تاریخی

لنين بخش ٢٦ و ٢٧

تذکرى دوباره:

در بخش ۲۷ که خدمت شما عرضه ميگردد٬ نويسنده ادعاى ترور ترتسکى توسط مامور استالين را مطرح مينمايد که مورد قبول من نيست· او براى ادعاى خود مدرکى اراٸه نمينمايد·

استالين شايد مرتکب اين اقدام شده و يا نشده باشد٬ که اگر شده باشد اقدام محکومى نيست· ترتسکى لياقتى بيش از اين نداشت·

مخالفت با هر گونه ترورى نادرست است· ترورى که در جهت منافع خلق عمل نمايد کاريست بس انقلابى که حمايت از آن امريست واجب بر کليه کمونيستها·

استفان ليندگرن

لنين

مترجم: پيام پرتوى

٢٦- مدفوع ملت

ماکسيم گورکى٬ «مرغ طوفان» انقلاب٬ اغلب از خيابانى که لنين در آن زندگى ميکرد عبور مينمود· او اين نام مستعار را پس از سرودن شعر «ترانه مرغ طوفان» که در سال ١٩١۰ ممنوع اعلام شد دريافت نموده بود· لنين و گورکى در کنار ولگا بزرگ شده بودند و اگر چه لنين متعلق به خانواده ثروتمندترى بود٬ با اينحال در مورد ارزشهاى بنيانى انسانى هم نظر بودند·

گورکى در سال ١٨٩٧ به سوسيال دمکراتها پيوست٬ در آنزمان او نوشتن براى نشريه حزب Sjizn (زندگى) را آغاز نمود· حزب اولين کتابهايش را منتشر و شرايط را براى وى جهت دريافت يک بورس تحصيلى به ايتاليا فراهم آورد· او از سال ١٩۰٥ ٬ سالى که بخاطر فعاليتهاى انقلابى دستگير شد٬ عضو حزب بود·

در نوامبر همانسال کمتيه مرکزى حزب جلسه خود را٬ هنگام آماده نمودن قيامى مسلحانه٬ در خانه گورکى در سن پطرزبورگ تشکيل داد· بعدها گورکى در مورد اولين ملاقات خود با لنين نوشت: «براى من تصور لنين بدينگونه شگفت انگيز بود· در او چيزى گم شده وجود داشت· او سيگار لوله ميکرد و هنگاميکه ايستاده بود دستانش را با حالتى بى تکلف زير بغل خود نگاه ميداشت·

لنين از جهاتى بسيار معمولى بنظر ميامد و در اولين برخورد قابليت خود را براى بر عهده گرفتن مقام رهبرى به نمايش گذارد· مقابل من شبحى با ثبات٬ چاق٬ خپل و تاس ايستاده بود که دست مرا در يکى از دستهاى خود نگه داشته٬ در حاليکه با دست ديگر خود پيشانى خود را که ميتوانست متعلق به سوکراتس باشد خشک ميکرد٬ با چشمان منحصر بفرد و روشن خود با علاقه به من نگاه ميکرد· او بلافاصله به اظهار نظر در مورد کمبودهاى موجود در کتاب من [مادر] آغاز نمود·»

گورکى مسئله را به اين بهانه که براى نوشتن آن طى اقامتى در آمريکا عجله کرده بود٬ رتق و فتق نمود٬ اما سرعت عمل وى مورد تحسين لنين قرار گرفت چرا که جنبش دقيقا به چنين رمانى نياز داشت·····

اگر چه بعدها گورکى انسان مهمى شد٬ يک فرد قابل ستايش بين المللى٬ اما حزب را رها نکرد· بسيار خوب٬ چند بارى با لنين قطع رابطه کرد٬ او را لعن و نفرين و با وى مجادله نمود ـ اما همواره بازگشت· اگر لنين در مورد ترتسکى گفت: «او با ماست٬ اما متعلق به ما نيست»٬ بارها خلاف آنرا در مورد گورکى گفته بود: «او با ماست٬ او متعلق به ماست»·

به نظر ميامد که نزديکترين همکاران لنين در تبعيد٬ زينويف٬ ترتسکى و ديگران در اين مورد که ممتازترين ويژگى لنين داشتن هدف بود٬ اين احساس که رهبر انقلاب سوسياليستى روسيه ناميده شود٬ توافق داشتند· همه و همه چيز تابع اين هدف شد· دشمن او٬ دان٬ از سر تسليم و منقلب گفت: «انسانى وجود ندارد که ٢٤ ساعت٬ هر روز و مستقيما براى انقلاب کار کند٬ فکر کند و حتى فقط در مورد انقلاب خواب ببيند! با چنين انسانى چه ميتوان کرد؟»

روابط لنين با ديگران همواره تابع مقصودى بود· قطع رابطه سياسى با فردى٬ به معناى قطع رابطه شخصى با آن فرد بود· اما اگر تضادهاى سياسى حل ميشدند٬ لنين در هر حالتى براى از سر گيرى دوستى و ايجاد روابط شخصى آماده بود·

اينکه براى مثال کامنف و زينويف در اکتبر ١٩١٧ بر عليه انقلاب عمل نمودند٬ مانع از سرگيرى همکارى لنين با آنان نشد٬ تو گويى که هيچ اتفاقى رخ نداده بود· در مورد کالينين نيز بهمين ترتيب· مرتدانى مانند ترتسکى٬ مايسکى٬ ویشینسکی و غيرو٬ که به منشويکها پشت کرده بودند هرگز به خاطر گذشته خود مورد سرزنش قرار نگرفتند·

نقطه مقابل رافت انسانى لنين آشتى ناپذيرى وى در مقابل افرادى بود که در اپوزيسيون قرار داشتند و قربانى لعن و نفرين او ميشدند· پس از انقلاب هنگاميکه منشويکها٬ دان و مارتف به تبعيد فرستاده شدند لنين دخالتى نکرد٬ اگر چه بنظر ميايد که در خلوت اظهار تاسف نموده باشد: لنين به گورکى گفته بود٬ «حيف که مارتف با ما نيست· خيلى حيف شد! او رفيق بسيار خوبيه٬ چه انسان پاکى!»

ما نميدانيم که لنين زمانى بخاطر ضربه اى که وى خود را به انجام آن بر عليه کسى ناگزير ديده بود ابراز ندامت نموده باشد· احساساتى بودن امرى بود که او بشدت از آن دورى ميجست· کارل رادک ميگويد که او چگونه يکبار طى دوران تبعيد خود در سوئيس با دعوت وى به نوشيدن چند آبجوى مورد علاقه اش «سالواتور» در جهت بر طرف نمودن افسردگى لنين تلاش نموده بود·

شب هنگام٬ رادک لنين را تا خانه همراهى و پس از برقرارى آرامش لنين در تقلاى توضيح مسئله برآمده بود: «ميفهمى٬ الان بيست ساله که من مشغول فرستادن مردم براى انجام کار غير قانونى هستم٬ اينها همگى ناموفق بودن٬ صدها انسان· اما اين ضروريه»٢

لنين و گورکى طى دوران تبعيد متناوبا با يکديگر مکاتبه و در مورد مسائل مشترک ميان خود با يکديگر گفتگو مينمودند· گورکى ١٩۰٧ بعنوان مهمان ويژه به کنگره حزب در لندن دعوت شد· در راه لنين و گورکى شيشه اى شراب با هم تقسيم و کارت بازى کردند· لنين مرتبا ميباخت·

هنگاميکه گورکى در مورد ملاقاتش با آگوست ببل٬ رهبر کارگران آلمانى٬ حرف ميزد لنين با دهان بسته ميخنديد· هر بار که آن رهبر مورد احترام کارگران با خوشحالى به او ميگفت Mahlzeit (نوش جان)٬ گورکى با آلمانى ضعيف خود Mahlzeit را به معناى «دوران بد!» تصور مينمود· «کودک»٬ ببل اينرا هنگام صحبت با مهمانان روسى خود ميگفت·

گورکى مصاحبان خود را با در نظر گرفتن جزئيات خاصى مورد ارزيابى قرار ميداد· يکى از اين جزئيات که او هرگز فراموش نکرد اين بود که لنين٬ پس از ورودشان به لندن٬ به دقت ملافه گورکى را در اتاقش٬ بمنظور اطمينان از اينکه مرطوب نباشد٬ کنترل کرد· او بسلامتى گورکى فکر ميکرد·

پس از کنگره گورکى لنين را به کاپرى دعوت نمود· اين دعوت ابتدا در آوريل ١٩۰٨ پس از مدتى ترديد و دودلى مورد پذيرش وى قرار گرفت٬ اما بدون کروپسکايا· کمى قبل از ترک ژنو لنين به گورکى گفت: «من خواهم آمد٬ اما تکرار ميکنم: فقط به شرط اينکه در مورد فلسفه و يا مذهب بحٽ و گفتگو نکنم·»

آنها به همراه يکديگر از موزه ملى ناپل٬ شهر ويران پمپٸى و دامنه هاى وزوو بازديد نمودند· در عکس معروفى گورکى و همسر وى ماريا فىودورونا آندريوا ايستاده و به لنين زمانيکه در تراس خانه گورکى با آلکساندر بوگدانف/فيلسوف شطرنج بازى ميکند نگاه ميکنند· لنين شکست خورد٬ «و زمانيکه شکست خورد»٬ گورکى نوشت٬ «عصبانى و مانند کودکى پکر شد·»

لنين و بوگدانف هر دو تا پايان عمر خود٬ همراه با تضادى داٸمى٬ بلشويک باقى ماندند٣· بوگدانف٬ که از هواداران فيلسوف اطريشى ارنست ماخ و «امپريوکريتيسيزم» وى بود٬ لنين را به نوشتن مطلبى در مورد امپريوکريتيسيزم٬ رشته اى غير آشنا براى او٬ به تصفيه حساب با اين فيلسوف ناگزير نموده بود·

طى همان دوران گورکى با نظراتى از قبيل٬ ايجاد مصالحه ميان سوسياليسم و مذهب٬ تبديل توده ها به خدا و بوجود آوردن درک جديدى از خدا سر و کله ميزد· اين امر لنين را منقلب مينمود· به عقيده او تلاش در جهت نجات آبروى ارتدکس روسى زمانيکه مردم نيازمند رهايى از آن بودند٬ بشدت خطرناک بود·

«تفاوت ميان جستجوى خدا و يا ايجاد آن بهمان بزرگى تفاوت ميان يک ديو آبى و زرد است··· يک کشيش مسيحى که به دختر بچه هاى کوچک تجاوز ميکند ···· به مراتب خطر کمترى براى [دمکراسى] دارد تا کشيشى که با ديدگاه دمکراتيک اعلام ميکند که خدا وجود دارد»٬ لنين نوشت·

در نوامبر ١٩۰٩ کميته مرکزى حزب به خاتمه حمايت خود از مدرسه حزبى گورکى٬ کاپرى٬ تصميم گرفت· گورکى در نامه اى به لنين نوشت: «دوست عزيز٬ من براى شما احترام بسيارى قائلم··· اما درک شما از انسانها٬ اگر مرا ببخشيد٬ بشدت کودکانه است! ايکاش که تا به اين اندازه ساده نبوديد! اما گاهى برداشت من اينستکه انسانها در چشمان شما تنها فلوتى هستند که از آنها بمنظور نواختن ترانه اى که عاشقش هستيد استفاده ميشوند····» قطع رابطه ميان گورکى و لنين تا پنج سال بدرازا کشيد·

در جريان آغاز اولين جنگ جهانى ابتدا گورکى اعلاميه اى نوشت و در آن «آلمانيهاى بربر را محکوم نمود»· اما اشتباه خود را بسرعت دريافت و فهميد که جنگ نفرت همه از هم را سبب شده بود· او در مقاله اى که در Svenska Dagbladet٤ نيز منتشر شد نوشت: «در حال حاضر نگرانى در مورد آينده فرهنگ اروپا و آگاهى در مورد خويشاوندى معنوى مان در عشق – ه به اين فرهنگ٬ بايد ما را متحد سازد»·

طى دوران انقلاب انتقادات گورکى نسبت به لنين و بلشويکها افزايش يافت· کودتاى جولاى ١٩١٧ که به بلشويکها نسبت داده شده بود از جانب گورکى بعنوان يک «تراژدى نفرت انگيز» محکوم شد· او به انقلاب اکتبر نيز بـشدت انتقاد و به باورش لنين در حال کشاندن کشور به يک بحران آنارشيستى بود· انحلال مجمع قانونگـدار در ژانويه ١٩١٨ وى را منقلب نموده بود·

او نوشت: «من نميتوانم با راهزنانى مانند لنين و ترتسکى صحبت کنم». ٥ به باور وى رهبر انقلاب آلوده به «زهر قدرت» شده بود· در اين مورد «نگرش نفرت انگيزشان به آزادى بيان٬ به افراد و کليه حقوق فردى آنان٬ که دمکراسى براى آن مبارزه نموده است» شهادت ميدادند· گورکى تحمل ميشد٬ اما با خشمى رو به افزايش· لنين گفت: «او بسادگى قربانى خلق و خوى خود ميشود»· ترتسکى اهانت نمود: «فرهنگ سرود خوانان در کليسا»·

در فوريه ١٩١٨ نشريه گورکى٬ Novaja Sjizn (زندگى جديد) بدليل محکوم نمودن معاهده صلح برست ـ ليتوسک ممنوع و در جولاى همانسال بصورتى کامل ممنوع شد· پس از حمله فانى کاپلان به لنين در اوت ١٩١٨ تماس محدودى ميان گورکى و لنين برقرار شد· هدف او حمايت از طبقه روشنفکر در مقابل ترور سرخها بود·

«ها» لنين پاسخ داد٬ «اين گلوله طبقه روشنفکر است که من در سرم دارم·» لنين بعنوان نمونه کرولنکو/نويسنده را در نظر گرفت که در ستايش از شرکت روسيه در جنگ بروشورى نوشته بود· «براى چنين آقايانى حمايت از ١۰۰۰۰۰۰۰ کشته در جنگى امپرياليستى کاريست با ارزش (در عمل٬ بهمراه عبارات شيرين [بر عليه] جنگ)٬ اما صدها هزار کشته در يک جنگ عادلانه داخلى بر عليه زمينداران بزرگ و سرمايه داران آى و اوى٬ خميازه و حملات عصبى آنانرا سبب ميشود·»

گورکى يکبار براى لنين تعريف کرد که زنى زيبا با هيجانى بسيار خود را به او نزديک کرده بود: «به من استخون بده٬ گوشت استخون بده» آن زن که به در خانه گورکى ميکوبيد با اين اعتقاد درخواست مينمود که وى در اين دولت جديد داراى امتيازاتى بود که چشم پوشى از آنها امکان پذير نبود· مسئله اين بود که اين بانوى بزرگوار صاحب چهار سگ بود٬ که البته او٬ با آن سهميه بنديهاى شديد جارى و يک چهارم سهميه بندى سه ماهه براى افراد ٽروتمند٬ قادر به سير کردن شکم آنها نبود·

آن زن به پريدن به داخل آبهاى کانال مويکا و خودکشى تصميم گرفته بود٬ اما چهار سگ وى با تشخيص شرايط هرج و مرج به دادن نظم ترتيب زندگيش کمر همت بسته و او را از خودکشى منصرف نموده بودند· «ها٬ ها» لنين لبخندى زد· «قصه قشنگى بود٬ اگر چه من در آوردى بود·» «عاقلان باقى ميمانند» او متفکرانه اضافه نمود·

شرايط طبقه ثروتمند قديمى را به هر چه محکمتر بستن کمربند خود ناگزير نموده بود· خارج کردن پول از بانک به ١۰۰ روبل در ماه محدود شده بود· ٣٥۰۰۰ هزار صندوق بانکى در حضور سربازان گارد سرخ مورد بررسى قرار گرفتند و اموال با ارزش مصادره شدند·

مغرضى با خوشحالى از اينکه شاهزاده خانم گالتزينا در آنزمان در بازار کيک ميفروخت٬ بارونس رانگلر لباس ميدوخت٬ کنتس وايت شکلات و شيرينى جات و ژنرال بروسيلوف کبريت ميفروختند٬ گزارش داده بود· با همه اينها با byvsjije ljudi ـ مردمان سابق ـ گاهى با خوشحالى برخورد ميشد و گاهى با دلسوزى· بسيارى در تلاش بمنظور استفاده از سهميه بندى کامل مشخصات خود را تغيير دادند· در بهترين حالت کودکان و نوه هاى آنان پس از ۷۴ سال موفق به زدودن گرد و غبار عناوين نجيب زاده گان شدند···

عاقلان ميمانند٬ لنين گفت· اما ١٬٥ تا ٢ ميليون نفر مهاجرت نمودند· در مارس ١٩١٧ آکادمى علمى روسيه انقلاب را ستوده بود· اما در اکتبر عقب نشينى نمود· فيزيکدان معروف و برنده جايزه نوبل ايوان پاولوف در زمستان ١٩١٨ گفت٦ «آنچه که بلشويکها با روسيه ميکنند يک آزمايش است٬ اگر چنين است در اينصورت من به انجام آن با يک قورباغه نيز مايل نيستم»·

لنين٬ که به اهميت تحقيقات پاولوف آگاه بود٬ با سهميه بيشتر شرايط آرامش وى را فراهم آورد· اين عامل ديدگاه او را نسبت به حکومت شوراها تغيير داد· شمار دانشمندان روسيه در آنزمان کمتر از سوئد کوچک بود· بسيارى از آنان دشمنان سياسى٬ و بلشويکها ناگزير به ناديده گرفتن آن بودند· رئيس دانشگاه پطروگراد يکى از اعضاى حزب کادت بود و آکادمى علمى تا پايان سال ١٩١٨ يک نفر عضو فعال بلشويک نداشت· اگر چه آکادمى بر عليه انقلاب اکتبر سخن گفته بود اما همچنان به فعاليت خود ادامه داد·

اما گاهى تضادها بالا ميگرفتند و دانشمندان تنها به صرف اين سوء ظن که بر عليه حکومت شوراها توطئه نموده بودند دستگير ميشدند· در يک مورد گورکى چنان خشمگين شد که در نامه اى پوست لنين را کند· لنين معمولا به نامه هاى پرخاش جويانه پاسخ نميداد٬ اما در اين مورد پاسخ داد:

«اينها عبارات بشدت تندى هستند و شما به چه دليل از اين عبارات استفاده ميکنيد؟ گيريم که دهها و (يا حتى صدها نفر) چند روزى را در زندان نشستند··· چه فلاکتى٬ باور نکردنيست! چه بى عدالتى! چند روز و يا حتى يک هفته در زندان براى چند نفر روشنفکر···· ما ميدانيم٬ پروفسورهايى که در تماس نزديک به کادتها هستند مستمرا به توطئه گران کمک ميکنند·

اين يک حقيقت است· توان فکرى کارگران و دهقانان رشد ميکند و در مبارزه جهت سرنگونى سرمايه دارى و ملتزمين ريز و درشت آنان و نوکران سرمايه که به تصور خودشان مغز جامعه هستند تقويت ميشود· در واقع اين مغز نيست بلکه مدفوع است» لنين فرياد زنان گفت·٧

چکا در آنزمان فهرستى از ١٦۰ روشنفکر٬ عمدتا اومانيستها که طى دورانى قابل ملاحظه به خارج از کشور فرستاده شدند٬ فراهم آورد· بسيارى از آنان را در يک کشتى ـ « کشتى فلسفه» نشانده و به غرب فرستادند· شمار افرادى که اين سفر را داوطلبانه انتخاب نموده باشند چندان نبود· آنها پاسپورتى باهويت روسى دريافت نمودند٬ اما به بازگشت به روسيه اميدى نداشتند· بعدها اين گروه بى وطن شدند و از انجمن ملتها پاسپورتى دريافت کردند که اصطلاحا پاسپورت Nansen ناميده ميشد·

لنين البته با اخراج افراد مشهورى مانند فيلسوفها نيکلاى برديايف و سرگئى فرانک٬ بلوايى در غرب بر پا نمود· اما همزمان موقعيت آنچنان بود که اين اخراجها بسيارى را از گرفتار شدن به سرنوشتى بدتر نجات داد· ام· او· گرشنسون در همان گلچين ادبى٬ وچى٬ که نيکلاى برديايف نيز در آن مشارکت مينمود نوشت:«··· ما فقط بايد آرزو کنيم که در مردم ادغام نشويم· ما باىد بيش از دسيسه هاى حکومت از مردم بهراسيم و سپاسگزار اين رژيم باشيم٬ چرا که با زندانها و سرنيزه هاى خود تنها نيروى قادر به حمايت از ما در مقابل خشم تودهاست·»٨

براى لنين عملى نمودن طرحهاى خود در مورد تربيت نسلى کامل و جديد از روشنفکران روسى زمان درازى بطول انجاميد· تا اطلاع ثانوى آنها بايد با معلمان و پروفسورهاى قديمى کار ميکردند و لنين رهمنودهاى مشروحى در مورد چگونگى برخورد با آنان صادر نمود·

«به آنها چنان موضوعات و مطالبى را بدهيد که ناگزير بصورتى عينى به ديدگاههاى ما نزديک شوند· براى مثال به آنها اجازه بدهيد که در مورد تاريخ استعمار سخنرانى کنند٬ چرا که نويسندگان سرمايه دارى عملکرد موذيانه يکديگر را ـ انگليسيها فرانسويها٬ فرانسويها انگليسيها و آلمانيها هر دو ـ افشاء نموده اند· [مبحث ادبيات] استادان را بصورتى جامع به صحبت در مورد حيله هاى سرمايه هاى مستعمراتى ناگزير ميسازد·

در ضمن از آنها شناخت در مورد ادبيات بنيانى مارکسيستى را درخواست نماييد٬ برايشان روشن کنيد٬ آنکسى که در مارکسيسم فارغ التحصيل نشود نميتواند سخنرانى کند· من بشما ضمانت ميدهم٬ شايد آنها صاحب عقيده درستى نشوند٬ اما مطالبى را خواهند آموخت که در گذشته در برنامه هايشان وجود نداشته است· سپس اين ديگر به دانش آموزان مربوط ميشود که تحت رهبرى سياسى ما از اين داده ها آنطورى که بايد بهره بردارى نمايند·»

ميخاٸيل پوکروفسکى/مورخ از اين که جريان گذار به سوسياليسم چگونه بدون «مسئله» پشت سر گذاشته شد شگفت زده بود· او مينويسد٬ امتحانات با علاقه داده شدند و بسيارى از استادان اعلام نمودند که از سالها قبل مارکسيست بوده اند· هفتاد سال بعد همين پروفسورها در همان دانشگاه روسى در رديف اولين کسانى قرار گرفتند که کتابهاى حزبى خود را پاره و اعلام نمودند که از سالها قبل ليبرال بوده اند···

گورکى تجاوزات انقلاب را مورد انتقاد قرار داد٬ اما بر خلاف بسيارى از روشنفکران٬ براى مثال برنده جايزه نوبل ايوان بونين٬ هرگز به جبهه سفيدها نپيوست· «ديروز او (پرزيدنت ويلسون) براى حمايت از حق ملل جهت تعيين سرنوشت خودشان آماده بود»٬ گورکى در سال ١٩١٩ نوشت٬ «و اکنون ارتشى را بمنظور بازگرداندن نظم و ترتيب به روسيه٬ جايى که مردم در حال حاضر از حق قانونى خود براى بدست گيرى قدرت بهره بردارى نموده اند٬ مجهز مينمايد·»٩

گورکى پادوى کسى نبود· او تمام توان خود را بر عليه بازداشتهاى رئيس محلى حزب٬ گئورگى زينويف در پطروگراد٬ بکار گرفت و نامه اى به لنين نوشت: «اين بازداشتهاى بربرمنشانه تنها به نابودى افراد با فراست و کاردان منجر خواهد شد· براى هر روز که ميگذرد رابطه من با حکومت شوراها خصمانه تر ميشود [····] بازداشت و از ريشه بر کندن دانشمندان با توسل به روشهاى بربرمنشانه و نفرت انگيز توسط شما تنها نشانگر اينست که نه ميتوان به پيروزى و نه حتى به سرنگونى شجاعانه اى اميدوار بود·

ولاديمير ايليچ٬ آگاه باشيد که من از اين افراد کاملا حمايت ميکنم· من نيز ميخواهم که با کمال ميل دستگير و زندانى بشوم تا اينکه در نابودى بهترين فرزندان روسيه شريک جرم شما باشم· چرا که اکنون براى من کاملا روشن شده است که «سرخها» و «سفيدها» بيک اندازه دشمن خلق روسيه هستند· البته شخصا ترجيح ميدادم که توسط «سفيدها» کشته ميشدم٬ اما «سرخها» نيز دوستان من نيستند· اميدوارم که مرا درک کنيد·

ماکسيم گورکى١۰

با اينحال در پس آن نامه هاى منقلب در مورد تجاوز به حقوق دمکراتيک٬ يک سوال اساسى پنهان شده بود· گورکى٬ بر خلاف لنين که کشاورزان را در کشورى مانند روسيه متحد ضرورى انقلاب ارزيابى مينمود٬ به ارتجاعى قلمداد نمودن آنان اعتقاد داشت·

«من علنا اعتراف ميکنم»٬ گورگى نوشت٬ «افرادى که با آب و تاب از عشق خود به مردم سخن ميگويند٬ احساسى از عدم اعتماد و شک و ترديد را در ذهن من سبب ميشوند· من از خودم و از آنان سوال ميکنم: آيا شما عاشق کشاورزانى هستيد که تا حد از خود بيخود شدن ودکا مينوشند و سپس مانند يک حيوان وحشى رفتار کرده و به شکم همسران حامله خود لگد ميزنند؟

کشاورزانى که به نزديکان خود٬ که به آنها عشق ميورزند٬ اجازه ميدهند که از گرسنگى بميرند؟ کشاورزانى که دهها هزار پود گندم را زير خاک ميکنند٬ در زير خاک ميپوسانند و از دادن آن به قحطى زدگان امتناع ميورزند؟ کشاورزانى که حتى يکديگر را زنده در خاک مدفون ميکنند٬ اعدامهاى خونين را در خيابانها ترتيب ميدهند و از ديدن اينکه چگونه فردى فرد ديگرى را بقتل ميرساند و يا در آب رودخانه غرق ميکند لذت ميبرند؟»۱۱

براى حکومت شوراها قبول موضع ضد دهقانى گورکى بعنوان سياست غير ممکن بود اما درک اين دوگانگى براى همگان امکانپذير نبود بلکه بدون توجه لنين را دشمن خلق ارزيابى مينمودند· در سال ١٩٢۰ ٬ پس از ايجاد اختلال در کار انتشاراتى گورکى براى ادبيات جهان توسط بوروکراسى شوراها٬ او به خاتمه کار خود تهديد نمود·

لنين به نفع گورکى دخالت کرد· اما همچنين ميدانست که گورکى بيمار بود و خون استفراغ ميکرد و به وى ترک کشور را براى مدتى پيشنهاد نمود· گورکى بنفع آلکساندر بلوک ميانجيگرى و برايش اخذ ويزا نموده بود٬ اما او پيش از دريافت آن چشم از جهان فروبسته بود·

و هيچ چيز بميزان مسٸله نیکولای گومیلیف/شاعر٬ که بداشتن فعاليتهاى ضد انقلابى متهم شده بود٬ گورکى را خشمگين نکرد· او واقعا در توطئه اى بر عليه دولت شرکت٬ اما گورکى به دلايل انسانى نجات جان وى را درخواست نموده بود·١٢ اما اين درخواست کمکى نکرد٬ گومیلیف اعدام شد و همسرش آنا آخماتووا و پسرش٬ مورخ آينده٬ لف گومیلیف را از خود بر جاى گذارد·

موارد مورد اختلاف سرانجام افزايش يافت و گورکى کشور را ترک نمود· او در برلن بدون درگيرى با ارگانهاى حکومت شوراها آنچه را که مايل به نوشتن آن بود نوشت٬ بصورت فزاينده اى با سياست موجود فاصله گرفت و ابتدا زمانى به خود آمد که لنين در گذشته بود·

اين مسئله براى شخص گورکى ضربه بزرگى بود٬ چرا که با وجود همه اختلافات لنين را ضامنى براى بازگشت خود محسوب مينمود· در ضمن جهت اراٸه يک ارزيابى کلى از لنين٬ که اکنون وى را «با خشمى فراوان ميپرستيد»٬ بهانه اى بدست گورکى داده شد: «سکان دار کشتى را ترک نموده است··· پس از صد سال٬ مرگ ايليچ برزگترين رويداد روسيه است· بله٬ بزرگترين···»١٣

او نوشت: «من در روسيه٬ کشورى که در آن بمنظور سلامت روح٬ درد و رنج از روى اجبار همانند يک داروى جهانى ستايش شده است٬ کسى را ملاقات نکرده ام که به اندازه و بشدت لنين از درد و محنت انسانها متنفر بوده و آنان را خوار شمرده باشد· اعتقاد راسخ وى بدبختى و نکبت را نه شرط غير قابل درمان براى زندگى ما بلکه لکه اى قلمداد مينمود که انسانها بايد و قادر به نابودى آن هستند·١٤

ابتدا در سال ١٩٣۰ بود که گورکى نسخه نهايى خود از«توصيف لنين» را نوشت· آنزمان او حتى شقاوتهاى انقلاب و «ترور سرخها» را بشکل ديگرى ميديد· او به نکته اى اشاره نمود که لنين در يکى از آخرين ملاقاتهايشان به وى گفته بود:

«نسل ما چيزى را در تاريخ بوجود آورد که از نظر اهميت شگفت انگيز بود· آن شقاوتى که شرايط به دوران ما تحميل نمود٬ قابل توضيح و قابل درک خواهد شد· همه٬ همه چيز را خواهند فهميد٬ همه چيز·» اما کمى قبل از مرگ لنين گورکى نوشته بود: «در دوران لنين شمار کسانى که کشته شدند شايد از دوران وات تيلور٬ توماس مونزر٬ و گاريبالدى نيز بيشتر بودند·»

لنين از اين شيوه مقايسه در پنهان لبخندى زد· وات تيلور/«آجر پز» که در سال ١٣٨١ مردم فقير انگيس را بر عليه سلطه پادشاهى تحريک نموده و کاخ لندن و زندانها را به آتش کشيده بود· توماس مونزر٬ کشيشى که ميان سالهاى ١٥٢٤ ـ ٢٥ شورش دهقانان را در آلمان بر عليه شاهزاده در قدرت و پاپ رهبرى نموده بود· گاريبالدى قهرمان آزادى طلب ايتاليا که اساس اتحاد کشور را پايه گذارى نموده بود….. او در ميان کله گندها قرار داشت·

١ـ ماکسيم گورکى: پرتره ادبى (مسکو ۱۹۸۳)٬ ص ۴۱·

٢ـ نقل قول از ديميرى ولکوگنو: لنين· پرتره سياسى٬ ص ۲ (مسکو ۱۹۹۴(٬ ص ۴۳۰·

٣ـ بوگدانف که پزشک و رئيس انستيتويى در اتحاد جماهير شوروى بود٬ در سال ١٩٢٦ ٬ زمانيکه او جهت آزمايش يک عمل آزمايش خون را بر روى خودش انجام داد.

٤ـ Geir Kjetsaa: ماکسيم گورکى (هيلدس هايم ۱۹۹۶) ص ۲۳۰·

٥ـ همانجا٬ ص ۲۳۵

٦ـ به نقل از مارک پوپوفسج: علم مديريت (لندن ۱۹۷۸) ص ۱۸

٧ـ نامه از لنين به گورکى در ١٥ سپتامبر ١٩١٩. آٽار منتخب لنين ۴۴:۲۸۳

٨ـ Maurice Paléologue: روسيه تزارى در جنگ جهانى دوم (مسکو ۱۹۹۱) ص ۱۵

٩ـ Geir Kjetsaa: ماکسيم گورکى (هيلدس هايم ۱۹۹۶) ص ۲۴۷·

١۰ـ نامه به لنين ٦ سپتامبر ١٩١٩

١١ـ همانجا٬ ص ۲۳۵

١٢ـ نويسنده گان روسى ۱۸۰۰-۱۹۱۷ ٬ بخش ۲ (مسکو ۱۹۹۲)٬ ميگويد که گومیلیف قول داده بود که در آن به اصطلاح توطئه «Tagantsev» شرکت کند·

١٣ـ Kjetsaa: همانجا٬ ص ۳۰۱

١٤ـ ولاديمير ايليچ لنين٬ جولاى ١٩٣۰. بخشى از ماکسيم گورکى: پرتره ادبى (مسکو ۱۹۸۳)٬ ص ۸ و صفحات بعدى·

١٥ـ ولاديمير ايليج لنين: اسناد ناشناخته ۱۸۹۱-۱۹۲۲ مسکو ۱۹۹۹)٬ ص ۵۹۰·

١٦ـ به نقل از ديميترى ولکوگنو: لنين· پرتره سياسى٬ جلد ۲ (مسکو ۱۹۹۴)٬ ص ۲۴۹·

٢٧- به من زهر بده

لنين خسته و فرسوده بود و بيش از هر زمان ديگرى از بيخوابى و سر درد گله ميکرد· او در ٨ جولاى ١٩٢١ از دفتر سازمان حزب يک ماه مرخصى٬ با داشتن دوبار حق شرکت در جلسات دولت از گورکى که در آن نزديکى قرار داشت٬ درخواست نمود· با اينحال رها نمودن خود از هيجانات دائمى و نگرانى از به هرج و مرج کشيده شدن دولت طى دوران غيبتش آنچنان آسان نبود·

دفتر او از يادآوريها٬ موافقتنامه ها٬ پيش نويسها٬ شکايات و دادخواستهاى مکرر سيراب شده بود· او بعدها در ماه اوت و دسامبر نيز درخواست مرخصى نمود· لنين مسلسل٬ لنين ماشين٬ همچنان بشدت کار ميکرد اما نه آنگونه که بايد و شايد·

يک شب در مى ١٩٢٢ لنين با حالت تهوع و استفراغ بيمار شد· ابتدا وعده ماهى خورده شده توسط او در روز قبل مورد سوء ظن قرار گرفت· اما پزشک وى پس از ورود لنين را ديد که کمى بريده بريده صحبت ميکرد· در ضمن نيمه قسمت بالاى بدن او تقريبا فلج شده بود· کروپسکایا در نامه اى اينچنين نوشته بود٬ هنگاميکه از لنين خواسته شد که ١٢ را ضربدر ٦ کند او قادر به پاسخ نشد٬ پس از آن ساعتها نشست و ٦ را باضافه ٦ کرد·

پزشکان وقوع يک سکته ضعيف را مورد تاييد قرار دادند· اين بيمارى معمولا از لخته شدن خون حاصل ميشود اما ميتواند نتيجه يک خونريزى مغزى نيز باشد· در آنزمان پزشکان قادر به تشخيص اينکه کدام٬ کدام است نبودند و در زمان درمان نيز تفاوتى نميکرد٬ هر دو به يک روش درمان ميشدند·

لنين رهسپار گورکى شد و در آنجا چهار ماه دوران نقاهت را گذراند· ترتيباتى در مورد فاصله گيرى کامل وى از سياست٬ که از آنها اطاعت و بقبول يک شيوه زندگى جديد ناگزير نمود٬ اتخاذ شده بود· او بتدريج از کار در کرملين خلاص شد· هنگام اقامت در مسکو به وى براى فقط ٢ ـ ٣ ساعت اجازه کار داده شده بود٬ مسئله اى که بعدها به ١۰ ـ ١٥ دقيقه محدود شد· در خلال آندوران محدود آخرين مقالات و نامه هاى او ديکته شدند·

لنين بدليل شرايط موجود به رويکرد جديدى٬ نگاه به آٽار خود از خارج٬ ناگزير شد· مردى که از دو جنگ و سه انقلاب جان سالم بدر برده و تحولى اجتماعى را آغاز نموده بود که هيچ کشورى تا آنزمان از سر نگذارنده بود٬ تجربه کميابى بود که به پردازش نياز داشت·

در کار مسائل ديگرى نيز وجود داشت که به امر به حاشيه راندن لنين از مرکز حوادث يارى رساند· او بصورت فزاينده اى در اقليت قرار ميگرفت· براى مثال پيشنهادى در مورد تشکيل کمتيه اجرايى٬ نطفه پارلمان شوراها٬ تا ٦۰ درصد از کارگران و دهقانان بدون مقام دولتى٬ در کميته اى مدفون شد· حتى در دولت نيز کارگران در اکثريت نبودند·

منتقدان در خارج و داخل٬ انقلاب در کشور عقب مانده اى مانند روسيه را در اساس غير واقعى و غير ممکن محسوب مينمودند· مدل اين بود٬ ابتدا تمدن٬ سپس انقلاب· در سال ١٩٢۰ فقط ٣٢ درصد از مردم روسيه به خواندن و نوشتن قادر بودند· لنين در مقاله در مورد انقلاب ما١ در مورد اين مسائل استدلال نمود· به اذعان وى روسيه انقلاب خود را پيش از بدست آمدن پايه و اساس «متمدنانه» سوسياليسم تحقق بخشيده و انقلاب روسيه بر خلاف الگوهاى معتصبان عمل نموده بود·

لنين٬ با اينحال مدعى بود که انقلاب روسيه صحيح بود و موفق ميشد· روسيه ابتدا ميتوانست از طريق يک انقلاب شرايط را٬ مانند «بيرون راندن زمينداران بزرگ و سرمايه داران روسى»٬ براى تمدن ايجاد و پس از آن بسوى سوسياليسم حرکت نمايد· اما در بسيارى از ديگر جهات او ناگزير به عقب نشينى از درک اوليه خود شد٬ براى مثال آنهايى که در دولت و انقلاب ارائه شده بودند·

به تاييد وى در آنجا ماموران دولت کارگرى بوسيله مردم انتخاب و در هر زمانى از کار برکنار ميشدند· ماموران دولتى با کار کردن در اماکن مختلف فرصت بروکرات شدن را پيدا نميکردند و دستمزدها بيشتر از دستمزد يک کارگر نميشد· و بنظر ميرسد که در ژانويه/فوريه ١٩١٨ اعتقاد وى بيشتر بر اين بود که روسيه شوروى بدون نيروهاى نظامى٬ پليس و ماموران صاحب امتياز به اداره خود قادر بود·

در آخرين مقاله منتشر شده او٬ کمتر اما بهتر٬ لنين به تاييد اين مسئله ناگزير شد که کنترل کارگران ـ و کشاورزان (Rabkrin) بشدت بى نتيجه بود· Rabkrin٬ که توسـط استالين رهبرى ميشد٬ ١٢۰۰۰ نفر را در استخدام خود داشت و خود بيک دستگاه بروکراسى کوچک مبدل گشته بود· به پيشنهاد ترتسکى اين غده جديد٬ بسادگى٬ بايد بريده ميشد· لنين ميخاٸيل سنيوپا را جايگزين استالين نمود و از شمار کارکنان تا ٢۰۰۰ نفر کاست·

لنين پس از به اجرا گذاردن سيستم «پاکسازى» منظم (Tjistka) در حزب٬ و ۱۹۲۱ با لغو مقام عضويت ١٧۰۰۰۰ تن از اعضاى حزب که از جهاتى پاسخگوى شروط لازم براى يک بلشويک خوب بودن را نداشتند٬ مطلقا نميدانست که اين پاکسازيها بعدها بيشتر همکارانش٬ «لنينگراد» هسته اصلى حزب بلشويک٬ را هدف قرار ميداد·

او در کنگره شوراها که در ماه دسامبر ١٩٢٢ در کرملين برگزار شد حضور نداشت· در کنگره گزارش اميد بخشى از اقتصاد کشور ارائه نشد· توليد آهن و فلزات تنها چند درصدى بالاتر از دوران قبل از جنگ بود و صنعت پارچه بافى بدليل کشت و کار ناچيز در ترکستان و آذربايجان بايد با پنبه وارداتى به کار خود ادامه ميداد·

انبارهاى فلزات و پارچه بافى کاملا خالى و فقدان محصولاتى از قبيل نان٬ چربى٬ پاپوش٬ لباس٬ کبريت٬ نمک٬ صابون و نفت بشدت محسوس بودند· بر اساس گزارش کميسر دارايى٬ سوکلینکوف٬ درآمد دولت بالغ بر يک درصد از بودجه بود! بقيه از چاپ اسکناس حاصل ميشد·

نه فقط آن· بسيارى از مدارس بدليل بحران در دارائيهاى دولتى به تعطيلى کشانده شده بودند· شمار کودکان دبستانى از ٧ ميليون به کمتر از ٥ ميليون کاهش يافته بود· لنين در دو نامه به ترتسکى در تاريخ ٢٥ و ٢٩ نوامبر ١٩٢١ به نفع مدارس٬ اوراق کشتيهاى جنگى نيروى دريايى را درخواست نموده بود· دو ميليون روبل طلا از بودجه نيروى دريايى به مدارس منتقل و صرف وعده هاى غذاى کودکان و معلمان شد·

در ٣ دسامبر لنين با فراخواندن يکى از ماشين نويسان زن خود ديکته وصيت نامه سياسى خود٬ نامه اى به کنگره آينده حزب٬ را آغاز نمود· اولين مسئله وسعت کميته مرکزى بود· از طريق گسترش کميته مرکزى از ٢٦ نماينده در آنزمان٬ به ٥۰ و شايد ١۰۰ نماينده٬ لنين به خنٽى نمودن جنگ قدرت جارى در سطوح رهبرى٬ بخصوص ميان استالين و ترتسکى٬ اميد داشت·

اين دو آقا در همانزمان اختلافات خود را از طريق مطالبه عزل يکديگر بروشنى به نمايش گذارده بودند· اين امر در سال ١٩١٨ زمانى آغاز شد که ترتسکى در تلگرافى فراخواندن استالين از جبهه تزاریتسین را به کشور درخواست نمود· لنين استالين را به جبهه اوکراين فرستاد٬ پس از آن ترتسکى عزل وى را از آنجا نيز خواستار شد· در ژوئن ١٩١٩ استالين با تقاضاى برکنارى ترتسکى از مقام فرماندهى ارتش سرخ تلافى نمود·

استالين بدليل شرايط جسمى لنين ماموريتهاى خود را بمنظور بر عهده گرفتن سمت دبير کلى حزب رها نموده بود· لنين به کنگره نوشت: «رفيق استالين پس از انتصاب به دبير کلى حزب قدرت بيش از اندازه اى را در دستان خود متمرکز نموده است و من مطمئن نيستم که او بصورتى محتاطانه٬ همواره قادر به بهره بردارى از اين قدرت باشد·»

در مورد ترتسکى گفته شده بود که «شايد با خردترين عضو کميته مرکزى فعلى ماست٬ اما او نيز اسير اعتماد به نفس شديد خويش است و توجه خود را بيش از اندازه به جنبه مطقا ادارى امور معطوف مينمايد»·

با مد نظر قرار دادن جريان پايدار دستور العملها٬ مقالات آموزنده٬ سرزنشها و تحسينها٬ بيان غم و اندوه شخصى٬ فريادهاى شادى معمولى و کج خلقيهايى که لنين٬ در هر جايى که بود٬ به بيرون منعکس مينمود٬ ميتوان دريافت که آنها واقعا تا چه ميزان وابسته به وى بودند·

بمنظور نائل آمدن به همان مقاصد٬ يک رهبر٬ فرد ديگرى با شخصيتى متعصبتر و آلوده تر به بروکراتيسم٬ نيازمند اختياراتى تمام عيار٬ يک اسلحه دود زا و پنهان کارى غير قابل نفوذ ميشد· اگر اين اساسا امکانپذير بود·

لنين طى سالهاى آخرين عمر خود بر سر برخى از مسائل با استالين اختلافات شديدى داشت· او با وى در مورد مسئله انحصار تجارت خارجى٬ که در آنمورد استالين سياستى «ليبرالى» را دنبال مينمود مخالفت نمود· گفته ميشود که لنين از روى غضب استالين را «ظالم بزرگ»٬ و با نظارت دقيق بر نمايشنامه گوگول٬ به تقليد از يک پليس احمق٬ «حسابدار»٬ Derzjimorda*٬ خوانده بود·

لنين در مورد زينويف و کامنف فقط گفت که مقاومت آنان بر عليه انقلاب اکتبر «البته يک امر اتفاقى نبود»· اما آن امر و غير بلشويسم ترتسکى به يک ميزان قابل سرزنش اند»· در مورد «محبوب» حزب٬ بوخارين جوان٬ گفته شد که نظريات وى را «فقط با احتياط زياد···· ميتوان بصورتى کامل مارکسيستى قلمداد نمود·»

لنين بارها به خانم ولوديت جاوا٬ که سخنان وى را بر روى کاغذ مياورد٬ گفته بود که نامه ها بايد «مطلقا محرمانه» باقى ميماندند· او بر اساس دستور العملهاى لنين از تمام آنچه که ديکته ميشد پنج نسخه تهيه ميکرد و سپس: يکى را به خود او ميداد٬ سه نسخه را به کروپسکایا و يکى از آنها را پس از مهر و موم در پاکتى قرار ميداد که بر روى آن نوشته شده بود: «تنها توسط لنين٬ يا پس از مرگ وى توسط کروپسکایا باز شود»· نامه همراه با مدارک محرمانه ديگر در قفسه اى قفل شده نگهدارى ميشد·

اما مسائل شخصى تنها بخش کوچکى از «وصيتنامه» لنين را٬ که بجز ٧ نامه به کنگره در برگيرنده مجموعه اى از مقالات بود٬ تشکيل ميدادند· يک مسئله مهم طرح دولت٬ Gosplan بود· به گفته ترتسکى اين ارگان با اختيارات قانونى مجهز ميشد٬ در حاليکه استالين بر اين عقيده بود که اين امر رهبرى حزب را بصورت خطرناکى محدود مينمود·

لنين نيز در اصل با اعطاى اختيارات کامل به Gosplan مخالف بود٬ اما به دلايلى ديگر· وى از مبدل گشتن Gosplan به نطفه بروکراسى جديدى هراس داشت٬ بروکراسى که با دخالتهاى خطرناک خود به محدود نمودن ابتکار عمل محلى و ملى ناٸل ميامد· لنين سرانجام از نظرات ترتسکى حمايت نمود٬ گر چه با قيد و شرط و دودلى فراوان·

استالين از موضع لنين با خبر و ظاهرا خشم و غضبش را بر سر کروپسکایا خالى نمود· او در تماسى تلفنى بر سر او فرياد کشيد· از جمله بنديها چيزى نميدانيم٬ اما کروپسکایا با فرستادن نامه اى به کامنف که در غياب لنين رياست دفتر سياسى را بر عهده داشت از خود عکس العمل نشان داد·٢

«من به شما و گٸورگى [کامنف] روى ميکنم که رابطه نزديکترى به ولاديمير ايليچ داريد· خواهش ميکنم که مرا در مقابل اين تهديدات و پرخاشهاى مشمئز کننده و دخالتهاى غير مودبانه در زندگى خصوصى ام٬ حفاظت کنيد·»

در ٥ مارس ١٩٢٣ لنين نامه اى به استالين نوشت و از او درخواست عذر خواهى نمود· او در مورد حمله به کروپسکایا شنيده بود و از او طلب بخشش مطالبه کرد٬ در غير اينصورت با وى «قطع رابطه» مينمود·

استالين ابراز ندامت نمود٬ با اينحال٬ بدون دانستن اينکه چه چيزى اينچنين آزار دهنده بوده است· در حاليکه لنين نامه خود را «با احترام» امضاء کرده بود٬ استالين تنها نام خود را٬ عملى معمول ميان اعضاى دفتر سياسى٬ نوشت·

اين حادٽه لنين را در ٤ ژانويه به ضميمه نمودن متنى به نامه ارسالى خود به کنگره در مورد گسترش کمتيه مرکزى و اراٸه پيشنهاد برکنارى استالين در صورت امکان ناگزير نمود: «استالين بى ادب و تحمل اين اشتباه در مصاحبت با کمونيستها و ما ممکن است اما بروز آن از جانب مردى در سمت دبير کلى قابل تحمل نيست·

بهمين دليل پيشنهاد ميکنم که جهت برکنارى استالين از اين پست بدنبال راه چاره اى باشيد و فردى از همه جهات متفاوت با وى را انتخاب کنيد· اين فرد بايد قبل از هر چيز صبورتر٬ وفادارتر٬ مودب تر٬ متواضعتر و دلسوزتر نسبت به رفقا باشد· اين امور شايد ظاهرا کوچک بنظر بيايند٬ اما به باور من٬ جهت پرهيز از نفاق و با توجه به رابطه ميان استالين و ترتسکى٬ که من با آن سر و کار داشته ام٬ امور پيش پا افتاده اى نيستند و يا پيش پا افتاده اند اما ميتوانند در جاى خود به امورى تعيين کننده مبدل گردند·»

آيا لنين واقعا خواهان برکنارى استالين بود و يا هدف تنها ملامت وى بود؟ تقاضاى لنين از حزب مبنى بر انتخاب فرد بهترى از استالين٬ به معناى اين نيست که او واقعا به وجود چنين فردى عقيده داشت· اگرچه آشنايى ميان لنين و استالين تا اندازه اى دير رخ داد٬ و لنين ١٩١٥ هنوز از نام خانوادگى وى با خبر نبود٣ ٬ اما پس از آن در بسيارى از مبارزات با يکديگر متحد شده بودند· تنها امرى که او را از ترتسکى٬ زينويف و کامنف متمايز مينمود لکه ننگى بود که آنان در پروتکل خود داشتند·

آرزوى لنين اخراج بى قيد و شرط استالين نبود٬ بلکه اگر فرد لايقترى وجود داشت٬ و چنين فردى را لنين٬ خود٬ قادر به نام بردن نبود· اما هدف لنين٬ مطمئنا٬ از طريق مورد سوال قرار دادن استالين محدود ومتعادل نمودن قدرت وى بود· لنين در مورد نقش سياسى استالين نگران و براى آنها دلايل قانع کننده اى داشت·

نه فقط استالين٬ بلکه شمارى از نمايندگان ديگر٬ ادراکات لنين را آزار دهنده درميافتند· در موردى٬ مقاله کمتر اما بهتر که لنين به پروادا فرستاد٬ اکثريت اعضاى دفتر سياسى (استالين٬ مولوتف٬ کايبيشو٬ ريکف٬ کالينين و بوخارين) به ممانعت از انتشار آن تصميم گرفتند· اما کامنف پس از حضور با تاخيرش به جلسه از موضع ترتسکى در مورد انتشار مقاله حمايت نمود·

بعنوان آخرين راه حل شگفت آور براى متوقف نمودن آن٬ به پيشنهاد کايبيشو مقاله در شماره ويژه اى از پراودا که فقط در يک شماره منتشر ميشد درج و به لنين نشان داده ميشد! اين پيشنهاد شامل راى اکثريت نشد و مقاله بر اساس درخواست لنين منتشر شد·

در ١٢ دسامبر ١٩٢٢ لنين از اتاق کار خود در کرملين بازديد نموده بود· چهار روز بعد دچار حمله جديدى شد٬ حال او منقلب و بايد بسترى ميـشد· براى معاينه لنين دستکم شش متخصص خارجى٬ از جمله پروفسور ساموٸل هنشن از بيمارستان سيرافين٬ سرشناسترين محقق سوئدى در زبان پريشى*٬ فراخوانده شدند· شوراى دولت در پرداخت هزينه ها دندان گردى نکرد: دستمزد هنشن ٢٥۰۰۰ کرون سوئدى شد و دستمزد پزشکان ديگر نيز در همان سطح بود·

پروفسور ساموٸل هنشن بعدها نظر خود را به روزنامه هاى سوئدى اعلام و به تمام شايعات شرورانه در مورد ابتلاى لنين به بيمارى سفليس پايان داد: «…. رهبرى انقلاب بزرگى مانند انقلاب روسيه توسط فردى مبتلا به اختلالات روانى و ضعف جسمانى امريست کاملا غير منطقى· بر عکس بايد لنين را فردى بشدت تيز هوش و کارى٬ چه از نظر روحى و چه از نظر جسمى٬ برسميت شناخت· بنظر ميايد که بيمارى اش در اساس ناشى از تلاش فوق العاده اى باشد که او خود را در مقابل آنها محافظت ننمود٬ و اينکه يک شمشير داموکلس *مداوما بالاى سر او در چرخش بود·»٤

دفتر سياسى فقط براى اقوام نزديک بيمار اجازه ملاقات صادر نموده بود· او در ضمن نه بدريافت اطلاعات سياسى٬ بلکه تنها به ديکته نمودن نامه مجاز بود٬ البته بدون داشتن انتظار براى دريافت پاسخ· او از طريق کروپسکایا بخشا موفق به دور زدن قوانين نسبتا شديد شد·

لنين وظايف خود را به سه معاون خود و دبير کل منتقل و از آنزمان ببعد به مختص نمودن وقت خود به نوشتن قادر گشت· نتيجه پنج مقاله قابل توجه شد· رئيس دولت و برنامه ريز حزب بجاى مقاله نويس کار ميکرد· اولين مقاله که در ٢ ژانويه ١٩٢٣ ديکته شد٬ صفحه اى از يک دفتر خاطره نام داشت·

مقاله در مورد فرهنگ در دوران کمونيسم نوشته شده بود· هدف وى٬ با توجه به آمار ناچيز توسعه و رشد در حوزه تعليم و تربيت٬ نشان دادن «اقدامات ضرورى و اساسى باقيمانده براى ما پيش از دستيابى به تمدن يک کشور غربى بود·» او عدم کاهش بودجه وزارت آموزش و پرورش٬ بهبود شرايط معلمان و بخصوص شرايط مدارس روستايى را توصيه نمود·

لنين در مورد نگاه به مدارس بعنوان مرکز تبليغات کمونيستى نيز هشدار داد: «براى کمونيسم٬ عدم وجود شرايط مادى لازم براى آن در روستاهايمان٬ اگر نخواهيم بگوييم مهلک٬ مضر خواهد بود·»

اگر چه در همانزمان توانايى لنين بشدت محدود بود ـ فقط با کمک ديگران به خواندن ـ و فقط به نوشتن عبارت M قادر بود ـ اثر دو جلدى منشويکى٬ بوريس سوچانوف٬ در مورد تاريخ انقلاب روسيه را مورد انتقاد قرار داد· بررسى وى انتقاد گزنده اى بود از «درک ملا لغتى منشويکها در مورد مارکسيسم.»

او ديکته کرد «آنها از قرار معلوم نه از ويژگيهاى تعيين کننده مارکسيسم درک درستى دارند و نه از ديالکتيک انقلابى آن· کليه اعمالشان٬ آنان را بعنوان رفرميستهاى ترسويى افشاء ميسازد که از مورد حمله قرار گرفتن سرمايه دارى و حتى بيش از اين از قطع رابطه با آنان هراس و همزمان در پس لاف زنيها و عبارات بى محتوا در جهت پنهان نمودن بزدلى خويش تلاش دارند·»

آنها مختصات روسيه را درک نکرده اند· «اگر براى ايجاد سوسياليسم درجه اى از فرهنگ ضرورت دارد (اگر چه هيچکس قادر به تعيين [سطح اين فرهنگ] خاص نيست)٬ چرا ما بمنظور دستيابى به اين سطح خاص نبايد ابتدا با کمک يک انقلاب زمينه را براى ايجاد آن فراهم آوريم و پس از انجام آن٬ بر اساس يک دولت کارگرى ـ دهقانى و سيستم شورايى٬ بمنظور رسيدن به مردم و پشت سر نهادن آنان به جلو حرکت نکنيم؟ [……]

شما در کدام کتاب خوانده ايد که يکچنين تغييرى در قاعده عادى تاريخ ممنوع و يا غير ممکن است؟ من بياد مياورم که ناپلئون گفت: Ons´engage et puis on voit که به روسى روان بدين معناست: ابتدا پس از شرکت در مبارزه اى ميتوان از نتايج آن آگاه شد·»

در ٤ مارس ١٩٢٣ آخرين مقاله لنين در پرودا منتشر و در آن باز هم در مورد بروکراسى صحبت شده بود· به استثناى وزارت امور خارجه ى چيچرن «دستگاه دولتى ما در يک سطح وسيع ادامه همان دستگاه دولتى قديمى است·»٬ لنين نوشت· «با ظاهرى بصورتى ناچيز دوباره رنگ شده٬ از جهاتى بسيار جسدى باقيمانده از دستگاه دولتى روسيه قديم است·» لنين بنفع نماينده گان منتخب بوسيله مردم٬ کاستن شمار کارمندان استخدامى در سطوح مختلف را پيشنهاد نمود·

با اينحال آخرين مسئله سياسى نوشته شده توسط وى در مورد ديگرى بود· بعنوان يک ادامه مستقل در نامه هاى فرستاده شده به کنگره٬ او در روزهاى آخر دسامبر ١٩٢٢ مقاله «مسئله ملل يا [اعطاى خودمختارى]» را ديکته نمود· لنين در آنجا در مورد داشتن حق کنارى گيرى همه اعضا در اتحاد جماهير شوروى استدلال کرد٬ و تجاوز روا داشته شده به کمونيستهاى گرجستانى را محکوم نمود·

سرجو اوردزونیکیدزا نماينده مسکو در قفقاز٬ طى جدالى پرزيدنت بودو ميديوانى را مورد ضرب و شتم قرار داده بود· ميديوانى٬ يکى از رهبران کمونيست منطقه٬ در مورد حق کناره گيرى از اتحاد جماهير شوروى استدلال نموده بود· لنين پس از شنيدن ماجراى «تردستى» اوردزونیکیدزا٬ بشدت خشمگين شد·

دفتر سياسى بمنظور تحقيق در مورد اوضاع هيئتى را تحت رهبرى فلیکس ژرژینسکی ارسال نمود· پس از بازگشت و اراٸه گزارش به لنين٬ نشان داده شد که او از استالين و اوردزونیکیدزا حمايت مينمود· ميديوانى و مک هارازا که فدراسيون قفقاز را يک «جسد» سياسى و يک «دستگاهى بوروکراتيک» ناميده بودند بايد بر کنار ميشدند·٥

بنابراين استالين و ژرژینسکی که هر دو داراى پيشينه اى غير روسى بودند (به ترتيب گرجستانى و لهستانى)٬ پيرامون يک روسيه بزرگ سنتى ديده گاه مشترکى راجع به گرجى هاى «جنجال برانگيز» داشتند· استالين همانند يک «غارنشين بزرگ روسى» استدلال و در ضمن به باور لنين در جهت فريب او تلاش نموده بود· لنين پس از يک ماه تمرکز بر روى اين مسئله تجزيه و تحليل خود را ارائه داد:

«بنظر ميرسد که من از طريق عدم مداخله مصممانه و جدى در مورد مسئله حساس خودمختارى٬ رسما شناخته شده بعنوان مسـئله شوراى اتحاديه جمهوريهاى سوسياليستى٬ اشتباه بزرگى را در مورد کارگران روسى مرتکب شده ام. [……..] آنچه که من از رفيق ژرژینسکی٬ که توسط کميته مرکزى بعنوان رئيس کميسيون بمنظور «تحقيق» در مورد حادٽه گرجستان منصوب شده بود٬ شنيدم تنها افزايش نگرانيهاى مرا سبب شد·

اگر ماجرا تا اين اندازه توسعه يافت که اوردزونیکیدزا کنترل خود را از دست داد و به خشونت پناه برد٬ و اين چيزيست که رفيق ژرژینسکی براى من بازگو کرد٬ ميتوان تصور نمود که در چه منجلابى گرفتار آمده ايم· اين امر نشاندهنده اينست که کليه نظرات ما در مورد [اعطاى خودمختارى] در اساس اشتباه و جهت آن زمان بسيار بدى انتخاب شده بود·

به اعتقاد آنان ما نيازمند يک دستگاه ادارى يکدست هستيم· اين بيانيه ها از کجا صادر ميشوند؟ آيا از همان دستگاه ادارى روسى نيامده است که من در پارگرافى قديميتر در دفتر خاطرات روزانه ام نشان داده ام که فقط با کمى روغن روسى روغنکارى شده است؟ ما بايد بدون شک اين اقدام ([اعطاى خودمختارى]) را به آينده موکول مينموديم٬ به زمانيکه ميتوانستيم بگوييم٬ از اين دستگاه دولتى چنان محافظت نموديم که تو گويى متعلق به خود ما بود·

اما اکنون بايد صادقانه خلاف اين را بگوييم: ما دستگاهى را متعلق به خود ميدانيم که در واقع هنوز بطور کامل برايمان غريبه است و اينکه مکانيسم سرمايه دارى و تزارى را نمايندگى ميکند که طى پنج سال هيچ امکانى جهت نابود نمودن آن بدست نياورده ايم٬ علاوه بر اين کمک زيادى از دولتهاى ديگر دريافت نکرده ايم و بايد توجه داشت که قبل از هر چيز به سرگرم نمودن خود با مسائل نظامى و مبارزه با قحطى ناگزير بوده ايم·

تحت چنين شرايطى اين کاملا طبيعى است که [حق خروج از اتحاديه]٬ که ما با آن سياست خود را توجيه نموده ايم٬ تکه کاغذ بى ارزشى بيش بنظر نيايد٬ تکه کاغذى که به حمايت از حقوق اقليتهاى روسى بر عليه حملات روسهاى واقعى٬ شونيسم روسيه بزرگ٬ که در حقيقت همانند بروکراسى روسى يک تبهکار و ستمگر است٬ قادر نيست·

در اين امر جاى هيچگونه شک و شبه اى نيست که در اين اقيانوس بزرگ شونيستى و مملو از اراذل و اوباش روسى٬ آن درصد ناچيز از کارگران روسى و روسى شده مانند حشره اى در شيرغرق خواهند شد·»

لنين گفت: عجله استالين و تمايلش به کاغذ بازيهاى ادارى٬ همانند نفرت شديدش از «سوسياليسم ملى گرايانه»٬ با او از در شوخى در آمده اند· او هم مانند ژرژینسکی مٽل يک «روس شده غير روس» بيش از اندازه از ايده متمرکز حمايت مينمايد· اوردزونیکیدزا بايد تنبيه و استالين و ژرژینسکی بايد مسئول سياسى همه اين تبليغات واقعا ناسيوناليستى روسيه بزرگ شناخته شوند»٬ لنين بر اين عقيده بود·

لنين در ٦ مارس ١٩٢٣ آخرين نامه خود را خطاب به ميديوانى (رئيس جمهور گرجستان) ديکته نمود· او وعده داد بود که پرونده وى را پيگيرى٬ بيرحمى و شقاوت اوردزونیکیدزا و اغماض استالين و ژرژینسکی را محکوم کرد· لنين در کميته مرکزى حمايت از درخواست گرجيها را در مقابل استالين٬ از ترتسکى تقاضا نموده بود٬ اما وى از انجام اين کار امتناع ورزيده بود·

لنين در ٦ مارس براى سومين بار سکته اى کرد که قدرت تکلم را از وى سلب نمود· او درآنزمان تنها قادر به بيان چند عبارت٬ مانند «لويد جرج»٬ «nevozmozjno» (غير ممکن) و « Konferentsija» (کنفرانس)٬ بود·

اما در گورکى٬ که در ماه مى به آن نقل مکان نموده بود٬ بسرعت سلامتى خود را بازيافت٬ در ماه جولاى لنگ لنگان چند قدمى به جلو برداشت٬ در ماه اوت قدرت تکلم خود را بازيافت و در سپتامبر با کمک دست چپ خود که سالم بود از نرده ها کمک گرفته و از پله ها پايين رفت٬ پس از آن با کمک يک عصا به گشت و گذارى کوتاه نيز رفت و قارچ چيد·

کروپسکایا با وى تمرين تکلم ميکرد٬ اغلب چندين ساعت٬ و بتدريج به ساختن جملات کوتاهى قادر شد· او بهتر از اينکه بفهمد٬ صحبت ميکرد و همسرش برايش٬ از جمله٬ مقالات روزنامه هاى مختلف را با صداى بلند ميخواند·

وضعيت او عليرغم تضمين هاى عمومى در مورد قابل درمان بودن بيماريش وخيمتر شد· گرفتگى رگها آنچنان بود که مانع از رسيدن خون به مغز وى ميشد· تمام بخشهاى مغزش از دريافت خون سالم محروم شده بودند· او در همان ماه نوشتن با دست چپ را بسختى آغاز نمود· يک شب کروپسکایا بخشى از کتاب جک لندن را٬ عشق به زندگى٬ کتابى که شيفته اش بود٬ براى وى خواند ·

در بيابانى از يخ٬ جايى که هيچ انسانى پاى خود را بدانجا نگذارده بود٬ مردى بيمار٬ نيمه جان از گرسنگى٬ خود را به رودخانه بزرگى ميرساند· توان وى بپايان ميرسد و بسختى راه ميرود· در کنار او که از گرسنگى در حال مرگ بود گرگى تلو تلو ميخورد· مبارزه اى ميان آنان آغاز و آن مرد پيروز ميشود· او نيمه جان و نيمه ديوانه به مقصد ميرسد·

ساعت ١٨ روز بعد٬ در ٢١ ژانويه ١٩٢٤ حرارت بدن لنين بسرعت بالا رفت· او دچار حمله شديدى که ناشى از بيمارى وى بود شد٬ عضلات بدنش دچار گرفتگى شديدى شدند و بيهوش شد· او در ساعت ١٨٬٥۰ چشم از جهان فرو بست· در آنجا از ميان ياران مبارز وى تنها بوخارين جوان حاضر بود و بنا بر اظهارات خوده او لنين به معناى واقعى کلمه در ميان بازوانش جان داد·٦

کالبد شکافى٬ به استثناى سکته مغزى در مرکز تکلم واقع در بخش چپ مغز او٬ نشان دهنده پديده ى نادر ديگرى نيز بود که در آنزمان توجه چندانى بدان نميشد· اين پديده نادر نه در خود- ه مغز و نه حتى در ارتباط نزديک با محل آسيب ديده٬ بلکه در شاهرگهاى گردن وى٬ رگهاى کلفتى که خون را به مغز ميرسانند٬ ظاهر شده بود·

شريان کاروتيد سمت چپ لنين کاملا بسته شده٬ و ديگر نه يک رگ ميان تهى که خون را به مغز برساند٬ بلکه تنها يک رشته فشرده کلفت بود· در آنزمان براى پزشکان ارتباط ميان آسيبهاى ناشى از تصلب شريان در راههاى منتهى به رگها و لخته هاى خون در مغز کاملا روشن نبود·

رابطه ميان ايندو در دهه پنجاه آشکار شد٬ زمانيکه معاينات با اشعه ايکس که معمولا «رنگ جمجمه» ناميده ميشود در اختيار عموم قرار گرفت· در حال حاضر فردى با علائم لنين٬ بوسيله دارو و جراحان کمکهاى موثرى دريافت ميکند·

١٩٣٩ ترتسکى در مورد اينکه استالين چگونه لنين را با کمک آمپولى زهر آلود به قتل رساند سفارشى از لايف دريافت نمود· اجرت او ٢۰۰۰ دلار بود· با اينحال اين مقاله را لايف٬ پست عصر شنبه و Collier´s انکار نمودند·

فقط غول رسانه هاى خبرى راندولف هرست که ضد کمونيستى دو آتشه بود و از پخش اکاذيب تبليغاتى ابايى نداشت٬ باران رحمت خود را بر روى مقاله ترتسکى فرو ريخت و در ١۰ اوت ١٩٤۰ اجازه انتشار آنرا در روزنامه ليبرتى٬ ده روز قبل از اينکه ترتسکى٬ خود٬ توسط جاسوس استالين رامون مرکادر به قتل برسد٬ صادر نمود·

اما در حال حاضرعليرغم روشن شدن چگونگى مرگ ترتسکى٬ «قتل» لنين بيک فانتزى مبدل گشته است· پروتکلى از کالبد شکافى وجود دارد که تشخيص کاملا دقيقى را ارائه ميدهد ـ «تصلب شريانى در شاهرگ سمت چپ با آسيبهاى مشخص شده بر شريانهاى مغز٬ و در لحظه اوج خود٬ خون مردگى نزديک به مراکز حياتى مغز·»٧ اين تشخيص در سال ١٩٢٤ توسط نمايندگان آکادمى آ· ايى· آبريکوسوف و ۹ محقق ديگر ارائه شد٬ و سال ١٩٧۰ در کاوشى مورد تاييد چهار تن از نمايندگان اکادمى قرار گرفت·

به گردش درآمدن داستان مسموميت مربوط به شرايطى واقعى بود· لنين در واقع از استالين آمپول سمى درخواست نموده بود! لنين و کروپسکایا طى دوران تبعيد در پاريس يکبار تا خانه پل و لورا لافارگيو که دو ميل خارج از شهر زندگى ميکردند دوچرخه سوارى کردند· لورا دختر مارکس و پل يکى از همکاران مارکس و انگلس بود· اين ملاقات تاثير شديدى بر روى اين زن و شوهر روسى گذارد·

در سال ١٩١١ اين داستان که لورا و پل٬ به دليل کهولت و عدم داشتن توان لازم جهت شرکت در مبارزه دست به خودکشى زده بودند٬ تجلى فلسفه بدون تناقضى بود که در نزد لنين مورد قبول واقع شد: «وقتى آدم ديگه نميتونه براى حزب کار کنه٬ بايد حقيقتو قبول و مثل لافارگيو- ها خودکشى کنه»٬ لنين گفته بود·

ماريا خواهر لنين در دفتر خاطرات خود٬ که ابتدا پس از مرگ لنين و استالين منتشر شد٬ درخواست لنين را در مى ١٩٢١ ٬ پس از وقوع اولين سکته٬ مبنى بر تقاضاى سم از استالين مورد تاييد قرار داد٬ کالايى که استالين وعده تهيه آنرا به وى داده بود·

چرا دقيقا استالين؟ «بدليل اينکه او ميدانست لنين مصصم٬ مانند فولاد سخت و با رمانتيسم غريبه بود·» اما خواهر لنين و بوخارين پس از شنيدن ماجرا از زبان استالين٬ به آرام نمودن لنين تصميم گرفتند· استالين به نزد لنين بازگشت و شرايط را براى تحقق آرزوى وى نامناسب تشريح نمود·»٨

استالين٬ پس از مشاوره با پزشکان و صحبت با کروپسکایا که بهيچ عنوان مخالف اين راه حل نبود٬ به لنين پيغام داد که شانس او براى بدست آوردن سلامتيش زياد بود٬ بنابراين دادن سم منتفى شد· لنين از گرفتن اين پيغام خوشحال شد: او از استالين سوال کرد: «منو که گول نميزنى؟»

او با آرامش پاسخ داده بود: «تا بحال شده که من تورو گول بزنم؟»

استالين اين واقعه را به دفتر سياسى گزارش داد و خواهش کرد که وى را از انجام ماموريتى که از جانب لنين بر عهده وى نهاده شده بود معاف نمايد· دفتر سياسى گزارش را تاييد و البته استالين را از انجام اين ماموريت دشوار معاف نمود·

در مى ١٩٢٤ نامه لنين بدست نمايندگان کنگره رسيد· در تطابق با درخواست لنين کمتيه مرکزى تا ٦٣ نماينده توسعه داده شد٬ اما تاٽير مورد انتظار لنين هرگز حاصل نشد· کنگره با درخواست لنين در مورد برکنارى استالين موافقت ننمود· نامه لنين در ميان پرونده ها قرار گرفت و تا بيستمين کنگره حزب در سال ١٩٥٦ از دسترس اعضاى معمولى حزب و مردم مخفى نگاه داشته شد·

١ـ آثار منتخب در ده باند٬ باند ١۰ (مسکو ١٩٩١)٬ ص ٥٤٢.

٢ـ دفتر سياسى از کامنف٬ دبير کل کرستینسکی٬ لنين٬ استالين و ترتسکى تشکيل ميشد. بوخارين٬ کالينين و زينويف اعضاى داوطلب بودند٬ به عبارت ديگر اعضاى جايگزين.

* نام پليس تزار- مترجم

٣ـ در ٩ نوامبر ١٩١٥لنين در نامه اى به کارپينسکى: «من عاجزانه از شما درخواست ميکنم: نام فاميل Koba را پيدا کنيد.»

* زبان پریشی اختلال در بیان یا درک زبان به دنبال آسیب مغزی است ـ منبع ويکى پديا- مترجم

*شمشیر داموکلس قبل ازاینکه٬ حدود قرن چهار قبل از میلاد، به داستان‌های اساطیری یونان بپیوندد، افسانه ايست با قدمتی طولانى. ریشه و منشاء بعضی حکایات را نمی‌شود دقیقاً مشخص کرد ولی می‌شود گفت این حکایت به زمانی باز ميگردد که انسان از آن‌ جا که «انسان» است و خطاکار، نیاز به “دست بالای دست» را احساس کرده است ـ منبع ويکى پديا-مترجم

٤ـ (زندگى و آموزش)٬ استکهلم ۱۹۲۵٬ ص ۱۳۴

٥ـ ميدوانى در سال ١٩٣٧ از جمله به اتهام تروريسم..

٦ـ بوخارين اين جريان را طى دادگاهى که بر عليه خود او در سال ١٩٣٧ تشکيل شده بود بازگو کرد٬ آنزمان او به مرگ محکوم شد. (پرودا ٣ آوريل ١٩٨٨).

٧ـ پرودا ٦ اوت ١٩٩٢.

٨ـ ايزوستيا Tsk KPSS٬ شماره ۱۲/۸۹ ٬ ص ۱۹۸·