نظری

فلسطين و اسراييل – بنيانگذارى استعمار

gxtfsw8876فلسطين و اسراييل

نويسنده: استفان بکمان

مترجم: پيام پرتوى

۲بنيانگذارى استعمار

در سال ١٩۰٩ مهاجران يهودى تل آويو را ابتدا با ساخت و ساز مناطق ويلايى مسکونى در حاشيه شهر يافا ايجاد نمودند· در سال ١٩١۰ اولين کيبوتز٬ دگانيا٬ در کنار درياچه طبريه ساخته شد·

رهبران صهيونيستها هنوز موفق به پيدا کردن متحدان قدرتمند خود نشده بودند٬ اما تضعيف امپراطورى در حال اضمحلال ترکيه و تٽبيت بانکها و شرکتهاى تجارى شمارى از قدرتهاى بزرگ اروپايى در همانزمان در فلسطين شرايط را براى ايجاد استعمارى در يک بعد کوچک فراهم آورده بود·

اتحاديه مستعمراتى يهودى از جمله با شرکتهاى آلمانى در بيت المقدس همکارى مينمود· – علاوه بر اين پس از آغاز دهه ١٨٨۰ با کمک مالى بانک فرانسوى ادموند روتشيلد نوعى از مهاجرت يهودى روى داده بود·

فلسطين تقريبا بدون دفاع بود· تلاشهاى آزاديخواهانه اعراب در آنزمان٬ فقط موجى بود در ميان روشنفکران در شهرهاى بزرگ· کشاورزان در روستاهاى فقير براى خودشان زندگى ميکردند· زمينداران بزرگ از طريق فروش زمين به صهيونيستها کسب درآمد مينمودند·

اينکه روشنفکران از همان ابتدا سير حوادٽ را ميديدند کمکى نبود· – در سال ١٨٩٨ روزنامه اورشليم المنار مقاله اى را منتشر نمود که در آن طرحهاى صهيونيستها مورد حمله قرار گرفته بودند· خريد گسترده زمينها توسط صهيونيستها و تاسيس بانک آنگولافلسطين در يافا در سال ١۹٠٣ بر شدت بحران افزود· در روزنامه «تولد دوباره عربى» تضاد ميان طرح صهيونيستى و تلاش اعراب جهت کسب استقلال نشان داده شده بودند·

انقلاب عربى

در سال ١٩١٧ بود که دولت انگليس اعلاميه موسوم به بالفور را منتشر نمود· جنگ جهانى اول در جريان بود – جنگى که در اساس مبارزه اى بود ميان قدرتهاى بزرگ در اروپا و جهان تحت استعمار بر سر کسب بازار و مواد اوليه·

در خاور ميانه جنگ عمدتا ميان منافع انگليس و فرانسه از يک طرف و ترکيه و آلمان از طرف ديگر در جريان بود· جنبش آزاديخواهانه عربى براى آزاد نمودن جهان عرب از ظلم و ستم ترکيه به امکان بهره بردارى از جنگ ناٸل آمد·

در سال ١٩١٦ عمليات نظامى و موفقيت آميز که «انقلاب عربى» ناميده ميشد آغاز شد٬ اما رهبرى اعراب – با امير فيصل در راس آن – به اينکه آنها تنها مهره اى بودند در بازيهاى قدرتهاى بزرگ آگاهى نيافت· دولت انگليس به شورشها دامن زده و وعده حمايت از تاسيس يک کشور بزرگ عربى را٬ پس از شکست ترکها٬ اعلام نموده بود· در حقيقت انگليس (مانند فرانسه) خواهان چنين ثباتى نبود٬ بر عکس استقلال اعراب تهديدى ارزيابى ميشد بر عليه منافع امپرياليستى·

در پاييز ١٩١٦ در حاليکه مبارزات آزاديخواهانه اعراب جريان داشت٬ انگليس و فرانسه (با توافق تزار روسيه) توافقنامه موسوم به سايکس – پيکو* را که جهان شرق عرب را بر اساس منافع خويش تقسيم مينمودند به امضاء رساندند· فلسطين بر اساس اين قرارداد پنهانى به منطقه اى بين المللى و يا «بيطرف»٬ ميان سوريه – ه تحت کنترل فرانسه (به اضافه لبنان) و حکومت تحت سلطه انگليس٬ مصر٬ مبدل ميشد·

انقلاب عربى از ابتدا محکوم به مرگ بود· يکسال بعد فلسطين بر اساس وعده هاى داده شده به سازمانهاى صيهونيستى هديه داده شد٬ در کنفرانسهاى صلح بعد از جنگ پيروزمندان جهان عرب را ميان خود تقسيم و پايه هاى اختلاف را بنا نهادند که از آن پس تا به امروز در جريان است· – در ٣ فوريه ١٩١٩ صهيونيستها در جريان کنفرانسى در پاريس تذکاريه اى را عرضه نمودند که بر اساس آن خواسته هاى سنتى آنان تا رودخانه ليتانى در شمال و عمان و معان در شرق گسترش ميافت٬ اين مرز در شرق بر اساس توافق ميان حکومت (تحت کنترل مصر) کشيده ميشد·

در سوريه از جانب نيروهاى نظامى عربى جهت بيرون راندن فرانسويان تلاش مذبوحانه اى بکار گرفته شد· آنها در سال ١٩١٩ در کنار گردنه کوه ميسلون شکست خوردند· امير فيصل و ديگر رهبران انقلاب در کشورهاى مغلوب توسط قدرتهاى بزرگ به بردگى و بندگى – يا مامور – آنان کشيده شدند· خلاصه کلام اين نمونه اى تاريخى/ کلاسيک امپرياليستى از برترى قدرتها٬ خيانت و تقلب بود· اسرائيل بر پايه اين اصول بنا نهاده شد·

فلسطين بعنوان «پناهگاه»

در سال ١٩١٤ جمعيت فلسطين ٦٩٨۰۰۰ و تعداد يهوديان ٨٥۰۰۰ نفر بود٬ که ٣٥۰۰۰ نفر از آنان مهاجران سازمان داده شده از جانب صهيونيستها بودند· ١٩٢٧ شمار يهوديان ١٥۰۰۰۰ هزار نفر٬ که بيش از ١٦ درصد از مجموعه جمعيت را تشکيل ميداد٬ بود· ١٩٣٥ آنها ٤٤٣۰۰۰ و يا ٢٩٬٦ درصد بودند·

١٩٤٧ يکسال قبل از تاسيس اسرائيل ٬ از يک جمعيت ١٨٣٥۰۰۰ نفرى ٦۰٨۰۰۰ نفر يهودى بودند٬ بعبارت ديگر٬ تقريبا به حساب دقيق٬ يک سوم جمعيت· البته اين افزايش سريع نتيجه ترور نازيها بود – و بخشا همچنين يهود ستيزى لهستانيها طى دهه ١٩٢۰· در ضمن يهود سيتزى نه فقط مسئله اى براى آلمانيها و يا لهستانيها٬ بلکه تقريبا در سراسر جهان خود را منتشر نموده بود·

هنرى فورد کارخانه دار معروف متونى بر ضد يهوديان منتشر و خلبان قهرمان چالرز ليندبرگ در اماکن عمومى در سراسر آمريکا بر عليه يهوديان تبليغ مينمود· زمان٬ زمان موسوم به «بيولوژى نژادها» بود· سوئد هم مانند ديگر کشورها به پذيرش يهوديان تمايلى نداشت· به اين ترتيب – اگر طرح صهيونيستها در فلسطين وجود نداشت پناهندگان بايد به کجا پناه ميبردند؟

آيا صهيونيستها جان بيش از نيم ميليون نفر از يهوديان اروپايى را از اتاقهاى گاز نجات ندادند؟ البته٬ اينچنينن بود٬ بدون شک. مسئله «فقط» اين است٬ تعداد بسيارى از آنهايى که آمدند صهيونيست نبودند بلکه انسانهاى تحت تعقيبى بودند که بدنبال پناهگاهى ميگشتند – و در بسيارى از موارد دقيقا٬ بدلايل مذهبى٬ از آمدن به فلسطين احساس شعف مينمودند – بنابراين فلسطين چيزى شبيه يک «پناهگاه امن» ساده نبود·

پناهندگان به يک پناهگاه ميايند براى اينکه بعدها به خانه خود بازگردند يا براى اينکه خود را قدم به قدم در جامعه و مردمى که به آن پناه برده اند ادغام نمايند· – فلسطينيان در همان اولين تبليغات ضد صهيونيستى خود ميان يهوديان خواهان زندگى با بقيه مردم کشور و صهيونيستهاى خواهان ساختن جامعه خود٬ جدا از عربها٬ تفاوت قائل شده بودند·

فلسطين توسط انگليس اداره ميشد· بعنوان اولين کميسارياى عالى براى سرزمين تحت قيموميت فلسطين دولت در لندن سر هربرت ساموٸل ه صهيونيست را ارسال نمود· در آن کشور تحت ستم و عقب مانده صهيونيستها آگاهانه جامعه اى را ساختند که در آن جايى براى اعراب وجود نداشت·

صدها پناهنده غير صهيونيست که جهت يافتن پناهگاهى به آنجا آمده بودند بسرعت در يک پروژه استعمارى سازمان داده شده ادغام شدند – به عبارت ديگر آنها حتى اگر آرزومند زندگى ديگرى بودند٬ در زندگى و فعاليتهاى روزمره خود در مقابل مردم بومى٬ مردم فلسـطين قرار داده شدند·

آنها به استعمارگر بودن٬ به شرکت در اجراى طرح و فعاليتى با هدف تصرف قدم به قدم کشور و از ميان برداشتن مردم بومى٬ ناگزير گشتند· آن شرايط مشخص٬ با نياز اشغالگران به اتحاد در برابر اشکال مختلف مقاومت اعراب٬ براى بسيارى بى اعتنايى به مسٸله و عدم اتخاذ موضع بر عليه ايدٸولوژى صهيونيستى را٬ با آرمانش در مورد يک قوم يهودى با حق تاريخى در مورد فلسطين٬ غير ممکن ساخته بود·

از جانب فلسطينيان و يهوديان از آنزمان شواهد بسيارى در مورد دوستى ميان اعراب و يهوديان وجود دارند· در جريان روابط خصوصى امکان اتخاذ موضعى بدون تعصب و غير نژادپرستانه براى مهاجران وجود داشت·

در جريان روابط اجتماعى مسئله دشوارتر بود· هنگاميکه کنفرانس صهيونيستها در بيلتمور٬ آمريکا٬ در سال ١٩٤٢ بصورتى آشکار بسود ايجاد يک کشور يهودى اعلام موضع نمود مثالى وجود دارد که بر اساس آن تعداد بسيارى از سازمانهاى کوچک اعتراض نموده و همزيستى مسالمت آميز با فلسطينيان را خواستار شدند – اما آنان نفوذ سياسى چندانى در دستگاه سياسى حاکم نداشتند·

جان اين صدها هزار پناهنده در فلسطين نجات داده شد· پس از جنگ جهانى تقريبا صد هزار نفر ديگر که از چنگ نازيها جان سالم بدر برده بودند – و اينکه دولتهاى اروپايى و آمريکا به پذيرفتنشان تمايلى نداشتند٬ به آنها اضافه شدند· سايه ها بر فراز آن تمدنى که آنان را تعقيب و منزوى نمود سياه اند· مسئله فقط اينست که اين همان تمدن است – گر چه با نشانه صهيونيستى يا «يهودى» – که مشکلات٬ اختلافات٬ رنج و درد پناهندگى٬ جنگ و قتل عام را در/گرداگرد فلسطين بوجود آورده است·

براى فلسطينيان چه تفاوتى ميکند (بغير از تاکتيکى و استراتژيکى) که اين دقيقا يهوديان هستند که کشور آنان را اشغال و استعمار نموده اند؟ در نظر آنان اين استعمارگران ميتوانستند مسيحيان– نوعى از صليبيون مدرنباشند· (در حقيقت در جريان توسعه عمومى استعمار٬ مهاجرتى توسط شواليه هاى يک معبد آلمانى در دهه ١٨٦۰ و چندين دهه پس از آن رخ داد٬ آنها از جمله شهرک سارونا را در سال ١٨٧١ساختند). مسئله قبل از هر چيز بر سر يک استعمار غربى و يا اروپايى است٬ استعمارى ناشى از برترى موقتى تمدنهاى مشخص– و با گستاخى مضحک تمدنها و رمز و راز مردم برتر آن·

زمينداران بزرگ در تعامل با انگليسيها

فلسطينى که انگليسيها اشغال نمودند بعنوان نيمه فئودال تشريح شده است· شهرها هنوز کوچک بودند· ٨٥۰ روستاى عربى وجود داشتند· تقريبا يک سوم از کشاورزان زمينى نداشتند و زمين مالکان را کشت ميکردند· بقيه مالک زمينى و همانطور که گفته شد بشدت مقروض بودند·

در روستاها گاهى چند نفرى با هم زمينى را بصورت اشتراکى در اختيار خود داشتند· قشر هدايت کننده را – «افندى» – زمينداران بزرگ يا به عبارت بهتر خانواده هاى بزرگ صاحب زمين٬ با اسامى شبيه حسينى٬ نش نشيبى٬ الخالدى٬ دجانى٬ ابو هادى غيرو و غيرو٬ تشکيل ميدادند.

کشاورزان فقير اغلب به آنها مقروض بودند و بسيارى از آنان در شهرها اغلب در بيروت٬ اسکندريه يا شهرهاى خارج از فلسطين – زندگى بسيار مجللى داشتند· آنها با فرماندار سلطان متحد بوده و تحت حکومت ترکيه زندگى خوشى داشتند٬ درآنزمان افنديها (با کمال ميل) با انگليسيها همکارى نموده و همچنان به زندگى خوش خود ادامه ميدادند·

دستکم برخى از خانواده ها از طريق فروش زمين به صهيونيستها ثروتى براى خود دست و پا نموده بودند· يکى از دلايل تاسيس اسراييل در اين شرايط اجتماعى و سياسى قابل توضيح است· در آن جامعه عقب افتاده و مذهبى مقاومت قشر فقيرتر هميشه و در آخر در بندهايى گرفتار ميشد که آنان را به زمينداران و طايفه هاى آنان متصل مينمود·

و در حاليکه صهيونيستها در پناه دستگاه ادارى و ارتش استعمارگر انگليس قادر به ساخت و ساز «Yishuv» – ى خود٬ کشورى يهودى در کشورى٬ بودند٬ انگليسيها تمام توان خود در جهت تحکيم قدرت زمينداران بزرگ و حفظ بافت عقب مانده اجتماعى فلسطين بکار گرفتند·

يک موسسه بسيار سنتى و محافظه کار٬ شوراى عالى اسلامى٬ نقش «دولت» مردم فلسطين را ايفا مينمود· اعضاى شورا نمايندگان زمينداران بزرگ –ه تاييد شده اى بودند از جانب يک کميسيون ارشد – و اين دولت در ضمن به انتصاب رئيس شورا و «رئيس دولت»٬ مفتى بيت المقدس نيز قادر بود·

اين مفتى از سال ١٩٢١ و در سراسر دوران رياست حاج امين الحسينى ناميده شد٬ او ازاعضاى خانواده حسينى بود و سرانجام در ميان فلسطينيان بخاطر نقش خود در از دست دادن فلسطين بفردى بدنام مشهور شد – و در ضمن بصورتى گسترده بدنام در نزد برخى محافل بدليل تحريک مردم بر عليه يهوديان از راديوهاى نازيها در برلن در طول جنگ جهانى دوم· اما او مفتى بود٬ منصوب شده از جانب هربرت ساموئل صهيونيست·

دولتى صهيونيستى در دولت

از سويى ديگر صهيونيستها دولتى از نوع مدرن آنرا ساختند· اساس کار خريد زمين بود٬ در آغاز عمدتا از «افنديها» در شهرها٬ اما طى دهه ١٩٣١ بصورت فزاينده اى از زمينداران بزرگ که از طريق ثروت خود ارتزاق مينمودند·

صهيونيستها در بعدى گسترده تر به تصرف زمينهاى دهقانان فقير نيز٬ که ناگزيز به رها نمودن آنها شده بودند٬ قادر گشتند· در ضمن انگليسيها بخشى از زمينهايى را که تا آنزمان بعنوان ثروت اشتراکى فلسطينى شناخته ميشد در دسترس قرار دادند·

در سال ١٩۰١ پنجمين کنگره صهيونيستها صندوق ملى يهوديان٬Keren Kayemet Leisral (KKL) که براى خريد زمين فلسطينيها ابزار لازم را فراهم مياورد تاسيس نمود· بر اساس تبليغات صهيونيستها فلسطين در مجموع غير مسکونى بود و در نتيجه بسيارى از يهوديان به آن اعتقاد داشتند·

صدها هزار تن از يهوديان فقير سکه هاى مسى خود را اهدا نمودند٬ يهوديان ثروتمندتر کمک مالى کردند – و از آن پس جمع آورى اعانه ادامه دارد· تمام زمينهايى که صهيونيستها خريده يا در فلسطين به تصرف خود درآورده اند همچنان توسط صندوق ملى يهوديان تحت نام «قوم يهودى» اداره ميشود و بر اساس اساسنامه صندوق بصورتى کامل براى ساکنان يهودى در نظر گرفته شده اند· مواد جهت توسعه کشاورزى٬ چشمه ها٬ ساختمانها٬ تراکتورها٬ بذر و غيرو و غيرو تنها به يهوديان داده ميشود·

بعنوان «دولت» براى يهوديان مهاجر٬ دفتر يهوديان٬ آژانس يهودى٬ نقش ارگان رهبرى کننده سازمان جهانى صهيونيستى را ايفا مينمود· در آنجا نمايندگان موسسات مختلف استعمار همراه با نمايندگان احزاب صهيونيستى حکومت ميکردند.

دومى در اغلب موارد در روسيه تزارى٬ لهستان و ديگر کشورهاى اروپايى بنا شده بود· در ميان آنان همه گونه فرقه اى«چپ افراطى» تا «راست افراطى» وجود داشتند٬ اما وجه مشترک ميان آنان اين بود که همگى از طرف سازمان جهانى صهيونيستى تامين مالى ميشدند – و اينکه همگى بيانيه در مورد «قوم يهودى» و حق مردم در مورد فلسطين را پذيرفته بودند· آنها احزاب استعمارى بودند٬ و بدون در نظر گرفتن نامگذاريهايى مانند «سوسياليستى» يا «ليبراليستى» (حتى در حال حاضر!) با احزاب موجود در جوامع ديگر قابل مقايسه نيستند·

در فلسطين «سازمان اتحاديه ها» هستدروت بسرعت به ابزار مرکزى استعمار مبدل شد· اين ارگان در سال ١٩٢١ به ابتکار از جمله داويد بن گوريون٬ رهبر آنچه که در حال حاضر حزب کارگران اسرائيل ناميده ميشود٬ و اولين نخست وزير اسرائيل در سال ١٩٤٨ ٬ ساخته شد· بخشى از ساختار هستدروت به سازمان سراسرى سوئد LO شباهت دارد.

وظيفه هستدروت از ابتدا بجاى سازماندهى کارگران يهودى موجود ايجاد يک طبقه کارگر يهودى بود· با استفاده از ابزار ارائه شده از جانب سازمان جهانى صهيونيستى٬ هستدروت صنايع و ديگر شرکتها را تاسيس و در آنجا به مهاجران با جنسيت مختلف٬ با پيشينه هاى متفاوت٬ آموزش کارگرى ميداد·

بر اساس نظرات صهيونيستى «قوم يهودى» از «anomali» « بى قاعدگى» رنج ميبرد و بهمين دليل تا اين اندازه از طبقه ميانى تشکيل ميشد٬ يهوديان در کشور يهودى به ملتى «عادى»٬ دربرگيرنده کليه طبقات جامعه٬ مبدل ميشدند·

اين که تعداد بسيارى از مهاجران سازمان داده شده صهيونيستى از جوانان معتلق به طبقه ميانى بودند نيز بخشى از قضيه بود· آنها از اروپا٬ ترکيبى از ايده هاىالهام گرفته شده از سوسياليسم و کلنياليسم٬ از بينشهاى نويسنده روسى لئو تولستوى در مورد «زندگى ساده کشاورزان»٬ از جنبش پيش آهنگى لرد انگليسى بادن پاول غيرو و غيرو را با خود به آنجا آورده بودند· اين شيوه تفکر٬ گرفته شده از اينجا و آنجا٬ بخشى از احزاب « چپ» بود که رهبرى اين ساختمان استعمارى را بدست گرفته بودند·

اهميت هستدروت براى موفقيتهاى صهيونيستها بيش از هر چيز در اين بود که بخش بزرگى از زندگى اجتماعى را – با موضع استعمارى/ نژادپرستانه ى سازگار نسبت به اعراب سازماندهى نمود·

در حاليکه شرکتهاى خصوصى يهودى تا ميزانى به استفاده از نيروى کار ارزان عرب در کشاورزى يا شرکتهاى صنعتى بى تمايل نبودند٬ اين «سازمان اتحاديه اى»٬ از همان لحظه اول٬ بر عليه هر گونه «سوء استفاده» از اعراب مبارزه مينمود·

اولا از عضويت اعراب فلسطينى در هستدروت ممانعت بعمل آمد· دو هزينه اجبارى ويژه براى اعضاى هستدروت وضع شد· اولى «براى کارگران يهودى» بمنظور سازماندهى نگهبانان براى جلوگيرى از ورود اعراب به محل کارشان در شرکتهاى متعلق به يهوديان· دومى «براى کالاهاى يهودى» بمنظور تحريم همه کالاهاى اعراب٬ مورد بهره بردارى قرار گرفتند – هيچيک٬ نه احزاب صهيونيستى٬ و نه حتى حزب بشدت «چپ» در Hashomer Hatzair ٬ در حال حاضر ماپام٬ بر عليه هزينه ها و اين سياست٬ اعتراضى نکردند·

يکى از رهبران قديمى صهيونيستها داويد هاکوهن در ١٥ نوامبر ١٩٦٧ در روزنامه حارتض در مورد سالهاى دانشجويى خود در لندن نوشت: «من بخاطر دانشجويان سوسياليستى در اين انجمن عضو شدم· انگليسيها٬ ايرلنديها٬ يهوديان٬ چينيها و آفريقاييها٬ همه توسط انگليسيها کنترل ميشديم.

و من در همينجا در ميان نزديکان و دوستان بسيار نزديک خودم به مبارزه براى سوسياليسم يهودى ناگزير شدم· از اين حقيقت که از نپذيرفتن اعراب در اتحاديه خودم٬ هستدروت٬ دفاع کنم٬ که ما زنان خانه دار را به عدم خريد از اعراب تشويق مينموديم٬ اينکه بمنظور جلوگيرى از دادن کار به اعراب در کنار باغ مرکبات نگهبانى ميداديم٬ اينکه بر روى باغهاى اعراب پارافين ميريختيم٬ اينکه در بازار به زنان خانه دار يهودى حمله ميکرديم و تخم مرغهاى اعراب را در سبدهايشان ميشکستيم٬ همزمان که آنها جاشوا هنکين را براى خريد زمين از افنديهاى غايب به بيروت فرستاده و کشاورزان عرب را از زمينهايشان اخراج ميکردند٬ ما ارزش صندوق ملى يهودى را تا عرش اعلا بالا ميبرديم٬ اينکه در نزد ما خريد دهها هزار دونوم (واحد اندازه گيرى) از اعراب مجاز بود – اما داد و فغان اگر يک دونوم يهودى به عربى فروخته ميشد٬ اينکه من بعنوان يک سوسياليست سمبل کاپيتاليسم٬ روتشيلد٬ را [اهدا کننده مشهور] بنامم· – اين آسان نبود».

اين نقل قول مختصرا نشان دهنده اينستکه مسئله در اساس و بنيان از استعمار٬ نژاد پرستى٬ «سوسياليسم» ديوانه و تحريف شده اى سخن ميگفت که توسط يک سازمان استعمارى حمايت مالى ميشد· – آيا در اين درک توجيهى وجود دارد که «قوم يهود» با اتخاذ آن به انسان بهترى مبدل گردد؟

کيبوتزها

بسيارى از يهوديان مهاجر به فلسطين در برداشتى در مجموع مٽبت يقينا آرمان گرا بوده اند٬ آنها در مورد يک زندگى بهتر٬ بخصوص بهتر از آن زندگى همراه با رنج و درد – ه محدود و بى پناه که در اروپا تجربه کرده بودند٬ آرزوهايى داشتند·

اما مسئله فقط اين بود که کشور موعود که آرمان در آن بوقوع ميپيوست ساکنان ديگرى داشت – و اينکه اين آرمان کور بود و اين واقعيت را نميديد· يا شايد بدتر از کور: آن کودکى بود از دوران ناسيوناليسم استعمار و بهمين دليل نژادپرستانه در ماهيت خود· اعراب در فلسطين از ارزش و حقوقى يکسان برخوردار نبودند٬ آنها به ميزان آرمانگرايان انسان بشمار نميامدند·

کارگران عرب– اعرابى که تعداد زيادى از آنان در گذشته با ابزارى ديگر (اغلب با کمک پليس انگليس) از زمينهايى که خود و خويشاوندانشان براى صدها سال يا بيشتر در آن کشت و کار کرده بودند اخراج شده بودند٬ با چماق آرمانگرايان از محل کارشان اخراج شدند·

در يک سخنرانى٬ ٤ آوريل ١۹٦۹ ٬ منتشر شده در حارتض٬ ژنرال اسراييلى موشه دايان و وزير دفاع اعلام نمود: طى سالها «روستاهاى يهودى در اماکنى ساخته شدند که در گذشته روستاهاى متعلق به اعراب در آنها قرار داشتند· ما حتى نام اين روستاها را به عربى نميدانيم٬ و من شما را بخاطر اين مسئله سرزنش نميکنم٬ چرا که کتب جغرافىه مربوط به آنزمان ديگر وجود ندارند·

نه فقط کتب بلکه روستاهاى اعراب نيز وجود ندارند· نهالا جايگزين ملول٬ گوات جايگزين جيتا٬ ساريد جايگزين هانه ايفز و کفار يهوشوا جايگزين تلشرنان شدند· در اين کشور جاى ساخته شده اى وجود ندارد که در گذشته داراى جمعيتى عربى نبوده باشد

دايان از اهميت آنچه که ميگفت با خبر بود· او در سال ١۹١٥ در اولين کيبوتز ديجانيا٬ متولد شد· جايى که ديجانيا وارد شد روستايى عربى٬ ام جونى٬ قرار داشت· موشه دايان نام کوچک خود را از يک عضو کيبوتز به عاريت گرفت که بدست اعراب آواره شده ى اهل ام جونى به قتل رسيده بود·

اين کيبوتز٬ نوعى از يک جامعه کشاورزى سازمان داده شده جمعى٬ تا مدتها نماد صهيونيسم و اسراييل بود· کيبوتز بعنوان يک آزمايش اجتماعى اهميت فراوانى براى اعتماد به نفس مهاجران يهودى و تصوير تبليغاتى اسراييل داشت· کيبوتز براى مدتى دراز بيانگر روياى آرمانگرايانه استعمارگران صهيونيستى در مورد خودشان و جامعه اى که در حال ساختن آن بودند بود.

صهيونيست «چپ» دان لئون در کتاب خود «کيبوتز بعنوان مٽالى بر ديوانگيها در سوسياليسم صهيونيسم»: مينويسد٬ «کيبوتز پاسخى بود به کوششهاى اجتماعى مهاجران و بيابانهاى ناسازگار که با کار يهوديان در انتظار تولد خود بودند· – بعنوان مٽالى بر ديوانگيها در «سوسياليسم صهيونيسم» ميتوان متذکر شد که لئون از «ترکيبى ميان مبارزه طبقاتى و استعمار» حمايت مينمود·

کيبوتزها با تمام آرمانگرايى خود در واقع جلودار پروژه استعمارى بودند· آنها معمولا در حاشيه مناطقى جاى داده ميشدند که صهيونيستها قصد تصرفشان را داشتند· «بيابانها» فقير و زمينهاى کشاورزى غير مدرن کشت شده بودند و چراگاهها نامساعد بودند٬ چراگاههايى که کشاورزان عرب پس از بدست گيرى کنترل زمينها توسط صندوق ملى يهوديان از آنها رانده شده بودند·

«ناسازگاران» گاهى ميتوانستند پشه هاى مالاريا باشند که اما ابتدا قبل از هر چيز دهقانان رانده شده بودند· اعضاى کيبوتزها مسلح بودند٬ و با سازماندهى جمعى و همبستگى ايدئولوژيکيشان٬ دژهاى موٽرى بودند بر عليه «بيابانهاى ناسازگار»· آنها در مقابل امپرياليسم و استعمارگران صهيونيست٬ در اساس داراى يک وظيفه بودند·

نخستين جنگ آزاديبخش اعراب

حول و حوش سال ١۹٢٠ در مصر٬ عراق و سوريه آشوب و تلاش براى قيام روى داد· در فلسطين خشم مردم خود را ابتدا متوجه اعلاميه بالفور و استعمارگران صهيونيست نمود· گروهبندى روشنفکران فلسطينى٬ يک جنبش آشکارتر فلسطينى٬ تاسيس شده در ١۹٢٠ در حيفا٬ که در گذشته براى يک دولت بزرگتر عربى فعاليت نموده بودند٬ بسرعت تحت کنترل خانواده حسينى درآمد·

در کوه ها و روستاها گروههاى مجزاى دهقانان ميجنگيدند و به کيبوتزها و ايستگاههاى پليس انگليس حمله ميکردند· نااميدى در مقاومت فلسطين٬ در شورش خونين در هبرون ١۹٢۹ ٬ هنگاميکه نه فقط صهيونيستها بلکه يهوديان فلسطينى نيز کشته شدند٬ قابل تشخيص است· ١۹٣٢ هيتلر و نازيسم در آلمان بقدرت رسيد· ١۹٣٣ ٣٢٧٬ مهاجر٬ ١۹٣٤ ٤٢٣٥۹٬ و ١۹٣٥ ٬ ١۹٣٥٦١۸٥٤ ٬ يهودى به فلسطين آمدند· اول اکتبر ١۹٣٣ براى اولين بار توسط مردم فلسطين اعتصابى عمومى بر عليه فرمان دولت دست نشانده و سياست مهاجرت آن به اجرا گذاشته شد·

اما اعتصاب توسط زميندار بزرگ و مفتى ال – حسينى رهبرى ميشد و بلافاصله با توافق با انگليسيها پايان يافت· – در خلال نيمه اول دهه ١۹٣٠ تعداد زيادى از احزاب فلسطينى٬ همگى تحت رهبرى زمينداران بزرگ و مفتيها٬ تاسيس شدند· طايفه حسينى حزب خود٬ حزب عربى فلسطينى و طايفه نش نشيبى٬ حزب دفاع ملى را داشتند· شاخه فلسطينى و حزب ضد استعمارى استقلال (که از جمله در مصر نيرومند بود) توسط يکى از طايفه ها٬ عبدل هادى٬ رهبرى ميشد·

نشانه ديگرى از نااميدى دهقانان فقير فلسطينى سازمان مبارزاتى/ مذهبى ارتجاعى درويش عزالدين کاظم٬ تاسيس شده پس از شکست در اعتصاب٬ بود· سازمان در مورد جنگ الهى بر عليه مسيحيان و يهوديان موعظه ميکرد و براى مدت کوتاهى جنگ چريکى خونينى را در مناطق کوههاى مناطق مرکزى براه انداخت·

او در نوامبر ١۹٣٥ در نزديکى جنين کشته و مراسم دفن او به يک نمايش ملى مبدل شد· بهار سال بعد٬ هنگاميکه صهيونيستها و اعراب در جريان مجموعه اى از حملات در تل آويو و يافا کشته شدند٬ مفتى به اعلام يک اعتصاب عمومى ديگر ناگزير شد·

اعتصاب شش ماه٬ تا اکتبر ١۹٣٦ به درازا کشيد· کميته هاى پشتيبانى در سوريه٬ لبنان٬ عراق٬ مصر و (فرا – ) اردون سازماندهى شدند· شرايط بتدريج در جهت شروع يک شورش عمومى تکامل ميافت. گروههاى پارتيزان قطارها٬ پلها و لوله هاى نفت را منفجر و به وسايل نقليه نظامى انگليسيها و مهاجران صهيونيستى حمله ميکردند· داوطلبان سورى٬ لبنانى و عراقى به آنان ملحق شدند· اين اولين جنگ آزاديبخش فلسطينى بود و گفته ميشود که تا سال ١۹٣۹ به درازا کشيد·

اعتصاب هنگامى پايان يافت که گران تمام شدن آن براى زمينداران بزرگ محسوس شد٬ اما جنگ پارتيزانى ادامه يافت· اين جنبش پارتيزانى – ه خود جوش٬ در مجموع٬ دو سوم از خاک فلسطينيان٬ از جمله شهر قديمى در بيت المقدس٬ کليه بلنديهاى مناطق مرکزى٬ تقريبا تمام الجليل٬ هبرون٬ بٸرشبع و غزه٬ را آزاد نموده بود· دستگاه ادارى محلى و پليس انگليس از روستاها و شهرها رانده شده– و عملا تمام طبقه زميندار بزرگ به کشورهاى همسايه گريخته بودند·

اما در پايان ١٧ لشگر پياده نظام –بعلاوه لژيون (فرا-) اردونى که تحت فرمان انگليس بود٬ توسط انگليس به ميدان فرستاده و شورشيان به اسارت گرفته شده در محل بدار آويخته شدند٬ روستاها با منفجر نمودن تعداد زيادى از خانه هاى مسکونى بصورت جمعى مجازات و بمباران هوايى بر عليه خانه هاى چريکى بکار گرفته شدند·

شمار اعراب کشته شده حدود ١٥٠٠٠ تن تخمين زده شده است. در پاييز ١۹٣۸ انگيسيها و لژيون عرب غلبه نموده و از شدت مقاومت کاسته شد· – بدين ترتيب حسينى و نش نشيبى و ديگر زمينداران بزرگ بازگشتند (و وقت خود را صرف يک درگيرى خونين با يکديگر نمودند·)····

اين شکستى بود فاجعه بار با تاٽيراتى بسيار بد براى آينده· سرکوب انگليس شديد شد· حدود ده سال بعد با فرا رسيدن زمان تقسيم فلسطين٬ فلسطين متلاشى –ه خلع سلاح شده حرفى براى گفتن نداشت·

در عوض٬ در اين شرايط جديد کفه ترازو بسود صهيونيستها سنگين شد· انگليسيها تا آنزمان به سازمانهاى مخفى دفاعى يهودى اجازه ظهور داده٬ آنان را مسلح و بمنظور دفاع از تاسيسات مختلف اقتصادى بهره بردارى نموده بودند. تشکيل هگانا٬ همانى که در سال ١۹٤۸ ارتش اسراييل شد٬ آغاز شده بود.

تضاد انگليسصهيونيسم

با اين حال انگليس به اعطاى امتيازاتى ناگزير شد که در سال ١۹٣۹ اختلافات با صهيونيستها را در سطح سياسى تشديد نمود· جنگ جهانى دوم نزديک ميشد· در جنگ ميان قدرتهاى بزرگ جهان عرب از اهميت استراتژيکى خاصى برخوردار– و به ترتيبى که صنعت نظامى و سيستم حمل و نقل توسعه يافته بود٬ بخصوص٬ نفت اعراب به امرى تعيين کننده مبدل ميشد·

انگليسيها بمنظور آرام نمودن هر چه سريعتر منطقه ١٧ لشگر را وارد ميدان نموده بودند· با مبارزه آزاديبخش فلسطين تضادها در کليه کشورهاى عربى تشديد و انگليسيها و رژيمهاى تحت فرمان آنان از وقوع کودتا و انقلاب وحشت داشتند· در اين مرحله اعطاى امتيازاتى ضرورى بود که به بى اٽر نمودن ناسيوناليسم اعراب قادر باشد·

سال ١۹٣٦ در مهاجرت يهوديان محدوديتهايى به اجرا گذاشته شده بودند· در آن سال به ٢۹٧٢٧ نفر يهودى اجازه ورود داده شده بود· ١۹٣٧ فقط ١٠٥٣٦· يک کميسيون انگليسى (Peel) با اشتباه اعلام نمودن اعلاميه بالفور پيشنهاد تقسيم فلسطين را ارائه نموده بود·

١۹٣٦ «کتاب سفيد» انگليسى منتشر شد· در آن آغاز مذاکرات در مورد دولت آينده پس از پنج سال و گفتگوها در مورد استقلال پنج سال بعد از آن وعده داده شده بود· در خلال پنج سال اول تنها به ٧٥٠٠٠ يهودى اجازه مهاجرت داده ميشد٬ پس از آن کارگران در تصميم گيرى در مورد ادامه مهاجرت شرکت ميکردند· در برخى از مناطق فروش زمين متوقف و در بقيه نقاط بشدت محدود ميشد· فلسطين نه يک کشور فلسطينى ميشد و نه يک کشور يهودى· ميهن ملى يهوديان بدست آمده تلقى شده بود·

يک نکته جالب اين بود که مسئله استقلال در آينده با رضايت يهودى صورت ميپذيرفت. فلسطينيان ضعيفتر و پراکنده تراز آن بودند که با اعتراص خود قادر به خشمگين نمودن صهينويستها باشند· سرانجام تناقضات داخلى ميان صهيونيستها بر سر ايجاد يک دولت يهودى و اهداف امپرياليسم انگليس جهت بهره بردارى از صهيونيسم براى منافعش سر باز کرد.

اين تضادها و تهديد از جانب هيتلر انتقال دفتر مرکزى سازمان جهانى صهيونيسم را از لندن به نيويورک سبب شد· تحت رهبرى ديويد بن گوريون٬ ١۹٤٢ ٬ برنامه موسوم به بيلتمور به تصويب رسيد. در اين برنامه براى اولين بار و بصورتى رسمى هدف يک دولت صهيونيستى اعلام شده بود – يا به ترتيب گفته شده٬ «يک کشور يهودى منسجم در جامعه جهانى»·

رهبران صهيونيستها متحد بعدى خود را در آمريکا پيدا کردند· انگليس جنگ جهانى دوم را بعنوان يک قدرت جهانى – ه در حال اضمحلال و سقوط ترک ميکرد و صهيونيستها با آمريکا بعنوان حامى قادر به انجام چيزى ميشدند که توسط صهيونيستهاى «چپ» کور بعنوان «جنگ آزاديبخش ضد امپرياليستى» خود جلوه داده ميشود·

* http://en.wikipedia.org/wiki/Sykes%E2%80%93Picot_Agreement