سياسی

کار واسارت انسان: اسپینوزا، مارکس و » بردگان مشتاق» سرمایه

جیسون رید در باره بردگان مشتاق سرمایه: مارکس و اسپینوزا پیرامون تمایل

کار واسارت انسان: اسپینوزا، مارکس و » بردگان مشتاق» سرمایه

 

از نشریه بررسی کتاب ها لس آنجلس/ 9 دسامبر 2014 ترجمه: سامان

 

یادداشت: مقاله حاضر نقدی است بر کتابی» تحت عنوان فوق الذکر نوشته اقتصاددانی بنام » فردریک لوردون» که اخیرا منتشر گردیده است. لوردون کوشیده تا با جستاری در اندیشه های فلسفی اسپینوزا بمثابه فیلسوف متقدم بر مارکس در توجیه شرایط اقتصادی معاصر رشته هایی از تشابه و این همانی پیدا نموده و خط بطلانی بر ایده های کارل مارکس پیرامون نقد اقتصاد سیاسی بکشد. لوردون تلاش دارد که از طریق تکیه بر نظریات انسان شناسانه و هستی شناسانه اسپینوزا زمینه یا محملی ایدئولوژیک – فلسفی جهت توجیه استثمار سرمایه داری بمثابه مقوله ای تاریخی فراهم آورد. او تلاش دارد با توضیح گرایش ذاتی انسان به کار و مصرف، ازواقعیت تاریخی جامعه مصرفی طقره رفته و ناگزیری نیروی کاربرای نجات از گرسنگی و بینوایی را انتخاب آزاد مبتنی بر علاقه روزمره به کار جلوه گر سازد و نه یک ضرورت و نیاز تاریخی در عصر سرمایه داری. طرح و رواج مکرر واژگان همچونی » سرمایه داری نوظهور» یا » کارآفرینی» در واقع ادبیات سرمایه داری دوران ما هستند که قوانین و روند استثمار عریان و بردگی مدرن و مستقیم را بنام اقتصاد بازارآزاد عرضه می دارند تا بازتولید ایده ها و مناسبات کالایی را به اشکال دیگر پایدار و رایج نمایند. جیسون رید با درایت از ایجاد توهمات و در هم ریختن مرزهای نیاز ذاتی انسان مبتنی بر اشتیاق و آزادی فردی به کار از یک طرف، و اجبار و ناگزیری او برای ادامه حیات و نجات از بینوایی بمثابه ضرورت تاریخی از طرف دیگر پرده بر می دارد، و با تآکید و روشنایی انداختن بر هدف و نکته اصلی کتاب مذکور بجای یافتن نقاط مشترک بین اسپینوزای متقدم و مارکس متآخر از طریق تشابهات قیاسی برخلاف نظرات لوردون وجوه افتراق آنها را برشمرده و از نقد اقتصاد سیاسی کارل مارکس به درستی دفاع می نماید.

……

 

فلسفه معاصر ازمشاهده نام اسپنوزا به همراه نام مارکس درعنوان کتابی که جدیدا» منتشر گردیده شگفت زده نخواهد شد. پیش از این آلتوسر در میانه سال های 1960 مطرح کرده بود که او و نویسندگان همکارش در کاپیتال خوانی اسپینوزایی بودند، نه ساختارگرا، آن زمان پرس و جویی روزافزون پیرامون نقاط مشترک رابطه بین مارکس و اسپینوزا وجود داشت. حتی به درستی می توان گفت شبیه آنچه که رابطه هگل/ مارکس برای نسل گذشته بود – زنده کردن آثار آدورنو، سارتر، لوکاچ و امثالهم – رابطه مارکس/ اسپینوزا در مجموعه فلاسفه حاضر قلمرویی از آلتوسر، و اعضای حلقه پیرامون او همچون اتینه بالیبار و پی یره ماشری، آنتونیو نگری، وارن مونتاگ و هاسانا شارپ را در برمی گیرد.

این تغییر در نام ها بنوبه خود تغییری اساسی در برخی مسایل را الزامی می سازد. ارتباط هگل به مارکس همواره توآم با یک اظطراب نفوذ ( تآثیر) بوده است: تلاش برای رقابت و چالش با هر دوتآثیر عظیم که ازیک طرف هگل به روی مارکس داشت و همچنین کوشش نقادانه مارکس برای دوری خود از هگل به منظور تفکیک هسته منطقی از پوسته عرفانی. وابستگی اسپنوزا/ هگل، به هرحال کمتر مستقیم است: کمترموضوع تآثیر دومی بر ماقبل خود ( اولی) نسبت به نقطه تماس و نزدیکی آنها پیرامون مسایل مربوطه است. این مسایل آنقدر مسایل زیادی نیستند که آنچه اسپینوزا / مارکس می دانستند ( بحث در فلسفه وحدت وجود یا پانته ئیسم، تلاش هگل برای تغییر مطلق از ماده به موضوع ) را برتر از بحث آنها در چارچوب تلاش تئوری مارکسیسم برای پافشاری بر تغییر سرمایه داری تعریف و معین کرده باشد.

تفکر اسپینوزا جهت گنجاندن آن در نظریات کلاسیک مارکسیستی، ابزارهایی را برای پیشرفت انتقاد به ساختار گرایی فراهم آورده است- بعبارتی، ایدئولوژی – و تغییر شکل باور و خواسته ( میل) که فردیت را پایه ریزی می نماید. اسپینوزا واکنشی است به پرسشی که مارکس به پیش می گذارد، اما پاسخ نمی دهد.

آلتوسرمطرح می کرد که نقد سپینوزا به قایل شدن جنبه انسانی برای خدا و انسان را مرکز وجود قراردادن در ضمیمه بخش یکم اصول اخلاق ( اتیک) » نطفه هرتئوری ممکن ایدئولوژی » را نهادینه می کند. آنتونیونگری نیز مطرح می کند که » در دوره پسا صنعتی نقد اسپینوزا از نمایندگی قدرت سرمایه داری مقدم بر تحلیل اقتصاد سیاسی به حقیقت ارتباط دارد.» از دیدگاه » نگری » اندیشه سپینوزا نمایندگی قدرتی را بیان می دارد که نوعی خودسازماندهی را شکل می دهد: اوهستی شناسانه مفهوم کار زنده را که در برابر یک جامعه سرمایه داری امروزی تر اتخاذ وضعیت می نماید پایه گذاری کرده و گسترش می دهد، که درآن کاربرای احاطه و در برگرفتن تمامی تولید زندگی فراتر از کارخانه رفته است. این چرخش در برابر روبنا، دربرابر ایدئولوژی و نمایندگی قدرت، شاید اعجاب انگیز نباشد، آسانتراست که بین نقد اسپینوزا از موهومات و تئوری های ایدئولوژی روابطی برقرار کرد، پیش از آنکه بین درکش از خواسته ( میل) و تلاش با مصرف و تولید ایجاد رابطه شود. به همان اندازه که اسپنوزا در زمان خود نقدی قاطع از ایدئولوژی های مذهبی، سلطنتی و انسانی ( اومانیسم) را ارائه داد، حداقل مستقیما» چیز کمتری برای گفتن در باره سرمایه داری نوظهور داشت. در اصول اخلاق تنها یکبار به پول اشاره می شود، آنجا که بمثابه هدف عمومی خواسته (میل) تعریف گردیده که » اذهان بسیاری را بیش ازهرچیز دیگری اشغال می کند » .» هنگامی که چنین بیانیه ای با انتقاداتی به طمع ورزی و تغییرشکل امیال تحت نظام سرمایه داری برخورد می کند، بخشا»بطور تصادفی برآنست که نقد اسپینوزایی به اقتصادی سیاسی را پیش ببرد. نقد اسپنوزایی ایدئولوژی تقریبا» ااینگونه جلب توجه می نماید؛ هستی شناسی اسپینوزایی قدرت، تحریک آمیز جلوه می کند. اما به نظر می رسد که نقد اسپینوزایی اقتصاد سیاسی غیرممکن باشد.

کتاب بردگان مشتاق سرمایه: مارکس و اسپینوزا فردریک لوردون ( در اصل بنام سرمایه داری، میل و بندگی چاپ شد: مارکس و اسپینوزا ) قسمت اول این روندها را دنبال می کند حال آنکه با روند دوم قطع می شود. با توجه به مطالب قبل ، لوردون روشن می سازد که رابطه بین مارکس و اسپینوزا عمیقا یک رابطه نادرست و غلط است. این موضوع مربوط به درک وفهم نفوذ ظریفی که از اسپنوزا به درون مارکس رسوخ می کند نیست بلکه استفاده بردن از اسپینوزا برای القاء حس و ایجاد اختلاف با مسئله ای است که مارکس مطرح کرده است. همانطور که لوردون می نویسد » تناقض زمانی آن می باشد که اگرچه مارکس پس از اسپینوزا می آید، هم اکنون این اسپینوزا است که می تواند بما کمک کند تا شکاف های مارکس را پرکنیم.» شکاف نگران مسئله ای است که مارکس به پیش می گذارد، لیکن هرگز بطور کامل حل نمی شود: چرا وچگونه کارگران هرروز به سر کار باز می گردند؟ اگر نیروی کارتمامی اقتصاد سرمایه داری را به پیش می برد، پس چه چیزی انگیزه افراد برای ادامه فروش نیروی کارشان است؟ لوردون معتقد است که پاسخ را می توان در تئوری میل (خواسته) پیدا کرد: از انگیزه ای که موجب تلاش فردی می شود، و تآثیرات و عواملی که آنرا تعریف می کند. درروش لوردون برای دستیابی به رابطه اسپینوزا/ مارکس پژواک سوال های سیاسی بنیادی اسپنوزا به گوش می رسد، جمله سوالی

» چنانچه آن راه نجات بود، پس چرا توده ها برای بندگی خود مبارزه می کنند؟ » درارتباط است با اصول اولیه نقد مارکس مبنی برازخود بیگانگی سرمایه داری. چنین پرسشی جهت دانستن آن است که چرا مردم به کارکردن برای سیستمی ادامه می دهند که آنها را استثمار وسپس نیروی تولیدی شان را تصاحب می نماید در عین حال که کمتر به آنها می دهد و کمتر کنترل می کند.

با دیدی وسیع تر، چنین سوالی درباره انگیزه فردی و بازتولید سیستماتیک می تواند بعنوان سوال پایه ای علوم انسانی فهمیده و مطرح شود. ( اصلا» امتیازی نیست که لوردون برخلاف عده ای که در بالا از آنها نام برده شد، اکونومیستی است که علاقه اش موجب دسترسی به یک پرسش گسترده تربسیار فلسفی در اساس اقتصاد می شود). بهر حال با نگاهی دقیق تر، این سوالی است پیرامون انگیزه، وآنچه کارگر را به تحرک وا می دارد تا درعصری که در آن انگیزه، خود انگیختگی، و روحیه کار آفرینی حداقل یه یک هنجار فرهنگی، اگرچه نه به یک واقعیت مادی در سرمایه داری معاصر تبدیل شده سروقت و به موقع تر باشد. شبکه های خود انگیخته، و وضعیت عمومییت یافته کار آفرینی تبدیل به کلمات و اسامی رمز فرهنگی اقتصاد ما شده اند. پروژه لوردون تنها بر آن نیست که از اسپینوزا برای تکمیل مارکس استفاده کند، بلکه منظورش گرد آوردن هردو در زمان حال و معاصر است، اضافه کردن متن خود به ادبیات انتقادی پیرامون اقتصاد انسانی است.

چه جنبه ای از انسان شناسی میل ( خواسته ) اسپینوزا برای نقد سرمایه داری مفید است؟ پاسخ به این سوال به معنای کنار گذاشتن بعضی ازپیشنهادات و نظریات او در مورد میل و تآثیراتش از منطق عمومی اصول اخلاق، روش معروف هندسی، بالاخص بینش اخلاقی آن می باشد.

اسپینوزا میل ( خواسته ) را گرایش به پشتکار یا ثابت قدم بودن در وجود یک فرد تعریف می کند ، بطوری که «ذات و ماهیت انسان را تعیین می نماید «. تا آنجا که میل ( خواسته ) جوهر و ماهیت انسان را تعریف می کند، خود تعریف نشده است. یا همانطور که لوردون مطرح می دارد لازم، لیک فاقد یک نیت یا هدف همگانی . انسانها شروع به تلاش می کنند، اما چیزی که برای آن تلاش می کنند برخی ایده های خوب و پسندیده، یا حتی نیازحیاتی (بیولوژیک) مشترک بقاء نیست، هرکسی تلاش می کند، اما آنجه برایش تلاش می نماید، آنچه که بدان میل دارد؛ متفاوت است – مرد دانا به دانش، و مست به الکل . آنچه که ا فراد برای آن تلاش می کنند توسط کیفیت چیزهای باب میل آنها تعیین نمی شود بلکه بواسطه تاریخ روابط آنها معین می گردد.هر چیزی که دیده شده، درست یا نادرست، لذت ما، قدرت عمل ما را افزون می سازد، باب طبع واقع می شود، در صورتی که هرچیزی اندوه ما را بیشترمی کند از آن اجتناب می گردد. این تقابل ها روابط ما با اشیاء وچگونگی ارزش گذاری آنها را تعریف می نماید. همانطور که اسپینوزا بنحو بارزی مطرح می دارد: » روشن است که ما برای هیچیک نه خواست، نه هیچ میلی تلاش نمی کنیم، به این خاطرکه ما حکم می کنیم خوب و مطبوع باشد، برعکس، حکم می کنیم که چیزی خوب یا مطلوب باشد زیرا برای آن تلاش می ورزیم، آنرا طلب می کنیم، و بدان میل داریم» میل جوهر انسان است، اما این جوهر کمتر همگانی، تا حدی کمتر کیفیت مشترک نسبت به واقع بودگی روابط و تاریخ ماست.

آنچه که شرح اسپینوزا از میل (خواسته) امکان پذیر می سازد، بنوبه خود دوری از پرسش کلاسیک پیرامون خواست یا اراده است، که بعنوان اراده آزاد درک و استنباط می شود. انسان شناس سرمایه داری بر روی واقعیتی که خواست و اراده مردم در آن مستور و درگیر است تمرکز خواهد کرد، خواست (اراده) رفتن به سر کار، خرید کالاهای مصرفی، وقس علیهذا. در پاسخ به این موضوع، منقد غالبا» برحدی ازبدبختی نهان، حدی ازخود بیگانگی در دل اشیاء، تشریح ضرورت پنهانی که این آزادی را پایه می گذارد اصرار خواهد ورزید. یکی بر آزادی پا فشاری می نماید، دیگری بر ضرورت. لوردون می نویسد:

در قبال این تضاد غیر قابل حل، اسپنوزا مجموعه ای از مکانیزم های مختلف ازخود بیگانگی را پیشنهاد می کند. زنجیرهای واقعی عواطف و امیال ما هستند. هیچ چیزی بعنوان بندگی داوطلبانه وجود ندارد. تنها بندگی احساسی و پر شور وجود دارد. که آنهم، بهرحال همگانی است.

همه ما امیال خودمان را داریم که توسط روابط مان تعیین و تعریف می شوند، آنها در معرض و تحت سلطه عواطفی هستند که ما نه کاملا» موجب آنها هستیم و نه بطور کامل درکشان می کنیم. انسانن شناسی اسپینوزا در مورد میل وعواطف، انتخاب نظری ( تئوریک ) بین اراده یا هدف را غیرممکن می سازد، درعوض امکان آنرا فراهم می آورد که هدف تاریخی اراده مان را تشخیص دهیم، راهی دشوار وپرتلاش که بواسطه تاریخ ما شکل گرفته است.

اسپینوزا تغییر دگرگونی تاریخی میل ( خواسته) را بدوا» از نظر بیوگرافی و زندگی نامه یک فرد مورد بررسی قرار می دهد. حرکت از اسارت، ازسلطه عواطف به رهایی، به درک منطقی عواطف، آن مسیر رهایی است که اصول اخلاق را تعریف می کند. لوردون مطرح می نماید روند عمومی که از طریق آن میل ( خواسته) از لازم به متعدی ( مجازی) بودن می رود، تبدیل شدن ازیک ظرفیت انتزاعی ( مجرد ) به واقعیت می تواند پایه تحلیل تاریخی تغییر و دگرگونی میل ( خواسته) گردد. از این دیدگاه سرمایه داری از آغاز باید بعنوان دگرگونی میل ( خواسته) و تلاش انسان درک شود. آنچه که مارکس بعنوان انباشت اولیه به آن برمی گردد: کارگران مزدی با هیچ چیز بجز نیروی کار معامله نمی شوند – پروسه طولانی و خونینی که شرایط را برای سرمایه داری فراهم ساخته است – باید همچون بازسازی خاص میل ( خواسته) درک شود .این شناخت از میل ( خواسته) در ابتدا و اساسی ترین مرحله آن، تنها نیازمند حذف سایرگزینه ها ست، به معنی ارضای نیازهای یک فرد به غیر از کار مزدی. علاقه مارکس به مستعمرات، یا همچنین انباشت اولیه، یادآور آن بودند که رابطه مزدی سرمایه دار تا چه حد مصنوعی و ساختگی است: وچگونه قبل ازآنکه انباشته شود نیازمند تحمیل کردن است. این تحمیل کارکرد تاریخ است، سیه روزی عامه مردم، بسته شدن مرزها، نابودی امرارمعاش کشاورزی است. آنطور که مارکس می نویسد، » شیوه تولید پیش سرمایه داری طبقه کارگری را بوجود آورد که بواسطه سنت آموزش ( اموزش و پرورش )، وعادت به مقررات شیوه تولید بمثابه قوانین بدیهی طبیعی می نگرد. » مطالعه اسپینوزا از طریق انباشت سرمایه ( و بالعکس) دو اثر دارد. نخست آنکه کذب بودن هر توجیهی از طرف سرمایه داری را که بعضا» برانسان شناسی سود و رقابت تکیه می کند افشاء می نماید. اصولا»هیچگونه طمع اولیه یا انگیزه رقابت بنیادی که بعنوان پایه انسان شناسانه سرمایه داری عمل می کند وجود خارجی ندارد. ابدا» علاقه فردی غیر اجتماعی مردم را روزانه برای کار کردن به حرکت در نمی آورد، اما تبادل نیروی کار برای دستمزد، بسادگی آنها را برای به چنگ آوردن آنچه که می خواهند وا می دارد. هر روزه رفتن به سرکار برای دریافت پول کمتر بیان حدی از انگیزه بنیادی رقابت نسبت به تآثیر سازمان سیاسی و اجتماعی کار است. پیرامون این نکته لوردون نمی تواند فراتراز آنهایی برود که درکوشش اسپینوزا نوعی پایه فلسفی رابرای توجیه اقتصاد سرمایه داری جستجو می کنند. از اینقرار سرمایه داری می تواند بعنوان بازسازی خاص میل ( خواسته) ادراک شود. این بیانیه نه تنها در گذار تاریخی از فئودالیسم به سرمایه داری درست است، بلکه بعلاوه تغییرات تاریخی درون سرمایه داری را نیز در برمی گیرد.

دروهله اول، و پایه ای ترین مرحله، میل به کارکردن از طریق میل ساده به نمردن از گرسنگی، و حفظ وجود بیولوزیک فرد برانگیخته می شود. این آن چیزی است که مردم را وا می دارد تا به دروازه های ورودی کارخانه در آن روزهای اوایل سرمایه بازگردند. تاریخ سرمایه داری تاریخ دگرگونی این میل (خواسته) بنیادی است، تاریخی که درآن اهداف و مقاصد جدید جایگزین میل ساده می شوند تا از گرسنگی نمیرد. لوردون تازیخ نموداری و شماتیکی ازدگرگونی ارائه می کند که بدوا» به دودوره تقسیم می شود: فوردیسم و نئولیبرالیسم. لوردون علاقه کمتری به تواریخ نهادی و خاص این رژیم های انباشت نسبت به ترسیم تاریخ عمومی تحولات روابط کاردارد که صدای آن فحوا و لحن موثر آهنگ موزون ( کمپوزیسیون ) راتغییر می دهد، اوانگیزه ومشوق هایی را ارائه می نماید که فراتر از وحشت مرگ از گرسنگی می روند.. فوردیسم کاهش ارزش جهان کار را گسترش و تداوم می بخشد، سلطه و سیادت خودرا به وظایف پراکنده و قطعات متعدد تفکیک می نماید. آنجا که فوردیسم واقعا»در سطح عواطف متفاوت می باشد در قانون اساسی اش برای مصرف کننده است.

» روز پنج دلاری» معروف فورد برای کارگران این امکان را فراهم آوزد تا چیزهای متنوع باب میل ( باب طبع) خودرا بخرند. به اعتقاد لوردون ظهورجامعه مصرفی بایستی بعنوان جهت گیری مجدد بنیادی میل به مصرف در نظر کرفته شود، کسی که دیگرنه از روی ترس و وحشت، وجشت از گرسنگی، بلکه از روی امید کار می کند – میل به مصرف. پول دیگر اصلا» آن چیزی نیست که بتواند ترس های آینده را موجب شود، بلکه برای روزهای مبادا پس انداز می شود؛ موضوع همگانی میل ( خواسته) است. وقتی صحبت پیرامون جامعه مصرفی است خوبست اسپینوزا را نه تنها در تشخیص بین عواطف شادی و اندوه، بین ترس و امید، بلکه در تمایز بین عواطف فعال و غیر فعال نیز دنبال کنیم. عواطف منفعل می توانند شادی بخش یا اندوه آفرین باشند، قدرت عمل مارا کاهش و افزایش دهند، لیکن آنها خارج از اختیار ما، فراتر از کنترل ما هستند. چنین ایده ای ازشادی و لذات منفعل، لذاتی که ما از نطر دسترسی یا ایجادشان کنترلی بر آنها نداریم، برای توضیح جهان جامعه مصرفی مناسب به نظر می رسند. جامعه مصرفی دنباله تبعیت لذتبخش و شادمانه از میل ( خواسته) است.

فوردیسم ارائه تعریف تازه ای از کارگر را بعنوان مصرف کننده، توسعه دهنده و تغییر دهنده جهان کار، تحت نام لذات و امیال ثانوی ممکن می سازد. همانطور که لوردون می نویسد:

داوری های ارائه شده پیرامون دگرگونی های معاصر در تجارب استخدامی – از ساعات کار طولانی تر ( که » اجازه می دهد فروشگاها روزهای یکشنبه باز باشند») تا رقابت که بی نظمی و بی قاعدگی را افزایش می دهد ( » قیمت ها را پایین می آورد») – همیشه در صدد است تا از طریق » عواطف شاد» به عواملی توسل جوید که در آنها منحصرا» جذابیت برای مصرف کننده ایجاد نماید ( مشتری پسند باشد).

این تنزل ارزش عاطفی جهان کار، که درآن دردهایش نامربوط و غیر منطقی با لذت های مصرف مقایسه شده اند، بر مبنای جهانی از امنیت نسبی خود کار پایه گذاری شده بود.

نئولیبرالیسم بدوا» می تواند بعنوان یورش به این امنیت ها تلقی شود، همچنان که قراردادهای اتحادیه ای و سایر اشکال امنیت از طریق مطالبات و تقاضا برای انعطاف پذیری جابجا شده اند. این تغییر نهادین با تغییراساسی در سطح با عواطف پیوند خورده است. اگر موضوع فوردیسم مصرف کننده ای بود که خودرا با لذت های بازار می شناساند، موضوع نئولیبرالیسم نوعی کارگر خاص است، کارآفرین خودش. برآمد واژه هایی مانند » کارآفرین» و » شبکه » به ارزش های ژنریک و عمومی که توسط همگان بدون توجه به هیچگونه ویژه گی نهایی یا اهداف آنها بکار می رود، جامعه ای را بازتاب می دهد که درآن به ظرفیت عمومی و تمایل برای اشتغال به کار بمثابه منبع شادی نگریسته می شود.

این مسئله ممکن است همچون وارونه سازی فوردیسم به نظر برسد، چرخش از لذات مصرف و در جهت لذت فعالیت کاری، لیکن مهم است تآکید کنیم که لذت مطلوب این یا آن شغل یا فعالیت، پاداش صنعتگر یا سایر خشنودی ها نیست، بلکه لذت ساده مشغول بودن است. یک فرد نه با کار منسجم، نه با لذات و تقاضا های یک وظیفه ویژه، یا نه یک کار ایده آل دستی خوبی که انجام داده شناسایی نمی شود، بلکه با کار مجرد – با ظرفیت عمومی به کارگرفته شدن تعریف می گردد. کافی نیست که بسادگی نشان داد کار می کنیم یا پی ببریم لذات یک فرد با چه مزدی این امکان را فراهم می آورد که: کارگران معاصر باید عشق به کاررا نشان دهند. کار پرهیجان دیگر فقظ تقاضای مهمانداری پرواز یا متصدی بار مشروب بودن نیست، بلکه همه جا حاضر بودن است، همانطور که هرکسی باید برای کارتعهد موثر نشان دهد. آنچنان که لوردون می نویسد، » سرمایه دار نئولیبرال دنیای تجربه دوست دختر است،» اشاره ای به اطوارکارگر جنسی که تظاهر به عشق می کند است، بدین منظور که تقاضاهای موثر امروزی، مستخدم ( کارگر) انگیزه مند را تشریح نماید.

اظهارات لوردون پیرامون چرخش اقتصادی و فعال (موثر) از فوردیسم به نئولیبرالیسم بیش از حد نموداری است. اواز توسعه مرکب و ناجور این دو رژیم ، نه تنها بمعنای همزیستی کارگران کارخانه و کارگران خدماتی تیلوری شده ( سیستم عرق ریزان تیلوری در استثمار کارگران) در کنار کارگران موقت، مشاوران، کارگران مبتکر دات-کام، وسایرین که بیشتر به حوزه های نئولیبرال مربوط می شوند، بلکه مهم تر از همه به معنای همزیستی رژیم های موثر مختلف دردرون همان کارگر،همان فرد چشم پوشی می کند درسطح تآثیری که شاید ما اغلب به دام هر سه رژیم گرفتار می آییم: بعضی اوقات کار می کنیم تا فقط کرایه مان را پرداخت نماییم، غذا سر سفره داشته باشیم؛ برخی اوقات مجبوریم کالایی فریبنده از جامعه مصرفی بخریم؛ کاهی اوقات بخاطر آنست که ما با ایده آل های کارآفرین انعطاف پذیرشناسایی می شویم تا سرمایه انسانی مان را به حد اکثر برسانیم. این تنها در سطح جامعه نیست، بلکه همچنین عملا»، تقاطعی ازهر سه رژیم موثر وجود دارد. ما به اندازه امیال مان تحت فشار ترس هایمان بوده ایم.

در انتهای کتاب، در جامعه جاذبه ها ( علایق)، لوردون این رویکرد شمای گسترده به رژیم های مختلف را ازطریق رجعت به دو پیشنهاد نهایی بخش سوم اصول اخلاق تقویت می کند. درعبارات نهایی اسپینوزا بحث می کند که عشق ها و نفرت های متعددی وجود دارند» به همانسان که انواع اشیایی موجودند که بواسطه آنها تحت تآثیر قرار می گیریم» ( ئی آی آی آی پی 56) و » هر تآثیر هر فرد آنقدر از تآثیر دیگری متفاوت است، که همانا جوهر ( ذات) یکنفر از جوهر دیگری» ( ئی آی آی آی پی 57). اشیاء گوناگون، و تلاش های گوناگون ، اساس ترکیبات گوناگون را پایه گذاری پی کنند، هریک متغییر و دوسویه، مثل همان شیئی هم موضوع عشق و هم نفرت چنین اند، ودرست مثل فردی که به چیزی نفرت می ورزد که قبلا» عاشق آن بود. بازخوانی این عبارات با توجه به تاریخ شماتیک ( نموداری) شیوه های متفاوت تولید موثر با خرد کردن بعدی آن به چندگانگی ناب آنجا که هزاران گل می شکفدد مورد اغماض و بخشش قرار نمی گیرد. بعلاوه این تفاوت ها، گوناگونی ها عشق و نفرت، باید بعنوان گوناگونی های تم و موضوع مسلط درک شوند. آن چنان که لوردون مطرح می کند، همواره روسای مهربان و سخاوتمند، شرایط کاری که درگیر حوزه فعالیت وسیع تری می شوند وجود خواهند داشت، لیکن این تفاوت ها و انحرافات در نهایت تنها بیانات متفاوت همان رابطه بنیادی هستند. بهترین رئیس در جهان اساسا» قادر نیست ساختار شرایط کار فوردیستی یا نئولیبرال را تغییر دهد؛ تعامل موثر در سطح قصد فردی برای تغییر رابطه پایه ای با فعالیت و ماده ( جسم) هیچ کاری از پیش نمی برد. این پوشش موثر، کار روابط انسانی، بی حاصل و غیر منطقی نیست: بیش ازنقشی که در به حرکت در آوردن کارگران منفرد بازی می کند، کار واقعی که انجام می دهد عبارت از ایجاد ظاهر تفاوت است، جامعه ای از فعالیت های فردی بجای ساختار پایدار. بیشتر انتقادات روزمره کار، یا بطور کلی سرمایه داری، بر روی تفاوت ها تمرکز می کند: ما از این رئیس یا آن شغل گله و شکایت می کنیم، اما رابطه بنیادی استثمار یا انگیزه سود را که فراتر از روشهای مختلفی می رود که در آن الگو یا نمونه است نشان نمی دهیم. کثرت، تکثری که اسپینوزا مایل است آنرا » نظم طبیعت» خطاب کند، روشهای مختلفی که در آن اشیاء وچیزها بر ما اثر می گذارند، بر درک روابط مشترک پیشی می گیرد.

با این تاکید بر کثرت بعنوان بهانه همیشگی، ما می توانیم نظریه دیگری از اسپینوزا را به میان آوریم. همانطور که اسپینوزا مطرح می نماید. ما به حتمال زیاد به عملی عشق یا نفرت می ورزیم که آنرا آزاد بودن در نظر می گیریم تا آنکه ضروری در نظر آوریم. در این نقطه پایانی اقتصاد موثر اسپینوزا با یکی از نکات مرکزی نقد اقتصادی سیاسی مارکس تقاطع پیدا می کند، فتیشیسم ( بت واره گی کالایی)، که بنوبه خود می تواند بعنوان شیوه تولید سرمایه داری ، بجای محصول روابط اجتماعی بمثابه امری ضروری و طبیعی خلاصه و جمعبندی شود. طبیعی کردن اقتصاد، وجود آن بمثابه قوانین بدیهی طبیعی، برای ما در نفرت ورزیدن به آن ایجاد مشکل می کند، که نسبت بدان خشمگین شویم. با این دعا می توانیم اضافه کنیم که هرچه دلایل میل ( خواسته) ما غامض تر و دور از دسترس باشند، بسیار احتمال دارد که ما خود را آزاد و مستقل ببینیم. ما مواجه شدن را به خاطر می آوریم، عشق که آهنگی را خوش آیند ( دوست داشتنی ) می ساخت، یا موردی از غذای مسموم که موجب می شد به طعم یا خوراک ویژه ای نفرت بورزیم.این امیال برای ما کدروغیرشفاف نیستند. برخلاف این، ما پیرامون تاریخ کار مزدی ، نابودی توده ها و سایرگزینه هایی که ماقبل مبارزه روزانه ما برای پیداکردن کار هستد فکر نمی کنیم. و نه یا از نوسانات و تغییرات سرمایه چیزی بجز واقعیات زندگی می فهمیم. ما در فهم تاریخ و سیاستی که امیال ( علائق) ما را شکل می دهد شکست می خوریم. پول برای ما بمثابه شئی طبیعی میل ( خواسته) جلوه گر می شود، زیرا شرایط تاریخی پیدایش آن از خاطره ما فراتر می رود. کار مزدی پدیدار می شود. کارمزدی پدیدار می شود تا تنها راه تشخیص تلاش ما باشد، زیرا شرایط ساختاری تعیین آن فراتر از دسترس ماست. اقتصاد موثر سرمایه داری آن چیزی است که آسانتراست در آن عصبانی شویم و سپاسگزار انحرافات باشیم، کارفرمایان بی رحم و نیکوکاران خیرخواه، در حالی که خود ساختار، روابط بنیادی استثمار، بیش از حد ضروری، خیلی طبیعی تلقی می شوند تا سزاوار خشم باشند.

 

برای مطالعه:

Recommended Reads

 

 

سامان

زمستان 2015- هلند