نظری

چگونه روش و ابزار مناسب را در سیاست بیابیم

46gfv7چگونه روش و ابزار مناسب را در سیاست بیابیم
مفروض، تجویز، نقد و مولف در روشناسی علم سیاست

کیانوش دل زنده

 

مقدمه

 

آغاز جستار این دست­نوشتار با عناوینِ « روش و نظریه » در حوزه روشناسی، پرداخت به مقولاتی نظیر «مفروضات»، «تجویزات» ، «متفکران مشهور»، نقد «منتقدان مشهور» را لازم می­دارد.
به نحوی­که، هیچ درک روشن و شفافی از نظریات، انسجام نظری و ارتباط معنای و تئوریک حادث نمی­گردد، مگر آن­که برای هر یک از این مقولات پاسخ روشن و مدونی تهیه شود. اما، کاستی­ای که هر یک از نظریات، فارق از مقولات ذکر شده، بدان مبتلا هستند، حوزه «هستی­شناسانه» آن می­باشد.  لازم به ذکر است، هیچ یک از «رهیافت­ها» و «نظریات»، «تحلیل­ها»ی ارائه شده نتوانسته­اند در باب تدوین مفروضات اولیه به عنوان هسته مرکزی فائق آیند. اساساً توجه به ترمِ «روش­شناسی»، آنان را از پرداخت به مقولات هستی­شناسانه و چه بسا شناخت­شناسانه هم معاف داشته است. این کاستی و تلازم ماهوی از این جهت برای ما مهم است : که نمی­توان نظریه­ی را مطرح و چه بسا آزمود و توضیح داد و از حوزه­ی هستی­شناسانه آن درگذشت. حوزه هستی­شناسانه همانطور که «کالین­های» تشریح می­کند؛ فارغ از تجویزات متافیزکی، دارای دقایقِ دغدغه­مند است که متفکران را به به پژوهش وا­ می­دارد. به نحوی که «روش­شناسی» به عنوان ترم «اساسی» که در این­جا بدان می­پردازیم مقوله­یِ ثانویه است که بعد از هستی­شناسی و شناخت­شناسی حادث می­شود. شاید دلیل توجه بیش از حد زمانه­ی کنونی به مقوله روش­شناسی بر می­گردد به لوگوس­های تحلیلی که در اعصار  گوناگون مطرح گردیده است. گزاره­ «دکارتی» و بعد از آن «کانتی» و سرآخر «فوکویی». با پیش­زمینه های «علم­گرایی»، که محور را بر «کوگیتو» قرار می­دهد و سوال آغازین را با « مفروض من می اندیشم و پس هستم.» آغاز می کند و گزاره «کانتی» با پیش­زمینه­های خاص خودف که سوال دکارت را از جایی دیگر آغاز می کند و به جای آن « چه چیزی برای شناخت هست » را می­نشاند. و به سوال آغازینی نظیر « چه چیزی را می­توان شناخت و چه چیزی را نه ؟» می­رسد. و سوال آخر، و «فوکویی»، که در این باره هم به شک می­افتد و سوال را از این­جا آغاز می­کند که اساساً چه چیزی این سوالات را در ذهن ما ایجاد می­کند؟ آغاز می­شود. تمام جستار فوق بیانگر، تغییر مسیر و اهمیت  به مقولاتی نظیر «هستی­شناسی» و «شناخت­شناسی» و» روش­شناسی» در گذر زمان می­شود. تا آنجا که روش رفتارگرایی که به تاسی از پوزیتویست­ها، گزاره­های خود را بر ابطال پذیری و تشریح و آزمون پذیری  و ظن به «هسته مرکزی»  یا » مفروض انگاشته» شده می­گذارد، نیز به گفته­ی بسیاری از این تبعیض رنج می­برد. تبعیضی که هستی را فدای روش می­کند. اگرچه، تغییرات کوپرنیکی زیادی را می­توان در باب این فرض مطرح ساخت، اما، بی­شک آنچه ذکر شد از درجه اهمیت بالاتری برخوردار است. از این­رو، برای درک بهتر، طرحِ مطروحه را در پنج فصل به استحضار می­رسانیم. و مقولات آغازین را در هر یک از فصول مطرح می­کنیم.
و در پایان به سوال کلیدی دیگری پاسخ می­دهیم، و می­پرسیم آیا نظیر گفتمان یک نظریه بنیادی است یا غیربنیادی؟

 

فصل اول : نظریه هنجاری
فصل دوم : رهیافت نهادی
فصل سوم : تحلیل رفتاری
فصل چهارم : نظریه انتخاب عقلایی
فصل پنجم : فمنیسم

 

 

فصل اول : نظریه هنجاری

–         سوال اصلی : آیا اندیشه­های اخلاقی در سیاست قابلیت کشف و کاربرد دارد؟
–         مفروض اساسی : به جای مقوله «چیزی که هست باید به چیزی که باید باشد» توجه دارند. اگرچه، نظریه سیاسی هنجاری در شیوه­های فلسفی­اش بدنبال گزاره­های اخلاقی راهنماست، اما در کابرد عینی­اش، به دنبال درک و تبعات و دلالت­های گزاره­های اخلاقی بر رفتار واقعی سیاسی است. در قاب : فایده­گرایی، لیبرالیسم وظیفه­گرا، اجتماع­گرایی [ خارج از لیبرالیسم طرح نمی­شود.]

–         مفروضات رهیافت
–         1 در چهارچوب فایده­گرایی : خروج از اخلاق و فایده­گراییِ بنتام، موجب تقویت مهندسی اجتماعی و مانع آزادی فردی می­شود.
–         2 : مساوات میان خواسته­ها، موجب از بین رفتن ارزش­ها می­شود.
–         3 : در چهارچوب لیبرالیسم وظیفه­گرا : مخالفت با اخلاق غایت­گرایانه، مبتنی بر ارزش­های جوهری که صحت آن چندان روشن نیست و پیش­فرض گرفته شدن آن موجب محدودیت آزادی و بالندگی می­شود. در ضدیت با تمرکزگرایی و در دفاع از تکثر­گرایی. یکسان ­انگاری تمام افرادی و از بین رفتن حقوق فردی.
–         4 : مبتنی بر نظر کانت، افراد خود هدف هستند و در ضدیت با اینکه هر مفهومی از سیاست، افراد را فدای هدفی عالی کند. [این به معنای نسبی­گرایی نیست.] و باید این ارزش ملاک قرار شود که هر جا میان خوبی و حق تضاد وجود داشته باشد باید رای به حق داد.
–         5 : در چهارچوب اجتماع­گرایی : فرد لیبرالی نقد می­شود. فرد نباید گسیخته از اجتماع باشد. فرد لیبرال دارای حقوق و وظایفی موهبتی است که به گونه­ای جهان­شمول و انتزاعی مشخص شده­اند و از این­رو ادعاها و وظایفی که نتیجه پیوندهای شخصی و اجتماعی ما هستند، بدون اهمیت تلقی می­شوند. بنابراین،  «خودِ فردی گسیخته شده لیبرال» تنها زمانی ممکن است تولید شود که پیوندهای اجتماع از بین رفته باشد.  بهررو، آنان ترجیح می­دهند از فرد «وضعیت­مند» سخن بگویند. فردی که در دل یک اجتماع قراردارد و بوسیله تعلقات و فهم مشترک خود که زندگی اجتماعی را شکل می­دهد، تعریف می­شود.
–         6 : فهم اهداف دیگران ناممکن است، بنابراین، هرگونه پیگیری جمعی یک هدف اجتماعی برتر، خود را بر فهم افراد از خود تحمیل خواهد کرد. از این­رو، زندگی جمعی مشارکتی شدن است. به ایجاد دوباره یک احساس وظیفه اجتماعی میان مردم می­پردازد. کل اجتماع، راهنما و مبلغ  و ارتباط دهنده و تقویت کننده، ارزش­هاست. زبان اخلاقی انتزاعی عمومی در زندگی عمومی بهتر از زندگی غیررسمی­تر  و با احساس متقابل کار می­کند.

–        تجویزات :
1-     آزادی فردی به هر نحو باید حفظ شود.
2-     هر نوع غایتی که آزادی را لکه­دار می­کند، نفی می­شود.
3-     نباید خواسته­ها با یکدیگر یکسان شود. و نیازها و تفاوت افراد نباید یکسان انگاری شود.
4-     فرد باید هدف پنداشته شود.
5-     فرد باید به جای طبیعت­انگاری متافیزکی باید موقعیت­مند و وضعی باشد.
6-     زبان رسمی از انتزاعیات اخلاقی کاربردی­تر است.
–         افراد مشهور :  هیوم، استورات میل، رابرت نوزیک، جان­رالز، رونالد دورکین، آلن­گویرت، هایک، آرنت، ساندال
–         اساس نقدِ منتقدان :
1-     پوزیتویسم منطقی : مبتنی بر فلسفه تحلیلی، بر موضوعات عینی و قابل آزمون تاکید دارد. بنابراین؛ در نگاه آنها از انجایی که هنجارها به قضایای خارجی اشاره ندارد، حقیقت ندارند. و دارای مشکلا عمیق است. نظریه­های هنجاری، ارزش­های ذهنی هستند، از این­رو، نمی تواند علم قلمداد شود.
2-     نسبی گرایی : نظریه هنجاری نمی­تواند واقعیت را از اخلاقیات مشتق نماید، بنابراین، به گونه­ی خالص نسبی­اند. پس، و اخلاقیات اگر نسبی باشند، پس اهمیتی ندارند.
3-     جبرگرایی : کارگزار و کوگیتو خالی از حصول است. و از آنجایی که کوگیتو دارای اختیار نیست صحبت از اخلاق و ارزش­ها بی معنی است. پس، نیروهای غیر شخصی حادث می­شود.
–         واژه­های اساسی : فایده، عدالت، آزادی، برابری؛ ( توانمندی، هدف)

فصل دوم : رهیافت نهادی

–         سوال اصلی : نهادها چگونه قابلیت توصیف دارند؟
–        مفروض اساسی : مفروضات و رفتارها در مطالعه نهادهای سیاسی به عنوان اموری انگاشته در نظر گرفته می­شوند. از این­رو، پرداخت به مفروضات و نهادها با سکوت مواجه شده است. پس، بیشتر یک عنوان است تا یک نظریه یا روش.
–         مفروضات رهیافت
1-     علوم سیاسی رشته­ی مستقل از سایر رشته­ها است. بنابراین، نهاده­های مرتبط در انحصار آن است. پس، پرداخت به انسان، آغاز این رشته نیست.
2-     نهادها یکی از ستون این رشته است.
3-     نهادها جزایر مرجانی هستند، بدون طرح آگاهانه ساخته می­شوند.
4-     واقعیت­ها خود سخن می­گویند.
5-     رهیافت­ها علمی است.
6-     نهادهای سیاسی بیان کننده انتخاب­های خاصی درباره چگونگی شکل­گیری روابط سیاسی می­باشند.

–         تجویزات :
1-      ( در قاب روش ) در چهارچوب توصیفی و استقرائی : که به تاریخ معاصر نیز مشهور است. از تکنیک­های تاریخدانان استفاده می­کند و به اکتشاف حوادث، اعصار، مردم و نهادهای مشخص باید پرداخت. تاکید بر تببین و فهم، قوانین، نه ایجاد آنها می­شود. از آنجایی که، نهادها جزایر مرجانی هستند، بدون طرح آگاهانه ساخته می­شوند، رهیافت تاریخی امری ضروری است. واقعیت­ها خود سخن می­گویند و نباید دست کاری شوند.
2-   در چهارچوب مقایسه­ای- تاریخی : به توضیح چرایی اشیاء می­پردازد. و بررسی عملکرد آنها نیز باید لحاظ شود.
3-   ( در قاب نظریه ) در چهارچوب گزاره­های علّی : قواعد و قوانین رویه­های مستقل است که کارکردها متغییر وابسته می­باشد. قواعد، قوانین را تجویز خواهند کرد.
4-   در چهارچوب ارزش­های سیاسی : عناصر هنجاری همان الگوی ویست منیستر است. و باید قواعد و رویه­های رسمی را در نظر بگیرد.
–        افراد مشهور : لاندائو، مکنزی، فاینر، استرامن، دیرلاو، وبر، تیلور. نهادگرایان جدید : مارش و ولسن
–        اساس نقدِ منتقدان :
1-   تحلیل قانون و نهادها نمی­توانست به تببین خط مشی سیاسی یا قدرت بپردازد، زیرا کلیه متغییر­ها در نظر گرفته نمی­شود.
2-    در چهارچوب رفتارگرایی : حکومت مقایسه­ی به شکل افراطی رسمی­گرا بود. آگاهی پیچیده­ی از ترتیبات غیررسمی جامعه و نقش آن در شکل­گیری تصمیمات و اعمال قدرت نداشت. تحلیلی نیست و توصیفی است. و نسبت فرضیه­ها و آزمون آنها حساسیت نداشت، و بنابراین، قادر به شکل دادن یک نظریه سیاسی  و دینامیسمهای مقایسه­ای نیست. مبلغ روش­های کمی­گرایی است. و پروبلماتیک نیست.
3-   روش­های تاریخی ناکافی است. و بر اموری نادر و بی­نظیر تمرکز می­نمودند و نمی­توانستند به گونه­ای نظام­مند به تبیین ساختار و رفتار حکومتها بپردازند.
4-   تحلیل قانونی نیز ناکافی است. زیرا میان گزاره­های رسمی و رفتار واقعی فاصله و شکاف است.
5-   نهادگرایان جدید : باید علوم سیاسی جدید نقد شود و به دولت به عنوان عنصری مستقل اهمیت محدودی نسبت رفتار سیاسی داده شود.
–        واژه­های اساسی : حقوق اساسی، اداره عمومی، دولت

فصل سوم : تحلیل رفتاری

–         سوال اصلی : چرا مردم به شکلی رفتار می­کنند که رفتار می­کنند؟
–        مفروض اساسی : 1- چیزی که رفتارگرایان را متمایز می­کند؛ تحلیل باید بر رفتار مشاهده شدنی- چه در سطح فردی یا تجمع اجتماعی- تمرکز نماید و 2- اینکه هرگونه توضیح این رفتار باید آزمون پذیری تجربی داشته باشد. ریشه فکری در آراء : حلقه وین، اگوست کنت.
–         مفروضات رهیافت :
1-     گزاره­های اخلاقی، متافیزکی و الهیاتی و زیباشناسی، ابهام معنا می­کند.
2-     برخی گزاره­ها خود همانگویانه و بی­معناست.
3-     مفروضات و تعاریف و فرضیه­های آزمون پذیر تجربی که درصدد توصیف و توضیح حدوث یک پدیده فرضی، یا مجموعه­ای پدیده­ها می­باشند.
4-     هیچ امر ذاتی در موضع معرفت شناسی آن وجود ندارد. گزاره­های مورد وثوق است که قابلیت ابطال پذیری و مشاهده داشته باشد.
5-     استفاده از برخی مفروضات ابطال­ناپذیر در علوم اجتماعی غیر قابل اجتناب است. اما ابطال ناپذیری قضایای مرکزی ضرورتاً بدین معنا نیست که خود نظریه ابطال ناپذیر است.

–         تجویزات :
1-     گزاره­هایی که همان­گویی مفید را بازتولید کند.
2-     عاری از گزاره­های اخلاقی، متافیزکی و الهیاتی و زیباشناسی باشد.
3-     توضیحات آن باید توان تببین علی حدوث یک پدیده و مجموعه­ی از پدیده­ها را داشته باشد.
4-     مدارک برای ارزیابی قضایای تئوریک مورد استفاده قرار گیرند و به صورت نظام­مند و نمایشی به کار گرفته نشود.
5-     صحت تجربی پدیده­ها قابلیت نمایش داشته باشد.
6-     گزاره­ها قابل تفکیک باشند. و از این همان­گویی جلوگیری شود.
7-     باید به دو نکته تاکید شود : 1- بدنبال توضیح باشند. 2-  و در اصل در مقابل دنیای مشاهده شدنی آزمون پذیر باشند.
8-     باید از بررسی صرف فراتر رود، و صرف انسجام درونی آن و ماهیت معماهایی که به نظر می رسد حل کند، فراتر برود و ارزیابی نظریه باید همچنین بتواند قضایای تئوریک را در معرض آزمون تجربی قرار دهد.
–        افراد مشهور : آلفرد آیر، کارل همپل، لاکاتوش، رابرت تدگر، ماکس وبر، پاره­تو، مورگنتا
–        اساس نقدِ منتقدان :  اعتراض به ادعای پوزیتویستی بر اینکه گزاره­هایی که نه قابل تعریف هستند، و نه تجربی، بی معنا می­باشند. و انتقاد به این نکته که دسته بزرگی از گزاره­هایی که پوزیتویسم آن­ها را بی­معنا می­داند شامل ایده­های فراوانی هستند که به فهم ما از رفتار اجتماعی و شرایط انسانی، کمک شایانی نمایند، از این رو، بی معنا نیستند. در اصل، رفتارگرایان مدرن به وارد بودن این انتقاد اقرار دارند.
1-   محدوده استقرائی : در مورد ماهیت تحقیق علمی را قویاً نقد می­­نمایند و استدلال می­کنند که تحقیق فقط زمانی می­تواند صورت گیرد که تلاش­های محقق برای مشاهده واقعیت­های مربوط، توسط توقعات واضح تئوریک یا حداقل توسط نوعی گمان توضیحی، هدایت شود. در اینجا نقد در اینجا این است که مفهوم منافع مورد غفلت واقع می­شود.
2-   استقلال مفروض نظریه و مشاهده : قبل از تصمیم­گیری محقق در مورد اینکه چه چیزی باید مشاهده شود، نوعی فهم تئوریک اولیه لازم است : به نحوی که نظریه و مشاهده از یک­دیگر مستقل هستند، را انکار می­کنند و در مقابل پسارفتارگرایان دیدگاه نسبی­گرا را مبنی بر اینکه چیزی که مشاهده شده تا حدی نتیجه موضع تئوریکی است که تحلیل­گرا در ابتدا اتخاذ می­نماید را می­پذیرند.
–         واژه­های اساسی : توضیح، قضیه، گزاره، ابطال­پذیری، آزمون­پذیری، مشاهده­پذیری

فصل چهارم : نظریه انتخاب عقلایی

–         سوال اصلی : آیا رفتار سیاسی افراد مبتنی بر الگوی عقلانی است؟ پس، چرا افراد کارهایی انجام می­دهند که برخلاف منافع خودشان است و برایشان زیان­بار می­باشد؟ آیا افراد خردمندی که بدنبال منافع شخصی خود هستند، می­توانند کالاهای عمومی نظم اجتماعی را بدون اجبار خارجی فراهم سازند؟
–        مفروض اساسی : رفتار انسان مبتنی بر مناسبات عقلانی است. و آثار اولیه آن مبتنی بر نظریه بازی­ها بوده است.
–         مفروضات رهیافت :
1-   مبتنی بر نظر رالز، افرادی­که فرضاً نمی­دانند که چه موضع اجتماعی­ای را در آینده اشغال خواهند کرد و در نتیجه بی­طرف هستند، عاقلانه قرادادی اجتماعی را خواهند پذیرفت که از آنان در صورتی که تبدیل به افرادی با بدترین وضعیت در جامعه گردند، حمایت کند.
2-   کاربرد نظریه انتخاب عقلانی به علت مفروضاتی که در مورد ساختار اجتماعی و متغییرهای نهادی ارائه می­دهد و به علت اهمیتی که برای معنای منفعت شخصی قائل است، می­تواند کمکی به طیف وسیعی از نظریه­ها باشد و ممکن است به تبع این کاربرد، مدل­ها و پیامدهای هنجاری بسیار متفاوتی، بسته به اینکه با چه نظریه­ای همراه شده، ایجاد گردند.
3-   شکل­های مهمی از نظریات سیاسی وجود دارد که به علت انتخاب­های که برای دست­یابی به اهداف فرضی صورت گرفته، حاصل می­شود. نظریه انتخاب عقلایی در حالی که پیچیده­گی انگیزه انسانی را تشخیص می­دهد ، چنین تصور می­کند که افراد بدنبال منافع شخصی خود هستند. مفهوم منفعت شخصی در اینجا کاربرد دارد.
4-   تصور نوع اصلی این نظریه این می­باشد که کلیه افراد دارای لوازم انتخاب بهترین کنش، یعنی ظرفیت عقلایی، زمان و جدا بودن از احساسات ( بدون در نظر گرفتن اینکه انتخاب چقدر پیچیده است)، می باشند. البته با مشکل مفهومی پارامتریک.
5-   مهم­ترین ایده تعادل استراتژی هاست. با توجه به اینکه دیگر بازیگران تغییر استراتژی نمی­دهند، نمی­توانند استراتژی خود را برای افزایش منفعت تغییر دهد.

–         تجویزات :
1-     تعادل استراتژی­ها رعایت شود.
2-     رعایت بی­طرفی.
3-     به گونه­ای غیر واکنشی از هنجارها پیروی نمی­کنند.
4-     بهنگام پائین بود هزینه پیروی از هنجارها، احتمال پیروی مردم از آن­ها بیشتر است.
5-     تاکید هنجاری نظریه انتخاب عقلایی بر محدود کردن قانونی اندازه و استقلال دولت و همچنین رهایی از پیچیده­گی­های کورپراتیستی.
–        افراد مشهور : داونز، مایکل تیلور، رالز،
–        اساس نقدِ منتقدان
1-   مشکل مفهومی پارامتریک دارد.
2-   منافع شخصی گاهی تحت­الشعاع غلیان احساسات است.
3-   دارای این نوع از پیچیده­گی است که کنش­ها بسته به اینکه حوادث چگونه دنبال یک­دیگر قرار می­گیرند یا اینکه افراد ممکن است ندانند که پیامد قطعی کنش­هایشان چه خواهد بود، به پیامدهای متعددی منجر شوند.
4-   در باب تعادل استراتژی­های این چالش وجود دارد، حتی اگر بازیگران مدعی وفادار ماندن به استراتژی­ای که در حالت عدم تعادل است باشند، انگیزه تغییر استراتژی برای حداقل یکی از بازیگران وجود خواهد داشت.
5-   هیچ روش رضایت بخش و دمکراتیکی برای تجمیع الویت­ها وجود ندارد.
6-   در چهارچوب بدعت گذاران : توافقی عمومی مبنی بر بی­معنا بودن بعضی از تعادل­ها وجود دارد. اما، نکته کلیدی انتقادی اینجاست که چگونه مفهوم تعادل را پالایش نماییم به نحوی که تعداد آلترناتیو­ها کاهش یابد، اجماع کمی وجود دارد.
7-   در چهارچوب جامعه شناسان : رفتار فردی عمدتاً کارویژه ساختارهای اجتماعی است. انتخاب برای افراد امری خیالی است و بنابراین، رهیافت انتخاب عقلایی که مبتنی بر انتخاب افراد است، بی­فایده می­باشد. تمایل نظریه پردازان عقلایی در راستای تعصبی که بر ضد مفروض گرفتن ساختارها دارند، این است که بتوانند توضیح دهند چرا هنجارها به وجود می­آیند و چگونه اجرا می­شوند. بحث دیگر در قاب ایدئولوژی است که می­تواند به عنوان ساختار عقیده در نظر گرفته شود.
8-    در چهارچوب روانشناسان : نوعاً چنین استدلال می­کنندکه لازم نیست انگیزه­های افراد انعکاسی از منافع شخصی آنان باشد. بعنوان مثال، حسادت دارای اهمیت است و با دلمشغولی شخصی مطابقت ندارد و هم­چنین انگیزه­های چون حس انتقام، جرم و حرص ممکن است وجود داشته باشند، حال چه آگاهانه به وجودشان اعتراف گردد یا خیر. در ضمن منتقدان از این رو که این نظریه به انسان­دوستی بی تفاوت است ابراز نگرانی کرده­اند. این نظریه از آنجایی که مفروضش مبتنی بر منافع اشخاص است با هنجارها درنیامیخته است. و سوال اصلی آن این است که چگونه ممکن است این الویت­ها جمع شده و در نتیجه انتخابی برای جامعه صورت گیرد. خیلی از روانشناسان این نظریه را به طور اجمالی در نظر گرفته­اند که وضعیت ایده­آل مطرح شده توسط الگوی انتخاب عقلایی وضعیتی نسبتاً نادر می­باشد. ضمن آنکه، تعارضات تصمیم­گیری زمانی اتفاق می­افتد که افراد نتوانند به هیچ آلترناتیوی که به طور همزمان کلیه اهداف را ارضاء نماید، دست پیدا کنند.
9-   در چهارچوب علوم سیاسی : این الگو دارای مفروضات غیرمعقول می­باشد و از لحاظ پیش­بینی موفق نیست. اثر دونالد ویتمن در مورد رقابت حزبی، به نخبگان حزب پیشنهاد می­کند که برای بدست آوردن رای بیشتر از خط­مشیهای سیاسی ایده­آل خود دور شوند. اما، آنان بدین خاطر این کار را انجام می­دهند که بتوانند شانس خود را برای اجرای سیاستهای که در نظرشان نسبتاً مطلوب است، افزایش دهند نه اینکه برای دستیابی به مقام این­کار را انجام دهند.
–         واژه­های اساسی : انتخاب عقلایی، منافع فردی، تعادل، استراتژی، منفعت، تجمیع الویت­ها

فصل پنجم : فمنیستی

–         سوال اصلی : در ابتدا سوالات بیشتر خاصیتی غیر سیاسی داشته است. نظیر خشونت، تجاوز جنسی و درنتیجه فرهنگ مسلط غیر موضوعات تلقی می­شدند. و هنوز با وجود برنامه­های کاری فراوان اصل فمنیستی سیاست چندان مورد توجه واقعه نشده است. اما شاید بزرگترین سوال اصلی آن شکاف در کستره جنسیت یا جنس باشد و تشخیص اصل تاثیرگذار کدامیک.
–         مفروض اساسی : هر چیز شخصی امر سیاسی است. سیاست مفهومی خنثی است اما امر سیاسی مفهومی فرهنگی است که از دل آنتاگونیسم موجود در خود فرهنگ را به امر سیاسی تبدیل می­کند و هر امر شخصی را مصداق مبارزه. بنابراین، ما با تغییر مفهوم سیاست به امر سیاسی مواجه هستیم.
–         مفروضات رهیافت :
1-     فمنیسم رادیکال دارای یک بینش کلی­نگر درباره جهان سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، روانشناختی و فرهنگ مردان بوده است. این بینش معتقد به دوگانگی جنسیتی ظالمانه بعنوان عامل مشترکی که زیربنای این کل را تشکیل می­دهد، بود و چنین  امیدواری انقلابی­ای را ایجاد کرد که آزادی زنان می­تواند آن را متحول سازد.
2-     ماهیت فرهنگی دارد. و هیچ ذاتیت نهفته­ی از برتری مردان نسبت به زنان وجود ندارد.
3-     تمام جوامع در مقابل تفاوت زیست شناختی میان مردان و زنان با نشان دادن حالت دو بخشی ( تمایز ) میان جنسیت مردانه و زنانه از خود عکس­العمل نشان می­دهند.
4-     جنسیت صرفاً مربوط به تقسیم بندی مذکر و مونث نیست بلکه اولویت مذکر بر مونث است.
5-     مردان متعمدانه با جدا نگه­داشتن زنان، عرصه ویژگی­ها و دستاوردهای مذکرگونه را تضمین می­کنند و توضیح می­دهند.
6-     بسیاری از فمنیستها با انکار سیاست موجود، به ساختن یک جهان جدید سیاست مبادرت ورزیده­اند. این جهان جدید سیاست متشکل است از شکل­ها و روابط سیاسی غیر سلسله ­مراتبی و بدون ساخت که منعکس کننده شبکه روابط خاص و مسئولیت­های شخصی در نقش پرورشی زنان است و پایه­های یک دمکراسی جدید فمنیستی را شکل­ می­دهد.
7-     آغاز آن مبتنی بر نظریات انسان­شناسانه است.
8-     نقش­های جنسیتی در جوامع مختلف متفاوت است.
–         تجویزات :
1-     باید دارای بینشی کلی­نگر باشد.
2-     ضد ذات گرایانه باشد.
3-     هیچ دو انگاره­ی جنسی ملحوظ نشود.
4-     هیچ برتری و الویت به مردان و توانایی­های نقشی آن قائل نباشد.
5-     تفاوت­­ها فرهنگی درک شود.
6-     زنان مشارکت داشته باشند در تمامی ابعاد و نقش­های خودشان را تعریف کنند.
7-     جهان جدیدی و با معنی جدیدی از سیاست ساخته شود.
8-     درک نظری با هسته نظری جنسیت باشد.
–         افراد مشهور :  با اغماض (رسو)، فایرستون، آدرین ریچ، دلفی،
–         اساس نقدِ منتقدان :
1-     پراکندگی در نهضت زنان ویژگی سیاسی بودن آن را مبهم ساخته است.
2-     اگر ماهیت استضعافی جنسیت مونث ویژگی سیاسی داشت، پس نارضایتی تمام زنان نیز سیاسی می شود. از این رو، اصل اولی هر امر شخصی سیاسی است زیر سوال می­رود.
3-     رویکرد آنان از پرداخت به کل نظام سکسیسم اگرچه آگاهی بخش اما اضطراب کننده است.
4-     فمنیسم از آنجایی که آینده زنان را از هرگونه پیوند با زیست شناسی ( بیولوژی) جدا می­سازد. این تمایل بعلت ترس از مبارزه طولانی و اغلب منفی ات که فراروی پیشگامان سیاست شخصی قراردارد.
–         واژه­های کلیدی : سکسیم، مادر، پدرسالاری، سلطه، خشونت، تبعیض، بازتولید
آیا نظیر گفتمان یک نظریه بنیادی است یا غیربنیادی؟
خرد زبانِ نهاییِ جنون است.

«فوکو»
غیربنیادی است. به خاطر اینکه مقولات طرح بحث­ش پیشتر از آنکه شناخت شناسانه باشد، روش­شناسانه با تعمق در هستی شناسی است. آن از روش استمداد می­جوید تا هستی طرح بحث را از نو آغاز کند تا بپرسد این سوال ها از کجا می آید. از آنجایی که واسازی متن دریدا، ضد بنیان گرایی رورتی موج می­زند و طرح بحث در موقعیت گفتمانی به نسبت موضع قرار گیری در گفتمان هست و ضدیت با ذات در آن نهفته است به هیچ ترتیبی نمی­توان آن را بنیادی و تشریحی دانست. و اختگی سوژه، به نحوی که  هیچ عامل و حامل­ی نمی تواند به تمامی وعده­های خود عمل کند همانطور که هیچ سوژه­ی نمی توان عامل و حاملی را انتخاب کند که به تمامی هویت او را بازنمایی کند. اما، هم ارباب و هم بنده، حتی اگر آگاه  به سرریزی و لبریزی گفتمان­ها باشند، هیچ برنامه و خودانگیختگی ندارند. آگاهی موجب خودانگیختگی نمی شود. میل به پرشدگی نه توهم بلکه کلبی مسلکی است. ارباب و بنده هر دو می دانند، که نمی توانند، به تمامی گسل­ها و شکاف های اجتماعی پاسخ دهند، اما هم ارباب و هم بنده می خواهند باور کنند که می توانند، هر دو، خواهان استحاله دیگری در یک­دیگر هستند. بنده، می خواهد ارباب را به تمامی از خود بداند و ارباب، نیز به همین منوال. این فرایند در شرایط بحرانی، زمانی که دال­ها شناور هستند شدت می یابد، درجازدگی، معلق بودگی، نیاز دال­ها را به تمرکز حول دال مرکزی شدّت می دهد. هرچقدر، شرایط بحرانی­تر شود، میل به دیدن ابژه میل بیشتر می­شود. صحبت از عقل، خرد در زمان صلح و تثیبت شدگی دال ها چندان سخت نیست، اما زمانی که شرایط بحرانی می شود، سوژه­ها و میل­شان به باور یک ناجی افزوده می شود. آن­ها نمی خواهند و نمی توانند، مسئول و زبان هویت­شان باشند، نمی توانند، چون قدرت بازنمایی و اقتصاد ترویج و تبلیغ آن را ندارند، نمی خواهند، چون عواقب مسئولیت­شان را پذیرا نیستند. قدرت مالکیت نیست، رابطه است و در این جدال، ارباب کسی است، مسئولیت مرکزیت را پذیرا می شود و مقاصد تاریخی را ابزار بازنمایی خود می کند. ارباب روشنگری که از مرگ نمی ترسید در جهان پساروشنگری جای خود را به کسی می دهد که از زبان نمی ترسد. او مسئولیت مرکزیت را می پذیرد و بر شکاف­ها و گسل­ها نقب می زند، حفره­ها را با کلبی­مسلکی  و عدم خودانگیختگی توده­ها پُر می کند و کلید دار، زبان می شود. او خود را به زبان توده­ها بازنمایی می کند. او، آمده و آماده است تن به روایت خود و دیگری دهد. برجسته سازی درگروی طرد است. و زنجیره­ی هم ارزی صرفاً نوعی همپوشانی. نودال پوینت نیز هیچ مفروضیت عینی ندارد، هر نودال پوینی می­تواند عناصر را چفت کند و آنها را مفصل بندی کند و خود نیز در تضاد با سایر پوینت­های حاشیه­ی قرار گیرد.