نظری

دو اوتوپی

cvgr87897

ولادیمیر ایلیچ لنین

 

اوتوپی (utopia) کلمه­ایست یونانی که از ou که به معنی نفی است و topos یعنی مکان تشکیل شده. اوتوپی یعنی مکانی که وجود ندارد، یعنی تخیل، پندار یا افسانه.

اوتوپی در سیاست، آن نوع آرزوئی است که برآورده شدنش نه در حال حاضر و نه بعدها ممکن نیست، آرزوئی است که بر نیروهای اجتماعی متکی نیست و رشد و تکامل نیروهای سیاسی و طبقاتی آنرا تقویت نمی نمایند.

هر چه آزادی در یک کشور کمتر باشد، هر چه تجلی مبارزۀ آشکار طبقات کمتر باشد، هر چه سطح فرهنگ توده ها پایین تر باشد، به همان نسبت هم معمولا اوتوپی های سیاسی آسان تر بروز می کنند و مدت طولانی تری پابرجا می مانند.

در روسیۀ فعلی دو نوع اوتوپی سیاسی با حداکثر استحکام پابرجا هستند و به علت فریبندگی ظاهر خود تا اندازه ای در توده ها مؤثر واقع می شوند. این دو اوتوپی، اوتوپی لیبرالی و اوتوپی نارودنیکی هستند.

اوتوپی لیبرالی مدعیست که از راه صلح و سازش، بدون رنجاندن کسی، بدون برانداختن پوریشکویچ ها و بدون مبارزۀ بی رحمانۀ طبقاتی که تا انتها پیش برده شود می توان از لحاظ آزادی سیاسی و وضع توده های مردم زحمتکش در روسیه به بهبودیهای قابل توجهی نائل گردید. این اوتوپی سازگاری یک روسیۀ آزاد با پوریشکویچ ها است.

اوتوپی نارودنیکی عبارتست از رؤیای روشنفکران نارودنیک و دهقانان ترودویک که می پندارند یک تقسیم مجدد و عادلانۀ زمین می تواند قدرت و سلطۀ سرمایه را براندازد، بردگی مزدی را از بین برد یا اینکه گویا تحت سلطۀ سرمایه، تحت قدرت پول و تحت تولید کالایی می توان تقسیم بندی «عادلانه» و «مساوی» زمین را حفظ نمود.

این اوتوپیها زائیدۀ چه هستند؟ و چرا در روسیۀ فعلی اینقدر پابرجا مانده اند؟

این اوتوپیها زائیدۀ منافع آن طبقاتی هستند که برعلیه نظام کهن، برعلیه سرواژ و بی حقوقی – بطور خلاصه «برعلیه پوریشکویچ ها» – مبارزه می نمایند، ولی در این مبارزه موضع مستقلی نمی گیرند. اوتوپی یا خیال پردازی زائیدۀ این عدم استقلال یا این ضعف است. خیال پردازی بهرۀ ضعفاست.

بورژوازی لیبرال عموماً و روشنفکران بورژوا – لیبرال خصوصاً نمی توانند در راه آزادی و قانونیت کوشش نکنند، زیرا بدون آن سیادت بورژوازی کامل، مطلق و تأمین نیست. ولی بورژوازی بیشتر از جنبش توده ها می ترسد تا از ارتجاع. سرچشمۀ ضعف حیرت آور و باور نکردنی لیبرالها در سیاست و ناتوانی مطلقشان از همینجاست. سرچشمۀ آن رشتۀ بی انتهای دوپهلویی، دروغ، تزویر و طفره رفتنهای جبونانه در تمام سیاست لیبرالها از اینجاست؛ آنها مجبورند بازی دمکراسی را پیشۀ خود سازند تا حمایت توده ها را کسب کنند و حال آنکه کاملا ضد دمکراسی اند و با جنبش توده ها، ابتکار آنها و شیوۀ «هجوم به عرش اعلی» بردن توسط آنها که زمانی مارکس یکی از جنبشهای توده ای اروپا در قرن گذشته را اینطور توصیف کرد[1]، عمیقاً مخالف هستند.

اوتوپی لیبرالیسم، اوتوپی ناتوانی در آزادی سیاسی روسیه و اوتوپی ثروتمندان خودخواهی است که مایلند امتیازات را به نحو «مسالمت آمیز» با پوریشکویچ ها تقسیم کنند و این تمایل شریف را به عنوان تئوری پیروزی «مسالمت آمیز» دمکراسی روس وانمود می سازند. اوتوپی لیبرالی یعنی خیالپردازی دربارۀ اینکه چه باید کرد تا بر پوریشکویچ ها غالب آمد بدون اینکه آنها مغلوب شوند، چه باید کرد تا آنها خرد شوند، بدون اینکه دردی بر آنها عارض گردد. واضح است که این اوتوپی نه تنها از لحاظ اوتوپی بودن خود بلکه به علاوه از این جهت که آگاهی دمکراتیک توده ها را مشوب می سازد مضر است. اگر توده ها به این اوتوپی ایمان آورند هرگز به آزادی نخواهند رسید؛ اینگونه توده ها شایستۀ آزادی نیستند؛ اینگونه توده ها کاملا سزاوار آنند که پوریشکویچ ها با آنها بد رفتاری کنند.

اوتوپی نارودنیکها و ترودویکها خیال پردازی خرده مالک است که بین سرمایه دار و کارگر مزدی قرار دارد. این اوتوپی خیال پردازی دربارۀ برانداختن بردگی مزدی بدون مبارزۀ طبقاتی است. هنگامی که مسئلۀ رهایی اقتصادی نیز برای روسیه همانقدر جنبۀ فوری، بلاواسطه و واجب پیدا کند که اکنون مسئلۀ رهایی سیاسی دارد، آنوقت اوتوپی نارودنیکها نیز از اوتوپی لیبرالها ضررش کمتر نخواهد بود.

ولی اکنون روسیه هنوز در دوران دگرگونی بورژوائی به سر می برد نه در دوران دگرگونی پرولتاری؛ موضوعی که اکنون به نضج نهایی خود رسیده است آزادی اقتصادی پرولتاریا نیست بلکه آزادی سیاسی یعنی (در ماهیت امر) آزادی کامل بورژوائیست.

و در این مسئلۀ اخیر اوتوپی نارودنیکی نقش تاریخی ویژۀ خود را بازی می کند. این اوتوپی دربارۀ نتایج اقتصادی که یک تقسیم کردن مجدد زمین باید داشته باشد (و خواهد داشت)، ملازم و مبشر اعتلاء جنبش عظیم و دمکراتیک توده های دهقان است، یعنی توده هایی که اکثریت جمعیت روسیۀ بورژوا – فئودال مدرن را تشکیل می دهند (در یک روسیۀ صرفاً بورژوایی نظیر اروپای صرفاً بورژوایی، دیگر دهقانان اکثریت جمعیت را تشکیل نخواهند داد).

اوتوپی لیبرالی آگاهی دمکراتیک توده ها را مشوب می سازد. اوتوپی نارودنیکی، ضمن اینکه ذهن توده ها را نسبت به سوسیالیسم مشوب می سازد، در عین حال ملازم، مبشر و حتی تا اندازه ای تجلی اعتلاء جنبش دمکراتیک آنها نیز هست.

دیالکتیک تاریخ چنان است که نارودنیکها و ترودویکها در مورد مسئلۀ ارضی در روسیه شیوۀ بسیار پیگیر و قاطعانۀ سرمایه داری را به عنوان یک وسیلۀ ضد سرمایه داری پیشنهاد نموده و ترویج می کنند. «تساوی» در تقسیم بندی مجدد زمین، اوتوپی است ولی گسست کامل از کلیت شکل قدیمی مالکیت بر زمین، اعم از مالکیت اربابی، سهمیه ای یا «سلطنتی»، گسستی که برای تقسیم بندی جدید زمین ضروری می باشد، اقدامیست بی اندازه لازم و از لحاظ اقتصادی مترقی و برای کشوری نظیر روسیه اقدامیست بسیار مبرم جهت دستیابی به دمکراسی بورژوایی.

باید این گفتۀ مهم انگلس را به یاد آورد که می گوید:«آنچه از لحاظ اقتصادی اشتباه است ممکن است از نقطه نظر تاریخ جهانی صحیح باشد.»[2]

انگلس این تز عمیق را در مورد سوسیالیسم اوتوپیایی اظهار کرده است: آن سوسیالیسم از لحاظ مفهوم اقتصادی خود «اشتباه آمیز» بود. آن سوسیالیسم هنگامی که ارزش اضافی را از نقطه نظر قوانین مبادله بی عدالتی اعلام می کرد «اشتباه آمیز» بود. مخالفت تئوریسینهای اقتصاد سیاسی بورژوایی با آن سوسیالیسم صحیح بود، زیرا ارزش اضافی بطور کاملا «طبیعی» و کاملا «عادلانه» از قوانین مبادله ناشی می شود.

ولی سوسیالیسم اوتوپیایی از نقطه نظر تاریخ جهانی صحیح بود، زیرا نشانه، مبین و مبشر آن طبقه ای بود که توسط سرمایه داری خلق شده، و اکنون در آغاز قرن بیستم، به نیرویی توده ای مبدل شده که قادر است به سرمایه داری خاتمه دهد و بطور مقاومت ناپذیری به سوی این هدف پیش می رود.

این تز عمیق انگلس را باید هنگام ارزیابی اوتوپی معاصر نارودنیکی یا ترودویکی در روسیه (و نه تنها در روسیه بلکه در یک سلسله از کشورهای آسیایی که در قرن بیستم در حال گذراندن انقلابهای بورژوائی هستند) بخاطر داشت.

دمکراسی نارودنیکی، در حالی که از نقطه نظر شکل اقتصادی خود اشتباه آمیز است، از نقطه نظر تاریخی صحیح است؛ این دمکراسی، که به عنوان یک اوتوپی سوسیالیستی اشتباه آمیز است، به عنوان مبارزۀ دمکراتیک توده های دهقان تحت شرایط خاص تاریخی که عنصری جدایی ناپذیر از تحول بورژوایی و یک شرط لازم برای پیروزی کامل آن است، صحیح می باشد.

اوتوپی لیبرالی توده های دهقان را از مبارزه دلسرد می سازد. اوتوپی نارودنیکی بیانگر اشتیاق این توده ها به مبارزه بوده و به آنها وعدۀ یک میلیون نعمت در صورت پیروزی را می دهد و حال آنکه در حقیقت امر این پیروزی فقط صد نعمت برایشان به ارمغان خواهد آورد. ولی مگر این طبیعی نیست که میلیونها افرادی که به مبارزه برمی خیزند و قرنهاست در جهل، احتیاج، فقر، کثافت، نادیده گرفته شدن و منکوب شدن بی مانندی به سر می برند نتایج پیروزی احتمالی شان را ده بار بزرگ تر جلوه دهند؟

اوتوپی لیبرالی پردۀ ساتر تمایلات آزمندانۀ استثمارگران جدیدیست که می خواهند امتیازات را با استثمارکنندگان قدیم تقسیم کنند. اوتوپی نارودنیکی منعکس کنندۀ اشتیاق میلیونها زحمتکش خرده بورژوا برای پایان دادن یکسره به کار استثمارگران قدیمی فئودال است، اما همچنین بیانگر امید کاذبی است به اینکه استثمارگران جدید سرمایه دار را می توان همراه با آنان از میان برداشت.

 

***

بدیهی است مارکسیستها، که با هر گونه اوتوپی دشمن هستند، باید از استقلال طبقه ای پشتیبانی کنند که می تواند با نهایت فداکاری بر ضد فئودالیسم مبارزه کند و همانا بدان جهت می تواند که حتی به اندازۀ یک صدم هم در آن مالکیتی که بورژوازی را به دشمن نصف و نیمۀ اربابان فئودال و خیلی از اوقات به متحد آنها تبدیل می کند، شریک نیست. دهقانان در تولید کالایی کوچک نقش دارند؛ آنها می توانند در صورت مساعد بودن شرایط تاریخی، به برانداختن کامل فئودالیسم نائل گردند ولی همیشه – بطور ناگزیر و نه بر حسب تصادف – بین بورژوازی و پرولتاریا، بین لیبرالیسم و مارکسیسم، تزلزل معینی از خود نشان خواهند داد.

بدیهی است، مارکسیستها باید هستۀ سالم و ارزشمند دمکراسی صادق، مصمم و مبارز توده های دهقان را با دقت از پوستۀ اوتوپی های نارودنیکی خارج کنند.

در نوشته های مارکسیستی قدیمی مربوط به دهۀ هشتاد [قرن نوزدهم] می توان دید که چگونه برای خارج نمودن این هستۀ ارزشمند دمکراتیک منظماً کوشش می شده است. زمانی هم خواهد رسید که مورخین این کوشش را منظماً مورد بررسی قرار خواهند داد و ارتباط آنرا با آنچه که در دهۀ اول قرن بیستم عنوان «بلشویسم» به خود گرفت ردیابی خواهند کرد.

 

در اکتبر سال 1912 به رشتۀ تحریر درآمد.

برای اولین بار در سال 1924 در شمارۀ یکم مجلۀ ژیزن به امضاء و. ای. به چاپ رسید.

 

 

توضیحات

 

1- این عبارت از نامه ای که کارل مارکس برای ل. کوگلمان در 12 آوریل 1871 نوشت و در آن به تحلیل کمون پاریس پرداخت، برداشت شده است (مراجعه نمایید به مارکس و انگلس، منتخب آثار، مسکو، 1958، جلد 2، صفحه 463).

2- لنین از مقدمۀ فردریش انگلس برای چاپ نخست آلمانی کتاب مارکس با عنوان «فقر فلسفه» (انتشارات زبانهای خارجی، مسکو، صفحات 13-12) نقل قول می کند.