سياسی

پرسش ها و پاسخ های بحث انگیز و قابل تامل

ن.ناظمی

ـ اخیرا تعدادی از خوانندگان نوشته های این نگارنده و هم چنین بعضی از دانشجویان علاقمند به جنبش و مسائل چپ پرسش های بحث انگیز و حائز اهمیتی را درباره چرائی و چگونگی فروپاشی و تجزیه اتحاد جماهیر شوروی و » بلوک شرق » و تئوری های مربوط به پدیده امپریالیسم و انگاشت امپراتوری » جهانی» مطرح ساخته اند. در این نوشتار بعد از طرح دو پرسش ، به اختصار به پاسخ آنها می پردازیم .

سئوال اول : در پرتو وقایع جنگ داخلی در اوکرائین و برملا گشتن بیشتر هدف ژئوپولیتکی و استراتژیکی راس نظام در آن کشور در جهت تضعیف و » اخته کردن » روسیه پوتین ، آیا فروپاشی و تجزیه شوروی به شانزده کشور مجزا و مستقل از هم ، در سال های بحرانی 1991 – 1990 ، منبعث از یک امر اجتناب ناپذیر تاریخی و یا محصول چند پیشامد در تاریخ اخیر جهان بود ؟ مضافا ، خلق های اتحاد جماهیر شوروی چه نقشی را در تجزیه و استقلال شانزده کشور از بدنه شوروی داشتند؟

پاسخ : خلق های اتحاد جماهیر شوروی در وقایع سال های 1991 – 1990 به تجزیه شوروی و استقلال 16 کشور از بدنه شوروی ، رای ندادند و حتی انتخاباتی هم در امر جدائی و اعلام استقلال نه در خود روسیه و نه در جمهوری های دیگر ، صورت نگرفت . در واقع اعلام استقلال از سوی هیئت های حاکمه به پیش بردده شد که خودشان واقعا از طرف مردم انتخاب نشده بودند . هیئت های حاکمه جمهوری ها بویژه در روسیه مسئولین اصلی تجزیه شوروی بودند. سئوال اصلی این است که چرا آنها راه تجزیه و استقلال را برگزیدند ؟ رهبران جمهوری های آسیای مرکزی ( قزاقستان ، ترکمنستان ، ازبکستان ، تاجیکستان و قرقیزستان ) تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد راضی به جدائی از روسیه نبودند . این رهبران جمهوری روسیه بودند که رهبران آسیای مرکزی را در مقابل یک عمل انجام شده قرار دادند : تجزیه شوروی و تقسیم آن به 6 کشور مجزا .

یلتسین و گورباچف ( که محور استقرار سرمایه داری » بازار آزاد » از طریق اعمال » شوک تراپی » = » درمان ضربه ای » در روسیه بودند ) ، می خواستند خود را از بار مسئولیت سنگین جمهوری های آسیای مرکزی و ماورای قفقاز ( آذربایجان ، گرجستان و ارمنستان ) ، به اصطلاح خلاص کنند. سرزمین هائی که به برکت همبستگی نزدیک به 60 سال با شورائی از موهبت توسعه و پیشرفت های معیشتی ، اجتماعی و فرهنگی بهره مند گشته بودند . از سوی دیگر در همان سال های بحرانی در شوروی ، » اتحادیه اروپا » ( البته با عنایت و حمایت آمریکا ) پروسه تجزیه و جدائی و اعلام استقلال جمهوری های بالتیک ( استونی ، لیتوانی ،لاتونی ) به عهده گرفته و سپس آن سرزمین ها را به » اتحادیه اروپا » ملحق ساخت .

ـ در روسیه و اوکرائین نیز که دو ستون اصلی کشور شوراها محسوب می شدند اولیگارشی حاکم که منتج از گسترش بوروکراسی فاسد بود قدرت سیاسی را بعد از غصب ثروت های بزرگ شبکه های عظیم صنعتی عمومی اقتصاد شوروی ، در دست خود گرفت . این اولیگارشی بود که در سال های آغازین دهه 1990 ( در بحبوجه فروپاشی شوروی و تجزیه آن به 16 کشور مجزا و مستقل از هم ) تصمیم گرفت روسیه و اوکرائین را که قرن ها با ادغام درهم و اتحاد ستون اصلی ملت – دولت روسیه و سپس تمدن شوروی را تشکیل داده بودند نیز به دو کشور مجزا ، مستقل از هم تقسیم کند .

با اینکه راس نظام و کشورهای اروپای غرب در آغاز پروسه فروپاشی و تجزیه شوروی مستقیما و آشکارا نقش نداشتند ولی آنها بلافاصله این فاجعه را به عنوان یک باران رحمت به فال نیک گرفته و با مداخلات گوناگون تلافی دشمنی را بین اولیگارشی های فاسد روسیه و اوکرائین بویژه در دهه 1990 دامن زدند . البته باید اذعان کرد که واقعه فروپاشی و اضمحلال شوروی و اروپای متعلق به بلوک شرق که امروز بعد از گذشت 25 سال ابعاد فاجعه انگیز و اسفبار آن در پرتو فعل وانفعالات سیاسی در اوکرائین و برملا گشتن هدف استراتژیکی راس نظام از مداخله در آن کشور در جهت تضعیف دولت پوتین ، برهمگان بویژه مردم اوکرائین و روسیه روشن گشته است ، را نباید منحصرا معلول تصمیمات اولیگارشی های روسیه و اوکرائین در سال های 1990 – 1991 ، دانست . نظام حاکم در شوروی حداقل دو دهه پیش از فروپاشی و تجزیه در منجلاب پوسیدگی و بی ربطی درغلطیده بود . درباره علل افول و نابودی شوروی از قله یک قدرت جهانی سوسیالیستی ( که پایه ها و مولفه هایش در انقلاب تاریخی اکتبر 1917 تعبیه گشته بودند ) به حضیض ذلت سرمایه داری دولتی و بالاخره سرمایه داری نولیبرالی در دهه های 1960 ،70 و 80 میلادی توسط مورخین تاریخ معاصر به تفسیر مورد بررسی قرار گرفته اند . نگارنده در اینجا بطور اختصار به دو علت که بالاخره منجر به درغلطیدن یک نظام سوسیالیستی در باتلاق سرمایه داری دولتی و لاجرم الحاق به بازار آزاد نئولیبرالی سرمایه داری گشت ، بسنده می کند :

1ـ جابجائی دموکراسی انقلابی – سوسیالیستی با مدیریت اتوکراتیک – بوروکراتیک سرمایه داری دولتی و تمایل رهبران عالیرتبه حزبی بویژه در عهد لئونید برژنف ( 1964-1982 ) به کسب چشم اندازهای سرمایه داری نئولیبرالی .

2ـ شکلگیری و گسترش اندیشه ،انگاشت و پراتیک سیاست » کچ آپ » از طریق سبقت با کشورهای مسلط نظام جهانی .

ـ با اینکه روسیه امروز تحت مدل مدیریت سرمایه داری نئولیبرالی اداره می گردد ولی اوضاع روبه رشد در جهان به روشنی نشان می دهد که امپریالیسم سه سره نظام جهانی کشورهای جی 7 : آمریکا ، اتحادیه اروپا و ژاپن ، روسیه پوتین را به عنوان یک شریک مشترک و برابر نمی پذیرند . هدف آمریکا ، شرکا و متحدینش ( اجماع واشنگتن ) تضعیف و تبدیل کشور روسیه و اوکرائین به منطقه ای تحت کنترل اولیگوپولی های حاکم ( انحصارات پنجگانه ) می باشد . راس نظام بدون اخته کردن و کسب همکاری هیئت حاکمه روسیه نمی تواند در جهت پیشروی به سوی کسب هدف نهائی خود ( تحدید چین ) قدم بردارد . علیرغم آگاهی دادن و اخطار بعضی از مشاورین دولت روسیه همزمان با تحلیل بعضی از چالشگران با تجربه ضد نظام ، پوتین و یاران نزدیکش مثل لاروف زمانی متوجه هدف راس نظام گشتند که کشورهای مسلط تر در اتحادیه اروپا بعد از کمک های مالی و نظامی و شرایط را برای وقوع یک کودتای فاشیستی در کیف اوکرائین ، آماده ساختند .

نتیجه اینکه

ـ در پرتو اوضاع رو به رشد در اوکرائین سئوال کلیدی در حال حاضر این است که آیا پوتین قادر خواهد گشت که بعد از گسست از قوانین اقتصاد نئولیبرالی به ایجاد یک پروژه اصیل اقتصادی و رنسانس اجتماعی درروسیه موفق گردد ؟ بدون تردید اقدامات دولت پوتین در طول سال 2014 ( افزایش حضور فعال در داخل » بریکس » ، قرارداد ساختمان لوله نفت از روسیه به چین ، تعبیه و تنظیم ایجاد گروه » اوراسیا » و… ) علائمی از حرکت پوتین در جهت ساختمان یک پروژه ملی است . ولی علیرغم این حرکت های مثبت باید بر این اصل تاکید ورزید ( و بررسی تاریخ معاصر جهان نیز بر این امر حکم می کند ) که لازمه استقرار یک پروژه اصیل حرکت روی دوپا ست و بدون آن نمی توان به آینده استقرار یک پروژه ملی امیدوار شد . بطور اختصار این دوپا عبارتند از : ایجاد ساختمان یک سیاست خارجی مستقل بعد از گسست از محور نظام و تعبیه و تنظیم سیاست خارجی در خدمت ساختمان اقتصادی و اجتماعی به نفع مردم ( طبقات توده ای ) در کشور روسیه .

ـ سئوال دوم : شما در بعضی از نوشته ها و سخنرانی های خود مایکل هارد و آنتونیو نگری را که دو تئوریسین سرشناس چپ محسوب می شوند بخاطر نظرگاه شان در باره عروج امپراتوری جهانی و پایان عمر امپریالیسم به باد انتقاد گرفته و آنها را پسامدرنیست های متوهم و حتی ساده لوح محسوب می دارید . لطفا در این مورد توضیح بیشتری بدهید ؟

پاسخ : تز اصلی مایکل هارد و آنتونیونگری در آثار معروفشان » امپراتوری » ( 2001 ) ، » انبوهه : جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری (2005) و » مشترک المنافع » ( 2011 ) بر اساس دو نکته محوری و گرهی پایه ریزی شده است . این دو نکته عبارتند از :

1ـ جهانی گرائی نظام جهانی سرمایه در عصر حاضر به مرحله ای رسیده است که هر نوع تلاش در جهت تعبیه و تنظیم پروژه های گسست از آن در جهت استقرار حاکمیت ، از آن چه در سطح ملت – دولت ها و چه در سطح منطقه ای و بین المللی ، با شکست روبرو خواهد شد . به عبارت دیگر ، نظم نوین جهانی که از سوی جهانی گرائی » امپراتوری » بر کلیه جهان اعمال گشته به کلی موجودیت حاکمیت های ملت – دولت ها را نابود ساخته است . در نتیجه ، انگاشت های » ملت » ، » دولت – ملت » ، منافع ملی و حاکمیت ملی کاملا منسوخ گشته و از رواج افتاده اند.

2ـ واقعیت امروز در سطح جهانی ( جهانی گرائی = گلوبالیزاسیون ) تمام کشورها منجمله کشورهای مسلط مرکز ( و حتی هژمونیکی ) را تحت زمام امور خود قرار داده و در نتیجه عمر و دوره امپریالیسم به اوج رسیده و آنچه که جای آنرا گرفته است یک امپراتوری جهانی است که راس ، شرکا و پایتخت ندارد . بر این امپراتوری جهانی ، مرکزهای تصمیم گیری اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و غیره در سراسر کره خاکی تحت قیمومیت امپراتوری عمل می کنند و اگر در کشوری مردم و یا دولت آن کشور با این تصمیم گیری ها به عللی به مخالفت جدی دست بزنند بلافاصله توسط مداخلات نظامی و دلاری امپراتوری از طریق اعمال سیاست » تخریب خلاق » سرکوب و نابود می گردد .

ـ به نظر این نگارنده این دو نکته محوری در نوشته های هارد و نگری ( که خود را عضو خانواده چپ سوسیالیستی محسوب می دارند ) بدون توجه به روند تاریخی تکامل و رشد جهانی گرائی سرمایه ( از اوایل آغازش در دهه های پایان قرن پانزدهم میلادی تاکنون) ، تعبیه و تنظیم گشته اند . این دو تئوریسین که آثار خود بویژه کتاب » انبوهه » را در یک چهارچوب پسامدرنیستی نوشته اند ، هسته اصلی تاریخ جهانی گرائی ( گلوبالیزاسیون ) سرمایه را به کلی نادیده گرفته اند . توضیح اینکه هسته اصلی تاریخ جهانی گرائی شکلگیری و گسترش تضاد و تلاقی بین بخش مرکزهای مسلط نظام ( شمال ) از یک سو و کشورهای دربند پیرامونی بخش نظام ( جنوب ) از سوی دیگر ، بوده است . پی آمد این تاریخ ، اسارت کشورها و خلق های دربند پیرامونی و اعمال شیوه های انباشت در آن کشورها به نفع و سود الزامات تعمیق و تصریح انباشت سرمایه در کشورهای مسلط مرکز بویژه در عصر سرمایه داری انحصاری ( امپریالیسم ) در 130 سال گذشته ( از 1984 به این سو )، بوده است .

در نوشته های هارد و نگری به این تاریخ ( تقسیم جهان به دو بخش لازم و ملزوم و مکمل هم : بخش مسلط مرکز و بخش دربند پیرامونی )توجه نشده است و پدیده های استعمار و سپس امپریالیسم به کلی نادیده گرفته شده اند .

از موضع هارد و نگری آنچه که امروز حاکمیت جهانی دارد یک نظام امپراتوری است و نه حاکمیت سه سره امپریالیستی . به نظر آنها امپریالیسم چیزی غیر از مجموعه وسایل اقتصادی ، سیاسی و نظامی نیست که امپراتوری ( حتی بعضی مواقع ناخواسته ) برای شکست و تسلیم رژیم های دیکتاتوری ( گردنکش ) و تمامیت خواه اجبارا در کشورهای پیرامونی و نیمه پیرامونی ، به کار می برد . در این راستا توجه به نظرگاه هارد و نگری درباره چرائی و چگونگی این عقب افتادگی و توسعه نیافتگی کشورهای دربند پیرامونی در عصر امپریالیسم است که فوق العاده حائز اهمیت می باشد .

ـ پروسه فقرزائی از طریق مصادره ، کندن دهقانان از مزارع و پرتاب آنها به شهرها در کشورهای پیرامونی در عصر امپریالیسم برخلاف توضیحات هارد و نگری ،منبعث از این امر نیست که آن کشورها در توسعه و پیشرفت » دیرکرده » و » غفلت نموده » و لاجرم » عقب افتاده » و » توسعه نیافته » مانده اند . واقعیت تاریخ تکامل جهانی شدن سرمایه داری نشان می دهد که توسعه یافتگی کشورهای مسلط مرکز و توسعه نیافتگی کشورهای پیرامونی دربند همیشه نه مرحله ای بلکه دو پروسه ای همزمان و لازم و ملزوم و مکمل هم بوده و هنوز هم هستند . برخلاف هارد و نگری نگارنده نیز مثل دیگر مارکسیست های جهان سومی معتقد است که سعادت و پیشرفت خلق های کشورهای دربند پیرامونی نه از طریق روند کچ آپ و سبقت ، بلکه در یک مبارزه رهائی بخش علیه شکاف اندازی های افقی و عمودی ( پلاریزاسیون ) منبعث از حرکت سرمایه ( گلوبالیزاسیون ) با هدف نابودی فراملی زائی سرمایه داری ، میسر خواهد گشت .

به نظر هارد و نگری فراملی زائی ( انحصارات پنجگانه ) نقدا واقعیت ملت – دولت ها و پدیده امپریالیسم را نابود ساخته و در نتیجه عصر «کشورها استقلال ، ملت ها آزادی و توده های زحمتکش انقلاب می خواهند» به پایان عمر خود رسیده است . راس نظام و شرکا ء و متحدین می خواهند که همه به این نظرگاه اعتقاد داشته و از توسل به اعتراض ، تظاهرات و حق قیام دست بردارند . اما واقعیت اوضاع روبه رشد در جهان نشان می دهد که پروسه فراملی سازی ( ترانس ناسیونالیزاسیون ) به هیچ وجه قادر نگشته که جهانی گرائی را ماورای سرمایه و مولفه های آن بسط داده و موفق به ایجاد دولت جهانی در خدمت خود ، باشد . در اعصار گذشته امپراتوری های بزرگ با اینکه شبه قاره ای ، نیمه قاره ای و حتی قاره ای بودند ولی نظام اقتصادی و نظام سیاسی آنها با هم ممزوج بوده و از یک منبع واحد ( پایتخت امپراتوری ) تغذیه می کردند . ولی در حال حاضر برخلاف ادعای هارد و نگری نظام جهانی سرمایه ( امپریالیسم سه سره ) با اینکه بازاری به بزرگی کره خاکی را تحت قیمومیت و مدیریت خود قرار داده است ولی از نظر مدیریت سیاسی صاحب یک دولت جهانی نیست .

هارد و نگری پیوسته تاکید می کنند که با اینکه این امپراتوری برای استقرار قانون و نظم متوسل به خشونت پلیسی ، تنبیه بدنی و جنگ می شود ولی هیچوقت در شکلگیری و گسترش دیکتاتوری ها و رژیم های تمامیت خواه در گذشته ( قرن بیستم ) و در حال حاضر نقشی نداشته و ندارد . آنها حتی پا را فراتر گذاشته و ادعا می کنند که از منظر و دیدگاه » گذار به سوسیالیسم » وجود و حضور فعال این امپراتوری جهانی می تواند » قدمی به پیش » در جهت آن گذار باشد . امپراتوری جهانی بهتر از نظام های پیشین است زیرا با مداخلات بشردوستانه خود در کشورهای دیکتاتوری برای بشریت » رهائی » می آورد .

ـ این تحسین و تمجید از امپراتوری جهانی توسط نویسندگان » فارن افرز» متعلق به کاخ سفید از یک سو و نویسندگان “ویکلی استاندارد” و “نشنال ریویو” متعلق به نئومحافظه کاران ، از سوی دیگر به عنوان مد روز و یک گفتمان جاری از طریق رسانه های گروهی فرمانبر و نویسندگان چپ مثل هارد و نگری در 25 سال گذشته ( از آغاز دوره پس از پایان جنگ سرد تا کنون 2015 ) رواج یافته است .

نتیجه اینکه

آنها با رواج وسیع این گفتمان می خواهند به اقشار مختلف مردم جهان بویژه آمریکائی ها این اعتقاد را حقنه کنند که مداخلات نظامی و غیر نظامی آمریکا در کشورهای پیرامونی و نیمه پیرامونی ماهیتا » بشردوستانه » و در خدمت پیشرفت دموکراسی است . واقعا باید فرد شدیدا ساده لوح باشد که به اصل این روایت و گفتمان اطمینان داشته باشد . آیا ممکن است که مردم دنیا فراموش کنند رشته بهتان ها و دورغ هائی که رئیس جمهورهای آمریکا بطور مدام با توسل به آنها می خواهند جنایات و جنگ های ویرانساز خود را دیروز در افغانستان ، عراق ، لیبی و….. و امروز در سوریه و اوکرائین و…. توجیه کنند ؟ ن.ناظمی ـ اسفند1393

منابع و مآخذ پاسخ اول :

1ـ ح.الف.آگاه ، » فروپاشی شوروی از دیدگاه احزاب کمونیست و کارگری » ، برکلی ، 1999 و 2014 .

2ـ جان بلامی فاستر ، » نوسازی سوسیالیسم » ، نیویورک ، 2005 .

3ـ سمیرامین ، » برله وحدت در بریتانیای کبیر و علیه وحدت در روسه بزرگ » ، “مانتلی ریویو” ، دسامبر 2014.

4ـ یونس پارسا بناب ، » عروج مرکزهای نوظهور در جهان در عصر تشدید جهانی شدن سرمایه » ، آمازون .کام ، 2010 .

منابع و مآخذ پاسخ دوم :

1ـ ر.گیل پین ، » اقتصاد سیاسی روابط بین المللی » ، پیرنستون ، 1987 .

2ـ مایکل هارد و آنتونیو نگری ، » امپراتوری » ، 2001 ، انبوهه : جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری ، 2005 و مشترک المنافع ، 2011 .

3ـ سمیر امین ، » برعلیه هارد و نگری » در “مانتلی ریویو “، نوامبر 2014 .

4ـ جی بریکمون ، » امپریالیسم بشردوستانه » ، نیویورک ، 2011 .