سياسی

برون سپاری؛ استثمار مدرن؟

فروزان افشار

برون سپاری در حوزه ی تولید و صنعت (outsourcing یا Offshoring)، که اقتصاد دانان نئولیبرال، اندر مناقب و کراماتش باد به غبغب می اندازند و داد سخن می دهند، عبارت است از آربیتراژ بین المللی نیروی کار به منظور کاهش هزینه ها و نتیجتا کسب سود بیشتر با استفاده از اختلاف دستمزدها میان کشورهای مختلف. برون سپاری که اخیرا نام دل انگیز دیگری (مهاجرت مجازی )هم برایش دست و پا کرده اند، نیروی پیش راننده ی جهانی سازی در حوزه ی اقتصادی به حساب می آید.(چنان که به قول بنیامین باربر در کتاب مک ورلد علیه جهاد : » هیچ فعالیتی مانند تجارت به ذاته گرایش به جهانی سازی ندارد«). مزایای آن برای شرکت هایی که بدان اقدام می کنند، بسیار روشن است: بهره گیری از قوانین ساده گیرانه ی زیست محیطی و حداقل دستمزد، کاهش بدهی های مالیاتی، ارزان بودن نیروی کار، استفاده از تخصص کشور پذیرنده، دسترسی بیشتر و آسان تر به منابع طبیعی و همچنین گسترش بازارها و… .

بسیاری بر این باورند که این پدیده، ماهیتا از مصادیق استثمار مدرن محسوب می شود و نوشتار حاضر نیز از همین رهگذر قصد پیگری مسئله را دارد. این نگرش غالبا از سوی مخالفان، با عبارات «تفکر تک بعدی» و «سیاه و سفید » برچسب می خورد. در حال، از کنار این اتهام ها می گذریم، زیرا این تحلیل در بعد از این هیجان انگیزتر خواهد شد.

درتحلیل مسئله ی فوق ، مقدمتا بایست به ذکراین نکته بپردازیم که برخلاف کلیه ی سیستم های اقتصادی پیشین که با تحول نیروهای تولیدی موجودیتشان به خطر می افتاد، بقا و تداوم نظام سرمایه داری در گرو تحول دائمی نیروهای تولیدی است. سرمایه داری به ذاته ماهیت دینامیک دارد نه ایستا. برای آنکه بماند، باید بزرگتر بشود. افعی است ک
هر دم تنگ تر چنبره می زند و اختاپوسی که هر ثانیه بیشتر پا دراز می کند
. چنان که مارکس در تبیین جهانی سازی، به مثابه مرحله ی پیشرفته ی سرمایه داری در مانیفست کمونیست می گوید: “نیاز به یک بازار دائم التوسعه برای فروش کالاهای خود، بورژوازی را به همه جای کره زمین میکشاند. همه جا باید رسوخ کند، همه جا باید ساکن شود، با همه جا رابطه برقرار سازد.”

در این پیشروی مدام و رفع عطش سیری ناپذیر، به هیچ یک از متعلقات موجودیت انسانی، من جمله ارزش ها، باورها، آیین و حتی ملیت افراد وقعی نهاده نمی شود وهر فرد تنها از آن حیث موجودیت دارد و شایسته ی توجه است، که یک مصرف کننده است (من مصرف میکنم ، پس هستم). مدیرعامل یک شرکت نفتی ممکن است شخصا از تمام عرب ها بیزار باشد یا اینکه ارزش های ایشان را ضد ارزش تلقی کند، اما این مسئله، تا جایی که کسب سود امتداد داشته باشد، برای وی فاقد هر گونه اهمیتی است. این جهان وطنی نظام سرمایه ناشی از خیرخواهی و نوع دوستی او نیست.بلکه چنان که پیشتر ذکر آن رفت، ریشه در ضرورت های بنیادین این نظام دارد. برون سپاری از چنین ضرورت هایی است که سر بر می آورد.

به عنوان مقدمه ی دوم، می بایست در نظر داشت که خصلت فتیشی کالا، که ذاتی جامعه ی سرمایه داری است، در امر برون سپاری برون مرزی، نمود و شدت بیشتری می یابد. به این معنا که نه کارگر در مقام تولید کننده خبر دارد که آنچه که تولید کرده، اساسا به چه سرنوشتی دچار خواهد شد!( و بعضا ممکن است حتی سر در نیاورد که چه چیزی تولید کرده! بنا به خاصیت اتمیزه ی تولید) و نه خریدار خبر دارد که آنچه خریده است، با چه خون دلی تولید شده!این جاست که روابطی که می بایست به عنوان روابط میان انسان ها تعریف می شد، به روابط میان کالاها بدل می شود. و این همان حلقه ی گمشده ی زنجیر (یا شاید مخفی شده !) درسیر ارزش گذاری کالاهاست که ما را در نتیجه گیری پیرامون مسائلی از این قبیل گمراه می کند.

مارکس در فصل اول کتاب سرمایه، میان دو گونه ارزش تمایز قایل می شود. ارزش مصرف و ارزش (اشتباه نشود با ارزش مبادله_ ارزش مبادله در واقع بستری است که ارزش در آن تحقق می یابد و با آن مترادف نیست).ارزش مصرف نشانگر ویژگی های متنوع کالاهاست که هر یک، به رفع گونه ای ویژه از نیاز انسان اختصاص دارد. در حالی که ارزش کالا را میزان کار متبلور شده در کالا تعیین می نماید. و از این رو، مادامی که دو کالا، با صرف میزان یکسانی از ساعت_کار تولید شوند، صرف نظر از این که به دست چه کسی، با چه رنگ پوست و نژاد و زبانی، و در کدام نقطه از کره ی زمین، تولید شده اند، همواره ارزشی یکسان خواهند داشت و از این رو می بایست رفاهی یکسان ایجاد نمایند. حال در برون سپاری چه اتفاقی می افتد؟!

یک مقدار مساوی ساعت_کار، در دو جای جهان به دو گونه ی متفاوت ارزش گذاری می شود. این مسئله چگونه قابل توجیه است؟

اختلاف دستمزدها که مبنایی برای سودآوری این پدیده به دست می دهد، از چه چیزی ناشی می شوند؟ ساده است. احتمالا به این خاطر است که اگر به یک فرد آمریکایی یا اروپایی که استانداردهای بالایی از زندگی را تجربه کرده است، چنان کاری با چنین دستمزدی (بعضا کمتر از یک دلار در روز و ساعات بالا)پیشنهاد شود، بینی اش را جمع خواهد کرد و حتی این پیشنهاد را اهانت به خود تلقی خواهد کرد.قاعدتا در جاهایی از جهان، که جهان سوم نامیده می شوند، اوضاع کاملا برعکس است.

اساسا در نظام سرمایه داری، ارزش کالاها، به صورت سوبژکتیو و ذهنی تعیین می شوند نه به صورت عینی و ابژکتیو. این سلیقه ای و نسبی بودن در این حوزه، که با سایر مولفه های سازنده ی روزگار پست مدرن، کاملا در تناسب و «جفت و جور» به نظر می رسد، مبنایی برای لاپوشانی این بی اخلاقی اقتصادی به دست می دهد. بدین گونه، تا این جا ماهیت استثماری این پدیده، معلوممان شد؛ اما شگفتا که در اصولی که نئولیبرالیسم اقتصادی مبلغ آن است، استثمار کاملا پدیده ی کارآمدی است .

اما کارآمدی آقایان کار را به کجا می کشاند؟

در سال 2010، 18 نفر از کارگران کارخانه ی شرکت Foxconn Technologies ،مستقر در چین و بزرگترین تولیدکننده ی قطعات الکترونیکی که همچنین کار مونتاژ قطعات محصولات شرکت Apple و البته همچنین Sony، Dell، Samsung و Hp، را به عهده دارد،با پریدن از بام ها، دست به خودکشی زدند که به فوت 14 تن از آنها منجر شد. دست کم20 نفر دیگر هم پیش از پریدن متوقف شدند. رسوایی بزرگی که بدین وسیله برای شرکت Apple به وجود آمد، پرده از شرایط سخت و طاقت فرسا و عدم رعات استانداردهای ایمنی در این کارخانه ها برداشت.

حادثه ی حریق در کارخانه ی پلاستیک مستقر در داکا، بنگلادش، جان 13 تن را گرفت و عده ای را مجروح کرد. 117 نفر در حریق دیگری در همین کشور جان باختند. در چین انفجار کارخانه ای، به مرگ دست کم 65 و بالغ بر 100 تن مجروح انجامید. حدود 300 نفر از کارگران کارخانه ای در کامبوج، وابسته به شرکت سوئدی H &M به طور دسته جمعی دچار غش شدند و علت این پدیده «هیستری جمعی» و فرسودگی ناشی از ساعات کار طولانی در هوای گرم و شرجی اعلام شد. در همین کشور، فروریختن سقف کارخانه ی تولید کفش وابسته به شرکت Wing Star جان 6 نفر را گرفت و
7 نفر را زخمی کرد.

آیا آنچه اقتصاد دانان نئولیبرال، مزایای جنبی برون سپاری برای کشورهای پذیرنده می خوانند، در مقابل چنین ماجراهایی که هر از گاه درز می کند مضحک نیست؟

بدین سان می بینیم، که این پدیده، تنها برون سپاری کار نیست. بلکه شاید بتوان گفت برون سپاری کثافت کاری است.برون سپاری نا امنی و برون سپاری استثمار است. برون سپاری تمام آن چیزهایی است که مناظر شهرهایشان را کریه و زشت می کند.

همان طور که جان بلامی فاستر و رابرت مکچسنی در کتاب خود «بحران بی پایان» می نویسند:

:در واقع نباید توحش نظامی [سیستمی] را فراموش کرد که در ۱۹۹۲ به مایکل جوردن ۲۰میلیون دلار برای بازاریابی نایک می‌پردازد – رقمی برابر کل دستمزد کارگران چهار کارخانه در اندونزی که درگیر تولید این کفش‌اند، و دستمزد زن‌ها در این کارخانه‌ها تنها برابر ۱۵سنت در ساعت برای ۱۱ساعت کار در روز است…..»

شرکت هایی همچون دیسنی، جی سی پنی ، کارگران هاییتی را، به ازای 11 سنت به بردگی می گیرند، و با افتخار اصول و فنون چپاولگری خود را به نام رشته های علمی قالب می کنند.

یک نفر انسان در کامبوج در تمام عمر، در کارگاهی با شرایطی طاقت فرسا و بدون استانداردهای ایمنی ، درزی را می دوزد. بدین ترتیب، جدا از آن که الینه می شود (!) ، مفاصلش و اعصاب حرکتی را نیز از دست می دهد. اما آنچه دوخته، بعدها بر تن مدل های زیبارو می لغزد و ما خلاقیت و نبوغ طراحان مد غربی را تحسین می کنیم. کسی در کامبوج، بنگلادش، اندونزی، هند و چین از تمام فرصت های زندگی، کسب آگاهی و رشد، محروم می شود، تا iPodها و ipadها به دست شهروندان آمریکایی و اروپایی برسد و ما به این که چطور کشورهای صنعتی توانسته اند این گونه گلیمشان را از آب بیرون بکشند و پیشرفت کنند، غبطه بخوریم و بگوییم «هر کشور مسئول سرنوشت خودش است » و «نوش جانشان

اما آن مزایای جنبی تولید که عاید کشورهای پذیرنده می شود، از این قرارند که مثلا در این میان،از صدقه ی سر برون سپارها(!) برای مردم کشورهای بدبخت (بگوییم مثلا جهان سوم؟در حال توسعه؟چه؟) اشتغال زایی هم می شود.(توجه داشته باشید که به ازای هر کسی که این موقعیت شغلی را به دست می آورد، یک نفر هم در کشور وارد کننده ی نیروی کار از این موقعیت محروم می شود و این دو کاملا همپوشانی می کنند) لکن، شرکت های فراملی، رهسپار آن مناطق نمی شوند که به کسی خیر برسانند. بلکه آنجا محیطش برای استثمار حاصل خیزتر است.

مسئله ای که از سوی بسیاری مدافعین در نهایت مطرح می شود آن است که «از هیچ که بهتر است! اگر همین ها نیامده بودند ، این افراد بایست می رفتند زیر طاقی، رواقی و شاید کفشی پینه بزنند یا اصلا از گرسنگی تلف می شدندو این دردناک ترین وجهه ی امر است. بدین گونه نظمی فراهم آمده است که فرد انسانی موظف است نسبت به آنها که ارزش افزوده ای را که وی شخصا تولید کرده ، تصاحب می کنند، سپاس گذارهم باشد.

بسیاری در این نقطه از تحلیل، به بن بست می رسند.گویا چاره ای نیست و این جهانی است که در آن زندگی می کنیم. اما یک نکته را نباید دور از نظر داشت و آن اینکه نمی توان با حفظ یک سیستم، به حذف کارکردهای گوناگون آن پرداخت. کارکردهای گوناگون نتیجه ی منطقی فروض زیربنایی همان سیستم هستند و به وسیله ی اصول زیربنایی آن بازتولید می شوند.

اگر میوه های سمی را بچینید، آنها از نو رشد خواهند کرد! اگر خود را مجبور به اندیشیدن در قالبی خاص کنیم، غریب نیست که به بن بست برمی خوریم. باید اندیشه ها رها کرد و زیربناها را به چالش کشید. سیستم سرمایه داری ، با همان ادا و اطوارهای همیشگی اش که می خواهد بی طرف به نظر برسد، و با رویکرد به ظاهر منطقی و به باطن حسابگرانه اش ، مزایا
معایب را لیست می کند و آنها را در کفه های ترازو می گذارد

اما چرا گمراه می شویم؟

غالبا این مارکسیست ها هستند که به تفکر انتزاعی متهم می شوند، حال آنکه به طرز مضحکی، کل اقتصاد سرمایه داری بر مجموعه ای فروض انتزاعی و تخلیل ارمان شهری بنا شده و بقای سرمایه داری در گرو بازتولید همین پیش فرض هاست. مدل های شسته رفته ی اقتصاد نئولیبرالیستی نه تنها قادر به توضیح و تبیین شرایط بیرونی نیست، بلکه گویی این مسئله را متعامدا در پشت سر مخفی نموده است. به طور مثال وعده های دل انگیز افزایش درآمد و توسعه و بهره وری و برای کشورهای پذیرنده ی برون سپاری ، لزوما به معنای عملی شدن آن ها نیست.مدل های شسته رفته ی اقتصاد سرمایه داری هرگز قادر به تبیین درهم تنیدگی و پیچیدگی دنیای بیرون نیست.در جهان بیرونی و عینی، آنچه تعیین کننده است، قدرت چانه زنی است، نه مکانیزم هایی که مدل های اقتصاد کلاسیکی و نئوکلاسیکی (مفروضا) توضیح می دهند.بدین گونه، عدم درک و توجه به واقعیت های عینی بیرونی، و دل خوش داشتن به استدلال های اقتصاددانان نئولیبرال در عالم تئوری، بی گمان به گمراهی در چنین مواردی می انجامد.

 

۱ دیدگاه

  1. فروزان افشار says

    با درود و تشکر از امعان نظر جنابعالی
    قبل از هر چیز باید عرض کنم که انتخاب عکس با گردانندگان تارنما بوده و بنده در این زمینه با شما هم عقیده ام.
    1.اینکه بنده به توضیح واژگان نپرداخته ام بان علت است که دانستن آنها را بر مخاطبین پیگیر مسائل اقتصادی مفروض دانسته و یا اینکه بهتر می دانم خود درصد جستجوی معنا برآیند،زیرا با توجه به وسواس بنده در فهم و تبیین اصطلاحات کلیدی، در صورت رعایت این نکته که فرمودید،مقاله آن چنان به درازا می کشد که دیگر در حوصله ی تارنما نخواهد گنجید. اما آربیتراژ به زبان خیلی ساده زمانی اتفاق می افتد که شما به منظور کسب سود، محصولی را از بازار ارزان تر خریداری کرده و در بازار گرانتر به فروش برسانید.این پدیده، البته علاوه بر بازار محصول، در بازار ارز و نیروی کار و… نیز اتفاق می افتد.
    2. البته عبارت دل انگیزی(!) که بنده ذکر کردم، ترجمه ی عبارت Virtual Immigration است.
    3.بله نوعی استثمار استعماری!
    4.تصور می کنم کاملا برعکس می فرمایید. بخشی از مانیفست که بنده ذکر کردم، در آن زمان ، ماهیت پیش بینی (پیش بینی مراحل پیشرفته ی سرمایه داری )داشته و نه تبیینی . از این رو، ذکر و استناد به آن ، حکایت از تبیین سرمایه داری فعلی با استفاده از پیش بینی های مارکس دارد نه چسبیدن به زمانه ی مارکس. مسئله ی دوم آنکه، بله دقیقا…تکامل! چه کسی می تواند منکر شود که سرمایه داری سیر تکاملی اش را طی کرده؟ اما هر تکاملی، لزوما با اخلاق و ارزش های انسانی همراه نیست. سرمایه داری زیاد دچار بحران شده و بلا زیاد سرش آمده، از این رو، ناچار به اصلاح خود در راستای سازگاری و شکست ناپذیری بیشتر بوده است. این دقیقا یعنی تکامل!
    اگر، چنین است که واژه ی تکامل، فی نفسه بار معنایی مثبت ایراد می کند، بنابراین شاید بایست از واژه ی فرگشت استفاده نمود. اما مطمئن نیستم.
    5. این که سرمایه چنان ماهیتی دارد که بایست پایش به تمام جهان باز شود، تشریح کننده ی سیر تحول و پیش روی سرمایه داری است. این گرایش، گرایش ذاتی سرمایه است. لکن در مراحل ابتدایی سرمایه داری، بسترهای تحقق عینی آن فراهم نیست. با شکل گیری و پیشرفت این بسترها (دانش و تکنولوژی و … ) این ویژگی مجال تحقق پیدا می کند.به بیان دیگر،این گرایش ذاتی سرمایه، نیروی پیش راننده ی جهانی سازی بوده است.
    6.ببینید. در پاسخ به پرسش شما بحثی را مطرح می کنم و آن اینکه ارزش ها ماهیتا متکی به ذات هستند (یعنی ارزش آن چیزی است که آن را برای خودش می خواهیم و نه برای برای رسیده به هدفی). سیستم سرمایه داری ماهیتا با ارزش ها بیگانه است. زیرا به اهداف، یا به عبارت دیگر، به منافع متکی است و ارزش ها را فاقد عقلانیت می یابد. حال با این مقدمه، ناسیونالیسم و ارج نهادن به ملیت، نوعی ارزش به حساب می آید و اینکه تصور کنیم سرمایه داری بدان وقعی می نهد، خلاف واقع است. در جامعه ی سرمایه داری، حوزه ی اقتصادی،بسیار گسترده می شود و شاید بتوان گفت تمامی ابعاد زندگی را در بر می گیرد.روابط اجتماعی و حتی روابط عاطفی افراد مادی و منفعت محور می شود و توجه از خصایل انسانی فرد منحرف و به مصرف کننده بودن او معطوف می شود؛ و به تعبیر لوکاچ، فرد «شئ واره» می شود. از همین منظر، می توان نقبی به سیاست زد. به شخصه هرگز نمی توانم منطقا بپذیرم که موضوع مناقشات دنیای امروز، ملیت افراد باشد! این که «همه عرب ها تروریست هستند» یک تحلیل ژورنالیستی سیاسی سطحی است.و به زعم بنده، باید به بنیان های اقتصادی_فلسفی زیربنایی توجه نمود. به بیان دیگر: درست! اما آیا واقعا دعوا بر سر ملیت است یا این فقط ظاهر امر است؟!!
    7.من معنای پرسش شما که فتیشیسم کالایی را با هنرمند سیرک قیاس نموده اید، در نیافتم. لکن اساسا، معنای فتیشیسم کالایی، تبلور نیروی کار در کالا نیست. میزان کار مجرد متبلور شده در کالا، همان چیزی است که مارکس آن را ارزش (Value) می نامد. اما فتیشیسم کالایی، به طورر خلاصه و به زبان ساده،ناظر بر این مفهوم است که در جامعه ی سرمایه داری میان کارگر و محصول کارش فاصله می افتد و کارگر از محصول کار خود بیگانه می شود. وقتی شما در یک رابطه ی مبادله ی شخصی و بی واسطه با کسی قرار می گیرید،(مثلا کسی بیاید و درختان باغچه ی شما را هرس کند) تصورتان این است که پولی که به شخص پرداخت می کنید، در بابت زحمتی است که کشیده و کاری که انجام داده. اما زمانی که به بازار می روید، تصور می کنید که این کالاها به طور خلق الساعه ایجاد شده اند و عموما از پروسه ی تولید آگاه نیستید.و آنجاست که دیگر فکر نمی کنید که دارید بابت کار و زحمت پول پرداخت می کنید. و آنجا اقتصاد سیاسی وارد می شود و شما را قانع می کند که قیمت کالاها ربط به میزان تقاضا برای آنها و مطلوبیت نهایی آنها دارد نه کار و زحمت. به این صورت روابط میان افراد (مثل شما و باغبان که شاهد کار و زحمت او بوده اید و عوامل انسانی دخیل بوده ) با افزایش واسطه ها و نامریی شدن پروسه ی تولید ، به صورت رابطه میان کالاها در می آید و آنچه دسترنج انسان بوده، گویی جان می گیرد و بر روابط انسانی حاکم می شود. مارکس این اصطلاح را از جوامع ابتدایی قرض گرفته که مردم تصور می کردند اشیای بی جان، جان دارند. مثل بت ها که در عین حال که ساخته ی انسان بوده، به خدای وی نیز تبدیل می شده است.
    8. بله. شخصا با واژه ی جهان سوم مخالفم (در این باره رجوع شود به مقاله ی یک ستم جهانی_ دکتر فربیرز رییس دانا)
    9. بنده برای روزگار پست مدرن مرز زمانی تعیین نکرده ام، و عرضم این بوده که این قیمت گذاری سلیقه ای در این سیستم، با سایر مولفه های برسازنده ی پست مدرنیسم، همچو نسبی گرایی، تفسیر پذیری و در کل «خر تو خری» بسیار سازگار و جفت و جور است. حال هر یک از این مولفه ها را در هر برهه ی زمانی بیابید، می توانید بر آنها نام پست مدرن اطلاق کنید. تکیه ی بحث بر سر تعیین ارزش کار به طور سلیقه ای ( و نه به طور عینی)بود. این در حالی است که ارزش گذاری سوبژکتیو در سرمایه داری زمان مارکس هم بوده و اساسا با آن ملازم است.
    10. در این که در آمریکا هم فقر و بی خانمانی زیاد است، حرفی نیست. بحث بنده معطوف بدان جاست که قدرت ها تمایلی بیشتری دارند که مردم سایر کشورها را به بردگی بگیرند تا مردم خودشان را!این کار برای آنها مزایایی دارد مانند این که این برده ها نه دیگر کشورهایشان را کثیف و زشت می کنند!، نه عامل انتقال بیماری می شوند،و نه دیگر مردم آنها را می بینند که بخواهند رهبران خود را استثمارگر و برده دار بپندارند.فکر کنم شما تصور کردید که بنده می گویم فقرا را از کشور خودشان بگیرند و صادر کنند که مناظر شهر بد نشود!! اما این را هم در نظر داشته باشید که آنچه فقر خوانده می شود در کشورهای مختلف نشانگر سطح یکسانی از زندگی نیست. ممکن است حتی فقیرهای آمریکایی حاضر نشوند، در شرایط و با دستمزد کارگران کشورهای جنوب شرقی آسیا و آمریکای لاتین کار کنند. فقر در بسیاری موارد یک مفهوم نسبی است.
    11. البته نیازی به محاسبه ی فرضی نیست. این آمارهای سود موجود است و بسیار وحشتناک!
    12. البته واژه ی بدبخت کنایی بود!
    13. خانم بنده که هر چه از دهنم درآمده نثار سرمایه داری کرده ام!!! کاملا توضیح داده ام که این نظم از چه منبعث می شود.
    14. بند را کجا آب داده ام؟!! پیشنهاد می کنم انتهای مقاله را مجددا مطالعه بفرمایید. در آن جا نه حرف از انقلاب بوده نه چانه زدن و مذاکره با امپریالیست ها. بخش پایانی مقاله صرفا به انتزاعی بودن فروض اقتصاد سیاسی پرداخته است. اگر اقتصاد سیاسی را خوانده باشید، منظور بنده را در می یابید.
    در ضمن، به توپ و تانک و جنگ و خشونت هم هیچ اعتقادی ندارم!!!

    دوست داشتن

  2. شعله says

    p { margin-bottom: 0.25cm; line-height: 120%; }
    خانم محترم فروزان افشار،

    دیدن مقالات اقتصادی پر محتوا، بخصوص که از نیروهای جوان باشند، لااقل برای من.(من جدیدی هارا جوانان میخوانم، که راه درازی را در پیش خود دارند). چنانچه اجازه دهید چندین سؤال و گاهی هم همراه با جوابهایش را در کمال سادگی خدمت شما مطرح کنم.

    بسیار خوب و روان مینویسید که با عکسی که انتخاب کرده‌اید مطابقت ندارد؟

    در عین حال چرا الفاظی راکه شاید در دانشسراهای ایران خیلی غریبه نباشند را برای افرادی چون من در پرانتز در یک جمله تعریف نمیکنید مثلاً آربیت چی چی نیروی کار…

    «…برون سپاری که اخیرا نام دل انگیز دیگری (مهاجرت مجازی) هم برایش دست و پا کرده اند،…»

    رفیق فراموش نکنید که در گذشته نه چندان دوری زبان پارسی تکاملی فرسنگی از طرف شما جوانان داده شده است. از هر گوشه کناری واژه‌های پارسی گوناگونی با اضافه کردن در پس و یا پیش واژه‌هایی مانند فرا، پسا، فزون… که تقریباً برای قدیمی‌ها با تمام نوینی، زیبا و خوب فهمیدنی میباشند. در بخش رایانه از تمام زبان‌ها بیشتر رایانه را پارسی فهم کرده اند. که مایه سربلندی میباشد. چندی است که ملایان پسگرا، در واژه نگارها دست بسانسور واژه‌های پارسی زده و شما ریشه‌های لغات را نمیتوانید بیابید تا بتوانید بدیل پارسی آن‌ها را برگزینید. این خیانتی جدید از آیت الله های از بیخ عرب شده میباشد.

    شما آورده‌اید

    «…ماهیتا از مصادیق استثمار مدرن محسوب می شود و نوشتار حاضر…»

    پرسش: آیا نباید در اینجا از استعمار با شکلی نوین سخن گفت؟

    «…سرمایه داری به ذاته ماهیت دینامیک دارد نه ایستا. برای آنکه بماند، باید بزرگتر بشود. افعی است که هر دم تنگ تر چنبره می زند و اختاپوسی که هر ثانیه بیشتر پا دراز می کند.

    پرسش: آیا این صفات برشمرده را تکامل نمیگویند که شما کاملاً آگاهانه چنین بیان کرده‌اید زیرا این کاملاً نادرست و غلط میباشد. علتش هم چسبیدن شما بزمان مارکس و عدم توجه به قرن بیستم و بیست و یکم میباشد؟

    «… همه جا باید رسوخ کند، همه جا باید ساکن شود، با همه جا رابطه برقرار سازد.”

    پرسش:آیا این صفتی برای سرمایه نیست که مارکس بیان میدارد و نه تکامل آن به امپریالیسم، که در زمان مارکس موجود نبود؟

    «…تا جایی که کسب سود امتداد داشته باشد، برای وی فاقد هر گونه اهمیتی است. این جهان وطنی نظام…»

    پرسش:آیا ا از زمان هانگتینگتون جرج بوشی این صفت نمرده است و اکنون حتی عرب سرمایه دار وابسته نفتی را برد ه دانسته و تروریسم نمینامند؟.

    «… در نظر داشت که خصلت فتیشی کالا…»

    پرسش:آیا «تبلور محصول نیروی کار بشکل کالا» را نمیتوان بعنوان معنی فتیشیسم مانند هنرمند سیرکی که با وجود غمگین بودن خود باید دیگران را بخنداند دانست؟

    «….قاعدتا در جاهایی از جهان، که جهان سوم نامیده می شوند، اوضاع کاملا برعکس است.

    پرسش: آیا نمیشود بجای جهان سوم از کشورهای عقب نگه داشته شده آنهم با زور پنتاگونی سخن گفت؟

    «…اما شگفتا که در اصولی که نئولیبرالیسم اقتصادی مبلغ آن است، استثمار کاملا پدیده ی کارآمدی است .»

    پرسش: آیا صحیح نیست که میگویند:

    قدمت این «جفت و جور بودن» در روزگار پست مدرن نبوده بلکه مارکس آنرا کاملاً روشن و دقیق در جلد اول کاپیتال توضیح داده است، فقط در زمان گندیدگی سرمایه داری یعنی از سال ۱۹۰۰ بود که امپریالیسم پا گرفت و مارکس با وجود تحقیقات در مورد پروسه تمرکز در تولید و ایجاد مونوپولها، هنوز نمیتوانست اثرات بعدی آن یعنی این گندیدگی را ببیند، زیرا وجود خارجی نداشت و رقابت آزاد هنوز در کار بود که فوت کرد. این است که تمام متخصصین سرمایه داری، از نام بردن این دوره و این گندیدگی در جهان کانزیستی و نولیبرالیستی و جهانی سازی سرمایه داری، لب از سخن بسته و بشدت از بیان آن هراس داشته و یا آنرا «نوامپریالیسم» مینامند. که نکند که گربه شاخی به آنان هم بزند؟

    «…برون سپاری تمام آن چیزهایی است که مناظر شهرهایشان را کریه و زشت می کند.

    پرسش: آیا نمیتوان گفت: تو گویی مناظر شهرهای کشور ام. آمریکا بهتر از این است. اگر از مراکز شهری خارج شوید و بدون عینکی که سرمایه آمریکایی بچشمانمان میزند نگاه کنیم، میتوانیم این نوع هیستری ها و فقر و فاقه ها را مشاهده نماییم و مختص کشورهای آسیایی نیست؟

    «…این کفش‌اند، و دستمزد زن‌ها در این کارخانه‌ها تنها برابر ۱۵سنت در ساعت برای ۱۱ساعت کار در روز است…..” شرکت هایی همچون دیسنی، …»

    پرسش آیا نمیتوان گفت:

    اگر فرض کنیم که هر کارگری در روز یک جفت کفش تولید کند که بیشتر میکند! اگر قیمت هر جفت کفش ۱۵۰ یورو باشد، آنوقت پول بدست آمده سرمایه دار ۱۰۰۰=۱۵÷۱۰۰×۱۵۰ برابر بهای کار بوده، یعنی یکصدهزار درصدِ(۱۰۰٬۰۰۰٪ بهای پرداختیِ نیروی کار، نایک فقط از بخشی کوچک از آن سود میبرد! البته نه اضافه ارزش، که این رقم میتواند چندیدن هزار برابر بیشتر باشد. زیرا کلیه خرج دولت و نیروهای کنترل جامعه و باز تولید نیروی کار منهای بهای کار از این ارزش اضافه تولیدی پرداخت شده که در نظام سرمایه داری بزدلانه مخفی نگاهداشته میشود؛

    آنچه باقی میماند سود سرمایه دار است که ما در اینجا برابر فروش منهای ۱۵ سنت بهای کار منهای مواد اولیه و دیگر خرج های جنبی، حساب کردیم و بنابراین چپاول هزار برابری دیگر آن نامرئی میماند. این غارت در تمام کشورهای سرمایه داری بعیان درجریان است چه نوع آمریکایی و یا اروپایی و یا روسی و ایرانی آن بهمین نوع ادامه دارد!

    «… برون سپارها(!) برای مردم کشورهای بدبخت(بگوییم مثلا جهان سوم؟در حال توسعه؟چه؟ اشتغال زایی هم می شود. …»

    چرا نه از کشورهای بزور عقب نگه داشته شده سخن نگوییم؟ آن‌ها نتنها بدبخت و جهان سومی نیستند بلکه در حال توسعه هم نبوده و واقعاً در حال عقب نگهداشتن آنهم با ارتش پنتاگونی هستند. کورشود هر کس که نبیند چگونه از صنعتی شدن ایران جلوگیری مینمایند. آنهم همه امپریالیستها با هم، چرا نمیخواهید بحقایق تلخ تحریم ها بیاندیشید؟

    «… و این دردناک ترین وجهه ی امر است. بدین گونه نظمی فراهم آمده است که فرد انسانی موظف است نسبت به آنها که ارزش..»

    پرسش آیا نمیتوان گفت:

    نظام گندیده سرمایه داری کنونی آنرا فراهم آورده است! – نمیدانم چرا همه از بردن نام آن مثل مار از پونه از آن فرار مینمایند؟

    «…لزوما به معنای عملی شدن آن ها نیست.مدل های شسته رفته ی اقتصاد سرمایه داری هرگز قادر به تبیین درهم تنیدگی و پیچیدگی دنیای بیرون نیست.در جهان بیرونی و عینی، آنچه تعیین کننده است، قدرت چانه زنی است، نه مکانیزم هایی که مدل های اقتصاد کلاسیکی…»

    در پایان مقاله است که بند را آب داده اید: یعنی انقلاب کشک، پس برویم با امپریالیستها چانه بزنیم، آنوقت است که همه مشکلاتمان حل میشوند!

    نه خانم فروزان افشار، این چنین نیست. در زمان سرمایه داری گندیده که لنین در کتاب «امپریالیسم بمثابه آخرین مرحله سرمایه داری» خواص پنج‌گانه آنرا تعریف کرده است، جایی برای چانه زدن وجود ندارد بجز چانه زدن تانک و توپ و بمب های همه گونه آنها! که بسیار خلاصه نام آن جنگ است.

    سرمایه داری بغایت بن بستی خود رسیده است و بوی گندیده گی اش همه را ناراحت کرده است، جاروی انقلاب لازم است تا آنرا بروبد.

    این امر هم در مورد سرکرده امپریالیست های غربی و شرقی و همچنین نظام سرمایه داری ایران صادق است. بازهم فراموش ننمایید بی‌مایه فطیر است؛

    و با چانه زدن امپریالیست ها بکسی رحمی نمیکنند، همانطور که در افغانستان، عراق، لیبس، مصر، سوریه، لبنان، فلسطین قهرمان و قاره آمریکانکرده اند.

    شعله

    دوست داشتن

  3. بزرگی می گفت وقتی از اصولت عقب نشینی کردی کارت تمام است و این آغاز دروغگویی است سرمایه برای بقای خودش دشت به هر کاری می زند حتی قوانین ساخته خودش را به عنوان مثال بازار آزاد یعنی هر کسی که کالایش را هر کجا دلش بخواهد بفروشد آیا در واقع من کارگر هر کجا بخواهم می توانم کالایم را که همانا نیروی کار خودم است به فروش برسانم اگر بنا بر رقابت است چرا دولت آمریکا تریلیونها دلار به بانکها می دهد تا آنها ورشکست نشوند سر مایه به هیچی پایبند نیست هدف رسیدن به حداکثر سود است و اگر دم از وطن و نوعدوستی واشتغال و کمک به دیگران است می خواهد به سود برسد

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.