سياسی

چپ ارتدکس و مسئله ملی – شاهین شهروا

چپ ارتدکس و مسئله ملی

شاهین شهروا

وقوع یکباره و ناغافل حوادث معمولا با ارزیابی شتابزده و واکنش احساسی اذهان حساس مواجه می گردد.شعارها و موضع گیری های این ناظران هرچند برخاسته از وجدان پاک و نهاد انسانی آن هاست اما جدای از تحسین این نهاد و وجدان پاک باید گفت مواضع و شعارها بیشتر تنه به تنه شعر و مدیحه و مرثیه می زند تا برخاسته از یک تحلیل صحیح و صریح طبقاتی باشد و اصل قصایا یا مغفول می ماند یا دیگرگونه بازنمایی می شود.

تحولات چند ماه اخیر فلسطین و عراق،همدستی فاشیسم و امپریالیسم در اکراین،اهتزاز دوباره پرچم استقلال خواهی در اروپا_از اسکاتلند تا باسک و کاتالونیا_هرکدام با هزار و یک واکنش احساسی همراه بود که در اصل و اساس غالبا یا شامل مدیحه سرایی و سوز و گداز فاقد شناخت و تحلیل منسجم بود و یا تاخت و تازی به زیر و زبر همه تحولات و حتی در مواردی کمر تعظیم در برابر امپریالیسم و ایادی داخلی آن خم نمودن و خوش خدمتی نزد آن ها.

در این میانه نکته اصلی و وجه اشتراک بسیاری از تحولات مذکور توجه به مسئله ملی است که متاسفانه نادیده مانده و برای ارائه تحلیلی مارکسیستی و برگزیدن موضعی صحیح از برآمد این تحلیل باید به تشریح آن پرداخت.

 

مسئله ملی پدیده ای نوظهور نیست،دست کم در عصر سرمایه داری و از زمانی که بورژوازی با پیروزی بر فئودالیسم برای بسط بازار و ارتباط میان انواع تولید کنندگان خرد و کلان و فروشنده و خریدار تصمیم به استقرار دولت ملی گرفت و با انباشت روز افزون سرمایه بر آن شد تا منافع خود را به مدد جنگ،اشغال،استعمارو امپریالیسم گسترش دهد همواره وجود داشته ، موضوع بحث و بررسی بوده و مارکسیست ها در برهه های گوناگون به آن پرداخته اند.

مسئله ملی در زمان ما از این رو حائز اهمیت است که با منافع کلان سرمایه داری و طرح های جهانی و منطقه ای آن به هم آمیخته است و چه بسا بتوان گفت حیات و ممات امپراطوری سرمایه بدان وابسته است.از این روست که بررسی نقادانه مواضع چپ نمایانه که با هیجانات صوری انقلابی و شعارهای اتوپیک هم همراه است از یک سو و ارائه تحلیلی مبتنی بر قواعد و اصول علم مارکسیسم از دیگر سو وضایف مبرمی است که باید انجام گیرد.در این مقاله تلاش بر آن است که در حد بضاعت و به اختصار اهمیت مسئله ملی و نمونه های آن در عصر حاضر را مورد بررسی قرار داد.

***

 

پیش از هر چیز باید از خود پرسید آیا مسئله ملی از نقطه نظر مارکسیستی قابل انکار و چشم پوشی است؟

البته چشم پوشی از مسئله ملی برای دسته ای از روشنفکران خودخوانده و عمل گریز چپ مانند نوشیدن جرعه ای آب سهل و آسان است.نمونه این انکار را می توان در موضع گیری روشنفکران مغشوش و فرصت طلب کشور خودمان در مورد تهاجم رژیم اشغالگر به غزه آشکارا مشاهده کرد.آن ها با پنهان کردن مسئله ملی فلسطین و نیز اشغال اراضی توسط صیهیونیست ها به کارگرانی که معلوم نیست در کجای این جغرافیا قرار دارند فتوا می دهند به جای حرکت در مسیر مبارزه ارتجاعی ملی،تشکل های کارگری خود را سامان داده و به قیام علیه دولتی که در حال مبارزه با اشغالگران است برخیزند.البته اگر چنین موضعی برخاسته از یک رویاپردازی اتوپیک بود و در تمامی نظرات روشنفکرانی از این دست به چشم می آمد می توانستیم بگوییم آن ها دارای قرائتی خاص و اتوپیایی از مارکسیسم هستند.یا اگر مانند بسیاری از جریانات چپ داخلی و جهانی در هر منازعه که دو طرف آن مطلوب نظرشان نیست با نادیده گرفتن ماهیت منازعه ضمن محکوم کردن دو طرف برای طبقه کارگری که تحایل مشخصی از سازمان و جایگاهش در مبارزه جاری ندارند حکم جهاد صادر می کردند می توانستیم آن ها را به منزه طلبی و اتخاذ موضعی که خودشان هم می دانند عملی نیست متهم کنیم.اما نکته آنجاست که با کمی دقت و وارسی گفته ها و کرده هایشان در می یابیم بزرگترین کارکرد روشنفکرانه بسیاری از ایشان _لا اقل در ایران_توجیه طرح های بورژوازی و تلاش برای یافتن راه فراری از میان عبارات سوسیالیستی برای خدمت به این طرح هاست.

باید از خود پرسید آقایان بالاخره به دنبال تدارک انقلاب جهانی،پیوند انترناسیونالیستی طبقه کارگر و مبارزه با سرمایه داری بین المللی اند یا به سهم گرفتن لقمه ای از سفره بورژوازی دلخوش و قانع!این تناقض با بررسی موردی نمونه های موجود،دست بر قضا نوعی همسویی و وحدت هم در دل خود نهفته دارد که با ذکر دو مثال کوچک و واگذاردن قضاوت به خواننده از آن عبور می کنیم.

در آستانه انخابات سال 92 بسیاری از این روشنفکران به تکاپو افتادند رسالت خود را به مردم ستمدیده!و زحمتکشان!جامعه انجام دهند و هریک با عمده کردن بهانه ای پشت سر حسن روحانی و همراهان نئولیبرال و غربگرای او صف کشیدند.بهانه ها طیفی از آزادی مطبوعات تا لغو تحریم را شامل می شد اما هیچ سخنی از طبقه کارگر به گوش نمی رسید.این شتاب تا آنجا
بود که یکی از اقتصاد دانان معتبر تمام خوانده ها و آموخته هایش در اقتصاد و نوشته هایش در مورد نئولیبرالیسم و اقتصاد جهانی را به دست فراموشی سپرده و مانند بسیاری از مردم عادی حکم داد همه بدبختی مردم به علت تحریم هاست و دولت باید به هر قیمتی تحریم ها را لغو کند تا وضع زندگی مردم بهبود یابد.کسی هم نپرسید آقای اقتصاد دان!مگر می توان وضعیت اقتصادی را به یک فاکتور خاص محدود کرد و تقلیل داد؟اگر به هر قیمتی که شما می گویید قیمت باز کردن درها به روی اقتصاد جهانی و تن دادن به سلطه سرمایه انحصاری باشد تکلیف چیست؟

از سوی دیگر همین روشنفکران زمانی که زن و مرد و کودک فلسطینی زیر ضرب موشک های اسرائیل هستند از قیام طبقه کارگر علیه دولتی که مورد تهاجم صیهیونیست قرار گرفته است سخن می گویند و خواهان قیام و انقلاب طبقه کارگر می شود!

گمان می کنم وجه اشتراک دو مورد مذکور یه اندازه ای شفاف هست که از ادامه آن بپرهیزیم

اما چرا ما معتقدیم انکار مسئله ملی و نادیده گرفتن اهمیت آن در نهایت خدمت به طرح های امپریالیستی در نقاط مختلف جهان و کمک به تقویت پایگاه قدرت های سرمایه داری در سطح جهان است؟

همان گونه که لنین به درستی اشاره می کند «ستیزه های ملی و قومی نسبت به مبارزه طبقاتی درجه اهمیت پایین تری دارد اما این به معنی نپرداختن به مسئله ملی و مبارزه ای برای حقوق ملل تحت ستم نیست.»

می توان اهمیت این مسئله را از دیر باز و در آرای مارکس و انگلس در مورد مسئله لهستان و ایرلند مشاهده کرد.

کوین اندرسون در کتاب قومیت و جوامع غیر غربی می گوید:»اگر نظرات مارکس در مورد لهستان به عنوان دماسنج انقلاب برای خواننده امروزی شگفت انگیز می نماید ناشی از این گرایش عمومی است که گمان می کنند مارکس فقط به جنبش طبقه کارگر علاقه مند بود در حالی که آن زمان در لهستان کشاورزی هم به وجود نیامده بود».

مارکس در سال 1863 می گوید:»طبقه کارگر آلمان در این لحظات سرنوشت ساز،خود را مدیون لهستان،کشورهای خارجی و شرف خویش می داند تا با صدای بلند علیه خیانت آلمان به لهستان سر به اعتزاض بردارد.طبقه کارگر آلمان باید بر پرچم خویش تجدید حیات لهستان را نقش زند چرا که لیبرالیسم بورژوایی این شعار با شکوه را از پرچم خود زدوده است».

همچنین انگلس در مجموعه مقالاتی تحت عنوان طبقه کارگر لهستان چه باید بکند در بهار 1866 می نویسد:»هرگاه طبقه کارگر در جنبش سیاسی نقش خود را ایفا می کند در آن جا از همان آغاز سیاست خارجی شان در چند کلمه بیان می شود:احیای لهستان!این امر هم در جنبش چارتیستی تا زمانی که وجود داشت صدق می کرد و هم در مورد کارگران فرانسوی پیش از 1848 و هم در مورد آلمان صادق است که در 1848 – 1849 ارگان های طبقه خواهان جنگ با روسیه و احیای لهستان شدند و هنوز هم این امر صادق است».

بر خلاف لهستان که هنوز وارد مناسبات سرمایه داری نشده بود و طبیعتا فاقد هرگونه طبقه کارگر در خود یا برای خود بود،ایرلند مستعمره صنعتی ترین قدرت دوران و منسجم تری سیستم سرمایه داری عصر خویش بود.لذا زیست و سرنوشت طبقه کارگر این کشور با طبقه بندی و منطق سرمایه داری در هم تنیده بود.کما اینکه انگلس در مورد ایرلند می نویسد:

«دویست هزار انسان؛و چه انسان هایی!مردمی که چیزی برای از دست دادن ندارند.دوسوم آنها ژنده پوش هستند،پرولتاریایی راستین و علاوه بر این ایرلندی،گائل های وحشی سرسخت و متعصب.به من دویست هزار ایرلندی بدهید کل سلطنت بریتانیا را سرنگون خواهم کرد».

به باور انگلس اگر انگلستان جمعیت فقیر ایرلند را به عنوان ارتش ذخیره نیروی کار خود در اختیار نداشت هرگز نمی توانست به این سرعت در مسیر صنعت پیش رود.

در نتیجه،شکل بندی طبقاتی،وجود یک طبقه کارگر منسجم و ستم بورژوازی این امکان را مهیا می ساخت پرولتاریای انگلستان و ایرلند از همان ابتدا به دور از پرداختن به مسئله ملی در اتحاد با یکدیگر جدال با بورژوازی را هدف اصلی خود قرار دهند.

دست بر قضا مارکس و انگلس هم در ابتدا و در دهه های 1840 و 1850 چنین نظری داشتند.توصیه اکید آن ها به انقلابیون ایرلندی توجه به پویش طبقاتی درون جامعه ایرلند و به ویژه تمرکز بر جدال زراعی بود و خاطر نشان می کردند بخشی از طبقه زمین دار،ایرلندی اند نه بریتانیایی.مارکس و انگلس خواهان وحدت انقلابیون ایرلندی در بریتانیا،هم به عنوان شاخص ستم بر ایرلند و هم به عنوان عاملی در کاهش دستمزد کارگر انگلیسی تاکید می کردند و نهایتا در این دوره جدایی ایرلند از انگلستان را ناممکن دانسته و تحقق آن را به پیروزی جنبش طبقه کارگر در انگلستان منوط می کردند.

اما از اواسط دهه 1860 موضع آن ها سمت و سوی دیگری به خود گرفت کما اینکه مارکس می گوید:»زمانی اعتقاد داشتم جدایی ایرلند از انگلستان ناممکن است.اکنون این جدایی را حتمی می دانم»

در این دوره مارکس و انگلس از جنبش فانیان_شورشی که خواهان جنبش روستایی به عنوان پایه ای برای انقلاب ملی بود_دفاع می کردند و مارکس تمام تلاش خود را به کار بست که کارگران انگلیسی را
ر حمایت از جنبش فانیان مجاب کند.تا آنجا که تلاش وی باعث شد در تابستان و پاییز 1869 تلاش عمومی برای عفو زندانیان فانیان قدرت بیشتری بگیرد چنانکه در تاریخ 10 اکتبر 1869 یک گردهمایی 200 هزار نفری در دوبلین و 24 اکتبر همان سال تظاهراتی 100 هزار نفری در لندن برای آزادی زندانیان فانیان برگزار شد.

در بازه زمانی میان سال های 1869 تا 1879 نظرات پیشتازان سوسیالیسم علمی در مورد مسئله ملی ایرلند باز هم با اصلاحات و تغییراتی مواجه شد.

مارکس در این دوره معتقد است ایرلند نقش زراعی تعیین کننده ای در جرقه زدن به انقلاب اجتماعی در بریتانیا ایفا می کند.وی در نامه به انگلس آشکارا بیان می کند که موضعش را تغییر داده است.

«برای مدت های طولانی اعتقاد داشتم که امکان سرنگونی رژیم ایرلند با تفوق طبقه کارگر انگلستان وجود دارد.این موضع همیشگی من در نیویورک تریبون بود.اکنون با مطالعاتی عمیق تر قانع شده ام که عکس آن درست است.انگلستان هرگز پیش از آن که ایرلند خلاص شود کاری نخواهد کرد.این اهرم باید در ایرلند به کار برده شود.همین است که مسئله ایرلند به طور کلی برای جنبش اجتماعی تا این حد مهم است».

وی به بررسی تخاصم میان پرولترهای ایرلندی با پرولترهای انگلیسی و تاثیر آن در مبارزات جاری می پردازد و می گوید:

«از همه مهمتر تمامی مراکز صنعتی و تجاری در انگلستان اکنون طبقه کارگری دارند که به دو اردوگاه متخاصم_پرولترهای انگلیسی و پرولترهای ایرلندی_تقسیم می شوند.کارگر انگلیسی از کارگر ایرلندی به عنوان رقیبی می ترسد که سطح زندگی او را پایین می آورد،او خود را در رابطه با کارگر ایرلندی عضو ملت مسلط می داند و بنابراین آلت دست اشراف و سرمایه داران علیه ایرلند می شود و به این ترتیب سلطه آنان را بر خود قدرتمند تر می سازد…ایرلندی ها با شدت بیشتری انتقام می گیرند او کارگر انگلیسی را همدست و ابزار احمق سلطه انگلستان بر ایرلند می داند.این تضاد مصنوعا با مطبوعات،سخنرانی ها،روزنامه های کمدی و خلاصه تمامی وسایلی که در اختیار طبقه حاکم است زنده نگه داشته و تشدید می شود.این راز حفظ طبقه سرمایه دار است و این آخری کاملا از موضوع آگاه است».

از این رو مارکس نتیجه می گیرد با توجه به تخاصم و تضاد موجود نمی توان به حمایت جنبش کارگری انگلستان از رهایی ایرلند امید بست و تمام توجه خود را به مبارزات ملی درون ایرلند در راستای تحقق رهایی ملی معطوف می نماید.

بررسی نظرات مارکس و انگلس در مورد مسئله رهایی ایرلند نشان می دهد حتی در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری مبارزه طبقاتی الزاما به صورت عیان در قالب وحدت مطلق پرولتاریا و مبارزه مشخص اکونومیستی صورت بندی نمی شود.نکته اصلی مواضع مارکس و انگلس در مورد مسئله ملی لهستان و ایرلند توجه به نقش و اهمیت این مسئله در مناسبات سرمایه داری و پیشبرد انقلاب جهانی و فروپاشی سرمایه داریست.چنانکه مارکس ایرلند را اهرم انقلاب و لهستان را دماسنج انقلاب می نامد.آن دو با در دست داشتن نبض انقلاب حمایت از جنبش و مبارزه ای را درست می دانند که چرخ انقلاب را به گردش درآورد.کما این که لنین(در ادامه به بررسی آرای او نیز خواهیم پرداخت)مسئله ملی را در قالب مبارزه با سرمایه داری جهانی صورت بندی می کند و به مخالفانش پاسخ می دهد.

همانگونه که پیشتر ذکر شد مسئله ملی در زمان ما با منافع کلان سرمایه داری و طرح های منطقه ای و جهانی آن پیوند خورده است.یک نمونه از این طرح های امپریالیستی نقشه خاورمیانه بزرگ یا واحد و تلاش آشکار امپریالیسم برای بالکانیزه کردن این منطقه است.اما این قبیل طرح ها صرفا منوط به خاورمیانه نیست؛در حوزه قفقاز،آسیای جنوب شرقی،آفریقا و حتی آمریکای لاتین هم دامن زدن به تعارضات قومی-ملی که در راستای منافع قدرتهای غرب است و سرکوب مبارزات ملی که به زیان آن هاست غیرقابل انکار است.

در واقع مسئله ملی را نه می توان به صورت کلی نادیده گرفت و پنهان کرد و نه می توان به صورت پدیده ای مجزا از جهان پیرامون و مناسبات اقتصادی-سیاسی حاکم بر آن مورد مطالعه قرار داد چرا که مسئله ملی،مسئله یک ملت نیست.تکلیف مسئله ملی هم مانند بسیاری از مسائل دیگر در گیر با مناسبات بورژوازی و اهداف و برنامه های قدرت های مسلط سرمایه داری هر دوران است.

 

***

 

حال اگر اهمیت مسئله ملی در عصر حاضر را بپذیریم باید از خود سوال کنیم چپ بر اساس چه پارامترهایی باید با مسئله ملی برخورد کند؟

از آغاز شکل گیری و تکامل سرمایه داری تا امروز تئورسین های وابسته به بورژوازی تعاریف گوناگونی از ویژگی های قومی و ملی ارائه داده اند و در هر دوره(چه شگفت انگیز که دقیقا بنا به منافع سرمایه)این تعاریف دچار بازبینی،تحول و دگرگونی شده است.در این نوشته مجالی برای بررسی این آرا و عقاید و روند تطور آن ها وجود ندارد بلکه موضوع اصلی پاسخ به این سوال است که آیا چپ در مواجهه با مسئله ملی باید پاسخگوی همان پارامترهایی باشد که بورژوازی و علمای آکادمیک آن تعریف و تحمیل کرده اند؟آیا تکیه ب
عناصر هویتی،قومی،نژادی یا تعاریف طبقه بندی شده آکادمیک در باب ویژگی های یک ملت و چیستی دولت ملی و مواردی از این دست جز به بیراهه کشاندن تحلیل و در پی آن موضع اتخاذ شده پیرامون این مسئله نتیجه دیگری به دنبال دارد؟آیا می توان با ارائه تزهای روانشناسی و انگاره های قومی-نژادی مسئله ملی را تشریح کرده و به عنوان یک عنصر فرهنگی بدان پرداخت؟برای نمونه بد نیست نگاهی بیاندازیم به نقد تئوری روانشناختی بائوئر توسط لنین در باب مسئله ملی و دفاع از خودمختاری فرهنگی در سال 1914 و پیرامون حق تعیین سرنوشت.تحلیل های مبتنی بر فلسفه وجودی،تمایز،رابطه من و دیگری و … شاید به کار پایان نامه های دانشگاهی بیاید و با بافتن آسمان و ریسمان رنگ و بوی مارکسیستی هم به خود بگیرد اما بعید می دانم به کار تفسیر و تغییر جهان پیرامون ما بیاید.

لنین معتقد است:»پرولتاریا در عین حال که برابری حقوق و حق مساوی را در مورد دولت ملی قبول دارد در همان حال اتحاد پرولترهای همه ملل را بالاتر و ذی قیمت تر از همه می داند و هرگونه خواست ملی و جدایی ملی را از نقطه نظر مبارزه طبقاتی ارزیابی می کند».

وی دو محور اساسی برای تحلیل مسئله ملی در نظر می گیرد که عبارت است از:

1.جغرافیای مورد بحث کدام مرحله تاریخی تکامل سرمایه داری را پشت سر می گذارد.

2.خصوصیات مسئله ملی در هر کشور از چه قرار است.

با نگاهی به آرای مارکس،انگلس و لنین در می یابیم اصلی ترین پارامتر هایی که برای ارائه تحلیل مارکسیستی از مسئله ملی می توان به کار برد اهمیت مسئله اقتصاد و تاثیر مسئله ملی در مبارزات اقتصادی طبقه کارگر و فروپاشی ساختار سرمایه داری از یک سو و توجه به دوره تاریخی،مرحله تکامل سرمایه داری در این دوره،مرحله انقلاب،و نقش مبارزه ملی در دوره تاریخی مشخص در راستای پیشبرد انقلاب از دیگر سوست.

لذا هر تحلیل مارکسیستی موظف است به جای عمده کردن موارد حاشیه ای در باب مسئله ملی،آن را از منظر دوره تاریخی،نقش آن در مناسبات سرمایه داری و جایگاه و تاثیرش در پیشبرد مبارزه طبقاتی جهانی مورد کنکاش و بررسی قرار دهد.

بررسی اصولی مسئله ملی مبتنی بر این شیوه از بروز دو انحراف رایج میان نحله های چپ در مورد مسئله ملی جلوگیری می کند.

1.نخستین انحراف رایج این است که مسئله ملی را به عنوان یک پدیده ایزوله و بدون در نظر گرفتن وضعیت جهانی،جایگاه ژئوپولتیک منطقه مورد بحث و نقش آن در اقتصاد جهانی و خواست و برنامه های قدرت های امپریالیستی در هر منطقه،بررسی کرده و صرفا به عنوان مسئله یک ملت به آن بپردازیم.اصلی ترین دلیل اهمیت مسئله ملی لهستان برای مارکس و انگلس این بود که آن ها معتقد بودند مقابله لهستانی ها با روسیه سبب تضعیف تکیه گاه خارجی دولت پروس می شود و به اتحاد مردم آلمان و لهستان می انجامد.در واقع برای مارکس و انگلس در حمایت از مسئله ملی لهستان بیش از این که وضعیت این کشور مورد نظر باشد،مسئله انقلاب و علی الخصوص رابطه مسئله ملی لهستان با روسیه،پروس،اتریش،و سایر قدرت های زمانه مورد توجه قرار داشت.

2.انحراف دیگر از آنجا نشات می گیرد که خود را ملزم بدانیم برای یک مورد خاص_این جا مسئله ملی_در تمامی موارد موضعی یگانه به مثابه یک الگو ارائه کنیم.هیچ نقطه نظر مارکسیستی به ما نمی گوید چون مسئله استقلال یک مسئله واحد است پس موضع مارکسیست ها هم باید در قبال هر جریان استقلال طلبی در هر نقطه از جهان واحد باشد.ممکن است روشنفکر بورژوا یا روشنفکر خودخوانده و مغشوش چپ ما را به داشتن استاندارد دوگانه متهم کند؛ما نیز در برابر این اتهام سر بالا می گیریم و می گوییم:آری استاندارد ما در این مورد و بسیاری از موارد دیگر دوگانه یا حتی چند گانه است چرا که ما تنها یک استاندارد را به رسمیت می شناسیم.استاندارد انقلاب و فروپاشی سرمایه داری جهانی

 

مسئله ملی و اهمیت آن در زمانه ما

 

لنین می گوید:»تئوری مارکسیستی بی چون و چرا خواستار است به هنگام تجزیه و تحلیل هر مسئله اجتماعی آن مسئله بدوا در چارچوب تاریخی معینی مطرح گردد و سپس چنانچه سخن بر سر یک کشور (مثلا بر سر برنامه ملی برای یک کشور)باشد خصوصیات مشخصی که در یک دوره تاریخی معین این کشور را از سایر کشورها متمایز میکند در نظر گرفته شود».

آن چه امروز به نام «جهانی شدن» شناخته می شود و با آب و تاب فراوانی آن را محصول عصر تکنولوژی و انقلاب اطلاعات و … می نامند دست بر قضا پدیده جدید و بدیعی نیست؛شاید شکل و شمایل آن تغییر کرده و شیک و اطو خورده تر شده باشد اما محتوای آن از زمان حاکمیت دودمان شانگ در چین به عنوان قدیمی ترین امپراطوری تاریخ تا امپراطوری بریتانیا با خورشید بی غروبش و آنچه امروز به نام عصر جهانی شدن می شناسیم در نهایت یک چیز است.صاحبان قدرت و ثروت در هر دوره بنا به مقتضیات دوران برای بسط قدرت و ثروتشان و باز هم با اتکا به همین قدرت و ثروت به دنبال گسترش حوزه نفوذ خود در مرزهای گسترده ت
ری از جهان بوده و هستند؛حال در زمانه ای بربر منشی رزم قبا،سوار بر اسب و با گرز و منجنیق و در زمانه ای دیگر سیاستمداری ابریشمین جامه،عطرآگین و دلنگران حقوق بشر با هواپیما و موشک یا کمی دوستانه تر به مدد بازار آزادش!

همانگونه که برده دار،بردگان و غنایم بیشتری در محدوده بزرگتری طلب می کرد و فئودال زمینی بزرگتر به امید خراج و سهمی کلان تر، در عصر سرمایه هم منطق انباشت سود نیازمند گسترش روزمره مرزهایی برای دسترسی آسان تر به منابع اولیه،نیروی کار ارزان و نیز بازاری برای فروش کالاها و خدمات تولید شده و به کار انداختن دوباره سرمایه ی به دست آمده،است.

در حقیقت امپریالیسم محصول طبیعی گرایش سرمایه به بسط و انحصار در تولید،توزیع،مبادله و تبدیل سرمایه های خرد به سرمایه کلان و در هم کوبیده شدن سرمایه داران خرد است.از این رو سرمایه انحصاری به مدد در هم کوبیدن نظم های اقتصادی کوچک از طریق جنگ و با اتکا به قدرت میلیتاریستی یا از طریق تغییر نظام هایی که در دل سرمایه انحصاری حل نمی شود با کودتا،تحریم،تقویت سرمایه داران وابسته یا تطمیع به وسیله مشوق هایی چون برنامه های صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و این اواخر نیز با انقلاب های رنگی و تقویت جریانات فاشیستی تلاش می کند فرآیند تامین منابع اولیه،نیروی کار ارزان،تولید با صرفه و توزیع گسترده را در محدوده جهانی به دست گیرد.

گرایش سرمایه به انحصار و خصلت امپریالیستی سرمایه رویداد تازه ای نیست.جنگ جهانی اول نخستین صف آرایی تمام عیار برای کسب سلطه در سطح جهان توسط قدرت های پیشتاز سرمایه داری بود.اما از قضا مهمترین محصول این جنگ نه پیروزی اتحاد مثلث و نه پیروزی اتفاق مثلث بلکه انقلاب کبیر اکتبر و قدرت گیری شبحی بود که جهان را دیگر گونه می خواست و آرمانش نه بسط حوزه تولید و انباشت سرمایه که گسترش عدالت و احقاق حقوق فروماندگان در گستره گیتی بود.انقلاب کبیر اکتبر و سامان یافتن کشور شوراها در گام نخست منجر به عقب نشینی قدرتهای امپریالیستی و تلاش آن ها برای جلوگیری از تحقق انقلاب سوسیالیستی و مبارزه با سودای رهایی در کشورهای خودشان شد.

با قدرت گیری اتحاد جماهیر شوروی و تبدیل آن به یکی از دو قدرت برتر جهانی و نیز شکل گیری بلوک سوسیالیستی در برابر بلوک سرمایه داری،قدرت های امپریالیستی روز به روز بیشتر وادار به عقب نشینی می شدند و مبارزه آن ها برای فتح جهان ناگزیر جای خود را به مقابله با بلوک شرق داد.

جنگ سرد صرفا یک توازن نظامی نبود که از اقدام یکجانبه هر دو بلوک ممانعت به عمل می آورد.بلکه سایه این توازن در بسیاری از زمینه های سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و … هم سنگینی می کرد.در چنین شرایطی قدرت های امپریالیستی از یک سو توان گسترش فضای حیاتی خود را نداشتند و اگر اقدامی هم می کردند به سرنوشت ویتنام و کوبا دچار می شدند و از سوی دیگر در بسیاری از مستعمرات یا کشورهای وابسته آتش استقلال خواهی و مبارزه تاراج قدرت های امپریالیستی روز به روز بیشتر زبانه می کشید.

جریانات ناسیونالیستی در این دوره هرچند در بسیاری از موارد گرایش چندانی به مارکسیسم نداشتند اما ناچار بودند در مقابل منافع انحصاری سرمایه واکنش نشان دهند و در مقابل آن مقاومت کنند.به عنوان نمونه در فرآیند ملی شدن صنعت نفت ایران شاهدیم دکتر مصدق به رغم چپ هراسی مالیخولیایی اش باز هم ناچار است به دامان گفتمان ضد امپریالیستی پناهنده شود.

هر کس خود را چپ می داند با هر تحلیلی که از ساختاراقتصادی-سیاسی اتحاد جماهیر شوروی دارد و هر نقد یا تحسینی که به آن وارد می داند،نمی تواند انکار کند سایه سنگین کشور شوراها حتی در دهه 70 و 80 که پس از پذیرش تز «همزیستی مسالمت آمیز» سرمایه ستیزی اش به شدت دچار افول شده بود؛باز هم در برابر جهان گستری سرمایه انحصاری مانعی سترگ محسوب می شد و از طرفی عاملی مهم در ضدیت جریانات ملی گرا با سلطه امپریالیسم به حساب می آمد.

با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و نفس تازه کردن قدرت های امپریالیستی و رویاپردازی آنها برای وصول به پایان تاریخ،سرمایه انحصاری این فرصت را به دست آورد که با سرعتی بیشتر و دستی بازتر به سمت اهداف جهانی خود بتازد.امپریالیسم تازان قصد داشت با هر طرح و برنامه ای از جنگ و لشکرکشی دوباره گرفته تا شوک درمانی و نسخه های فریدمنی به سرعت هژمونی خود را به مناطق مختلف جهان تحمیل کند.

روزگار ما روزگار این تاخت و تاز امپریالیستی در سطح جهان و تحمیل بازار آزاد و سلطه نئولیبرالیسم با ابزارهای سختی چون مداخله نظامی ، شیوه های نرمی چون انقلاب رنگی ، مشوق های نئولیبرالی بانک جهانی و تهدید هایی چون تحریم اقتصادی است.لذا وقتی از مسئله ملی سخن می گوییم باید توجه کنیم در چنین دوره تاریخی و مناسبات اقتصادی است که این مسئله را تعریف و نسبت به آن موضع گیری می کنیم.

در نتیجه مباحث فوق وقتی با مسئله ملی در منطقه ای از جهان مواجه می شویم اولین پرسش ما این نیست که عناصر هویتی این ملت چیست یا ریشه تاریخی و رابطه من و دیگری چگونه است و توهمات روانشناختی _مانند ایده های بائوئر زمان لنین و مریدان لاکان زمان ما_ از چه قرار است.بلکه از خ
ود می پرسیم رابطه منطقه مورد بحث با قدرت های امپریالیستی و جایگاه این منطقه در نظم اقتصادی سرمایه داری جهانی و اهداف و برنامه های آن در عصر پس از فروپاشی به چه شکل است و خصوصیات مشخصی که در این دوره تاریخی مشخص یک کشور را از سایر کشورها متمایز می کند در نظر می گیریم.طبیعی است که پاسخ های متفاوت به این پرسش منجر به موضع گیری های متفاوت در مورد مسائل ملی نقاط مختلف جهان می گردد.

همانگونه که لنین به کرات تاکید می کند حق تعیین سرنوشت چیزی جز حق موجودیت دولت جداگانه نیست .طبیعتا مضحک خواهد بود اگر به خلقی در هر جای جهان که مدعی حق تعیین سرنوشت خود است بگوییم شما در چارچوب فلان مرزها مختارید اما در سیاست کلان یا سیاست خارجی باید تابع دولت مرکزی باشید.در واقع نه فدرالیسم و نه خود مختاری هیچ کدام به معنای تعیین سرنوشت نیست بلکه در بهترین حالت به معنای تعیین بخشی از سرنوشت است.در نتیجه زمانی که از حق تعیین سرنوشت سخن می گوییم بدون هیچ تعارفی منظور ما تشکیل یک دولت مستقل و جداگانه است.

حال باید این موضوع را روشن کرد که در عصر حاضر یعنی دوره یکه تازی امپریالیسم و هژمونی سرمایه انحصاری این دولت جدید بناست از چه ساختار و مناسبات اقتصادی استقلال یافته و به سمت و سوی کدام نظم و برنامه اقتصادی-اجتماعی حرکت کند.به عبارت ساده تر باید دید دولت جدید به سمت انفکاک از کانون سرمایه در حرکت است یا به سوی ادغام در آن.

تجربه اخیر در باب مسئله ملی اسکاتلند و ایالات اسپانیا و … نشان داد قدرت های سرمایه داری به هیچ وجه حاضر نیستند استقلال سیاسی خلق های درون مرز کشورشان را بپذیرند.مجموعه ای از وعده و وعید ها تا ارعاب و تهدید های صورت گرفته تایید کننده این واقعیت است.اگر یکی از این واحد های موجود در کشورهای سرمایه داری موفق به کسب استقلال و تشکیل دولت جداگانه خود گردد چه اتفاقی خواهد افتاد؟

حتی اگر بخشی از زنهارها و تهدید های دولت پیشین عملی شود صرفا رابطه دو واحد نیست که شکرآب می شود بلکه در سطح کلان رابطه دولت جدید با کانون سرمایه و قدرتهای سرمایه داری به چالش کشیده می شود.طبعا واحدهای جدید که مغضوب واقع شده و از امتیازات پیشین محروم گردیده برای جبران این امتیازات ناچار است در کنار دولت هایی که روبروی سرمایه انحصاری و قدرت های امپریالیستی هستند قرار گیرد و تعارض ارضی دیر یا زود به یک تعارض اقتصادی-سیاسی تبدیل می شود که خواه ناخواه منجر به تضعیف قطب امپریالیستی می گردد.

ذکر یک نکته در این قسمت ضروری است.بی گمان کشورهای جدید که در تعارض با قطب امپریالیستی قرار می گیرند به سبب این تعارض،یکشبه تبدیل به دولت های سوسیالیستی و چپ گرا نخواهند شد.احتمالا این واحدها رابطه نزدیکی با دولت های سرمایه داری نورسیده مانند روسیه برقرار خواهند کرد و این رابطه برای بسیاری از مدعیان چپ به این معنا خواهد بود که هیچ اتفاقی رخ نداده؛یک دولت از بخشی از سرمایه داری جدا شده و به بخش دیگری از آن پیوسته است.اما واقعیت این است که برای درک درست از شرایط باید به تمایز میان امپریالیسم و خصلت هجومی سرمایه داری انحصاری از یک سو و سرمایه داری نورسیده و تدافعی قدرتهای جدید از سوی دیگر توجه داشت و تاکید کرد این سرمایه داری نورسیده مورد تهاجم همه جانبه سرمایه داری انحصاری است .مقابله با کانون سرمایه انحصاری بخشی از سرمایه داران این کشورها را که منافع آن ها در گرو رابطه با قدرت های امپریالیستی است متضرر نموده و منجر به ایجاد فاصله میان این سرمایه داران و دولت جدید خواهد شد در نتیجه این شکاف بخشی که در برابر قدرت های امپریالیستی قرار می گیرد ناچار است خلأ موجود را یا تکیه بر خلق های کشورشان پر کنند.

برای روشن شدن آینده این منازعه به حوادث اخیر روسیه به عنوان یک سرمایه داری نورسیده که با سرمایه داری انحصاری و طرح های امپریالیستی پیرامونش درآویخته است نگاهی می اندازیم.

پس از حوادث اکراین و تحریم های گسترده غرب علیه روسیه پوتین ناچار شد تا حد ممکن به اقتصاد متمرکز دولتی و سیاست های خلقی پناه برد.بعید است کسی دچار این توهم باشد که پوتین مخالف انباشت سرمایه ، پیشبرد سرمایه داری در کشور خویش و بسط حیطه نفوذ جهانی روسیه است.اما روند ناگزیر مبارزه با امپریالیسم او را به حرکت در مسیری وا می دارد که به رغم تعهد وی به انباشت سرمایه در روند تکامل و انباشت سرمایه در مقیاس جهانی خلل ایجاد کرده و از آن مهمتر به تقویت سیاست های خلقی و ضد امپریالیستی می انجامد که گامی بزرگ در پیشبرد پروژه رهایی بخش و آرمان سوسیالیستی است.

لذا با جدا شدن واحدهایی هرچند کوچک از جبهه امپریالیسم _حتی اگر این واحدها خصلت اقتصادی ضد سرمایه داری هم نداشته باشند_ در نهایت ناچارند از چارچوب هویتی-ملی موهوم فاصله گرفته پیکان مبارزه خود متوجه سرمایه داری انحصاری و امپریالیسم نمایند.در شرایط این چنینی برای مبارزه با اراده سرمایه داری جهانی دولت مردان چاره ای ندارند جز این که به حمایت خلق های زحمتکش قربانی امپریالیسم متکی باشند وگرنه پیوند های بازمانده از شرایط سابق یا پیوند های جدید برقرار شده میان سرمایه داران بومی و سرمایه انحصاری آن ها را به ورطه سقوط می کشاند.

همانطور که لنین اشاره می کند:»مبارزه ملی و جنبش ناسیونالیستی تا زمانی که در کنار طبقه کارگر بر علیه نظام سرمایه داری به مبارزه می پردازد،مورد ارج و اقبال مارکسیست ها قرار دارد.در غیر این صورت این تحرک مساوی با ناسیونالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی و نهایتا گامی به عقب تعبیر می گردد.»

در نتیجه،مبارزات ملی و جنبش های ناسیونالیستی در کشورهایی که امپریالیسم به مثابه شیوه سرمایه داری انحصاری عصر حاضر را به چالش می طلبد جدای از این که گروه های مدعی ملت هستند یا نیستند،زبان مشترک دارند یا ندارند،ریشه های فرهنگی شان یگانه هست یا نیست به این دلیل برای ما حائز اهمیت و قابل دفاع است که پیش برنده مبارزات ضد امپریالیستی است و در ماهیت خود چیزی جدای از مبارزه طبقاتی در سطح کلان نیست.لذا مسئله جدایی طلبان اکراین در فاز کنونی از این رو برای ما اهمیت دارد و قابل دفاع است که سدی در برابر طرح های قدرت های امپریالیستی در اروپای شرقی و گسترش نفوذ ناتو هستند.

اما روی دیگر سکه مبارزات ملی در مناطقی است که اقتصاد آن ها هنوز با سرمایه جهانی و منطق بازار کاملا در هم تنیده نشده است و یا به دلیل تعارضات سیاسی،اجتماعی،فرهنگی و … قدرتهای امپریالیستی نتوانسته اند سلطه خود را در این مناطق بسط دهند و آن ها را در نظام جهانی حل کنند.اصولا در چنین مناطقی واحدهای کوچکتر با سرعت و سهولت بیشتری در خدمت قدرت های سرمایه داری قرار می گیرند و به پاس استقلالی که به آن ها هدیه شده تبدیل به بازوی اجرایی امپریالیسم در این مناطق می شوند.

چنین موجودیت سیاسی(یعنی دولت جدید مفروض)در ابتدای امر شاهد وعده و وعیدسرازیر شدن سرمایه ها و زرق و برق محصولات سرمایه داری به درون قلمروش است.هرچند این وعده ها در اکثریت قریب به اتفاق موارد تبلیغات است و واقعیت ندارد_مانند کشورهای آسیای میانه_اما به فرض تحقق وعده معهود این سرمایه و کالا نه هدیه است نه صدقه و نه هیچ نوع کمک بشردوستانه؛بلکه باجی است که به این کشورها داده می شود تا ساختار اقتصادی آن ها بنا به جایگاهشان در تقسیم کار بین المللی تعیین و تثبیت شود.وظیفه دولت جدید اجرای مو به موی طرح ها و برنامه های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و تامین اهداف قدرت های امپریالیستی است.

مسئله این نیست که چون ما مخالف سرمایه داری انحصاری و تهاجم سیاسی،نظامی و اقتصادی امپریالیسم هستیم حتی در صورتی که این مبارزه ملی منجر به شکل گیری رفاه و پویایی اقتصاد به سود زحمتکشان شود برای ما بی تفاوت است.اگر دولت جدید می خواهد و می تواند با اتکا به این طرح ها و کمر به خدمت امپریالیسم بستن ها پس از چند سال چند دهه یا حتی چند قرن تبدیل به یک قدرت صنعتی_به فرض آلمان_شود و تا حدی هم رفاه و امنیتی نسبی برای زحمتکشان فراهم آورد حرفی نیست.اما مشکل این جاست که این دولت جدید نیست که جایگاه خود را در شکل بندی اقتصادی-سیاسی سرمایه داری تعیین می کند بلکه تمامی طرح ها،برنامه ها و مشوق ها تنها به این دلیل در اختیار آن ها قرار می گیرد که دولت جدید در جایگاه تعیین شده خود قرار گرفته و خدمات تعیین شده ای ارائه دهد.

واحدهای جدیدی که وارد ساختار سرمایه داری می شوند بیش از واحدهای پیشین از مصائب بحران های سرمایه داری متضرر می شوند و کمتر از همه از مزایا و منافع آن ها بهره مند.درواقع کشورگشایی نظامی یا سیاسی خشونت بار یا مسالمت آمیز در هزاره جدید بیش از هر چیز برای این است که بتوانند با انتقال دامنه بحران به این قلمرو جدید فضای تنفسی برای خود به وجود آورند و ظرفیت بازار را برای ادامه حیاتش گسترش دهند.

در نتیجه ی این فرایند قلمرو جدید یا باید بازار مصرف کالاهای تولید شده سرمایه انحصاری باشد یا محل تامین مواد اولیه ارزان قیمت یا محلی که این سرمایه انحصاری جهت بهره برداری از نیروی کار ارزان و تولید بهینه به آن منطقه منتقل شود و یا ترکیبی از این مزایا.تنها چیزی که در این میانه محلی از اعراب ندارند شکل دادن به یک سامان سرمایه داری نظم یافته با اتکا به سرمایه بومی و به چرخش درآوردن چرخ صنعت در این کشور است.در ادامه کار نیروهای تولیدی این کشورها به سبب ورود کالای ارزان قیمت خارجی و ارجحیت واردات به تولید دچار ریزش می شود و حجم عظیمی از بیکاری به وجود می آید و نرخ استثمار به شکل حیرت انگیزی افزایش می یابد.تنها گروهی که در این فرآیند منتفع می شود بورژوازی وابسته به قدرت های امپریالیستی است که با بهره گیری از معاملات و زد و بند هایی که با سرمایه انحصاری دارد روز به روز بر ثروت خود می افزاید و در مقابل حجم عظیمی از بیکاران یا کارگرانی که ناچارند نیروی کار خود را به ارزان ترین قیمت حراج کنند روز به روز بیشتر درمی یابند که این برج و باروها و زرق و برق شهری هیچ ربطی به آن ها و زندگی شان ندارد.

شکاف طبقاتی برآمده از این مناسبات چیزی نیست که ما به تصورات و موهومات خواننده واگذار کنیم.حتی نیازی به بررسی فاکتورهای اقتصادی چون ضریب جینی هم نداریم وکافیست تنها نگاهی اجمالی به حیات زحمتکشان در کشورهایی که پیشتر به این نظم تن داده اند بیاندازیم.در همین کشورهای پیرامون ما از ترکیه گرفته تا جزیره های میکروسکوپی عربی با چند دقیقه پیاده روی از م
راکز تجاری پر زرق و برق و مناطق مسکونی حیرت انگیز می توان فقر مطلق را به عیان مشاهده نمود.

در بعد منطقه ای دولت جدید وظیفه ای جز تامین خواست های نظامی،اقتصادی و سیاسی قدرت های امپریالیستی ندارد کمااین که شاهدیم از نخستین اتفاقی که در کشورهای نوپای حوزه قفقاز،خاورمیانه یا حتی آمریکای لاتین به وقوع می پیوندد استقرار پایگاه و سپر دفاعی ناتو یا ایجاد پایگاهی برای نیروهای نظامی آمریکایی است.در گروهی از این کشورها که دست بر قضا تولید کننده نفت هم هستند شاهدیم شیوه توزیع و قیمت نفت باید مطابق خواست قدرت های امپریالیستی تعیین گردد و موضع گیری و کنش آن ها در باب مسائل سیاسی منطقه ای هم منوط به عبور از صافی و تایید این قدرتهاست.در غیر این صورت چه بسا دولتشان دولت مستعجل خواهد بود.

در بعد جهانی نیز همانگونه که پیشتر ذکر شد این دولت های جدید موظف به حفظ منافع کلان سرمایه انحصاری و سیاست های معطوف به آن هستند

(لازم به ذکر است منظور از دولت های جدید علاوه بر دولت هایی که از واحد پیشین جدا می شوند دولت هایی که با حمایت قدرت های امپریالیستی در قالب کمک نظامی،مالی و یا انقلاب های رنگی نظام پیشین را ساقط می کنند هم هست)

بنا به تعریف فوق حتی اگر جریانی از نظر هویتی و انگاره های قومی-ملی و ستمی که بر آن ها روا می رود کاملا محق شکل دادن به یک دولت مستقل باشد یا فراتر از آن با پرچم سرخ و شعار تشکیل کمون علیه دولت پیشین قیام کند تا زمانی که جایگاه و رابطه خود را با قدرت ها و طرح های امپریالیستی مشخص ننماید به هیچ عنوان قابل دفاع و حمایت نیست و طبیعتا نه تنها ناسیونالیسم که دعاوی سوسیالیستی آن ها هم ارتجاعی بوده و چیزی جز ردایی برای تامین منافع بورژوازی جهانی و سرمایه انحصاری نیست.از این رو مبارزه ملی مذکور هم برای ما ارتجاعی تلقی شده و هیچ قرابتی با آن نخواهیم داشت.

 

نتیجه گیری

 

اهمیت مسئله ملی برای ما صرفا به دلیل تایید یا نفی استقلال طلبی گروهی در یک نقطه از جهان و گروهی دیگر در نقطه ای دیگر نیست.اهمیت اساسی این مسئله در شیوه مواجهه جریانات چپ با این قبیل اتفاقات و بررسی ریشه های غیر طبقاتی یا سطحی نگری تئوریک نظرگاه هایی است که به دلایل گوناگون ماهیت مبارزه ملی در عصر امپریالیسم و مبارزه طبقاتی در سطح کلان را نادیده می گیرند.

سخن از یک رویکرد انترناسیونالیستی اصیل در برابر یک انترناسیونالیسم سطحی نگر است.انکار مسئله ملی در قالب کلیاتی چون کارگران جهان وطن ندارند یا این که سرمایه انحصاری و غیر انحصاری هر دو از یک قماشند و مبارزه ملی یک مبارزه ارتجاعی بورژوایی و خرده بورژوایی است و کارگران در هر کشوری تنها و تنها باید علیه مناسبات سرمایه داری همان کشور،سازمان دهی شده و مبارزه کنند،هرچند در یک نگاه سطحی و گذرا مدعی انترناسیونالیسم راستین است اما از درک شرایط تاریخی معین و ماهیت مبارزه طبقاتی در هر منطقه ناتوان مانده و با نادیده گرفتن مبارزه طبقاتی و جدال با سرمایه کلان در سطح جهانی مهر تایید نامرئی خود را پای طرح های امپریالیستی در برخی از کشورها می کوبند.ما با اتکا به آرای مارکس،انگلس و لنین نشان دادیم مسئله ملی باید در قالب بخشی از پروژه انقلاب جهانی و تاثیر آن در مبارزه با شیوه غالب سرمایه داری در هر دوره تاریخی مورد بحث قرار گرفته و جایگاه و اهمیت آن تعیین گردد.انترناسیونالیسم اصیل با بررسی نقش پیشرو یا ارتجاعی حرکت های ملی در مسیر مبارزه طبقاتی در سطح جهانی ، تحقق حق تعیین سرنوشت طبقه کارگر در پس این مبارزه ملی و کمک این مبارزه به تسریع انقلاب جهانی و مقابله با تهاجم امپریالیسم و انباشت سرمایه انحصاری با در نظر داشتن این موضوع که تعصب یا ارادتی به مسائل هویتی-قومی و انگاره های انتزاعی تمایز بخش ندارد موضع خاص خود را در مورد هر مسئله ملی خاص تعیین می نماید.

از سوی دیگر کسانی که می خواهند با بهره گیری از انگاره های قومیتی-هویتی و الگوهای لاکانی و بائوئری برای مسئله ملی حکمی قاطع و همیشگی صادر کنند و آن را در لوای عبارات مارکسیستی پوشش دهند نه تنها از شرح شرایط تاریخی مبارزه ملی و نقش ضد سرمایه داری یا وابسته به سرمایه داری آن وا می مانند بلکه در عینیت هم اگر مبارزه ای ملی در راستای رهایی از کانون سرمایه انحصاری و پیگیری سیاست های عدالتخواهانه و ضدامپریالیستی شکل بگیرد و با این الگوهای موهوم سازگار نباشد عملا خلع سلاح شده و با تکرار چنین تحلیل هایی عملا در خدمت هدف قدرت های امپریالیستی قرار خواهند گرفت.تنها عنصر تمایز بخشی که چپ ارتدکس در مورد مسئله ملی به رسمیت می شناسد تمایز سیاستی است که جریانات استقلال طلبانه در مورد نظم سرمایه داری جهانی و پیشبرد مبارزه طبقاتی در سطح کلان ایفا می کند.

 

۱ دیدگاه

  1. پيام پرتوی says

    بسيار عالی بودͺ دست شما درد نکنهͺ فقط درک بعضی جملات مشکل بود و در ضمن:
    ايکاش که اڒ اين نيروها و دکتری که در ابتدای مقاله در مورد آن نوشتی نام میبردی که خواننده گان کمتر آشنا با اين موارد دوست و دشمن را اڒ هم جدا ميکردندͺ بخصوص آن دکتر که من هم علاقمند به شناختن او هستمͺ
    موفق باشی

    دوست داشتم

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.