سياسی

مصاحبه با یاروسلاو آلکساندرویچ وسکوئنکو

yaroslav4نوشته: بابک پایور

منتشر شده در رفاقت کارگری

مقدمه مترجم: انتشار خبر مربوط به کشته شدن والریا لیاکووا (کراسوتکا) در لیسیچانسک و ترجمه خبر به زبانهای مختلف (از جمله فارسی) آغازگر مجموعه ای از عکس العمل های تند و بعضا افراطی بود که این خبر را جعلی و اقدام به انتشار آنرا معادل عملی نابخشودنی میدانستند. در مجموع می توان از بخش عمده این عکس العمل ها به عنوان یک کمپین هماهنگ چندزبانه نام برد. کمپینی که ضمن رد همه اسناد مربوط به این وقایع، عمدتا به شیوه رکیک ترین ناسزاگوئی ها، خود فاقد استدلال قابل پذیرش در اثبات دعویاتش بود.


کمپینی که حتی انتشار یک خبر ساده از مبارزات جوانان در لیسیچانسک را همکاری با «امپریالیسم روسیه» ارزیابی میکرد و تنها پیشنهاده قابل پذیرش برای وی، سکوت در برابر این وقایع و سانسور اخبار آن بود.
کمپینی اینترنتی، آتلانتیستی و چندزبانه که پس از رسوائی های متعددش (از قبیل استفاده جعلی از عکس دیگران به جای والریا لیاکووا با هدف رد صحت خبر و سپس اعتراض صاحبان واقعی عکسها) آشکار نمود که هدفش از همه این فعالیت ها، هر چه که هست، حقیقت جوئی نیست.
بیش از 400 کامنت مختلف به زبانهای روسی، فارسی، انگلیسی و آلمانی در مورد این خبر منتشر شده است و شباهت برخوردها و حتی گاهی استدلالات، قصه پردازی ها و جزئیات به زعم ایشان خبری، در زبانهای مختلف، گویای این واقعه است که برخی از این برخوردها را نمیتوان صرفا به عنوان نظرات «منفرد و آزادانه» افراد قلمداد کرد.
همانطور که به برخی منادیان فارسی زبان این کمپین پروفاشیستی اطلاع داده بودم، ترجمه کامل مصاحبه با یاروسلاو آلکساندرویچ وسکوئنکو، یکی از اعضای «گردان دفاع جوانان» در لیسیچانسک و یک شاهد عینی وقایع را در اختیار خوانندگان فارسی زبان قرار میدهم.
بدیهی است که مصاحبه با یک جوان 16 ساله که وقایع تکان دهنده ای از جنگ و مرگ رفقایش را تجربه کرده است، درباره جزئیات دقیق این وقایع نمیتواند یک سند صد در صد قابل اتکا باشد. ولی قصد ما نیز واقعه نگاری جنگ نیست و از یک جوان 16 ساله نیز توقع نداریم که مانند یک خلبان جنگندۀ شکاری، بتواند صحنه های نبرد را به دقت «فاکت» در «راپورت» خویش برای فرماندهان بازگو کند.
اما آنچه که خود را بدان پایبند میدانیم، نه دفاع از دقت و صحت جزئیات وقایع، بلکه ترجمه در حد امکان دقیق و بدون تحریف همین مصاحبه موجود و در دسترس است. در مورد صحت دقیق وقایع برای من روش تحقیق قابل اتکائی به جز اسناد یافت شده توسط جستجوی اینترنتی وجود ندارد.
نکات دیگری که از این مصاحبه میتوان دریافت از قرار زیرند:
– منهای عناصر محتمل عدم دقت و اغراق، بی شک گروهی به نام «گردان دفاع جوانان» در لیسیچانسک وجود داشته و این گروه نوجوانان بیشتر از مناطق کارگرنشین پالایشگاه برخاسته بودند.
– نظرات یاروسلاو ووسکوئنکو نه حکایت از «جدائی طلبی» دارد و نه به طور مشخص «پروروسی» است. او از دفاع از شهر و وطن خود صحبت میکند و نه از تلاش برای جدائی از اوکراین و پیوستن به روسیه. نظر او در مورد مسکو نیز روشن است: پناهندگی ساکنین دنباس به روسیه را کار خطائی می داند و مسکو را «یک شهر غریبه» میبیند.
بهرحال این مصاحبه هم خواندنی است و هم برانگیزاننده؛ خواننده این متن، نه تنها مختار بلکه موظف است درباره صحت وقایع هر تحقیقی را که لازم میداند به عمل آورد. در صورت مطلع ساختن مترجم از نتیجه این تحقیق (مادامیکه عملی حقیقت جویانه بوده و بخشی از کمپین رسوای پروفاشیستی مذکور نباشد) منابع به دست آمده به پانوشت اضافه خواهند شد.

***

متن مصاحبه با یاروسلاو آلکساندرویچ وسکوئنکو:
یاروسلاو آلکساندرویچ وسکوئنکو، در سال 1998 در لیسیچانسک به دنیا آمد. او بر اساس ماده 258 از قانون اوکراین به دلیل «ایجاد یک گروه تروریستی و یا یک سازمان تروریستی» 10 تا 15 سال (یا حبس ابد) محکوم میشد. رسانه های اوکراین اطلاع دادند که او در تاریخ 14 اوت در لیسیکانسک به ضرب گلوله کشته شده است.
بر اساس اخبار رسانه های اوکراین، یاروسلاو ووسکوئنکو در سن 16 سالگی محکوم و اعدام شد.
«… من به یاد دارم که در راه ما از مسیر لیسیچانسک و قبل از اینکه هوا تاریک شود در اطراف ما پر از انفجار و خون و آتش بود.
والریا لیاکووا که به او «کراسوتکا» میگفتند، 16 سال داشت، ما در لیسیچانسک در منطقه ای پرولتری زندگی می کردیم، او پدر خود را در جنگ از دست داده بود، او در زیر یک تانک با سه نارنجک ضد تانک F-1 کشته شد.
کراسوتکا (دختر زیبا) خود را با سه نارنجک زیر یک تانک انداخت، او خودش را برای حمایت از ما قربانی کرد. او در سن 16 سالگی به زندگی در زمان جنگ رسید و پس از مرگش یک قهرمان شد.
دوران کودکی لنا مالیسکا نیز در سن 17 سالگی بسیار سریع به پایان رسید، او برای کشور خود، برای دنباس می جنگید.»

 

– من در تاریخ 14 اگوست پنهان شدم. رسانه های اوکراین گزارش دادند که در لیسیچانسک یک جوان تروریست به نام یاروسلاو ووسکوئنکو محکوم به اعدام و به ضرب گلوله کشته شده است. اما این یک «کلک» بود. من زنده ام، و حالم خوب است. من بر اساس ماده 258 (قسمت 3) از قوانین اوکراین متهم به ارتکاب به تروریسم شدم.
اما من فقط 16 سال سن دارم، من اینجا در لیسیچانسک متولد و بزرگ شده ام. آیا من یک تروریست هستم؟ همانطور که می خواستیم پس از پنهان شدن من، در اینترنت برای اولین بار اطلاعاتی از گردان «دفاع جوانان» منتشر شد، این اطلاعات شامل عکس من و نام من به عنوان نام بنیانگذار و فرمانده گردان بود. ولی من نه فرمانده گردان بودم و نه بنیانگزار آن.

 

گروه دفاع جوانان: پیدایش

– لطفا در مورد حوادث لیسیچانسک به ما بگویید. از همان ابتدا چگونه به شکل گارد خود را سازمان دادید و چگونه بسیاری از مردم به شما کمک میکردند؟
– در ابتدا تعداد ما اندک بود و فقط 11 نفر بودیم. در تاریخ 22 مه نیروهای فاشیست اوکراین برای اولین باربه شهرستان ما حمله کردند. سن متوسط ما 16 سال بود. ما برای پیوستن به شبه نظامیان مراجعه کردیم و اعلام کردیم که دوست داریم که برای محافظت از شهر خودمان تلاش کنیم. اما ما را در گردان شبه نظامیان راه ندادند چونکه هیچ کس نمی توانست چنین مسئولیتی را قبول کند، زیرا ما افراد زیر سن قانونی بودیم. پس ما تصمیم به تشکیل گروه شبه نظامی خودگردان کردیم و نام آنرا «گردان دفاع جوانان» گذاشتیم. به تدریج صفوف ما افزایش یافت، با پیوستن دیگران تعداد ما بیشتر شد. سلاح تقریبا پیدا نمی شد. در ابتدا ما فقط سه تپانچه TT، و دو بشکه گلوله داشتیم.

– از کجا سلاح و مهمات بدست آوردید؟
– این سلاح ها قبل از جنگ در شهرستان ما بود. و با همین سلاح ها، توسط بخشی از 11 نفر برای اولین بار در نبردی در نزدیکی شهرستان سورسک پیروزی به دست آوردیم. این شهرستان تحت کنترل نیروهای فاشیست اوکراین بود. یک ایست بازرسی اوکراین، جاده به لیسیچانسک را کنترل میکرد. ما تحقیقات بسیاری انجام دادیم و فهمیدیم که در انبار مهمات پاسگاه نظامی اوکراینی بیش از چهار نفر سرباز وجود ندارد.

– چه چیزی شما را مصمم به این کار کرد؟
– ما باید آنها را خلع سلاح میکردیم. به سلاح و غنائم احتیاج داشتیم. پس از خلع سلاح آنها، ما 3 AK، سلاح، مسلسل و آر پی جی. به دست آوردیم و با استفاده از این اسلحه ها به لیسیچانسک بازگشتیم. پس از این پیروزی داستان ما آغاز شده است. گردان ما در حال رشد بود، شایعه بود که بسیاری افراد دیگر درست مثل ما بچه های 16-17 ساله وجود دارند که میخواهند به ما بپیوندند. حتی دخترانی که آنها نیز16-17 سال داشتند. ما نمی دانستیم که چگونه مسئولیت رسیدگی به سلاح و همه چیز را یاد بگیریم، پس شروع کردیم به خواندن جزوات جنگی و تماشای ویدئوهای آموزشی جنگی، تا چیزهای لازم را یاد بگیریم.

– اما در مورد آموزش؟ آیا شما خودتان مسئول آموزش خود بودید و یا کسی که شما او را به رهبری پذیرفته باشید شما را آموزش میداد؟
– پدر بزرگ من و سایر افراد مسنی که از جنگ جهانی دوم خیلی چیزها به یاد داشتند به ما میگفتند.آنها به ما نظریه و عمل جنگی آموختند تا اینکه ما خودمان راه یادگیری را پیدا کردیم.

– راجع به نیروهای آلکسی موزگووی (شبه نظامیان شهرستان) بیشتر بگو. شما سعی کردید به آنها ملحق شوید؟ چگونه؟
– ما در 22 ماه می برای برای پیوستن به گردان شبه نظامیان موزگووی تلاش زیادی کردیم، یعنی هنگامی که اوکراینی ها برای اولین بار به لیسیچانسک حمله کردند. اما پس از اینکه موفق نشدیم، دیگر چیزی به عنوان یک گردان «دفاع جوانان» وجود نداشت. آنها با استناد به سن ما از پذیرفتن ما خودداری کردند. گفتند که ما خیلی جوان هستیم. پس از آن دیگر همه تلاشهای ما مثل تیمی از «اشباح» بوده است.

– بنابراین، شما به شبه نظامیان کمک کردید؟
– فقط به عنوان گروهی از «اشباح»، آنها از وجود ما به عنوان یک گردان خبر نداشتند. آنها ما را فقط به طور شخصی میشناختند. ما فعالیت های گسترده ای نمیکردیم و قصد داشتیم اطمینان حاصل شود که کسی درباره ما چیزی نمیداند. فراری نبودیم اما گروه شبه نظامی نمی دانستند که ما بچه ها در اینجا در لیسچیانسک سازماندهی شده ایم.

– 22 ماه مه، نیروهای اوکراین به لیسیچانسک حمله کردند. و در این زمان «شبح» شما در این شهرستان بود. آیا شما در آن روز مبارزه کردید؟
– خیر، ما قادر به پیوستن به صفوف نیروهای شبه نظامی و درگیر شدن در مبارزات آنروز نبودیم. آنموقع ما فقط 11 نفر بودیم.

– اجازه دهید در مورد نحوه پیوستن تازه واردان به گردان شما سوال کنم. آیا درباره شما از طریق اینترنت اطلاع میگرفتند؟ آیا اطلاعات بیرونی هم میدادید؟
– خیر، فقط از طریق آشنایان و دوستان. ما هیج سعی به انتشار اطلاعات در مورد فعالیت هایمان در اینترنت نکردیم. در گردان، ما فقط به کسانی که میشناختیم اعتماد داشتیم.

درباره نحوه بدست آوردن سلاح توضیح بدهید؟ آیا فقط از اسلحه هائی که از انبار مهمات پاسگاه به غنیمت گرفته بودید استفاده میکردید؟
– فقط سلاح های همان انبار مهمات را داشتیم. هیچ کس دیگری به ما اسلحه نمیداد.

نبرد نابرابر

– سپس چه اتفاقی افتاد؟ درباره مبارزه دوم خود به ما بگویید.
– نبرد دوم و آخرین ما در روز حمله نیروهای اوکراین به لیسیچانسک درگرفت. نیروهای شبه نظامی مجبور به ترک شهرستان شدند، آنها نمی دانستند که «شبح» ما در شهرستان باقی مانده است. ما در شهرستان باقی ماندیم و بچه ها قهرمانانه مقاومت کردند. در هنگام جنگ متوجه شدیم که از جلو و عقب توسط تانکهای اوکراینی محاصره شده ایم. ما باید یکی از این تانکها را منفجر میکردیم تا میتوانستیم از محاصره فرار کنیم.اما دیگر فرصتی نبود. تعداد زیادی از بچه ها زیر رگبار تانک های اواکرینی کشته شدند. در آنجا کراسوتکا هم کشته شد. او خودش را با سه نارنجک به زیر یک تانک در یک کوچه انداخت. بازمانده های ما توانستند از آن کوچه فرار کنند.

– فکر میکنی چه چیزی او را به این عمل وادار کرد؟
– من نمی توانم با اطمینان بگویم، من نمی دانم. من فقط می توانم بگویم که تنها خویشاوند او پدرش بود. و پدرش در ارتش بود و در درگیری 22 مه کشته شد. پس از آن، او به گردان ما پیوست. من او را شخصا زیاد نمیشناختم، ولی می دانم که دو هفته قبل از مبارزه آخر به ما پیوسته بود. لقب او «کراتوسکا» یعنی دختر بسیار زیبا و مهربان بود.

– چرا دختران دیگر کشته شدند؟ چرا فرار نکردند؟
– به خاطر اینکه همه شان کله خر و حرف نشنو بودند. هر چقدر میگفتیم عقب نشینی، آنها نمی آمدند. ما میخواستیم عقب نشینی کنیم و داشتیم گلوله باران میشدیم. اما بچه ها با سلاح های خودکار در برابر تانک ها و زره پوش ها ایستاده بودند. بر سر ما تگرگ خمپاره می آمد. برخی از ما خوش شانس بودیم، بقیه نه.

– آیا می توانید با ما بیشتر در مورد این دوره از جنگ بگوئید؟ یعنی حوادث آشکاری که به یاد می آورید؟
– جنگی نابرابر بود. تقریبا همه کشته شدند. من .. به سختی میتوانم درباره آن حرف بزنم. من یادم می آید که … جلوی چشم من … همه رفقا تکه تکه شدند.

– خود شما چگونه موفق به زنده ماندن شدید؟
– من نمی دانم. من هم مثل بقیه با خمپاره زخمی شده ام به خاطر نمی آورم که چگونه به آلچفسک رسیده ام، خون زیادی از دست داده بودم. گویا سوار یک موتور سیکلت بودم، سپس او متوقف شد. به یاد می آورم که بعد از آن به سختی راه می رفتیم. در آلچفسک هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. یک غریبه در شهرستان که در اینجا کار می کرد و درس میخواند به من جا داد. من در خوابگاه او ماندم.
خاک لیسیچانسک بوی خون ما را میدهد. ما در آنموقع خیلی بودیم. بسیاری از جوانان کشته شدند. خیلی زیاد. ما تا به حال 58 نفر عضو داشتیم، فقط 9 نفر از آنها دختر بودند، تعدادی جان سالم به در برده ایم و با آن واحد آلچفسک را ساخته ایم. سلاح به اندازه کافی برای همه نیست. تپانچه TT، AK، دو مگس زن، آر پی جی و اس وی دی برای تیراندازی در خفا و نارنجک F1 و نارنجک ضد نفر … نبرد اول ما در یک ایست بازرسی در حومه لیسیچانسک بود، منطقه کوه سفید. جاده ای که به سمت استاوانوف میرود. وسایل نقلیه ما یک موتور سیکلت، یک درشکه چهار چرخه و یک ماشین نفربر بود. ما ناگهان در برابر 10 تانک BMP قرار گرفتیم… چگونه این اتفاق ممکن است؟ نمیدانم ولی اتفاق افتاد…
وقتی آنها ما را دیدند معلوم بود که میفهمند ما جوان هستیم. اما آنها قرار بود که فقط به قتل برسانند. آنها ما را دیدند و بلافاصله شروع به شلیک سنگین کردند. نمیخواستند ما تسلیم بشویم. تا آنجا که من می دانم، آنها یک گردان زرهی در دنباس بودند. در حال مرگ بچه ها از درد جیغ میکشیدند. ما نمیتوانستیم موقعیت خودمان را نگه داریم، ما فقط باید عقب نشینی میکردیم و تلاش میکردیم که به گردان موزگووی برسیم. اما خیلی دیر شده بود، تانکها همه راهها را بسته بودند و فقط یک کوچه باز شده بود که «کراسوتکا» آنرا باز کرده بود.


پس از این وقایع، گردان ما منحل شد. بعضی ها به لوگانسک رفتند، برخی به دونستک و یکنفر به روسیه رفت. کسی از ما چیزی نمیداند. ما یک شبح باقی مانده ایم. من 16 ساله هستم، به عنوان عضو یک گردان «شبح» کسی نمی تواند مسئولیت من را بپذیرد. بنابراین اینجا دیگر نمیتوانم در جبهه بجنگم و فقط مشغول کمک به امداد رسانی هستم. کسانی که به دونتسک رفتند در آنجا میتوانند در جنگ شرکت کنند. با این حال، من همه را از دست داده ام.

– چند نفر زنده ماندند؟
– 18 نفر از 58 نفر، از جمله خود من.در میان ما چهار دختر هم زنده ماندند. بقیه کشته شدند.

– آیا می توانم نام چند نفر از آنها را از تو بپرسم؟
– البته، وادیم ولاسنکو. می توانم بگویم، یک قهرمان پس از مرگش. با آر پی جی مستقیم یک تانک را در وسط میدان منفجر کرد و خودش با مسلسل تانک دیگری کشته شد. یا با مسلسل پیاده نظام اوکراین کشته شد، با گلوله مسلسل کشته شد ولی نمیشد دید که گلوله از کدام طرف می آید. بچه ها بیشتر … یک پسر خوب و باحال … صبر کنید … کاستایای دومی (تنفس به شدت). یک مرد بسیار شجاع بود. در برابر تانک ها و خودروهای زرهی با تفنگ و نارنجک رفت. گلوله به سرش خورد. بدن آدم که زره ندارد … بدن آدم هیچ دفاعی ندارد.

– افراد دیگری به یادت می آید؟
– معلوم است، هفده تا از بچه ها از گردان «وستوک»، نزدیک کارخانه موتورولا، 8 نفر از منطقه پالایشگاه، هفت دختر که برخی شان در دونتسک هستند و در یک شرکت آموزشی اندرو کار میکنند.

– من شنیده ام که بچه هائی از گردان شما دستگیر هم شده اند. چگونه بود؟
– از آنجا که نبرد لیسیچانسک دو هفته طول کشیده است، سه تا از دوستان کله شق من برای فضولی دوباره به آنجا رفتند. این گروه خواست کارهای خرابکاری و شناسایی بکند، به خودش ماموریت داد که یک انبار سلاح را نابود بکند. آنها با آرپی جی موفق به منفجر کردن انبار شدند. اما خودشان اسیر شدند. سه ساعت بعد گفتند که آنها را به ضرب گلوله کشته اند.

– از کجا میدانید؟
– از طریق یک ساکن صلح جوی دهاتی، یک زن مسن. او دیده بود که در نزدیکی آنجا در روستای مالوریزانتسوو نزدیک لیسیچانسک، سه بچه پانزده شانزده ساله را به گلوله بسته اند. از نشانی هائی که میداد آنها را شناختیم.

کابوس

– بدن شما می لرزد. آیا اکنون ناراحتی اعصاب دارید؟
– نه، فقط این پرسش های شما است که مرا دوباره به لیسیچانسک میبرد. همه رفقای من کشته شدند، پسران شانزده ساله و دختران. پس از آن چه اعصابی باید داشته باشم؟

– آیا شبها کابوس میبینید؟
– بله. ولی در حال حاضر متوقف شده است.

– بداخلاقی؟ افسردگی؟ بیماری عصبی؟ و یا بیماری روانی سخت پس از وقوع حوادث؟
– نخیر. ذهنیت من تماما خوب است. افسردگی البته دارم. پس از این جنگ برای دو روز من نمی توانستم بخوابم یا غذا بخورم و به طور مداوم در مورد آنچه اتفاق افتاده است فکر میکردم. اما به تدریج بهتر شدم.

– اگر برای شما سخت است، می توانیم مصاحبه را در روز دیگری به پایان برسانیم.
– خیر، حالم خوب است، بگذارید چیزی که آغاز شده به پایان برسد.

– چرا به روسیه نمیروید، تا به باقی مانده شبه نظامیان موزگووی بپیوندید؟
– من شهر و سرزمین خود را ترک نخواهم کرد. من تا روز آخر میجنگم. من قصد ندارم به روسیه فرار کنم. من اینجا به دنیا آمده ام، و بر روی همین زمین تا پایان باقی می مانم. اینجا خانه من است. من بسیار شرمنده و خجالت زده به مردمی که به روسیه به عنوان پناهنده میروند نگاه میکنم. آنها باید همه شان بازگردند.

– نگرش شما نسبت به سیاست اوکراین و ایدئولوژی جدید آن چیست؟ علاوه بر این، راجع به رسانه های اوکراین چه فکری میکنید؟
– من اخبار TSN و کانال تلویزیون 1 + 1 را تماشا میکردم و تقریبا نمی توانستم باور کنم که به نظر آنها من یک قاتل بی رحم هستم. آنها مرتب دروغ میگویند. به عنوان مثال، آنها می گویند که در انتخابات ما را به زور اسلحه مجبور به رای دادن کردند. اما نه، این یک دروغ است. هر کس که این همه پرسی را دید در آن شرکت کرد … به نوبه خود … مردم رفتند تا برای استقلال خودشان رای بدهند. رسانه های اوکراین می خواهند بهترین تصویر را از خود نشان بدهند، اما این حرفها ازواقعیت بهره مند نیست … آنها دروغ پخش می کنند.

فراتر از جنگ

– از کارهای دیگری که میکنی به من بگو. به چه معروف هستی، علاوه بر اینکه یکی از اعضای گروه شبه نظامی بودی؟
– قبل از جنگ، من موسیقی میخواندم، مانند موسیقی رپ و طراحی بسته بندی میکردم. من آهنگ مینوشتم و آنها را اجرا میکردم، صحبت می کردم، کنسرت می دادم، در مسابقات و جشنواره های مرکزی موسیقی در لوگانسک هم رتبه بدست آوردم. به عنوان مثال قطعه موسیقی «نامزدی طلایی» از من است. اما حالا دیگر کاری با موسیقی من ندارند. همه با من با تم نظامی برخورد میکنند.

– علاوه بر موسیقی، چه سرگرمی دیگری داری؟
– ورزش و ورزش. از جمله تیراندازی.

– و در حال حاضر مشغول چه کاری هستی؟
– من مسئول یک تیم «شبح» دیگر در بخش های امدادرسانی هستم. ما کمک میکنیم بدون اینکه شناسائی شویم. مشغول یادگیری هم هستم. دارم جوشکاری یاد میگیرم که در هر زمانی به درد میخورد.

– چند سال است که مدرسه را ترک کرده اید؟
– در زمان شروع درگیری ها. من میتوانم دو سال دیگر درس بخوانم ولی فکر نمیکنم که دیگر بتوانم تخصص بگیرم.

– چگونه میتوانی حرفه آینده خودت را تصور کنی؟
– تا کنون، هیچ. این وضعیت اجازه نمی دهد. معلوم نیست در آینده چه اتفاق خواهد افتاد.

– و اگر جنگ شروع نمیشد و در همان شهرستان زندگی میکردی؟ به چه کاری مشغول میشدی؟
– در خود شهر لیسیچانسک، در پالایشگاه کار میکردم، که البته، توسط نیروهای اوکراین به ضرب گلوله توپ خراب شد و در حال حاضر دیگر کار نمی کند.

– موسیقی که فعلا کار نمیکنی، آیا شعر هم نمیگوئی؟ آیا شعری داری که برای من ارسالش کنی؟
– بله، اما فعلا به جمع آوری مواد مورد نیاز نظامی مشغولم، در اینجا یک استودیو برای ضبط آهنگ وجود ندارد. من آهنگ غزلی مینوشتم، آنها شعرها و آهنگ هائی بودند در مورد زندگی، اما در حال حاضر فقط در مورد لیسیچانسک و در مورد جنگ شعر میگویم. کلیپ های من به طور رایگان پخش میشدند. یک آهنگ به نام جمهوری لوگانسک وجود دارد که من ساخته ام. در این ویدئو از اتفاقاتی که در حال حاضر می افتند، سخن رفته است و ما آنرا در اینجا ویرایش کردیم. من آموزش موسیقی ندیده ام، اما با افکار شاعرانه درباره زندگی و عشق بزرگ شده ام. اولین آهنگی که ضبط کردم در 14 سالگی ام بود به اسم «دوستان».

– چه چیزی به شما انگیزه میداد؟
– خیلی چیزها، در مورد زندگی، در مورد عشق.

– ایا میتوانیم در اینترنت با کارهای شما آشنا بشویم؟
– بله این امکان وجود دارد، در یاندکس و گوگل میتوانید جستجو کنید. نام مستعار من «رپ خوان بی پروا» (Brash Rapper) است.

[مترجم: نمونه ای از موسیقی رپ وی را در لینک زیر میتوانید ببینید:
https://www.youtube.com/watch?v=P8kIomc7X0U
نام موسیقی «عشق فریبنده» است.]

– در مورد رفتن به روسیه چه فکر میکنید؟ آیا فکر نمیکنید اینکار برای خلاقیت شما بهتر باشد؟ آنجا موقعیت مناسبی برای کار کردن در استودیو وجود دارد.
– من نمی خواهم اینکار را بکنم. اینجا خانه من، وطن من است. ضبط استودیو؟ اینها به ارزش افتخار من و افتخار وطن من نیست.

– هنگامی که شما یک فرد بزرگسال بشوید، اگر هنوز جنگ در جریان باشد، آیا به خطوط عملیاتی می روید؟
– البته.

– و چه کاری میتوانید انجام بدهید؟ چه خواهد شد اگر شما به خطوط عملیاتی بروید؟
– خیلی کارها میتوانم انجام دهم. میتوانم درحفاری سنگر کمک کنم. میتوانم تیراندازی کنم و نارنجک پرتاب کنم.

– مدرسه چه خواهد شد؟
– من از کلاس 1 تا 5 نمرات عالی آوردم، کلاس 8 را تمام کردم و کلاس 9 به جنگ برخوردم. این چیزی است که امروز اتفاق افتاده است. احتمالا نوجوانی من به همین شکل تمام شده است.

– گواهینامه رانندگی دارید؟
– نخیر

– اما میتوانید رانندگی کنید؟
– البته که می توانم.

– چرا شما به گردان آلکسی موزگووی آمدید؟
– من به آلکسی موزگووی اعتماد دارم. من می دانم که او از این منطقه است و در همین پالایشگاه کار میکرده. او یک فرد محلی است. او هم در اینجا به دنیا آمده است. این یک احساس همدردی شخصی ایجاد میکند.

– آیا به جای دیگری رفته اید؟ مثلا برای تعطیلات؟
– بله، برای یک هفته به مسکو رفتم. برای دیدن آن شهر و استراحت.

– مسکو را چگونه میبینید؟
– خوب، مردم … مردم آنجا متفاوت هستند. من یک پسر را با یک دختر دیدم، و آن دختر قیافه اش کمی مردانه بود … چونکه او هم در واقع یک پسر بود.
به طور کلی، من درک نمیکنم که چرا مسکوئی ها به همدیگر کمک نمیکنند، اکر هم کمک کنند فقط به خاطر پول است اما در دنباس اینطور نیست. در روستوف، ورونژ، ورونژ زیبا … روستوف شهرستان خواهر لوگانسک است. در روستوف و ورونژ مردم با یکدیگر صمیمی هستند. در مسکو اصلا اینطور نیست. برای من توضیح این موضوع سخت است. مردم مسکو مثل ما نیستند. آیا مردم مسکو نمیخواهند با هم دوستی و صمیمیت کنند؟ این مرا مضطرب میکند.

[پایان]

 

۱ دیدگاه

  1. فرزین خوشچین says

    توده ایها را خودتان بهتر می توانید پیدا کنید. اما من در این باره ترجمه ای نکرده ام. فقط مقالات و کتابهای تئوریک را ترجمه می کنم.
    مسائل طبقاتی به جای خود. اما گاهی مشکلاتی هستند، که گرچه زاییدۀ نظام طبقاتی می باشند، مفهومی ملی و همگانی دارند: هوای آلوده، پارازیت، خشک شدن دریاچه ها، از میان رفتن جنگلها و طبیعت، زلزله و بیماریهای واگیردار، اعتیاد گسترده، که گرچه دامنگیر مردم زحمتکش می باشد، همۀ مردم کشور از آن زیان می بینند، خواه معتاد باشند، خواه نباشند.
    هرگونه جنگی از سوی ناتو و متحدانش جنایت علیه بشریت است. بمب دمکراتیک وجود ندارد، اما بمب فقط زحمتکشان را نابود نمی کند، همۀ مردم کشور زیان می بینند. در این نکته ها فقط آدمهای بسیار بالای هرم حکومتی شاید آسیبی نبینند، اما در تحلیل نهایی، آنها هم شخصیت و اعتبارشان بستگی به شخصیت و اعتبار مردم کشورشان دارد. منتها فرقش این است، که در میان سرمایه داران و حکومتگران کمتر کسی پیدا می شود، که خرد و وجدانش کار کند و انسانیت را درک کند.

    دوست داشتن

  2. قرار شد ارجاع به منبع صحیح کنید لطفا، یعنی چند لینک به ترجمه و منبع آن؛ هم در مورد ترجمه توده ای ها از شرق اوکراین و هم در مورد ترجمه های خودتان)
    در مورد امریکا چیز زیادی از دست نداده اید و جای نگرانی نیست.
    توجه کنید که «توده»، «مردم»، «خلق» و جدیداً «شهروندان» همه اشاره به یک مفهوم مشابه میکنند: بررسی جامعه به عنوان یک توده فراطبقاتی.
    در عوض ما یا از مفهوم «طبقه» استفاده میکنیم و یا در موارد بسیار خاص برای بررسی رابطه انسان – طبیعت یا سایر روابطی که به نوع بشر به طور عام دلالت دارند، مفهوم «نوع بشر» را بکار میبریم.
    از اینرو عبارت «همه به فکر همیاری باشیم و این رژیم ددمنش را فکر کنیم چگونه می شود با کمترین هزینه و با بیشترین سرعت ممکن سرنگون کردو چیزی به جایش گذاشت، که آسایش و رفاه مردم را هم گرچه نه بیدرنگ و بزودی، اما در آیندۀ نزدیک تامین و تضمین کند.» به نظر من از نظر مفهومی یک عبارت پردازی اجتماعیت عامی (توده ای) است.
    یک رژیم سرمایه داری ددمنش نیست، ما به خاطر حمایت از حقوق طبیعی حیوانات وحشی از عبارت دد (حیوان) برای توصیف دستگاه سرمایه داری استفاده نمیکنیم. ضمنا از چنین «همیاری»هائی هم اکیدا پرهیز میکنیم.
    از آن بدتر اینکه «سرنگونی یک رژیم با کمترین هزینه و بیشترین سرعت ممکن» بدون اشاره به ضرورت، امکان اخص و روند مبارزه طبقاتی در جامعه مشخص، عملا فقط با بمباران هوائی آن «رژیم» ممکن است که از نظر ما یک طرح «رژیم چنجی» هم هست.
    مجموعه این طرح های رژیم چنجی مفصلا در مورد لیبی، مصر، عراق، سوریه، امروز در شرق اوکراین (و فردا در مورد ایران) در سایت رفاقت کارگری نقد شده اند. به طور خلاصه ما هر شکلی از عملیات بمباران توسط نیروی هوائی ناتو (با اهداف بسیار مهربانانه مانند تأمین آسایش، رفاه، لوله کشی آب شهری، شادکامی، آزادی و دموکراسی در جوامع خاورمیانه) را عملی جنایتکارانه می دانیم.
    مجموعه این طرح ها، تنها ربطی که به مبارزه طبقاتی در جوامع فوق الذکر دارد، وارد آوردن یک مکانیزم تخریب کننده و یا کند کننده بیرونی در برابر دینامیزم درونی مبارزه طبقاتی است.

    دوست داشتن

  3. فرزین خوشچین says

    آقای پایور!
    1) اگر در واشینگتن بشود سرمایه داری را سرنگون کرد، جهان آسوده خواهد شد. بیشترین جنایتها، کودتاها، جنگهای تجاوزکارانه، غارتگریها و … را همین آمریکا انجام داده و می دهد. خیلی ها ترجیح داده اند در آمریکا زندگی کنند، اما من حتی برای مسافرتی توریستی زغبت ندارم.
    2) کارهای بسیاری دارم، که نیمه کاره هستند و کارهای مهمتری دارم، که باید آنها را انجام بدهم. برای ترجمۀ مقالات دربارۀ اوکرائین می توانید به ترجمه های توده ایها نگاه کنید. برای ایراد گرفتن از زبان روسی من می توانید «غیرت کنید» به ترجمه هایم نگاه کنید.

    دوست داشتن

  4. برای سایر خوانندگان: فکر کنم درباره فرد ناشناسی که خود را جواد معرفی کرده و مشغول شغل شریف جوسازی و اسپمینگ در اینجا هستند به اندازه کافی گفته ام. این کامنت ایشان نیز مطابق معمول: 1- شامل هیج اطلاعاتی درباره شخصیت و گرایش سیاسی نویسنده نیست. 2- به زمان و مکان معینی اشاره نمیکند 3- از تاریخچه گفتگو و گرایشات سیاسی افراد درگیر گفتگو مطلع نیست 4- در زمانی ظاهر میشود که نیاز به انحراف در مباحث استدلالی هست 5- به احتمال قریب به یقین از آی پی آدرس جعلی و ثبت شده به عنوان «فوروم اسپمر» ارسال شده است 6- ساختار نوشته «فحش سیاسی» بدون استدلال است با این هدف که موجب آزردگی افراد و برخورد احساسی بین افراد حقیقی بشود / بنابراین از کلیه اشخاص حقیقی درگیر گفتگو (فارغ از دیدگاه هایشان) تقاضا میکنم این کامنت های ناشناس را ندیده بگیرند و نویسنده آن را نه به مثابه یک شخص حقیقی (با گرایش و دیدگاه سیاسی معین) بلکه به عنوان یک سیستم حرفه ای فورم اسپم قلمداد کنند. (یقین دارم که خلاف این ثابت نخواهد شد، در این مورد به تجربه من اعتماد کنید)

    به آقای خوشچین،
    بگذارید به خاطر اندکی لبخند و رفع این حمله جوسازی کمی هم به «زنگوله»ها بپردازیم:
    2- در کامنت شما یک چیز بسیار دلنشین بود و آن اینکه شب یلدا را بر همه خجسته خواندید.
    3- نولیو нулю اصطلاح روسی کوچه های دنباس است (عمدا استفاده کردم وگرنه حتی گوگل ترانسلیتور هم صفر را Ноль ترجمه میکند)
    4- نادا به زبان روسی نیست، بلکه اسپانیائی است. (صفر، هیچ)
    5- من به زبان روسی هیچ علاقه خاصی ندارم، این زبان در حال حاضر صرفا برای فهم اخبار شرق اوکراین به دردم میخورد
    6- موافقم که همه به فکر همیاری باشیم تا این رژیم ددمنش و فاشیستی سرمایه داری جهانی را با کمترین هزینه و با بیشترین سرعت ممکن از کره زمین سرنگون کنیم و طرحی نو به جایش بگذاریم که آسایش و رفاه نوع بشر را تأمین کند. درباره اینکه کدام منطقه باید اول آزاد شود من ارجحیت شخصی خاصی ندارم، اما با توجه به اوضاع فعلی و توازن قوای سرمایه داری، به نظرم می آید که واشینگن جای بهتری برای شروع اجرای عملیات سرنگونی سرمایه داری است. هرچند که فهم آن برای «مارکسیست»های زمانه ما آسان نیست، اما تیراندازها اینرا به خوبی میفهمند: اگر بخواهند یکنفر را بکشند به کله اش شلیک میکنند نه به شصت پایش!!
    7- اگر غیرت کنید و این زبان روسی تان را به کار بیاندازید و چند مطلب خوب درباره شرق اوکراین به زبان فارسی ترجمه کنید (انتخابش با شما) هم کار بسیار سودمندی است و هم این فرصت را به ما میدهید که ما نیز از زبان روسی تان چند تا ایراد بگیریم که حداقل دلمان خنک شود!

    دوست داشتن

  5. عباس فرد says

    خواننده‌ی احتمالی و ناشناس لطفاً توجه کنید: یک شخصیت بسیار بزرگ و محترم و اندیشمند و عالم و فاضلی پیدا شده که با اسم مستعار و استفاده از ابزارهای پنهان‌کننده هویت، کسانی را افشا می‌کند که به‌قول این افشا‌کننده‌ی بیش از اندازه محترم راه لنینیسم را اشتباه یا عوضی رفته‌اند. خواننده‌ی ناشناس و محترم توجه داشه باشید که این افشاکننده چقدر از مرحله و مرتبه و این قبیل مسائل پرت است: من و به‌احتمال قوی بابک پایور هرگز ادعا نکرده‌ایم که لنینیست هستیم. چراکه از لنینیسم ارائه شده توسط انستیتو مارکسیست‌ـ‌ لنینیست شوروی سابق تا اندیشه‌های انقلابی لنین (و به‌همین دلیل قابل نقد او) تفاوتی وجود دارد که می‌توان با تفاوت بین ما و آقا جواد فوق‌العاده مهم و محترم و بی‌شیله‌پیله و بسیار بسیار مسقل و اصلاً غیروابسته مقایسه‌اش کرد.
    آقا جواد از شما که باعث شادی و تفریح ما شدید تشکر می‌کنم و امیدوارم که همیشه درگیر این‌گونه افشاگری‌ها و شادی‌آفرینی‌ها باشید.
    با احترامات‌که مناسب برای افشاگری که برای افشا و افشاگری به‌آدرس غلط آمده است ـ عباس فرد.

    دوست داشتن

  6. فرزین خوشچین says

    شما نگاه کنید به کامنتهای خودتان. خودتان موضوعات دیگری را مطرح می کنید و پاسخ و پرسشهای دیگر را هم به دنبال دارد.
    من فقط گفته بودم با توجه به لینکی، که داده اید، مطلبش کاملا علیه متن شماست و باید در اینگونه موارد احتیاط کرد.
    بعد شما عصبانی شدید و خواستید معلومات خودتان را نشان بدهید و حتی مرا ضد طبقۀ کارگر و … هم نامیدید و کار به فلسفه و لنین و … کشید. خودتان چارچوب بحث را نگه نداشتید و الان گله می کنید!!!!
    و اما شما اگر به زبان روسی علاقمند هستید، بهتر است آنرا یاد بگیرید. کپی برداری نمی تواند همیشه کارساز باشد. «نادا» یعنی بایسته است و می بایست. Ноль یعنی صفر، нуль یعنی هیچ و нулю در حالت مفعولی به کار می رود.
    فکر می کنم به جای جبهه گیری، بهتر است همه به فکر همیاری باشیم و این رژیم ددمنش را فکر کنیم چگونه می شود با کمترین هزینه و با بیشترین سرعت ممکن سرنگون کردو چیزی به جایش گذاشت، که آسایش و رفاه مردم را هم گرچه نه بیدرنگ و بزودی، اما در آیندۀ نزدیک تامین و تضمین کند.
    من لنینیسم را برای این رد نکرده ام، که از مکتب مارکس دست بشویم. این را به یاد داشته باشید!
    شب یلدا بر همۀ ایرانیان خجسته باد!
    مرگ بر جمهوری اسلامی!

    دوست داشتن

  7. جواد says

    قابل توجه کسانی که می خواهد با دست اندرکاران سایت «رفاقت کارگری» درباره لنینیسم بحث کنند:
    1- شما دارید با کسانی بحث می کنید که ابتدایی تدرین مسائل را درباره لنینیسم نمی دانند. در همین سایت مقاله ای با نام «نگاهی طبقاتی و مارکسیستی به حال و آینده کردستان سوریه» منتشر شده. در قسمت نظرات، آقای «لنینیست» منکر یک نقل قول مهم از یکی از معروف ترین آثار لنین شده است. البته من منبع انگلیسی را در همانجا ذکر کردم اما ایشان به همراه دوستشان بجای عذرخواهی و انتقاد از خود، فرار کردند! انکار آن نقل قول نه تنها نشان می دهد که این مدعیان دنبال کردن راه لنین به هیچ وجه راه وی را نمی شناسند بلکه همچنین نشان می دهد که اصلا خواهان رفتن به راه وی نیز نمی باشند زیرا نظرات بنیادی لنین به نظرشان چیزی خنده دار است و لنین «از قافله پرت بوده است»!
    2- عمل سیاسی آنها در راستای لنینیسم نیست بلکه ادامه خط مشی سوسیال امپریالیستی (دفاع از امپریالیسم تحت پوشش جعلی سوسیالیسم) می باشد. در اوکراین و سوریه (و احتمالا بقیه نقاط جهان) آنها از امپریالیسم «خودی» حمایت می کنند. آنها حتی در سوریه با وجود اینکه جبهه دمکراتیک و مترقی ضدامپریالیستی موجود و قوی است، باز هم تغییری در خط مشی خود نمی دهند. به علاوه اختلاف شما با این «لنینیست»های قلابی چیست؟ آیا این اختلافی صرفا تئوریک و روشنفکرانه می باشد یا شما در دنیای واقعی چیز دیگری می خواهید؟ اگر شما نیز پشتیبان جدایی طلبان شرق اوکراین، رژیم بعثی سوریه و امثالهم می باشید، سوال قبلی پاسخش را خودبخود گرفته است. اگر نه، باید ببینید آیا آنها در هنگام عمل از آموزشهای لنینیسم درباره انترناسیونالیسم پرولتری و مبارزه با امپریالیسم استفاده می کنند یا طرف امپریالیسم «خودی» را می گیرند؟ با پرداختن به این پرسش، به هنگام نظر دادن برای مقالات راجع به سوء استفاده امپریالیستها از نوجوانان یا جنگ داخلی سوریه، دیگر بحث اینطور آکادمیک و بی ربط نخواهد بود بلکه جنبه عملی و طبقاتی اختلافات روشن می گردد.

    دوست داشتن

  8. آقای خوشچین،
    در ادامه بحث میان مؤمنان «مارکسیست» و مارکسیست های کافر (اگر اجازه بدهید که این موضوع بین خودمان بماند) میخواهم چند و چون یک آزمون علمی و بالینی را به طور مخفیانه با شما در میان بگذارم که نتایج آن البته بسیار جالب هستند.
    اگر رفیق عباس فرد در یک کامنت از سه کلمه «شرق اوکراین»، «والریا لیاکووا» و «زنگوله» استفاده کنند، طبیعتا پاسخ شما در کامنت بعدی تان این خواهد بود که رفیق عباس فرد در مورد «زنگوله» اشتباه میکنند و هنوز نگفته اند که این «زنگوله» را باید به گردن گربه انداخت یا شتر؟
    میدانید چرا؟ زیرا که تفکر آدمی نیز مانند ذهن او دارای «نقطه کور» است؛ با این تفاوت که «نقطه کور» چشمها موضوعی بیولوژیک و محل تقاطع اعصاب بینائی با شبکیه است، اما «نقطه کور» ذهنی، موضوعی اجتماعی و بیانگر محل تقاطع شخص با جامعه طبقاتی (یعنی موقع و موضع طبقاتی شخص) است.
    سوالات دقیق درباره «زنگوله» (مثلا بخوانیم: موضوعاتی از قبیل تحریم دوما، کشتن موروزوف، استولیپین، بانکزنی، اشمیدت) ضمن اینکه سوالات صحیحی درباره کلمه «زنگوله» مثالی ما هستند و در پای کرسی با چند استکان چای و انار دان کرده میتوان همه شب یلدا را درباره آنها بحث کرد؛ اما به طور همزمان بیانگر نتایج روشن این آزمون علمی و بالینی نیز هستند.
    خودتان آزمایش کنید: این مقالات فوق مشخصا درباره مبارزات جوانان در شرق اوکراین و والریا لیاکووا هستند. تا بحال حدود 60 کامنت طولانی بر این مقالات نوشته شده است. بشمارید که شما در متن حدود 20 کامنت تان و دیگران در متون دیگر (به جز من و رفیق عباس فرد) چند بار کلمه «والریا لیاکووا» را استفاده کرده اید و موضوعی کاملا مرتبط با مبارزات جوانان شرق اوکراین را مطرح کرده و یا پاسخ داده اید؟ (کاملا مرتبط یعنی با ربط مستقیم، نه موضوعاتی از قبیل قراردادهای غارتگرانه نفتی میان ایران و روسیه و وضعیت زائرین ایرانی در سوریه و غیره…)
    پاسخ عملی، علمی و قابل آزمون آن اینست: صفر بار!
    صفر، zero، زیپ، نادا، нулю …
    آیا ضمن نام بردن از تمام شخصیت های انقلاب روسیه توسط شما (به علاوه اشاره به همه شخصیت های جنگ و صلح تولستوی) و به طور همزمان پرهیز از نام بردن از «والریا لیاکووا»، برایتان موضوع جالبی نیست؟ واقعا نیست؟ پس آن برخورد علمی و تحقیقی شما کجا رفت؟
    بدیهی است که در کامنت بعدی تان میتوانیم به جای والریا لیاکووا و جوانان شرق اوکراین؛ مطابق معمول درباره «شب یلدا» و «انار دان کرده» و «چای خوشمزه» و «تحریم دوما» و «اپیدمی ویروس بیماری کودکی چپ روی» و نقش آنتی بیوتیک و اراده پزشکان کوبائی در معالجه آن صحبت کنیم…
    آری، لنینیسم مارکسیسم نیست، ولی دارم کم کم به این نتیجه میرسم که هیچکدام از ایندو در ارتباط مستقیم با شما نیستند و نگرانی شما درباره آنها بی مورد است.

    دوست داشتن

  9. آقا مجید، بگذارید فنون آکروباسی را در نوشته ها شما با دقت بررسی کنیم تا حداقل ثابت شود که این کم لطفی که به خود میکنید و میگوئید «من فاقد یک چنین تخصصی هستم» بیشتر از روی تواضع شما است و حقیقت ندارد.

    1- گفته اید: «منطق ذات مفهوم و بنابراین ذات اندیشه نیست. انسان‌های متوهمی که مفاهیم نادرست و غیرمنطقی از ذات انضمامی چیزها در ذهن داشته باشند کم نیستند.» اگر این فرض صحیح باشد (که در جامعه طبقاتی منهای صحت آن، عملا کاربرد دارد) در اینصورت مفاهیم به دو جهان «مفاهیم درست و منطقی» و «مفاهیم نادرست و غیرمنطقی» تقسیم خواهند شد و جهان «مفاهیم درست و منطقی» جهانی خواهد بود در ماورای ذات مفهوم (یعنی جهان واقعی و برابرایستا) و عبارت خواهد بود از مجموعه قوائم و قوائدی که به واسطه آنها، در دستگاه مقایسه ذهنی؛ «انسان های متوهم» و «انسان های غیر متوهم» را از یکدیگر میتوان تمیز داد. نخستین نسخه مکتوب این جهان «مفاهیم درست و منطقی»، یا حداقل نخستین نسخه ای که تئولوژی رسمی آنرا مکتوب میپندارد، ده فرمان موسی کلیم الله است. در ده فرمان (و پس از آن کل عهد عتیق – یا تورات) با نخستین تلاش بشر برای خلق «جهانی از مفاهیم درست و منطقی» به مثابه دستگاه مقایسه ای برای تشخیص «انسانهای متوهم و نادرست» (کافران) مواجه هستیم. «جهان مفاهیم درست و منطقی» جهان کامل و ایدئولوژیک مؤمنان است. و اگر باور کنیم که این پیامبران نیستند که خالق مؤمنانند، بلکه تاریخ رسمی جهان، تاریخی وارونه است و در حقیقت این مؤمنان بوده اند که با ایجاد مناسباتی که «پیامبر» را مبدل به فردی متوحی و از سرشتی ویژه می سازد، خالق همه پیامبرانند؛ مارکسیسم نیز هرگز دربرابر این «جهان مفاهیم درست و منطقی» ایمن نبوده است و دلیل پیامبرگونگی مارکس، نه سرشت ویژه او؛ که وجود مؤمنانی است که مارکسیسم را «جهان مفاهیم درست و منطقی» با به عبارت صحیح تر «ماورائیت حقیقت» پنداشته اند.

    2- وقتی میگوئیم «تاریخا اساسی‌ترین بار انباشت سرمایه روی دوش کودکان قرار داشته» مقصود «بیشترین» سهم کودکان در تولید ارزش اضافه به طور عام نیست. حتما به تفاوت ترمینولوژیک «اساسی ترین» و «بیشترین» توجه دارید و صرفا با استفاده از فنون آکروباسی است که این تفاوت را نادیده گرفته اید.

    3- گفته اید «اما چرا خطرناک است؟! به این دلیل ساده که اگر قرار باشد که منطق بسته به ‌موقع و موضع آدم‌ها تغییر کند، آن‌وقت از دل یک چنین منطقی فقط ماکیاولیسم و فرصت‌طلبی ـ ابن‌الوقتی بودن ـ سر بر می‌کشید.» و به واسطه چنین حکمی که میدهید، منطق را به دو قسم شرطی تقسیم میکنید (قسم شرطی یعنی این که یا «این» است یا «آن»): قسم اول منطق صوری (ارسطوئی) است که موقع و موضع اشیاء، وقایع و آدم ها نمیبایست در صورت طرح مسئله قسیم باشد. این طرح صورت مسئله است که استنتاج را میسر میکند و همانند مثالی است که پیشتر گفتم یعنی:
    الف) همه x ها y هستند (فرض بزرگ)
    ب) a یک x است (فرض کوچک)
    ج) پس a یک y است (نتیجه صوری)
    و قسم دوم همان ماکیاولیسم و ابن الوقت بودن است.
    بر اساس این حکم قسم شرطی؛ شما لنین را که به روشنی (مثلا در گفتاری که آقای خوشچین به ما آموختند) منطق صوری را نه تنها رد میکند بلکه پیشنهاد محدودیت آموزش آنرا در مدارس اتحاد جماهیر شوروی مطرح میکند، به دلیل اینکه به شرط قسم نخست نیست؛ یک ماکیاولیست و ابن الوقت میدانید و از این نظر، تحلیل شما از لنین از نظرات آقای خوشچین حتی یک میلیمتر هم فراتر نیست.

    4- برای خودتان به دفعات پیروزی های ناپلئونی در بحث تراشیده اید و گفته اید رفیق عباس فرد به «اشتباه خودش پی برده است». چه سودی عاید شما خواهد شد که رفیق عباس فرد به اشتباهی در نظراتش پی برده باشد، وقتی که شما اصل نظر را به هیچ وجه نفهمیده باشید؟ نوشته تان را بخوانیم: «به هر حال به‌زعم مارکس و مارکسیست‌های پیرو او انباشت سرمایه محصول استثمار نیروی کار مزدی است و مسلما نیروی کار ارزان کودکان، به‌مثابه‌ی بخشی از کل نیروی کار، مورد استثمار سرمایه واقع می‌شود.» باید به اطلاعتان برسانم که حکمی که چنین آنرا به «مارکس و مارکسیست های پیرو او» نسبت میدهید، نه نظرات مارکس بلکه دستاوردهای ریکاردو است. در فصل 25 کاپیتال مارکس این احکام را مطرح و آنرا رد میکند:
    «ریکاردو و سایرین، همانطور که پیشتر ذکرش رفت، تا آنجا پیش رفتند که انباشت را بغلط یا به این معنا گرفتند که کل بخش سرمایه شدۀ محصول اضافه صرف کارگران مولد می‌شود، و یا به این معنا که انباشت معادل تبدیل شدن محصول اضافه به کارگر مزدیِ بیشتر است.» (کاپیتال فصل 25 – قانون کلی انباشت سرمایه)
    وقتی که نظرات ریکاردو را به مارکس نسبت میدهید؛ نتیجه آن چنین میشود: «نتیجتا بخشی نه‌چندان بزرگ از انباشت سرمایه ـ در مقایسه با کل نیروی کار مزدی ـ بر دوش کودکان قرار دارد.!!!» (علامت تعجب از من است)
    مطالعه فصل 25 را به شما توصیه میکنم تا با دقت بر مفاهیم ترکیب ارزشی، ترکیب اندامی و ترکیب فنی سرمایه؛ متوجه شوید که «انباشت سرمایه» با «افزایش عددی مقدار سرمایه» تفاوت دارد و وقتی از «بار اساسی انباشت سرمایه» صحبت میکنیم، مقصود بار وارده بر نیروی کار برای افزایش مقدار سرمایه نیست.

    5- وقتی که مؤمنان به ماورائیت منطق، پیروان ریکاردو و پردازندگان داستانهای رمانتیک به سبک اونوره دو بالزاک، خود را با مارکسیست ها اشتباه میگیرند، در تحلیل «انباشت سرمایه» به چنین نتایج سوررئالیستی میرسیم که «افزایش مقدار ارزشی سرمایه» برای فروشندگان نیروی کار (از جمله کودکان) پدیده مصیب باری است. در جهان سرمایه داری درست برعکس آن اتفاق می افتد، یعنی افزایش مقدار ارزشی سرمایه با تغییر ترکیب اندامی سرمایه (نسبت تقسیم کل سرمایه به سرمایه ثابت، یا ارزش وسایل تولید، و سرمایه متغیر، یا ارزش قوه کار) به سوی ارزش قوه کار، اولا موجب کشانده شدن بخش بیشتری از لشگر بیکاران به اردوگاه کار و ثانیا موجب افزایش دستمزد (و به طور کلی بهبود وضعیت معیشتی کارگران) میگردد و این مهمترین دلیل دخالت اتحادیه های کارگری در مسیر از میان بردن موانع بر سر افزایش مقدار ارزشی سرمایه است.
    مارکس این مسئله را چنین به دقت شرح میدهد:
    «انباشت در مساعدترین شرایط بحال کارگران صورت مى‌گیرد. در چنین شرایطى، رابطۀ وابستگى کارگران به سرمایه اشکالى تحمل‌پذیر، یا بقول ایدن «همراه با گشایش و آسایش»، بخود مى‌گیرد، و بجای آنکه با رشد سرمایه فشرده‌تر شود گسترده‌تر مى‌شود؛ به این معنا که قلمرو استثمار و سلطه سرمایه با رشد ابعاد آن و افزایش تعداد انسان‌های تحت فرمانش صرفا گسترش بیشتری مى‌یابد. بدین ترتیب بخش بزرگتری از محصول اضافۀ خود کارگران، که همواره در حال افزایش و مدام در حال تبدیل شدن به سرمایه افزوده است، بصورت وسیله پرداخت به آنها بازمى‌گردد؛ چنان که از این رهگذر مى‌توانند دامنه بهره‌‌‌هائی‌ که از زندگى می‌برند را وسعت دهند، یعنى بر صندوق مصرف لباس، اثاث منزل و غیره‌شان بیفزایند، و مختصر پولى هم بعنوان ذخیره کنار بگذارند. اما این چیزها همانقدر مى‌‌تواند بمعنای از میان رفتن استثمار کارگر مزدی و موقعیت وابستۀ او باشد که پوشاک، خوراک و رفتار بهتر با برده و هبۀ قطعه زمین بزرگتری به او3 مى‌‌تواند بمعنای الغای بردگى وی باشد.» (فصل 25)

    6- آنچه که «بار اساسی انباشت سرمایه» نامیده میشود؛ بار خردکننده ای است که در وضعیتی پیش می آید که در پروسه انباشت سرمایه «اختلال» به وجود می آید. این «اختلال» (که در واقع هیچ اختلالی نیست و رویکرد طبیعی سرمایه در روند افزایش مقدار ارزشی آن است) بدین گونه شروع میشود:
    «یا قیمت کار همچنان بالا مى‌رود زیرا بالا رفتنش مزاحم پیشرفت انباشت نیست… یعنى جمعیت کارگری، نیست که باعث زیاد آمدن سرمایه مى‌شود؛ برعکس، رشد سرمایه است که باعث کم آمدن مقدار قوه کار قابل استثمار مى‌شود.» (فصل 25)
    و در ادامه آن… (آیا لازم است مراحل عملی این اختلال را بازگو کنم؟ یا اینکه شاهد وقایع 2007 تا کنون بوده اید؟) در نهایت به گلوله باران شرق اوکراین با تهدید جامعه بشری به جنگ اتمی نیز منجر میشود.
    کودکان از آنجا متحمل اساسی ترین بار انباشت سرمایه میشوند که از همه بی دفاع تر و ضعیف ترند و والریا لیاکووا و دوستانش در این میان استثنا نیستند. اما آنچه که شما فهمیده اید (مانند بقیه جهان وارونه ذهنی تان) درست برعکس است؛ یعنی گفتن اینکه کودکان بار اساسی انباشت سرمایه را متحمل میشوند به دلیل نقش ابرانسانی آنها در افزایش مقدار ارزشی سرمایه است (یعنی مجموع کودکان جهان باید قدرت های ماورائی داشته باشند تا از مجموع بزرگسالان جهان ارزش اضافه بیشتری تولید کنند!)

    7- سؤال: اکنون آیا من کوچکترین روزنه امیدی دارم که این جهان کله پای ذهنی شما که به نتایجی از این دست می رسد که «خود این نوجوانان به چنین چیزی اذعان ندارند و دلیل مشارکت‌شان در جنگ را احساسات ناسیونالیستی ـ ایدئولوژی بورژوازی واپسین! ـ می‌دانند» با همین چند خط کامنت من ناگهان بچرخد و روی پای خودش بایستد؟ خیر. چرا؟ چونکه جهان کله پای آدمها زادۀ اراده و تصمیم صرف آنها نیست و مقدمتاً بیانگر موقع و موضع طبقاتی آنها است. این موقع و موضع طبقاتی با کامنت نویسی قابل تغییر نیست. بورژوازی یک «ایدئولوژی» نیست، بلکه یک شیوه تولید اجتماعی است که «تولید کامنت» (و سایر اشکال تولید مفهوم) نیز هرگز از قواعد آن مستثنی نبوده است.

    دوست داشتن

  10. فرزین خوشچین says

    جناب عباس فرد!
    پوزشخواهی من نه از سر علاقه و دوستی، بلکه خیلی عادی، از سر اشتباهی بود، که کرده بودم و خودم را موظف به پوزشخواهی دیدم. برای من هیچ اشکالی ندارد وقتی اشتباه می کنم پوزش بخواهم. حالا این آدم غریبه باشد، در خیابان به هم تنه به تنه خورده باشیم یا در جایی من اشتباهی کرده باشم. به نظر من این کسر شان نیست، اما می تواند نشانۀ ملایمت باشد و اگر ایجاد دوستی نکند، ایجاد دشمنی هم نمی کند. من با شما موافق ندارم، اما شما را دشمن طبقاتی به شمار نمی آورم. هرچند شما مرا بخاطر مواضع مخالفت با لنینیسم، دشمن طبقۀ کارگر هم نامیده اید.
    من همینجوری الکی مخالف لنینیسم نشده ام. از دوران نخستین فعالیتهای لنین، با مراجعه به مقالات و مباحثات و پروتوتوکلهای کنگره ها و نظرات پلخانوف، منشویکها و همچنین با مقایسه های بسیار مواضع لنین را در هر گامی اشتباه یافته ام-مواضعی، که خود لنین هم مثلا در «بیماری کودکی چپ روی» اعتراف کرده بود اشتباه بودند: تحریم دوما، قیام ناهنگام و تکروی مبارزۀ مسلحانه در مسکو … مواضع لنین دربارۀ مسالۀ ارضی، ترور استولیپین و ارتجاعی خواندن استولیپین، بانکزنی، کشتن موروزوف، اشمیدت، همکاری با باندهای راهزن، ایجاد مرکز بلشویکی (لنین، باگدانوف، کراسین)، و چشم بستن بر انحرافات فلسفی باگدانوف، لوناچارسکی و … تا همکاری با سرویس جاسوسی آلمان-اتریش، پارووس، رادک، توطئۀ کشتن لوکزامبورگ و لیبکنشت و «سرمایه داری دولتی». اینها چیزهایی نیستند، که محصول پروپاگاند بورژوازی باشند. البته بورژوازی از همین چیزها هم استفاده کرده است، اما متاسفانه حقیقت دارد.
    کارل رادک صندوق مالی حزب سوسیال-دمکرات لهستان را بالا کشید و اخراج شد، سپس در آلمان همین کار را کرد و لوکزامبورگ با او بسیار چپ افتاد و خواهان اخراجش شد، اما لنین او را، که در خدمت سازمانجاسوسی آلمان بود، به همکاری و عضویت در حزب بلشویک پذیرفت.
    لنین اصولا بلشویک هم نبود، خودش این را اعتراف کرده بود. نامۀ لنین در دسترس هست….
    چای خودتان با کارل رادک و پارووس بنوشید!

    دوست داشتن

  11. عباس فرد says

    آقای جواد آقای کامنت‌نویس، من اهل این‌گونه بحث‌های غیرعلمی و به‌اصطلاح معده‌ای نیستیم. اگر «منطق ذات مفهوم و بنابراین ذات اندیشه نیست»، پس الاهه‌های المپ و بوش‌های پدر و پسر و بقیه جنایت‌کاران تاریخ حق داشته‌اند که جنایت‌کار باشند. آقای محترم وقتی شما می‌نویسید: «انسان‌های متوهمی که مفاهیم نادرست و غیرمنطقی از ذات انضمامی چیزها در ذهن داشته باشند کم نیستند»، بازهم به‌همان تعریفی از منطق متوسل شده‌اید که ماورایی، بورژویی و ضدکارگری است! اشتباه نکنید! این ‌که شما به‌چنین منطقی متوسل می‌شوید، به‌خاطر انتخابی ناشی از دانستگی نیست. این نیروی عادت عامیانه‌گرایی است که شما را به‌پیش می‌برد. نکته‌ی دیگراین‌که بحث حرکت براساس منافع طبقاتی تصویری از مارکسیسم ارائه می‌دهد که شایسته‌ی ویکی‌پدیاست، نه پرلتاریا.
    این‌که «ایدئولوژی، به‌مثابه‌ی آگاهی «کاذب»، محصول جامعه‌ی طبقاتی است»، فقط نیم سانتی‌متر با بیانات CIA تفاوت دارد که توضیح آن فضایی رفیقانه را می‌طلبد که شما برضد آن هستید. و از همه‌ی این‌ها مهمتر: آقا مجید محترم فراموش کردید خودتان را به‌گونه‌ی قابل قبولی معرفی کنید که با حرفه‌ای‌های ترانس‌آتلانتیک هم‌ردیف نباشید. تا این مهم برآورده نشود، حرفی با شما ما (ای انسان بسیار مهم) ندارم.
    عباس فرد

    دوست داشتن

  12. عباس فرد says

    آقای خوشچین من نه تنها حاضر نیستم با شما در یک حزب و سازمان و تیم بازی شیر یا خط حضور مشترکی داشته باشم، بلکه دعوت شما به‌نوشیدن یک چای یک ارویی را هم قبول نمی‌کنم. برای این‌که معذرت‌خواهی شما نه برخوردی از روی علاقه و دوستی، که فقط برای ایجاد حق برای حملهی‌ی ‌دیگری است. خوش باشید.
    تا همین‌جا هم که با شما درگیر گفتگو شدم، به‌خاطر نَفَس گرم بابک عزیز و تااندازه‌ای هم برای حرمت بعضی از باورهای سایت هقته بود. هرگاه که به‌قدرت دست یافتید، مرا به‌مجازات‌های لازم برسانید. حقیقت از عمل ‌گشایشس می‌یابد، نه از جدل‌های ساختگی. بُرد شما را تبریک می‌گویم!!!
    فرق من شما، حتی آن‌جا‌که پای «تعارف» پیش می‌آید این است‌که شما همواره «دانشجو» و من همیشه دانش‌آموز هستم. من هیچ علاقه‌ای به‌رنگ‌آمیزی، خصوصاً وقتی‌که پای موجودات دیگری به‌غیر از آدمیزادِ مولد ارزش دربین باشد، ندارم. استاد بفرمایید که چگونه خودمان را قرباتی اتدیشه‌های والای ضدلنینی و ضدکمونیستی شما بکنیم!!!!!!!
    شاد، سلامت و برازنده باشید ـ عباس فرد

    دوست داشتن

  13. مجيد says

    آقاي عباس فرد! بيائيد نگاه گذرايي به كامنت‌تان داشته باشيم، اما از آخر به اول
    نوشته‌ايد كه به تصور (آقا مجبد) منطقْ يك سيستم فرا انديشه‌اي است که اندیشه می‌بایست خودرا با آن مطابقت بدهد و ضمنا اضافه كرده‌ايد كه این برداشت از مفهوم منطق ضمن این‌که ماورایی و ایده‌آلیستی است، بورژوایی نیز هست». و در مقام استدلال چرائي آن آورده‌ايد: » برای این‌که منطق ذات مفهوم و بنابراین ذات اندیشه است؛ و بسته به‌موقع و موضع آدم‌ها متفاوت است». اين استدلال نه تنها، ايده‌آليستي و غلط است و با پراتيك روزانه‌ خوانايي ندارد، بل‌كه خطرناك هم است. خير آقاي عباس فرد! منطق ذات مفهوم و بنابراین ذات اندیشه نيست. انسان‌هاي متوهمي كه مفاهيم نادرست و غيرمنطقي از ذات انضمامي چيزها در ذهن داشته باشند كم نيستند. اگر اين چنين نبود ديگر چه احتباجي به شناخت ديالكتيكي پديده‌ها بود ـ مستقيما به مفاهيم نقش‌بسته در ذهنمان مراجعه مي‌كرديم و به ذات واقعي چيزها، روابط و پروسه‌ها دست مي‌يافتيم. و اما چرا خطرناك است! به اين دليل ساده كه اگر قرار باشد كه منطق بسته به ‌موقع و موضع آدم‌ها تغيير كند، آن‌وقت از دل يك چنين منطقي فقط ماكياوليسم و فرصت‌طلبي ـ ابن‌الوقتي بودن ـ سر بر مي‌كشيد. اما اگر منظورتان اين است كه انسان‌ها در يك جامعه‌ي طبقاتي برحسب منافع طبقاتي‌شان «ايدئولوژي»هاي متفاوتي دارند و بر حسب ايدئولوژي‌هاي متفاوت منافع خود را تفسير مي‌كنند، در اين صورت با شما موافقم. چرا كه ايدئولوژي، به‌مثابه‌ي آگاهي «كاذب»، محصول جامعه‌ي طبقاتي است.
    مورد دومي كه آقاي عباس فرد به آن پرداخته است تلاشي است از طرف او براي پاسخ به اين گفته‌ي من كه گفته بودم بين ادعاي او، مبني بر اين كه “تاریخا اساسی‌ترین بار انباشت سرمایه روی دوش کودکان قرار داشته” است و توضیح تاریخی ـ ماتربالیستی مارکس و انگلس از انباشت سرمایه کم‌ترین سنخیتی وجود ندارد. و قصدم هم از آن نه باز كردن يك بحث تئوريك با او بلكه فقط يك هشدار خشگ و خالي بود؛ اين هشدار كه اگر يادگرفته‌هاي ما در رفتا، كردار، تحليل‌ها و به‌طور كلي پراكسيس ما بازتاب نداشته باشد، يك پاپاسي هم ارزش ندارد. به‌هر حال، از پاسخي كه در اين باره به من داده‌ايد كاملا مبرهن است كه به ‌اشتباه‌تان پي‌برده‌ايد ـ كه البته اين هيچ وجدي در من به‌وجود نمي‌آورد، چرا كه كار شما از درس‌آموزي از اشتباه‌هايتان گذشته است. شما براي نشان دادن اين كه ادعاي‌تان منطبق بر شيوه‌ي ماترياليسم تاريخي ماركس و انگلس است، احتجاجات‌‌تان را دو بار بنام ماركس مزين كرده‌ايد، تا شايد از آن طرفي ببنديد. مي‌نويسيد: «از تحليل ماركس در مورد انباشت سرمايه و اشارات متعدد او به كار خانواده‌ي كارگري، كار زنان و كودكان كه بگذريم، همین امروز در پاکستان و بنگلادش و بسیاری جاهای دیگر… « بخش قابل توجهی» (تاكيد از من است ـ مجيد) از انباشت سرمایه روی دوش کودکانی قرار دارد». شما، با اين نوع ارجا دادن به ماركس، خواننده‌‌تان را به سر نهر برده تشنه برمي‌گردانيد: نه از تحليل ماركس از انباشت سرمايه خبري هست و نه از فحواي اشارات ماركس به كار كودكان و ارتباط آن با انباشت سرمايه. شما در اين نوشته دوبار از ماركس ياد مي‌كنيد و بار دوم مي‌گوييد كه: » ضمناً مارکس در نقد برنامه‌ی گوتا بحث بسیار زیبایی در مورد «حق کودکان برای کار و رشد» (تاكيد از من است ـ مجيد) که نباید با فروش نیروی‌کار کودکان یکسان فهمیده شود، دارد که مراجعه به‌آن بسیار آموزنده است». فكر مي‌كنم كه احتياج به توضيح نباشد كه بين «انباشت سرمایه» كه به‌زعم شما «تاريخا اساسي‌ترين بارش بر دوش كودكان بوده است» و «حق كودكان براي كار و رشد» كم‌ترين ارتباطي وجود نداشته باشد. گويا براي شما هر جمله‌اي از ماركس كه حاوي واژه‌ي «كودك» باشد، سندي است براي اثبات اين كه “تاریخا اساسی‌ترین بار انباشت سرمایه روی دوش کودکان قرار داشته است”. با همه‌ي اين احوال، هم‌چنان كه پيش‌تر گفتم، اتفاقي كه افتاده است اين است كه شما به اشتباه خود پي برده‌ايد، آن جا كه سعي نموده‌ايد كه در گزاره‌ي «همین امروز در پاکستان و بنگلادش و بسیاری جاهای دیگر… « بخش قابل توجهی» از انباشت سرمایه روی دوش کودکانی قرار دارد» عبارت «اساسي‌ترين بار انباشت سرمايه” را در زيرا عبارت «بخش قابل توجهي از انباشت سرمايه» مخفي كنيد. به هر حال به‌زعم ماركس و ماركسيست‌هاي پيرو او انباشت سرمايه محصول استثمار نيروي كار مزدي است و مسلما نيروي كار ارزان كودكان، به‌مثابه‌ي بخشي از كل نيروي كار، مورد استثمار سرمايه واقع مي‌شود. و نتيجتا بخشي نه‌چندان بزرگ از انباشت سرمايه ـ در مقايسه با كل نيروي كار مزدي ـ بر دوش كودكان قرار دارد.
    و اما مورد آغازين: يادمان نرود كه شما در كامنت‌تان، با ارتقاي سن نوجوانان 15 – 16 ساله به جوانان 16 ـ 17 ساله، مدعي شده بوديد كه اين جوانان در راه رهايي بشريت مي‌جنگيده‌اند. و در پاسخ به من كه گفته بودم خود اين نوجوانان به چنين چيزي اذعان ندارند و دليل مشاركت‌شان در جنگ را احساسات ناسيوناليستي ـ ايدئولوژي بورژوازي واپسين! ـ مي‌دانند، دست به ابداعاتي مي‌زنيد كه فقط مي‌تواند از درك شما از منطق كه » بسته به‌موقع و موضع آدم‌ها متفاوت است» ساطع شود. شما ابتدا به ساكن «مبارزه در راه بشريت» را، با يك درجه تخفيف، به «مبارزه در راه آرمان ضد فاشيسم» تبديل مي‌كنيد و سپس مي‌افزايد كه: » جوان‌های ۱۶-۱۵ ساله نه، بلکه نوجوان‌های ۱۴-۱۳ ساله در راه آن جان برکف مبارزه می‌کنند» و در پايان در مقام استدلال مي‌گوييد، آن‌ها » شاید نه با دریافتی معقول، اما با حسیتی روبه‌نوع، چیزی جز رهایی بشریت را نمی‌بینند و درپیش ندارند». آقاي عباس فرد! توضيح اين همه پشت‌هم‌اندازي از عهده‌ي من خارج است: بايد از فنون اكروباسي مطلع بود تا بتوان در باره‌ي اظهاراتان اظهار نظر كرد، و من فاقد يك چنين تخصصي هستم. با اين وجود، شايد از شما پرت‌تر خود من باشم كه وقت بر سر خواند و پاسخ دادن اين كامنت‌ها مي‌گذارم. از اين لحظه به بعد ميدان منحصرا در اختيار شما خواد بود.

    دوست داشتن

  14. فرزین خوشچین says

    جناب فرد!
    آقای پایور بحث مولانا را پیش کشید، نه من. من جهانبینی مولانا را هم ساهاست نقد کرده ام و بویژه در «معجزه تراشی برای پیامبر اسلا» و «فرهنگ گریه و درویشی» و مخالفتش با دانش. بنا بر این، من لنین را با مولانا مقایسه نکرده ام و هرگز هم به فکرم نرسیده بود چنین مقایسه ای را انجام دهم. مسلما این دو تن به دو دستگاه اندیشۀ کاملا متضاد تعلق دارند و بحث من اصولا از این پایه انجام نشده است. آقای پایور مثال مولانا و فیل در تاریکی را مطرح کرده اند، نه من.
    و آنجایی هم، که خواسته اند منطق صوری را نشان بدهند، باز هم این به بحث مربوط نمی شود، زیرا در بحث لنین «الف» برابر «ب» نیست. بوخارین خواسته بود میان لنین و تروتسکی پلی بزند. اما هم تروتسکی اشتباه می کرد، که خواستار انحلال و یا اعدغام سندیکا در حزب شده بود؛ و هم لنین اشتباه می کرد، که سندیکا را گرچه در کنار حزب می دید، از سالها پیش از 1917، و بویژه در جریان انقلاب 1905 سندیکا را سندیکایی یکدست و بلشویکی می خواست. برای همین بود، که حرکتهایی هم در همین راه انجام شد. و دقیقا در واکنش نادرست به این موضع بود، که برخی از منشویکها و بلشویکها هم حتی خواهان انحلال حزب شده بودند. اما لنین همان راه خودش را ادامه داده بود: در حزب رفتاری سندیکایی، و در سندیکا رفتاری حزبی را می خواست. برای لنین جهانبینی و اصول فلسفی مارکسیستی در حزب مهم نبود. برای همین هم از همان دوران «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر»، لنین چشم خودش را بر تبلیغات «دین پنجم»، «خداسازی» و … ، که از سوی لوناچارسکی، بردیایف، باگدانوف، مرژکوفسکی، ماکسیم گورکی و … بسته بود. برای لنین تنها جبهه گیری سیاسی اعضای حزب مهم بود، نه تبلیغات ایدآلیستی آنها. هنگامی هم، که لنین مجبور شد در برابر تبلیغات باگدانوف و لوناچارسکی، بازاروف و … موضع بگیرد، اثری شتابزده پدید آمد، که گرچه مواد اولیه اش را پیشاپیش پلخانوف، آکسلرود ودوستانشان فراهم آورده و در این باره مقاله هایی نوشاه بودند، باز هم این اثر لنین بیشتر شبیه جر و بحث بود همراه با متلک و گوشه و کنایه، که جایی در کتاب فلسفه نمی تواند داشته باشد. افزون بر این در نکته هایی هم لنین چندان وارد نشده بود و کل مساله در کوران رویدادهای آن زمان گم شد. با اینهمه، لنین تا آخر به همکاری خودش در درون حزب بلشویک با لوناچارسکی، باگدانوف، گورکی و … ادامه داد.
    شما حتی در همین بحثهای ساده هم تلاش دارید مچگیری کنید و فتحی بکنید. آیا حاضرید با من، که مخالف دیدگاه لنین هستم، در یک سازمان و یک حزب همکاری کنید؟
    من روراس هستم. من فکر نمی کنم با لوناچارسکی، باگدانوف، کارل رادک، یوری کراسین و … بتوانم در یک سازمان فعالیت کنم. برای همین هم با هیچ سازمانی نیستم. فکر می کنم باید دلیرانه در برابر انحرافات بایستیم و آنها را بشناسیم. خط چریکی، حزب توده و … را باید نقد کنیم، لنینیسم را باید بشناسیم و بکوشیم مواضع خودمانرا به یکدیگر نزدیک کنیم، با توجه به زدودن انحرافات.
    مسالۀ لنین و فلسفه را می بایست در مقالات ویژه ای بررسی کنیم. من برای چنین بحثی مواد لازم را فراهم آورده ام و آنرا عرضه خواهم کرد. اما بگویم: لنین آنگونه، که شما می پندارید نمی اندیشید، که با آوردن فاکتهایی از مارکس و انگلس بتوانید همخوانی میان مطالب او با مارکسیسم را پیدا کنید. شما فرموده اید، که گویا من «دشنی شخصی» با لنین دارم! مگر لنین همسایۀ ما بود، پسرخالۀ ما بود، مگر من او را در زندگی ملاقات کرده بودم و دوباره به دنیا آمده ام، که دشمنی شخصی داشته باشم؟
    جناب عباس فرد!
    من اشتباها شما را به آن سایت کذایی منتسب کرده ام و پوزش می خواهم. اما اینکه شما چون کارگر بوده اید، پس حتما من کارگر نبوده ام و مخالف طبقۀ کارگر هستم و … این سخن نادرستی است. اینگونه نباید بحث کرد.
    در چند کامنت پیش از این، در جایی دیگر، شما از من پرسیده بودید، که آیا من حتی یک بار هم شده «کاپیتال» را بخوانم.
    باید خدمتتان صادقانه عرض کنم، که تا همین امروز «کاپیتال» به زبان فارسی را نخوانده ام، اما به زبان روسی چرا. حتی نقدها و تفسیرهایی را به زبان روسی خوانده ام و بخشهایی از «کاپیتال» جزو درسهایمان بودند.
    در همان ترجمۀ زنده یاد ایرج اسکندری، پس از پیشگفتار و در آغاز فصل نخست، در زیرنویس، مارکس 2 بار به لاسال اشاره کرده است:ف.لاسال. زنده یاد اسکندری پنداشته بود هرکه آلمانی باشد و حرف اول نامش هم «ف» باشد، حتما فردریک است، این بود، که دو بار فردریک لاسال نوشته است. این را شما و دیگر خوانندگان متوجه نشده اید. اما همان موقع من این مطالعه را متوقف کردم و رفتم چند مقالۀ جالب دربارۀ لاسال و زمانۀ او از پلخانوف و لوکاچ ترجمه کردم، که هنوز کمی هم مانده است از نوشته های لوکاچ، که مرینگ پرداخته است و غیره. اگر وقت و تندرستی داشته باشم، آنرا به پایان خواهم برد. غرض اینکه، خواندن و رد شدن سریع به درد نمی خورد. «کاپیتال» را باید بارها متوقف کرد و به دنبال مسائلی گشت، که در ان مطرح هستند. برای همین هم تفسیرهای جالبی را می بایست مطالعه کنیم و سپس دوباره برگردیم و از اول بخوانیم. و من قصد دارم دوباره «کاپیتال» را بخوانم، زیرا با هربار خواندن، چیزهای بیشتری دستگیرم می شوند. شما شاید کامل باشید و نیازی به اینگونه مطالعات نداشته باشید، اما من همواره دانشجو هستم و نمی خواهم این حال و هوا را ترک کنم. اگر هم چیزی می نویسم، صرفا برای در اختیار گذاردن گوشه ای از اندیشه هایم است، نه برای کوبیدن کسیو با اینهمه می گویم و باور دارم، که لنینیسم-مارکسیسم نیست.
    شاد باشید

    دوست داشتن

  15. عباس فرد says

    جناب خوشچین اختلاف نظر و لنگی پای چوبینِ احتجاج را نیابد با تهمت جبران کرد. من و بابک حتی 5 بار هم به‌سایت اعتراض مراجعه نکرده‌ایم؛ اما شما ما را به‌این سایت می‌چسبانید. این واکنش مظلو‌نمایانه و اتهام‌زننده‌ی شما بیش از هرچیز حاکی از این است‌که هیچ اطلاعی از چند و چون فعالین سیاسی و کارگریِ 50 سال گذشته‌ی ایران ندارید. بنابراین، از بابت این اتهام باید از من (بابک خودش باید بگوید) معذرت بخواهید.
    اما من یک تشکر هم به‌شما بدهکارم. حقیقتاً بحث فوق‌العاده ظریف، زیبا، ساده و در عین‌حال فوق‌العاده‌ پیچیده‌ی لنین در مثال استکان را نمی‌دانستم و شما باعث شدید که از این مسئله اطلاع پیدا کنم. بنابراین، ضمن تشکر از شما، لازم به‌توضیح‌ است‌که درایت ماتریالیستی دیالکتیکی لنین تا آن‌جا گسترش دارد که تبلیغ علیه او به‌ضد خودش، یعنی تبلیغ درجهت بینش او تبدیل می‌شود. اتفاقاً همین مسئله مهم‌ترین تفاوت بین نگاه مولانا به‌هستی (که نزد او ماورایی است) و نگاه لنین به‌هستی (که نزد او زمینی و طبقاتی و کنش‌پذیر است) را نشان می‌دهد. مولانا جهان را کلیتی بازتاب یافته از ذات یگانه‌ی خالق هستی می‌دانست که انسان تنها می‌تواند آن را دریابد و در این دریافت پرتو یگانگی خودش با هستی را نیز پیدا کند. اما لنین جهان را مادیتی جدا از انسان و درعین‌حال با انسان می‌دانست که به‌واسطه‌ی اندیشه‌ی انسانی قابل دریافت و نتیجتاً قابل دگرگونی نیز هست. به‌عبارت دیگر، هرچه مولانا در نیک‌سرشتی خویش انسان را به‌نظاره دعوت می‌کرد، لنین به‌مثابه‌ی بشارت‌دهنده‌ی اراده‌مندی طبقاتی، انسان را به‌کنش‌گری و تغییر (به‌ربط ذاتی که اینک طبقاتی است) دعوت می‌کند.
    نمی‌دانم انگیزه‌ی شخصی شما در مورد ضدیت‌تان با لنین چیست، اما قاطعانه قضاوت می‌کنم که صرف‌نظر از انگیزه‌های شخصی، اما انگیزه‌ی اجتماعی‌ـ‌طبقاتی شما در ضدیت با لنین همین دعوت او به‌دگرگونی ذاتی و طبقاتی این جهان فی‌الحال بسیار زشت و جنایت‌کارانه است. اگر حوصله کردید به‌مقاله‌ی «انکار سوسیالیسم ـ در خدمت بورژوازی ـ برعلیه لنین» در سایت رفاقت کارگری نگاهی بیندازید تا اگر بحث ادامه پیدا کرد، زمینه‌ی طبقاتی نیز داشته باشد.
    برای این‌که زخمت شما را کم کرده باشم، باید صراحتاً بگویم که نقد لنین (مثل نقد هراندیشمند و پراتیسین دیگری) بدون هم‌سویی نظری‌ـ‌عملی (یعنی بدون تأکید برجنبه‌ی وحدت‌زای رابطه‌ی کمونیستی) ناگزیر به‌انکار لنین می‌انجامد که یکی از ترفندهای اطاق‌های «فکر» بورژوازی امروز برای حقنه‌ی بی‌افقی تاریخی به‌طبقه‌ی کارگر جهانی است. البته من شما را به‌هیچ اطاق فکری متصل نمی‌دانم؛ اما همان‌طور که قبلاً هم گفتم، روش برخورد شما با مسائل سیاسی را بورژوایی، ضدکمونیستی و ضدکارگری می‌دانم. شاید شما برای جهتی که حرکت می‌کنید تاوان هم بدهید؛ اما معیار حقیقت هرگز به‌تاوان‌پردازی و مسائلی مانند آن محدود نبوده است.
    بابک بحث بسیار زیبایی را در مورد عمدگی پیش کشید. آری آن‌جاکه استکان به‌عنوان وسیله‌ای برای ضربه‌زدن مورد استفاده قرار می‌گیرد، حتی بدون هرگونه انتزاعی، وزن و جنبه‌ی ضربه‌زننده‌ی لیوان که خاصه‌ی لاینفک آن است، عمدگی پیدا می‌کند. برخلاف نظر شما که با ماورائیت بخشیدن به‌مارکس، ضدلنینی عمل می‌کنید، مارکس هم در مسئله‌ای محدودتر (یا به‌عبارتی اقتصادی‌‌تر) همین بحث لنین را در مورد کالا متذکر می‌شود.
    با هم بخوانیم: «کالا مقدمتاً یک شیءِ خارجی است. چیزی است‌که به‌سیله‌ی خواص خویش یکی از نیازمندی‌های انسان را برمی‌آورد. ماهیت این احتیاجات هرچه باشد و نیازمندی‌ها خواه از شکم سرچشمه بگیرند و خواه منشأ آن‌ها تخیل باشد تفاوتی در موضوع نمی‌کند و نیز دراین‌جا سخن از این نیست که شیء مزبور چگونه احتیاج انسان را رفع می‌کند، مستقیماً مانند خواروبار یعنی وسیله تمتع یا از راه غیرمستقیم مانند وسیله تولید. هرچیز مفیدی مانند آهن، کاغذ و غیر آن باید از دو نقطه‌نظر مورد توجه قرار بگیرد: از حیث کمیت و از لحاظ کیفیت».
    «هرکدام از این قبیل اشیاء مجموعه‌ای است از خواص متعدد و بنابراین می‌تواند به‌جهات مختلف مفید واقع گردد. این جهات مختلف وبالنتیجه استفاده‌های مختلف اشیاء یک عمل تاریخی است». [کاپیتال، فصل اول، جلد اول، اسکندری، صفحه 101 و 102 حروفچینی شده)].
    جناب خوشچین دقت بفرمایید: «هرکدام از این قبیل اشیاء مجموعه‌ای است از خواص متعدد و بنابراین می‌تواند به‌جهات مختلف مفید واقع گردد. این جهات مختلف وبالنتیجه استفاده‌های مختلف اشیاء یک عمل تاریخی است». لنین همین مسئله را دربیانی فلسفی (یعنی: در تبیین عام‌ترین و کلی‌ترین قانونمندی‌های هستی مادی و در رابطه‌ی مطلق‌ـ‌نسبی) بیان می‌کند که شما را آن‌چنان عصبانی کرده که حقیقتاً زمین را به‌آسمان بافته‌اید. لطفاً کامنت خودتان را دوباره بخوانید و قضاوت کنید.
    شاید و تندرست باشید ـ عباس فرد

    دوست داشتن

  16. فرزین خوشچین says

    جناب پایور گرامی!
    متاسفانه اینگونه نیست، بلکه شاید از سوی بووخارین چنین تفسیری را بتوان ذکر کرد. بووخارین داشت به مباحثۀ میان لنین و تروتسکی گوش می داد و به نظرش رسید، که هردوی آنها به یک چیز توجه کرده، اما تفسیرهای گوناگونی می دهند. این بود، که گفت: به نظر من هردوی شما درست می گویید؛ منتها رفیق تروتسمی می گوید این سیلندر است، و رفیق لنین می گوید این استکان است. و لنین هم برای آنکه نشان دهد فلسفه می داند، به فلسفیدن دربارۀ کاربردهای گوناگون استکان و موارد نیاز آن اشاره کرده و نام اینرا «دیالکتیک» گذارد.
    اما موضوع اصلا به هیچگونه این نبود، که لنین و تروتسکی یک چیز می گفتند. موضوع بر سر تاکتیکهای گوناگون در برخورد با مسائل سندیکا و حزب بود. تروتسکی می خواست سندیکا را منحل نموده و به درون حزب منتقل کند. لنین در اینجا درست می گفت، که لزومی ندارد سندیکا را به درون حزب منتقل کنند. با اینهمه، خود لنین هم از آغاز فعالیتهای خودش، مفهوم سندیکای مستقل و مفهوم حزب را در عمل با یکدیگر اشتباه می گرفت: در سندیکا می خواست همه بلشویک باشند و سندیکای بلشویکی داشته باشند. یعنی عملا چندین سندیکای بلشویکی، منشویکی، اس-ار و … وجود داشته باشند. لنین هنگامیکه به مسالۀ حزب می پرداخت، این موضوع را درک نمی کرد، که حزب می بایست برعکس سندیکا، دارای چارچوب دقیق ایدئولوژیک باشد. برای همین هم به جهانبینی اعضای حزب اهمیتی نمی داد. لوناچارسکی، باگدانوف، مرژکوفسکی، گورکی، بردیایف و …. می توانستند همزمان عضو بلشویک باشند، و همزمان به تبلیغ «دین پنج» و خداسازی و «امپریوکریتیسیسم» سرگرم باشند! لنین تا به پایان هم با لوناچارسکی و باگدانوف و … روابط بسیار نزدیکی داشت و حتی آنها نقش تعیین کننده ای هم در حزب داشتند. از موضوعات دیگر درمی گذرم.
    اما اینکه فرموده اید به نظر شما لنین مولانا را و مثال فیل مولانا را می شناخت، این دیگر فانتازی شماست. لنین اصولا نام مولانا هم به گوشش نخورده بود. چه کسی مطالب مثنوی معنوی را به روسی ترجمه کرده بود؟ کجا و کی لنین با این اثر آشنا شده بود؟ نه، جان من! این چه سخنی است؟!
    لنین گیرهای بسیار پیچیده ای در مسائل فلسفی داشت، که جای بحثش اینجا نیست. همان دفترچۀ یادداشتهای فلسفی لنین را، که پیشتر خودتان بدان اشاره کرده اید بخوانید. لنین در برابر قوانین دیالکتیک هگل نوشته بود: چرند، مزخرف، نه بابا! و غیره
    شاد باشید!

    دوست داشتن

  17. آقای خوشچین،
    اگر اکنون رودروی هم بودیم، با مهربانی و صداقت در صورت شما نگاه میکردم و حرفم را باور میکردید اگر بگویم: از این مطالبی که گفتید، به جز یک آزردگی شخصی، چیز زیادی نفمیدم. فقط همینقدر باور کنید که بیان قاطع ما به معنای برتری جوئی شخصی و یا تحقیر مخاطب ما نیست.
    همانطور که پیشتر هم گفتم مقصود لنین از مثال استکان و روابط شاکله آن اینگونه است که همواره در مقام تحلیل (به انتزاع ذهنی) یکی از این روابط شاکله موضوع مورد بررسی عمدگی می یابد. البته لنین در اینجا مثال را به انسان گسترش نمیدهد زیرا عمدگی این رابطه در مورد انسان بلاواسطه طبقاتی است و چنین پیچیدگی در بحث، مقصود ساده او (نقد منطق ارسطوئی بوخارین) را ناممکن می سازد.
    لنین نخستین کسی نیست که از بیگانگی انسان در ماورائیت بخشیدن به عمدگی همان انتزاعی که خود به موضوعات داده است سخن میگوید. زیباترین مثال در زبان فارسی که دقیقا به همین شیوه، منطق ارسطوئی را نه تنها به نقد میکشاند، بلکه آنرا مانعی برای دریافت حقیقت میشمارد؛ مثالی است که مولوی در داستان «فیل در تاریکی» بیان میکند.
    لنین و مولانا در اینجا به طور کاملا منطبق (ولی با مثالهای متفاوت) یکجانبه گرائی و منطق صوری را به باد انتقاد میگیرند. تنها تفاوت این دو مثال در جوهره ای از ناامیدی و تحقیر «آدم خاکی» است که در سخن مولانا هست؛ او آدمیان را یکسره «کور و در تاریکی» میداند و به دلیل همین «تاریکی» است که برخی فیل را بادبزن و برخی ستون قلمداد میکنند. در نزد مولانا یک پیر حقیقت چراغ بدست میتواند آدمیان را از این تاریکی برهاند و آنها را به فیل بودن فیل بینا کند. مولانا خود را در این مثال در مقام پیر حقیقت قرار میدهد (زیرا برای خواننده فقط خود مولانا است که میداند پیش فرض موضوع مورد مطالعه در حقیقت «فیل» است)
    لنین در اینجا (به نظر من با اطلاع از این مثال مولانا) همان شیوه را بکار میبرد اما گامی فراتر مینهد؛ یعنی به دور از هر نگرش تحقیرآمیز، ابهام و اختلاف در «سیلندر بودن» یا «وسیله نوشیدن بودن» یا «وسیله شکار پروانه» بودن یک لیوان را نه از «کوری و تاریکی» مشاهده گر، بلکه در دیالکتیک روابط ذاتی یک لیوان (یا هر شی دیگری که شما مثال زدید) میداند و به عمدگی یکی از این روابط شاکله در شرایط مشخص اشاره میکند. به عبارت دیگر در جائی که برای مولانا یک فیل به هیچ وجه بادبزن یا ستون نیست و دلیل بادبزن بودن آن صرفا «کوری مشاهده گر در تاریکی» است، برای لنین جهان اینگونه نیست: یک فیل، یک بادبزن و یک ستون هم هست؛ عمدگی این رابطه صرفا بسته به انتزاع ما در حذف ذهنی روابط دیگر این حیوان با هستی در شرایط مشخص است. (توجه کنیم که لنین در این مثال به هیج وجه هنوز به انسان و جامعه طبقاتی نپرداخته است)
    اما تا همینجای کار هم لنین گامی پیش تر از مولانا برداشته است و عمدگی یکی از روابط شیئی موضوع را نه به «کوری و تاریکی انسان مشاهده گر» بلکه درست برعکس، به «بینائی نسبی وی» یعنی انتزاع ذهنی وی که همواره نسبی و بسته به شرایط مشخص (طبقاتی) است، محول کرده است.
    در حقیقت مولانا در برابر انسان فقط نیمه خالی لیوان را دیده است (کوری و تاریکی نسبی او را) اما لنین نیمه پر لیوان را هم می بیند (بینائی نسبی انسان را) و از اینرو مثال وی در نقد منطق ارسطوئی بوخارین، زیباتر و بدور از تثبیت گری و ماورائیت معنا، با «آدم خاکی» رفیقانه تر و انسانی تر است.

    دوست داشتن

  18. فرزین خوشچین says

    جنابان پایور و فرد!
    شما از همان دوران فعالیت در سایت «اعتراض» همینگونه برخوردها را به جای برخورد سازنده داشته اید. «خدا» نکند شما چیزی را قبول داشته و یا قبول نداشته باشید! همیشه حق به جانب شماست! شما بزرگترین دانشمندان و زبان شناسان و تئوری دانان جهان هستید! مکه نرفته حاجی هستید. اگر از شما دربارۀ کوچه های مسکو هم بپرسند، حتما با دقت سانتی متری پاسخ خواهید داد. شما دوست دارید جر و بحث بکنید. حتی در موارد توافق هم باز افسوس می خورید چرا تضادی وجود ندارد، که این را هم به «دیالکتیک» منسوب می کنید. شما هنوز هم نتوانسته اید «لنینیسم» را بشناسید، با آنکه بسیار ادعای تئوری دانی و …. را دارید. از نظر شما این «فلسفیدن» لنین را می توان «فلسفه» نامید! اگر اینجوری باشد، هرچیزی را می شود برداشت و درباره اش فلسفه ای سرود: چوب، می تواند چماق هم باشد. می شود از جوب، مبل و صندلی هم درست کرد. بستگی دارد به اینکه من چه کاری بخواهم با آن انجام بدهم. اگر بخواهم آنرا در بخاری بیاندازم، فرقی نمی کند گره داشته باشد یا نه. اگر بخواهم صندلی بتراشم، فرق می کند جنسش چیست و …
    پس من فیلسوف کبیری هستم! حالا وظیفه و مشق شب شما این است بگردید و منطق ارسطویی را در این فلسفه کشف کنید و اثبات کنید، که این دیالکتیک است. البته فرض کنید این را لنین گفته است، نه من. آنگاه برای شما این بهترین فلسفه می باشد، که حتی مارکس و انگلس هم به فکرشان نرسیده بود اینگونه به ویژگیهای کاربردی «استکان»، «چوب»، «سنگ»، «پاره آخر»، «میخ» بله «میخ» توجه کنند، آنهم چه «میخی»، خیلی «میخ»، همچنین «پیچ»، پیچ راستگرد و پیچ چپگرد! یعنی این واقعا از نظر شما فلسفه است؟ در این فلسفۀ لنین، که خودش گفته است «یالکتیک»، آیا «دیالکتیک» هم شما کشف کرده اید؟ خیلی جالب است: استکان می تواند ابزاری برای پرت کردن و به قول شما (صدمه زدن) باشد. چرا چوب نباید «چماق» باشد؟ این، که فلسفه اش بیشتر و باحالتر است؟

    دوست داشتن

  19. حتی از این بدتر هم هست:
    آقا مجید مینویسند: «««من در پاسخ‌ام به کامنت آقای عباس فرد که نظر «جوادآقا» را در اتصال با«از ما بهتران» ارزیابی کرده بودند نوشتم که : “پاسخ کامنت جواد این می‌تواند باشد که: نه این بار برخلاف مورد جمهوری اسلامی این نوجوانان از سر اعتقاد شخصی و تعقل غازم جبهه‌های جنگ شده‌اند” و اضافه کرده بودم که: ” پر واضح است، هر پاسخ قانع‌کننده‌ای باید با استدلال منطقی هم‌راه باشد تا خواننده‌ای که وقت خود را صرف یادگیری از این نوشته‌ها می‌کند به درستی یا نادرستی نظرات پی‌ببرد.”»»»
    – پایه بزرگ این «منطق» درباره خود «منطق» است، یعنی عبارت است از «پر واضح است، هر پاسخ قانع‌کننده‌ای باید با استدلال منطقی هم‌راه باشد»
    – پایه کوچک این «منطق» عبارت است از: «عباس فرد پاسخ استدلالی به «جواد» نمیدهد.
    – نتیجه: پاسخ عباس فرد «منطقی» نیست!
    این شیوه نه تنها منطق ارسطوئی است بلکه «صوری تودرتو» Nested هم هست، یعنی خود منطق صوری را برای استدلال بر «منطقی» نبودن یک پاسخ مورد استفاده قرار میدهد. یعنی دارد سعی میکند که اساس یک فرض را با خود فرض ثابت کند.
    دلیل اینکه لنین در نوشته بالا پیشنهاد میدهد که منطق ارسطوئی را در کلاسهای بالاتر از ابتدائی در اتحاد جماهیر شوروی محدود کنند دقیقا همین است. این محدودیت در مدارس و دانشگاههای ایران وجود ندارد و در ایران هنوز «منطق صوری» را قطعا شیوه ای برای رد «منطقی بودن یا نبودن» یک قضیه، به عنوان پیش فرض حساب میکنند.
    در این میان تمامی روابط شاکله یک قضیه (اینکه استکان را اصلا به چه منظوری و در کدام شرایط مشخص مورد تحلیل قرار میدهیم و اینکه فردی که خود را «جواد» معرفی میکند در چه شرایط و مختصاتی به عملیات فوروم اسپمر دست زده است) کلا از معادله حذف و نحوه طرح صورت طرح مسئله (صوری) پایه قضاوت بر منطقی بودن مسئله میگردد.
    منطق ارسطوئی از آنجا که منطق تثبیت جهان است، در سال 2014 و در جوامع سرمایه داری (یعنی از نیویورک گرفته تا همه کوره دهات های چین) یک منطق بورژوائی است. از آنجا قضیه از اینهم بدتر است که منطق ارسطوئی الزاما و همیشه بورژوائی نیست، چرا که در اتحاد جماهیر شوروی، منطق صوری بنیان تثبیت سوسیالیسم روسی هم بود. (اتفاقا به خاطر اینکه همین پیشنهادهای لنین را نادیده گرفتند)
    این دوستان اگر به روش استدلال ارسطوئی آنهم در بازگشت به خویش (تودرتو) ادامه بدهند، وارد یک سیر تسلسلی میشویم که الی غیرالنهایه میتوان از طریق کامنت نویسی (با مقدار زیادی سیر و فلفل) به آن ادامه داد.
    در این دور تسلسل صوری به چه نتیجه ها که نمیتوان رسید، مثلا:
    چونکه در هنگام مصاحبه این کودکان «هیچ کدام‌شان نگفته‌اند که جنگ‌شان به‌خاطر “مبارزه در راه رهایی بشریت” بوده است»
    پس …
    مبارزه این کودکان هیج ربطی به «مبارزه در راه رهائی بشریت» ندارد.
    همینطور میشود سه دور در مدار تثبیت گر آتلانتیک کره زمین را دور زد و از حقیقت مبارزه این نوجوانان هیچ چیزی نفهمید.
    ***
    برای اینکه قدمی به دریافت حقیقت والریا لیاکووا و دوستانش نزدیک شویم، ابتدا باید همین شیوه استدلالات صوری بر ملا شوند. مثلا با طرح این سوال که بین اینهمه نوشته که در مجله هفته منتشر میشود؛ چگونه است که همه دوستان آتلانتیست، نقاد لنین، فوروم اسپمر و غیره، ناگهانی جذب این نوشته شده اند؟ با کشف دلایل وجودی این نیروی جاذبه شاید بتوانیم به حقیقت «مبارزه در راه رهائی بشریت» در آخرین تصمیم زندگی والریا لیاکووا در منفجر کردن یک تانک BMP فاشیست اوکراینی هم پی ببریم و «نقد منطق صوری استکان» (یا آنچه که دیالکتیک استکان نامیده شده) نوشته لنین را هم به طور کامل بفهمیم.

    دوست داشتن

  20. عباس فرد says

    ذوق و ابتکار هم چیزهای خوبی است، بنابراین: 1ـ وقتی مبارزه برعلیه فاشیسم به‌آرمانی تبدیل می‌شود که جوان‌های 16-15 ساله نه، بلکه نوجوان‌های 14-13 ساله در راه آن جان برکف مبارزه می‌کنند، شاید نه با دریافتی معقول، اما با حسیتی روبه‌نوع، چیزی جز رهایی بشریت را نمی‌بیند و درپیش ندارد. 2ـ از تحلیل مارکس در مورد انباشت سرمایه و اشارات متعدد او در مورد او به‌کار خانواده‌ی کارگری، کار زنان و کودکان که بگذریم، همین امروز در پاکستان و بنگلادش و بسیاری جاهای دیگر (و ازجمله در هلند و ایران) بخش قابل توجهی از انباشت سرمایه روی دوش کودکانی قرار دارد که در مواردی سن‌شان به‌هفت سال هم نمی‌رسد. خرید نیروی‌کار بسیار ارزان کودکان ازجمله دارای این فایده برای صاحبان سرمایه است‌که عملاً در مقابل نیروی‌کار مردان قرار می‌گیرد و از قیمت آن می‌کاهد. این یکی از اشکال بروز استثمار مضاعف است.
    [در مورد مارکس مراجعه کنید مثلاً به‌صفحه‌ی 721 جلد اول کاپیتال (فصل 18 ، گاه‌مزد، اسکندری ـ حروف‌چینی شده): «… پس درحالی که مزد اسمی روزانه یا هفتگی بالا می‌رود ممکن است بهای کار یکسان بماند یا تنزل کند. همین‌طور است درباره‌ی درآمد خانواده‌ی کارگری هنگامی‌که مقدار کار تحویل شده‌ی رئیس خانواده به‌وسیله‌ی اعضای خانواده افزایش می‌یابد. بنابراین…»]. [ضمناً مارکس در نقد برنامه‌ی گوتا بحث بسیار زیبایی در مورد حق کودکان برای کار و رشد که نباید با فروش نیروی‌کار کودکان یکسان فهمیده شود، دارد که مراجعه به‌آن بسیار آموزنده است].
    اقا مجید محترم، شما از بحث منطقی حرف می‌زنید و این بدین معنی است‌که یک بحث می‌تواند منطقی باشد یا نباشد؛ یعنی این‌که «منطق» یک سیستم فراندیشه‌ای است که اندیشه می‌بایست خودرا با آن مطابقت بدهد. این برداشت از مفهوم منطق ضمن این‌که ماورایی و ایده‌آلیستی است، بورژوایی نیز هست. چرا برای این‌که منطق ذات مفهوم و بنابراین ذات اندیشه است؛ و بسته به‌موقع و موضع آدم‌ها متفاوت است. نتیجه‌ی نهایی این‌که منطق من بنا به‌موقع و موضع طبقاتی و سیاسی و اجتماعی‌ام که پویا ودیالکتیکی است با منطق همگانی و عمومی شما از اساس متفاوت است و رفع این تفاوت به‌کنش‌های نظری و عملی شما برمی‌گردد. پس، با آرزوی بروز پویایی اندیشه و عمل در شما این کامنت را تمام می‌کنم. شاد باشید.

    دوست داشتن

  21. به آقا مجید،
    «روضه خوانی» یعنی که چه؟ از نوشته شما معلوم است که کمر همت بسته اید که با رفیق عباس فرد وارد جدل توهین آمیز لفظی بشوید، من نه تنها از رفیق عباس فرد که از همه خوانندگان این نوشته تقاضا میکنم مغلوب این روش نشوند و کامنت هائی را که مشخصا حاصل کار و ارزش افزا (برای فهم این ترجمه و مسائل مربوط به آن) نیستند را نادیده بگیرند.
    سن متوسط این جوانان مطابق مصاحبه 16 سال بوده است. یعنی 15-16 و 16-17 هر دو به طور متوسط صحیح است و ایرادی بر آن نمیشود گرفت و گفتن این مطلب به هیچ وجه معادل «روضه خوانی» هم نیست. این یک رسم است که افرادی که نقاط ضعف استدلال خود را میدانند از عبارات تند و حساسیت برانگیز (مانند «روضه خوانی» در مورد شما و یا «آخوند حوزوی ترسو از بهائیت» در مورد چندین کامنت پیشین آقای خوشچین، استفاده میکنند تا این نقاط ضعف با پاشیدن مقدار زیادی سیر و فلفل روی آن پنهان شود.)
    خوشبخانه آقای خوشچین این کار را فعلا متوقف کرده اند (یعنی بالاخره بعد از ساعتها کار بنده متوجه شده اند که این روش کار نمیکند و من با آن به خوبی آشنا و در برابر آن ایمن هستم) حالا باید ببینیم که حوصله شما کی از این فلفل پاشیدن ها سر میرود تا مزه واقعی دست پختتان را پنهان کنید. لطفا آنرا پنهان نکنید. میل دارم مزه حقیقی دست پخت شما را بدانم.

    دوست داشتن

  22. آقای خوشچین،
    بعد از 10-12 روز کامنت نویسی برای نخستین بار است که ارجاع به منبع صحیحی میکنید. هرچند که عنوان مقاله را به طور صحیح ذکر نکرده بودید. مجموعه آثار لنین (زبان روسی) جلد 42 صفحه 289 تیترش «دیالکتیک استکان» نیست بلکه سخنان لنین درباره اتحادیه های کارگری است. این قطعه کوتاهی از سخنرانی لنین است که برای کمتر شدن زحمت شما ترجمه سریع آنرا در زیر می آورم (اگر ترجمه ایراد دارد لطفا اصلاح کنید)
    http://vilenin.eu/t42/p289
    ——-
    لنین میگوید:
    «رفقا، بحث های بسیاری از شما در اینجا با چنین شخصیتی صورت میگیرد؛ تصور کنید: دو نفر می آیند و بالای تریبون درباره استکان صحبت میکنند: یکی می گوید: «این یک استوانه شیشه ای است» و دیگری به شدت مخالفت میکند که اینطور نیست: «استکان یک ابزار برای نوشیدن آب است»
    در این مثال میخواهم به بوخارین بگویم که مقصود من جلوگیری از یک جانبه گرائی است؛ من چنین توضیحاتی را قابل قبول نمیدانم. این یک التقاط از دیالکتیک است.
    لیوان قطعا هم یک استوانه شیشه ای است و هم یک ابزار برای نوشیدن آب. اما لیوان فقط این دو خاصیت و کیفیت را ندارد و تعداد نامحدودی خواص و کیفیات دیگر را نیز دارا است. دیگر خواص، کیفیت، روابط و خلاصه «ربط» آن با بقیه جهان است. لیوان یک جسم نسبتا سنگین است، که می تواند ابزاری برای پرتاب کردن (صدمه زدن) باشد. می تواند به عنوان یک وزنه روی کاغذ از آن استفاده شود؛ میتواند برای اسیر کردن یک پروانه از آن استفاده شود، و کلا بدون توجه به اینکه آیا برای نوشیدن آب مناسب است یا خیر یک شی ارزشمند برای حکاکی و یا طراحی هنری باشد؛ اینکه چنین شیئی برای نوشیدن آب مناسب است یا خیر، بسته به اینست که آیا از شیشه مناسبی ساخته شده و شکل متناسب استوانه ای دارد و غیره.
    علاوه بر این اگر من اکنون نیاز به یک شیئ شیشه ای برای نوشیدن آب داشته باشم، نیازی به دانستن دقیق آن ندارم که آیا این شیئ یک استوانه کامل است و یا اینکه از چه جنس شیشه ای ساخته شده است؛ فقط مهم است که بدانم این شی در موقع نوشیدن به لب من صدمه نمیزند و غیره.
    اگر نیاز من به استکان برای نوشیدن نیست، برای استفاده از آن بسته به نیاز من هر سیلندر شیشه ای میتواند متناسب باشد.
    آموزش این منطق صوری (ارسطوئی) و یک جانبه شما (بوخارین) باید در مدارس محدود شود؛ یعنی باید فقط برای کلاس های پایین تر درس داده شده و در کلاسهای بالاتر محدود گردد؛ این «تعاریف رسمی» از این حقیقت ما را به جائی نمیرسانند.
    ——-
    این سخن نه الزاما در توضیح دیالکتیک بلکه در نقد دو روش استدلال بوخارین است، یعنی یک جانبه گرائی و منطق صوری (ارسطوئی) که در آن بوخارین با مفروضات کوچک و بزرگ (در فلسفه ایرانی؛ کبری و صغرا و یا مقدمات استدلال) به موضوعی به مثابه «محمول» میپردازد و فارغ از محتویات موضوع به نتیجه گیری هائی میرسد که نه حاصل یک روش تحقیق دیالکتیک که ماحصل صورت (شکل) مطرح کردن مسئله اند (به همین دلیل به آن منطق صوری میگویند)
    این مثال «استکان» که گویا به نظر شما بسیار خنده دار است؛ در واقع به هیچ وجه مثال بدی برای نقد منطق صوری نیست. اگر مایلید روی این سخنان نام دیگری از طرف خودتان بگذارید، میتوانید آنرا «نقد منطق صوری استکان» بنامید و نه «دیالکتیک استکان».
    ——-
    این یک جانبه گرائی و منطق صوری تا حدودی در نوشته های خود شما هم هست، به این شکل:
    پایه صغرا: جوانان شرق اوکراین روس هستند.
    پایه کبری: روسیه کشور غارتگری است و همسایه خوبی برای ایران نیست
    نتیجه: جوانان شرق اوکراین غارتگر هستند و همسایه خوبی برای ایران نیستند و باید در مورد آنان احتیاط کرد
    منطق صوری از آنجا «صوری» است که صرفا نحوه طرح صورت مسئله منجر به استدلال میگردد و نه روابط و محتویات آن، در مثال بالا:
    پایه صغرا: همه X ها Y هستند.
    پایه کبرا: z یک X است
    نتیجه: z یک Y است.
    اکنون لنین در واقع دارد خود شما را نیز نقد میکند! او میگوید مبارزات جوانان شرق اوکراین را در روابط آنها با خود و ربط آنها با بقیه جهان باید فهمید، نه بر پایه یک جانبه گرائی در طرح پایه های صغرا و کبرا (روابط ایران و روسیه و غیره)
    حال به سوالات دیگر میرسیم که هنوز پاسخی برای آنها پیدا نکرده ام:
    1- این نقد لنین از «منطق صوری استکان» به چه روی باعث خنده شما است و کدام قسمت آنرا متوجه نمیشوید؟
    2- گفته بودید ترجمه من از مطلب یک جانبه است و گرایش من در آن تاثیر گذاشته، در کجای مطلب این اتفاق افتاده است؟ (لطفا به همین شکل ارجاع به منبع صحیح کنید که بشود روی آن کار کرد)

    دوست داشتن

  23. فرزین خوشچین says

    آقای عزیز!
    این که کاری ندارد. از خودم می پرسیدید، به شما می گفتمک این موضوع را می توانید در مجموعۀ آثار لنین بزبان روسی پیدا کنید ج 42، ص 290-289 به فارسی ترجمه نشده است. اما من ترجمه کرده ام و می خواهم توضیحاتی هم بر آن بنویسم و جداگانه در جایی دیگر آنرا منتشر خواهم کرد، نه در بخش کامنتهای مقالۀ شما، که اصولا ربطی ندارد. فقط شما و آقای عباس فرد بر من تاخته بودید، که گویا من لنینیسم را نمی دانم چیست و غیره. موضوع فلسفۀ لنین را مطرح کرده بودید-امپریوکریتیسیسم-، که مسلما جای گفتگو در این باره اینجا نیست.
    در دوران شوروی دوستان همکلاسی و خودم سرگرم جمع آوری آثار لنین بودیم. اینجوری نبود، که بروی کتابفروشی و یک مجموعه آثار را درجا بخری و ببری. می بایست همیشه سرمی زدی و به دنبالش می گشتی، که جلد 14، جلد 25 و … را پیدا کنیو شده بود مانند جستجو برای دم، خرطوم و عاج فیلی، که در جعبه های تاید باید پیدا می کردیم. ج 29 هم، که اعترافنامۀ لنین مبنی بر منشویک بودنش می باشد در آن هست، این جلد هم نایاب بود. این را هم من ترجمه کرده ام. در این کامنتها به موضوعات گوناگونی اشاره شده است، اما توضیح دادنشان از چارچوب مقالۀ شما بیرون است. به جای خودش، چشم! منتشر خواهم کرد!

    دوست داشتن

  24. مجيد says

    آقاي عباس فرد من گفته بودم: » اگر تا صد سال دیگر هم باید انتظار بکشم انتظار می‌کشم تا بالاخره از بحث مستدل و منطقی شما رونمایی کنم». اما اكنون بر آنم كه اين حرفم را پس بگيرم، چرا كه مستوره‌اي كه شما نشان داده‌ايد انتظار براي رونمائي‌‌اش يا به گذر عمر در حرمان خواهد انجاميد و يا سرانجام عفريته‌اي خواهد بود كه به‌همان اندازه كه از دور دل را مي‌برد از نزديك زهره را. براي اين كه متوجه‌ي عرض‌ام بشويد بيائيد يك بار ديگر نوشته‌تان را با هم بخوانيم: » وقتی که تاریخا اساسی ترین بار انباشت سرمایه روی دوش کودکان قرار داشته و با جان و هستی آن ها بازی کرده است، گفتگو از این که جوان های ۱۶ـ۱۷ ساله حق مبارزه در راه رهایی بشریت ندارند، بیش از هرچیز از «خوش» قلبی شما حکایت می کند». اولا: وقتي كه در فاصله دو سه شب كه از ترجمه‌ي آقاي بابك پايور مي‌گذرد، نوجوانان 15-16 ساله مي‌شوند جوانان 16 – 17 ساله؛ اصلا بعيد نيست كه زماني من از » بحت مستدل و منطقي» شما رونمايي كنم كه اين جوانان 16 – 17 ساله پيراني 70 – 80 ساله شده باشند؛ در اين صورت، تصديق بفرمائيد كه اين «بحث مستدل و منطقي» چه عجوزه‌‌اي از آب در خواهد آمد. دوما: اجازه بدهيد از خير اين دومي بگذريم كه هر چه فكر كردم نتوانستم بين اين گزاره كه: «تاريخا اساسي‌ترين بار انباشت سرمايه روي دوش كودكان قرار داشته» و توضيح تاريخي ـ ماترباليستي ماركس و انگلس از انباشت سرمايه كم‌ترين سنخيتي بيابم. سوما: تا آن جايي كه مصاحبه‌هاي اين «بچه‌ها» گوياست، هيچ كدام‌شان نگفته‌اند كه جنگ‌شان به‌خاطر «مبارزه در راه رهايي بشريت» بوده است.
    آقاي عباس فرد! باور دارم كه شما تفاوت بين بحث مستدل و منطقي و روضه‌خواني را به‌خوبي مي‌دانيد. موضوع روضه فقط اشگي نيست كه از چشمان موئمن بيرون مي‌كشد، بلكه تخدير و شستوشوي مغزي انسان‌ها نيز هست.

    دوست داشتن

  25. امشب علی رغم هزار گرفتاری دیگر، بالاخره فرصتی یافتم که درباره «دیالکتیک استکان» جستجو بکنم.
    آقای خوشچین گفته اند:
    «پس از انقلاب ۱۹۱۷، در حضور بووخارین، میان تروتسکی و لنین بر سر مسائل سندیکایی مباحثه ای درگرفته بود. بووخارین گفته بود: به نظر من هردوی شما درست می گویید. منتها رفیق تروتسکی می گوید، این سیلندر است، و رفیق بنین می گوید، این استکان است. لنین هم در پاسخ به بووخارین مثلا خواسته بود مهارت خودش را در فلسفه نشان بدهد و دربارۀ «دیالکتیک استکان» چندین پاراگراف فلسفیده بود، که اگر بخوانید، مطمئن هستم خیلی کیف خواهید کرد.»
    و سپس:
    «موضوع از این قرار است، که در سالهای ۱۹۲۱-۱۹۲۰ مباحثات داغی میان لنینیستها و تروتسکیستها بر سر اتحادیه های کارگری درگرفته بود. تروتسکی خواهان ادغام اتحادیه های کارگری در حزب بود و امکان انشعاب در میان بلشویکها وجود داشت. در همین دوره بود، که لنین مقالۀ «دیالکتیک استکان» را نوشت.»
    اما….
    ***
    هرگونه جستجوئی در اینترنت برای یافتن چنین مقاله ای بی نتیجه است:
    https://www.google.nl/search?q=%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9+%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86+%D9%84%D9%86%DB%8C%D9%86
    همینطور به زبان های روسی (دیالکتیک استکان Диалектика чашки) و انگلیسی (cup dialectic) هیچ نوشته ای از لنین یافت نمیشود.
    جستجو در مجموعه آثار لنین به زبانهای انگلیسی، روسی و فارسی هم نتیجه ای نداد.
    حال با یک ادعای چندباره طرف هستیم که لنین در سالهای 1920-1921 مقاله ای به نام «دیالکتیک استکان» نوشته است.
    از آقای خوشچین و سایر خوانندگان خواهش میکنم در صورت هر گونه اطلاعی از این مقاله (به هر زبانی) آنرا در اینجا لینک کنند.
    توجه کنیم که این ادعا درباره مقاله «دیالکتیک استکان» لنین در سال 1920-21، تقریبا نیمی از دعوای آقای خوشچین را تشکیل میدهد و به اندازه کافی اعصاب همه خوانندگان را هم در مورد مقاله «والریا لیاکووا» و هم در «مصاحبه با یاروسلاو آلکساندرویچ وسکوئنکو» خرد کرده است و تقریبا این ادعا را مبدل به یک مجموعه کامنت نویسی فرسایشی کرده است.
    بالاخره باید بفهمیم این موضوع «دیالکتیک استکان» چیست یا خیر؟!
    از آن مهمتر اینکه ربط مستقیم آن با مبارزه جوانان در شرق اوکراین دقیقا چی هست؟ (زیرا هر مقاله ای که درباره این مبارزات ترجمه میشود، حتما آقای خوشچین باید کامنتی درباره «دیالکتیک استکان» زیر آن بنویسند که این موضوع حالتی کاملا رازآلود پیدا کرده و عقل بنده حقیقتا دیگر به جائی قد نمیدهد.)

    دوست داشتن

  26. نگاه کردن به کدام صفحه 5 دقیقه طول میکشد؟ در کدام کامنت ها زبان آلمانی نیست؟
    گفته اید: «شما فقط ترجمه نکرده اید، بلکه در کامنتهای خودتان به تفسیر و جانبداری هم پرداخته اید.»
    – پس حداقل اذعان دارید که بنده ترجمه کرده ام و منبع ارائه شده صحیح است و دروغ نیست.
    گفته اید: «خود همین ترجمه هم نشان از گرایش شما دارد.»
    – در کجا؟ سطر و پاراگرافش کجاست؟ کدام بخش داستان بر اساس گرایش من ترجمه شده؟
    گفته اید: «باید در اینگونه روایتها جانب احتیاط را هم رعایت کرد، زیرا روسیه و طرفدارانش هم می توانند دروغ بگویند.»
    – در این مورد که دروغ نگفته اند، ولی همه بنی بشر میتوانند دروغ بگویند و بطور دائم هم میگویند. حتما احتیاط کنید. من هم احتیاط میکنم. اساسا احتیاط کار خوبی است.
    گفته اید: «شما خواستید مرا مرعوب کنید و پرسیده بودید آیا من کاپیتال را خوانده ام و یا فلسفۀ لنین را می شناسم.»
    – نخیر اینطور نیست!! هرگز در گفتگوی ما چنین وقایع عجیبی اتفاق نیافتاده و من سوالی درباره کاپیتال نکرده ام. بگردید پیدا کنید و یا اینکه اذعان کنید که دارید خیالبافی میکنید. اعمالی از قبیل مرعوب کردن افراد اصلا روش گفتگوی من نیست. (از این کار چه ارزشی عایدم میشود؟)
    گفته اید: «دربارۀ فلسفۀ لنین در هیچ کامنتی در پای آن مصاحبۀ صفحه «اخبار جمهوری دونتسک» چیزی نوشته نشده است.»
    – آقای خوشچین، فلسفه لنین حرفهای شما است، این چه ربطی به «جمهوری دونتسک» دارد؟!! یعنی اگر شما علاقه مند به فلسفه لنین و «دیالکتیک استکان» باشید، بنده و همه کامنت نویسان جهان هم باید در اسرع وقت دنبال شما راه بیافتیم؟ شما شخصا به دیالکتیک استکان علاقه دارید؟ بسیار خوب! داستان آنرا برای خوانندگان به طور دقیق تعریف کنید تا همه بدانند ماجرا چیست؛ شاید برای ما هم داستان جالبی بود و توانستیم در حد وسعمان در مورد آن اظهار نظر کنیم. من در حال حاضر درباره «دیالکتیک استکان» هیچ چیزی نمیدانم.
    به نظرتان من روسی بلد نیستم؟ (البته حالا که کمی ارفاق کرده اید و فقط میگوئید ترجمه ام بد و یکطرفه است) بسیار خوب، ترجمه ام را بخوانید و نقاط ضعف آنرا به ترتیب پاراگراف بنویسید.
    میگوئید «من هرگز فعالیت فاشیستهای اوکرائینی را تایید نکرده ام و حتی حق مبارزۀ این جوانان را هم رد نکرده ام.» بسیار خوب، سلامت و پیروز باشید، بنده بر این جمله نه اعتراض دارم و نه دعوا.
    اما مشکل بزرگ و بسیار خسته کنندۀ کامنت های شما اینست که زحمت نمیکشید، کار نمیکنید، ارجاع به منبع نمیکنید، استدلال نمیکنید. به جایش یکسری نظرات کاملا باز و غیرقابل بحث مطرح میکنید که من نمیدانم چرا و چگونه باید به آنها پاسخ داد؟
    حالا هم اگر زحمت اندکی کار و وقت و حوصله را به خود هموار نکنید و ترجمه مرا به دقت نگاه نکنید و تا جائیکه میتوانید نقاط ضعف آنرا مطرح نکنید، بنده اصلا دیگر نمیدانم چرا برای این گفتگو باید انرژی و وقت بگذارم؟
    لطفا در کامنت بعدی تان به نحوی ثابت کنید که موضوعات فوق واقعا برایتان مهم است؛ یعنی کمی هم ساعت کار برای آن گذاشته اید (حداقل از طریق بیان ایرادات ترجمه) تا باور کنیم که این کامنت نویسی ها صرفا برای تفریح و سرگرمی نیست و بیانگر کار معینی است که ارزش افزا است.
    در کامنت قبلی دو خواهش از شما کردم:
    1- ترجمه بنده را چک کنید و مشکلات زبان روسی و هر مشکل دیگری که هست را بنویسید.
    2- نظراتتان درباره دیالکتیک استکان و نقش روسیه و غیره را در یک مقاله بنویسید که به لحاظ نظری نقاط اثباتی برای نقد وجود داشته باشد.

    دوست داشتن

  27. فرزین خوشچین says

    نه خیر جناب پایور!
    نگاه کردن به کامنتهای این صفحه 5 دقیقه هم طول نمی کشد.. این مشق شب نیست. شما اگر زبان روسی را بلد هستید، می توانید تنها سطر به سطر بله کامنتها نگاه کنید و اگر اشاره ای به فلسفۀ لنین و «دیالکتیک استکان» نوشته شده است، آنرا پیدا کنید. گشتن به دنبال مطلب، به اندازۀ خواندن مطالب، و به اندازۀ ترجمۀ آنها وقت نمی گیرد.
    در میان آن کامنتها، هیچ کامنتی به زبان آلمانی و … نیست. اگر هست، نشان بدهید. شما از نظر خودتان دفاع می کنید، اما همزمان به دیگران تهمت هم می زنید، جار و جنجال هم می کنید. شما خواستید مرا مرعوب کنید و پرسیده بودید آیا من کاپیتال را خوانده ام و یا فلسفۀ لنین را می شناسم. من هم در پاسختان به این موضوع اشاره کردم. دربارۀ فلسفۀ لنین در هیچ کامنتی در پای آن مصاحبۀ صفحه «اخبار جمهوری دونتسک» چیزی نوشته نشده است.
    شما فقط ترجمه نکرده اید، بلکه در کامنتهای خودتان به تفسیر و جانبداری هم پرداخته اید. خود همین ترجمه هم نشان از گرایش شمنا دارد. توجه داشته باشید، که من هرگز فعالیت فاشیستهای اوکرائینی را تایید نکرده ام و حتی حق مبارزۀ این جوانان را هم رد نکرده ام. آنچه من می گویم این است: باید در اینگونه روایتها جانب احتیاط را هم رعایت کرد، زیرا روسیه و طرفدارانش هم می توانند دروغ بگویند. اینگونه هم نیست، که روسیه حق دارد و اوکراینی ها لیخودی واکنش نشان می دهند و بیجا به احساسات فاشیستی گرایش پیدا می کنند.

    دوست داشتن

  28. آقا مجید،
    من نوشته ام: این اطلاعات عمومی نیست. خواننده ای که به این جزئیات علاقه مند است لطفا برایم ایمیل شخصی بفرستد تا در صورت لزوم جزئیات را در اختیارش بگذارم.
    شما گفته اید: حال باید از آقای عباس فرد پرسید که ایشان چه‌گونه انتظار دارند که من بر اساس کامنتی داوری کنم که از اصطلاحات آن سر در نمی‌آورم و اطلاعات‌اش هم در دست‌رس عموم نیست و برای دست‌رسی به جزئیات باید به ارسال ایمیل شخصی و اطلاعات درگوشی متکی شد؟
    پاسخ:
    درست همانطور که در بالا اشاره کرده اید؛ یعنی با ارسال ایمیل شخصی و تقاضای توضیح مسئله. اطلاعات مربوط به روابط اینترنتی یک کمپین «مهندسی افکار عمومی» به هیچ وجه اطلاعات عمومی و قابل انتشار عام نیستند. (به دلیل احترام به محدوده حقوق شخصی افراد) اسم اینها «اطلاعات در گوشی» هم نیست. توجه کنید که شما صرفا با مراجعه به همین صفحه؛ مجموعه ای نسبتا وسیع از اطلاعات شخصی بر جا میگذارید (مشخصات کامپیوتر و مرورگر، آی پی آدرس که توسط آن ممکن است محل دقیق فیزیکی شما دانسته شود و غیره.)
    یک ادمین مسئول سایت به هیچ وجه خود را مجاز نمیداند که این داده ها را به طور عموم منتشر کند. بنده فقط مجاز هستم که نظر و تحلیل خودم را بیان کنم. افرادی که نظر مرا غیر قابل اعتماد یا ناکافی میدانند، با ارسال ایمیل شخصی میتوانند تقاضای اطلاعات بیشتری کنند، بنده نیز مختارم که تا چه حدی این ایمیل ها را پاسخ بدهم.
    گفته اید «کامنت آقای پایور از نقطه نظر من همان‌قدر می‌تواند درست باشد که می‌تواند نادرست باشد.»
    اینگونه نیست. یک استدلال نمیتواند همانقدر که درست باشد نادرست هم باشد. (مگر اینکه اصول عدم قطعیت هایزنبرگ را به روابط اجتماعی تعمیم دهیم که اینکار یکی از جلوه های پست مدرنیسم است. بهتر است از اینکار پرهیز کنیم.)
    ***
    پیشنهاد میکنم استدلال خود را بر محور دفاع از «فوروم اسپمرها» قرار ندهید، زیرا حقیقتا هدف آنها فقط جوسازی احساسی و شخصی بین افراد است، در حالیکه خود به هیچوجه به عنوان یک «شخص» در گفتگو ظاهر نمیشوند. در این مورد کامنت مرا در مقاله «نگاهی طبقاتی و مارکسیستی به کردستان سوریه» بخوانید.
    گفته اید: «نه، این بار برخلاف مورد جمهوری اسلامی این نوجوانان از سر اعتقاد شخصی و تعقل غازم جبهه‌های جنگ شده‌اند؛ که پر واضح است»
    این خود در برابر اینهمه جوسازی پروفاشیستی دیگران، یک گام مثبت به جلو است. حتی از این پیشتر هم میشود رفت و میتوان آلکسی موزگووی را مورد انتقاد قرار داد که چرا صرفا با تکیه بر مسئله سنی، نتوانسته است که این نوجوانان را در گردان ضدفاشیستی شبه نظامیان سازمان دهد. شاید اگر شبه نظامیان موزگووی قادر به سازماندهی این جوانان بودند و آنها را همینطور به حال خود رها نمیکردند، وقایع به گونه دیگری اتفاق می افتاد و حداقل این جوانان از زمان عقب نشینی نیروهای شبه نظامی از لیسیچانسک به درستی مطلع شده و در محاصره تانکهای اوکراینی غافلگیر نمیشدند.

    دوست داشتن

  29. آقای فرزین خوشچین،
    مجددا از افترای من بر علیه خودتان صحبت میکنید که من نمیدانم کی و کجا اتفاق افتاده؟ عبارتی که به نظر شما چنین است را دوباره در اینجا کپی کنید تا متوجه بشوم دقیقا پاسخ چه سوالی را دارم میدهم؟!
    خیر، من تلویحا نمی گویم که شما در دو جا مطلب می نویسید. اساسا من حرف تلویحی نمیزنم و سعی میکنم هر آنچه میگویم بر اساس داده های قابل تحقیق باشد.
    سوالتان درباره «دیالکتیک استکان» قابل فهم نیست. اگر توقع دارید که من 300 – 400 کامنت به زبان انگلیسی، آلمانی، روسی و اوکراینی را دوره کنم تا مطالب مربوط به «دیالکتیک استکان» در آنها پیدا کنم، لطفا این مشق شب را به بنده واگذار نکنید و در صورت تمایل خود زحمت آنرا بکشید. یعنی فعلا زندگی فرصت اینکار را نمیدهد.
    منبع و زبان این ترجمه (روسی) در سایت رفاقت کارگری آمده است ولی گویا در هنگام انتشار مطلب در مجله هفته، پانوشت جا افتاده است.
    می گوئید «شما، که زبان روسی را بلد نیستید!» بنابراین به نظر می آید شما قضاوت هایتان را حتی درباره زبانهائی که من میدانم، پیش از دانستن منبع و مقایسه آن و غیره انجام داده اید و بیش از این نیازمند دانستن منبع ترجمه نیستید.
    بهرحال منبع نوشته را دوباره در اینجا می آورم:
    http://dnr-news.com/intervyu/9060-yaroslav-voskoenko-prigovoren-i-rasstrelyan.html
    اگر زحمت بکشید (حتی با هدف اثبات اینکه من زبان روسی بلد نیستم) ترجمه را با اصل مطلب مقایسه کرده و نواقص آنرا در اینجا بنویسید، حتما متن ترجمه را اصلاح خواهیم کرد.
    ضمنا دوباره گفته اید «همچنین، در تحلیلها و تفسیرهای شما همچنان سخن از نقش شووینیستی روسها و حزب کمونیست روسیه خالی است.» توجه کنید که من به جز چیزهائی که ربط مستقیم با واقعه دارند، نکات دیگری را در مقدمه مترجم به «تحلیل و تفسیر» نکشیده ام و اساسا مقدمه مترجم تحلیل وقایع بین المللی نیست.
    پیشنهاد: به نظر می آید شما به این واقعه توجه و علاقه ویژه ای دارید. پس چرا به جای کامنت نویسی احساساتی و شخصی، تحلیل خود را از این واقعه را در یک مقاله منسجم نمینویسید؟ تا دست ما نیز به لحاظ نظری به جای معینی بند شود و بتوانیم مسائل شما را به شیوه ای استدلالی بررسی کنیم؟
    وگرنه تا صبح قیامت میشود گفت که تو به من افترا زدی و من به تو توهین کردم (لیست عبارات رکیکی را که به بنده گفته اید هنوز یادتان هست؟) و در این میان هیچکس نفهمد که استدلالات و قضاوت ها در پس صحنه این داد و فریادهای شما حقیقتا بر سر چیست.

    دوست داشتن

  30. عباس فرد says

    آقا مجید به راستی که چقدر شما و آقا جواد مظلوم واقع شده اید که مسائلی در دنیا اتفاق می افتد که به تحقیق و جستوجوی بیش تری نیاز دارند و جانمایه ای استدلال پذیر را می طلبند. فرض کنیم که شما و آقا جواد در رابطه ای برادرانه این بازی را بردید[!!؟] اما سؤال این است که چه بلایی سر حقیقت می آید؟ وقتی که تاریخا اساسی ترین بار انباشت سرمایه روی دوش کودکان قرار داشته و با جان و هستی آن ها بازی کرده است، گفتگو از این که جوان های 16ـ17 ساله حق مبارزه در راه رهایی بشریت ندارند، بیش از هرچیز از «خوش» قلبی شما حکایت می کند.
    شاد باشید و سلامت

    دوست داشتن

  31. فرزین خوشچین says

    آقای پایور گرامی!
    شما هنوز آن مطلب اشاره به فلسفۀ لنین و «دیالکتیک استکان» را ذکر نکرده اید کجاست، که گویا پیش از آنکه من مطرح کنم، در کامنتهای فلان سایت روسی درج شده بود.
    این افترای شما بوده است علیه شخص من، که تلویحا می گوید من در دو جا مطلب می نویسم. اما من فقط به همان صفحه ای سر زده ام، که خود شما آنرا ذکر کرده بودید و مطلب آن صفحه برای رد گزارش شما بود، نه در جهت تاییدش.
    اکنون هم نمی دانم این مطلب را از کدام منبع و از چه زبانی و چگونه ترجمه کرده اید. شما، که زبان روسی را بلد نیستید! آدرسش را بگذارید، شاید دیگران بخواهند مقایسه کنند ترجمه را با اصل مطلب و همچنین ببینند آیا در آنجا کامنتهای روسی، فارسی، آلمانی درج شده اند، که شما ادعا کرده اید.
    همچنین، در تحلیلها و تفسیرهای شما همچنان سخن از نقش شووینیستی روسها و حزب کمونیست روسیه خالی است. به این هم اشاره کنید، اگر موافق هستید.

    دوست داشتن

  32. مجيد says

    من در پاسخ‌ام به كامنت آقاي عباس فرد كه نظر «جوادآقا» را در اتصال با«از ما بهتران» ارزيابي كرده بودند نوشتم كه : «پاسخ کامنت جواد این می‌تواند باشد که: نه این بار برخلاف مورد جمهوری اسلامی این نوجوانان از سر اعتقاد شخصی و تعقل غازم جبهه‌های جنگ شده‌اند» و اضافه كرده بودم كه: » پر واضح است، هر پاسخ قانع‌کننده‌ای باید با استدلال منطقی هم‌راه باشد تا خواننده‌ای که وقت خود را صرف یادگیری از این نوشته‌ها می‌کند به درستی یا نادرستی نظرات پی‌ببرد.» آقاي عباس فرد اما بدون اين كه زحمت چنين استدلالي را بر خود هموار كنند مرا به دوباره خواني كامنت آقاي بابك پايور احاله داده‌اند. گويا آقاي عباس فرد متوجه اين مطلب نشده‌اند كه اگر كامنت آقاي پايور از نقطه نظر من قانع‌كننده بود ديگر نيازي به كامنت من نمي‌بود. واقعيت اين است كه كامنت آقاي پايور از نقطه نظر من همان‌قدر مي‌تواند درست باشد كه مي‌تواند نادرست باشد. ايشان در كامنت‌شان از چيزهايي صحبت مي‌كنند كه براي تائيد درستي و نادرستي آن‌ها نياز به اطلاعاتي است كه راست‌اش نه تنها من از آن‌ها بي‌بهره هستم بل‌كه تا امروز تصور مي‌كردم كه براي دست‌رسي به آن‌ها بايد به يك دستگاه اطلاعاتي مجهز بود. البته اين بي‌دانشي فقط مختص من نيست، شايد 99 درصد خوانندگان اين كامنت از اصطلاحات فني كه در اين كامنت آمده است بي‌اطلاع باشند. خود آقاي پايور هم به مساله اذعان دارد. ايشان مي‌نويسد: » – فعالیت «فوروم اسپمر»ها در این کمپین پروفاشیستی از دو محدوده آی پی آدرس مشخص است. (این اطلاعات عمومی نیست. خواننده ای که به این جزئیات علاقه مند است لطفا برایم ایمیل شخصی بفرستد تا در صورت لزوم جزئیات را در اختیارش بگذارم.)»
    حال بايد از آقاي عباس فرد پرسيد كه ايشان چه‌گونه انتظار دارند كه من بر اساس كامنتي داوري كنم كه از اصطلاحات آن سر در نمي‌آورم و اطلاعات‌اش هم در دست‌رس عموم نيست و براي دست‌رسي به جزئيات بايد به ارسال ايميل شخصي و اطلاعات درگوشي متكي شد ؟
    آقاي عباس فرد اگر تا صد سال ديگر هم بايد انتظار بكشم انتظار مي‌كشم تا بالاخره از بحث مستدل و منطقي شما رونمايي كنم.

    دوست داشتن

  33. بابك پايور says

    آقاى مجيد گرامى، بسيار محتمل است كه نظر شما قبل از انتشار كامنت من ارسال شده باشد. در صورتى كه مايليد جزئيات موضوع را بدانيد لطفا با آدرس ايميل من تماس بگيريد كه تا هر جائيكه در توان و اطلاعاتم هست مسئله اين كمپين را برايتان شرح بدهم. رفيق عباس فرد هم با توجه به توضيحات من كامنت بالا را تايپ كرده اند.

    دوست داشتن

  34. عباس فرد says

    آقا مجید عزیز درست تشخیص دادید. اگر کرمی باشد، قطعاً از خودِ درخت است. بنابراین، لطف کنید و یک بار دیگر کامنت بابک پایور را بخوانید. با تشکر ـ عباس فرد

    دوست داشتن

  35. محيد says

    تصور مي‌كردم با جدا شدن عباس فرد از بهمن شفيق شاهد عباسي با اصول شويم، اما متاسفانه گويا كرم از خود سيب است.
    اين چه جور برخوردي است ديگر؟ آقا جواد! ديگر چه صيغه‌اي است؟يادتان هست اصطلاح «جوات موات» راكه مربوط و نامربوط، با تاسي به بهمن شفيق، براي جاانداختن خط احمدي نژادي، مرتب به‌كار مي‌برديد؟ نكند داريد تلافي زخم‌زبان‌هاي كساني كه شما را «عباس آقا»، « ….»، «مريد» و «…» خطاب مي‌كردند در دل «آقاجواد» خالي مي‌كنيد؟
    پاسخ كامنت جواد اين مي‌تواند باشد كه: نه اين بار برخلاف مورد جمهوري اسلامي اين نوجوانان از سر اعتقاد شخصي و تعقل غازم جبهه‌هاي جنگ شده‌اند؛ كه پر واضح است، هر پاسخ قانع‌كننده‌اي بايد با استدلال منطقي هم‌راه باشد تا خواننده‌اي كه وقت خود را صرف يادگيري از اين نوشته‌ها مي‌كند به درستي يا نادرستي نظرات پي‌ببرد.
    اتهام وصل بودن نظر كسي به «ازمابهتران» ـ كه خود پيچيده و رازآميز است ـ اگر شانتاژ و وسيله‌ي ارعاب نباشد بايد اثبات شود. قرار نيست كه خواننده اسبات دست يك مشت كامنت‌گذار بي‌مسئوليت باشد. اگر خواننده را غريبه نمي‌دانيد يا از آن بدتر شعور او را دست‌كم نمي‌گيرد بايد ادعاي خود را ثابت كنيد. كسي نه با جواد شيرخورده است كه از انتساب نظرش به « ازمابهتران» آزرده خاطر شود و نه شما از خود سابقه‌ي خوبي در ذهن ديگران باقي گذاشته‌ايد، كه حرفتان حجت باشد.

    دوست داشتن

  36. ادامه این کمپین رازآلود پروفاشیستی امروز…
    آلکسی مینویسد:
    «دیگر تهوع آور است که از جوانان برای اهداف گسترش روسیه استفاده شود.»
    اولافزوت مینویسد:
    «استفاده از بچه ها و نوجوانان در جنگ عملی ضد بشری است و روسیه باید پاسخگوی این اعمال فجیع باشد»
    و بطور همزمان اینجا.
    سه نکته قابل توجه است:
    1- فعالیت «فوروم اسپمر»ها در این کمپین پروفاشیستی از دو محدوده آی پی آدرس مشخص است. (این اطلاعات عمومی نیست. خواننده ای که به این جزئیات علاقه مند است لطفا برایم ایمیل شخصی بفرستد تا در صورت لزوم جزئیات را در اختیارش بگذارم.)
    2- کمپین که تا دو روز پیش تمام سعی خود را بر اثبات «جعلی بودن خبر» گذاشته و هر روز ادعای جدیدی بر شخصیت واقعی والریا لیاکووا داشت، پس از رسوائی اش در ماجرای عکس جعلی که از والریا لیاکووا ارائه کرده بود، از 14 دسامبر به بعد دیگر بر «جعلی بودن خبر» اصراری ندارد و ایندفعه به طور هماهنگ بر مسئله «جنایتکارانه بودن» ماجرا در عین صحت خبر فشار می آورد، که این فعلا نشانه یک قدم عقب نشینی است.
    3- ادمین سایت DNR این باند «مهندسی افکار عمومی» را به انتشار آی پی آدرس هایشان تهدید کرده است.
    4- برای آشنائی با این مسئله، ادمین سایت مجله هفته میتواند آی پی «جواد» را با داتابیس http://www.stopforumspam.com
    مقایسه کند و در صورت یافت شدن آن صرفا به اطلاع خواننده برساند که آی پی آدرس وی در این بانک اطلاعاتی به عنوان «فوروم اسپمر» ثبت شده است. (لزومی به انتشار آی پی به طور عمومی نیست، صرفا تایید این مطلب کافی است)
    همینقدر اطلاعات برای خواننده لازم است تا دچار این توهم نشویم که براستی این اسامی مستعار به دلیل «سواستفاده از نوجوانان در جنگ» مشغول دلسوزی کردن هستند و یا اینکه با آنها به طور شخصی وقت تلف کرده و وارد چنین مباحث بی ربطی بشویم.
    این «اسامی مستعار» نماینده هیچ شخصی (با نظر و عقاید معین و قابل بحث) نیستند و بسته به محلی که خبر را منتشر میکند خود را «میهن پرست اوکراینی»، «چپ»، «روسی»، «کمونیست» و غیره معرفی میکنند.
    در کامنت های آنها اطلاعات شخصی و استدلال منطفی و یا اطلاعات قابل تحقیق درباره موضوع تایپ نمیشود. جملات تایپ شده صرفا یک نظر کاملا باز و غیر قابل تحقیق است که صرفا در ظاهر «انسانی و شخصی» می نماید.
    به نظرم توضیح واضحات می آید که از خواننده این سطور تقاضا کنم که از استفاده کردن نام اصلی خود و یا تایپ کردن هرگونه اطلاعات شخصی در محل این خبر اکیدا خودداری کند.

    دوست داشتن

  37. عباس فرد says

    به نظر می رسد که نظرات این جواد آقا به از مابهتران وصل است.سفسطه و پشت هم اندازی یکی از ویژگی های از ما بهتران است. البته داستان از ما بهتران پیچیده و رازآمیز است…

    دوست داشتن

  38. جواد says

    سوء استفاده از نوجوانان در جنگ میان دو بلوک امپریالیستی عملی جنایتکارانه است. جالب است که همانطور که از متن مصاحبه پیداست نوجوانان اصلا نمی دانند ماجرا چیست و برای چه می جنگند. آنها همانند زمان جنگ ایران و عراق توسط دستگاههای تبلیغاتی امپریالیستی و ارتجاعی شستشوی مغزی می یابند؛ به آنها تلقین می شود که برای هدفی والا و مقدس می جنگند اما آنها در حقیقت فقط قربانیان جنگی غارتگرانه هستند که هیچ نفعی در آن ندارند. کسانی که مشوق این رفتارها هستند فقط خود را رسوا و بی آبرو می سازند.

    دوست داشتن

  39. ستار says

    دست مترجم درد نکند خیلی جالب بود، چپ های ناتوئی مثل اقلیت و هواداران چپ لیبرال مثل منصور حکمتی ها بخوانند و درس بگیرند.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.