نظری

ولادیمیر ایلیچ لنین وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی [تزهای آوریل]

gcvgf46565

ولادیمیر ایلیچ لنین

وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی [تزهای آوریل]

ترجمۀ سهراب شباهنگ

منتشر شده در نشریه خیزش

یادداشت مترجم

وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی یا تزهای آوریل، نوشته ای است از لنین که یک ماه و چند روز پس از انقلاب فوریۀ 1917 منتشر شد و پس از آن به طور وسیع در نشست های حزبی و مطبوعات حزبی مورد بحث قرار گرفت. خطوط اصلی این سند در نامه هائی از دور (5 نامه) که لنین آنها را در فاصلۀ 7 تا 26 مارس، هنگامی که هنوز در سویس به سر می برد، نوشته بود، آمده اند، اما در تزهای آوریل این خطوط و مواضع در یک سند جمع شده اند. ویژگی این سند تنها این نیست که در آن تزهای مختلف مربوط به وظایف انقلابی پرولتاریا در یک جا به طور منسجم گرد آمده اند. اهمیت این سند همچنین در این واقعیت نهفته است که در آن راه درست ادامۀ انقلاب در یکی از گردنه های پر پیج تاریخ و یکی از حادترین و پیچیده ترین شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به صورتی روشن، قاطع، دقیق و عمیق ترسیم شده است. تزهای آوریل در مقطع تاریخی ای که مطرح شد و در متن مبارزۀ طبقاتی حادی که در روسیه و در تمام کشورهای سرمایه داری آن زمان جریان داشت، بیانگر پرچم انقلاب و ادامۀ آن بود. تا آنجا که به روسیه مربوط می شود می توان گفت که به لحاظ نظری و سیاسی (استراتژی و تاکتیک انقلابی)، تزهای آوریل راهگشای انقلاب اکتبر بود. اما اهمیت بالای تأثیر این سند در پراتیک انقلابی پرولتاریای روسیه در سال 1917 و پس از آن، به این محدود نمی شود. تزهای آوریل حاوی دیدگاه ها و آموزش هائی است که از محدودۀ زمانی و مکانی شکل گیری آن فرا تر می روند و بردی جهانیتاریخی دارند. می توان گفت که چکیدۀ یک رشته از مهم ترین تجربیات و دستاوردهای مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا تا آن زمان در این سند خلاصه شده اند:

  • تأکید بر سرشت بین المللی پرولتاریا و مبارزۀ او به ضد سرمایه داری و امپریالیسم و اینکه هرگونه انحرافی به سمت ناسیونالیسم و شووینیسم تحت نام دفاع طلبی و غیره ضربۀ مرگباری بر جنبش کارگری است؛

  • مبارزه برای ایجاد انترناسیونال انقلابی پرولتاریا؛

  • مبارزه با جنگ های امپریالیستی و استیلاگرانه؛ افشای صلح طلبی بورژوائی و تأکید بر اینکه «اگر حکومت های بورژوائی سرنگون نشوند، صلح تنها می تواند صلحی امپریالیستی باشد که ادامۀ جنگ امپریالیستی است»؛

  • عدم حمایت از حکومت های بورژوائی و سیاست های آنها؛

  • ضرورت مبارزۀ انقلابی با بورژوازی خودی؛

  • ضرورت رهبری پرولتاریا در انقلاب: چه انقلاب دموکراتیک و چه انقلاب سوسیالیستی؛

  • ضرورت درهم شکستن ماشین دولتی بورژوائی (ارتش دائمی، پلیس و دستگاه اداری)؛

  • ضرورت استقرار دولت نوع کمونی (دولت شورائی) متکی بر ارگان های منتخب توده های کارگر و دیگر زحمتکشان؛ قابل عزل بودن مسئولان توسط انتخاب کنندگان در هر زمان، محدودیت دریافتی مسئولان به حقوق متوسط یک کارگر ماهر؛

  • انحلال ارتش دائمی و تسلیح عمومی مردم؛

  • پشتیبانی پرولتاریا از حل مسألۀ ارضی به طریق انقلابی و توسط عمل انقلابی کارگران کشاورزی و دهقانان زحمتکش؛ ملی کردن زمین و دیگر منابع طبیعی؛ حمایت از تولید تعاونی و اشتراکی؛

  • ملی کردن بانک ها و دیگر مؤسسات مالی و برقراری کنترل کارگری در آنها؛

  • ملی کردن مؤسسات بزرگ تولیدی و تجاری و برقراری کنترل کارگری در آنها؛

  • ….

موارد بالا بی تردید خواست های حداقل برای تکمیل انقلاب دموکراتیک و گذار به انقلاب سوسیالیستی اند. به همین دلیل لنین تحقق آنها را هنوز استقرار سوسیالیسم نمی داند. استقرار دولت شورائی، تسلیح مردم، ملی کردن زمین و دیگر منابع طبیعی، ملی کردن بانک ها و مؤسسات بزرگ تولیدی و تجاری، برقراری کنترل کارگری و غیره، همان گونه که لنین در جاهای دیگر می گوید، صرفا گام هائی به سوی سوسیالیسم اند. انجام موفقیت آمیز این اقدامات هنوز به معنی تغییر اساسی روابط تولیدی موجود و استقرار روابط تولیدی سوسیالیستی نیست، بلکه صرفا راهگشای آن است. تحقق این روند به تداوم انقلاب به ادامۀ مبارزۀ طبقاتی در همۀ ابعاد آن بستگی دارد. به همین جهت است که می گوئیم تزهای آوریل، پرچم انقلاب و ادامۀ آن است.

روشن است که جوامع پیشرفتۀ سرمایه داری ممکن است نیاز به همۀ روندهای بالا نداشته باشند، اما مهم ترین این روندها مانند انترناسیونالیسم پرولتری، مبارزه با جنگ های امپریالیستی و ارتجاعی، ضرورت درهم شکستن ماشین دولتی بورژوائی، استقرار دولت نوع کمونی، تسلیح مردم، ملی کردن مهم ترین مؤسسات و استقرار کنترل کارگری و غیره شمول عام دارند. بی گمان در کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری پس از برانداختن بورژوازی اقدامات گسترده ترو عمیق تری از آنچه در بالا گفته شد می تواند صورت گیرد.

س. ش. بهمن 1393

[تزهای آوریل] (1)

من تا شب سوم آوریل [1917] به پتروگراد نرسیده بودم و از این رو در نشست 4 آوریل، به خاطر تدارک ناکافی، تنها می توانم گزارشی دربارۀ وظایف پرولتاریای انقلابی از دیدگاه خود ارائه کنم.

تنها چیزی که می توانستم برای سهولت کار خود و نیز سهولت کار مخالفان درستکار انجام دهم آماده کردن تزهائی به صورت کتبی بود. من آنها را [در جمع] خواندم و متن را به رفیق تسره تلی (2) دادم. آنها را دو بار و بسیار شمرده خواندم: یک بار در نشست بلشویک ها و سپس در نشستی از بلشویک ها و منشویک ها. این تزهای شخصی خودم را با خلاصه ترین نکات توضیحی که در گزارش با تفصیل بیشتری بیان شده اند، منتشر می کنم.

تزها

1

در شیوۀ برخورد ما به جنگ، که در حکومت لووف (3) و شرکا به خاطر ماهیت سرمایه دارانۀ آن حکومت بی تردید جنگی اشغالگرانه و امپریالیستی از جانب روسیه است، دادن کوچک ترین امتیاز به آنچه «دفاع طلبی انقلابی» [دفاع ملی انقلابی – ترجمۀ فرانسوی] نامیده می شود، مجاز نیست.

پرولتاریای از نظر طبقاتی آگاه تنها می تواند به شرایط زیر رضایت خود را نسبت به جنگی انقلابی که واقعا دفاع طلبی انقلابی را توجیه کند اعلام دارد: الف) اینکه قدرت به پرولتاریا و فقیرترین دهقانان متحد او منتقل گردد، ب) نفی الحاق تمام سرزمین های تصرف شده در عمل و نه در حرف صورت گیرد، پ) گسستی کامل و واقعی از منافع سرمایه دارانه تحقق پذیرد.

با توجه به درستکاری آن بخش های وسیع از توده ها که به دفاع طلبی انقلابی باور دارند و جنگ را تنها به عنوان یک ضرورت می پذیرند و نه وسیله ای برای کشورگشائی، با توجه به این واقعیت که آنان توسط بورژوازی فریب داده می شوند، باید با دقت و تفصیل تمام، با پشتکار و شکیبائی اشتباهات شان را برایشان توضیح داد، پیوند ناگسستنی بین سرمایه و جنگ امپریالیستی را روشن ساخت و ثابت کرد که بدون برانداختن سرمایه پایان دادن به جنگ از طریق صلحی دموکراتیک و نه صلحی که با خشونت تحمیل شده باشد، ممکن نیست.

وسیع ترین کارزار در این زمینه باید در درون ارتش در جبهه ها صورت گیرد.

اعلام برادری.

2

ویژگی وضعیت کنونی این است که کشور از مرحلۀ نخست انقلاب – که به خاطر ناکافی بودن آگاهی طبقاتی و سازماندهی پرولتاریا قدرت را در دست بورژوازی قرار داد – به مرحلۀ دوم که باید قدرت را در دستان پرولتاریا و تهی دست ترین بخش دهقانان قرار دهد، گذار می کند.

این گذار از یک سو با حد اکثر حقوقی که به لحاظ قانونی به رسمیت شناخته شده اند مشخص می شود (روسیه اکنون آزادترین کشور در حال جنگ در جهان است)، و از سوی دیگر با عدم خشونت به ضد توده ها و سرانجام با اعتماد بی دلیل [اعتماد ناآگاهانه – ترجمۀ فرانسوی] آنها به حکومت سرمایه داران، این بدترین دشمنان صلح و سوسیالیسم.

این وضعیت خاص از ما توانائی انطباق دادن خود با شرایط ویژۀ کار حزبی در میان توده های وسیع بی سابقه ای را می طلبد که تازه بیدار شده به زندگی سیاسی روی آورده اند.

3

هیچ حمایتی از حکومت موقت نباید صورت گیرد؛ دروغ بودن کامل وعده های آن، به ویژه دروغ های مربوط به رد الحاق طلبی باید آشکار گردد. به جای «خواست» غیر مجاز و توهم زا از این حکومت، یعنی حکومت سرمایه داران، مبنی بر اینکه حکومتی امپریالیستی نباشد، باید آن را افشا کرد.

4

شناختن این واقعیت که در بیشتر شوراهای نمایندگان کارگران، حزب ما در اقلیت است، اقلیتی کوچک در برابر بلوکی از همۀ عناصر خرده بورژوای فرصت طلب، از سوسیالیست های خلقی و سوسیالیست های انقلابی گرفته تا کمیتۀ سازمانده (چخیدزه، تسره تلی و غیره)، سلتکوف و غیره و غیره که تسلیم نفوذ بورژوازی شده اند و این نفوذ را در میان پرولتاریا گسترش می دهند. (4)، (5)

باید به توده ها نشان داد که شوراهای نمایندگان کارگران تنها شکل ممکن حکومت انقلابی است و از این رو وظیفۀ ما تا آنجا که این حکومت تسلیم نفوذ بورژوازی می شود عبارت است از کار توضیحی صبورانه، سیستماتیک و پیگیرانه در مورد اشتباهات آنها [شوراهای نمایندگان کارگران]، کار توضیحی ای که به ویژه با نیازهای عملی توده ها انطباق داشته باشد. [کار توضیحی ای که به ویژه با در نظر گرفتن نیازهای عملی توده ها صورت گیرد. ترجمۀ فرانسوی ]

تا زمانی که ما در اقلیت هستیم کار انتقاد و افشای خطاها و در همان حال تبلیغ ضرورت انتقال تمام قدرت دولتی به شوراهای نمایندگان کارگران را انجام می دهیم تا مردم با تجربۀ خود به اشتباهاتشان پی ببرند.

5

نه جمهوری پارلمانی – [زیرا] بازگشت از شوراهای نمایندگان کارگران به جمهوری پارلمانی گامی به پس است ، بلکه جمهوری شوراهای نمایندگان کارگران، کارگران کشاورزی و دهقانان در سراسر کشور از بالا تا پائین. [از پائین تا بالا – ترجمۀ فرانسوی]

انحلال پلیس، ارتش و بوروکراسی (6).

حقوق تمام مقامات رسمی که همگی باید منتخب و در هر زمان قابل جانشینی باشند نباید از مزد متوسط یک کارگر ماهر تجاوز کند.

6

تکیۀ اصلی در برنامۀ ارضی باید بر شوراهای نمایندگان کارگران کشاورزی متمرکز شود [منتقل شود انتقال یابد].

مصادرۀ تمام املاک

ملی کردن تمام زمین های کشور، زمین باید در اختیار شوراهای محلی نمایندگان کارگران کشاورزی و دهقانان قرار گیرد. سازماندهی شوراهای جداگانۀ نمایندگان دهقانان فقیر. استقرار مزارع نمونه در املاک بزرگ (یعنی املاکی که مساحت آنها بین 100 تا 300 دسیاتین باشد [هر دسیاتین 10800 متر مربع یا 1.08 هکتار است. م.] برحسب شرایط محلی و غیره و تصمیم ارگان های محلی) زیر کنترل شوراهای نمایندگان کارگران کشاورزی به حساب عمومی [به حساب جامعه – ترجمۀ فرانسوی].

7

ادغام فوری تمام بانک های کشور در یک بانک ملی و استقرار کنترل شوراهای نمایندگان کارگران بر آنها.

8

وظیفۀ فوری ما «استقرار سوسیالیسم» نیست بلکه تنها قرار دادن تولید و توزیع اجتماعی زیر کنترل شوراهای نمایندگان کارگران است.

9

وظایف حزب

الف) فراخوان فوری کنگرۀ حزب

ب) اصلاح برنامۀ حزب عمدتا در مورارد زیر.

1- مسألۀ امپریالیسم و جنگ های امپریالیستی

2 – در مورد شیوۀ برخورد ما به دولت و خواست ما در زمینۀ «دولت نوع کمونی» (7)

3 – اصلاح برنامۀ حداقل ما که اکنون کهنه شده است

4- تغییر نام حزب (8).

10

[ضرورت ایجاد] انترناسیونال نوین

ما باید ابتکار ایجاد یک انترناسیونال انقلابی، انترناسیونالی در مقابل سوسیال – شووینیست ها و «سانتریست ها» را در دست بگیریم (9).

برای اینکه خواننده علت تأکید ویژۀ من بر استثنای نادر در مورد مخالفان درستکار را دریابد از او دعوت می کنم تزهای بالا را با اعتراض زیر از آقای گلدبرگ مقایسه کند: او می گوید: «لنین پرچم جنگ داخلی را در وسط دموکراسی انقلابی برافراشته است» (نقل شده در روزنامۀ وحدت (10) آقای پلخانف، شمارۀ 5).

آیا این یک تکه گوهر نیست؟

من می نویسم، اعلام می کنم و به دقت توضیح می دهم که « با توجه به درستکاری آن بخش های وسیع از توده ها که به دفاع طلبی انقلابی باور دارند با توجه به این واقعیت که آنان توسط بورژوازی فریب داده می شوند، باید با دقت و تفصیل تمام، با پشتکار و شکیبائی اشتباهات شان را برایشان توضیح داد …»

با این حال آقایان بورژوائی که خود را سوسیال دموکرات می نامند، و نه به بخش های وسیع تعلق دارند و نه به توده های معتقد به دفاع طلبی انقلابی، به آرامی و خونسردی نظرات مرا همچون «برافراشتن پرچم [!] جنگ داخلی» (که از آن کلمه ای در تزها و در گفتار من وجود ندارد) در وسط [!!] دموکراسی انقلابی» وانمود می کنند (11).

معنی این کار چیست؟ تفاوت آن با تبلیغات شورش برانگیز روسکایا وُلیا (12) کدام است؟

من می نویسم، اعلام می کنم و به دقت توضیح می دهم: «شوراهای نمایندگان کارگران تنها شکل ممکن حکومت انقلابی است و از این رو وظیفۀ ما عبارت است از توضیح صبورانه، سیستماتیک و پیگیر اشتباهات تاکتیکی آنها، توضیحی که به ویژه در انطباق با نیازهای توده ها باشد. [توضیحی که خاستگاه آن نیازهای توده هاست. (ترجمۀ فرانسوی)]»

با این حال برخی از مخالفان، دیدگاه های مرا «جنگ داخلی در وسط دموکراسی انقلابی» می نامند!

من حکومت موقت را به خاطر عدم تعیین تاریخ نزدیک و به طور کلی اعلام نکردن هیچ تاریخی برای فراخواندن مجلس مؤسسان و به خاطر عدم تعهد به اجرای وعده هایش مورد حمله قرار دادم. من استدلال کردم که بدون شوراهای نمایندگان کارگران و سربازان فراخواندن مجلس مؤسسان قابل تضمین نیست و موفقیت آن امکان ندارد.

با این حال به من نسبت داده می شود که من مخالف فراخواندن سریع مجلس مؤسسان هستم!

اگر ده ها سال مبارزۀ سیاسی به من نیاموخته بود که استثنای نادر مخالفان درستکار را در نظر بگیرم، این گونه اظهارات را «هذیان گوئی» می نامیدم.

آقای پلخانف در روزنامه اش سخنرانی مرا «هذیان گوئی» نامید. بسیار خوب آقای پلخانف! اما ببینید تا چه اندازه در پلمیک خود ناشی، خشن و کوته فکرید. من اگر سخنرانی هذیان واری به مدت دو ساعت ایراد کردم چگونه صدها مستمع این «هذیان گوئی» را تحمل کردند؟ افزون بر آن، چرا روزنامۀ شما یک ستون کامل به این «هذیان گوئی» اختصاص می دهد؟ [در گفتار خود] ناپیگیر و غیر منطقی هستید، بسیار ناپیگیر و غیر منطقی!

 البته فریاد کشیدن، ناسزاگوئی و شیون سرائی بسیار آسان تر از توضیح و یادآوری آن چیزی است که مارکس و انگلس در 1871، 1872 و 1875 دربارۀ تجربۀ کمون پاریس (13) و نوع دولتی که پرولتاریا به آن نیازمند است، گفتند.

آقای پلخانف، مارکسیست سابق، آشکارا در بند یادآوری مارکسیسم نیست.

من گفتۀ روزا لوکزامبورگ در 4 اوت 1914 (14) که در آن سوسیال دموکراسی آلمان را «جسد متعفن» نامیده بود نقل کردم. این گفته به پلخانف ها، گلدنبرگ ها و شرکا «بر خورد». به خاطر چه کسانی اینان خود را مورد حمله احساس کردند؟ به خاطر شووینیست های آلمانی، به این دلیل که شووینیست نامیده شده بودند!

این سوسیالیست – شووینیست های بیچارۀ روسی، سوسیالیست در گفتار و شوینیست در کردار، بد جوری خود را وارد مخمصه کرده اند.

منابع ترجمه:

  • مجموعۀ آثار لنین، ترجمۀ انگلیسی، چاپ چهارم، پروگرس، مسکو، 1964، ج 24، ص 29 -21

  • ترجمۀ فرانسوی تزهای آوریل در نشانی اینترنتی زیر:

https://www.marxists.org/francais/lenin/works/1917/04/vil19170407.htm


پانوشت ها

(1) این مقاله که در پراودای شمارۀ 26 مورخ 7 آوریل 1917 با امضای ن. لنین منتشر شد، حاوی تزهای آوریل معروف لنین است که توسط او در 4 آوریل [17 آوریل] در کاخ توریدا (در نشستی از بلشویک ها و سپس در نشست مشترکی از نمایندگان بلشویک و منشویک در کنفرانس شوراهای نمایندگان کارگران و سربازان) خوانده شد. سپس این نوشته در روزنامه های بلشویکی سوسیال دموکرات (مسکو)، پرولتاری (خارکف)، کراسنویارسکی رابوچی (کراسنویارسک)، وپریود (اوفا) پف باکتینسکی رابوچی (باکو)، کاوکازسکی رابوچی (تینیس) و غیره به چاپ رسید.

(2) ایراکلی تسره تلیIrakli Tsereteli عضو حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه (جناح منشویک)، در سال 1881 در گرجستان متولد شد و در سال 1959 در نیویورک درگذشت. او دانشجوی حقوق دانشگاه مسکو و از فعالان جنبش دانشجوئی بود. در سال 1902 به دنبال شرکت در تظاهرات دانشجویان دستگیر و به سیبری تبعید شد. پس از آزادی از زندان به حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه پیوست و در کنگرۀ 1903 این حزب، مدافع مواضع مارتف و مخالف دیدگاه های لنین بود. تسره تلی مدتی سردبیری نشریۀ گرجی زبان «جای پا» را برعهده داشت که دیدگاه های منشویسم را ترویج می کرد. در همین زمان به خاطر تعقیب حکومت تزاری به آلمان رفت. در جریان انقلاب 1905 روسیه، به آنجا برگشت و به نمایندگی دوما (پارلمان روسیه) از گرجستان انتخاب شد. در دوما سخنگوی گروه پارلمانی سوسیال دموکرات های منشویک بود. پس از انحلال دوما به پنج سال زندان و تبعید به ایرکوتسک (شرق سیبری) محکوم شد
.

پس از آغاز جنگ اول جهانی و حتی مدتی پیش از آن در میان احزاب سوسیال دموکرات اروپا اختلافی اساسی بر سر شیوۀ برخورد به جنگ شکل گرفت. یک شیوۀ برخورد که لنین، لوکزامبورگ، لیبکنشت، پانه کوک و غیره مطرح می کردند عبارت بود از ارزیابی از جنگ اول همچون جنگی امپریالیستی و غارتگرانه بین دو دسته از کشورهای امپریالیستی: یک دسته بندی مرکب از انگلستان، فرانسه و روسیۀ تزاری (که از آوریل سال 1917 آمریکا هم به این دسته بندی پیوست) و دسته بندی دیگر مرکب از امپراتوری های آلمان و اتریش – مجار که با دولت عثمانی و بلغارستان و غیره متحد بودند. سوسیال دموکرات های انقلابی انترناسیونالیست، مخالف شرکت در جنگ، مخالف رأی دادن به اعتبارات جنگی، طرفدار مبارزه با بورژوازی خودی و تدارک انقلاب، مدافع انترناسیونالیسم پرولتری و مخالف ناسیونالیسم، شووینیسم و الحاق طلبی بودند. از دید آنها انترناسیونال دوم به فساد و تباهی کشیده شده بود و می بایست انترناسیونال پرولتری جدیدی تشکیل شود. سوسیالیست های انترناسیونالیست و مخالف جنگ در احزاب سوسیال دموکرات کارگری آلمان، روسیه، انگلستان، هلند و در غالب دیگر احزاب سوسیال دموکرات اقلیتی را تشکیل می دادند. بخش دیگر که اکثریت احزاب سوسیال دموکرات یا بهتر بگوئیم اکثریت رهبری این احزاب را نمایندگی می کردند خود از دو دسته بندی عمده تشکیل می شدند یک دسته بندی به طور صریح و آشکار طرفدار دفاع از بورژوازی خودی زیر عنوان دفاع از میهن، دفاع ملی و غیره بودند (که سوسیالیست های انترناسیونالیست آنها را سوسیال – میهن پرست، سوسیال شووینیست، سوسیال خائن و سوسیال امپریالیست می نامیدند)؛ و دستۀ دیگر ضمن مخالفت لفظی با جنگ و الحاق طلبی، شرکت در جنگ را به عنوان وظیفه ای دفاعی می پذیرفتند (دفاع طلبی انقلابی) و هرچند برخی از آنها در مجلس به اعتبارات جنگی رأی مخالف داده بودند اما طرفدار شرکت و همراهی سندیکاهای کارگری و نمایندگان احزاب سوسیال دموکرات در کمیته های سازماندهی و تدارک جنگ که توسط دولت و احزاب بورژوازی تشکیل می شد بودند. این دو دسته به ترتیب جناح راست و جناح سانتریست احزاب سوسیال دموکرات و انترناسیونال دوم را تشکیل می دادند. در جریان تکامل مبارزۀ طبقاتی و ادامۀ جنگ، اکثریت دفاع طلبان انقلابی به سوسیال شووینیست ها و سوسیال امپریالیست ها پیوستند و اقلیتی از آنها با ترک مواضع دفاع طلبی انقلابی به انترناسیونالیست ها نزدیک شدند. در حزب سوسیال دموکرات آلمان شایدمان، ابرت، هاسه جزء رهبران جناح راست آن حزب و کائوتسکی و برنشتاین جزء رهبران سانتریست بودند. در نحوۀ برخورد به مسألۀ جنگ در میان منشویک ها، پلخانف و پوترسف جریان راست، مارتف، آکسلرود و دان جریان مرکز یا دفاع طلبی انقلابی را نمایندگی می کردند. تسره تلی نیز به جریان سانتریستی «دفاع طلبی انقلابی» تعلق داشت. نکتۀ جالبی در اینجا قابل توجه است: آن عده از سوسیال دموکرات های روسیه که برای بورژوازی نقشی مترقی و مثبت در انقلاب بورژوا دموکراتیک قایل بودند (مانند پلخانف)، در جنگ هم به طرفداری از بورژوازی خودی در مقابل بورژوازی روی آوردند. آن بخش که منکر چنین نقشی برای بورژوازی بودند غالبا در مسألۀ جنگ نیز موضع درست انقلابی و انترتاسیونالیستی داشتند.

در روزهای 5 تا 8 سپتامبر سال 1915، 38 نماینده از احزاب سوسیالیست و نمایندگان سازمان های کارگری 12 کشور در دهکدۀ زیمروالد در سویس گرد آمدند. هدف اعلام شدۀ این کنفرانس مبارزه با جنگ امپریالیستی و تلاش برای احیای همبستگی بین المللی طبقۀ کارگر بود که در اثر جنگ و نیز به خاطر سیاست سوسیال شووینیستی اکثریت عظیم احزاب سوسیال دموکرات رسمی جای خود را به کشتار متقابل کارگران توسط یکدیگر در جنگ از هم گسسته شده بود. در قطعنامۀ این کنفرانس که نوشتۀ تروتسکی و گریم سوسیالیست سویسی خطاب به پرولتاریای اروپا است، ضمن افشای کشتار و ویرانگری ناشی از جنگ امپریالیستی و ارادۀ سرمایه داران کشورهای مختلف برای غارت بیشتر و به بردگی کشاندن ملل دیگر بر ضرورت صلح، ادامۀ مبارزۀ طبقاتی و حق ملل در تعیین سرنوشت خود تأکید می شود و از سوسیالیست های همۀ کشورها و از همۀ کارگران زن و مرد، بیوه ها و یتیمان، زخمی های جنگ و غیره در شهرها و روستاها و میدان های جنگ خواسته می شود که با یکدیگر متحد شوند.

در این قطعنامه هیچ اشاره ای به احزاب سوسیال دموکرات خائن و شریک جرم جنگ امپریالیستی نشده است. همچنین از اینکه جنگ امپریالیستی زمینه ساز انقلاب اجتماعی است و از ضرورت مبارزۀ انقلابی برای برانداختن دولت های بورژوائی سخنی در میان نیست. به عکس در طرح قطعنامه ای که از سوی جناج چپ زیمروالد (لنین و دیگران) ارائه شد و به تصویب نرسید، این موارد و ضرورت مبارزۀ انقلابی پرولتاریا مورد تأکید قرار گرفته اند. قطعنامۀ مصوب زیمروالد (متن تروتسکی و گریم) بیانگر مواضع سانتریستی در کنفرانس زیمروالد بود.

تسره تلی و رفقای حزبی او به هنگام تبعید در سیبری با مواضع کنفرانس زیمروالد اعلام همبستگی کردند و از این رو به «زیمروالدیست های سیبری» معروف شدند.

تسره تلی پس از انقلاب فوریۀ 1917 در 20 مارس 1917 از تبعید سیبری به پتروگراد برگشت و به سرعت عضو کمیتۀ اجرائی شورای پتروگراد شد. او در کابینۀ لووف وزارت پست و تلگراف و در حکومت موقت کرنسکی برای مدتی وزارت کشور را برعهده داشت. در 17 ژوئیۀ 1917 به عنوان وزیر کشور اقداماتی به ضد مصادرۀ زمین از سوی دهقانان به عمل آورد. پس از انقلاب اکتبر و انحلال مجلس مؤسسان به گرجستان رفت. در تفلیس در مجلس موقت سراسری قفقاز مرکب از نمایندگان ارمنستان، آذربایجان، گرجستان و روس هائی که برای مجلس مؤسسان انتخاب شده بودند شرکت کرد. این مجلس اتوریتۀ بلشویک پتروگراد را به رسمیت نمی شناخت و طرفدار رژیم پارلمانی بود. در مارس 1918 پست وزیر مختار در حکومت سوسیال دموکرات گرجستان را برعهده گرفت و در سال 1919 به همراه نیکلا چخیدزه در کنفرانس صلح پاریس شرکت کرد. پس از تبدیل گرجستان به بخشی از اتحاد شوروی در سال 1921، تسره تلی جزء اپوزیسیون بود. در سال 1923 به پاریس مهاجرت کرد. تسره تلی مانند جناح راست و مرکز سوسیال دموکراسی، تا سال 1939 جزء انترناسیونل دوم بود و از جمله مسئولیت عضویت در کمیتۀ اجرائی آن را برعهده داشت. او در سال های 1940 به آمریکا مهاجرت کرد و در سال 1959 درگذشت. (مترجم فارسی)

(3) گئورگی یِوگنیویچ لووف (1925-1861)، نخستین رئیس حکومت موقت روسیه پس از انقلاب فوریۀ 1917 بود. او در خانواده ای اشرافی متولد شد، در دانشگاه مسکو حقوق تحصیل کرد و وارد خدمات دولتی گردید. در جریان جنگ ژاپن و روسیه (1904)، به فعالیت های امدادی جنگ پراخت. در جریان انقلاب 1905 به حزب کادت (حزب دموکرات مشروطه خواه بورژوا لیبرال) پیوست و نمایندۀ مجلس (دوما) شد و سپس پستی وزارتی را برعهده گرفت. در سال 1914 رئیس اتحادیۀ زمستوای سراسری روسیه شد (زمستوا نوعی حکومت یا ادارۀ محلی در روسیه پیش از انقلاب 1917 بود که اعضای آن را نمایندگان زمینداران بزرگ، متوسط، ثروتمندان شهری و نمایندگانی از دهقانان تشکیل می دادند). سپس در اتحاد با سازمان های مشابه شهری در سازماندهی کمیته های امداد و تدارکات جنگی فعالیت داشت. در جریان انقلاب فوریۀ 1917 و استعفای تزار لووف به عنوان صدر شورای وزیران حکومت موقت از سوی دوما تعیین شد. او تا ژوئیۀ 1917 رئیس حکومت موقت بود. در این زمان کرنسکی جانشین او شد. (مترجم فارسی با
استفاده از ویکی پدیا
)

(4) سوسیالیست های انقلابی یا اس ارها یک حزب خرده بورژوائی بود که در پایان سال 1901 و آغاز سال 1902 از ادغام گروه ها و محافل مختلف نارونیکی (سوسیالیسم خلقی)، اتحاد سوسیالیست های انقلابی، حزب سوسیالیست های انقلابی و غیره در روسیه تشکیل شد. دیدگاه های اس ارها آمیزه ای التقاطی از بینش نارودنیکی و رویزیونیسم بود. به گفتۀ لنین آنها کوشیدند «شکاف های بینش نارودنیکی را با تکه پاره هائی که از انتقاد اپورتونیستی مد روز مارکسیسم وصله پینه کنند.» (لنین، مجموعۀ آثار، ترجمۀ انگلیسی، چاپ چهارم ، ج 9 ص 310). با شروع جنگ اول بسیاری از اس ارها موضع سوسیال – شووینیستی اتخاذ کردند.

پس از پیروزی انقلاب بورژوا دموکراتیک فوریۀ 1917، اس ار ها همراه با منشویک ها و کادت ها [حزب بورژوازی لیبرال مشروطه خواه روسیه]، تکیه گاه اصلی حکومت موقت ضد انقلابی بورژوازی و زمینداران را تشکیل می دادند و رهبران حزب اس ار (کرنسکی، آوکسنتیف، چرنوف) اعضای آن حکومت بودند. حزب اس ار از خواست دهقانان در مورد الغای مالکیت بزرگ ارضی پشتیبانی نکرد و در عمل در کنار مالکیت خصوصی زمین قرار گرفت. وزیران حکومت موقت مأمورانی برای تنبیه دهقانانی که به مصادرۀ زمین ها دست زده بودند اعزام کردند. با شروع قیام مسلحانۀ اکتبر این حزب آشکارا در کنار بورژوازی ضد انقلابی و دفاع از نظام سرمایه داری ایستاد و خود را از تودۀ مردم انقلابی جدا کرد. در پایان نوامبر سال 1917 جناح چپ حزب اس ار حزب جداگانه ای به نام حزب ارس ار های چپ ایجاد کرد. اس ارهای چپ برای حفظ نفوذ خود در میان تودۀ دهقانان حکومت شوروی را به رسمیت شناختند و با بلشویک ها وارد نوعی توافق شدند ولی خیلی زود به ضدیت با قدرت شورائی روی آوردند.

طی سال های مداخلۀ نظامی خارجی و جنگ داخلی، اس ارها با حرارت در فعالیت های مخرب ضد انقلابی شرکت داشتند و از نیروهای مداخله گر و ژنرال های گارد سفید پشتیبانی می کردند و در توظئه های ضد انقلابی و عملیات سازمان یاقتۀ تروریستی به ضد رهبران حزب کمونیست و دولت شوروی فعال بودند. پس از پایان جنگ داخلی فعالیت های ضد شوروی خود را در داخل و به عنوان گارد سفید در خارج ادامه دادند.

سوسیالیست های خلقی اعضای حزبی خرده بورژوائی بودند به نام حزب سوسیالیستی خلقی کار که در سال 1906 از موضع راست از حزب اس ار انشعاب کرده بود. حزب سوسیالیست خلقی طرفدار ایجاد بلوکی با کادت ها بود. لنین آنها را «سوسیال – کادت»، «اپورتونیست های خرده بورژوا»، و «منشویک های اس ار» که بین کادت ها و اس ارها در نوسان اند می نامید و تأکید داشت که «این حزب تفاوت بسیار کمی با کادت ها دارد زیرا از برنامۀ خود هم جمهوریت و هم خواست مصادرۀ همۀ زمین ها از مالکان بزرگ را حذف می کند.» (لنین، مجموعۀ آثار، ترجمۀ انگلیسی، چاپ چهارم، ج 11 ص 228). رهبران این حزب آ. و. پشخونوف، ن. ف. آمنسکی، و. آ. میاکوتین و غیره بودند. سوسیالیست های خلقی در جریات جنگ اول جهانی موضع سوسیال – شووینیستی اتخاذ کردند. این حزب پس از انقلاب بورژوا دموکراتیک فوریۀ 1917، با ترودویک ها درهم ادغام شدند و فعالانه از حکومت موقت که در آن شرکت داشتند حمایت کردند. پس از انقلاب سوسیالیستی اکتبر، سوسیالیست های خلقی در توطئه ها و عملیات مسلحانه به ضد حکومت شوروی دست داشتند. این حزب در دورۀ مداخلۀ نظامی خارجی و جنگ داخلی از بین رفت.

کمیتۀ سازمانده در سال 1912 در کنفرانس ماه اوت انحلال طلبان تشکیل شد. کمیتۀ سازمانده طی جنگ جهانی اول جنگ از جانب تزاریسم را توجیه می کرد و طرفدار ایده های ناسیونالیسم و شووینیسم بود. کمیتۀ سازمانده نشریۀ ناشا زاریا را و پس از بسته شدنش نشریه های ناشه دیه لو و دیه لو روزنامه های روبوچیه اورو و پس از آن اورو را منتشر می کرد. کمیتۀ سازمانده تا زمان انتخاب کمیتۀ مرکزی حزب منشویک در اوت سال 1917 فعال بود.

(5) همان گونه که در تز بالا آمده، حزب بلشویک در ماه آوریل 1917، در شوراها در اقلیت بود. رهبری شورای پتروگراد را دفاع طلبان انقلابی تسره تلی، چخیدزه و غیره در دست داشتند. مبارزۀ سختی در درون حزب بر سر تزهای ارائه شده از سوی لنین درگرفت. نه تنها منشویک ها، که اینک دست بالا را در شوراها داشتند، بلکه اکثر کادرهای بلشویک نیز در آغاز به تزهای لنین روی موافق نشان ندادند. پیش از ورود لنین به روسیه مذاکراتی بین سران بلشویک و منشویک برای تشکیل کنفرانس وحدت به منظور اتحاد منشویک ها و بلشویک ها پیش بینی شده بود. لنین پس از قرائت تزهای خود در جمع بلشویک ها، در کنفرانسی مرکب از 60 نفر که 47 نفرشان منشویک بودند نیز تزهایش را خواند که مورد حملۀ شدید سران منشویک و نیز مسخرۀ برخی از آنها قرار گرفت. به گفتۀ ژرار والتر مورخ فرانسوی و نویسندۀ زندگی نامۀ لنین (انتشارات مارابو اونیورسیته، بلژیک، 1950)، همراهان بلشویک لنین نیز، غیز از آلکساندرا کولونتای به دفاع از او نپرداختند و تنها به عنوان اعتراض جلسه را ترک کردند. کولونتای هم از سوی منشویک ها مورد تمسخر قرار گرفت.

مبارزه بر سر تزها در درون حزب بلشویک ادامه یافت و به تدریج این تزها به مشی رسمی حزب و خطوط مهم برنامۀ جدید حزب تبدیل گردید. اما مبارزه نه تنها بر سر تثبیت خط مشی مبتنی بر تزهای آوریل، بلکه از آن مهم تر به عمل در آوردن این تزها در جریان مبارزۀ طبقاتی و در درون شوراها بود. در اثر رشد سریع آگاهی توده های کارگر و دهقان، شدت یابی مبارزه برای صلح، نان و زمین، گسترش وسیع تبلیغ، ترویج و سازماندهی کارگران از سوی بلشویک ها از یک سو و روشن شدن هرچه بیشتر ماهیت ضد انقلابی حکومت موقت بر کارگران، دهقانان و سربازان از سوی دیگر (ادامۀ جنگ امپریالیستی، سرکوب جنبش دهقانان، سرکوب تظاهرات ضد جنگ، تثبیت و حتی تقویت موقعیت سران نظامی تزاری و غیره)، «اعتماد بی دلیل» توده های وسیع مردم به حکومت موقت متزلزل شد و رو به کاهش نهاد. این امر به ویژه پس از شورش ژنرال ضد انقلابی کورنیلوف که به دنبال سرکوب کارگران و ارگان های آنها بود و دفع این شورش در اثر مقاومت کارگران و بلشویک ها سرعت بیشتری به خود گرفت. در آخر ماه اوت 1917 قطعنامۀ بلشویکی مبنی بر ضرورت تشکیل حکومتی مرکب از نمایندگان پرولتاریای انقلابی و دهقانان، اعلام جمهوری دموکراتیک، انحلال دوما و شورای دولتی، فراخوان فوری مجلس مؤسسان، مصادرۀ املاک کشاورزی و واگذاری آنها به کمیته های دهقانی، برقراری کنترل کارگری، ملی کردن بانک ها و شاخه های عمدۀ صنعتی، مالیات جدی بر سرمایه و سود، منع تعقیب سازمان های کارگری، پیشنهاد به قدرت های متخاصم برای صلح فوری در شورای نماینگان کارگران به تصویب رسید و چند روز بعد شورای نمایندگان کارگران مسکو هم آن را تصویب کرد. بدین سان هژمونی سیاسی بلشویک ها در این دو شورا و به تدریج در دیگر شوراهای مناطق کارگری برقرار گردید. در ماه سپتامبر رهبری منشویکی شورای پتروگراد استعفا داد. تروتسکی که در 5 ماه مه 1917 از تبعید در آمریکا به روسیه وارد شده و پس از ورود سیاست بلشویک ها را پذیرفته بود به صدارت شورای پتروگراد برگزیده شد. او همچنین به حزب بلشویک پیوست و عضو کمیتۀ مرکزی آن گردید. (مترجم فارسی)

(6) یعنی تسلیح همۀ مردم باید جایگزین ارتش دائمی شود.

(7) یعنی دولتی که نمونۀ نخستین آن کمون پاریس بود.

(8) به جای «سوسیال دموکراسی» که رهبران رسمی آن در سراسر جهان به سوسیالیسم خیانت کرده و به سمت بورژوازی گریخته اند دفاع طلبان» و «کائوتسکیست» های متزلزل)، ما با باید خود را حزب کمونیست بنامیم.

(9) «مرکز یا سانتر» در جنبش سوسیال دموکراتیک بین المللی گرایشی است که بین شوینیست ها (یعنی «دفاع طلبان») و انترناسیونالیست ها در نوسان است: یعنی کائوتسکی و شرکا در آلمان، لونگه و شرکا در فرانسه، چخیدزه و شرکا در روسیه، توراتی و شرکا در ایتالیا، مک دونالد و شرکا در بریتانیا و غیره،.

(10) یدینتسوُ (وحدت)، روزنامه ای بود که از مارس تا نوامبر 1917 و پس از آن با نام دیگری از دسامبر 1918 تا ژانویۀ 1918 به سردبیری گئورگی پلخانف در پتروگراد منتشر می شد. این روزنامه متحد راست ترین جناح منشویک های دفع طلب و مدافع بی قید و شرط حکومت موقت بود و با حزب بلشویک سرسختانه مبارزه می کرد.

(11) علامت تعجب ها را لنین افزوده است.

(12) روسکایا وُلیا (آزادی روسیه) یک روزنامۀ بورژوائی که یک بانک آن را تأسیس کرده بود و اداره می کرد. این روزنامه مبارزه ای تحریک آمیز [شورش برانگیز] به ضد بلشویک ها به راه انداخته بود. ۀنین این روزنامه را یکی از رسواترین روزنامه های بورژوائی نامید. این روزنامه از دسامبر 1916 تا اکتبر 1917 در پتروگراد منتشر می شد.

(13) نگاه کنید به مارکس و انگلس، برگزیدۀ آثار، جلد 1، مسکو، 1962، ص 22 -21، 530 – 516 و جلد 2 ، مسکو 1962، ص 46 و ص 464 -463 .

(14) در 4 اوت 1914 سوسیال دموکرات های آلمانی در رایشتاگ (مجلس نمایندگان) همراه با نمایندگان بورژوا به نفع وامی به مبلغ 5 میلیارد [مارک] برای مصارف جنگی به حکومت قیصر رأی دادند و بدین سان سیاست امپریالیستی ویلهلم دوم را تأیید کردند. بعدها معلوم شد که سوسیال دموکرات های چپ در جریان بحث هائی که در درون گروه [پارلمانی ] سوسیال دموکرات پیش از اجلاس رایشتاک دربارۀ این مسأله صورت گرفته بود مخالفت خود را با اعطای وام به دولت ابراز کرده بودند اما در مقابل تصمیم اکثریت فرصت طلب تسلیم شدند و رأی موافق دادند.

۱ دیدگاه

  1. فرزین خوشچین says

    گفتم: «حقیقت را هرگز نمی توان از روی کتابهای لنین دریافت»، زیرا لنین دروغ بسیار می گوید، حقیقت را لاپوشانی می کند. مثلا؛ از روی کتاب «یک گام به پیش، دو گام به پس» نمی توانید بفهمید لنین چه تقلب بزرگی کرده بود. همۀ این کتاب را هم از بر کنید، بازهم نمی توانید این تقلب را کشف کنید، مگر آنکه اعتراف لنین را بخوانید، که می بایشت پس از مرگش خوانده می شد. این اعترافنامه در مجموعه آثار لنین به روسی هست.
    و اما، برای آنکه «تزهای آوریل» را بفهمید، می بایست-تکرار می کنم- می بایست به سالهای انقلاب نخستین روسیه بازگشته و تاکتیکهای لنین را بشناسید. همانهایی را، که در 1917 تکرار کرده بود. روسیه نه در 1905، نه در 1917 در آستانۀ سوسیالیسم نبود.
    برنامۀ ارضی بلشویکها، که لنین در 1905 بر آن پافشاری میکرد، همانی بود، که در 1917 آنرا تبلیغ می کرد: ملی کردن زمینها. این سیاست، هم در 1905 اشتیاه بود، هم در 1917، هم اصولا نتوانستند این را پیاده کنند. تنها چیزی که انجام دادند، گنجاندن اجباری دهقانان در کلخوزها بود، که در دوره ای به قحطی هم انجامید، زیرا دهقانان نمی خواستند وارد فاز سوسیالیستی بشود. دهقانان تکه زمین خودشان را می خواستند. این بحثی بود، که از سالهای پایانی سدۀ 19 میان نارودنیکها و پلخانوف در جریان بود- اوبشین روسی نمی توانست زمینه ای برای سوسیالیسم دهقانی روسیه باشد، زیرا فروپاشی اوبشین و جوانه های سرمایه داری در روستا را پلخانوف در آثار خودش اثبات کرده بود.
    در 1905 هم دهقانان خواهان زمین خودشان بودند، نه اینکه آمادۀ ورود به سوسیالیسم باشند. دهقانان حتی «متحدان پرولتاریا» هم نبودند، زیرا 1) از ژرفتر شدن انقلاب می ترسیدند، 2) بسیار به تزار متوهم بودند، 3) بسیار عقب افتاده تر از دیگر لایه های اجتماعی بودند.
    «ملی کردن زمینها» به معنی دادن امکانات مالی بسیار به تزاریسم بود، که می توانست آنرا برای سرکوب انقلابیان و جلوگیری از روند انقلاب به کار اندازد. برای همین بود، که پلخانوف و دیگران با برنامۀ ارضی لنینی (ملی کردن زمینها) مخالفت می کردند. «ملی کردن زمینها» هنگامی می تواند به سود مردم و انقلاب باشد، که «ملت» دارای نمایندگان واقعی خودش باشد و آمادۀ بهره برداری اشتراکی از زمینها باشد. در روسیه، تازه روند فروپاشی اوبشینها شدت هم گرفته بود. لنین این را نمی توانست درک کند و شعار اتوپیستی «اتحاد دهقان و پرولتر» را می داد، که هرگز رخ نداد، حتی در 1917 دهقانان زمین مستقل خودشان را می خواستند. و این سوسیالیسم نیست، بلکه مرحلۀ بورژوا-دمکراتیک است. این را استولیپین و سپس هم کرنسکی می خواستند پیاده کنند. اما لنین بارها با کمک اس-ارها علیه استولیپین توطئۀ ترور را پیاده کرد و سرانجام او را ترور کرد.
    همین استولیپین تنها هنگامی دستور پیگرد و دادگاههای صحرایی را صادر کرد، که بارها با ترور و سرانجام با بمبگذاری رو به رو شده بود. فرزندان استولیپین و شمار بسیاری از مردم کشته و زخمی شدند. شکست انقلاب در این نقطه اثبات شد. سپس هم خود استولیپین را بلشویکها و اس-ارها ترور کردند. لنین، مارکسیست نبود. او آنارشیستی بود، که ادعای مارکسیستی داشت.
    کرنسکی حقوقدان و سوسیالیستی بود، که بسیار خواهان دمکراسی و برچیده شدن تزاریسم بود. کرنسکی عضو حزب اس-ار شده بود، با منشویکها و همۀ دمکراتها همکاری می کرد و دولتی ائتلافی را نمایندگی می کرد.

    دوست داشتن

  2. سپیده says

    درود بر صاحبان سخن،

    p

    من به رفیقمان جواد پندی دادم که رعایت نکرد! صلاح خویش خسروان دانند.

    ولی حد اقل مطمئناً دریافت کرده است که این خلا ی مدافعان سرمایه داری جهانی را هم زدن اتلاف وقت و انرژی بوده و این قلم بدستان مزد بگیر عمداً آنرا انجام می دهند تا رفقا با مسایل روز در گیر نگردند.

    خوشبختانه آقای خشچین در دیدگاه نویسی آخرین خود تمام حرفهای مرا تأیید کرده است که در خاتمه چند کلمه‌ای در باره اش خواهم نوشت.(حیف وقت)

    اصولاً سرمایه داران در رسانه‌های فرمایشی « مدیا ها و اینترتینمنت» ها دائماً در هر فیلم ملانکولی، تراژدی، پرنوگراف، حادثه جویی جنجالی یا جنایی و سکس فروش در هر جمله‌ای، آری در هر جمله‌ای سویت ستیزی، استالین ستیزی و کمونیست ستیزی را در خود پنهان دارند.

    هرچند امپریالیسم آمریکا صاحب کشور آلمان(صاحب اکثریت تعیین کننده سرمایه های آلمانی)، اکنون با ورق باز؛

    فاشیسم آلمانی را با دست دولت آلمان(خانم مرکل بنمایندگی کریست دمکرات ها و سوسیال دمکراتها و سبزهای محیط زیستی، حتی بخشی از «دی لینکه» آلمان که در شهوت وزیرشدن کورو کر گردیده اند«از رفیق سپمن») در اوکرایین برقص در آورده است؛

    نتایج این نوع تحمیقات اجتماعی را در هر تصادمی که خرده بورژوازی عاصی در حرکات وحشی مبارزاتی خود با سرمایه داران در کشورهای پیشرفته مینماید، بخوبی در این سر در گمی و دریافتن علت و معلول بخوبی قابل برداشت میباشند، میبینید.

    همرزمان من در بلکوپای (اکوپای آلمان OCCUPY) سه روز پیش در شهر فرانکفورت آنرا بخوبی نشان داده و ثابت کردند.

    آنان دانستند که چگونه خشم خود را نشان دهند ولی دشمن خود سرمایه داران را چون تک تیراندازان ممتاز نشانه نرفتند و خشم خود را فقط به EBZ بانک مرکزی اروپا (بانکی خصوصی) نشان دادند ولی قادر به دیدن دشمن اصلی یعنی گرداننده آن که همانا نظام تاریخ مصرف گذشته سرمایه داری در دوران گندیدگی خود که لنین نام امپریالیسم را از هاپسون انگلیسی و هیلفردینگ اطریشی بر علیه کائوتسکی آلمانی مرتد که نام «اولترا امپریالیسم را بدان داده بود» بقرض گرفته است، نبودند و نتیجه‌ای نگرفته و با این درجا زدن‌ها بجایی نخواهند رسید.

    اینجاست که نقش فولادی ها و خوشچین ها (اگر یک فرد نباشند) در میان ایرانیان مبارز مفهوم میگردد و بخوبی توسط دست زنان(Ablaus) و گل نثار کنان سفارشی پاداش داده میشوند.

    بازهم:

    آیا با  تنها شاهد آوردن ِ تنها میباشد، یا  با بحث و بروز کردن مسایل اصلی با دستان توانای رهبری «لنین هایی»، « و جواد ها و بهیزاد ها  و سپیده هایی دگر» که خود« بدانند که ندانند که ندانند» و یا خیلی ضعیف میدانند؛

    ارزش وجودیت نــــــمیابند؟

    (کتابهای لنین پراز متن های پر ارزش میباشد که به تنهایی مانند علوم ریاضی در کتاب‌ها خاک میخورند و بتنهایی بماده تبدیل نمیگردند(تئوری زمانیکه توده ها بدان دست یافتند بماده تبدیل میگردد- مارکس))؛

    هر نسلی ذخیره معینی از آنان را در بر دارد که شکارچیان سرمایه بدنبال آنانند و این مبارزه نهایی مابین کارگران و سرمایه داران  مانند دو میدانی با مانع میباشد که  بایستی توشه قبلی‌ها را (همان توده ایهای ۲۰ و ۳۰) نسل جوان گرفته و با نفس، توان و انرژی تازه بجلو برانند تا زمانیکه نسلشان پیروزی را در آغوش گیرد.

    این توشه را سپیده حقیر در سه کتاب فوق از لنین «امپریوکریتیسیسم»، «چه باید کرد» و «امپریالیسم بمثابه آخرین مرحله سرمایه داری» لنینی دانست که در این رابطه هرچه میتوانیم بیکدیگر کمک بیشتری بدون چشم داشت (نام داری)کرده و آنرا عملی نماییم!

    در غیر اینصورت جنبش را چه سود، چند صفحه‌ای بیشتر یا کمتر در باره «خونخواری استولوپتین» و تزار، بنویسیم. آیا این مانند همان زیر دستِ ِ شکارچی ِ  سرمایه داران زدن° در هنگام کشیدن ماشه نیست، تا نتواند به جنایات آنان پایان دهد؟ 

     

    و اما در باره اعترافات گرانبهای خوشچین. این مشاطه گر سرمایه داران، او آورده است:

    «…لنین به کمونیستهای آلمان هم دروغ …خیلی ها فقط کتابهای لنین را خوانده اند و از بر کرده اند. اما حقیقت را از کتابهای لنین نمی توان دریافت. … لنین را خوب نگاه کنید، پشت پرده خیلی چیزها هست، که گفته نشده است.» تأکید از سپیده است.

    آقای گلچین اعتراف خوبی کرده است:

    «اما حقیقت را از کتاب‌های لنین نمی‌توان دریافت»؛

    ولی آقای خوشچین، – خوشبختانه از کردار و نوشته‌های آموزگار بزرگ کارگران و شاگرد باوفای لنین بخوبی میتوان دریافت.

    در دادگاه های مسکو که ترتسکیستها، زیمنیوف ها و کامنیف ها و بوخارین ها که بمدت چهارسال بطول انجامید و با شرکت وکلای خارجی که همراه سفیر آمریکا که حتی یک دییقه آنرا از دست نمیدادند میتوانید بخوبی دنبال کنید. این سفیر دارای کتابی در این باره است. بخوانید تا به دروغ‌های رونویسی شده از زلشنیتسکی خود بخندید که چقدر احمقانه قطار کرده اید.

    جواد عزیز حرف خوشچین و فولادیها و رویزیونیستهای خروشچفی در زمانه کنونی فقط یک چیز است آنهم « اما حقیقت را از کتابهای لنین نمی توان دریافت»؛

    در دام نیفتید و بریش چنین تحمیق کنندگان تاریخ که بر مادیت یافتن کتاب‌های لنین آنهم بدست استاد کارگری همچون استالین بصورت کشور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تبلور پیدا کرد و تمام سرمایه داران جهان بدون استثناء تمام ارتش های خود را در اختیار هیتلر قرار داده بودند و تمام کارخانه ها و مزارع که بتصرف هیتلر در آمده بود با سیاست داهیانه رفیق دیمتروف و دیگران برهبری استالین بسوی غربی‌ها کیش داده شد، را بر علیه کشور شوراها شکست داد و بشریت را از یوغ بردگی هیتلری نجات بخشید که خیلی از ما ها با گوشت و پوست خود پس از سالها نتنها در آن‌ها شادیها کرده ایم، بلکه سالیان درازی از گذشته نزدیک آن لذت برده ایم، بخندید.

    دوست داشتن

  3. سپیده says

    p
    مقاله ای تقدیم به بهیزاد

    بنظر میرسد که رفیق بهیزاد حق دارد.

    هر کارگری، تخصصی لازم دارد که بدون آن نمیتواند استخدام گردد!

    هرگز هم مانند خرده بورژوازی که وی را بورژوازی در پوشک تر و خشک کرده و سرپا نگه میدارد، (البته بخرج کارگران ارزش ساز) نمیتواند به کارخانه ای رجوع کند و با داشتن تخصص در ماشین تراشهای ۲ محوری به کار با دستگاه‌های سی اِن سی ۵ و یا بعبارتی ۷ محوری بزند.

    این چنین کاری تا کنون دیده نشده است که کارگری صنعتی که روزانه و ماه ها و سالها ارزش اضافه آفرینی میکند، تا کنون بدان دست یازیده باشد.(از بلشویکها بگذریم که در مهاجرت دست باعجاز های زیادی با کمک رفقای کشور میزبان میردند)

    «آقای» سپیده هرکس که میخواهد باشد، لابد این سقف توان خود را میشناسد و آگاهانه دست باین کار نمیزند (شاید وی در مقابل استادان سخن مانند رفقا«جف پا» ها شیری ها  پرتوی ها و خسروی ها و مجید ها و بهیزاد ها روزبه ها ربابه و حسن ها… چنین اجازه ای را بخود نمیدهد)، با وجودیکه هرروزه در رسانه‌ها شاهد اشخاصی با عکس‌های شش در چهار – گاهی از راست گاهی از چپ و گاهی با لبخند ژُکُندی… در زندان اوین ویا گوهر دشت و یا تازه بیرون آمده، گاهی طنز نویس و گاهی علمی نویس!!

    به مسائلی دامن میزنند که سالیان درازی جنبش کارگری را به سردرگمی دچار میگرداند و سپس با اعتراض ایکس… آقای تنکابنی دست باعترافاتی گوهربها میزند که نامه‌ها همگی ساختیگی و در خارج نبشته شده اند !!

    ولی رفیق بهیزاد اگربخواهید به ادعای خود باور پیدا کنید؛

    با نام سپیده در باره مسایل فلسطین و در مورد زنان و در مورد حزب توده سالهای ۲۰ و سی که حتی حزب توده کنونی در خارجه و با آزادی کامل،  در باره دفاع از این گذشته تابناک، ماست در دهان دارد!.؛ جستجو کنید شاید،‌ آنهم شاید بخت با شما یار باشد.

    آیا سپیده ها و دیگر زنان و مردان؛

    چه بتوانند و یا نتوانند کاری را درست بسرانجام برسانند دال بر نداشتن حق اظهار آرزوی خودبرای دانستن آن را حداقل از نظر شما رفیق بهزاد و یا رفیق دیگری نباید داشته باشند؟

    لطفاً به دیدگاه اول رجوع نمایید و اگر میتوانید باری از روی شانه سپیده ها بردارید و مانند آقایان احمد سیف و پرویز صداقت بار روشنگری در باره سه ابر اهرم اقتصادی و چگونگی غارت ایرانیان (چه روزمینی و چه زیر زمینی که هردو ارزش اضافه میباشند) را بردوش سپیده با همین دیدگاه نویسی های شکستنی وی که حتی بیشتر خواننده دارد، نیاندازید.

    مهربان باشید و بانگ برنیاورید که مجله محترم هفته از آن‌ها پراست؛

    بلی تعاریف ویکی پدیایی الفاظ و صفت‌ها و قوانین فراوانند که خیلی از اوقات بمن کمک کرده و باعث سپاس من از نویسنده و تکثیر آن ها گردیده است. و لی روابط مشخص آن‌ها را در ایران تاکنون:

    استادان محترمی چون احمد سیف و آقای پرویز صداقت در این چهار ساله بصورت علمی بر عهده خود داشته‌اند(تا آنجا که بخت بامن یاری کرده است) که من همین خواهش را از آنان داشته‌ام و چون جوابی دریافت نداشتم خود دست بکارگردیدم؛(۱) که وظیفه هر کمونیست صادقی است؛

    آقای مزارعی هم گاهی کمک میکنند و فولادی ها بوی نسبت‌هایی میدهند که بدون توضیح میماند(۲)؛

    باز هم میگویم ما همگی در یک قایق حضور اجباری داریم. اگر بخواهیم از این توفان سرریز تولید امپریالیسم جهانی راه بمقصد ببریم باید همگی با یکدیگر کوشا گردیم وصدمه رسانان به بدنه و بدتر از آن کف قایق چه از درون آن و چه از خارج از آن؛

     چه نوع فکل کراواتی آن و چه نوع بقچه بسر آن «اقتصاد مال خر است» و چه نوع نوین«خوشچینی- فولادیانی ها که میتوانند از جبهه سرمایه داران ملی ایرانی باشند، با کمک یکدیدگر(۳)؛

    لنین ستیزی و استالین ستیزی آنان را یعنی دشمنی با نماینده کارگرانی که راه حل نجات مان را شفاف نشانمان دادند و در عمل برده و صحت خود را ثابت کرده است را خنثی نماییم.

    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

    (۱) حتی آقای پرویز صداقت مرا با مرغان اصفهان شهر خود مقایسه کردند«البته مادرانه! nette Weise»؛

    استاد احمد سیف هم مقاله ای در مورد خصوصی سازی در باره سیستم آموزش عالی در ایران و مضرات آن نوشت که سپاس دایمی من بر وی؛

    ولی در مورد رابطه این سه ابر اهرم و خصوصی سازی و اصل متمم ۴۴ و اثر کرد مخرب آن در ایران و غارت غیر مرئی آن بصورت عینی (همان کاری که لنین در چه باید کرد نموده است بجز نماینده مجلس آقای توکلی و اعتراف که خود کردیم که لعنت بر خودمان باد، بر نامه من) فقط گاه و گداری که  بصورت آماری و تعریفی از محیط کار از طرف کارگران قدیمی بیان گردیده است، بصورت تحقیقی انجام نمیشود و همه مانند جن از بسم الله از آن دوری میکنند.

    (۲) چنین  گناهی، گناهی  بس کبیره است ولی اگر کسی بخود انتقاد کرده و  باز دوباره دست بروشنگری زند، رسیدن به هدف مهم می‌شود و نه تصفیه حساب با گذشته. از گذشته بخاطر عدم تکرار باید فرا گرفت؛

    هرچند انتقاد و توضیح صحیح برای چیزهایی که از بدیهیات طبقاتی که حد اقل برای همه روشن  نیستند  از دهان هر نیمه دشمن و یا دشمنی مانند پیکتی، هربرت مارکوزه، برژنسکی، لسوردو و کلارا کلینتون حتی کارل کائوتسکی، ترتسکی و گرامشی… هم باشد، باید مورد استقبال باشد.

    (۳) رفیق مجید بدرستی یاد آوری کرد که سرمایه های « صنعتی ملی (آری ملی! تأکید میکنم) اکنون در اقتصاد جهانی وجود ندارند که در دست بانکهای بزرگ مسلط برجهان مانند گلد من ساکس  فشرده شده، بصورت سرریز تولید پارک شده اند، مورد تأیید منهم میباشد که بکرات بدان اعتراف داشته‌ام و من بدان اضافه میکنم که در نقش تکامل محلی و در خدمت سازماندادن کارگران و خودکفایی صنایع کشاوری و آبرسانی در درجه اول و ابتدا و سپس صنایع سنگین ایرانیان در آینده بسیار پر اهمیتند.

    در این امر مشترک پیروز باشیم

    سپیده

    دوست داشتن

  4. behizad says

    به نظر می رسد اقای سپیده تخصص در پاورقی نویسی دارندً کسی مقاله ای مستقل به امضای ایشان خوانده؟

    دوست داشتن

  5. فرزین خوشچین says

    ماجرای «تزهای آوریل» را باید از مواضع لنین در کلیدی ترین مسائل سالهای نخستین انقلاب روسیه 7-1905 نگاه کنیم. همۀ پاسخهای لنین به این پرسشها اشتباه از آب درآمدند. سپس نیز لنین در «بیماری کودکی چپ روی» به اشتباه بودن آن تاکتیکها اعتراف نمود: تحریم دووما، قیام ناهنگام و تک روانۀ مسلحانۀ بلشویکها در مسکو در 1906، ملی کردن زمینها و … 100 البته تاکتیک ترور استولیپین، که لنین از آن سخنی نگفته است، اما در آن دست داشت.
    نخستین نامه از «نامه های از راه دور» هنگامی به «پراودا» رسید، که کامنف سردبیر بود و استالین در آنجا پادویی می کرد. کامنف برخی از جمله های آن نامه را چاپ کرد، زیرا با تز اصلی آن موافقت نداشت. نامۀ دوم را کامنف به بایگانی سپرد و هیچ چیزی از آن نگفت. همین رفتار کامنف را استالین سالها پس از آن برای اعدام وی بسنده دانسته بود. نامۀ سوم هرگز به «پراودا» نرسید و در راه گم شد. نامه های چهارم و پنجم را لنین با خودش و همچنین در درون «تزهای آوریل» به پتربورگ آورد. لنین در سخنرانی خودش در ایستگاه راه آهن فنلاند، پس از پیاده شدن از قطار مهر و موم شدۀ آلمانها، همین نامه های از راه دور و تزهای آوریل را تشریح کرده بود، که بیدرنگ همه و از جمله پلخانوف این را «هذیان» نامیده بودند- انقلاب سوسیالیستی، بیدرنگ و علیه به گفتۀ خودش «آزادترین کشور جهان» و سپس همچنین دولت ائتلافی سوسیالیستی-دمکراتیک کرنسکی (کرنسکی وکیل، عضو حزب اس-ار و بسیار دمکرات بود، فرمان آزادی زندانیان سیاسی، تبعیدیان، احزاب، تظاهرات (به عکسهای آن روزها نگاه کنید و شعارهایشان را بخوانید)، و فرمان الغای رژیم تزاری را داده بود(پیش از انقلاب اکتبر، تزار از سلطنت خلع شده و همراه خانواده اش در حومۀ پتربورگ زیر نظر بود) و سرگرم اصلاحات دیگری بود.
    آیا انقلاب سوسیالیستی در یک کشور تنها، آنهم بسیار عقبمانده، می تواند با نظریۀ مارکس-انگلس مطابقت داشته باشد؟ لنین این را فرموله کرده بود و شکستن «ضعیف ترین حلقۀ زنجیر» نامیده بود. این اما تز خود لنین هم نبود، بلکه این دیدگاه نارودنیکها بود، که روسیه نیازی به دوران سرمایه داری ندارد و می تواند با تکیه بر اوبشینهای دهقانی خودش، یکراست وارد سوسیالیسم بشود. نارودنیکها حتی می گفتند، که آمریکا نیز هرگز به ساختار سرمایه داری گام نخواهد گذارد. از اینجا، تز «راه رشد غیرسرمایه داری» و نظریات لنین و … پدیدار شده و رشد کردند، تا آنکه نتیجه اش را هم دیده ایم-افغانستان، مغولستان، ویتنام، کوبا، کرۀ شمالی، یمن و حتی در نظریه پردازی برای تایید «خط امام» از سوی حزب توده و اکثریت. اینها همه برایندهای چنین تزی هستند.
    لنین به کمونیستهای آلمان هم دروغ گفت و خیانت کرد. می دانم هنوز برای خیلی ها زود است اینجور چیزها را بدانند. خیلی ها فقط کتابهای لنین را خوانده اند و از بر کرده اند. اما حقیقت را از کتابهای لنین نمی توان دریافت. لنین دروغ و لاپوشانی و تهمت بسیار نوشته است. هرکدام از آثار عمدۀ لنین را خوب نگاه کنید، پشت پرده خیلی چیزها هست، که گفته نشده است.

    به جای دلیل آوردن و نگاه به حقیقت، لینک کتاب لنین را برای من گذاشته اند! خب، که چه بشود؟ یعنی من نخوانده ام و باید بروم و بخوانم؟ اما آیا خود شما خوانده اید؟ همین کتابی را، که لینکش را گذاشته اید، خوانده اید؟ وجدانا خوانده اید؟ آیا اگر خوانده بودید، نمی توانستید بگویید موضع لنین در سیاست ارضی چه بود و چرا مثلا درست بود؟ من می گویم، غلط بود و دلیل هم دارم، زیرا نظرات دیگران هم خوانده ام و اتفاقا هم برای تاکید روی همین موضوع، استادمان لج کرد و به من 4 داد. حالا شما برای من لینکش را گذاشته اید!!!!
    از استولیپین، نه بخاطر طبقه اش، بلکه برای آنکه جامعه به اصلاحات او نیاز دارد و کشور را به اندازۀ یک گام بلند به پیش می راند، می بایست هم طرفداری نمود. علیه لنین و لنینسیم باید سخن گفت، زیرا با کارهای آنارشیستی خودش، بمبگذاری و به تنش کشیدن اوضاع، برای آشفتن جو موجود و ترور استولیپین تلاش کرده است.
    اگر ترور استولیپین خوب است، پس ترور رفسنجانی، ترور احمدی نژاد و … بسیار بهتر است، و ثواب اُخروی هم دارد. باور کنید، هم صواب است، هم ثواب دارد. اما چرا لنینیستها به خمینی و خلخالی و … رای می دهند؟ حسن کلیدساز و برادر دزدش، که ارزهای کشور را می دزدند، آیا بهتر از کرنسکی هستند؟ شما انصاف دارید؟ مارکسیسم می فهمید؟ دمکراسی می فهمید؟ هنوز خیلی ها می خواهند حماسۀ سیاهکل را تکرار کنند. اما فقط حرفش را می زنند و بطور ناشناس ظاهر می شوند و دشنام می دهند!!! ترور فاتح یزدی واجب بود، اما ترور برادران سپاه و آخوندها واجب نیست؟ شما ترور استولیپین را توجیه می کنید، اما کمک نمی کنید به نمایندگان مجلس خفتگان، که زودتر به بهشت بروند!!!!

    دوست داشتن

    • جواد says

      جواب این ادعاها درباره «بسیار دمکرات» و «سوسیالیست» بودن کرنسکی و «روشنفکر»، «لیبرال» و «اصلاح طلب» بودن استولیپین را قبلا دادم ولی شما بجای بررسی و نقد دوباره همان ادعاهای اول تان را تکرار می کنید و وانمود می کنید چیزی نشنیده اید. آیا این نشان دهنده عجز شما در دفاع از آنها نیست؟ آیا در «آزادترین کشور جهان» سربازان آزاد بودند که در جنگی با هدف تجدید تقسیم جهان بین استعمارگران شرکت نکنند و کسانی که روسیه را به چنین جنگی کشیده اند محاکمه نمایند؟ اگر نه پس این آزادی برای چه کسی وجود داشته؟ برای کسانی که نفع شان در ادامه جنگ و عدم تحقق خواستهای انقلاب بود. آنها آزاد بودند سربازان شورشی را اعدام کنند و کارگران و دهقانان را سرکوب نمایند.
      اگر همه پاسخهای لنین به مسائل انقلاب 1905 اشتباه بودند و از آنجا که می دانیم خط مشی بلشویکی در انقلاب 1905 نتوانست رهبری جنبش توده ای را به دست آورد، پس نتیجه این می شود که راه برای دادن پاسخهای صحیح به مسائل و تحقق خواستهای انقلاب 1905 باز بوده، طبیعتا بلشویکها با اشتباهات و شکستهایشان به حاشیه رانده می شدند و امر انقلاب در سال 1917 دیگر اصلا مطرح نمی شد. پس چرا چنین نشد؟ چرا آن افراد «اصلاح طلب»، «بسیار دمکرات» و «روشنفکر»ی که در این بین بر روسیه حاکم شدند آنرا به سمت انقلابی دیگر جهت دادند؟ و چگونه عده ای توطئه گر بدجنس موفق شدند از طریق تکرار «اشتباهات» مسلمی که حداقل یک بار آزموده شده بودند علیه حکومت «آزادترین کشور جهان» «کودتا» کنند؟ چرا علیرغم اینکه قسمت بزرگی از اهالی کشور متشکل و قادر به مقابله با این «کودتا» بودند نه تنها با آن مقابله نکردند بلکه با چنین «کودتا»چیان بدجنسی برعلیه انسانهای فرهیخته ای نظیر کرنسکی همکاری کردند؟ یا باید پاسخی به این پرسشها داده شود یا در پیش فرضها تجدیدنظر شود. از آنجا که تنها پاسخ داده شده نظریه «توطئه» بلشویکهای بدجنس بوده و فکر نمی کنم این نظریه ارزش آنرا داشته باشد که جدی گرفته شود، تنها راه این است که پیش فرضها را زیر سؤال برد.
      قبلا هم نوشتم که دیوار چین انقلاب دمکراتیک و سوسیالیستی را از هم جدا نکرده. انقلاب دمکراتیک پیگیر و پیش رونده در ادامه خود می تواند به انقلاب سوسیالیستی تبدیل شود، از طرف دیگر یکی از نخستین وظایف انقلاب سوسیالیستی نیز تکمیل وظایف ناتمام انقلاب بورژوا دمکراتیک است. این دقیقا همان چیزیست که مارکس و انگلس هم گفته بودند. انگلس در مقدمه چاپ روسی مانیفست نوشته بود که چنانچه آبشین [کمون روستایی] شرقی با انقلاب کارگری غربی ترکیب شود، کشوری مانند روسیه نیز می تواند به سوسیالیسم اروپایی بپیوندد. مارکس نیز در 1856 اشاره کرده بود که ترکیب جنگ دهقانی با انقلاب کارگری یک دورنمای ممکن برای پروس است. به علاوه مشکل اساسی بلشویکها و همه انقلابیون روسیه نه با استولیپین و نه کرنسکی بر سر ساختمان سوسیالیسم نبود. مشکل این بود که آنها مانع تحقق و پیشرفت انقلاب دمکراتیک بودند. هیچکدام از اقدامات عمده حکومت شوروی در دوره بلافاصله پس از انقلاب اکتبر (پایان دادن به جنگ، واگذاری قدرت به شوراها، مصادره اراضی مالکان بزرگ و واگذاری آنها به کمیته های دهقانان، مقابله با فلاکت اقتصادی) سوسیالیستی نبودند بلکه دمکراتیک بودند و کرنسکی دقیقا در جهت عکس این خواستهای دمکراتیک حرکت می کرد. اینها همان اقداماتی بودند که کمون پاریس هم به آنها دست زده بود (یا درصدد این کار بود اما عمر کوتاهش چنین اجازه ای را نداد) و مارکس و انگلس آنها را تأیید کرده بودند.
      من لینک کتاب را برای شما نگذاشتم. همانطور که نوشتم آنرا برای کسی گذاشتم که «مایل است از مباحثات سوسیال دمکراتها درباره مسئله ارضی در جریان انقلاب ۱۹۰۵ مطلع شود» نه کسی که وقتی می بیند قادر به دفاع از مواضع خود نیست برای خلاص شدن «اصل بحث و دفاع از مواضع اساسی» را رها می کند تا به مسئله ای حاشیه ای می پردازد. هر موقع بحث بر سر سیاست ارضی سوسیالیسم بود نظریات بنیان گذاران سوسیالیسم علمی می توانند تشریح شوند، ولی اکنون بحث بر سر اینست که آیا فردی که استولیپین و کرنسکی را می ستاید می تواند سوسیالیست باشد یا نه؟
      چه کسی گفته که ترور (یا مبارزه مسلحانه مستقل از توده به عنوان یک تاکتیک دائمی) خوب است؟ نتیجه ترور استولیپین این بود که وی از میان برداشته شد اما رژیم او برقرار ماند و از این رو عملی بی فایده بود همانطور که اگر امروز فلان سیاستمدار جمهوری اسلامی ترور شود دردی از جامعه درمان نخواهد شد و انقلابیون نباید نیرویشان را صرف این کارهای بیهوده کنند.
      سیاهکل از آنرو حماسه شد که یک ترور ساده، از میان برداشتن چند خادم ارتجاع که به سادگی جایگزینی برایشان پیدا می شود نبود بلکه باعث شکستن جو بی عملی و تسلیم در مقابل دیکتاتوری شد و از این رو نقشی همانند ترور الکساندر دوم تزار روسیه در 1881 توسط نارودنیکها را داشت. مارکس و انگلس درباره آن واقعه نوشتند: «وقتی کمون پاریس به وسیلۀ کشتار فجیعی که مدافعین «نظم» ترتیب داده بودند از پا درآمد، غالبین به سختی می توانستند حدس بزنند که در ظرف مدتی کمتر از ده سال حادثه ای در پترزبورگ دوردست صورت خواهد گرفت که بعد از مبارزات طولانی و شدید سرانجام و مسلماً منجر به وجود آمدن یک کمون روسی خواهد شد.»(پیام به رئیس مجمع اسلاوها – 21 مارس 1881)
      کدام لنینیستی به خمینی و خلخالی رأی داده؟ آیا امثال شما یعنی امثال حزب توده یا همان کسانی که اصلاحات استولیپینی ایران را در زمان محمدرضا شاه ستودند بودند که بعدها از به قدرت رسیدن اسلامگراها حمایت کردند. امروز من آخوندی را نمی شناسم که بگوید رأی یک کارگر باید کمتر از یک سرمایه دار یا زمیندار ارزش داشته باشد اما استولیپین صراحتا چنین چیزی را می گفت. یا کمتر آخوندی پیدا می شود که جنگ طلب تر از کرنسکی – کسی که جنگ امپریالیستی را مثل میراث از رژیم تزاری تحویل گرفت و بجای افشا و اتمام آن به پیش برنده اش تبدیل شد – باشد. پس اگر شما کمی جرأت داشتید و خط خود را تا به آخر دنبال می کردید باید امروز نتیجه منطقی آنرا می پذیرفتید و از چنین آخوندهایی حمایت می کردید. اما شما مثل کسی که سر جاده نشسته و راه را به دیگران نشان می دهد فقط به بقیه توصیه می کنید که چنین راهی را بروند در حالی که خودتان جرأت ندارید آن راه را تا آخر بپیمایید!

      دوست داشتن

  6. سپیده says

    جواد و مجید عزیز در آخرین دیدگاه نویسی خود به بهترین وجهی چهره خوشچین ها را رسوا کرده اند.

    این آقای خوشچین در تمام دیدگاه نویسی های خود، مستقیم و یا غیر مستقیم سعی در کمونیست ستیزی، بخصوص لنین ستیزی میکند و جواد هم بوی این امکان را داده است.

    آقای جواد عزیز،

    این آقای خوشچین هیچ مقاله‌ای را که حتی کمی روشنگرانه و سازماندهندانه در خدمت راهی مترقی و غیر سرمایه داری باشد، دست از خراب کردن آن به بهانه‌های شبه «علمی» برنمیدارد و تا مچش را میگیری بانگ بر می‌آورد که ای آقا من آبرویم رفت، من با نام اصلیم می‌نویسم و شما نه!؛

    و یک مشت نه نه من غریبم «خر رنگ کن» تحویل خواننده میدهد و ناپدید می‌شود و از نتیجه‌گیری فرار میکند.

    شما دوباره این شخص را با این فرار افتضاحش و یا بقولی رفیق مجید گرد کشیدنش در دیدگاه نویسی بعدی خواهید یافت و باز تا رسوا میشود، نقش «bleidige Leber Wurst» بقولی آلمانی ها  و بقولی ما چوب دوسر سیاسی را بازی کرده و از انظار ناپدید میگردد.

    من در دیدگاه اول خود از نویسنده و دیگر عزیزان تقاضای بحث در باره سه کتاب از لنین و آیا در زمان «کانزیسم، نولیبرالیسم و گلوبلیزاتسیون» بروز میباشند، را کردم تا بحثی بار آور گردد. پرواضح است که اینجور افراد ساکت ننشسته و سعی در تفرقه پژوهشگران دارند.

    ناشناس از آنارشیست سخن میگوید. اگر واقعا چنین باشد، روشن است که ستون پنجم چه نوع سیاستی میباشند.

    لطفاً آرزوی وی را بر آورده نکنید که در خدمت اهدافتان نیست.

    سپیده

    دوست داشتن

  7. ناشناس says

    ترجمه این سند در ترجمه منتخب آثار لنین دهه ها است که در دسترس بوده است.
    این اثر وظایف بلشویک ها در رویاندن انقلاب فوریه به انقلاب اکتبر را نشان می دهد. نه وظائف کمونیست ها در جامعه ای که فقط آنارشیست ها مرحله کنونی انقلاب آن را سوسیالیستی می دانند.

    دوست داشتن

  8. مجيد says

    من تصور مي‌كنم آقاي فرزين خوشچين با دست‌آويز «توهين»درآخرين كامنت‌شان،بفهمي نه فهمي، گِرد نشسته‌اند. آيا توهين «دفاع عامدانه از ارتجاع» بدتر است يا مدافع يك نظر را «خشگ مغز» ناميدن؟ نكند آقاي فرزين خوشچين معناي حرفشان را نمي‌فهمند، آن‌جا كه مي‌گويند مگر «لنين ـ استغفرالله ـ اشتباه مي‌كرد». آيا معناي اين عبارت اين نيست كه به طرف بحث‌شان مي‌گويند: تو آن‌قدر خشگ مغزي كه نمي‌تواني به اين اذعان كني كه لنين هم مي‌تواند اشتباه كند؟

    دوست داشتن

  9. فرزین خوشچین says

    پاسختان را نمی دهم، چون توهین می کنید. در همان جهل خودتان بمانید بهتر است.

    دوست داشتن

  10. فرزین خوشچین says

    یعنی شما می فرمایید، که من فقط از روی نوشته های لنین به این نتایج رسیده ام، اما شما همۀ آن مباحث را از روی نوشته های منشویکها و بلشویکها و کادتها و … خوانده اید و «بر اساس فاکت» سخن می گویید؟؟؟؟؟
    اگر اینگونه است، لطف بفرمایید و مثلا دربارۀ همین مسالۀ ارضی در سالهای 1905-1907 توضیح بدهید چه مواضعی را چه کسانی داشتند و چرا لنین -استغفرالله-اشتباه می کرد. پیشنهاد دیگران چه بود؟

    دوست داشتن

    • جواد says

      چرا اصل بحث و دفاع از مواضع اساسی خودتان را رها کرده اید و به یک مسئله حاشیه ای که ربط چندانی به بحث کنونی ندارد چسبیده اید؟ کسی که مایل است از مباحثات سوسیال دمکراتها درباره مسئله ارضی در جریان انقلاب 1905 مطلع شود می تواند به کتاب زیر (که به دلیل حجم زیاد در 3 فایل منتشر شده) مراجعه نماید:
      http://www.k-en.com/ken200/k42/BAR-1-83.pdf
      http://www.k-en.com/ken200/k42/BAR-84-153.pdf
      http://www.k-en.com/ken200/k42/BAR-153-244.pdf
      حالا حتی اگر فرض را بر این گذاریم که لنین اشتباه کرده، شما می خواهید با اشاره به این اشتباه چه چیزی را ثابت یا توجیه کنید؟ خط مشی استولیپین یا کرنسکی را؟ شما قادر به دفاع از آنها نیستید و می گردید تا شاید اشتباهی از مخالفان آنها پیدا کنید و با توسل به آن اشتباه توجه را از خط مشی ارتجاعی که مدافع آن هستید به اشتباهات انقلابیون منحرف نمایید. بدترین اشتباهات انقلابیون نیز فقط اشتباهند که بلافاصله بعد از تشخیص مورد انتقاد قرار گرفته و تصحیح خواهند شد اما کسی که عامدانه از ارتجاع دفاع می کند دیگر در صف طبقه کارگر قرار ندارد.

      دوست داشتن

  11. فرزین خوشچین says

    تنها چیزی، که می توانم بگویم، این استکه همۀ گفته های شما نادرست هستند، زیرا شما بر اساس فاکتهای موجود بحث نمی کنید، بلکه فقط تلاش می کند بر اساس آنچه تا امروز تکرار کرده اید، دلیل تراشی و مباحثه بکنید.

    استولیپین، آدم سوسیالیستی نبود. او نمایندۀ بورژوازی لیبرالی بود، که به طریق خودش دست به اصلاحات می زد، اما اصلاحات او فئودالها را آزرده کرده بود، زیرا استولیپین می خواست دهقانان صاحب زمین بشوند. سپس مجبور شد، زمینها را که فئودالها بسیار گرانتر می فروختند، بپذیرد. این اجحاف بود، اما فئودالیسم را وادار به عقبنشینی می کرد. سپس در بسیاری جاها «زمستو» را برقرار کرده و زمینها را در اختیار زمستو گذارده بود. این را شاید بتوان گونه ای «کالخوز» بطریقۀ بورژوایی نامید. خود لنین هم خواسته بود اصلاحات بورژوایی باشند. اما متوجه نبود که اقدامات استولیپین، اقداماتی بورژوایی هستند و سوسیالیستی و دمکراتیک نیستند. لنین پیشنهاد کرده و بسیار هم برای «ملی کردن زمینها» تلاش و تبلیغ کرده بود. این تاکتیک و سیاست اشتباه بود. در رای گیری درون-حزبی هم شکست خورده بود، اما لنین همچنان پافشاری می کرد. این یکی از نمودهای «بیماری کودکی چپ روی» بود، که لنین بدان اعتراف کرد.

    دوست داشتن

    • جواد says

      باز هم آن چیزی را که خودتان انجام می دهید به دیگران نسبت می دهید. این شمایید که «بر اساس فاکتهای موجود بحث نمی کنید» بلکه تلاش می کنید «بر اساس آنچه تا امروز تکرار کرده اید، دلیل تراشی و مباحثه بکنید».
      شما قبلا نوشتید که استولیپین بهترین نماینده بورژوازی لیبرال، روشنفکر و اصلاح طلب بود. ولی فاکتها به ما می گویند که وی قانون انتخابات را طوری دستکاری کرد که رأی کارگران و دهقانان بی ارزش و اکثریت داشتن زمینداران و سرمایه داران بزرگ در دوما تضمین شود، حتی به کادتهای لیبرال هم رحم نکرد چه رسد به سوسیال دمکراتها و رژیمی پلیسی را برقرار ساخت. در زمینه سیاست خارجی هم طرفدار ارتجاع محض بود و جنایات روسیه تزاری در زمان وی در کشور خودمان برایمان شناخته شده هستند. اینها اقدامات یک لیبرال روشنفکر اصلاح طلب نیستند بلکه اقدامات یک مستبد مرتجع می باشند.
      روشن است که استولیپین سوسیالیست نبود (یعنی واقعا فکر می کنید لنین متوجه نبود که اقدامات وی دمکراتیک و سوسیالیستی نیستند؟!) و لازم نیست شما واضحات را تکرار کنید. مشکل بلشویکها با وی این نبود که سوسیالیست نیست بلکه این بود که حتی یک بورژوا دمکرات مترقی هم نیست. چنانچه استولیپین اگر نه به اندازه نمایندگان سیاسی بورژوازی فرانسه در زمان انقلاب کبیر بلکه حداقل در حد ترودویکهای بسیار معتدل از خود گرایشات مترقی نشان می داد، بلشویکها مسلما از او حمایت می کردند همانطور که حاضر به ائتلاف با ترودویکها شدند، ولی او چنان رفتار مستبدانه و واپسگرایانه ای داشت که حتی کادتها نیز حاضر نبودند تحملش کنند!
      در مورد فئودالیسم نیز باید توجه داشت که خود فئودالها هم می دانستند که در قرن بیستم دیگر نمی توان مثل سالهای قرون وسطی حکومت کرد و از این رو برای حفظ منافع خویش، تبدیل شدن به سرمایه دار و (بالاتر از همه) فرونشاندن جنبش انقلابی خواهان اصلاحاتی بودند و به هیچ وجه از آن «آزرده» نمی شدند. چنین اصلاحاتی در هر صورت اجتناب ناپذیر بودند و چیزی مشابه آنها را در ایران نیز تحت نام «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و مردم» داشتیم. ولی نه کمونیستها و نه حتی بورژوازی دمکرات و مترقی بخاطر چنین اصلاحاتی به مداح استولیپین یا محمدرضا شاه تبدیل نشدند. آنها توضیح دادند که این اصلاحات نتیجه تکامل تاریخی طبقه حاکم و سیستم مبتنی بر استثماری هستند نه خواست خیرخواهانه فلان حاکم مستبد برای صاحب زمین شدن دهقانان، و در صورت پیروزی انقلاب اصلاحات بسیار عمیق تر، دامنه دارتر، سریع تر و رادیکال تری می توانند صورت گیرند که اصلاحات نوع نیمه فئودالی – نیمه بورژوایی در مقابل شان مسخره اند.

      دوست داشتن

  12. فرزین خوشچین says

    دوست گرامی!
    شما تنها کتابهای لنین و تفسیرهایی را خوانده اید، که از اردوگاه بلشویکها بوده اند. برای آنکه بهتر بتوانید به همان ریشه ها در انقلاب نافرجام 1905 پی ببرید، می بایست مقالات و نظرهای منشویکها و همچنین، نظرات پلخانوف را نیز خوانده باشید.
    دو نکته را باید بدانید:1- پلخانوف موضع خود-ویژه ای داشت، که گاهی منشویکها و گاهی بلشویکها به موضع او نزدیک می شدند. این «موضع خود-ویژه» را لنین هم اعتراف کرده بود.
    2- بلشویکها، براستی، منشویک بودند، یعنی در اکثریت نبودند، نه در رای گیری کنگرۀ دوم، و نه حتی در شوراها و سندیکاهای زمان 1917. طرفداران لنین-تروتسکی تنها در میان سربازان از اکثریت برخوردار بودند.
    انقلاب 1905 دقیقا به این علت شکست خورد، که افزون بر همۀ مخالفتها علیه استولیپین از سوی دربار، روحانیت مرتجع برهبری راسپووتین، اشرافیت فئودال و نمایندگانش در ارتش، بلشویکها و اس-ارهای چپ هم علیه او توطئه می کردند و چندین بار برنامۀ ترورش را اجرا کردند، تا آنکه سرانجام او را ترور کردند.
    استولیپین واقعا نمایندۀ بهترین بورژوازی لیبرال برای روسیه بود، که حتی در مقایسه با بورژوازی ارتجاعی اروپا، بسیار آدم روشنفکر و اصلاحطلبی بود. لنین او را ترور کرد و سپس نوشت: «ارتجاع استولیپینی»! خود لنین هم گفته بود، که خواهان اصلاحات بورژوایی است. اما در عمل، علیه همان اصلاحات بورژوایی از موضعی آنارشیستی برخورد می کرد.
    لنین در برنامۀ ارضی، سیاست نادرست «ملی کردن زمینها» را پیش می برد. خود لنین به این اشتباه اعتراف کرد.
    در مورد تحریم دووما، لنین اشتباه می کرد و سپس هم پذیرفت، که این بیماری کودکی چپ روی بوده است.
    در قیام مسلحانۀ بلشویکها در مسکو، لنین اشتباه می کرد. همه به او می گفتند، که این کار زودرس و نافرجام است. اما او گوش نمی کرد و سپس هم اعتراف کرد، که اشتباه کرده است.
    همین سیاستها را در اکتبر 1917 پیاده کرد، و جون اوضاع تغییر کرده بود، توانست دولت واقعا اصلاحطلب و دمکراتیک کرنسکی را بوسیلۀ کودتا سرنگون کند.
    در دولت کرنسکی، که خودش سوسیالیست بود، هم اس-ارها و هم منشویکها و روشنفکران استادان مترقی دانشگاه عضو بودند. چرا باید چنین دولتی را سرنگون کنیم و مشور را به جنگ داخلی و قحطی و سرکوب و اعدام و دیکتاتوری استالینی پرتاب کنیم و نامش را بگذاریم «سوسیالیسم»؟
    دربارۀ همۀ این موارد، اسناد و مدارکی را می توان یافت، که نمی دانم شاید به زبانهای دیگر ترجمه نشده اند. من اینها را بررسی و ترجمه کرده ام.
    من نمی دانم این چه اصراری است، که خودمان را گول بزنیم؟ امروزه شما و یا بسیاری دیگر، به دنبال یک راس آخوند اصلاحطلب می گردید، که به او رای بدهید.
    پرسش این است: اگر یکی پیدا شد، که بلشویک نبود، اما اصلاحطلب و سوسیالیست بود و چند تا سازمان چپ هم با او ائتلاف کردند و دولت تشکیل دادند، آیا وظیفۀ شما این خواهد بود، که علیه چنین دولتی کودتا و خرابکاری کنید و کشور را به نابودی بکشید، تا فقط حزب بلشویک خودتان حاکم شود؟؟؟؟
    کرنسکی در برابر لنین، بسیار بیشتر فرهیخته و دمکرات بود. کرنسکی همۀ احزاب و زندانیان سیاسی را آزاد کرده و همۀ فعالیتها تظاهرات، روزنامه، سندیکا و … را آزاد گذاشته بود. عسکهایش هست. مدارکش هست، مقالات روزنامه ها را می توان خواند.
    آیا اینگونه آزادیها را لنین تحمل کرده بود؟ تروتسکی، استالین و … آیا دمکراسی را درک می کردند؟

    دوست داشتن

    • جواد says

      1- طبق گفته شما استولیپین نه دشمن بلکه نتیجه و پیشرو انقلاب 1905 بود و انقلاب دقیقا به این دلیل شکست خورد که وی ترور شد. اما آیا خودتان حرفتان را قبول دارید؟ خودتان در نظر قبلی که گذاشته بودید از عبارت «انقلاب ۷-۱۹۰۵» استفاده کردید اما می دانیم که استولیپین در سال 1911 ترور شد. پس چرا مدعی هستید که انقلاب در 1907 پایان یافته؟ آیا در آن سال خواستهای انقلاب متحقق شده بودند؟ اما نه زمین به دهقانان واگذار شده بود، نه خواستهای اقتصادی کارگران برآورده شده بودند و نه آزادیهای سیاسی برقرار شده بود. برعکس، احزاب مخالف تزاریسم غیرقانونی اعلام شده بودند، روزنامه های مخالف برچیده شده بودند، قوانین انتخابات طوری دستکاری شدند که اکثریت داشتن نمایندگان زمینداران و سرمایه داران بزرگ در دوما تضمین گردد و فعالین سیاسی شناخته شده (از جمله نمایندگان سوسیال دمکرات در دوما) زندانی یا تبعید شده بودند. استولیپین جلاد انقلاب 1905 بود و حتی به لیبرالها هم رحم نکرد. حتی کادتها هم وی را «نمایندۀ بهترین بورژوازی لیبرال برای روسیه» نمی دانستند و معتقد بودند که فردی مستبد و مرتجع است اما امروز یک «سوسیالیست» پیدا شده که وی را می ستاید! چطور چنین چیزی ممکن است؟ در صورتی که وی بداند افکار و آرمانهای واپسگرایانه اش خریداری ندارند و خود را مجبور بیند که چهره واقعی اش را پشت ماسک «سوسیالیست» پنهان کند.
      2- ملی کردن زمینها هدف نهایی کمونیستها در مورد مسئله ارضی است، این بدین معنا نیست که در هر شرایطی از ملی کردن فوری پشتیبانی می کنند. در کشوری مانند روسیه اوایل قرن بیستم که کشاورزی مدرن در مقیاس بزرگ پدیده ای نادر بود، سیاست درست مصادره زمینهای مالکان بزرگ و تقسیم آنها بین دهقانان بود. البته چنانچه این تقسیم کردن با اصلاحات دیگری همراه نمی شد پس از مدتی وضع سابق احیا می گشت. در مورد تحریم دوما نیز به اثر لنین «درباره تحریم» مراجعه نمایید که نشان می دهد آنچه برای وی اهمیت داشته حفظ استقلال طبقاتی پرولتاریا بوده؛ زمانی این کار با تحریم امکان پذیر بود و زمانی با شرکت در انتخابات؛ شرکت در انتخابات در حقیقت ادامه منطقی سیاست تحریم بود:
      http://www.k-en.com/ken300/k1/boycot.pdf
      3- نمی دانم شما از کدام قیام مسلحانه در مسکو صحبت می کنید چون تا قبل از انقلاب اکتبر 1917 و در جریان آن، چندین قیام در مسکو روی داد. با این حال فرض را بر این می گذارم که لنین واقعا اشتباه کرده، یعنی برآورد دقیقی از نیروها نداشته و در موردی خاص توده ها را در شرایطی که آمادگی کافی نداشتند به قیام فراخوانده و آن قیام در اثر برتری نیروهای ضدانقلابی شکست خورده. حالا شما چه نتیجه ای می خواهید بگیرید؟ اینکه «آنها نباید دست به اسلحه می بردند»؟ یک انقلابی با مشاهده چنین شکستی اینطور نتیجه می گیرد که باید دفعه بعد آماده تر، با تدارکات، سازماندهی و عزم بیشتری دست به قیام زد و آنقدر تلاش کرد تا پیروزی حاصل شود. اما یک اپورتونیست همانند پلخانف نتیجه می گیرد «آنها نباید دست به اسلحه می بردند». به علاوه انقلابیون و سوسیالیستهای حقیقی همیشه درسهای کمون پاریس را به یاد داشته و خواهند داشت. مارکس قبل از قیام به این نتیجه رسیده بود که قیام در آن موقعیت خاص بخاطر عدم وجود نیروی لازم نمی تواند با موفقیت پایان یابد و از این رو با شروع آن مخالفت کرد. اما همینکه قیام درگرفت دیگر یک گوشه ننشست تا علیه قیام موضع گیرد و تقصیر را به گردن بلانکیستها اندازد. او با تمام توان از آن حمایت کرد و پس از شکست هم از درسهای آن برای آموزش دهی به پرولتاریا برای دست زدن به قیامهای پیروزمند در آینده استفاده کرد. کمون پاریس یا فلان قیام در مسکو با اینکه شکست خوردند، برای پرولتاریا بسیار ارزشمند و عزیزند ولی بزرگترین پیروزیهای امثال استولیپین و کرنسکی از آنجا که هدف و نتیجه شان تشدید ستم طبقاتی و به قهقرا بردن جامعه است چیزی جز بدبختی برای پرولتاریا و زحمتکشان به همراه ندارند.
      4- معیار کمونیستها برای سنجیدن افراد و جریانها آن چیزی نیست که خودشان درباره خودشان می گویند بلکه آن چیزیست که رفتارشان بدان منجر می شود. اگر فردی همانند کرنسکی به خود القابی نظیر «اصلاح طلب»، «دمکرات» و «سوسیالیست» دهد اما در عمل جنگ امپریالیستی را ادامه دهد، خواستهای انقلاب را سرکوب کند، سربازانی که حاضر به جنگیدن برای تجدید تقسیم جهان بین استعمارگران نیستند را اعدام کند، روزنامه های انقلابی را توقیف و بجای تقسیم زمین بین دهقانان، دهقانانی که زمینهای مالکان بزرگ را مصادره کرده اند مجازات کند، نمی توان یک اصلاح طلب، دمکرات یا سوسیالیست حقیقی و پیگیر بود اما برعلیه وی مبارزه نکرد.
      این بدین معنی نیست که باید فقط از کمونیستهای خالص حمایت شود. مثلا امروز حزب اتحاد دمکراتیک سوریه یک جریان خرده بورژوایی است. حتی اگر این حزب خود را سوسیالیست بخواند هم کمونیستها خواهند گفت که آنها در بهترین حالت فقط طرفدار سوسیالیسم خرده بورژوایی هستند. با این حال کمونیستها (بدون حل شدن در جریان) از مبارزه این حزب حمایت می کنند و تعداد زیادی از آنها در دفاع از انقلاب روژئاوا کشته شده اند. چرا کمونیستها از حزبی خرده بورژوایی حمایت می کنند؟ زیرا آنها نمایندگان پیشرو دمکراسی بورژوایی هستند و پیروزی شان شرایط بسیار بهتری را برای پیشرفت سوریه فراهم خواهد کرد و در صورت وجود شرایط مساعد داخلی و بین المللی و از همه مهم تر خط مشی صحیح حزب طبقه کارگر، انقلاب دمکراتیک روژئاوا می تواند در ادامه خود به انقلاب سوسیالیستی تکامل یابد.
      حالا فرض کنید بلشویکها بجای فرا خواندن توده ها به انقلاب از کرنسکی حمایت کرده بودند. نتیجه چه می شد؟ جنگ امپریالیستی ادامه پیدا می کرد، توده های کارگر و زحمتکش نه تنها در روسیه بلکه در سایر کشورها (بخصوص آلمان) سرخورده می شدند و به بازیچه دست بورژوازی امپریالیست تبدیل می شدند که آنها را فدای تجدید تقسیم جهان می کرد. کلمه «سوسیالیست» دیگر نه در مورد طرفداران رهایی طبقه کارگر بلکه در مورد کسانی استعمال می شد که کارگران را فریب می دادند و به دنبال بورژوازی می کشاندند.
      5- کدام کمونیستی به دنبال یک آخوند اصلاح طلب می گردد که به او رأی دهد؟ شما دارید آنچه را که خود می کنید به دیگران نسبت می دهید. خیلی از آخوندهای موجود در ایران مرتجع تر از استولیپین یا جنگ افروزتر از کرنسکی نیستند. حتی خاتمی یک بار در زمان حکومتش به صراحت گفت که طرفدار سوسیالیسم است و خیلی از «سوسیالیست»های طیف توده ای – اکثریتی طرفدار اصلاح طلبان مجاز در ایران هستند و به آنها رأی هم می دهند. نتیجه منطقی تفکر شما این می شود که باید به چنین آخوندهایی رأی داد و جلوی کسانی که خواهان انقلاب برعلیه آنها هستند ایستاد. اگر کسی طرز تفکر شما را بپذیرد و ادامه دهد به چنین نتیجه ای خواهد رسید. حال اگر شما بگویید که شخصا به یک آخوند رأی نمی دهید این تنها نشان می دهد که شما فرد پیگیری نیستید و حاضر نیستید خط مشی خود را تا رسیدن به نتیجه نهایی آن ادامه دهید؛ شما دیگران را به پیمودن یک مسیر دعوت می کنید اما در میانه راه به دلایل مربوط به شخص خودتان (که هیچ تأثیری به حال دیگران ندارد و اصلا به آنها مربوط نیست) متوقف می شوید و بقیه را به جلو می فرستید.

      دوست داشتن

  13. فرزین خوشچین says

    ترجمه از چه زبانی انجام شده است؟ از کدام کتاب و کدام صفحه؟ این باید در آغاز و یا پایان هر ترجمه ای ذکر شود.
    تزهای آوریل پر از اشتباهات فاحش است. همان چیزهایی را، که در جریان انقلاب 7-1905 آزموده، بحث کرده و نادرست بودنشان را دیده بود، بازهم در «نامه هایی از راه دور» و سپس، در سخنرانی در ایستگاه راه آهن فنلاند، و س از آن هم در «تزهای آوریل» تکرار کرده بود.
    این تزها نه تنها برای همۀ جهان، بلکه برای اروپا، و حتی برای روسیۀ آنروزی، نامناسب بودند و نادرستی آنها در عمل به اثبات رسید: انقلاب پرولتری، در عقب مانده ترین کشورها، و کشوری جدا افتاده و با دریایی از مشکلات…
    «چه نباید کرد» را پلخانوف نوشته بود و لنین در پاسخ، پذیرفته بود، که اشتباه می کرد.

    دوست داشتن

    • جواد says

      کدام اشتباهات فاحش؟ انقلاب 1905 به این دلیل شکست خورد که خط مشی بلشویکی را دنبال نکرد. به علاوه اگر انقلاب اکتبر 1917 آزمودن مجدد اشتباه 1905 بود پس چرا نتیجه اش اینقدر متفاوت شد؟ «چه نباید کرد» امثال پلخانف در مورد انقلاب 1905 فقط این بود که بگویند «آنها نباید دست به اسلحه می بردند». اما در اکتبر 1917 کارگران، سربازان و دهقانان دست به اسلحه بردند و پیروز شدند.
      منشویکها و ادامه دهندگان راهشان یک قرن است که حرف شما را می زنند: چون روسیه کشوری عقب مانده بود نباید در آن انقلاب می شد، باید منتظر می ماندند تا کشور صنعتی و پیشرفته شود آنگاه انقلاب می کردند.
      اما لنین پاسخ داد:«… چنان که برخی از آقایان «دانشمند» آنها بیان می کنند، شرایط عینی اقتصادی برای سوسیالیسم در کشور ما وجود ندارد … و به ذهن احدی نمی رسد از خود بپرسد که: تکلیف خلقی که در وضع انقلابی قرار گرفته، نظیر آنچه که به هنگام نخستین جنگ امپریالیستی پدید آمد، چیست؟ آیا نمی توانست تحت تأثیر وضع چاره ناپذیر خود، به مبارزه ای دست زند که لااقل این شانس را تأمین نماید که وی شرایطی را، ولو چندان هم عادی نباشد، برای رشد آتی تمدن خود فراهم سازد؟
      «روسیه به آن اوج رشد نیروهای مولده که سوسیالیسم را ممکن می سازد نرسیده است». همه قهرمانان انترناسیونال دوم … این حکم را حقیقتاً ورد زبان خود ساخته اند. این حکم بلاتردید را آنها هزار بار نشخوار می کنند و به نظرشان می رسد که برای قضاوت درباره انقلاب ما این حکمی است قطعی.
      ولی چه باید کرد اگر خود ویژگی اوضاع ، روسیه را اولا در جنگ جهانی امپریالیستی وارد ساخت، که کلیه کشورهای متنفذ اروپای باختری در آن شرکت داشتند و تکامل وی را در آستان انقلابهای خاور زمین، که آغاز خواهند شد و هم اکنون قسماً آغاز شده اند، در شرایطی قرار داد که ما می توانستیم همانا آن پیوندی را بین «جنگ دهقانی» و جنبش کارگری عملی نماییم که در سال 1856 مارکسیستی نظیر مارکس از آن به عنوان یکی از دورنماهای احتمالی پروس یاد کرده بود؟
      چه باید کرد اگر چاره ناپذیری اوضاع ، قوای کارگران و دهقانان را ده برابر کرد و بدین وسیله امکان انتقالی را متمایز با آنچه که در کلیه کشورهای دیگر اروپای باختری وجود داشت برای ایجاد پیش شرط های اساسی تمدن جهت ما فراهم می ساخت؟» (درباره انقلاب ما – 17 ژانویه 1923)
      یک انقلابی با مشاهده اینکه کشوری عقب مانده است و شرایط برای ساختمان سوسیالیسم در آن وجود ندارد به این نتیجه می رسد که باید مانع اساسی پیشرفت را که در مورد روسیه حکومت عقب مانده زمینداران و سرمایه داران بود که اساس آن در انقلاب فوریه 1917 دگرگون نشده بود، از میان برداشت. انقلاب دمکراتیک و انقلاب سوسیالیستی توسط دیوار چین از هم جدا نشده اند. پرولتاریا می تواند و باید برای کسب هژمونی در انقلاب دمکراتیک پیکار کند و چنانچه در این راه موفق شود و سیاست صحیحی بکار بندد، انقلاب دمکراتیک بدون واگذاری قدرت به بورژوازی و عبور از دوره دیکتاتوری بورژوازی، به انقلاب سوسیالیستی تکامل می یابد.
      اما یک اپورتونیست با مشاهده همین اوضاع به نتایج متفاوتی می رسد: نباید انقلاب کرد و به قدرت بورژوازی دست زد، باید آنقدر منتظر ماند تا بورژوازی کشور را به چنان درجه ای از پیشرفت برساند که انقلاب ممکن شود و در این راستا همکاری طبقاتی را جایگزین مبارزه طبقاتی نمود. اینها فقط بهانه اند برای به انحراف بردن جنبش انقلابی زیرا همان زمان هم مشخص بود که این بورژوازی است که با درگیر کردن روسیه در جنگ امپریالیستی آنرا به قهقرا می برد و اگر بخاطر انقلاب اکتبر نبود روسیه را بیشتر و بیشتر به قهقرا برده بود و طبیعتا اپورتونیستها نیز انقلاب را به زمانی دورتر و دورتر موکول می کردند.
      در ضمن خواهش می کنم خوانندگان را احمق فرض نکنید. لنین چه زمانی اعتراف کرد که اشتباه کرده و درستی خط پلخانف را تأیید کرد؟ تمام آثار وی موجودند و عکس ادعای شما را نشان می دهند. اگر چنین چیزی در آثار لنین وجود داشت دشمنان لنین از زمان حیاتش تاکنون آنرا چنان در بوق و کرنا کرده بودند که همه از آن مطلع می شدند ولی شما بدون سند فقط ادعا می کنید و با این کار عجز خود را از رد نظرات لنین به نمایش می گذارید.

      دوست داشتن

  14. سپیده says

    درود بر سهراب شباهنگ،

    رفیق و دیگر رفقا(از لنین در اخیار خوانندگان قرارمیدهند) کار درستی کرده اید.

    هر چه بیشتر بهتر!

    از این گذشته فراموش نفرمایید که قبل از رسیدن به تزهای آوریل،- رفیق لنین با اهمیت و اصرار خاصی بر روی چه نباید  کرد که پس از تکمیل، بصورت «چه باید کرد» در پراودا بچاپ رسید را نوشت و تاکید داشت.

    لنین برای عملی ساختن آن کتاب «امپریالیسم بمثابه آخرین مرحله سرمایه داری»  و قبل از همه اینها و برای آماده شدن برای اینکار کتابی از مارکس انگلس که «کارل کائوتسکی» آنرا ۲۵ سال مخفی کرده بود «امپریو کریتیسیسم» را نوشت که سپس اولی هم بچاپ رسید.

    چقدر بجا و بروز است اگر بتوانیم با کمک یکدیگر در مجله محترم هفته سرفصلی برای فهم این سه نوشته، بخصوص چه باید کرد باز نماییم.

    اگر از انجام «چه باید کردها» مانند همه احزاب«پرولتاریایی» و «مارکسیستی لنینیستی» در زمان کنونی ترس داریم لااقل فرا گیریم چگونه از چه نباید کرد ها پرهیز نماییم و حد اقلی است که میتوان بدانها دست یافت، باشد که افرادی و احزابی کاملا آنرا پیروی کنند.

    باید با نیروی ابتکار، راهی را یافت که همگان را امکان در این بحث بخصوص جوانان و کم دانانی مانند من هم قادر به  آن باشند و به میدانی برای تاخت تاز دلالان مارکسیستی مانند فولادی ها  تبدیل نگردد.

    من کتاب چه باید کرد را تایپ کرده ام و حاضر است و دو کتاب دیگر را بشکل«اسکن شده از سایت ها» میتوان در اختیار گرفت.

    باشد که به این خوش باوری من بخندند ولی لنین خود کاری بغیر از این نکرده است. ابتدا با بحث ها و مقالاتی پراکنده و پاگیری در میان کارگران در داخل و همیشه در اقلیت بودن  و سپس هجوم عقب ماندگان و دلالان طبقات مختلف پشت سرش که ماهم هستیم و ورود به روسیه و سپس هر کدامشان خود را، – لنین تر از لنین میدانستند، بودده است(شما خود در پی نویس ها شمه ای از آن را تعریف کرده اید).

    در آرزوی رسیدن به این هدف

    سپیده

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.