سياسی

والریا لیاکووا

65335xxsنوشته: بابک پایور

منتشر شده در تارنمای رفاقت کارگری

دوستانش او را «کراسوتکا» یعنی «زیبا» صدا میکردند. نه فقط به خاطر اینکه صورت زیبائی داشت. یکی از دوستانش میگوید زیبائی او فقط در چهره اش نبود، در لوگانسک دختران بسیار زیبائی وجود دارند ولی بیشتر آنها این لقب را از دوستان خود نمیگیرند. «کراسوتکا» در زبان روسی بیش از آنچه که به زیبائی چهره اشاره کند، زیبائی انسانی و قلبی مهربان و پرمحبت را بیان میکند. valeriya
در نوامبر 2014 گروهی از جوانان 16 ساله قصد داشتند که به میلیشیای نواروسیا در دنباس بپیوندند.

اما آلکسی موزگووی فرماندۀ میلیشیا به خاطر کمی سن آنها چنین اجازه ای را نداد و پیوستن آنها را به میلیشیا مخالف قوانین سن سربازان دانست. اما این جوانان خودسرانه از دستور آلکسی سرپیچی کردند و گروه مخفی و ضدفاشیستی «دفاع جوانان» را تشکیل دادند. آنها به طور مخفیانه اسلحه تهیه کردند و در درگیری با یک گروهان نظامی خونتای کی یف در دفاع از شهر لیسیشانسک پیروزی بدست آوردند.
آنها سعی میکردند هیچ اطلاعی از گروه خود منتشر نکنند و بنابراین میلیشیای نوروسیا از وجود آنها مطلع نبود. فقط دوستان بسیار نزدیک و جوانان بسیار قابل اعتماد برای عضویت در «گروه دفاع جوانان» پذیرفته میشدند.
والریا توسط پدر خود به «گروه دفاع جوانان» معرفی شد. پدر او که یکی از اعضای میلیشیای نوروسیا بود چند روز بعد در درگیری نظامی با نازی های اوکراین کشته شد. والریا پس از مرگ پدرش به «گروه دفاع جوانان» پیوست.
وقتی که گروهان آلکسی موزگووی مجبور به عقب نشینی از لیسیشانسک شدند، «گروه دفاع جوانان» که با میلیشیا مرتبط نبودند از این مسئله مطلع نشدند و به دفاع از شهر ادامه دادند. آنها ساعتها به مبارزه با مزدوران خونتای کی یف در شهر لیسشیانسک ادامه دادند در حالیکه نه پناهی داشتند و نه نیروئی که به آنها غذا و مهمات برساند، تا اینکه دیروز به محاصره نظامیان خونتای کی یف درآمدند.valeriya1

والریا لیاکووا خود را با سه نارنجک به زیر یکی از تانکهای خونتای کی یف انداخت.
این دومین و آخرین نبرد «گروه دفاع جوانان» بود. آنها پس از وارد آوردن صدمات شدید به نظامیان خونتا، تا آخرین نفس مقاومت کردند. از 58 نفر آنها (49 پسر و 9 دختر 14 تا 17 ساله) فقط 18 نفر آنها (14 پسر و 4 دختر) زنده ماندند و اکنون در لوگانسک و دونتسک هستند و والریا لیاکووا در میان آنها نیست.

***

مترجم: در پی کشته شدن والریا در مبارزه بر علیه خونتای فاشیستی، فیس بوک اکانت او را بلوک کرد و سایر اطلاعات مربوط به وی نیز از اینترنت حذف شد.
در زمانه ای زندگی میکنیم که در آن حتی قهرمانی در جنگ نیز میبایست ابتدا به تأیید رسانه های غربی برسد تا «قهرمانی» محسوب گردد. زمانه ای که در آن شلیک هر گلوله ای در سوریه و عراق موضوع خبر داغ روز است، آنچه که در شرق اوکراین میگذرد زیر آواری از پنهان کاری و تقلب محبوس میگردد.
گویا بر خلاف سایر میادین جنگ که حضور زنان در آن باعث انتشار عکسهای تمام قد مسلح آنها در مجلات مد روز میشود، دختران و پسران جوان دن باس کسانی نیستند به یاد نگاه داشته شوند.
هیج عکس و خبری از والریا لیاکووا و 40 همرزم نوجوان او در مجلات، روزنامه ها و مدیای غربی منتشر نشده است.
چپ ترانس آتلانتیک ایرانی و بین المللی لام تا کام دربارۀ این جوانان سخنی نگفته است.
برای دستان این جوانان هیچ بوسه و شراب «آدونیسی» فرستاده نشده است.
هیچکس نامی از آنها نبرده است…

 

در اینترنت تنها یادگاری که از والریا باقی مانده، شخصیتی خیالی است که روزی در بازی «فاینال فانتزی» ساخته بود.
این شخصیت خیالی که نامش «راگناروک» است را به یادگار نگاه میداریم، تا یادمان نرود که این نوجوانان دن باس که امروز مجبور به رفتن زیر تانک با نارنجک هستند، تا دیروز در اینترنت با دوستان خود مشغول بازی بودند.

آیا هنوز باید اینان را کماندوهای جدائی طلب پروروسی مجهز به سلاح سنگین نامید؟!

ترجمه: بابک پایور
منبع (به زبان روسی):
http://dnr-news.com/intervyu/9060-yaroslav-voskoenko-prigovoren-i-rasstrelyan.html

ragnarok

 

۱ دیدگاه

  1. ما «آخوند های حوزوی ترسو» و «توده ای ها» و «پست و بیسواد»ها و «غارنشینان» جهان (یعنی بخوانیم: کارگران این جهان) ضمن اینکه با کسی دشمنی نداریم و دوستی های حقیقی را نیز با گرمی میپذیریم، اما خودمان را به آن راه نمیزنیم که گویا اختلافاتمان «بر سر آبگوشت» بوده است.
    یکی دیگر از خواص ما کارگران «غارنشین» اینست که بعضی وقتها سوالات دقیق فنی میکنیم و تا پاسخ آنرا ندانسته ایم، نه طفره می رویم و نه قضاوت سریع و عجولانه میکنیم و نه کسی را به نصبی اتهام میزنیم.
    سوال فنی اینجاست که «گوگل ایندکس» با «گوگل ترانسلیتور» (مترجم گوگل) دوچیز متفاوت هستند و البته میتوانیم خودمان را به آن راه بزنیم و تفاوتشان را ندانیم. موتور جستجوی گوگل (مانند سایر روبات های جستجو و ایندکس) برای یافتن یک مطلب (مثلا همین کامنت بنده) نیازمند وقت است، زیرا به طور رندوم میلیونها تارنما را اسکن میکند. این زمان لازم چیزی بین یک تا هفت روز است. (در بهترین حالت میتوان 6-7 ساعت تاخیر اما نه کمتر را در مورد تارنماهای بسیار پر ترافیک باور کرد)
    تارنمای D3 چنین تارنمای پرترافیکی نیست. سوال ساده فنی در اینجا بر سر مسئله زمانبندی است. چگونه ممکن است دوستان عزیز ما در اینجا عملیات آقای میخائیل شرباکوف در لوث کردن خبر مربوط به شرق اوکراین و افاضات ایشان در مورد «دیالیکتیک استکان» که عینا در آنجا ذکر شده است را نه پس از 6-7 ساعت، نه پس از چند روز، بلکه پس از یکساعت و پنجاه دقیقه در سایت D3 پیدا کرده باشند؟ آیا اینکار بدون اطلاع رسانی شخصی و غیر عمومی (مثلا اطلاع رسانی از طریق اس ام اس، سالن چت، ایمیل شخصی و غیره) ممکن است؟
    آیا نباید اینکار را معادل یک عملیات ساده ولی هماهنگ در برابر انتشار این خبر (به همه زبانهای ترجمه شده) دانست؟ چه احتمال دیگری به جز معجزه وجود دارد که اینطور نباشد و ما داریم اشتباه میکنیم؟
    سوال دیگر اینجاست که گوگل ترانسلیتور (مترجم گوگل) چه ربطی به این زمانبندی دارد؟
    سوال بعدی اینست که لنین و دفترچه ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم چه ربطی به سوالات و اخبار بالا دارد؟
    سوال فنی و منطقی بعدی اینست که همه اینها چه ربطی به دوستی آقای خوشچین با آدمهای غارنشین و غیرمتمدنی در جهان (مثل ما) دارد؟
    در پاسخ آقای نیما یوشیج باید بگویم که باور کنید قصد من به هیچ وجه «پته کسی را روی آب ریختن» و این قبیل کارها نیست. بار دیگر میگویم که این کامنت نویسی های خانمها و آقایان، حتی اگر بطور کاملا سیستماتیک و هماهنگ انجام شده باشد، به هیچ وجه نه جرم است و نه سزاوار هیچگونه اتهام. جمعی از دوستان تصمیم گرفته اند که این خبر را به هر زبانی که منتشر شده است، جعلی اعلام کنند. بعدا هم معلوم شده که عکسی که از والریا لیاکووای «واقعی» منتشر کرده بودند در واقع از پروفایل فیس بوکی دختر دیگری کش رفته بودند که باعث آبروریزی شان شد.
    مسئله به سادگی اینست که دختری در جمع «گروه دفاع جوانان» به هر دلیلی که بهرحال به توده ای ها و روابط ایران و روسیه اصلا مربوط نیست، به همراه دهها دختر و پسر جوان دیگر در دفاع از شهرشان در برابر فاشیستها کشته شده اند. مترجم این خبر به فارسی من هستم و نهایت سعی خود را کرده ام که آنرا بدون تحریف به خواننده فارسی زبان منتقل کنم. پس خود را به نوعی موظف میدانم که نه تنها از حیثیت خود به عنوان مترجم دفاع کنم بلکه نگذارم حیثیت این گروه نوجوانان که اکثریت آنها جان خود را از دست داده اند، ملعبه یک حرکت سیستماتیک و جمعی و هماهنگ چندزبانه اینترنتی بشود و در این میانه صدها هتاکی هم به لنین انجام شود و من خود را در آن مقصر بدانم.
    اگر آقای خوشچنین حقیقتا در حرکتی هماهنگ قصد ملوث کردن این خبر را نداشته اند (یا حتی اگر به اشتباهی که ما هنوز آنرا نمیفهمیم به اینکار دست زده اند)، صحیح ترین برخورد با ایشان اینست که ضمن پرهیز از هر گونه اهانت و اتهام نامعقول، هشداری معقول بدهیم که «میخائیل شرباکوف» و باند کمپانی اش از شریرترین و هارترین لمپن های هوادار فاشیسم رسمی کی یف هستند.
    این هشدار دوستانه است، پرولتری است، شخصی است و هیچگونه دفاعی از سیاست های غارتگرانه روسیه در ایران هم نیست.
    آقای خوشچنین هم مطابق معمول در برابر این هشدارها، نمیدانم چرا بنده را «توده ای» و «طرفدار قراردادهای نفتی ایران و روسیه» میخواند و مرا به این نکته دردناک متوجه میکند که اختلاف ما حقیقتا بر سر مزه آبگوشت نیست و جدی تر از اینها است.
    ما مثل میلیاردها آدم دیگر کارگر هستیم (یعنی اصلا از این «طرفداران پروپا قرص» کارگران نیستیم، بلکه واقعا فروشنده نیروی کار هستیم و از این راه امرار معاش میکنیم و اگر اینکار را نکنیم گرسنه میمانیم) البته این موضوع نه حق خاصی به ما میدهد که حرفمان بدون دلیل باور شود و نه ما را از سرشت ویژه ای میسازد و نه از نظر انسانی ارجحمان میکند. این صرفا یک واقعیت در مورد وضعیت شخصی و معیشتی ماست.
    اما از آنجا که مناسبات فروش نیروی کار مناسبات بسیار خشونت آمیزی هستند، ما را دچار تربیتی میکند تا دوستانمان را آگاهانه بگزینیم و اختلافاتمان هر چه که هست، صرفا بر سر مزه آبگوشت نباشد. قرارگرفتن در طبقه مورد استثمار جامعه بهترین وضعیت برای آگاه شدن اجباری از وجود «طبقات» در جامعه است. این اجبار معیشتی صرفا انگیزاننده (اما نه تضمین کننده) درک یک ضرورت طبقاتی نیز هست: اینکه ناگزیریم جامعۀ دوستان و شهروندان عزیز را به دو طبقه پرولتاریا در برابر بورژوازی تقسیم بندی کنیم (و نه دو طبقه «سکولار» در برابر «دیکتاتور»)، یعنی به عبارت روشن تر؛ از پنهانکاری تقسیم بندی طبفاتی که حقیقتا وجود دارد و درد آن به طور روزمره تا مغز استخوانمان فرو میرود، بپرهیزیم و تبلیغات این پنهان کاری را توسط اتاق های فکری خرده بورژوازی (ایرانی و بین المللی) در قالب «تضاد سکولاریسم و دیکتاتوری» معادل «چرند» ارزیابی کنیم و تنها راهکار موجود برای انسان را برقراری دیکتاتوری پرولتاریا بدانیم. دلیل احترام ما به لنین به عنوان طراح انقلاب و آموزگار دیکتاتوری پرولتاریا، تعصب یک «آخوند ترسو از بهائیت» نیست، بلکه یک نتیجه گیری علمی و طبقاتی است که با پنچ سال همنشینی با آقایان خوشچین و غیره هم احتمال تغییر آن بسیار کم است، زیرا که منهای مفروضات ما، داده های واقعی ما از شیوه تولید سرمایه داری، هنوز تغییر نکرده اند.
    در صورت تغییر این پارامترها (یعنی در جامعه ای مفروض که طبقاتی نباشد) ما نیز این بحث ها را رها میکنیم، استعفا میدهیم و آنها را به تاریخ میسپاریم و میرویم و خودمان را با کارهای مفرح و شادی آفرین دیگری سرگرم میکنیم.
    دلیل اینکه من نمیتوانم آقایان خوشچین و شرباکوف و غیره را به مثابه دوست بپذیرم، نه دشمنی شخصی با آنان است و نه روابط توهین آمیزی که اتخاذ کرده اند. دلیل آن صرفا نظرات و موضع گیری طبفاتی آنان است.
    همه این عبارات چرکینی را که توی صورت من پاشیدند؛ با اندکی لبخند و تحمل و خوشروئی، از نظر شخصی قابل چشم پوشی است. این حقیقت دارد که مهربانی، خردورزی و اعتماد خصلت پرولتاریا است که در برابر درندگی، خودکامگی، استبداد و خونخواری سرمایه و در پروسه موقتی تغییر شیوه تولید، ساختار دیکتاتوری را بر خود میپذیرد. شیوه تولید امروز، شیوه ای جهانی، محنت آفرین، اینرس، تثبیت گر و تا دندان مسلح به سلاح اتمی است و تصور تغییر آن بدون قدرت یک دیکتاتوری خردمندانه طبقاتی، خیالبافی چرندی بیش نیست.
    متاسفانه آقایان مستبد «سکولار و دموکرات» در سر کوچه دموکراسی برای تغییر شیوه تولید از کسی رای نمیگیرند.
    با یک فرض تخیلی، مجعول و محال؛ همزمان با نخستین رفراندومی که در جهان برای تغییر شیوه تولید و محو مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید انجام بشود؛ علی الساعه ما نیز همه نظریه دیکتاتوری پرولتاریا را منسوخ اعلام میکنیم، ابراز پشیمانی میکنیم و میرویم به سوسیالیسم و محو مالکیت خصوصی رای میدهیم!!! در اینجا «چرند»، یعنی بر اساس این فرض تخیلی و محال جهان واقعی را مرزبندی کردن/
    نظرات، مقالات و موضع گیری طبقاتی آقای خوشچین را درباره «سکولاریسم و دیکتاتوری» که میخوانم میبینم که از اینجا تا ابدیت در هیچ نقطه ای با کارگران تقاطع نمیکنند تا باعث یک دوستی حقیقی بشود، مگر اینکه محل این تقاطع یک سنگربندی خیابانی باشد که جای تصورات آن (هرچند که اندوه آمیز است) بهرحال در محل کامنت نویسی های یک مقاله نیست.

    دوست داشتن

  2. جواد says

    یک ضد لنین و یک طرفدار امپریالیسم روس این همه نظر گذاشته اند ولی چکیده آن در آخر این شده که «در مورد مواضع روسیه و اوکرائین، تقریبا ما یک نظر را داریم، اما شما کمی هم از نقد پوتین کاسته اید». یعنی هر دو علیرغم اختلافات «عظیم» شان، در نهایت، به هنگام عمل، فقط بر سر این اختلاف دارند که یک طرف علنی و با صدای بلند از امپریالیسم تمجید می کند ولی طرف مقابل ترجیح می دهد خجولانه و با سکوت همان سیاست اولی را دنبال کند! این اتفاقی نیست. رویزیونیسم تحت پوششهای متفاوتی فعالیت می کند اما ماهیت آن از ابتدای پیدایش ثابت بوده است. اگر چه رویزیونیستهای رنگارنگ از پوسته های یکدیگر (که هر کدام استفاده خاص خودش را برای فریب کارگران دارد) متنفرند و می خواهند خودشان را جذاب تر نشان دهند اما هسته همه آنها یکی است و آن به فساد کشاندن علم رهایی پرولتاریاست.
    دو طرف عجزشان را از توجیه عمل جدایی طلبان… امپریالیسم روس در شرق اوکراین و رد تکامل سوسیالیسم علمی توسط لنین به نمایش گذاشتند، اما علاوه بر آن ثابت کردند که اختلافشان فقط بر سر نحوه اعمال سیاست گمراه کردن جنبش کارگری است و نه اساس این سیاست.

    دوست داشتن

  3. رفیق گرامی بابک پایور درود بر شما! سوالاتی که کردی صحیح و دقیقن. احسنت بر این تیزبینی آگهانه.
    من هم اسمم را در اینجا نیما یوشیج گذاشتم که نشون بدم اینکار چقدر غیرعادی و سوال برانگیز و خنده داره!!!
    اینها تیمی دارن اینکارارو میکنن. کامتاشونو تا جائی که تونستم خوندم، منم روسی یه چیزائی سرم میشه 5 سال تو اون خراب شده زندگی کردم. حرفاشون بر ضد لنین همش عین همه!!! همون جملاتو دارن مدام دارن تکرار میکنن. به فارسی و و روسی. تا یه خبری از اوکراین میشه میرن چند نفره میریزن توی صفحه ی خبر و اول شروع میکنن بگن که خبرا جعلی و دروغه و همش کار پوتینه! بعدشم شروع میکنن بد و بیراه گفتن به لنین. فقط هم به لنین گیر میدن.
    خوب پته شونو توی آب ریختی رفیق. خسته نباشی.

    دوست داشتن

  4. فرزین خوشچین says

    با درود به همۀ دوستان!
    هم آقایان پایور و دوستانشان، هم جناب لرستانی گرامی را دوستان می نامم. مسلما اختلاف نظر در موارد بسیاری وجود دارد و خواهد داشت. ما حتی دربارۀ آبگوشت هم اختلاف نظر داریم، زیرا سلیقه هایمان کاملا یگانه نیستند. اما این به نظر من نمی تواند مانع دوستی ما باشد، اگر برایش تلاش کنیم.
    تا یادم نرفته، در همینجا از لرستانی گرامی باید پوزش بخواهم، که فرصت پرداختن به همان بحث فلسفی ایشان را هنوز هم پیدا نکرده ام، گرچه چندین مطلب را در همین پیوند ترجمه کرده و مدتهاست آماده دارم. اما یا باید همۀ آن ترجمه ها را بی کم و کاست منتشر کنم، یا باید با دقت، بگونه ای جمله هایش را برگزیده و تقدیم کنم، که گسستی در اندیشه و سخن نویسنده اش پیدا نشود، که موجب نارسایی در دریافت مطلب گردد.
    همینگونه نیز دربارۀ همان مطلب مورد اشارۀ «کلۀ فلسفی لنین»، که جناب لرستانی از من توضیح خواسته بودند: متنش تقریبا کوتاه است و در ج 42، ص 290-289 آثار لنین بروسی می توان این را یافت. موضوع از این قرار است، که در سالهای 1921-1920 مباحثات داغی میان لنینیستها و تروتسکیستها بر سر اتحادیه های کارگری درگرفته بود. تروتسکی خواهان ادغام اتحادیه های کارگری در حزب بود و امکان انشعاب در میان بلشویکها وجود داشت. در همین دوره بود، که لنین مقالۀ «دیالکتیک استکان» را نوشت. در مباحثۀ لنین و تروتسکی، بووخارین گفته بود: «به نظر من، هردوی شما درست می گویید، اما لنین می گوید این سیلندر است، و تروتسکی می گوید این استکان است. لنین هم سخن بووخارین را «دیالکتیک استکان» نامیده و سپس دربارۀ همین استکان فلسفیده بود. لنین نام اینگونه فلسفیدن خودش را اشاره به «دیالکتیک» نامیده است! اما حتی یک اوپسیلون از «دیالکتیک» در این چند پاراگراف دیده نمی شود، بلکه تنها از دیدگاه «یوتیلیتاریسم» (ابزارگرایانه) به «استکان» نگاه کرده است و از جنس، اندازه، شکل، ترک خوردگی، لب پر بودن، سالم بودن و رنگ و نقش و نگار احتمالی بر استکان سخن گفته و از کاربردهایش گفته است. من چنین برخوردی را «برخورد فلسفی» نمی توانم بنامم-«دیالکتیک استکان»!
    و اما، جناب پرتوی گرامی!
    حتما متوجه هستید، که من جانب فاشیستها و سربازان بی نشان و مزدور سرکوب کنندۀ مردم از میدان گرفته (با تک تیراندازی و یورشها) تا آتش زدن ساختمان و سپس ایستادن آشکار رئیس پلیس در بیرون و تیراندازی به کسانی، که می خواستند از آتش فرار کنند و … را هرگز نمی توانم توجیه کنم. فیلمهایش را از کانالهای خبری دیده ام.
    موضوع بحث در تاکید بر خط واقعا مارکسیستی است، که متاسفانه حزب کمونیست روسیه با گنادی زیوگانوف در کنار ناسونالیست افراطی به نام ژیرینوفسکی، در مناظره های تلویزیونی بر لزوم کاربرد زور و گسترش جنگ تاکید می کند. و از سویی دیگر هم راست افراطی در اوکرائین بر احساسات سرکوب شدۀ اوکرائینی ها انگشت می گذارد و خواهان پاکسازی اوکرائین می باشد. لنینیسم حزب کمونیست شوروی در اینگونه مواقع سر از استالینیسم و سرکوب آشکار درمی آورد. این را باید نشان داد.
    اما آنچه شما با یاری گرفتن از برنامۀ ترجمه از روسی دریافت کرده اید، من همان را با رفتن به آن آدرس و سپس لینکهای آن بروسی خواندم و نیازی هم به برنامۀ ترجمه نداشتم تا بخواهم سراغ گوگل بروم. تفریبا هیچگاه نیاز به رفتن به سرچ گوگل نداشته ام. برای همین است، که پیش از یافت شدن آن کامنتها در گ.گل، می توانم مستقیما به همان زبان بخوانم و نظر دیگران را هم ببینم. پس هیچگونه «معجزۀ اینترنتی» رخ نداده است.
    در مورد مواضع روسیه و اوکرائین، تقریبا ما یک نظر را داریم، اما شما کمی هم از نقد پوتین کاسته اید تا مثلا بهتر بتوانید علیه ناتو و فاشیسم جبهه گیری کنید. اینگونه برخورد شما به معنی ادامۀ آگاهانۀ همان خط حزب توده در تایید همۀ سیاستهای روسیه می باشد. حتی امروز هم، که شوروی وجود ندارد، باز همان خط را دنبال کردن و در چهرۀ پوتین، نجات دهندۀ مردم و … را دیدن، اشتباه بزرگی است.
    پایدار باشید!

    دوست داشتن

  5. من نمیدانم این چه حکمتی است که آقای خوشچین زبان مؤدب خویش را گشوده و عباراتی از قبیل «آخوند ترسان از بهائی گری»، «سست و بچه گانه»، «خداجو و دین پنجم ساز»، «توده ای»، «تبلیغات کودکانه»، «نامسلط به دروس حوزوی»، «غار نشین»، «سفسطه گر»، «پرت و بیسواد» را به بنده میگویند و در مقابل متانت کلامی که من خود را موظف به رعایت آن میدانم، صرفا با شنیدن کلماتی مانند «خزعبل» یا «چرند» که موضوع آن نه اهانت به شخص مورد مکالمه بلکه برخورد با نظر معین وی است، ناگهان ما تبدیل به متعصب ترین و عصبی ترین و احساساتی ترین آدمهای جهان میشویم و باید برویم و در غار زندگی کنیم؟! آیا نوشته های خودتان را قبل از ارسال یکبار میخوانید؟
    چگونه است که آقای لرستانی از همه نوشته من ناگهان به نتیجه میرسند که مقصود من این بوده که ایشان شخصا «زیر بار خزعبلات» رفته اند؟! درحالیکه جمله من اینبود که «فراموش نکنید که یکی از دلایل اینکه لنین مبدل به سمبل بزرگترین سعی بشریت برای رهائی از کابوس معاصر شد این بود که شخصا زیر بار خزعبلات زمان خویش که یکی از دیگری «مارکسیسم حقیقی»تر بودند، نرفت. بعدها تجربه انقلاب روسیه نشان داد که این روشی است که کارگران به آن اعتماد و اتکا میکنند و آنرا رفیقانه میدانند.»
    چگونه است که در مقاله ای که به گلوله باران شرق اوکراین، «گروه دفاع جوانان» و کشته شدن یک دختر مبارز دلالت دارد، تمامی بحث آقای خوشچین از آن ابتدا بر محور «نقد لنین» متمرکز شده است؟
    آیا حقیقتا مکان بهتری در این جهان برای «نقد لنین» وجود نداشت؟!
    این همزمانی مصرانه «نقد لنین» با گلوله باران اوکراین بیانگر چیست؟
    همزمانی این «نقد» ها با نقد لنین توسط دولت کودتای غرب اوکراین به چه معنا است؟
    چگونه است که آقای لرستانی به این نتیجه رسیده اند که «نوشته اید، بنده ضدّ کمونیست و ترانس آتلانتیک هستم.» (!!!) در صورتیکه من بدون آنکه شخص ایشان را خطابی کرده باشم نوشته ام «اگر چهل سال پیش و در چهارچوب و مرزهای اتحاد جماهیر شوروی، نقد لنین در قالبی انفرادی، اسکولاستیک و ایزوله و بدون تحلیل ربط وقایع میتوانست معنائی روش شناسانه و شاید انسانگرایانه داشته باشد (شک دارم) اما امروز چنین «نقد»ی، اگر مستقیما و بلاواسطه در راستای گامی عملی برای سازماندهی حزب پرولتری نباشد، یعنی اگر شیوه این نقد خودش لنینی نباشد، معنائی به جز ضدکمونیسم و پسامارکسیسم آتلانتیست ندارد.»
    آیا خواننده حقیقتا باور میکند که ما اینچنین دچار «سوتفاهم» حاد هستیم و حتی نمیتوانیم یک جمله یکدیگر را به زبان فارسی بفهمیم و دچار «دلخوری» نشویم و «مورد اهانت» قرار نگیریم؟
    عزیزان، هیج سوتفاهمی در کار نیست و ما نیز زبان فارسی مان چنین نواقص نابخشودنی ندارد و مورد اهانت هم قرار نگرفته ایم.
    موضوع به سادگی اینست که آقای خوشچین در اینجا روزها مشغول نمایندگی از نظراتی سیاسی هستند که نمونه آنها را در مقاله «سکولاریسم» ایشان در سایت ضدکمونیستی «آزادی بیان» میخوانیم (عینا نقل قول شده است)
    «««بنا بر این، می بایست پافشاری ویژه ای داشته باشیم بر این اصل، که «سکولاریسم» نه تنها به «قوانین مبتنی بر دانش و تجربۀ بشریت» اشاره دارد، بلکه همچنین، چون بر «دانش و تجربه» متکی است، نمی تواند با دیکتاتوری همخوانی داشته و اصل فرمانروایی خودکامه را بربتابد، زیرا «اندیشیدن و سپس عمل کردن» را راهنمای خودش می داند، مه اصول منجمدشدۀ دین را. یعنی، «خودکامگی» در تضاد آشکار با «سکولاریسم» قرار دارد»»»
    این عبارات بدین آشکاری نمیتواند مارکسیستی باشد، زیرا که تضاد این «کابوس معاصر» را نه تضاد میان کار و سرمایه، که «تضاد» مجعول میان «آزادی و سکولاریسم» از یکسو و «دیکتاتوری» از سوی دیگر ارزیابی میکند.
    این «تضاد» مجعول و غیر حقیقی، که پایگاه ایدئولوژیک تمامی انقلابات رنگی در دهه های اخیر نیز هست (از جنبش سبز تا بمباران لیبی و مصر، از کودتای میدانی در کی یف تا تخریب زیرساختارهای حیاتی سوریه به بهانه حمله به بشار اسد) نه تنها توسط تمامی اتاق های فکری ناتو همراهی و حمایت میشود که فراتر از میدان «فکر»، توسط اف 16 های ناتو نیز همبالی میگردد.
    مقالات دیگر آقای خوشچین را بخوانید تا ببینید که ایشان که چنین مظلومانه مورد اهانت یک کلمه (کلمه چرند) قرار گرفته اند و اینگونه از دست ما انسانهای «غارنشین» اشک در چشمانشان حلقه زده است (در صورتیکه خود طول این گفتگو هر چیزی که دلشان طلب کرد را به ما گفتند و هیچ نگفتیم) خود چگونه هر نظری را که مستقیما حمایت از سیاست های آتلانتیست به تهاجم به حقوق انسانی و زیرساختارهای حیاتی کشورهای خاورمیانه نیست را مورد حمله قرار میدهند.
    امروز نیز، حمله و هتاکی به لنین را (به طور همزمان با حملات به لنین توسط رسانه های آتلانتیک و در همزمانی کامل با گلوله باران شرق اوکراین) باید در همین دستگاه فکری جستجو کرد.
    سوالی دیگر:
    آیا نمیدانیم که «میخائیل شرباکوف» نام یک شاعر مشهور روس است و بعید است که یک فرد روسی الاصل این نام مستعار را برای خودش انتخاب کند؟ احتمال اینکه یک فرد ایرانی نام مستعار «احمد شاملو» یا «نیما یوشیج» را برای خودش انتخاب کند چقدر است؟
    آیا این صرفا یک اتفاق است که به محض ترجمه و انتشار این خبر از زبان روسی به زبان فارسی، همزمان و همراه با شخصی به نام جعلی «میخائیل شرباکوف» که جزئیاتش در بالاتر آمده است، آقای خوشچین در محل ترجمه فارسی خبر نیز ظاهر میشوند، اظهار به دانستن دقیق و کامل زبان روسی میکنند، کامنت آقای شرباکوف را که دوساعت قبل از آن منتشر شده و طبیعتا موتور جستجوگر گوگل هنوز آنرا ایندکس نکرده است، ایشان به طرز کاملا معجزه آسائی پیدا میکنند و سپس دقیقا همان جملات آقای شرباکوف در «نقد لنین» و اعلام «جعلی بودن» این خبر را با جمله بندی های مشابه تکرار مینمایند؟
    آیا ما با نوعی معجزه اینترنتی مواجه شده ایم؟!!!!
    آیا براستی ما دچار سوتفاهم شده ایم و حرفهای یکدیگر را به خوبی نمیفهمیم؟ و یا صرفا آدمهای بی تربیتی هستیم و کارمان فقط توهین کردن به دیگران است؟
    حقیقتا اینگونه نیست.
    آیا میخواهید کامنت های آقای «میخائیل شرباکوف» را در اینجا بازآوری کنم تا آنها را با کامنت های آقای خوشچین مقایسه کنیم و متوجه شویم هیچگونه سوتفاهمی در این گوشه جهان در کار ما نیست؟
    آیا این سوالات نیز به نظر شما «توهین آمیز» هستند؟ و بنده باید وسایلم را جمع کنم و به غار پناه ببرم؟
    آیا براستی افشاکردن یک برخورد سیستماتیک در برابر انتشار یک خبر از شرق اوکراین، دلیلش واقعی اش اینست که من یک «آخوند ترسو از بهائی گری» و یک آدم «پرت و بیسواد» هستم؟
    در برابر پرده های این نمایش مدرن کامنتی که آقایان جواد و خوشچین اجرا نموده اند، البته بیشتر ترجیج میدهم که مرا یک «غارنشین» بنامید.
    تنها پیشنهادم به خواننده نامشخص و نیز به آقای لرستانی اینست که هیچکدام از سوالات مرا به عنوان یک «فاکت» قطعی نپذیرند و خود با جستجو و تحقیق (در لینک ها، تاریخ ها، اسامی، ساعت ها و غیره که در بالا آمده است) با این مسئله آشنا شوند.
    حتی اگر این کامنت نویسی های هماهنگ در D3، اینجا و در صفحه فیس بوکی «حقایق شرق اوکراین» در هماهنگی کامل جمعی از دوستان قدیمی و «سکولار» انجام شده باشد، اینکار نه یک جرم شهروندی است، نه جاسوسی و نه مزدوری. این میتواند صرفا بیانگر نوعی علاقه مندی عجیب به این مطلب خاص باشد.
    اما آنچه که توقع آن میرود داشتن اندکی صداقت و جسارت و بیان اشکار این هماهنگی دوستانه است، تا خواننده این سطور در روابط نامشخص میان پلخانوف، بوخارین، باقدانوف و ماکسیم گورگی راه خود را گم نکند و متوجه بشود که نقد جزوات لنین از قبیل «ماتریالیسم و امپریوکریتسیم» در اینجا معنای دیگری به جز گمراه سازی خواننده از اصل خبر مبارزه «گروه دفاع جوانان» در شرق اوکراین ندارد.

    دوست داشتن

  6. فرزین خوشچین says

    دوست گرامی، کلب علی‌ لرستانی!
    دربارۀ جزوۀ لنین-«ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم»- می بایست مقالۀ نه چندان کوتاهی بنویسم و چیزهایی را شرح بدهم. با چند جملۀ کوتاه نمی توان به شناختی، که من از این جزوه دارم بپردازم. اما در این مختصر باید بگویم، که اصولا موضوع «لنین و فلسفه»، موضوعی جالب و نیازمند بحثی مفصل است. فکر می کنم خودتان هم این را می دانید. اما این مساله را می توان از دو جنبه مورد بررسی قرار دارد:1) آنچه در جزوۀ لنین نگاشته شده و در دسترس هست. 2) آنچه دربارۀ مسائل پیرامون این جزوه می گذشت و اینکه چرا لنین چنین جزوه ای را نوشت و چگونه این را نوشت.
    در مورد نخست، این جزوه چندان هم اثر فلسفی، و چندان هم دارای استحکام نیست، که بتوان آنرا در برخورد با هیوم، برکلی، سولیپسیسم و نئوکانتیسم و …. مورد استناد و مرجعی فلسفی به شمار آورد.
    مقالاتی دربارۀ «امپریوکریتیسیسم» باگدانوف و شرکاء از سوی پلخانوف، ل.ئی.آکسلرود نوشته شده بودند و همچنین، سالها پیش از آنکه باگدانوف بخواهد نظزیات خودش را دسته بندی و فرموله کند و طرفداری آشکاری از ماخ، آواناریوس و کلا نئوکانتیسم داشته باشد، گئورگی پلخانوف در زنجیره ای از مقالات خودش به نام «کند و کاوهای دینی در روسیه»، به اندیشه ها و تبلیغات این دسته از بلشویکها پرداخته بود، که «دین پنجم» و «خداسازی» را در صفوف بلشویسم تبلیغ می کردند. لنین به این گرایش اهمیتی نمی داد، و یا آنرا تشخیص نمی داد و تا پایان عمرش هم نتوانست این را درک کند. همچنان به همکاری با این «خداجویان» و «دین پنجم سازان» ادامه می داد.
    این نکتۀ بسیار مهمی است، که عضو حزب مارکسیستی نمی تواند کشیش و آخوند و خداپرست و … باشد. شاید حزب توده این را بگوید و انجام هم داده بود، اما این موضع مارکس-انگلس نیست.
    من حرفم را رک می زنم. با هیچکس هم تعارف الکی ندارم. بنا بر این، نگرانی آقای پایور هیچ جایی ندارد. مگر آدم خودش عقل ندارد، که بخواهد با چند کلمه خوشامدگویی شنیدن، گول بخورد و همۀ اساس اندیشۀ فلسفی و حزبی خودش را کنار بگذارد؟ واقعا اینگونه تبلیغات بچگانۀ آقای بابک پایور بسیار سست تر از آنی است، که نیازی به پاسخ هم داشته باشد. ما داریم دربارۀ مسائل جدی سخن می گوییم. آقای بابک پایور و دوستانشان مانند آن آخوندی هستند، که از ترس تحث تاثیر قرار گرفتن و گرویدن به بهائی گری، از محلۀ بهایی ها گذر نمی کرد. خب، اگر اینقدر آموزش ندیده ای و به دروس حوزوی خودت تسلط نداری، مسلم است، که باید هم بترسی و از محلۀ کلیمی ها، زرتشتی ها، بهایی ها و هندوها گذر هم نکنی، تا چه رسد به اینکه بخواهی در مجلسشان شرکت کنی و به سخنانش هم گوش کنی. حتما از راه بدر خواهی شد. آقای پایور و دوستانشان باید به غار پناه ببرند، وگرنه، پس از چهار پنج جلسه نشستن پای سخن من، حتما دست از لنین خواهند شست.

    دوست داشتن

  7. کلب علی‌ لرستانی says

    آقای پایور،

    هر آدمی خودش میتونه احساس کنه، بدون هیچ کتابی با کی‌ راحت تر می‌تواند صحبت کند. تا جایی‌ که بحثهای شما را نگاه کردم، باید بگم، سواد من راجع به لنین و تاریخ بلشیویسم به اندازه شما یا آقای خوش چین نیست. ولی‌ من هم اجازه صحبت دارم، با کسی‌ که میخواهم و این شخص بر خلاف میل شما آقای خوش چین بود. اینکه آقای خوش چین به من چی‌ بگه و یا اصلا جواب نده، اشکالی‌ نداره، چون این نشان میده، یا روی این حرف فکر میکنه و برای همین سکوت کرده و یا جوابی میده، که من را قانع میکنه و یا نه‌. که من هم دوباره همین عکس العمل را نشان میدهم.

    شما از ۴ خط نوشته من از کجا فهمیدید، که من زیر بار خزعبلات رفته ام، چون خیلی‌ ممنون میشم، که از شما یاد بگیرم. زیر بار خزعبلات کانت، هایدگر، دیوید هیوم، برکلی، هوسرل، انیشتین؟ بدون اینکه اینجا بگم، من همه جای اینها را خزعبلات بدانم. از غرب دفاع کردم، از دین دفاع کردم یا از ناتو؟

    در آخر نوشته هم، که نمی‌دانم، آن هم جواب به من یا آقا‌ی خوش چین و یا هر ۲ ماست، نوشته اید، بنده ضدّ کمونیست و ترانس آتلانتیک هستم. که شاید نظرتان درست باشه. آخه من چی‌ بگم؟

    بهتان پیشنهاد می‌کنم، توی هر بحثی‌ صمیمیت طرف مقابل را ارج بگذارید. نمی‌دانم، این نظر پرولتریست یا نه‌، ولی من شخصا اگر این علاقه را نبینم، به بحث ادامه نمی‌دهم، چون هر بحثی‌ به شدیدترین توهینها می‌رسد.

    دوست داشتن

  8. و همه اینها به این معنی است که در شرق اوکراین کارگران و زحمتکشان نباید از جان و زندگی و کرامت انسانی خود در برابر فاشیسم دفاع کنند و اگر اینکار را کردند؛ به دلیل اینکه «لنینیسم مارکسیسم نیست» و برخی نیز به طور اتفاقی در شرق اوکراین به لنین (حداقل در قالب دفاع از یادبودهای وی) سمپاتی دارند، در اینجا وظیفه «مارکسیست»های حقیقی اینست که در برابر تهاجم فاشیسم کی یف سکوت کرده، و در این فرصت به دست آمده فعلا به «نقد لنین» و بررسی طویل و همه جانبۀ تفاوت های آن با «مارکسیسم حقیقی» بپردازند.
    به همین سان در همزمانی با کشتار و آدمسوزی 116 نفر در ساختمان اتحادیه های کارگری در اودسا، مباحث مربوط به «نقد لنین» به اوج خود رسید. و امروز، اینچنین همزمانی «نقد لنین» با گلوله باران شرق اوکراین، دیگر بوی یک پنج دلاری کهنه را میدهد.
    درست متوجه شده اید که ما جزو این دسته از «مارکسیست»ها نیستیم و افشای این «مارکسیسم» برای طبقه کارگر ایران به مثابه یکی از قوائم و روندهای ایدئولوژیک انباشت سرمایه، اتفاقا سیستماتیک ترین روش برخورد ما با مسئله هم هست.
    خود را ملزم به پاسخی به آقای لرستانی میدانم: اگر شما به طور همزمان (واقعا؟) به این معتقدید که «لنین سمبل بزرگترین سعی‌ بشریت برای رهایی از کابوس معاصر است» و در عین حال با آقای خوشچین احساس راحتی بیشتری در بحث میکنید («با اینکه من بخشا به طرف مقابل شما تمایل دارم، ولی فکر می‌کنم با شما بهتر میشه صحبت کرد.») این یا بیانگر تناقضی ناپایدار است که دیر یا زود در کامنت های بعدی خود را نشان خواهد داد (یعنی همین آقای خوشچین، تعارف صمیمی شما را در اسرع وقت سکه یک پول خواهند کرد که در واقع همین حالا و در قالب پاسخ به من اینکار را به اتمام رسانده اند) و یا اینکه خود موضوع این راحتی گفتاری، اصلا حقیقت ندارد.
    فراموش نکنید که یکی از دلایل اینکه لنین مبدل به سمبل بزرگترین سعی بشریت برای رهائی از کابوس معاصر شد این بود که شخصا زیر بار خزعبلات زمان خویش که یکی از دیگری «مارکسیسم حقیقی»تر بودند، نرفت. بعدها تجربه انقلاب روسیه نشان داد که این روشی است که کارگران به آن اعتماد و اتکا میکنند و آنرا رفیقانه میدانند.
    اما لنین برای من فقط چنین سمبلی نیست، بلکه شخصی است که در زمان خویش بهتر از هر مارکسیست دیگری جلوه های متنوع و وخیم «مارکسیسم» را به مثابه پایگاه ایدئولوژیک «چپ» سرمایه نیز میشناسد و آنها را افشا میکند. روش زیبای تحقیق لنین برای نخستین بار مارکسیسم زمانه را از روشهای مدرسی و دستگاه های کامل وایزوله تحلیل انباشت سرمایه و محاسبات مربوط به سرمایه ثابت و متغیر جدا میکند و وقایع ظاهرا بی ربط را در شرایط مشخص (مثال کنونی: دلیل همزمانی نقد لنین توسط آقای خوشچین با گلوله باران شرق اوکراین؟) به تحلیل میکشد. این روش تحقیق لنین در مشاهده ربط وقایع، ضمن اینکه بیانگر یکی از زیباترین جلوه های انتزاع ذهنی اوست و گامی انقلابی و فراتر از هر شیوه مدرسی است، اما بلاواسطه بیانگر انضمام و گام عملی او در سازماندهی حزب پرولتری نیز هست. بنابراین غلط نیست اگر بگوئیم که مارکسیسم پیش از لنین چیزی به جز بیان نسبی «ضرورت و دلیل انقلاب سوسیالیستی» نیست، اما توسط لنین، همان مارکسیسم به «طرحی برای انقلاب سوسیالیستی» ارتقا می یابد. این بدان معنی نیست که بگوئیم مارکسیسم پیش از لنین مطلقا فاقد طرح انقلاب است، اما این طرح توسط لنین است که در گامهای عملی، سیستماتیک و زمانبندی شده تعریف میگردد.
    اگر چهل سال پیش و در چهارچوب و مرزهای اتحاد جماهیر شوروی، نقد لنین در قالبی انفرادی، اسکولاستیک و ایزوله و بدون تحلیل ربط وقایع میتوانست معنائی روش شناسانه و شاید انسانگرایانه داشته باشد (شک دارم) اما امروز چنین «نقد»ی، اگر مستقیما و بلاواسطه در راستای گامی عملی برای سازماندهی حزب پرولتری نباشد، یعنی اگر شیوه این نقد خودش لنینی نباشد، معنائی به جز ضدکمونیسم و پسامارکسیسم آتلانتیست ندارد و روشنی بی تعارف من در این بحث (منهای خواهش میکنم ها و بفرمائید ها و عرض کردم های مؤدبانه کامنتی) بیانگر موقع و موضعی پرولتری است.

    دوست داشتن

  9. فرزین خوشچین says

    پیش از هرچیز می بایست به این جملۀ آقای بابک پایور پاسخ دهم، که گویا «این عبارت که «لنینیسم مارکسیسم نیست» به خودی خود صحیح است، زیرا که مارکسیسم بیان چرائی انقلاب است و لنینیسم بیان چگونگی آن»!
    مسلما، آقای پایور و دوستانشان متوجه منظورم نشده اند، که چرا «لنینیسم-مارکسیسم نیست»، و یا خواسته اند خودشان را به آن راه بزنند و کمی هم با واژه ها بازی کنند. با آنکه منظور از «لنینیسم-مارکسیسم نیست» روشن است، شاید نیازمند این توضیح نیز باشد، که «لنینیسم» به هیچوجه ادامه و یا تکمیل کننده و یا تبیین مارکسیسم در شرایط روسیۀ تزاری و جهان امروزی نبوده و نمی باشد. «لنینیسم-مارکسیسم نیست»، یعنی این دو نگرش سیاسی-ایدئولوژیک، از ریشه متفاوتند و از یک جنس نیستند. مانند این است، که بگوییم: «سوسیالیسم مکتب مارکس-انگلس، سوسیالیسم تخیلی اتین کابه، فوریه، و یا حتی رابرت اوئن نیست، و هیچگونه همخوانی با آنارشیسم اشتیرنر، پروودون، باکونین و … هم ندارد، و همچنین از دیدگاههای برنشتاین، نیز فرسنگها دور است». اگر این را هم بگوییم، باز شاید برخی ها هوس کنند این مفهوم سرراست را با تفسیرهای کشدار خودشان بدانگونه پیچش و چرخش دهند، که سر و ته قضیه در جایی به یکدیگر چسبانده شده و دور تسلسلی شکل بگیرد! به این می گویند سفسطه. نه خیر! فراز «لنینیسم-مارکسیسم نیست»، یعنی حتی پیراهن مارکس-انگلس هم در یک آفتاب و بر یک بند با پیراهن لنین و استالین و تروتسکی خشک نمی شود.
    تبیین و تفسیر آقای بابک پایور از این نقطه نظر نیز دچار کاستی است، که جناب ایشان و دوستانشان متوجه تز 11 مارکس نیستند، که می گوید: «فیلسوفان تا کنون کوشیده اند جهان را تفسیر کنند، اما اکنون سخن بر سر دگرگونی آن است».
    با این وصف، نمی توان پذیرفت، که مارکس-انگلس همۀ عمرشان را صرف توضیح و تفسیر جهانی کردند، که تفسیر و توضیحش به انجام رسیده بود! البته این را هم باید در نظر داشت، که جهان همواره دگرگون شونده، نیازمند تفسیرهای نوین تری می باشد، که برگرفته از نگرش ماتریالیستی بر جهان واقعا موجود می باشد. از این دیدگاه، مارکس-انگلس هرگز تفسیر جهان را یکسره کنار نگذاردند و تنها به دگرگون کردنش نپرداختند. همۀ نوشته های مارکس-انگلس گویای این ماجرا می باشند. مارکس و انگلس، در واقع، همزمان به تفسیر و دگرگونی جهان پرداخته بودند. اما سخن بر سر این است، که آیا لنین همان روش مارکس و انگلس را برای دگرگونی جهان به کار برده بود. همۀ اسناد نشان می دهند، که چنین نبود.
    از همین روی نیز، اگر خواسته باشیم «لنینیسم» را دنباله و یا تکمیل کنندۀ دیدگاههای مارکس-انگلس به شمار آوریم، ناگزیر خواهیم بود ادامۀ دیدگاههای این دو آموزگار بزرگ را در رفتار و کردار لنین نیز ببینیم. و اگر من نگارنده به این موضع رسیده ام، که «لنینیسم-مارکسیسم نیست»، این را از آغاز فعالیتهای لنین و در سنجش با دیدگاههای مارکس-انگلس به دست آورده ام. مشکل اساسی چپ ما (حالا به چپ کشورهای دیگر نمی پردازیم)، این بوده است، که برخوردی سیستماتیک با هیچ چیزی نداشته است، زیرا آموزش و پرورش ما هم طبق برنامۀ یکسان و دقیقی نبوده است. ما حتی در ورزش، موسیقی و … هم دارای سیستم نیستیم. برخوردمان با مکتب مارکس هم همینجوری اتفاقی و وابسته به روابط و آشنایانمان بوده است، که هرکدام از ایشان تفسیر و برداشت خودش را عرضه کرده است. از همین روی، برخی ها چریک فدایی می شدند، برخی ها توده ای و برخی ها پیکاری و … اکنون اگر از فعالان نسل گذشته، که صداقتشان هم نسبت به برخی از همدوره ای های خودشان بیشتر است، بپرسید، که چگونه با «لنینیسم» آشنا شدند و چرا «لنینیسم» را همواره همان «مارکسیسم» پنداشته اند، به شما پاسخ خواهند داد، که آشنائی ایشان نه از مطالعۀ سیستماتیک و پایه ای مسائل ساده و نوشته های مارکس-انگلس، بلکه با خواندن «چه باید کرد؟» لنین آغاز شد و چند تا اثر دیگر، مانند «یک گام به پیش، دو گام به پس» و .. را هم به اضافۀ شاید «مانیفست» و «خاستگاه خانواده» و … مطالعه کرده بودند و … مسلما، دستگاه سانسور و جو خفقان شاهنشاهی هم چنین چیزی را ایجاب می کرد. با اینهمه، سازمان چپ می بایست ابتدا به فکر مطالعه و ترجمۀ آثار باشد، به فکر پرورش کادرهای سازمانی خودش باشد، بتواند کتابخانه ای در اروپا درست کند. هم به ایرانیان مقیم خارج اینگونه آثار را معرفی کند، و هم مخفیانه به ایران بفرستد
    رک بگویم: با خواندن «چه باید کرد؟» لنین، هیچکس «مارکسیست» نمی شود، بلکه می تواند بلانکیستی مطابق با دیدگاههای لنین بشود. اندیشۀ لنین را باید از فعالیتهایش نگاه کرد. «لنین و حزب طبقۀ کارگر»، «لنین و سندیکا»، «لنین و راه رشد غیرسرمایه داری» و «لنین و فلسفه» و … را می توان بعنوان موضوعات پژوهشی برگزید و به کاوش پرداخت. آنگاه روشن خواهد شد، که خط لنین چیست. من در نقدهای خودم نشان داده ام، که با تکیه بر اسناد و مدارک موجود، برای لنین چندان مهم نبود، که اعضای حزب دارای چه دیدگاهی در فلسفه و جهانبینی هستند. برای لنین مهم نبود، که اوناچارسکی، باگدانوف، بردیایف، مِرِژکوفسکی، ماکسیم گورکی، مینسکی، کارل رادک، یوری کراسین، پارووس، کولونتای و … از چه فلسفه و جهانبینی پیروی می کنند. برای لنین مهم این بود، که در سیاست حزبی و برخورد با تزاریسم و تاکتیک «تحریم دووما»، «قیام مسلحانۀ مسکو»، برخورد با مسالۀ ارضی و غیره، انسجام حزبی و دستورهای کمیتۀ مرکزی رعایت شوند. لنین حتی به این فکر نمی کرد، که حزب بلشویک در حال فروپاشی از درون است. کار حتی به انشعاب هم رسید. عملا باگدانوف، لوناچارسکی و دیگران ساز خودشان را می زدند، تبلیغات «خداشناسی» و «دین پنجم» را انجام می دادند، و همزمان، در حزب بلشویک عضو بودند. چنین برداشتی را از حزب و جهانبینی حزب نزد مارکس-انگلس نمی بینیم.
    در همۀ موارد دیگر، به اندازۀ بسنده ای مقالات و پروتوکلهای حزبی، پلمیکهای میان بلشویکها و منشویکها را می توانیم مطالعه کنیم، اگر بخواهیم.

    دوست داشتن

  10. البته این عبارت که «لنینیسم مارکسیسم نیست» به خودی خود صحیح است، زیرا که مارکسیسم بیان چرائی انقلاب است و لنینیسم بیان چگونگی آن. اگر بگوئیم هیچکدام ایندو پیام آخر و خاتم وحی برای آزادی بشریت نیستند، در واقع دچار اینهمانگوئی شده ایم زیرا مارکسیسم و لنینیسم خود دلالت بر این دارند که حقیقت رهائی بشر، هرگز پیام آخر و خاتم وحی نمیپذیرد.
    با بقیه بحث آقای خوشچین که بیشتر شبیه اطلاعیه های چاپ سنگی شده ارتش سفید میماند چالش جدی نمیتوان کرد و ناگزیر ایشان را در دور باطلی که خود را در آن گرفتار کرده اند تنها میگذاریم.

    دوست داشتن

  11. کلب علی‌ لرستانی says

    آقای خوشچین،
    با اینکه من بخشا به طرف مقابل شما تمایل دارم، ولی فکر می‌کنم با شما بهتر میشه صحبت کرد. به نظر من شیوه بررسی شما راجع به لنین درست نیست، حتی اگر فاکتهایی را که میاورید درست باشد، که تازه چند جای فاکتها هم اشتباه است. شما در مسخرگی لنین مینویسید: «لنین شما چه کلۀ فلسفی بزرگی»

    توی این جمله ۲ تا اشتباه است: توی دانشگاههای آلمان اگر جایی‌ درگیری با دیوید هیوم یا برکلی پیش بیاد، استادان عموماً غیر لنینیست، در واقع حتی راست، به نوشته «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» لنین مراجعه می‌کنند. الان را نمی‌دانم، ولی یکی‌ دود دهه قبل هم کلاس‌هایی‌ در مورد خود این نوشته لنین برگزار میشد. این نوشته یکی‌ از نقدهای اساسی‌ به سلیپسیسم است و به همین خاطر در نقد فنومنولوژی یکی‌ از بهترین آثاریست، که من می‌شناسم. من فکر می‌کنم، این ادعا ی شما در مورد غیر فلسفی‌ بودن لنین غلط است. در کنار اشاره کنم، در نقد ادموند هوسرل، به غیر از نقد سلیپسیسم لنین از چه نقطه‌ای میتوان عزیمت کرد؟

    در مورد بزرگ بودن در فلسفه: بزرگترینها در فلاسفه، مانند کانت، یا پدر توجیه جهان بورژوایی شده و به یک معنا شریک جرم می‌شوند و یا مانند مارتین هایدگر مادر فساد بربریت بورژوایی می‌شوند. نتیجه: فیلسوف شدن به معنای انسان شدن نیست: کانت، هایدگر! من لنین را میلیونها بار به مهمترین و اساسی‌‌ترین فیلسوف تئوری ضدّ انسانیت قرن ۲۰ و ظاهرا ۲۱، آقای هایدگر ترجیح میدهم، تازه بدون اینکه خود را لنینیست بدانم.

    ادعای دوم شما که » لنین، که در اواخر عمرش می خواست «کاپیتال» را بخواند»، از ادعای اول شما ناموجه تر است، حتی اگر درست باشد! چرا که انیشتین هم در اواخر عمرش میخواست اسپینوزا بخواند، که تازه نه‌ فقط به نظر من، بلکه به نظر بعضی‌ دیگر هم آن را خوب نمی‌فهمید. آیا انیشتین خرفت بود و من نابغه ام؟ جالب اینکه یک نکته اساسی‌ را انیشتین فهمید و آن ازلی بودن طبیعت و علت تمام دیگر علتها بودن این طبیعت است.

    به موازات رابطه انیشتین-اسپینوزا در مورد رابطه لنین-مارکس هم میتوان گفت، لنین ممکن است، اطلاعات من (بنده غلط می‌کنم) یا شما را در مورد مارکس نداشت، ولی‌ یکی‌ و یا شاید تنها جوهر اساسی‌ تفکر مارکس را نه‌ فقط بدرستی درک کرد، بلکه به آن عمل کرد: تغییر جهان برای عادلانه کردن آن. و این نبوغ اوست. و بگذارید به عنوان یک غیر لنینست به شما بگویم، بدرستی حمله به لنین، که در تقابل از فرا رفتن از لنین است، امروز در این جهان در راه بربریت مطلق در واقع خواسته یا نه خواسته دست گذاشتن در دست بربریت سرمایه داری دمکراتیک بمبی غربی می‌باشد. لنین امروز، تفکر ا‌و نیست، لنین سمبل بزرگترین سعی‌ بشریت برای رهایی از کابوس معاصر است. شکست پروژه بلشیویسم محصول کمسوادی فلسفی و نخواندن کپیتال نبود، و چه بسا حتی نفهمیدن آن نبود. این شکست محصول خیانت تاریخ به لنین و بلشیویسم بود. نقد رادیکال سرمایه داری امروز بدون یاد انقلاب اکتبر و سازمانده نابغه آن لنین غیر ممکن است، چرا که هیچ نقدی نمیتواند به این بزرگترین شورش انسانیت علیه جهنم موجود نه‌ بگوید، و خود را رادیکال تر از آن بداند. به لنین امروز نمیتوان بسنده کرد، ولی فرا رفتن از لنین فقط با لنین ممکن است و نه‌ علیه آن.

    دوست داشتن

  12. فرزین خوشچین says

    جناب عباس فرد گرامی!
    کدی، که برای پذیرفته شدن یادداشتم باید جور کنم، اینبار 4 ضرب در 4 است. یعنی همان 2 ضرب در 2. شما فکر می کنید پاسخش چند باید باشد؟
    نمی دانم چرا شما یکباره هوس کرده اید سراغ موضوع سختی همچون «لنین در فلسفه» بروید و پنداشته اید، که من از «یادداشتهای فلسفی» (دفترچۀ کذایی لنین) سر درنمی آورم!
    به هروی، پرسش من از شما همین است: آیا شما خودتان، شخصا، این یادداشتهای لنین را خوانده اید؟ و آیا به نظر شما هم قانون «نفی در نفی» و قانون «تضاد» و «وحدت تضاد» چرند است؟ لنین، که در اواخر عمرش می خواست «کاپیتال» را بخواند، گفته بود: «برای آنکه کاپیتال را بفهمیم، باید هگل را بخوانیم». سپس هم، که خواسته بود هگل را بخواند، حاشیه نویسی و یادداشتهایی را نوشته بود، که برای شما یسیار سودمند است آنها را بخوانید.
    پس از انقلاب 1917، در حضور بووخارین، میان تروتسکی و لنین بر سر مسائل سندیکایی مباحثه ای درگرفته بود. بووخارین گفته بود: به نظر من هردوی شما درست می گویید. منتها رفیق تروتسکی می گوید، این سیلندر است، و رفیق بنین می گوید، این استکان است. لنین هم در پاسخ به بووخارین مثلا خواسته بود مهارت خودش را در فلسفه نشان بدهد و دربارۀ «دیالکتیک استکان» چندین پاراگراف فلسفیده بود، که اگر بخوانید، مطمئن هستم خیلی کیف خواهید کرد. شما از خیلی چیزها آگاه نیستید، زیرا دسترسی به متن اصلی ندارید و ترجمه هم شاید نشده است. اگر دلتان خواست، می توانم ترجمۀ همین «دیالکتیک استکان» را منتشر کنم، تا بدانید لنین شما چه کلۀ فلسفی بزرگی داشت!
    اما یک موضوع بسیار ساده: لنین بلشویک نبود. شما این را می دانید؟
    اگر یادداشت پیشین را نمی نوشتم و از قدرت استدلال و ژرفای تئوریک نوشته های شما و از روش جالب برخوردتان تعریف می کردم، آنگاه مرا به «لیبرتاریا»، ترانس آتلانتیک و جاسوسی برای شرق و غرب و شمال و جنوب متهم نمی کردید. اما چیزهایی، که شما به جای نقد می نویسید، شاید 1 یا 2 درسد دارای توضیحی دربارۀ مواضع شما باشند، اما بیش از 90% بد و بیره و توهین هستند. این روش نقد نوشتن را تنها نزد لنین می توانید پیدا کنید، آنهم نه به اندازۀ شما، بلکه 60 یا 70% کمتر از متن شما دارای بد و بیراه می باشد.
    اکنون مقایسه کنید متنهای لنین را با نوشته های مارکس و انگلس و ببینید آیا مارکس و انگلس هم همین روش بد و بیراه گفتن و فحش دادن را در نقدهای خودشان، مثلا علیه پروودون، علیه حتی بورژوازی به کار برده بودند، یا نه. لنینیسم-مارکسیسم نیست.

    دوست داشتن

  13. عباس فرد says

    آقا فرزین محترم، امروزه ضد لنین بودن صراحتاً ضدکمونیستی است؛ ضمن این‌که آن مقاله‌ای را که فحش می‌دانید، برخوردی اساساً تاریخی و طبقاتی و دیالکتیکی است. جماعتی مثل شما که در پناه مدیای غرب مفهوم پرولتاریا را به‌لیبرتاریا استحاله داده‌اید، بخش خوش سیمای بورژوازی ترانس آتلانتیک را به‌نمایش می‌گذارید. البته که هرگز نوشته‌ی آدمی را که ضد لنین است، نخواهم خواند. فقط یک سؤال: آیا شما با هزار ساعت تلاش و کوشش و ممارست، حتی از یکی از عبارت‌های «یادداشت‌های فلسفی» لنین سر درمی‌آورید که دیوار چین بین لنین و مارکس برقرار می‌سازید؟ آیا حتی طوطی‌وار یک بار مثلاً کاپیتال را خوانده‌اید که در رابطه‌ی بین لنین و مارکس صاحب‌نظر شده‌اید؟ نقد بدون هم‌سوئی ذاتی و جدا کردن سره از ناسره فقط بزدلی را نشان می‌دهد. به‌قول شفیعی کدکنی این کرمچی هم ادای جماز درمی‌آورد. به‌هرحال، من وقت و رغبت بحث با آدم‌هایی امثال شما را ندارم، بنابراین هرچه دل تنگ‌تان می‌خواهد بگویید که جوابتان خاموشی است. دلیل این برخوردهم این است‌که در تمام این کامنت نویسی حتی یک استدلال یا حتی شبهه استدلال ننوشتید. شاد و سلامت باشید.
    عباس فرد

    دوست داشتن

  14. فرزین خوشچین says

    نوشته اید: « امروزه لنین ستیزی در اوکراین یا مستقیما به معنای اهتزاز پرچم سواستیکا است و یا در «بی گناه» ترین شکل وقوع آن به معنای اهتزاز پرچم مسیحیت و میهن پرستی روس و غیره در مبارزات شرق اوکراین است».
    اگر ما همچمان در دوران شوروی می زیستیم، می شد تا اندازه ای این موضع شما را درک کرد، اما امروزه، با توجه به فروپاشی شوروی، لنینیسم به معنای تکرار همان پایه های نادرست غیرمارکسیستی می باشد.
    لنینیسم هرگز مارکسیسم نبود. با اینهمه، آنگاه، که بلشویکها قدرت سیاسی را به دست گرفتند، با توجه به اوضاع کشور، نه پلخانوف بشدت بیمار، که بزودی درگذشت، و نه لیوبوف آکسلرود و نه دبورین با بلشویکها مبارزه نکردند، بلکه برعکس، از فرصت به دست آمده استفاده کردند و انستیتوی فلسفۀ شوروی را پایه گذاری کردند و برای کارگران و دانشجویان سخنرانی هایی دربارۀ ماتریالیسم تاریخی و فلسفه برگزار نمودند.
    امروز اگر کسی بخواهد در شوروی سابق به دنبال لنینیسم برود، می بایست خیلی از مرحله پرت باشد و بسیار بیسواد باشد، که این موضوع را نتوانسته باشد درک کند، که سنگ زیربنای لنینیسم، کج کار گذارده شده بود. لنینیسم-مارکسیسم نیست.
    امروزه اگر شما به بسیاری از مقالات لنین، بلشویکها، منشویکها، پلخانوف و یارانش، و پروتوکلهای کنگره ها دسترسی ندارید، نمی توانید خودتان را در چارچوب دوران بهمن 57 محصور نگه دارید و همچنان در پی همان خط احزاب توده ایستی باشید و لنینیسم را »ادامه یا تکمیل کنندۀ مارکسیسم» بدانید.
    فکر می کنم شما و دوستانتان از درجه ای پشتکار برخوردارید و دلتان هم می خواهد به حقایق دسترسی پیدا کنید.
    من در بررسی های خودم به جای زیر و رو کردن خاک استالین و تروتسکی، به جای ادامۀ همان مباحث بی سرانجام دوران پیش از انقلاب، به سراغ تاریخ پیش از سدۀ 20 رفتم، لنین را از دوران «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر» نگاه کردم و دریافتم لنینیسم-مارکسیسم نیست. می توانید مقالات مرا بخوانید. و حتما درخواهید یافت، که «نقد» با فحش دادن و گوشه و کنایه زدن و زهرخند و متلک گفتن، هرگز نمی تواند یکی شمرده شود. من به اصطلاح «نقد» شما را بر مواضع راه کارگر (یکی از مقالات را) خواهده ام و صادقانه بگویم، هیچ خوشم نیامد، زیرا این فحشکاری و بد و بیراه گویی را نمی توان «نقد» نامید. اینگونه برخورد را لنین آغاز کرد، اما شما هزار برابر بیشتر از لنین به جای نقد، به فحش دادن و زهرخند سرگرم هستید. و این ویژگی «نقد» و سخن شما تنها نیست. متاسفانه اکثریت فعالان چپ خیال می کنند نقد کردن و موضع پرولتری داشت، برابر است با پر کردن جمله ها از متلک و دری وری گفتن! این کار فالانژیستی را حتی آنارشیستهای دوران گذشته هم انجام نمی دادند. باید بکوشید از فرهنگ فالانژهای حزب الهی و ادبیات لنین دوری بجویید، تا بتوانید »ز تعارف کم نموده و بر مبلغ بیافزایید»، یعنی از فحش دادن کم نموده و به اصل مطلب نزدیک و نزدیکتر شوید تا خواننده رغبت و تمایل برای خواندن مطالب شما را پیدا کند و شما بتوانید پیام خودتان را به او برسانید.
    و این را هم بدانید، که مخالفت با لنینیسم، به معنای وابستگی به محافل اسرائیل، آمریکا و … نیست. اتفاقا برخی از استادان پرورش یافته در شوروی، مانند شانین، در لا به لای سخنان خودشان دروغهایی را هم می گنجانند، که بسیار شگفت انگیزند. دروغهای شانین، اتفاقا برای تاکید روی خط لنین و «راه رشد غیر سرمایه داری» می باشد. متاسفانه وقت چندانی ندارم به اینگونه افشاگریها بپردازم. هر وقت هم سر حال باشم و بتوانم ببینم، ترجیح می دهم ترجمه و پژوهشهای خودم را ادامه دهم.
    می توانید بقیۀ نوشته های مرا بگردید و در آرشیو پیدا کنید:
    http://www.azadi-b.com/arshiw/?p=41855

    دوست داشتن

  15. آقای جواد گفته اند: »وقتی نمی توانید به براهین علیه جدایی طلبان شرق اوکراین پاسخ دهید…»
    تکرار میکنم که ما به این «براهین» و نامگذاری فاشیستی «جدائی طلبان شرق اوکراین» در محل کامنت های مجله هفته هیچ پاسخی نداریم.
    اما در لوگانسک و دونتسک اینگونه نامگذاری ها را با کلاشنیکوف پاسخ میدهند. بنده هم هرچقدر در دائره المعارف «علم مارکسیستی و پرولتری» جستجو میکنم پاسخ مناسب تری نمی یابم!
    کدام «برهان» را باید پاسخ داد؟ خود این نامگذاری منحوس توسط اسووبودا انجام شده است. آیا فکر میکنید که اگر امثال بنده توسط اسووبودا دستگیر شوند کسی گوش به برهان و دلیل و منطق میکند؟ یا اینکه اولین و آخرین صدائی که خواهیم شنید صدای اره برقی است؟
    با لحنی آرام و بدور از هرگونه جوسازی احساساتی باید گفت که بیان تلخی حقیقت به هیچوجه «احساسی و عصبی و متعصبانه» نیست، اما متأسفانه جهانی که در آن زندگی میکنیم اینقدرها هم که میفرمائید «برهان پذیر» نیست.

    دوست داشتن

  16. با سلام،
    البته مشکل میتوان حزب کمونیست روسیه را به «تلاش برای جدایی و کمک رساندن به نقشه های فاشیستها و عوامل ناتو در اوکرائین و فساد اقتصادی تیموشنکو» متهم کرد. اما در CPRF دو خط سیاسی متفاوت و همزمان وجود دارد که در مورد مسائل اوکراین گهگاه احتمال انشعاب در درون حزب را نیز مینماید: یکی خط ژیوگانوف و ایوان ملنیکوف است که آنرا به درستی میتوان با عناوین «استالینیست» و «طرفدار میهن سوسیالیستی» تبیین کرد. این خط برای «جدائی…» تلاش نمیکند، بلکه اساساً شرق اوکراین را «روس» و عضوی از خانواده روسیه بزرگ میداند. خط دیگر خط «لیگ کمونیست های لنینیست جوان» است که نظراتشان اتفاقا کاملا با عبارت شما مبنی بر «بهترین راه این است، که اوکرائین، بلاروس و روسیه باهم متحد شوند و بصورت فدرال واقعی زندگی کنند، بدون مرز، اما آزاد در امور داخلی خودشان و برسمیت شناختن خودمختاری و آزادی گروههای قومی-زبانی درون خودشان» همسو است.
    علی رغم اینکه لیگ کمونیست های جوان به رهبری آناتولی دولکاچف در حال حاضر بیشترین وجه رشد یابنده حزب کمونیست را تشکیل میدهد و محبوبیت آن نیز بر اساس صرف داده های آماری به سرعت در حال افزایش است، خود را خالصا لنینیست میداند و در مورد شرق اوکراین نیز مسئله را به این جمله لنین ارجاع میدهد که «استقلال اوکرائین چه از طرف کمیتۀ اجرائی مرکزی جمهوری فدراتیو شوروی سوسیالیستی روسیه و چه از طرف حزب کمونیست بلشویک روسیه به رسمیت شناخته شده است. بدین جهت به خودی خود مبرهن و کاملا بر همه معلوم است که فقط خود کارگران و دهقانان اوکرائین در کنگره کشوری شوراهای اوکرائین می توانند مسئله را حل کنند و حل خواهند کرد که آیا اوکرائین با روسیه یکی شود یا اینکه به صورت جمهوری مستقل و غیر وابسته باقی ماند و در صورت اخیر چه رابطۀ فدراتیوی باید بین این جمهوری و روسیه برقرار گردد.»؛ اما بازهم میبینیم که موقع و موضع لیگ نسبت به دن باس، موضعی فراطبقاتی است و مستقیما مبارزات کارگری در دن باس و نقش کارگران (نه به طور سازمانیافته به مثابه طبقه، بلکه به طور انفرادی و بی سازمان) در مبارزات شرق اوکراین را به کلیت این مبارزه در برابر فاشیسم رسمی کی یف احاله میکند.
    در مقاله زیر مشاهده میکنید که هر دو این مواضع سیاسی مورد انتقاد ما بوده و هستند:
    http://www.refaghat.org/index.php/political/east-ukraine/78-yalta-manifesto
    «گرچه نیروهائی که در این نبردِ مرگ و زندگی (یعنی: نبرد برعلیه فاشیسم) شرکت دارند، به‌لحاظ طبقاتی، سیاسی و ایدئولوژیک متفاوت‌اند و باید این تفاوت را به‌رسمیت شناخت و درحین مبارزه‌ی ضدفاشیستی به‌تقویت آن کنش‌ـبرهم‌کنش‌ها و تبادلاتی پرداخت که منافع تاریخی پرولتاریا (یعنی: استقرار دیکتاتوری پرولتاریا در راستای رهائی نوع انسان) را کمابیش بشارت می‌دهند و نمایندگی می‌کنند؛ اما با وسواس هرچه بیش‌تر باید دقت کرد که چنین تلاش و کوششی به‌اصل مبارزه‌ی ضدفاشیستی هیچ‌گونه لطمه‌ای وارد نکند. چراکه به‌لحاظ انسانی و حتی طبقاتیْ ابتدا باید فاشیسم را کنار زد تا پیگیری دیکتاتوری پرولتاریا به‌یک پراتیک عاجل تبدیل شود. با این وجود، باید توجه داشت که عکس این روند (یعنی: کنار گذاشتن مبارزه‌ی ایدئولوژیک در راستای سازمان‌یابی و اعتلای پرولتاریائی) نیز مخرب خواهد بود.»
    به نظر می آید که در این لحظه یک «رابطه فدراتیو بین این جمهوری و روسیه» ضمن اینکه مبارزین شرق اوکراین را از انگ نامگذاری فاشیستی «جدائی طلبان پروروس» نجات میدهد و در عین حال «خداحافظی با لنین» نیز به معنای مستقیم کنار گذاشتن مبارزه‌ی ایدئولوژیک در راستای سازمان‌یابی و اعتلای پرولتاریائی است، بنابراین دفاع از لنین (که در عملیاتی مانند دفاع از مجسمه های لنین خود می نمایاند) در حقیقت دو وجه اجتماعی همزمان دارد:
    1- بیان آرزومندی بازگشت به نوستالژی سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی که در هر صورت برای کارگران شرق اوکراین متضمن شرایط معیشتی بسیار بالاتری از وضعیت کنونی (حتی قبل از جنگ) بود.
    2- کنار نگذاشتن مبارزه ایدئولوژیک در راستای سازمانیابی پرولتری، در وضعیتی که مبارزین شرق اوکراین خود متشکل از اقشار و طبقات متفاوت در شرق (از جمله بورژوازی و خرده بورژوازی شرق) هستند که تفکرات دیگری (از مسیحیت تا میهن پرستی روس) را نیز نمایندگی میکنند.
    از اینرو به هر شکل ممکن و متصور نمیتوان «خداحافظی با لنین» را معادل گامی در راستای اعتلای مبارزات شرق اوکراین به سوی مبارزه ای طبقاتی و پرولتری دانست. بر عکس، امروزه لنین ستیزی در اوکراین یا مستقیما به معنای اهتزاز پرچم سواستیکا است و یا در «بی گناه» ترین شکل وقوع آن به معنای اهتزاز پرچم مسیحیت و میهن پرستی روس و غیره در مبارزات شرق اوکراین است.

    دوست داشتن

  17. غباس فرد says

    جواد آقای محترم، شما تصمیمتان را گرفته اید و زیر پوشش دو امپریالیزم (به لحظ منطقی یعنی: زیر پوشش ارائه تصویر دوآلیتسی زیر فریادهای به اصطلاح مونیستی)، گرچه با مظلوم نمایی و منطق نمایی، اما عملاً از طرفی دفاع می کنید که اینک دست بالا را دارد: بورژوازی ترانس آتلانس به رهبری عمو سام. اگر بپرسید چرا، به شما توصیه می کنم که ضمن حذف اضافات رد گم کننده ی لنینی و بلشویکی، حرف های خودتان را در مورد مبارزان شرق اوکراین با نظراتی که از دهان فاشیست ها درمی آید و مدیای غرب به کله ی افرادی امثال شما می کوبند، مقایسه کنید. البته شما آدم صادقی هستید و حتماً هم حرف های صحیح را از نئونازی ها می شنوید و هم جمله های خودتان می خوانید. این عبارات را که کمی بالاتر نوشته اید، بخوانید «شما فرض کنید جمله «جدایی طلبان شرق همانهایی هستند که تا دیروز از حکومت فاسد حزب مناطق اوکراین حمایت می کردند» را من نگفته ام بلکه آنرا رهبر نئو نازیها گفته است. آدم صادق حرف صحیح را از دهان هر کسی بیرون می آید باید بپذیرد. شما می توانید پاسخ قانع کننده ای به نئو نازیها بدهید؟ اگر می توانستید تا حالا این کار را کرده بودید. این ایراد را هر کسی به جدایی طلبان شرق اوکراین بگیرد صحیح است. حالا اینکه بعد از رسوا کردن جدایی طلبان شرق می خواهد چه سیاستی را دنبال کند بستگی به گرایش سیاسی فرد دارد و می تواند در مواردی ۱۸۰ درجه مخالف باشد». به هرروی، من وقت و حوصله ی بحث با آدمی که می تواند حرف اسووبودا را بشنود و قبول کند، ندارم. هرچه بگوئید، جواب شما را نخواهم داد. با «رهبر نئو نازیها» خوش باشید.
    عباس فرد

    دوست داشتن

  18. فرزین خوشچین says

    فکر می کنم توضیح داده ام. اما دوباره می گویم: حزب کمونیست روسیه با رهبری زیوگانوف بر طبل برتری طلبی روسیه می کوبد و اشکارا استالینیست است. در اوکرائین استالین چندان طرفداری ندارد. می بایست برای همبستگی مردم زحمتکش اوکرائین و روسیه تلاش می شد، نه برای جدایی و کمک رساندن به نقشه های فاشیستها و عوامل ناتو در اوکرائین و فساد اقتصادی تیموشنکو و …. هرچه بشود، باز هم بهترین راه این است، که اوکرائین، بلاروس و روسیه باهم متحد شوند و بصورت فدرال واقعی زندگی کنند، بدون مرز، اما آزاد در امور داخلی خودشان و برسمیت شناختن خودمختاری و آزادی گروههای قومی-زبانی درون خودشان.

    دوست داشتن

  19. آقای خوشچین،
    متوجه تلاش شما برای زدودن چنددستگی و اختلافات در اردوگاه چپ هستم. موفق باشید. از زحمات شما بسیار سپاسگزارم. اما دوباره با لحنی ملایم تر از گلهای بهاری سوال اصلی بحث را تکرار میکنم تا فراموش نشود:
    چگونه با کنار گذاشتن لنینیسم آنها میتوانستند جلوی بمباران ها را بگیرند؟ تا جائیکه من مطلعم تنها شیوۀ جلوگیری از بمباران ها، انحلال بی قید و شرط حکومت خودمختار لوگانسک و دونتسک و به رسمیت شناختن تمام و کمال و تسلیم برده وار کارگران شرق در برابر کودتا و دولت فاشیست کی یف بود. آیا به زعم شما «کنار گذاشتن لنینیسم» به معنی چنین تسلیم بی چون و چرائی است؟ آیا از عواقب انسانی، اجتماعی و اقتصادی تسلیم دن باس در برابر دولت کودتای کی یف حقیقتا مطلع هستید؟

    دوست داشتن

  20. Name نظر says

    به نظر من هم عباس آقاکه به ادعای خودش ۵۰ سال سابقه مبارزاتي داشته و قاعدتأ بايد حدود ۷۰ سالي داشته باشد و هم بابک آقا خيلي احساسي و عصبي و متعصبانه به قضيه نگاه ميکنند و سياه يا سفيد مي بينند

    دوست داشتن

  21. فرزین خوشچین says

    آقای بابک پایور!
    1) لحن سخن شما به هیچوجه خوشایند نیست: «توضیح دقیقی را از شما طلبکارم»!
    من به هیچکس بدهکار نیستم و هرکس هم طلیکارانه با من سخن بگوید، پاسخش را نمی دهم.
    2) من بسیار هم نگران همین چنددستگی در اردوگاه چپ هستم و هر تلاشی را برای زدودن انحرافات و اختلافات انجام می دهم و دست بردار هم نیستم.
    از همۀ رفقای مارکسیست خواهش می کنم به تاریخ، مسائل تئوریک و نقدها توجه کنند، با یکدیگر دوستانه رفتار کنند، تا ما بتوانیم در جوی دور از تنشهای ناخواسته، مسائل جنبش چپ را بهتر بررسی کنیم.
    فکر می کنم باز هم همین پیشنهاد خودم را مطرح کنم: رفقا از هر سازمانی، کمیته های اقتصادی، فلسفی، تاریخی و … را تشکیل بدهند و با یکدیگر ارتباط داشته باشند و مسائل را مشترکا بررسی کنند. این کار می تواند به نزدیک شدن سازمانهای چپ یاری برساند.

    دوست داشتن

  22. من قویا معتقد هستم که نظرات آقای جواد (از جمله به نام «جدائی طلب طرفدار روسیه» خواندن مبارزین شرق اوکراین) درست زمانی که این مبارزین زیر گلوله باران شبانه روزی نیروهای نئونازی هستند، کاملاً با نظرات اسووبودا همخوانی دارد. عبارت «سیاست کمونیستها مبارزه با هر دو اردوگاه است» نیز نظری اردوگاهی و جنگ سردی است که در مقاله «پرتو جام جهان بین» بدان پرداخته ام که نهایتا به دفاع از درندگی کی یف منتهی میشود.
    هیچ جعلی در کار نیست. مجموع این نظرات مسیری را نمی پیماید به جز دفاع از فاشیسم رسمی در غرب اوکراین و فرمان (تئوریک) قتل عام مبارزین شرق که با فرمان عملی آن فاصله اندکی دارد.
    از پیشنهادم به مجله هفته مبنی بر حذف این نظرات نیز هیچ شرمی ندارم. اگر چنین نمیکردم باعث شرم بود. «آزادی بیان» برای دفاع از فاشیسم در لوای عباراتی مانند طبقۀ کارگر و علم و پرولتر و غیره عملی ضد سوسیالیستی است و بنده برای مقولۀ «آزادی بیان»، مگر آنکه مستقیما و بلاواسطه به معنای درک ضرورت انقلابی و کمونیستی باشد، پشیزی قائل نیستم.
    اما از این شرمنده ام که به عنوان یک فروشندۀ نیروی کار، به عنوان یک کارگر مولد ارزش اضافه و از آن مهمتر به عنوان یک کارگر سوسیالیست و صرفا به خاطر اینکه مجله هفته این پیشنهاد را نپذیرفته است، مجبور به چنین مکالمه ای هستم.
    در وضعیت متعارف من با مدافعین فاشیسم مکالمه ای ندارم، حتی اگر خود را با فریادهای متوالی «کمونیست» بنامند و برای طبقه کارگر نیز نقش کلیددار خانۀ «مارکسیسم» را به خود مستفیض کنند.

    آقای فرزین خوشچین،
    بر خلاف شما، بنده به هیچ وجه نگران چند دستگی و پراکندگی «چپ» ایران نیستم. ما تکلیف خود را با این چپ «کلیددار» و خرده بورژوا سالها است که روشن کرده ایم. در این چپ چند دستگی وجود ندارد که هیج، اتحاد و همبستگی ناگفته ای وجود دارد در دفاع از تمامی سیاست های ترانس آتلانتیک، یا به شکل تئوریزه کردن آن به موذیانه ترین ترهات ممکن، و یا سکوت در برابر آن. آنچه که باعث ظواهر چنددستگی میشود، صرفا نزدیکی ها و دوری ها در دستگاه مقایسه با محور آتلانتیسم است.
    به همین سان، «چپ»ای که چنین نگران چند دستگی آن هستید، به شکل کاملا هماهنگ و یکدست در برابر کوره آدم سوزی و قتل عام 116 انسان در ساختمان اتحادیه های کارگری توسط فاشیست ها در اودسا سکوت کرد، اخبار آنرا بایکوت نمود و لام تا کام در برابر آن اعتراضی نکرد و در بهترین حالت آنرا با بیطرفی «دادگرانه» و عبارت پردازیهای پوچی مانند «سیاست کمونیستها مبارزه با هر دو اردوگاه است» ملغی نمود؛ و در عوض یکصدا در برابر کوبانی سر تعظیم فرود آورد. (آیا شرح چرائی آن لازم است؟)
    خیر آقای عزیز، «ما برای وصل کردن» نیامده ایم و نگران دل نازک «چپ» هم نیستیم، درست برعکس، کار ما افشای چهرۀ این چپ برای طبقۀ کارگر ایران است. این چپ در لحظۀ مقتضی و متناسب با حرکت خزندۀ سیاست های ترانس آتلانتیک در خاورمیانه، «متحد» نیز خواهد شد و مجموع توده ای و راه کارگری و کمونیست کارگری و فدائی و غیره ناگهان چنان یکدست و هارمونیک و هماهنگ عمل خواهد کرد که چشمان خود را نیز باور نفرمائید. یکی تندتر و دیگر کندتر، به واسطۀ حرکات ژیمناستیک متوالی در میان توافقات «حداقل» و «حداکثر»…
    فقط بخش بسیار محدود ولی پراهمیتی از طبقۀ کارگر ایران مخاطب ما هستند. مخاطب دیگری هم نداشته ایم، نداریم و نمی خواهیم.

    یک بحث شما البته بسیار جالب توجه است. اینکه گفته اید «مردم شرق اوکرائین در ناحیۀ دون باس (معادن ذغال سنگ) و کارخانه های نواحی لوگانسک، دونتسک، ماریوپُل و … واقعا زیر بمباران فاشیستها قرار داشته اند. جونان و زنان و حتی پیرمردها مجبور بوده اند اسلحه بردارند و بجنگند. اما این شرایط می توانست بوجود نیاید، اگر چپهای هر دو سو لنینیسم را کنار گذارده و مارکسیسم را درک می کردند.»
    1- چرا کارگران معادن شرق اوکراین و جمعیت کارگری لوگانسک و دونتسک را به طور فراطبقاتی «مردم» مینامید؟ چرا از آنها با ترم طبقاتی «کارگر» استفاده نمیکنید؟
    2- چرا وقتی که به روشنی اذعان دارید که جوانان و زنها و حتی پیرمردها «مجبور بوده اند» اسلحه بردارند، بازهم عمل قهرمانانه امثال گروه دفاع جوانان را تقبیح میکنید؟ آیا «اجبار» در اینجا بدین معنی نیست که این جوانان چاره دیگری به جز اینکار نداشته اند؟ آیا والریا لیاکووا ترجیح می داده که در صلح و صفا در اینترنت به بازی «فاینال فانتزی» مشغول باشد یا در زیر یک تانک تکه تکه شود؟
    3- چگونه با کنار گذاشتن لنینیسم در هر دو سو، میتوانستیم جلوی این بمباران ها را بگیریم؟ بسیار علاقمند هستم (بدون کنایه) که بدانم چگونه با کنار گذاشتن لنینیسم (و اصولا با کدام عمل معین در گذشته توسط چپ های شرق اوکراین) آنها میتوانستند جلوی بمباران ها را بگیرند؟ در این مورد مسیر گفتگو تا آخر طی شده است. تا جائیکه من مطلعم تنها شیوۀ جلوگیری از بمباران ها، انحلال بی قید و شرط حکومت خودمختار لوگانسک و دونتسک و به رسمیت شناختن تمام و کمال و تسلیم برده وار کارگران شرق در برابر کودتا و دولت فاشیست کی یف بود. آیا به زعم شما «کنار گذاشتن لنینیسم» به معنی چنین تسلیم بی چون و چرائی است؟ آیا از عواقب انسانی، اجتماعی و اقتصادی تسلیم دن باس در برابر دولت کودتای کی یف حقیقتا مطلع هستید؟ اگر نه، پس چه؟ در این مورد توضیح دقیقی را از شما طلبکارم.

    دوست داشتن

  23. فرزین خوشچین says

    دوستان، بابک و عباس!
    چپ ایران بسیار دچار چنددسشتگی و پراکندگی است. برای پایان دادن به این اوضاع (اگر به این پایان دادن معتقد باشیم) می بایست از ایجاد تنشهای ناخواسته پرهیز کنیم، تا بتوانیم سخن یکدیگر را بهتر درک کنیم. متاسفانه اینگونه برخوردها را بویژه در تاثیر از جمهوری اسلامی می بینم، و همچنین آنچه از میراث لنینیسم بر جا مانده است-پیش از لنین اینگونه برخوردهای فالانژیستی را در میان سوسیالیستها نمی بینیم. این ریشه در آنارشیسم دارد. توضیحش را شاید بعدا اگر لازم باشد عرض خواهم کرد، که چرا آنارشیسم است.
    موضع شخصی من ایستادن در کنار فاشیستها و سربازان اونیفورم پوش مزدور خارجی نیست، که در رویدادهای کشت و کشتار، از تظاهرات میدان تا آتش زدن ساختمانها و تیراندازی به مردمی که در حال فرار از آتش بودند، تا ترور شهردار یکی از شهرها و بمباران خانه های مردم و …
    اما نباید فراموش کرد، که روسیه به این مناطق نیاز دارد تا بتواند ورود به دریای ازوف و سپس هم تسلط بر دریای سیاه را داشته باشد. روسها حتی ناحیۀ خودمختار آبخازیا را خریده اند و آنجا را عملا جزء روسیه کرده اند. روسیه همیشه سرگرم دست اندازی به خاک دیگران و جنگ بوده است. روسیه هرگز همسایۀ خوبی برای ایران نبوده است-از دوران شاهزاده ایگور در کی یف، تا دوران پتر کبیر و … حتی دوران سوسیالیستی. حالا می خواهید این را به «روس ستیزی» معنی کنید یا نه، مشکل خودتان است. من روس ستیز نیستم، اما به روسیه هیچگونه اطمینانی ندارم و می دانم که هر آن امکان دارد روسیه ایران را فدای جزئی ترین و گذراترین منافع خودش بکند. همسایۀ ما دارای اینگونه اخلاق می باشد. این واقعیت دارد.
    من با تاریخ و ادبیات روسیه آشنا هستم و ریشۀ جدایی اوکرائین از روسیه را هم در نظر دارم. اما به جای برخورد سطحی و احساساتی، هر دو سوی ماجرا را در نظر دارم.
    مشکل را نه تنها در سیاست رسمی این دو کشور می بینم، بلکه بیشتر از چپهای روسیه، از زیوگانوف هم واقعا نومید هستم، که به جای تکیه بر اتحاد زحمتکشان دو کشور، بر طبل جنگ می کوبد و تهدید به «پاگروم» (یورش و ویرانسازی) می کند آنهم در کنار شووینیستهای دیوانه ای چون ژیرینوفسکی! حزب کمونیست روسیه از چاله درنیامده و به چاه استالینیسم افتاده است و استالینیسم را رسما تبلیغ می کند و انگار اصلا سواد خواندن و امکان مطالعه را ندارد!
    مردم شرق اوکرائین در ناحیۀ دون باس (معادن ذغال سنگ) و کارخانه های نواحی لوگانسک، دونتسک، ماریوپُل و … واقعا زیر بمباران فاشیستها قرار داشته اند. جونان و زنان و حتی پیرمردها مجبور بوده اند اسلحه بردارند و بجنگند. اما این شرایط می توانست بوجود نیاید، اگر چپهای هر دو سو لنینیسم را کنار گذارده و مارکسیسم را درک می کردند. اگر همه می فهمیدند، که ناتو بسیار بهتر می داند همه جا را به جنگ بکشاند و روسیه را به زانو درآورد….
    اما این قضایا نمی بایست چشم ما را ببندد و ما نبینیم، که روسیه دارد از فزصت سوءاستفاده می کند و ایران را می چاپد. در این نقطه، من شدیدا مخالف روسیه، چین، آمریکا و … هستم. روسیه دوست ایران نیست. روسیه دوست خودش است. حتی حزب کمونیست روسیه هم دارای اندیشه های سلطه طلبانه بر دیگر احزاب چپ می باشد. این را از دوران لنین و کمینترن به نمایش گذارده است.

    دوست داشتن

  24. آقای خوشچین،
    وقتی بدون مطالعه نظرات یک شخص و بدون زحمت نقد این نظرات، خود شخص را مورد نامگذاری سیاسی قرار میدهید، به این میگویند چرند گفتن. معنی دقیق چرند در لعت نامه دهخدا اینگونه است:
    http://www.vajehyab.com/dehkhoda/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF
    این چرند گفتن صرفا نظر من درباره یک جمله در کامنت شما بود (درباره مکتب حزب توده) که خدمتتان عرض کردم. قصد هیچ توهینی نیست. بقیه کامنت شما را نیز (که چرند نبود) به همان دقتی که شایسته نظرات شما بود پاسخ دادم و از حمله نامعقول به شخصیت شما پرهیز کردم.
    روسوفوبیا اتهام نیست. وضعیتی فکری است که یک شخص مبارزات ضد فاشیستی شرق اوکراین را که در وضعیت امروز جهان و به خاطر جمعیت کارگری شرق اوکراین و ارزش های اجتماعی، فرهنگی و تاریخی که از اتحاد جماهیر شوروی در قالب نوستالژی های سوسیالیستی (از قبیل دفاع از یاد و مجسمه لنین، استفاده از پرچم داس و چکش و غیره) باقیمانده است، و آنرا مبدل به یکی از مناسب ترین بسترهای رشد مبارزات سوسیالیستی میکند؛ با انتزاعی در انتزاع، در میان واکنش های غیر بیرونی ذهن خویش به روابط غارت گرانه روسیه و ایران ارتباط میدهد و به واسطه این تعمیم صرفا ذهنی، خبر مبارزۀ جوانان در شرق اوکراین را در قالبی «روس ستیز» مطرح میکند.
    آری، کارگران شرق اوکراین روس هستند. کارگران ایران هم ایرانی هستند. اما دلیل مبارزۀ طبقاتی آنها معاملات دول روسیه و ایران نیست.
    نقطه مقابل روسوفوبیا، البته آمریکائی ستیزی است که گهگاه با ترم «ضد امپریالیست» بودن نیز توسط چپ ترانس آتلانتیک و خرده بورژوای ایرانی بر سر کارگران و زحمتکشان کوبیده میشود. زیرا این چپ هر انتقاد نرمی به سیاست های رژیم چنجی ناتو را «آمریکائی ستیزی» ارزیابی میکند.
    مجموعه این چرندیات بخشی از «نظریه دعوای میان امپریالیست»ها تشکیل میدهد که در مقالاتی که در بالا لینک کردم مفصلا به آن پرداخته شده است.
    از نوشته بعدی شما اینگونه پیداست که خود را مبتلا به روسوفوبیا نمیدانید. من نیز اصراری بر این مسئله ندارم مادامیکه به جای اینکه سوزنتان روی «توده ای – توده ای» گیر کرده باشد، خود نظرات را مورد نقد قرار دهید و نقد پذیر باشید.
    اما آقا جواد در این میان «چرند» نمیگویند و شایسته انتقاد هم نیستند. آقا جواد به طور «علمی و پرولتری!» خبردار زیر پرچم دفاع از فاشیسم اوکراینی در کی یف ایستاده اند، دارند سرود ملی ناتو را میخوانند و به طور «کارگری!» فرمان قتل عام مبارزین ضد فاشیست شرق اوکراین را صادر میکنند و مرا نیز به طور دائم و بی مقدمه مخاطب قرار میدهند، در صورتیکه نظرات مرا در مورد شرق اوکراین (در قالب مقاله سیاسی، شعر، داستان و غیره) از پیش به خوبی میدانند.
    عبارت ایشان: «جدایی طلبان شرق همانهایی هستند که تا دیروز از حکومت فاسد حزب مناطق اوکراین حمایت می کردند» عین عبارت اوله تیانیبوک رهبر اسووبودا در سخنرانی 11 می 2014 در مقابل پارلمان است. میدانیم که تیانیبوک معتقد است که لوگانتسک و دونتسک را باید با ناپالم سوزانید.
    اقا جواد از این مقاله برای حمله سیاسی به شرق اوکراین استقاده میکنند نه حمله به من. دومی از نظر شخصی قابل چشم پوشی است، اما اولی نه.
    زمان و محل مقابله با ایشان کامنت نویسی در مجله هفته نیست و من نیز خودم را ملزم نمیدانم که پاسخ پروپاگاندای ناتو را در قالب کلمات بدهم.
    از مجله هفته البته تقاضا میکنم که کامنت هائی را که مستقیما از فاشیسم اسووبودا دفاع میکنند در سایت خود منتشر نکنند. همانطور که کامنت های مرا نیز در سایت ها و وبلاگ های اسووبودا و ناسیونال سوسیال کی یف منتشر نخواهند کرد. این پز «دموکراسی» و «آزادی بیان» ضد کارگری و ضد سوسیالیستی است و به جز بیان یک رویای نامحتمل و نامتحقق در هاب ها و سایتهای عام سیاسی (و خرده بورژوای) ایرانی، در جهان واقعی سرمایه داری هیچ کاربردی ندارد.
    دفاع از مبارزات شرق اوکراین که آمیخته با فرهنگ و جامعه کارگری شرق است، سخن سخت ما نیست، بلکه عهد ما است و آنرا آسان هم نبسته ایم.
    خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
    بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش!
    در این دفاع، میدانستیم و میدانیم که باید آماده پذیرفتن یک کلکسیون فحش و هتاکی از این «چپ» ترانس آتلانتیک باشیم؛ چپی که همین امروز سیاست های اروپای متحد در دفاع از فاشیسم رسمی کی یف را مورد حمایت قرار میدهد و یا دربرابر آن سکوت میکند. بیش از این نیز خواهیم گفت. بیان مبارزات قهرمانانه جوانان شرق اوکراین (و نقد رفیقانه آن) نیز یک گام ضروری امروز برای آشنائی با حقایق این مبارزه است.

    دوست داشتن

    • جواد says

      شما وقتی می بینید که توان رد کردن نظرات را ندارید به جعل و حذف نظر مخالف متوسل می شوید. با سند نشان دهید که من یا هر کس دیگری کجا از حکومت حاکم در کیف حمایت کرده ایم؟ سیاست کمونیستها مبارزه با هر دو اردوگاه است، کاری که در سوریه با موفقیت بیشتری انجام شده اما در اوکراین به دلیل ضعف کمونیستها خیلی موفقیت آمیز نبوده اما مسلما یگانه سیاست صحیح و پرولتریست.
      شما فرض کنید جمله «جدایی طلبان شرق همانهایی هستند که تا دیروز از حکومت فاسد حزب مناطق اوکراین حمایت می کردند» را من نگفته ام بلکه آنرا رهبر نئو نازیها گفته است. آدم صادق حرف صحیح را از دهان هر کسی بیرون می آید باید بپذیرد. شما می توانید پاسخ قانع کننده ای به نئو نازیها بدهید؟ اگر می توانستید تا حالا این کار را کرده بودید. این ایراد را هر کسی به جدایی طلبان شرق اوکراین بگیرد صحیح است. حالا اینکه بعد از رسوا کردن جدایی طلبان شرق می خواهد چه سیاستی را دنبال کند بستگی به گرایش سیاسی فرد دارد و می تواند در مواردی 180 درجه مخالف باشد.
      بعد از فحاشی و تهمت زنی و نمایش بی آبرویی و بی منطقی گرایشتان نیز خواستار حذف طرف مقابل می شوید که اگر دستتان می رسید احتمالا این کار را فیزیکی انجام می دادید. اما من خواهان حذف شما نیستم. همین که می آیید و ماهیت تان را به نمایش می گذارید کار آنهایی را که باید ماهیت امپریالیست و ریاکار بلوک امپریالیست روس و احزاب رویزیونیست «برادر» را آشکار کنند راحت می کنید.

      دوست داشتن

  25. غباس فرد says

    جناب جواد آقای عزیز قبل از هرچیز به‌شما تبریک می‌گویم؛ برای این‌که کلیددار «جبهه طبقه کارگر» شده‌اید و صرف‌نظر از درستی یا نادرستی نظرات خود، اما برمبنای همین نظرات آدم‌ها را در ‌این «جبهه» استخدام ویا از آن اخراج می‌کنید. تأسف در این است‌که شما یک نکته را فراموش کرده‌اید. این نکته را فراموش کرده‌اید که برای اخراج و استخدام در یک «جبهه» و ایفای نقش در قالب کلیدداریِ آن، ابتدا باید آن «جبهه» را ایجاد کرد. تفاوت شما با بابک در همین نکته‌ی ظریف است. بابک تاآن‌جا که مسائل مربوط به‌گذران زندگی اجازه می‌دهد، در جهت ایجاد همین جبهه گام برمی‌دارد و تلاش می‌کند. یک از نمونه‌های این تلاش جستحو و ترجمه‌ی همین نوشته‌ی «والریا لیاکووا»ست. اما شما این جبهه را (منهای کم و کیفش) از قبل ساهته‌اید و در آن مسکن گزیده‌اید. بنابراین، می‌بایست (یعنی: بهتراست‌که) به‌نکاتی که در این‌جا توضیح می‌دهم، توجه کنید:
    1ـ صرف‌نظر از این‌که جهت‌گیری ساکنین شرق اوکراین درست یا غلط باشد (که به‌نظر من درست است)، اما همه‌ی عالم و آدم شکی در این ندارند که درصد بسیار بالایی از این ساکنین کارگر (یعنی: فروشنده‌ی نیروی) بوده و هستند. این‌همه کارخانه و معدن ـ‌لابد‌ـ با نیروی‌کار توده‌ی عظیمی از آد‌م‌ها به‌حرکت درمی‌آید که بنا به‌‌سلطه‌ی مناسبات سرمایه‌دارانه ناگزیر کارگراند.
    2ـ در همین سایت رفاقت کارگری ترجمه‌ای از سایت یاهو (yahoo) وجود دارد که از این حکایت می‌کند که مردم شرق اوکراین ضمن این‌که زیر بمباران هستند و از حداقل وسایل زیستی محروم، اما ترجیح‌شان طرفداری از همین جمهوری «خودخوانده‌ی» دونتسک و لوکانسگ است[بی‎خانمان‎ها در دونتسک از دولت کیف متنفرند].
    3ـ تا به‌حال در شرق اوکراین بیش از چهار هزار نفر کشته، بیش از ده هزار نفر زخمی و نزدیک به‌یک میلیون نفر بی‌خانمان و آواره شده‌اند. این‌ها را براساس آمارهای سازمان ملل می‌گویم که هیچ ربطی هم به‌بابک و سایت رفاقت کارگری و من ندارد.
    4ـ شناخت قانونمندی نسبت‌های به‌هم پیوسته در یک جامعه‌ی اساساً کارگری و زیر فشار جنگ، به‌لحاظ روندِ محتمل رویدادها، هیچ تناقضی با این ندارد که عده‌ای جوان از بمباران‌ها، کشته‌ها و بی‌خانمانی‌ها برافروخته شوند و برعلیه آن عاملی‌که بمباران می‌کند و می‌کشد و بی‌خانمان می‌کند، دست به‌عصیان بزنند.
    5ـ به‌لحاظ اخلاقیات و پرنسیپ‌های کمونیستی و کارگری هیچ ایرادی ندارد که جوان‌های 16 یا 17 ساله دست به‌اسلحه ببرند و برعلیه آن نیرویی که پدران، مادران، فامیل و همسایه‌هایشان را بمباران می‌کنند و می‌کشند و آواره می‌کنند، بجنگند. این فقط بورژوازی است‌که با طرح اخلاقیات شیادانه، تصویری از هستی بشر امروز می‌دهد که گویی طبقات و مبارزه‌ی طبقاتی یک سرگرمی است‌که فقط بزرگ‌سالان حق ورود به‌آن را دارند! همین بورژوازی با همین اخلاقیات شیادانه‌اش از لحظه‌ی تولدش تا همین الآن که بوی گند کنهگی‌اش به‌سم مهلکی تبدیل شده است، همواره و همیشه روی دوش کودکانِ کار قرار داشته و بیش‌ترین بخش انباشت سرمایه‌اش را در ازای کار و جان و خون همین کودکان به‌انباشت کشیده است. بنابراین، باید گول حقه‌بازی‌های سانتی‌مانتال بورژوایی‌ـ‌خرده‌بورژوایی را نخورد و به‌نوجوان‌های 16 و 17 ساله هم به‌عنوان انسان حق داد که برعلیه آن عواملی بشورند که هستی و زندگی‌شان را به‌نابودی می‌کشانند.
    6ـ حسین فهمیده نه برای جمهوری اسلامی، بلکه در دفاع از آب و خاکی کشته شد که پدر و مادر و آدم‌های دیگر به‌آن نیاز داشتند تا زنده بمانند و به‌حسین فهمیده به‌عنوان یک آدم هویت بدهند. وقتی ارتشی به‌هردلیلی این آب و خاک حیات‌بخش را اشغال می‌کند تا به‌نابودی بکشاند، عملاً حسین فهمیده را به‌مسیری می‌اندازد که برای احساس هویتش به‌عنوان آدم، نارنج به‌دست بگیرد و زیر تانک برود. تأسف فقط در این است‌که «جبهه طبقه کارگر» هنوز ایجاد نشده بود تا عمل حماسی حسین فهمیده را به‌‌عنوان پاره‌ی تن خویش، ازآنِ خود اعلام کند و نگذارد که دیگران این پاره‌ی تن را به‌سرقت ببرند.
    7ـ آقای جواد آقای عزیز، وقتی کامنت خودرا با عبارت «حتی اگر این ماجرا حقیقت داشته باشد» شروع می‌کنید، نشان داده‌اید که بعید نمی‌دانید که ترجمه‌ی بابک از حقیقتی حکایت کند. اما ادامه‌ی نوشته‌تان حاکی از این است که نباید چنین وقایعی شکل بگیرند. هم من، هم بابک و هم همان جوان‌هایی در سنگرهای دونتسک و لوگانسک تکه‌پاره شده و می‌شوند، درست مثل شما براین باوریم که چنین وقایعی نه فقط برای نوجوان‌ها و جوان‌ها، بلکه برای هیچ‌کس نباید اتفاق بیافتد. تفاوت ما (یعنی: من و بابک و آن جوان‌هایی که قربانی این نظام ذاتاً جنایت‌کار شده‌اند) در این است‌که شما با تهمت و فحاشی به‌ما آسوده می‌شوید و ما ضمن این‌که دل‌مان برای شما می‌سوزد، می‌کوشیم تا این نظام ذاتاً جنایت‌کار را به‌زانو درباوریم.
    7ـ آقای جواد آقای عزیز، هیچ‌کس در این مورد معین فریب نخورده است. شما ضمن این‌که به‌راحتی چماق تهمت و فحاشی و تحقیر را به‌دست می‌گیرید، از اخلاقیاتی دفاع می‌کنید که دروغ و فریب است و ما از اخلاقیاتی دفاع می‌کنیم که لازمه‌ی ایجاد «جبهه طبقه کارگر» و گسترش آن است. به‌دنیا نگاه کنید: تنها در شرق اوکراین است‌که جبهه‌ای وجود دارد که طبقه‌ی‌کارگر در آن می‌جنگد. شما معتقدید که رهبران این جبهه اشتباه می‌کنند؟! تصادف در این است که ما هم فکر می‌کنیم که رهبران این جبهه اشتباه می‌کنند!؟ تفاوت در این است‌که تصور ما از اشتباه رهبران این جبهه این است‌که آن‌ها می‌بایست به‌طور رسمی جوان‌های داوطلب را سازمان می‌دادند تا ضمن اثربخشی بیش‌تر، قربانی هم نشوند؛ اما شما اشتباه این رهبران را در اساس نبردشان می‌دانید که (منهای درستی یا نادرستی جنبه‌ی تاکتیکی و چشم‌اندازهایش) اساسا طبقاتی و ضدفاشیستی است.
    8ـ آقای جواد آقای عزیز، من طی نزدیک به‌پنجاه سال فعالیت و مبارزه‌ی کارگری بارها شاهد این‌گونه تقابل‌های نظری بوده‌ام و بارها این‌گونه ورچسب‌ها روی پوست کلفت تنم احساس کرده‌ام. از تهمت و فحاشی شما تشکر می‌کنم. مدت‌ها بود که کمبودی را روی پوستم احساس می‌کردم. فحاشی شما باعث شد تا به‌اعتیاد خودم پی ببرم. دنیای وارونه‌ای است جناب جواد خان عزیز. بالاخره ما هم معتاد شدیم؛ معتاد به‌شنیدن فحش و تهمت از طرف کسانی‌که زیر نقاب مارکسیسم آن کارِ دیگر می‌کنند که هرچه باشد، اما علمی و کمونیستی و کارگری نیست.
    9ـ آقای جواد آقای عزیز، اگر شما به‌بابک هشدار می‌دادید که مواظب درستی خبر باشد که متشر کرده است، ویا از او می خواستید که خبرش را مستندتر بیان کند، حق داشتید؛ و به‌واسطه‌ی همین داشتن حق، جستجوگر حقیقت بودید و ما هم با دیده‌ی منت حرف شما را گوش می‌کردیم. اما شما قبل از این‌که جستجوگر باشید، تصمیم خودتان را گرفته‌اید. این تصمیم برآمده از جانب‌داری از بورژوازی ترانس‌آتلانتیک است‌که شمشیر جنگ به‌دست گرفته تا جوان‌های قربانی در دونتسک و لوگانسک را با ضریب میلیونی برساند تا چند صباحی بیش‌تر بقا داشته باشد. من با احترامی که برای همه‌ی آدم‌ها به‌صرف لایه خاکسترش مغزشان قائلم، مصرانه از شما می‌خواهم اگر هنوز در این‌گونه نگرش غرق نشده‌اید، به‌نوعی خودتان را از شر آن خلاص کنید. من امیدوارم که هنوز غرق نشده باشد و نجات شما امکان‌پذیر باشد. شاد و سلامت باشید.
    عباس فرد

    دوست داشتن

    • جواد says

      هیچ شخص یا گروهی کلیددار جبهه طبقه کارگر نیست. هر فرد یا گروهی با پیروی از سوسیالیسم علمی و خدمت به رهایی طبقه کارگر در این جبهه قرار می گیرد و با حرکت در جهت عکس از این جبهه خارج می شود. وقتی جریانی می خواهد کارگران شرق اوکراین را تا حد نوکر بلوک امپریالیسم روس تنزل دهد تکلیفش معلوم است. جبهه مستقل طبقه کارگر با شکل گیری این طبقه و پایه گذاری سوسیالیسم علمی از قرن نوزدهم تشکیل شده. حالا اگر در مواقعی مثل وقوع یک جنگ امپریالیستی اکثریت مدعیان رهبری طبقه کارگر موضع شووینیستی اختیار نمایند، همان افراد انگشت شماری که به انترناسیونالیسم پرولتری وفادار مانده اند بیانگر خط یا جبهه مستقل طبقه کارگر خواهند بود. در خصوص بقیه نکات:
      1- اکثریت اهالی کره زمین کارگر یا زحمتکشان نزدیک به طبقه کارگر هستند. کسانی که در غرب اوکراین از فاشیستهای بی پرده حمایت می کنند نیز فقط میلیونرها و میلیاردها نیستند. خیلی از آنها نیز کارگر و زحمتکشند. اما کارگر بودن چه سود دارد وقتی که فریب تبلیغات بلوکهای امپریالیستی را بخورند و به گوشت دم توپ آنها تبدیل شوند؟
      2- بر فرض که اینطور باشد، وظیفه یک مارکسیست چیست؟ اینکه به دنبال مردم ناآگاه روانه شود؟ ممکن است اکثریت کارگران در نتیجه خیانت مدعیان رهبری طبقه کارگر فریب بخورند و از ارتجاع جانبداری نمایند، در این صورت کمونیستها باید با تمام قدرت بر سیاست صحیح پرولتری تأکید کنند نه اینکه با بهانه کردن خواست اکثریت (که در حقیقت خواست واقعی اکثریت نیست و به زیانش تمام می شود) سیاستی مرتجعانه اتخاذ نمایند. آن فرد ناآگاهی که فریب تبلیغات عوامفریبانه را خورده چنانچه بعدا آگاه شود و تغییر موضع دهد عذرش پذیرفتنی ست و به آغوش طبقه کارگر بازمی گردد اما کسی که آگاهانه در جبهه امپریالیسم قرار می گیرد دشمن آشتی ناپذیر طبقه کارگر و عموم زحمتکشان است.
      3- جمهوری اسلامی هم برای تبلیغات می گوید من در جنگ آنقدر شهید داده ام. اما مسئله این است که جنگ بر سر چیست؟ آنهایی که امروز خواستار جدایی و الحاق به روسیه هستند مدتها زمامدار کل کشور (یا حداقل نزدیک به قدرت) بودند و فرصت داشتند تا به اختلافات پایان دهند و نگذارند کشور به این روز بیافتد. اما آنها در دوران قدرقدرتی شان فقط زمینه را برای جنگ کنونی مهیا کردند و این جنگ نیز با هر نتیجه ای که به پایان برسد زمینه را برای اختلافات، برخوردها و جنگهای امپریالیستی بعدی مهیا خواهد کرد. آن «بیش از چهار هزار نفر» که شما کشته شدنشان را برای تبلیغات بکار می گیرید می توانستند به همراه کشته شدگان اردوگاه مقابل زنده باشند و دست در دست هم جهانی بهتر را بسازند. اما سیاست ارتجاعی هر دو اردوگاه امپریالیستی که یکی سابقا حاکم بر کل اوکراین بود و دیگری تازه به قدرت رسیده باعث جنگ کنونی شد. دلیلی ندارد فکر کنیم ادامه همان سیاست از جانب طرفین درگیری در آینده نتیجه بهتری خواهد داشت.
      5- همانطور که در توضیح نکته قبلی گفتم جنگ کنونی جنگی عادلانه نیست. این مبارزات طبقاتی نیست که نوجوانان را به قتلگاه می فرستد بلکه تبلیغات عوام فریبانه بورژوازی است. آنها در جبهه طبقه کارگر نخواهند مرد بلکه به عنوان گوشت دم توپ اردوگاهی امپریالیستی نابود می شوند. کسانی که از این جنگ سود می برند نه تنها در عملیات نظامی شرکت نمی کنند بلکه در قصرها و خانه های مجلل خود می نشینند و به کشته شدن نوجوانان ساده لوح می خندند.
      6- خوب شد که خودتان اعتراف کردید که نه فقط در مورد نزاع امپریالیستی کنونی در اوکراین بلکه در مورد سایر منازعات امپریالیستی و ارتجاعی در جهان نیز موضعی واحد دارید و می خواهید کارگران را زحمتکشان را فدای سرمایه کنید. اینطور که اعتراف کرده اید اگر در زمان جنگ ایران و عراق بودید مثل حزب توده و «اکثریت» مردم را دعوت می کردید که به جبهه روند و به ابزار توسعه طلبی حاکمان تبدیل شوند. حسین فهمیده در حقیقت برای آن آرمانی که در ذهن خودش بود کشته نشد. او فریب تبلیغات حاکمانی را که جنگ برایشان نعمت بود خورد و خود را به کشتن داد. لنین در سخنرانی مورخ 14(27) مه 1917 خود که با نام «جنگ و انقلاب» به زبان فارسی نیز منتشر شده و مطالعه آنرا به همه کسانی که خواهان آشنا شدن با براهین وی بر علیه توجیه گران جنگ امپریالیستی هستند توصیه می کنم می گوید:«من هرگز سؤالی را که یکی از آنها پس از جلسه ای از من پرسید فراموش نخواهم کرد. او گفت:«چرا تو همیشه علیه سرمایه داران حرف می زنی؟ من که سرمایه دار نیستم، درست است؟ ما کارگریم، داریم از آزادی مان دفاع می کنیم». اما تو اشتباه می کنی. تو می جنگی، چون مطیع دولت سرمایه داری ات هستی؛ دولتها هستند که این جنگ را ادامه می دهند و نه خلقها. از اینکه ببینیم کارگر یا دهقانی، سیاست خود را نمی داند، بخت یا بد اقبالی وارد شدن به اسرار دیپلماسی یا تصویر این غارت مالی را نداشته است (مثلا ستمی که به وسیله روسیه و بریتانیا بر ایران رفته است) تعجب نمی کنم – تعجب نمی کنم اگر این تاریخ را فراموش کرده باشد و ساده لوحانه بگوید: وقتی من می جنگم، قضیه به سرمایه دارها چه ربطی دارد! او رابطه میان جنگ و دولت را نمی فهمد؛ نمی فهمد که جنگ را دولت به پا می کند، و او وسیله ای است در دست آن دولت.» به همین سان، در آن سالها اگر یک انقلابی کنار حسین فهمیده بود باید به او می گفت: حسین، تو داری اشتباه می کنی. این کسانی که رهبر خودت می دانی و بخاطر آنها کشته می شوی خودشان در برافروخته شدن آتش جنگ و ادامه آن با شعار جنگ، جنگ تا پیروزی نقش داشته اند. جنگ برای آنها نعمت است. آنها در پشت جبهه ها دارند فجایعی هولناک خلق می کنند و شما را با شعار دفاع از میهن سر کار گذاشته اند. امری که در مورد طرف دیگر جبهه نیز صادق است. سربازان عراقی نیز فقط ابزاری در دست حاکمان جنایتکار آن کشور هستند. پس اگر می خواهی برای پایان دادن به این فجایع مبارزه کنی باید برعلیه هر دو اردوگاه بجنگی نه اینکه خودت را فدا کنی تا شاید یک اردوگاه جنایتکار و امپریالیست بر اردوگاه دیگری از همین دست غلبه کند.
      7- اگر شما بر این باورید که «چنین وقایعی نه فقط برای نوجوان‌ها و جوان‌ها، بلکه برای هیچ‌کس نباید اتفاق بیافتد.» پس چرا به اتفاق افتادن آن کمک می کنید؟ ضمن اینکه نه من فحش و تهمتی بیان کردم و نه انترناسیونالیستها از این کارها می کنند، کمونیستهای اوکراین با هدایت شورای هماهنگی جنبش کارگران (KSRD) برعلیه هر دو اردوگاه امپریالیست می رزمند و کمونیستهای سایر کشورها از ایشان پشتیبانی می نمایند.
      8- این که «تنها در شرق اوکراین است که جبهه‌ای وجود دارد که طبقه کارگر در آن می‌جنگد» دروغی شاخدار است. شما که دیگران را به فحاشی و تهمت زنی متهم می کنید چرا خودتان چنین توهینی به طبقه کارگر کرده و به آن تهمت می زنید؟ طبقه کارگر در همه جای جهان در جبهه جنگ (مسلحانه یا غیرمسلحانه) حضور دارد. آگاه ترین و مبارزترین کارگران در انقلاب روجاوا حاضرند و آنجا نیز مانند اوکراین به ابزار دست آن دو اردوگاهی که اتفاقا در اوکراین هم درگیرند تبدیل نمی شوند بلکه جبهه ای مستقل و دمکراتیک ساخته اند. در هند و فیلیپین و برخی کشورهای دیگر نیز مبارزه مسلحانه در جریان است اما کسی که مدعیست می کوشد که این نظام ذاتا جنایتکار را به زانو درآورد حاضر نیست آنها را ببیند چون همه فکر و ذکرش پیروزی اردوگاه امپریالیستی روسیه بر اردوگاه امپریالیستی غرب است!

      دوست داشتن

  26. عباس فرد says

    با سلام به‌هرآن‌کس که جویای حقیقت است و حقیقت را نه از زاویه همسایه‌های بد یا خوب، نه از زاویه یک ژورنالیست خیلی خوب و باسواد، و نه از زاویه هتاکی پوشیده در «سیاست» جستجو می‌کند. من در این کامنت روی سخنم با هیچ فرد خاصی (اعم از جواد و فرزین و غیره) نیست، اما می‌خواهم از طریق نوشتن این کامنت (به‌عنوان یک سرمایه‌دار چند میلیاردی و یک توده‌ای متعصب) کنار رفیقم بابک پایور بایستم تا هم‌زمان با او (در خوشی و سرمستی) سرود انترناسیونال بخوانیم و تیرباران شویم!!؟ اما قبل از این‌که خودم به‌جای ژورنالیستی که قرار است فرمان آتش بدهد، فرمان آتش بدهم، به‌عنوان آخرین تقاضا خواهان پاسخ به‌چهار سؤال هستم: یک) آیا چون توده‌ای متعصب و میلیاردر هستم، حق دارم کنار بابک بایستم یا نه؟ دو) در کدام مکتبی کسی را فاشیست می‌نامند که به‌طور آگاهانه‌ای به‌سرباز جدایی‌طلب طرفدار روسیه تبدیل می‌شود؟ سه) چه ربطی بین فاشیست طرفدار روسیه، گاو شیرده آخوندیسم و کسی که عاشق چشم و ابروی هیچ کشوری نیست، هست؟ چهار) چه تفاوتی بین چرندگویانی که قصدشان فقط شانتاژ است با کسانی هست که جنبش جاری در شرق اوکراین را یک جنبش ضدفاشیستی بربستر مبارزات کارگری می‌دانند که مملو از امکان رویش کمونیستی و انترناسیونالیستی است؟ شاد و سربلند و سرخوش باشید
    عباس فرد

    دوست داشتن

    • جواد says

      پاسخ سوال 2: در مکتب سوسیالیسم علمی پرولتری چنین می کنند.
      پاسخ سوال 4: البته سوال کننده سعی کرده خودش جواب خودش را هم بدهد و مدعیست کسانی که با جدایی طلبان شرق اوکراین موافق نیستند فقط چرند می گویند زیرا این جنبشی «… ضدفاشیستی بربستر مبارزات کارگری» و «مملو از امکان رویش کمونیستی و انترناسیونالیستی است»! اما مگر جدایی طلبان شرق همانهایی نیستند که تا دیروز از حکومت فاسد حزب مناطق اوکراین حمایت می کردند و در آن زمان سخنی از جدایی و کمونیسم و مبارزات کارگری نمی گفتند؟ امروز در شرق اوکراین در بهترین حالت همانقدر بستر برای مبارزات کارگری و کمونیسم مهیا است که دیروز در زمان حکومت حزب مناطق بود. اگر آن حکومت فاسد بستر را برای رشد فاشیسم مهیا نکرده بود اوکراین امروز چنین وضعی نداشت. موضع انترناسیونالیستی مبارزه با هر دو اردوگاه امپریالیست است اما کسانی پیدا می شوند که فریب و به کشتن دادن نوجوانان توسط یک اردوگاه را افتخار می دانند و می خواهند از آن داستانی حماسی بسازند. این داستان همانقدر حماسی و افتخارآمیز است که داستان حسین فهمیده بود.

      دوست داشتن

  27. فرزین خوشچین says

    ببینید آقای پایور، نمی دانم سن و میزان تحصیلات و سابقۀ سیاسی شما چیست. اما من به شما یا کس دیگری فحش نداده ام و این توهین را هم به خودتان برمی گردانم: چرند خودتان می گویید.
    برای شما همۀ ادعاهای فلان سایت درست و موثق است، و من هم گفته ام باید احتیاط کرد. موضع مرا هم دربارۀ روسیه و خط پوتین و … هم فهمیده اید. دلتان نمی خواهد بپذیرید، این مشکل شماست. بگذارید چندی بگذرد و همه چیز روشن شود، که روسیه هم دروغ گفته است، این تنها اوکرائین و دست راستی ها نیستند، که دروغ می گویند. حزب کمونیست روسیه هم دروغهای شاخداری می گوید. من دست کم برای شما تعریف کرده ام، که مدیر پیشین نیروگاه بوشهر چه چیزهایی گفته است.
    من با خیلی از چپها موافق نیستم، چون خیلی ها هنوز لنینیست هستند، خیلی ها هم هنوز ته مانده های گرایش به روسیه را دارند. همه هم خودشان را در همۀ زمینه ها کارشناس می دانند و حاضرند هر توهینی را براحتی از پشت کاکپیوتر به دیگران روا بدارند. وقتی من دربارۀ استراتژی روسیه سخن می گویم، به روسوفوبیا متهم می شوم. خب، فکر کردم چنین کسانی باید توده ای باشند. این رفتار توده ایهاست. اگر هم توده ای نیستید، دست کم، زیر تاثیر حزب توده هستید، حالا ناخوداگاهانه.
    باید برخوردها را تغییر بدهیم. من اگر از خط چریکی انتقاد می کنم، طرفداران این خط آنارشیستی برخوردهای واقعا لمپنی هم می کنند و انتظار هم دارند پاسخ نگیرند. این جو به سود هیچکدام از مارکسیستهای واقعی نیست. الان من سرگرم ترجمه ها و پژوهشهای تئوریکی هستم، که وقتش را ندارم به کارهای صرفا تفسر و خبر بپردازم، اما هرروز دارم کانالهای تلویزیونی روسی و اوکرائینی را به زبان خودشان دنبال می کنم. حقیقت مطلق نزد هیچکس نیست.

    دوست داشتن

  28. آقای خوشچین،
    جمله «من در مکتب حزب توده پرورش نیافته ام که مانند شما…» به این معنی است که به زعم شما بنده در مکتب حزب توده پرورش یافته ام که این ادعا البته صحیح نیست. پیشنهاد میکنم که این چرندیات را از میان کامنت هایتان حذف کنید که باعث برخورد نامعقول نشود.
    ما در مورد شرق اوکراین نظرات بسیار روشنی داریم که آنرا میتوانید در مقالات زیر مطالعه کنید:
    «مانیفست جبهۀ آزادی خلق اوکراین»؛ کارگری یا غیرکارگری؟
    http://www.refaghat.org/index.php/political/east-ukraine/78-yalta-manifesto
    پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی!
    http://www.refaghat.org/index.php/political/east-ukraine/40-jame-jahan-bin
    «صدای پای فاشیسم» و کرنش «راه کارگر» در مقابل آن
    http://www.refaghat.org/index.php/political/east-ukraine/73-fascism-footsteps
    نظریاتی که در بالا تایپ کرده اید، قبل از آنکه زحمت آنرا در اینجا کشیده باشید، مفصلا با عنوان «تئوری دعوای میان امپریالیست ها» در مقاله «پرتو جام جهان بین…» نقد شده است.
    سایر نظریات شما درباره فاشیسم و شوونیسم ایرانی در مقالات رفیق عباس فرد («مانیفست …» و «صدای پای فاشیسم…») نقد شده اند.
    با خواندن این مقالات خواهید دید که توده ای ها (که به زعم ما جلوه وخیم دیگری از چپ خرده بورژوا هستند) هرگز در رؤیاهایشان هم جرأت نداشته اند که چنین حرفهائی را بزنند.
    توجه کنید که ما نخستین کسانی بودیم که در برابر «مانیفست جبهه آزادی خلق» بدون هیچ تعارفی ایستادیم و عواقب آنرا هم پذیرفتیم این متن را علی رغم ظاهر چپ و خلقی اش غیرکارگری ارزیابی کردیم. این موضع هنوز در «چپ» ایران کاملا به سکوت برگزار شده و کس دیگری جسارت چالش با این مسئله را از خود نشان نداده است.
    اما مسئلۀ «گروه دفاع جوانان» و کشته شدن والریا لیاکوورا در جنگ خیابانی موضوعی کاملا جداگانه است: اینکه از یک سو دخالت جوانان کم سن و سال در جنگ های خیابانی میبایست موضوع نقد (و نیز اندوه و نگرانی) باشد زیرا بدین معنی است که مبارزین ضد فاشیست در شرق اوکراین هنوز نتوانسته اند ارزش حیات انسان را در دستگاه ارزشی خود به خصوص در میان جوانان نهادینه کنند، اما از سوی دیگر بیانگر اینست که تبلیغات سوپرمدیای غربی مبنی بر عدم وجود «پایگاه مردمی» در مبارزین شرق اوکراین، صرفا یک دروغپردازی و پروپاگاندای ترانس آتلانتیک است.
    همانطور که قبلا گفتم بعد از ترجمه این مصاحبه (یعنی بیان خبر به طور همه جانبه) ضروری است که این واقعه نیز همانند «مانیفست جبهه خلق» به نقد از زاویه مبارزۀ کارگری درآید که اگر عمری باقی بود، چشم.

    دوست داشتن

  29. آهنكار says

    اقاي خوشچين چون بشدت علاقه به مطرح كردن بحث صحيح داريد و معتقديد كه اطلاعات زيادي از روسيه و غيره هم داريد فرموديد اقاي پايور بهتر است اگر دستش ميرسد متن قرار داد ايران و روسيه را ترجمه كند
    اولا شما هم اين متن را نه ديده ايد و نه خوانده ايد بر اساس حدث و بخارات ديگر تيري در اينجا رها كرده ايد شما كه اينقدر وارديد چرا خودتان دست بالا نمي زنيد اين قرار داد را ترجمه و منتشر نمي كنيد؟ اگر دستتان به متن قرار داد نمي رسد چرا دروغ پراكني ميكنيد و چيزي را ادعا ميكنيد كه نمي دانيد؟ شما كه تا حدودي آلماني بلديد اين را ميگويند كلوگ شايسه بازي درآوردن، متن نظر دوم هم تمامش بر ادعاي اثبات نشده تان استوار است الحق كه متخصصين ما ملت چه كساني هستند؟

    دوست داشتن

  30. فرزین خوشچین says

    مزید اطلاع شما، من نه روسوفوبیا، و نه هیچ فوبیای دیگری ندارم، بلکه اکنون، پس از 30 سال، دیگر حتی سالهاست، خوابم به روسی است، فکر کردنم با خودم، برنامه ریزی و حساب کردنم نیز به روسی است. حتی گاهی واژه های روسی را ناخوداگاهانه به کار می برم. اما، یک چیز را من یاد گرفته ام و آن «موشکافانه و دادگرانه» برخورد کردن با رویدادهاست. من نه طرفدار بی چون و چرای روسیه هستم، نه دشمن کور روسیه و نه عاشق و دلخستۀ اوکرائین. اما هنگامیکه به بررسی و تفسیر رویدادهای روسیه، دانتسک، لوگانسک، کریمه و اوکرائین می پردازم، بعنوان ژورنالیست و مفسر بیطرف رفتار می کنم و این فاکت را از نظر دور نمی دارم، که گرچه روسیه برای چندین دهه کریمه را به اوکرائین داده بود، از نظر سوق الجیشی خودش را مجبور دید کریمه را پس بگیرد، تا راه به دریای سیاه داشته باشد. همچنین اگر خوب به نقشه نگاه کنید، مناطق شرقی اوکرائین، که روس نشین هم هستند و یا از ترکیب جمعیتی گوناگونی برخوردارند، در واقع، گلوگاه روسیه برای دسترسی به دریای آزوف می باشند و برای روسیه بهتر است، که این مناطق یا خودمختار باشند و در همکاری با روسیه، و یا ضمیمۀ روسیه باشند. البته مردم این مناطق هم بیشتر ترجیح می دهند با روسیه باشند. اما مفسر بیطرف می بایست این را یادآور شود-چیزیکه متاسفانه هیچکدام از ایرانیان مفسر رویدادهای روسیه-اوکرائین تا امروز به این بخش قضیه اشاره نکرده است، از آقای مرتضی محیط بگیرید تا هرکدام دیگر از رفقای چپ، که حتی زبان روسی را هم نمی دانند اما خودشانرا واردتر از همه به این ماجراها و تفسیرها به شمار می آورند.
    این «روسوفوبیا» نیست، اگر بگوییم، روسیه در درازای تاریخ، همواره به ایران تجاوز کرده و هرگز همسایۀ خوبی نبوده است. روسها حق دارند منافع خودشانرا در همۀ موارد در نظر بگیرند. ایرانی ها هم باید منافع خودشانرا در نظر داشته باشند.
    اکنون اگر با منطق خود شما و دیگر طرفداران بی چون و چرای روسیه به مسالۀ بحرین نگاه کنیم، چرا هیچ سخنی دربارۀ ستم عربها بر ایرانیان بحرین گفته نمی شود؟ چرا همین فرمول حق داشتن روسیه در برخورد با اوکرائین، دربارۀ پشتیبانی چپهای ایران از فارس زبانان بحرین به معنی «شووینیسم فارس» تعبیر و تفسیر می شود؟ چرا از دست دادن منافع ایران در دریای خزر و بخشیدن همه چیز به روسیه از دیدگاه شما مطرح کردنی نیست و «روسوفوبیا» تفسیر می شود؟
    من اینها را نوشته ام، اما از نظر دور ندارم، که ناتو و فاشیستهای اوکرائینی چه می گنند. سخن من به هیچوجه به معنی چشم بستن بر اقدامات دست راستیهای اوکرائین نیست. اما هنگامیکه دربارۀ دوشیدن گاو شیرده آخوندیسم بوسیلۀ روسیه و خندیدن به ریش همین شما و چپهای توده ای فکر می کنم، نمی توانم ساکت باشم و اعتراض نکنم، که برنامۀ اتمی و ساختن دهها نیروگاه اتمی برای ایران هیچ سودی ندارد، اما برای روسیه بسیار پر درامد است. بازیهای پشت پردۀ روسها را هم باید در این پروژۀ اتمی در نظر داشته باشیم. خریدن نفت و گاز ارزان از آخوندهای ابله و فروش گرانتر آن به آلمان، گرفتن پولهای ایران و ساختن پروژۀ اتمی در ایتالیا و راکد گذاردن ادامۀ برنامۀ اتمی ایران و درز دادن اطلاعات به اسرائیل و آمریکاو … همه بازیهای روسیه هستند. وقتی گانچاروف مدیر پیشین سایت بوشهر می گوید: «ایرانیها قرار است در سال 2011 مدیریت سایت را خودشان به دست بگیرند، اما این 2011 با تقویم ایرانی حساب می شود، که الان ما در سال 1389 هستیم»، این را باید به همگان گفت. وقتی می گوید هرگز این نیروگاه نمی تواند راه اندازی شود، این را باید گفت و اشاره کرد به دوشیده شدن مردم زحمنکش خودمان از سوی نوامپریالیستهای روسی. من عاشق چشم و ابروی هیچ کشوری نیستم. برای من فقط و فقط منافع مردم زحمتکش ایران و سپس زحمتکشان جهان اهمیت دارد و بس. من در مکتب حزب توده پرورش نیافته ام تا بتوانم مانند شما فکر کنم. و بسیار هم افتخار می کنم که با نان کارگری بزرگ شده ام و کارگر بوده ام. مارکسیسم را من به طریقۀ حزب توده درک نمی کنم.

    دوست داشتن

  31. آقای فرزین خوشچین،
    حداقل اکنون فهمیدیم که «احتیاط» شما در مورد صحت این خبر از روسوفوبیا و نگرانی تان از مفاد قراردادهای گاز و نفت ناشی میشود و نه از تحقیق حقیقت جویانه درباره جزئیات خود خبر که البته مربوط به شرق اوکراین است و نه جنوب دریای خزر.
    این روسوفوبیا را به شکل دیگری در کامنت های آقای میخائیل شرباکوف و دوستانش در فیس بوک و سایت D3 هم میبینیم.
    اما این نگرانی درباره مفاد قراردادهای نفتی و غیره، در مجموع کامنت قبلی شما را درباره عدم صحت این خبر بی ارزش میکند و انگیزه دیگری را مطرح میکند که جای صحبتش در پای این مقاله نیست.
    بهرحال این روسوفوبیای شما و حالت تهوع آقا جواد و دعویات ضد و نقیض آقای میخائیل شرباکوف و سایرین، مجموعاً هنوز دلایل به دردبخوری برای شک کردن در مورد صحت این خبر نیستند، که هیچ، در واقع با استنتاج عقلی باعث اعتماد بیشتری به منبع خبر میشوند. (زیرا که ناقضان خود مشکل دیگری دارند و قصدشان حقیقت جوئی نیست و اطلاعاتی که میدهند نیز در مجموع چرند است)

    دوست داشتن

  32. فرزین خوشچین says

    دوست گرامی!
    اگر وقت دارید، به دنبال ترجمۀ مفاد قراردادهایی باشید، که روسیه با جمهوری اسلامی آخوندی بسته و می بندد. روسها دارند ایران را غارت می کنند. همبن قرارداد خرید نفت و گاز ارزان از ایران و فروش آن به بهای بالاتر به اروپا، قراردادهای پروژه های اتمی با آخوندهاو …. حیف وقت نیست، که چنین مطالبی را ترجمه می کنید؟

    دوست داشتن

  33. دوست گرامی،
    منبع خبر BNR-NEWS است و من شخصاً به این منبع خبری اعتماد بیشتری دارم تا به یک کامنت ناشناس در یک وبلاگ آزاد در D3.RU، این البته یک ترجیح شخصی است و برای شما ممکن است چنین نباشد.
    علاوه بر آن صفحه فیس بوکی «حقایق درباره اوکراین» نیز همین خبر را از منبع دیگری منتشر کرده است:
    https://www.facebook.com/TruthfromUkraine
    با اینحال قصد من صرفا انتشار اخبار جنگ نیست و خبر قهرمانی های جوانان در شرق اوکراین هرچقدر که حقیقی باشد بازهم با نظر شما که هر خبری را در اینترنت و سایر رسانه باید با دیده احتیاط نگریست موافقم. البته ناگزیریم که این عادت نیک و حساسیت لازم را نه فقط در مورد شرق اوکراین بلکه درباره همه اخبار جهان از خود نشان دهیم.
    اما نکات دیگری در مورد صحت این خبر نیز قابل توجه هستند:
    1- شخصی که در صفحه فیس بوک خبر را جعلی میخواند، همان شخصی است که در وبلاگ D3 هم کامنت گذاشته است (میخائیل شرباکوف) که البته خود این اسم، نام یک شاعر روس است که به طور جعلی استفاده شده است:
    http://en.wikipedia.org/wiki/Mikhail_Scherbakov
    2- دختری که صاحب اصلی عکس نامیده میشود (پولینا تورچینا) البته قیافه کاملا متفاوتی دارد و چنین ادعایی را نپذیرفته است.
    3- خبر BNR-NEW فقط درباره والریا لیاکووا نیست، بلکه مصاحبه مفصلی با دو نفر از اعضای گروه دفاع جوانان است. این مصاحبه را نیز در اولین فرصت ترجمه خواهم کرد.
    پایدار باشید
    بابک پایور

    دوست داشتن

  34. جواد says

    حتی اگر این ماجرا حقیقت داشته باشد، تلاش برای ساختن تصویر رومانتیک از آن تهوع آور است. کسی که آگاهانه به سرباز جدایی طلبان طرفدار روسیه تبدیل می شود یک فاشیست است و کسی که ناآگاهانه این کار را می کند یک ساده لوح فریب خورده و در هر دو صورت در جبهه طبقه کارگر نیست. همچنین به دوست داران چنین داستانهایی یادآوری می کنم که اگر روزی حکومت جمهوری اسلامی از داستان حسین فهمیده برای تبلیغات استفاده می کرد، امروز همین داستان باعث رسوایی اوست. جنگ طلبان استثمارگر نوجوانانی ناآگاه را قربانی جنگی کردند که هیچ منفعتی در آن نداشت و خود جنگ نیز قابل اجتناب بود.

    دوست داشتن

  35. محرابی says

    خب اینترنت درو پیکر نداره ادعا آنها مبنی بر زنده بودن باید ثابت بشه وگرنه هر کسی میتواند در اینترنت هر چی خواست با هر نامی بنویسه به همین دلیل بازتاب دادن این گونه داستانها مشگل اش زمانی حل میشود که طرف واقعا زنده شود تا بحال که اینطور نبوده

    دوست داشتن

  36. فرزین خوشچین says

    با درود!
    همیشه در بازتاب دادن اینگونه داستانها می بایست احتاط کرد. در این آدرس
    http://politota.d3.ru/comments/628068/
    و در کامنتهایی، که دیگران نوشته اند، این عکس متعلق به پولینا توورچانکا از کراسنودار در دو سال پیش می باشد، که هم اکنون زنده است و از اینگونه خبر در شگفت. اما اینگونه شایعات را روزنامۀ «کامسامولسکایا پراودا» (پراودای جوانان) چاپ می کند.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.