه خلق اثرش کامل نبوده، به ساختار و فرم اثر پايبند نيست. بعضي ها مي گويند بايد تعامل کرد، اينها تنها به عرضه فکر مي کنند. در ادبيات از نيما و شاملو جرياني شکل گرفت و نسل من نفهميد کي کنار اين جريان است، يعني تصميم نگرفت در اين جريان باشد. پشت سرمان هدايت و گلستان و چوبک بودند و کنارمان گلشيري و ساعدي و بهرام صادقي و شاملو. و بعد ما با دو دهه انقطاع مواجه شديم. به نسل تازه ايراد مي گيريم که آثارشان متوسط است- بگذريم که بيشترشان متوهم و کم سواد و متوسط اند و کارهايشان هم ضعيف است- اما توجه کنيم که پشت شان حفره است اما خودش بايد اين حفره را پر کند. من شايد زحمتي نکشيدم براي اين کار و به جريان پيوستم، اما نسل تازه اگر مي خواهد رشد کند بايد به ضرورت پرکردن اين حفره پي ببرد. و اگر نويسنده مطرحي از اين نسل دربيايد که بايد اينطور باشد (مگر بپذيريم که ادبيات مرده)، از ميان کساني است که اين ضرورت را درک کرده. و ما اگر بخواهيم کمکي به اين نسل کنيم بايد صورت مساله را برايش طرح کنيم وگرنه اينکه چهارتا کتابِ هزارنسخه اي دربياورد و در شايعات و شبکه هاي اجتماعي و فيس بوک هم دو چاپ بخورد، که ادبيات توليد نمي شود. اين پيوند قطع شده بايد وصل شود.»
    مدام بايد بنويسم گيرم که بميرم…
«من فکر مي کنم مدام بايد بنويسم. 16ساعت، 12ساعت، 14ساعت. آره. حتي حاضرم در مترو بخوابم. بله و کارم را ادامه بدهم. ساکت نشستن کار ما را خراب خواهد کرد. من بايد کارم را ادامه بدهم. گيرم که بميرم… .» ساعدي در ادبيات ما جايگاهي پرتنش و پرتناقض دارد، از آن رو که نقطه تلاقي دو رويکرد متضاد به ادبيات است. اين دست نويسندگان، ادبيات را امکاني براي بيان آرمان هايشان مي دانستند و همزمان آثارشان سويه هاي فرمال مدرني دارد که به هيچ روي در ادبيات ابزاري دورانش حل نمي شود. ساعدي مي نويسد: «دنياي واقعي را در داستايوفسکي کشف کردم اما هيچ وقت طرف گورکي و اينها نرفتم. قهرمان گرايي براي من در ساده بودن انسان هاست. البته بايد دنيا را تغيير داد. به نظر من دنيا را امثال چخوف تغيير مي دهند يا مثلاکافکا.» ساعدي نمايشنامه نويس/ داستان نويس/ روانکاو/ مبارز سياسي/ روشنفکر، نماد پيوند ادبيات با سياست است آن هم در دوراني که جريان مسلط ادبياتِ اخير ما آن را نوستالژيک و سپري شده مي خواند. نمادي که جواد مجابي معتقد است نسخه نمايشنامه نويس اش بيشتر به درد ما مي خورد: «اواسط دهه40 که سنگلج ساخته شد تمام امکاناتش را در اختيار ساعدي، رادي، بيضايي، جوانمرد و کسان ديگر گذاشت و کارگاه نمايش هم بود. ساعدي که نمايشنامه مي نوشت ناشر فصل به فصل زير چاپ مي برد چون مخاطب منتظرش بود و دو ماه که «آي باکلاه و آي بي کلاه» روي صحنه بود باز هم صف بود، چون مساله فرهنگ جدي بود. و با نويسنده ها هم به نوعي مدارا مي کردند و اينها هم کار مي کردند. جلال آل احمد تندترين انتقادات را مي نوشت و چاپ مي کرد. خود من وقتي اولين رمانم را نوشتم بين نوشتن و چاپ آن 17سال طول کشيد و اگر منتظر چاپ مي ماندم نابود شده بودم. پس ماجرا بودن يا نبودن فضاي فرهنگي است.»
تراکمه مي گويد: «همين نويسنده اي را که اثرش از پشت ميز فصل به فصل به چاپخانه مي رفته، مي گيرند و در ساواک چنان تحت فشار قرار مي دهندکه بعدها ديگر نمي تواند بنويسد. با اين همه آن دوران نويسنده ها تن به سانسور نمي دادند. چون پيش تر نويسنده فعال داشته ايم.»
رضايي راد بحث «تقاضا» را پيش مي کشد و معتقد است اين اثر است که تقاضا را ايجاد مي کند: «آقاي مجابي بهتر مي دانند که بيشتر سخنراني هاي 10 شب گوته درباره سانسور بوده و اگر وجود نداشته اين همه سخنراني در اين باره صورت نمي گرفته، حالاجدا از اينکه ساعدي يا گلشيري در زندان هم بوده اند. اما اجازه بدهيد با اين نکته آقاي مجابي مخالفت کنم، اينکه به اعتقاد من اثر، تقاضا را مي سازد. در اثر ساعدي چه چيزي هست که فصل به فصل زير چاپ مي رود و مخاطب منتظر است و البته در همان دوران هم کارگاه نمايش را داريم. اما بخشي از اينکه سينما، تئاتر و ادبيات ما به سمت متوسط بودن و ميان مايگي پيش رفته – فارغ از اينکه ممکن است چند کار خوب هم داشته باشد، به اين دليل است که خوشبختانه ما يک ديگريِ بزرگ داريم با عنوان سانسور و هر جا که مشکل داريم مي اندازيم روي دوش آن. اما آيا منِ نويسنده در لحظه اي که در برابر کاغذ با خودم تنها هستم به هيچ چيز فکر نمي کنم جز اثرم، يا به امکان انتشار يا روي صحنه رفتنش هم فکر مي کنم. اين نتيجه اش ادبيات، تئاتر و سينماي متوسط است.»
خليل درمنکي، منتقد از جواد مجابي که شناخت نامه ساعدي را نيز تاليف و منتشر کرده مي پرسد که آيا ساعدي را تلف شده مي داند: «فکر مي کنم اين ماجراي نبود سانسور به قبل از سال 49 برمي گردد و آل احمد يا ساعدي هم به اين دوران مربوط است. بعد از آن سانسور شدت مي گيرد و همين است که ادبيات در دهه50 افت مي کند. مساله ديگر اينکه چون شناخت نامه ساعدي را هم درآورديد شايد اين توقع هست که دفاع بيشتري از ساعدي نويسنده کنيد. از بحث ها اينطور برمي آيد که انگار که چون ساعدي به سياست پرداخت، در ادبيات هم تلف شد در حالي که من فکر مي کنم ادبياتِ بعد از ساعدي است که تلف شده.»
مجابي اما مي گويد با سياست بازي نويسنده مخالف است، حالاهر کس که باشد: «همان طور که گفتم من به تفکر سياسي نويسنده بها مي دهم، اما به سياست بازي نه. چون نويسنده را از راه خلاقيتش دور مي کند. ساعدي يا نويسنده هاي ديگر بيش از آنچه بايد به سياست پرداختند، البته آنها چون آدم هاي شريفي بودند در غياب نهادهاي سياسي و احزاب خود را قرباني کردند. که من از منظري به اين قرباني شدن ارج مي گذارم اما ما به ساعدي نمايشنامه نويس بيشتر نياز داشتيم و داريم. يا ديگراني مثل کوشان و معروفي و مختاري آدم هاي متفکر و شريفي اند اما چون با سياست چندان آشنا نبودند، تلف شدند. و البته ايراد به نبود احزاب و گروه هاي سياسي مستقر و مستمر است. ايراد از زمانه اي است که از ساعدي و ديگران سوء استفاده مي کند. به هر حال من همواره فرهنگ را از سياست و اقتصاد بالاتر مي دانم. سياست زدگي اينجا قربانيان بسياري داده، نمونه اش هم ميرزاده عشقي، که نيما را مي شناسد و «افسانه»ي نيما را هم چاپ مي کند. اما مساله مهم در فرهنگ ما، مرگ انديشي است که عرف و عقايد جامعه در ساليان دراز با خوارداشت جسم و نکوداشت روح آن را پديد آورده و اين ما را به بيراه برده. چون ادبيات ستايش زندگي است.»
بيروتي در ادامه به پرسش محوري نشست اينطور پاسخ مي دهد: «به نظرم بخش مهمي از اين مساله که چرا ادبيات ما ديگر نويسنده شاخص ندارد، مربوط به خود نويسنده هاست. نويسنده هايي که تسليم توقع موجود شدند، به جاي اينکه توقعي بسازند. اين است که نويسنده ها به جاي اينکه کاري کنند، يا به قول آقاي تراکمه نويسنده هاي نسل من حفره پشت سرشان را پر کنند، تبديل شده اند به «بساز و بفروش». اين نويسنده ها حتي نخواندن ادبياتِ مهم، هم افتخارشان شده و البته اين طيف آرام آرام دارند به نظم کلي هم مي پيوندند.»
رفويي در آخر با اشاره به داستان «دستگاه»، از گفتمان تازه اي مي گويد: «آقاي مجابي که صحبت مي کردند، ياد داستان «دستگاهِ» ايشان افتادم. شخصيت داستان چيزي شبيه به گيوتين درست کرده و در عين خلاقيت دارد ويران مي کند و در عين ويرانگري چيزي را مي سازد و داستان هر دو را با هم پيش مي برد. تاکيد بر اينکه اين نظم مدام مي خواهد ويران و متوقف کند و نويسنده اي هست که به فکر خلاقيت است، به نظرم نگاهي ايدئولوژيک است. ايشان به درستي اشاره کردند که فرهنگ ما مبتني بر خوارداشت بدن و نکوداشت روح است و مرگ انديش شده و لاجرم از قرباني ستايش مي کند. اگر برگرديم به تعريف نخست ايشان، ادبيات از جنس ارزش هاي معنوي و روحي بود و سياست جسمي، پس اتفاقا اين دو در هم ادغام شدند. در دوران جديد هيچ ضمانتي وجود ندارد که ادبيات حفظ شود و اين از مسايل جدي مطالعات زيبايي شناختي امروز جهان است. روسيه در دوره تزاري که وضعيت دهشتناکي حاکم بود، ادبيات درخشاني دارد که بعدها بخار مي شود. يا ادبيات دهه60 يا 70 فرانسه، امروز ديگر مابه ازايي ندارد. ادبيات معادل جمع جبري آثار ادبي نيست، به همين ميزان که سياست جمع جبري آدم ها نيست. از طرفي مساله سانسور که مطرح مي شود بايد متغيري با عنوان ترس را هم مدنظر داشت. ممکن است سانسور ضعيف باشد اما ترس ايجاد کند و برعکس. مثلاماجراهاي دهه40 هولناک است. اما اين گذار از سياست به امنيت و از ادبيات به فرهنگ، مفهوم ترس را هم زيبايي شناختي مي کند و به همين ميزان که مکان هاي ترس به مکان هاي فرهنگي تبديل شد، شکلي از اقرار و اعتراف هم به رمان و داستان تبديل شده و اين جهشي استعلايي است. ممکن است ما ادبيات مان را براي هميشه يا براي مدت زماني طولاني از دست بدهيم. هيچ ضمانتي نيست که ادبيات همچنان برجا بماند.»
يادمان هست که هوشنگ گلشيري، نويسنده معاصر ما در «باغ درباغ» نوشت: «نويسنده بودن، يعني فريب خوانندگان کم توقع يا حتي همپالکي ها را نخوردن، درگيرشدن با همه آنچه اکنون حضور دارد و… اين کاري است بس دشوار و توقف و مرگ از همين جا شروع مي شود. وقتي که راضي شدند، تو هم راضي شدي، تکيه بر جايت مي دهي، پايت را دراز مي کني و مي گويي: خوب اين منم! در آينه ات عکس مي گيري براي تاريخ ادب امروز. بعد هم مي خوابي، دراز به دراز و مي ميري.»

خليل درمنکي: فکر مي کنم اين ماجراي نبود سانسور به قبل از سال 49 برمي گردد و اينکه جلال آل احمد در همان دوران انتقادات تندي مي نوشت و چاپ مي کرد يا ساعدي نمايشنامه ها و رمان هايش را فصل به فصل مي نوشت و به چاپخانه مي فرستاد و منتشر مي شد همه به اين دوران مربوط است. اما بعد از آن سانسور شدت مي گيرد و همين است که ادبيات ما در دهه50 افت مي کند. مساله ديگر اينکه چون شناخت نامه ساعدي را هم درآورديد شايد اين توقع هست که دفاع بيشتري از ساعدي کنيد. از بحث ها اين طور برمي آيد که انگار که چون ساعدي به سياست پرداخت، در ادبيات هم تلف شد در حالي که من فکر مي کنم ادبياتِ بعد از ساعدي است که تلف شده.

منيرالدين بيروتي: بخش مهمي از اين مساله که چرا ادبيات ما ديگر نويسنده شاخص ندارد، مربوط به خود نويسنده هاست. نويسنده هايي که تسليم توقع موجود شدند، به جاي اينکه توقعي بسازند. اين است که نويسنده ها به جاي اينکه کاري کنند، تبديل شده اند به «بساز و بفروش». و البته اين طيف آرام آرام دارند به نظم کلي هم مي پيوندند. درحالي که اگر ادبيات، فاقد مهم ترين هسته وجودي اش، يعني تجزيه و تحليل ارزش هاي جامعه باشد، ديگر ادبيات نيست. و ادبيات رسمي يا تخصصي، اصلاوارد حوزه ادبيات نمي شود. ادبيات ناب هميشه با سياست درگير است چون سياست بخشي از زندگي است. و اتفاقا ادبيات بايد به آن بپردازد اما نه به عنوان امري شخصي، بلکه به عنوان فرهنگ حاکم بر جامعه.

پويا رفويي: در بحث نسبت سياست و ادبيات، همواره دو متغير سياست و ادبيات را ثابت فرض مي کنيم و مي خواهيم نسبت ادبيات را با سياست نشان بدهيم اما من بيشتر مي خواهم از سياستِ ادبيات بگويم. اگر اين دو مقوله را با واحدِ «گفتمان» تعقيب کنيم، درمي يابيم که پديده هاي ثابتي نيستند. يعني بعد از دهه 70 ادبيات و ديگر حوزه هاي هنري در مفهومي با عنوان «فرهنگ» ذوب مي شوند و اين پديده اي است تاريخ مند که خود را غيرتاريخي جا مي زند. از طرفي هرچه پيش مي رويم سياست بيشتر خودش را به شکل امنيت جلوه مي دهد. اين مفهوم فرهنگ، يک قلمرو آزاد است مانند همين منطقه آزاد تجاري. و جايي است که همه هنرها تدريجا بايد به آن وارد مي شدند و قرار مي گذارند که مخاصمه هاي ذهني را کنار بگذارند.

تورج ياراحمدي: سياست، فقط دولت ها يا مسوولان رسمي نيستند. سياست يعني همه حوزه هايي که روابط سلطه در آنها جاري و ساري است. از آن طرف حوزه هايي هستند که حوزه هاي فراغ اند. حوزه هايي اند که ما را از اجبار گردن نهادن به روابط سلطه، ولو به طور موقت رها مي کنند و «ادبيات»، يکي از اين حوزه هاست. در کشورهاي غربي چيزي با عنوان ادبيات رسمي، يا سانسور و حتي مفهوم آزادي بيان، به اين معنايي که ما با آن درگيريم، وجود ندارد. اما ادبياتي که دارد در جوامع غربي اتفاق مي افتد هم چيزي جز تخدير نيست. ادبيات دارد ذات خودش را از دست مي دهد و اين ذات مانند آينه اي که کدر شود از ايفاي وظايفش باز مي ماند چون وظايفش مختل شده. پس امروز نويسنده بايد با اين واقعيت روبه رو شود.

شيوا ارسطويي: ما همه داريم کار خلاقه انجام مي دهيم. مي پرسيد چرا ديگر غلامحسين ساعدي وجود ندارد، خب به جايش شيوا ارسطويي وجود دارد، يا جواد مجابي و کسان ديگري که دارند مي نويسند. چرا اينقدر نگران هستيد! يک چيزهايي تغيير کرده، اين ها نگراني هاي ژورناليستي است. دوره اي که بايد ابراهيم گلستان را به وجود مي آورد، کارش را کرد. اين پرسش از زاويه ديد سياسي يا فرهنگي مطرح مي شود. اما زاويه ديد کسي که دارد کار خلاقه مي کند، ادبيات توليد مي کند با کسي که تفکر سياسي دارد، متفاوت است. مثلايکي از تفاوت ها تفاوت جنسيت ما است، آن هم در جايي که مساله اصلي اش جنسيت است. بنابراين اين جهان، گفت وگوها و صداهاي مردانه چيز متفاوتي است، صدا که زنانه مي شود چيز ديگري است.

محمد رضايي راد: ما همه با اين عبارت آشنا هستيم که «هنر و ادبيات جايگاهي فراتر از سياست دارد و شان هنرمند، اجل از اين است که خودش را درگير مسايلي کند که گذراست.» اين عبارت براي هنر و ادبيات جايگاهي قدسي قايل مي شود و از اين منظر سياست امر پيش پاافتاده اي است. اين «سياست به مثابه امر مادون» از همين تلقي برمي آيد. اين عبارت آشکارا مغالطه آميز است. منِ نويسنده يا هنرمند وقتي مي خواهم درگير سياست نشوم، از اين ترفند استفاده مي کنم يا از اين مهم تر وقتي که قرار است فريب خورده شوم. از طرفي بخشي از اينکه سينما، تئاتر و ادبيات ما به سمت ميان مايگي پيش رفته به اين دليل است که خوشبختانه ما يک ديگريِ بزرگ داريم با عنوان سانسور و هر جا که مشکل داريم مي اندازيم روي دوش آن.

احمد غلامي: چرا ادبيات ما دست کم در دو،سه دهه اخير نتوانسته چهره شاخصي چون احمد محمود خلق کند و نويسنده اي در قامت او نداريم. اگر معتقديم که رشد کرديم و درک کرديم که دچار سياست زدگي هستيم و رويکرد ديگري اتخاذ کرديم، پس چرا ادبيات ما ديگر نويسنده شاخصي ندارد. فکر مي کنم با تفکر در نسبت ادبيات و سياست مي شود اين مسئله را درک کرد. اينکه ادبيات ما از چه چيز تهي شده که ديگر در آن نويسنده يا داستان شاخصي اتفاق نمي افتد. آن نويسنده ها تواناتر بودند، يا دغدغه بيشتري داشتند؟ چه اتفاقي افتاده که نويسنده هايي به وجود آمدند که اگر کتابشان دوهزارنسخه فروش مي رود، مي گويند پرفروش است!

يونس تراکمه: شوخي ندارد ادبيات داستاني ما به طور عام در سطح بسيار ضعيفي است. در برخورد با اين ادبيات متوسط که در آن کتاب هايي از نويسنده هاي باسابقه و جديد، پير و جوان درمي آيد، مخاطب مانده که اين حد نويسنده است يا حاصل ساز و کارهايي که آن را در اين سطح به دست مخاطب رسانده. الان ادبيات ما، دست کم آنچه در عرضه مي بينيم، ادبيات بسيار ضعيفي است. نويسنده که هيچ، حتي تک اثر خوبي هم نداريم که بتوان آن را به عنوان شاخص يک دهه مطرح کرد. چند سالي است که مدام به جوايز ادبي انتقاد مي کنند که چرا به کار ضعيفي جايزه داده، اما اگر عملکرد دوره اي از يک جايزه را بررسي کنيم، به نموداري از وضعيت ادبيات مي رسيم که مبين سطح ادبيات در دوره اي است.

جواد مجابي: هر اديبي ناگزير بايد تفکر سياسي داشته باشد. فرق هست بين داشتن تفکر سياسي و سياست زدگي و پرداختن به مسايل روز. آنچه که آفت تاريخ ادبيات ما شد، پرداختن به سياست روز يا گرايش هاي معين سياسي بود. وگرنه مگر مي شود نويسنده اي نداند که مملکتش به کدام سو مي رود و گرايش هاي خودش را آشکار نکند. اما سياست زدگي موجب شد که فرهنگ ما زيرمجموعه سياست قرار بگيرد. نويسنده مي تواند تفکر سياسي داشته باشد اما با مسايل روز و گذرا و حاشيه اي درگير نشود. گرچه پرداختن به انسان و شان و مسايل انسان مربوط به تفکر سياسي است و کار ادبيات و نويسنده است. فکر مي کنم سياست زدگي به فرهنگ ما از درون آسيب زد.

روزنامه شرق