پرش به محتوا

تارنمای «چه بایدکرد» چرا تعطیل شد

 

(بخش دوّم)

لینک ها برای مطالعه (بخش اول):

تارنماي اشتراك

مجله هفته

 

محمد حسیبی

17 آبانماه 1393 برابر با 8 نوامبر 2014 میلادی

 

در پایان بخش اول به نقل از شماره 6 نشریه EIR چنین آمد:

 

اخوان المسلمین:
شاکتروپ لندن برای
New Dark Ages
سرایت آشوب و خونریزیِ رژیمِ » انقلابیِ اسلامی » خمینی مرزهای ایران با ترکیه، عراق، عربستان سعودی، و افغانستان را تهدید می کند. اما، گسترش جنگ های فرقه ای حاصل پدیده جامعه شناختی در خاورمیانه نیست. این فرایندی است که به دقت توسط سرویس اطلاعاتی بریتانیا، همکاران صهیونیستی آنها و جهانگردهای آنها نظیر برنارد لوئیس در دانشگاه پرینستون هدایت می شود. ابزار اصلی این پروژه برای New Dark Ages فرقه متعصب و عقب افتاده اِخوان المسلمین است که نه تنها رژیم خمینی را، بلکه حکومت مرگبار و نظامی ضیاءالحق و سران ضد دولتی ترکیه، عراق، و عربستان سعودی را نیز در کنترل خود دارد. گزارشگر اطلاعاتی ویژه از اِخوان المسلمین و دست نشانده قدرتمند آن ابراهیم یزدی در ایران سخن می گوید. هدف آنها: 50 درصد کاهش جمعیت جهان اسلام و تسخیر نسلی از دانشمندان و رهبران باالقوه خاورمیانه با جنون ملوک الطوایفی است. بقیه در صفحه 14
توضیح: منظور از جنون ملوک الطوایفی جنون قبیله گرائی است.

 

چنانچه اطلاعات مندرج در کادر بالا را با تکیه بر دانسته های امروزی خود بنگریم به اهمیت آن در روزی که برای اولین بار منتشر شده بود پی نخواهیم برد. این موضوعی است که در ماه مه سال 1979 یعنی همان سال انقلاب مردم ایران برعلیه ظلم و ستم آریامهری که به بیغوله انقلاب اسلامی در افتاد منتشر شده است. به این دلیل تقاضای نگارنده از خوانندگان متنی که پیش رو دارند این است که در صورت امکان موقتا قفلی بر گنجینه اطلاعات و دانسته های کنونی خود که در راستای 35 سال گذشته به دست آورده اند زده تا به اهمیت مطلب بالا در سال و ماهی که انتشار یافته بود پی ببرند.

 

با خواندن مطالب شماره 6 EIR تمام خاطرات تلخ جریان فدائیان اسلام که بازوی اجرائی اخوان المسلمین در ایران بود و رهبرانی مثل نواب صفوی و آیت الله کاشانی در سالهای بین 1324 تا 1332 داشت در ذهنم زنده شد. به یاد تلاش های ضد بشری آنها برای برقراری حکومت اسلامی در ایران در همان سالها و از جمله قتل های سیاسی از سوی آنها مثل قتل هژیر و رزم آرا و زنده یاد کسروی، ترور نافرجام زنده یاد دکتر حسین فاطمی و دیگران افتادم. در آن سالها حتا در تلاش برای ترور زنده یاد دکتر محمد مصدق نیز بودند. من که از 13 سالگی شیفته خلق و خوی مصدق بزرگ و پیرو راه و رسم سیاسی او بودم حالا باردیگر سایه سیاه آنها را با خواندن گزارش EIR به رهبری خمینی بر سر خود و مردم ستمدیده ایران حس می کردم. جوانی سی و چند ساله و کم تجربه بودم. از دکتر مصدق و دکتر فاطمی گذشت از مال و منال و فداکاری در راه نجات ایران را آموخته بودم. از اینروی وظیفه خود دانستم که بر علیه خمینی و آنچه در ایران در حال شکل پذیری بود به سهم خود برخیزم. اما برای اینکه در مورد خمینی و اطلاعاتی که در گزارش نشریه EIR آمده بود کاملا مطمئن شوم باید با دست اندرکاران این نشریه و بخصوص تیم گزارش دهندگان مطلب مربوط به خمینی و اخوان المسلمین تماس می گرفتم. به دنبال یافتن اسرار و رموز روی کار آمدن اخوان المسلمین به رهبری خمینی بودم.

 

در آن دوران هنوز کامپیوتر و اینترنت برای استفاده عموم وجود نداشت، بنابراین یافتن افرادِ کلیدی در گزارش EIR چندان آسان به نظر نمی رسید. اما خوشبختانه در صفحه14 این نشریه به نام افرادی که نیاز به تماس با آنها داشتم دست یافتم که رابرت دریفوس Robert Dreyfuss در رآس تیم محقق ویژه درباره اخوان المسلمین و خمینی و انقلاب ایران یکی از آنان بود.

 

به درستی در خاطرم نیست که چرا نتوانستم شماره تلفنی از رابرت دریفوس در آن روزگار به دست آورم، اما خوب به خاطر دارم که نامه کوتاهی به آدرس دفتر نیویورک EIR نوشتم که پس از چند روز آقای لیندون لاروش Lyndon LaRouche که بعدا درباره او خواهم نوشت به من تلفن زد. آن روز قریب نیم ساعت صحبت کردیم و فردای آن روز رابرت دریفوس به من تلفن نمود و کم کم ظرف قریب یک هفته کار به آنجا کشید که از لیندون لاروش و رابرت دریفوس برای ایراد یک سخنرانی در حومه شهر لوس آنجلس که در آنجا سکونت داشتم دعوت به عمل آوردم. آنها پیشنهاد کردند که از فرد سومی هم بنام کرایتون زواکوس Criton Zoakos دعوت نمایم. قبول کردم. بلیط رفت و برگشتشان از نیویورک به لوس آنجلس و باالعکس را به انضمام سه روز اقامت در هتل و غیره را برایشان تهیه کردم. در نتیجه سه هفته بعد در فرودگاه لوس آنجلس به آنها خوش آمد گفتم و آنها با اتوموبیلی که برایشان اجاره کرده بودم به هتل محل اقامتشان رفتند تا به استراحت پردازند.

 

ناگفته نماند که افراد حزبی هم مأمور شده بودند که از ایرانیان دوست و آشنای خود برای شرکت در سخنرانی دعوت نمایند. سخنرانی در روز شنبه یعنی فردای روزی که از آنها در فرودگاه استقبال نموده بودم با حضور چهارصد و اندی ایرانیان مقیم لوس آنجلس در آن روزها انجام شد. نمی دانم چند تن از حاضران ایرانی در آن سخنرانی به دلیل ندانستن زبان انگلیسی مطلبی دستگیرشان نشد، اما به دلیل سوآل جواب هایی که بین سخنرانان و جمعی از ایرانیان ردّ و بدل می شد می توانم بگویم که قریب یکصد و پنجاه تن به زبان انگلیسی آشنائی داشتند و به میزان مصیبتی که قرار است با روی کار آمدن خمینی و گسترش سایه سیاه او و اسلامش بر منطقه از طریق اخوان المسلمین وارد آید بخوبی اطلاع یافتند.

 

طی مدت سه شبانه روزی که با سه مهمان خود نشست و برخاست نمودم به اطلاعات وسیعی بیش از آنچه در نشریه EIR خوانده بودم دست یافتم، منجمله به من که قادر به پنهان کردن پریشانحالی خود در حضور آنها نبودم دلداری می دادند که دارای تشکیلات مفصلی هستند و قرار است بر علیه این جریان در امریکا و جهان قد علم کنند. به من گفتند قرار است از هم اکنون آقای لیندون لاروش را برای انتخابات ریاست جمهوری پس از دوران ریاست جمهوری پرزیدنت جیمی کارتر در امریکا آماده نمایند. برای آنها مسلم بود که لیندون لاروش رئیس جمهور آینده امریکا خواهد شد و بلافاصله افسار را بر گردن سیاستمداران اسرائیلی که حامیان درجه اول خمینی و اخوان المسلمین بودند در اسرائیل و در امریکا بر گردنشان تنگ و تنگ و تنگ و تنگتر خواهد نمود. من نیز قول همکاری همه جانبه را با آنها دادم. هنگام بازگشت به نیویورک از من دعوت نمودند تا به نیویورک سفر کرده و از نزدیک با تشکیلات مفصل و تیم 250 نفره تشکیلاتی آنها آشنا شوم. من نیز بدون تعیین روز معینی برای ملاقات مجدد در نیویورک پیشنهادشان را پذیرفتم.

 

تا چشم به هم بزنم هزینه دعوت از این سه تن و مخارج دیگری نظیر هتل و اتوموبیل اجاره ای برای رفت و آمدشان در شهر و هزینه سالن سخنرانی و غذای عصرانه برای چهارصد تن پس از سخنرانی و غیره که برایم بار آمده بود از مرز 12000 دلار در آن زمان که پول کمی نبود گذشت. با وجود براین به این گمان که به پیروی از راه مصدق موظف هستم از هست و نیست خود در راه نجات ایران بگذرم نه تنها در آن گیر و دار خوشحال بودم بلکه امروز نیز بسی خوشحالم که در آن مورد کوتاهی نکرده بودم.

 

مدتی بعد رابرت دریفوس دستنویسی از ترجمه کتاب خود «گروگان خمینی» Hostage to Khomeni را برایم فرستاد و تقاضا نمود آن را با متن انگلیسی آن مقایسه کنم تا اشتباه مهم و یا عمدی در متن دستنویس ترجمه فارسی نباشد. این کار برای من قریب شش ماه به طول انجامید و ترجمه فارسی کتاب با عنوان روی جلد «گروگان خمینی» به ویترین کتابفروشی های فارسی لوس آنجلس و دیگر شهرهای امریکاره یافت.

 

چندی گذشت، به یاد ندارم چه مدتی، شاید دوسه سالی بعد بود که به رغم صحبت های مکرر تلفنی هر چند روز یکباری که باهم داشتیم، تماس رابرت دریفوس با من به طرزی غیرعادی و ناگهانی قطع شد. تلفن او، لیندون لاروش و اصولا دفتر EIR در نیویورک قطع بود و تماس من با همه آنها یکباره غیرممکن شد. تا اینکه مناسبتی خصوصی و غیر سیاسی پیش آمد و مجبور به سفری چهار روزه به نیویورک شدم. در چهار روزی که در نیویورک اقامت داشتم توانستم یک روز با استفاده از یک تاکسی به آدرس اداره و تشکیلات EIR و لیندون لاروش و رابرت دریفوس و بقیه سری بزنم. به یاد ندارم در طبقه چندم آن ساختمان بلند بودند، ولی هرچه می کردم آسانسور در دو طبقه پشت سرهم که متعلق به تشکیلات لاروش بود توقف نمی کرد و محال بود کسی بتواند با آسانسور در آن دو طبقه پیاده شود. گرچه آسان نبود، ولی تصمیم گرفتم برای رسیدن به آن دو طبقه از پله های پیچ در پیچ بسیار زیادی عبور کنم. وقتییکه به طبقه مورد نظر رسیدم با یک نوار نارنجی رنگ که معمولا پلیس از آن در سراسر امریکا برای ایزوله کردن محل جرم یا جنایتی مثل قتل استفاده می کند روبرو شدم، ولی از تابلو و یا علامتی که معنای عدم ورود به آن طبقه را داشته باشد خبری نبود. منظورم از اشاره به رنگ نارنجی نوار این نیت که به راستی جرمی یا جنایتی در آن طبقه اتفاق افتاده بود. با خود گفتم هرچه باداباد و از روی نوار یا شاید از زیر آن عبور کردم و خود را به درب ورودی شیشه ای رساندم که گرچه قفل بود، اما نه اینکه تمامی اطاق های آن طبقه قابل دید باشد، ولی یک اطاق نسبتا بزرگ که گویا اطاق ورود ارباب رجوع بود کاملا پیدا بود. وضعیت چنان بود که گوئی طوفانی سهمگین از آن اطاق عبور نموده است. کاغذها و پرونده ها همه جا پخش و کشو بعضی از کابینت های فلزی ویژه بایگانی در اطراف اطاق باز بود، بعضی هم نیمه باز و تعداد بیشتری هم بسته بود.

 

تاکسی در پایین معطل بود. بی نتیجه به پایین ساختمان بازگشته و سوار بر تاکسی به سوی مقصد روانه شدم. از آن لحظه به بعد شروع به تحقیق درباره سرنوشت این افراد و تشکیلات مفصلی که داشتند نمودم. تا اینکه، گرچه دقیقا به یاد ندارم از کدام منبع، ولی از هر منبعی که بود به اطلاعات بسیار منفی و مهمی در باره آنها دست یافتم. اطلاعات بر این مبنا بود که لیندون لاروش و بعضی از همکاران وی به خاطر یک سری نادرستی های مالی از جمله چارج کردن کردیت کاردهای مردم بدون اجازه آنها و دریافت وام هایی که بازپرداخت آن وام ها برای او و تشکیلات سیاسی وی غیر ممکن بوده است در دادگاهی محکوم به 15 سال زندان شده است.

 

این اطلاعات نه در این روزها، بلکه از همان روزها هم بسیارغیرعادی به نظرم رسید. مثلا آنها شماره کردیت کارد مرا که چندین بار مبالغی کم تر از 500 دلار به آنها کمک مالی کرده بودم در اختیار داشتند، اما یکبار هم بدون اجازه من پولی از آن کردیت کارد بر نداشته بودند. دو یا سه تن از دوستان مبارز من نیز که این تشکیلات را به آنها معرفی کرده بودم تجربه ای مشابه من داشتند. یکی از اتهامات همانطور که اشاره کردم دریافت وام هایی بوده که از همان لحظه دریافت وام قابل بازپرداخت نبوده است!. چگونه است که بانکی که میدانسته آن وام ها هیچگاه قابل پرداخت نبوده اند آنها را تصویب و در اختیارشان قرار داده بوده است؟

 

طی سال 1976 میلادی که برای اولین بار قدم به خاک امریکا نهاده بودم تا سال 1985 که توانستم از محیط مغشوش و ناسالم لوس آنجلس، بخصوص محیط ناسالم و پرفساد ایرانیان فراری بعد از انقلاب به این شهر نجات یابم و به مرکز استان تکزاس یعنی شهر آستین نقل مکان نمایم قریب 9 سال به طول انجامید. تا اینجا هنوز شاید کم تر از ده درصد از فعالیت های سیاسی خود در لوس آنجلس و حوادث ناگواری که در اثر این فعالیت ها برایم پیش آمد با شما عزیزانی که این مطلب را می خوانید سخن گفته ام. برای مثال در (بخش اول) از شخصی بنام پرویز شهنواز که به محافظ من در حزب، در برابر تهدیدهای دانشجویان خط امام تبدیل شده بود سخن گفته بودم. اما تعریف نکردم که عاقبت کار من با این «محافظ جانم!» به کجا کشید؟. یا اینکه اشاره ای تاکنون به بقیه افراد عضو حزب و هیأت اجرائی آن که از چه قماش آدمیانی بودند و به چه طرز تفکری تعلق داشتند نکرده ام. یا اینکه تاکنون اشاره ای به منبع پرداخت هزینه های مربوط به حزب و دیگر فعالیت های سیاسی و اینکه بالاخره بر سر این حزب چه آمد و چرا از لوس آنجلس به تکزاس نقل مکان نمودم و غیره سخنی به میان نیاورده ام. راستش را بخواهید مطالب این بخش را دیشب (هفتم ماه نوامبر) به پایان رسانده بودم و باید آن را منتشر می ساختم، اما با خود گفتم بهتر است فردا صبح یکبار دیگر آن را خوانده سپس منتشر نمایم. ساعت پنج و نیم صبح (شنبه) مطابق عادت همیشگی بیدار شدم و پس از صرف صبحانه نان و پنیر و چای در پشت کامپیوتر نشستم. آن را یکبار دیگر خواندم و ناگاه با خود گفتم مردم از خواندن اینگونه مسائل ممکن است خسته شوند، بهتر است از شرح بسیاری از مطالب که در بالا بدان ها اشاره نمودم صرفنظر نمایم. آنگاه، آنچه را تا دیشب نوشته بودم بدون اینکه آنها را از بین ببرم کنار نهادم و بار دیگر به نوشتن متنی که پیش رو دارید پرداختم.

 

به پیروی از مصدق بزرگ و دکتر فاطمی مظلوم و فداکار هیچ امری اعم از خوب یا بد، مناسب یا نامناسب در زندگی سراسر پرتلاطمم وجود ندارد که بخواهم آن را از دیگران محفوظ نگاه دارم. قدر مسلم من نیز مثل دیگران و شاید بیش از دیگران مرتکب اشتباهاتی در عمر خود شده و خواهم شد. یکی از بزرگ ترین اشتباهاتم قدم نهادن به خاک امریکا بوده است که ایکاش قلمم می شکست و چنین نمی کردم.

 

یکی از افراد فامیل سببی من از ایران می گفت باید در شرح دادن این ماجراها بجای عنوان تارنمای «چه بایدکرد» چرا تعطیل شد از عنوان دیگری مثل «دردنامه یا رنجنامه محمد حسیبی» استفاده کنی. نمی خواهم این سلسله نوشتار واقعا به دردنامه و رنجنامه ای خسته کننده و «ننه غریبم بازی» برای همگان تبدیل شود، بدین لحاظ استدعا می کنم به من بگویید یا از طریق ای میل اطلاع دهید که شرح حال مرا تا چه درجه ای از توضیحات می خواهید بدانید؟ یا اینکه چنانچه سوآلی در نوشته ها برایتان پیش می آید از من بپرسید، با خلوص نیت و با بی پروائی کامل جواب خواهم داد.

 

آدرس ای میل مستقیم: mike.hassibi@gmail.com

شماره تلفن در امریکا: 512-850-0070

و آدرس پستی نیز به ترتیب زیر است:

M. Hassibi

P. O. Box 1222

Salado, Texas 76571

زنده باد استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی

محمد حسیبی

 

 

 

 

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: