گوناگون

«اعتراف»

«اعتراف»

برف میبارد

تنها نوایی که میان این زمستان میشنوم

قطاریست

که مرا به دوردستی نامعلوم میبرد.

زمین از پشت شیشهها

آرام

کفنپوش میشود

و تپههای زودگذر در دوردست

پستانهای تو را به یادم میآورد

که شبی

قبل از آژیر پلیسها

بر آن بوسه زدم.

من آن بوسه را اعتراف کردم

اعتراف کردم به عشق

به تو

به باورمان.

آه عشق

همه زیباییها زودگذر بودند

زیبایی بوسهات

زیبایی گلِ رُز اتاقمان

زیبایی لبخندت

سرودی ممنوع

واژهای مخفیانه.

آنان نمیدانند زیبایی چیست

به جای ترانه و رنگ

سرباز و اسلحه در جمجمه دارند.

اکنون

برف میان موهایم ریخته است

سربازی با یونیفرمش

بوسه، عشق و باورم را

تیرباران میکند

میدانم

میدانم

در مرزی دورتر

گلهای سرخ روئیدهاند

مانند رنگ سرخ پرچممان

مانند رنگ سرخ مرگمان.

«علی رسولی _ اورست»

http://alirasoli.com/

https://www.facebook.com/ali1917