سياسی

بازگشت فاشیست ها در سرمایه داری معاصر

7698ugrz

بازگشت فاشیست ها در سرمایه داری معاصر

یگانگی وتنوع فاشیسم ها

از سمیر امین

برگردان : م . ت برومند

منتشر شده درنگرش

» فاشیسم در ارتباط با بازگشت به غرب، شرق و جنوب بررسی می شود. این بازگشت به طور طبیعی در پیوند با گسترش بحران سیستمی سرمایه داری معاصر مالی شده و جهانی شده است. توسل به سرویس های جنبش فاشیستی توسط مرکزهای فرمانروای این سیستم ما را به گوش بزنگی زیاد فرا می خواند. زیرا این بحران از ژرفش آن خبر می دهد و در نتیجه خطر توسل به راه حل های فاشیستی یک خطر واقعی است

‪ 

‬ 

قدرت های سیاسی که می توان آن ها را دانسته فاشیست توصیف کرد و در جلوی صحنه بودند و در شمار زیادی از کشورهای اروپا به ویژه از دهه 1930  تا 1945 قدرت را در دست داشتند، عبارتند از : موسولینی، هیتلر، فرانکو، سالازار، پتن، هورتی، آنتونسکو، آنت پاولیک و برخی دیگر گوناگونی جامعه هایی که قربانی آن ها بودند – سرمایه داری پیشرفته بسیار بزرگ در این جا و بسیار کوچک و زیر فرمانروایی در آن جا، سهیم در جنگ پیروزمند در این جا‪ ‬و محصول شکست در جای دیگر – مانع از درهم آمیختن آن ها است. بنابر این، من تأثیرهای گوناگونی که این تنوع ساختارها و شرایط را در جامعه های مربوط آفریده اند، مشخص می کنم.

با این همه، فرا سوی این گوناگونی، همه این رژیم های فاشیستی دو خصلت مشترک دارند:

الف آن ها بنابر شرایط، گنجاندن مدیریت سیاست و جامعه را در چارچوبی می پذیرند که اصول اساسی سرمایه داری، یعنی مالکیت خصوصی سرمایه داری، از جمله مالکیت مدرن انحصارها زیر پرسش قرار نگیرد. از این رو، من این فاشیسم ها را شیوه های ویژه مدیریت سرمایه داری توصیف می کنم، نه شکل هایی که قانونیت آن را به پرسش می کشد؛ در صورتی که در لفاظی گفتمان های فاشیستی، «سرمایه داری» یا «توانگر سالاری» موضوع هجوهای بلند است. دروغی که سرشت واقعی این گفتمان ها را پنهان می کند، زمانی آشکار می شود که «بدیل» پیشنهادی این فاشیسم ها را که همواره در ارتباط با نکته اساسی – یعنی مالکیت خصوصی سرمایه داری گنگ است ، بررسی کنیم. با این همه، نمی توان انکار کرد که گزینش فاشیستی تنها پاسخ به چالش هایی را که مدیریت سیاسی جامعه سرمایه داری با آن ها روبرو ست، تشکیل نمی دهد. تنها در برخی شرایط بحرانی شدید و ژرف است که راه حل فاشیستی برای سرمایه فرمانروا بهترین یا گاه حتا تنها راه ممکن به نظر می رسد. بنابر این، باید توجه خود را روی تحلیل این بحران ها متمرکز کرد.

ب گزینش فاشیستی مدیریت جامعه سرمایه داری مورد بحث همواره – بنابر خود تعریف – استوار بر رد قاطعانه «دموکراسی» است. در برابر اصول کلی که تئوری ها و پراتیک های دموکراسی های مدرن روی آن ها استوارند – مانند شناخت گوناگونی عقیده ها ، توسل به روند های انتخاباتی برای دست یافتن به اکثریت و تضمین حقوق اقلیت وغیره –، فاشیست ها همواره خلاف ارزش های پیروی از ضرورت های انضباط جمعی، آمریت پیشوای والا مقام و سران قوه اجرایی را جانشین می سازند. بنابر این، این وارونگی ارزش ها همواره همراه با بازگشت به درون مایه های گذشته گرا است که قادر است به روندهای پیروی از جامعه مورد عمل قانونیت ظاهری بدهد. بدین منظور اعلام بازگشت مفروض ناگزیر به گذشته قرون وسطایی») در پیروی از مذهب دولت یا هر ویژگی خاص «نژادی» یا «ملیتی» (قومی) ، بازیچه گفتمان های ایدئولوژیک گسترش یافته توسط قدرت های فاشیستی مربوط را تشکیل می دهند.

فاشیسم های تاریخ اروپای مدرن که در دو خصلت یاد شده سهیم اند، کم گوناگون نیستند. از این رو، در این یا آن چهار گروه وارد می شوند.

الففاشیسم های قدرت های سرمایه داری «پیشرفته» مهم، آرزومند تبدیل شدن به قدرت های هژمونیک فرمانروا در مقیاس سیستم سرمایه داری جهانی یا دست کم منطقه ای هستند.

نازیسم، مدل این گروه از فاشیسم را تشکیل می دهد. آلمان از 1870  به یک قدرت صنعتی مهم ، رقیب قدرت های هژمونیک آن عصر ( بریتانیای کبیر و در جای دوم فرانسه) تبدیل شد. قدرتی که آرزومند بود رقیب (ایالات متحد) شود. اما با نتیجه های ناکامی بارز پروژه خود با شکست 1918 روبرو شد. هیتلر پروژه خود را به روشنی این طور فرمول بندی کرد: چیره شدن بر اروپا به انضمام روسیه. فراسوی آن هدف می تواند فرمانروایی هژمونیک «آلمان» یعنی سرمایه داری انحصارهای این کشور باشد که به اوجگیری نازیسم کمک کردند. او آماده بود با دشمنان مهم اش سازش کند. وی برای خود ، اروپا و روسیه، برای ژاپن، چین، برای بریتانیای کبیر بقیه آسیا و آفریقا و برای ایالات متحد، قاره آمریکا را در نظر داشت. اشتباه اش اندیشیدن به یک سازش احتمالی بود. بریتانیای کبیر و ایالات متحد آن را نپذیرفتند؛ در عوض ژاپن به آن تن داد.

فاشیسم ژاپن  به همان گروه تعلق داشت. از 1895 سرمایه داری مدرن ژاپن در پی تحمیل کردن فرمانروایی اش به سراسر آسیای شرقی بود. این جا لغزشی «آرام» به شکل «امپریالی» مدیریت این سرمایه ملی بالنده صورت گرفت –  که در نهادهای به ظاهر «لیبرال» ( که در «مجلس قانونگذاری» برگزیده) متبلور است که در واقع کاملاً زیر کنترل امپراتور و طبقه اشراف است که با مدرنیزه شدن به شکل خشن دگرگون شدو به طور مستقیم توسط فرماندهی عالی نظامی اداره می شد. آلمان نازی با ژاپن امپریال/ فاشیست پیمان اتحاد می بندد؛ در حالی که بریتانیای کبیر و ایالات متحد (پس از رویداد پرل هار بور،1941) با توکیو وارد نبرد می شود؛ همین گونه است مقاومت چین – ضعف های کومین تانگ با خیزش کمونیست های مائوئیست تعدیل می شود.

بفاشیسم های قدرت های سرمایه داری رده دوم

ایتالیای موسولینی نمونه برجسته این فاشیسم را تشکیل می دهد. موسولینی – آفریننده فاشیسم (از جمله نام آن) – پاسخی بود که راست ایتالیا (اشرافیت قدیم، بورژوازی جدید، طبقه های متوسط) به بحران دهه 1920 و خطر کمونیستی در حال پیدایش دادند. البته، نه سرمایه داری ایتالیا و نه ابزار سیاسی آن، یعنی فاشیسم موسولینی، بلند پروازی چیره شدن بر اروپا و فراتر از آن بر جهان را نداشتند. و به رغم لاف و گزاف های رییس حکومت فاشیستی ایتالیا در باره موضوع باز سازی امپراتوری روم ( ! )، موسولینی درک می کرد که ثبات سیستم اش استوار بر اتحادش –  در مقام دستیار فرو دست – چه بریتانیای کبیر (بعنوان فرمانروای مدیترانه) و چه آلمان نازی است. این تأمل تا آستانه جنگ دوم جهانی ادامه یافت .

می توان اندیشید که فاشیسم های سالازار و فرانکو به این خانواده تعلق داشتند. این دو دیکتاتور توسط نیروهای راست و کلیسای کاتولیک در واکنش به خطرهای لیبرال های جمهوری خواه  یا جمهوری خواهان سوسیالیسم گرا روی کار آمدند. به این دلیل، هیچ یک از آن ها، هرگز به خاطر خشونت های ضد دموکراتیک (یا ضد کمونیست بودن) شان از جانب قدرت های مهم امپریالیستی طرد نشدند. این دو سیستم توسط واشنگتن و سپس جامعه اروپا – بنابر سرشت ضامن نظم سرمایه داری واپس گرا مورد استفاده قرار گرفتند (به طوری که سالازار عضو بنیانگذار ناتو و اسپانیا پایگاه نظامی ایالات متحد شد) – و پس از انقلاب گل میخک پرتغال (1974) و مرگ فرانکو (1980) به اردوگاه «دموکراسی های جدید» کم بنیه عصر ما پیوستند.

ج– فاشیسم های قدرت های مغلوب

ویشی در فرانسه (هم چنین دگرل در بلژیک، شبه قدرت «فلامان» مورد حمایت نازی ها و دیگران) از نمونه های بارز آن ها هستند. در فرانسه بورژوازی بزرگ «هیتلر» را بر «جبهه توده ای» ترجیح داد (در این باره بنگرید به کتابهای آنتی لا کروآ – ری). بنا بر این واقعیت، این فاشیست ها که شریک شکست و پیرو گسترش «اروپای آلمان» بودند، ناچار شدند صحنه سیاسی را در فردای شکست نازی ها ترک کنند و جا را به شوراهای مقاومت بسپارند که برای مدتی کمونیست ها را با دیگر مقاومت کنندگان (به ویژه دوگل) گرد هم آورد، تا – با آغاز ساختمان اروپا و پیوستن این قاره به طرح مارشال و پیمان آتلانتیک، یعنی پیروی رضامندانه از هژمونی ایالات متحد – راست های محافظه کار و سوسیال دموکراسی ضد کمونیست، یکسره با چپ رادیکال برآمده از مقاومت ضد فاشیستی و بطور بالقوه ضد سرمایه داری، قطع رابطه نکنند.

دفاشیسم ها در جامعه های وابسته اروپای شرقی

هنگامی که به بررسی کردن جامعه های سرمایه داری اروپای شرقی (لهستان، کشورهای حوزه دریای بالتیک، رومانی، مجارستان، یوگوسلاوی، یونان، اوکراین غربی – در مرز لهستان) می پردازیم، باز چند درجه پایین می آییم. این جا باید از سرمایه داری وابسته و بنابر این واقعیت، نامستقل صحبت کرد. بنابر این، در بین دو جنگ جهانی، طبقه های رهبری واپس گرای این کشورها در گسترش آلمان نازی نقش دارند. با این همه، این جا لازم است به بررسی کردن مورد به مورد شکل پیوستگی سیاسی آنها در پروژه هیتلر پرداخت.

در لهستان دشمنی دیرینه با فرمانروایی روسیه (روسیه تزارها) که به دشمنی با اتحاد شوروی کمونیست فرا رویید و مورد توجه مردم پسندانه پاپ کاتولیک قرار گرفت، این کشور را به طور عادی، به شکل ویشی به صورت واسال آلمان در آورد. اما هیتلر این مساله را این گونه درک نمی کرد. لهستانی ها، مثل روس ها، اوکرایینی ها و صرب ها برای او با یهودی ها ، کولی ها و برخی دیگر مردم در خور کشتار جمعی نگریسته می شدند. از این رو، برای یک فاشیست لهستانی متحد برلین، جایی برای واگذاشتن وجود نداشت.

در عوض با مجارستان (هورتی) و رومانی (آنتونسکو) مثل متحدان فرو دست آلمان نازی رفتار شده است. فاشیست های این دو کشور خود آفریده های بحران های اجتماعی ویژه در هر یک از آن کشورها بوده اند که عبارت بود از ترس از کمونیسم، پس از آزمون بلاکون در مجارستان و بسیجیدن ملی شوینیستی – علیه مجارها و روتن ها در رومانی. در یوگوسلاوی، آلمان هیتلری (و پس پشت آن ایتالیای موسولینی) ورق کروآسی «مستقل» را بازی کردند که به مدیریت اوستاشی های ضد صرب با پشتیبانی تعیین کننده کلیسای کاتولیک سپرده شد، در حالی که سرنوشت صرب ها برای کشتار جمعی رقم خورده بود.

انقلاب روسیه به روشنی توزیع ورق بازی در چشم اندازهای مبارزه های طبقه های مردمی و واکنش های طبقه های ثروتمند واپس گرا در برابر این مبارزه ها را نه تنها در سراسر قلمروی اتحاد شوروی پیش از 1939 بلکه هم چنین در قلمروهای از دست داده، دگرگون کرد –  چنان که کشورهای حوزه دریای بالتیک و لهستان که با قرارداد ریگا از 1921 بخش غربی بلو روس (وُلینی) و اوکراین (گالیسی جنوبی)، یوکووین و اوکراین زیر کارپات قدیمی اتریش یا مجارستان ، گالیسی شمال (که ایالت امپراتوری تزارها بود که لهستانی شد) به آن ضمیمه شد.

در سراسر این منطقه دو اردوگاه از 1917 (و حتا از 1905 با نخستین انقلاب روسیه)، نمودار شد: از یک سو هواداران سوسیالیستها (و سپس بلشویک ها) بودند که در بخش های وسیعی از دهقانان (خواستار اصلاح ارضی رادیکال به نفع خود) و در محفل های روشنفکری (به ویژه یهودی ها ) محبوبیت داشتند و از سوی دیگر، ضد سوسیالیست ها (و به همین دلیل گشاده رو نسبت به نیروهای ضد دموکراتیک نا پایدار فاشیستی) بودند که در میان همه طبقه های ثروتمند محبوبیت داشتند. یکپارچگی دوباره کشورهای حوزه بالتیک، بلو روس و اوکراین غربی در چارچوب اتحاد شوروی در 1939 به دامن زدن این اختلاف منتهی شد.

نقشه سیاسی کشمکش ها بین «هوادارن فاشیست» و ضد «فاشیست» این بخش از اروپای شرقی، از یک سو، کشمکش میان شوینیسم لهستانی بود (که در پروژه «لهستانی کردن» از راه «زیر استعمار درآوردن» جمعیت منطقه های بلو روس و اوکراین ضمیمه شده به آن پا فشاری می کرد) با مردمِ قربانی این سیاست. و از سوی دیگر، کشمکش میان ناسیونالیست های اوکراین – که هم زمان ضد لهستانی و ضد روسی بودند (به خاطر ضد سوسیالیست بودن شان)- و پروژه هیتلر که هیچ دولت اوکراینی را به عنوان متحد تابع درنظر نداشت، سرنوشت مردم آن به سادگی اسیر طرح کشتار عمومی بود.

من این جا توجه خواننده را به اثر نافذ اولا استریچوک (اوکراین در برابر گذشته خود،2013 ) جلب می کنم که تحلیل دقیق تاریخ معاصر این منطقه (گالیسی اتریش، اوکراین لهستان، روسیه کوچک، بعد اوکراین شوروی) به خواننده امکان می دهد داوهای کشمکش های همواره جاری را به عنوان مکانی درک کند که در اشغال فاشیست های محلی است.

       

نگاه مهربانانه راست های غربی به فاشیست های گذشته و حال

راست های پارلمانی اروپا در بین دو جنگ جهانی همواره نگاه مهربانانه ای به فاشیست های زمان خود و از آن هم نفرت انگیزتر، به نازیسم داشتند. چرچیل خود با وجود بی نهایت «بریتانیایی» بودن، هرگز علاقه اش را به موسولینی پنهان نکرد. رئیسان ایالات متحد و حزب های فرمانروا جمهوری خواه و دموکرات – دیر هنگام خطر آلمان  هیتلری و البته، به ویژه ژاپن امپریالفاشیست را کشف کردند. با همه وقاحتی که مشخصه زمامداران ایالات متحد است، ترومن همه آن چه را که دیگران پیش خود زمزمه می کنند، با صدای بلند تصدیق می کند: با دخالت هر چه دیرتر در بیرون کشیدن بلوط ها از آتش، بگذاریم جنگ، بازیگران اصلی اش –یعنی آلمان و روسیه شوروی، شکست خوردگان اروپاییرا از توش و توان بیندازد. این نمود یک موضع ضد فاشیستی اصولی نیست! هیچ تردیدی برای آن چه که مربوط به استفاده از سالازار و فرانکو در 1945 است، وجود ندارد. علاوه بر این، همدستی با فاشیست های اروپا در سیاست کلیسای کاتو لیک امری پایدار بوده است. توصیف کردن ‪PIE‬ 12 همکار موسولینی و هیتلر نیاز به تحریف کردن واقعیت ندارد.

یهود ستیزی هیتلر هنگامی که به واپسین مرحله جنون مرگبارش رسید، رسوایی برانگیز شد. اولویتی که به کینه ورزی علیه یهودیتبلشویسم داده شد، با گفتمان هیتلری موضوع جدل های بسیاری از سیاست بازان شد. سرانجام پس از شکست نازیسم ناگزیر راه محکوم کردن یهودی ستیزی را هموار کرد. کار بنابر این واقعیت آسان شد که وارثان خود خوانده قربانیان هولوکاست، از این پس به نام صهیونیست های اسرائیل ، متحد امپریالیسم غرب، علیه فلسطینی ها و مردم عرب که هرگز در دوران هراس افکنی در یهودی ستیزی اروپا نقش آفرین نبودندوارد صحنه شوند.

البته، فروپاشی نازی ها و ایتالیای موسولینی نیروهای سیاسی راست در اروپا ی غربی را به فاصله گیری از کسانی که در نظر آن ها همدست و متحد فاشیسم بودند، وا داشت. با این همه جنبش های فاشیستی ناچار شدند صحنه را ترک کنند، بی آن که از میان برخیزند.

در آلمان غربی به نام «آشتی»قدرت محلی و اربابان اش (ایالات متحد، به انضمام بریتانیای کبیر‪ ‬و فرانسه) تقریباً همه شرکت کنندگان در جنایت های جنگی و جنایت ها علیه بشریت را به حال خود گذاشتند. در فرانسه، هواداران ویشی [هواداران حکومت ژنرال پتن همکار نازی ها در جنگ دوم جهانی در ویشی فرانسه] ظهور دوباره شان را در صحنه سیاسی با روی کار آمدن پینه اعلام کردند و جدال بر سر«تسویه حساب های نادرست» برای همکاری نسبت داده شده با نهضت مقاومت آغاز شد. در ایتالیا فاشیسم سکوت اختیار کرد، اما همواره در صفوف دموکراسی مسیحی و کلیسای کاتولیک باقی ماند. در اسپانیا سازش برای «آشتی» که در 1980 توسط جامعه اروپا (و سپس اتحادیه اروپا) تحمیل شد، بی قید و شرط یادآوری جنایت های فرانکویی ها را منع کرد.

گرویدن حزب های سوسیالیست و سوسیال دموکراسی اروپای غربی و مرکزی به کارزارهای ضد کمونیستی که توسط راست های محافظه کار برانگیخته شد، در مسئولیت بازگشت بعدی فاشیسم به صحنه سهیم است. با این همه، این حزب های چپ «میانه رو» به طور واقعی و مصممانه ضد فاشیست بوده اند. باید از این پس، آن را فراموش کرد. با تغییر این حزب ها به سوسیال لیبرالیسم و پیوستن بی قید و شرط آن ها به ساختمان اروپا که بنابر قاعده معین تضمین گر نظم سرمایه داری واپس گرا و پیروی بی چون و چرای آن ها از هژمونی مورد عمل ایالات متحد به ویژه پیمان ناتو است، بلوک واپس گرایی را تأیید می کند که راست های کلاسیک و سوسیال لیبرال ها را گرد هم می آورد که به قدر ضرور راست های جدید افراطی را ، متحد  سازد.

سرانجام این که، نیروگیری فاشیسم های اروپای شرقی از 1990 آواز دهل وحشت را به گوش می رساند. همه جنبش های فاشیستی کشورهای مربوط، متحدان وفادار یا همکاران هیتلریسم در درجه های گوناگون بودند. در آستانه شکست نازی ها ، شمار زیادی از رهبران فعال آن ها در غرب پراکنده شدند و فرصت یافتند «تسلیم» لشکرهای ایالات متحد شوند. هیچ یک از آن ها تحویل مقام های شوروی، یوگوسلاوها یا دیگر دموکراسی های جدید توده ای برای رسیدگی به جنایت های شان نشدند (و این آشکارا نقض موافقت های متحدین بود). از این رو، آن ها ایالات متحد و کانادا را محل امنی برای خود یافتند و از طرف مقام های این دو کشور به خاطر درنده خویی ضد کمونیستی شان مورد نوازش و قدر دانی قرار گرفتند!

استریچوک در کتاب اش در باره اوکراین همه آن چه را که برای نشان دادن بی چون و چرای ساخت و پاخت محتمل بین هدف های سیاست ایالات متحد (و پس پشت آن اروپا) و هدف های فاشیست های محلی اروپای شرقی (در مورد اوکراین) لازم است، گرد آورده. مثلاً «پروفسور» دونتسوف در کانادا تا دم مرگ (در 1975) سراسر اثرش به شدت نه فقط ضد کمونیستی (به عقیده او به روشنی ضد یهودی – بلشویسم) بلکه به طور بنیادی ضد دموکراتیک است. «انقلاب نارنجی» (یعنی ضد انقلاب فاشیستی) از جانب فرمانروایان دولت های موسوم به دموکراتیک غرب حمایت (و حتا تأمین مالی و سازماندهی) شده اند. همه این ها در یوگوسلاوی رونما و اجرا شد. کانادا نیز تدارک چی ناسیونالیست ها (اوستاشی ها) ی کروات بوده است.

رسانه های «میانه رو» که نمی توانند آشکارا اعتراف کنند که از فاشیست ها دفاع می کنند، برای پنهان کردن گرویدن شان به این ماجرا به حیله ساده ای دست می یازند: آن ها صفت «ناسیونالیست» را جانشین صفت فاشیست می سازند و پروفسور دونتسف با این حیله دیگر فاشیست نیست، بلکه یک «ناسیونالیست» اوکرا ینی است؛ مثلا مارین لوپن دیگر فاشیست نیست، بلکه (آن طور که لوموند در این باره نوشت) ناسیونالیست است!

با وجود این، آیا این فاشیست های واقعی «ناسیونالیست» هستند؛ فقط به خاطر این که خود را این طور وصف می کنند؟ در این مورد جای تردید است. زیرا امروز درخور صفت ناسیونالیست بودن به معنی به پرسش کشیدن قدرت های نیروهای واقعاً فرمانروا در دنیای امروز یعنی نیروهای انحصارهای ایالات متحد و اروپا است. در صورتی که این مدعیان ناسیونالیست دوستان واشنگتن، بروکسل و ناتو هستند. بنابر این، «ناسیونالیسم» آن ها تا سطح کینه میهن پرستی افراطی بر ضد دیگر مردم بی گناه همسایه کاهش می یابد که هرگز مسئول بدبختی آن ها نبوده اند: این مردم بی گناه همسایه عبارتند از روس ها (و نه تزارها) برای اوکراینی ها و صرب ها برای کروات ها، یا «مهاجران» برای افراطی های جدید راست های فرانسه، اتریش، سوئیس، یونان و دیگران .

ساخت و پاختی که امروز نیروهای سیاسی مهم ایالات متحد (دو حزب جمهوری خواه و دموکرات) در اروپا (راست های پارلمانی و سوسیال لیبرال) و فاشیست های شرق را متحد می کند، خطری را تشکیل می دهد که نباید به آن کم بها داد. هیلاری کلینتون خود را سخنگوی پیش تاز این ساخت و پاخت می نمایاند و از این رو، تا لفاظی هیستری جنگی آن پیش می رود. هنوز بیش از بوش (چنانچه این ممکن باشد)، او جنگ پیشگیرانه مفرط (نه فقط تجدید جنگ سرد) علیه روسیه (به خاطر مداخله گری بسیار آشکارش علیه اوکراین، گرجستان و به ویژه ملداوی)، علیه چین، علیه مردمان شورشی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را بر گزید. شوربختانه، این فرار به جلو ایالات متحد در واکنش به افول خود، خطر یافتن پشتیبانان کافی برای بر گزیدن هیلاری کلینتون به عنوان «نخستین زن رییس جمهور ایالات متحد» به منظور اجرای چنان پروژه هایی را فراهم می آورد. بنابر این، از فراموش کردن آن چه که خود را در پس پشت این فمینیست دروغین پنهان می کند، اجتناب کنیم .

بدون شک امروزه، خطر فاشیستی ناتوان از تهدید کردن نظم «دموکراتیک» در ایالات متحد و در غربِ «پردهِ» پیشین در اروپا [منظور «پرده آهنین» است. م] باشد. ساخت و پاخت بین راست های پارلمانی کلاسیک و سوسیال لیبرال ها، توسل به سرویس های راست افراطی را که در جنبش های تاریخی فاشیستی قرار دارند، برای فرمان روایی سرمایه، نا مفید می سازد.  در این صورت از کامیابی های انتخاباتی این راست های افراطی در طی دهه واپسین چه نتیجه به دست می آید؟ مردمان اروپا خود نیز کاملاً قربانی گسترش سرمایه داری انحصارهای تعمیم یافته در عمل هستند (در این باره بنگرید به کتابم «فرو شکست سرمایه داری معاصر»). بنابر این در می یابیم که آن ها در رویارویی ها با ساخت و پاخت راستچپ موسوم به سوسیالیست به خودداری از رأی دادن یا روی بر تافتن از انتخابات راست افراطی متوسل می شوند. مسئولیت چپ بالقوه رادیکال این جا اهمیت دارد. زیرا اگر این چپ شهامت مطرح کردن پیشنهاد های واقعی فراسوی سرمایه داری را داشته باشد، اعتبار از دست رفته خود را دوباره به دست می آورد. چپ های رادیکال با شهامت برای بر انگیختن جنبش های اعتراضی و مبارزه های جاری دفاعی، همواره پراکنده و بی پیوندند. بنابر این، «جنبش» می تواند تناسب نیروها را به سود طبقه های مردمی وارونه کند و پیشرفت های ترقی خواهانه را ممکن سازد. کامیابی هایی که جنبش های آمریکای جنوبی به دست آورده اند، گواه آن اند.

در وضعیت کنونی رویدادها، کامیابی های انتخاباتی راست های افراطی کاملاً در خور سرمایه داری مستقر است. آن ها به رسانه ها امکان می دهند در فضای این رسوایی «پوپولیست های راست افراطی  و پوپولیست های چپ افراطی» را با هم بیامیزند و بدین ترتیب از یاد می برند که راست های پوپولیست طرفدار سرمایه داری و بنابر این متحدان ممکن آن هستند (تعریفی که آن ها از راست افراطی به دست می دهند، آن را تأیید می کند)، در حالی که پوپولیست های چپ افراطی دشمنان خطرناک بالقوه سیستم قدرت سرمایه اند.

با کمی دستکاری ما شاهد اوضاع و احوال مشابهی در ایالات متحد هستیم، هر چند راست افراطی آن هرگز فاشیست توصیف نشده است. مک کارتیسم دیروز، خشک اندیشان تی پارتی و جنگ ستایان امروز (مثل هیلاری کلینتون) آشکارا از «آزادی» های مختص مالکان و مدیران سرمایه انحصارها، در برابر «دولت» –که مظنون به تسلیم شدن در برابر تقاضاهای قربانیان ستم استدفاع می کنند.

واپسین ملاحظه در باره جنبش های فاشیستی عبارت از غفلت از متوقف نشدن درخواست های شان است. پرستش پیشوا و فرمانبرداری کورکورانه، ارزش گذاری نا انتقادی و برتر برداشت های استور ه ای شبه قومی یا شبه مذهبی که فاشیسم را می پراکنند، سربازگیری از گروه های شبه نظامی خشن، فاشیسم را با تمام نیروی سر سخت برای فرمانروا شدن برپا می کنند. اشتباه ها و حتا فراسوی انحراف های نا عقلانی از دیدگاه منافع اجتماعی که فاشیست ها در خدمت آن ها قرار می گیرند، پرهیز نا پذیر است. هیتلر که یک بیمار واقعی روانی بود، بدین ترتیب توانست سرمایه بزرگ را تا فرجام جنون اش به دنباله روی وا دارد و حتا پشتیبانی وسیع تمام مردم را به دست آورد. هر چند که این جا مسئله فقط عبارت از یک مورد از افراط است و هر چند که موسولینی، فرانکو، سالازار و پتن از کند ذهن ها نبودند، شمار زیادی از همدستان و مریدان شان در انحراف های جنایتکارانه خود تردید نداشتند.

فاشیسم های جنوب معاصر

ادغام آمریکای لاتین در سرمایه داری جهانی شده قرن 19 استوار بر بهره کشی از دهقانان تنزل یافته به «دهقانان بی چیز آمریکای جنوبی» و پیروی آن ها از روش های وحشیانه قدرت های سیستم مالکان بزرگ است، که سیستم پور فیرو دیاز در مکزیک نمونه جالب آن ها را تشکیل می دهد. ژرفش این ادغام در قرن 20 «مدرنیزه شدن فقر»را به وجود آورد. مهاجرت های شتابان روستاییان، در آمریکای لاتین شکل های دنیای معاصر حلبی آبادهای شهری را آشکار تر و زودرس تر از آسیا و آفریقا جانشین شکل های قدیمی فقر روستایی کرده است. به موازات آن شکل های کنترل سیاسی توده های مردم با استقرار دیکتاتوری ها، لغو دموکراسی انتخاباتی، منع حزب ها و سندیکاها، برپایی سرویس های مخفی «مدرن»با تکنیک های آگاهی از نظام های توقیف و شکنجه و غیره مدرنیزه شدند. آنگاه تشخیص دادند که این شکل های مدیریت سیاسی، آشکارا هم شکل فاشیسم ها در کشورهای سرمایه داری وابسته اروپای شرقی است. دیکتاتوری های آمریکای لاتین قرن 20 در خدمت بلوک واپس گرای محلی (لا تیفوندیا[مالکان بزرگ] ، بورژوازی کمپرادور و گاه طبقه های متوسط سود برنده از توسعه لومپنی) بودند، که به ویژه پس پشت آن ها، سرمایه خارجی فرمانروا، بطور مشخصسرمایه ایالات متحد قرار داشت، که به از این دیکتاتورها تا سرنگونی شان توسط رستاخیز جدید جنبش های توده ای دفاع می کرد. قدرت این جنبش ها و پیشرفت های اجتماعی و دموکراتیک که در جامعه فرمانروا شده بود – دست کم در کوتاه مدت – بازگشت شکل های دیکتاتوری تقریباً فاشیستی را نا ممکن کرده بود. البته، آینده هم چنان در هاله ابهام باقی مانده. کشمکش بین جنبش طبقه های مردمی و سرمایه داری محلی و جهانی آغاز شده است. دیکتاتور های آمریکای لاتین مانند همه فاشیسم ها از انحراف هایی که برخی از آن ها مرگبار بوده اند، نپرهیزیده اند. ویدلا [رییس جمهور وقت آرژانتین] از ابتکار جنگ مالویناس برای کسب کردن اعتبار به نفع خود از احساسات ملی آرژانتین استفاده کرده است.

توسعه لومپنی خاص گسترش سرمایه داری انحصارهای تعمیم یافته از دهه 1980 (بنگرید به کتاب من «فرو شکست سرمایه داری معاصر») که موجب تعویض کردن سیستم های ملی مردمی عصر باندونگ (1980 – 1955) در آسیا و آفریقا گردید، شکل های هم زمان همانند مدرنیزه کردن فقر و مدرنیزه کردن خشونت سرکوبگرانه را جانشین آن ها کرد. انحراف های سیستم پسا ناصری و پسا بعثی در دنیای عرب نمونه های چشمگیر آن ها هستند. از این رو، نباید این جا رژیم های ملی مردمی عصر باندونگ و رژیم های وارث آن ها را که به نو لیبرالیسم جهانی شده گرویدند، به این علت که هر دو آن ها «نا دموکراتیک» بودند، مخلوط کرد. رژیم های باندونگ، به رغم پراتیک سیاسی خودکامه شان، از قانونیت معین مردمی همپای دستاوردهای واقعی شان به سود اکثریت زحمتکشان و موضع گیری های ضد امپریالیستی بهره مند بودند. دیکتاتورهای پلیسی از هنگامی که دنباله روی از گسترش مدل نو لیبرالی جهانی شده و توسعه لومپنی همراه آن را پذیرفتند، این قانونیت را از دست دادند. قدرت سیاسی و ملی هر چند نا دموکراتیک جای خود را به خشونت پلیسی برای خدمت به پروژه نو لیبرالی ضد مردمی و ضد ملی می سپارد.

رستاخیز های مردمی سال های پس از 2011 دیکتاتورهای مورد بحث را به پرسش کشید. البته، این فقط محدود به زیر پرسش قرار دادن بود. زیرا یک آلترناتیو وسیله استوار کردن خود را در صورتی می یابد که به ترکیب کردن سه هدف که شورش ها پیرامون آن ها بسیج می شوند، نایل آید: گام نهادن در راه دموکراتیزه کردن جامعه و سیاست، پیشرفت های ترقی خواهانه اجتماعی و تثبیت فرمانروایی ملی .

هنوز با چنین چشم اندازی فاصله داریم. از این رو، آلترناتیوهای ممکن در افق کوتاهِ دیدرس، گوناگون است: بازگشت ممکن به مدل ملی مردمی عصر باندونگ با گرایش به دموکراسی، و تبلور یافتن بسیار آشکار جبهه دموکراتیک، مردمی و ملی، غوطه ور شدن در توهم گذشته گرایانه است که این جا شکل«اسلامی کردن» سیاست و جامعه را پیدا می کند.

         در کشمکشی که – با ابهام بسیار – این سه پاسخ گرایشی محتمل را رویاروی هم قرار می دهد، قدرت های غربی (ایالات متحد و متحدان فرو دست غربی) به گزینش خود می پردازند که عبارت است از ترجیح دادن پشتیبانی از اخوان المسلمین و یا دیگر سازمان های «سلفی» اسلام سیاسی. دلیل آن ساده و روشن است: این نیروهای سیاسی واپس گرا کارکرد قدرت شان را در نو لیبرالیسم جهانی شده (با ترک چشم انداز عدالت اجتماعی و استقلال ملیمی پذیرند و این یگانه هدفی است که توسط قدرت های امپریالیستی دنبال می شود.

بنابر این واقعیت، پروژه اسلام سیاسی به خانواده فاشیسم های جامعه های وابسته تعلق دارد. در حقیقت، این پروژه در دو خصلت اساسی اش با همه این فاشیسم ها شریک است.

1.      به پرسش نکشیدن نظم سرمایه داری در آن چه که ذاتی آن است (این جا، این به معنی به پرسش نکشیدن مدل توسعه لومپنی در پیوند با گسترش سرمایه داری نولیبرالی جهانی شده است).

2.      گزینش شکل های مدیریت سیاسی پلیسی ضد دموکراتیک (منع حزب ها و سازمان ها، اسلامی شدن اجباری آداب و رسوم و غیره) .

بنابر این ، گزینش ضد دموکراتیک قدرت های امپریالیستی (که سخنوری دموکراسی خواهی را به رغم تبلیغات گوش خراش اش رد می کند) «انحراف های» ممکن رژیم های اسلامی مورد بحث را می پذیرند، زیرا مانند فاشیسم های دیگر،  این انحراف ها مانند فرمانبرداری بی چون و چرا از رییسان، ارزش گذاری تعصب آمیز ، وفاداری به مذهب دولتی، تشکیل گروه های ضربت که برای تحمیل کردن فرمانبرداری به کار می رود، در «ژن»های شیوه های اندیشگی شان حک شده اند.. در واقعیت هایی که اکنون شاهد آنیم، پروژه «اسلام گرایانه» تنها در نبرد داخلی (به ویژه میان سنی و شیعه) پیش نمی رود و چیزی جز هرج و مرج دایمی ببار نمی آورد. بنابر این، روش قدرت اسلام گرایانه خواه نا خواه زمینه ای است که جامعه های مورد بحث در ناتوانی مطلق برای تثبیت شدن در صحنه بین المللی باقی بمانند. از این رو ناگزیر باید تأیید کرد که ایالات متحد بنابر افول از به دست آوردن موقعیت بهتر – قدرت محلی تثبیت شده و گوش به فرمان – از «جنبه دوم» آن صرفنظر کرده است.

از سوی دیگر ، تحول ها و گزینش های همانند را مثلاً در دنیای عرب مسلمان و هند هندویی می یابیم. حزب بها راتیا جاناتا(BJP)‬  که در انتخابات هند پیروز شد یک حزب مذهبی واپس گراست که ثبت قدرت خود را در نولیبرالیسم جهانی شده پذیرفت. این حزب تضمین کرد که هند در حکومت اش از پروژه نوخاستگان پا پس می کشد. با وجود این، توصیف اش از فاشیسم تحریف کردن زیاد واقعیت نیست.

به عنوان نتیجه گیری

فاشیسم در ارتباط با بازگشت به غرب، شرق و جنوب بررسی می شود. این بازگشت به طور طبیعی در پیوند با گسترش بحران سیستمی سرمایه داری معاصر انحصارهای تعمیم یافته، مالی شده و جهانی شده است. توسل به سرویس های جنبش فاشیستی توسط مرکزهای فرمانروای این سیستم در آخرین رمق ها، اکنون در عمل با این که ممکن است فرا خوانده شود، ما را به گوش بزنگی زیاد فرا می خواند. زیرا این بحران از ژرفش آن خبر می دهد و در نتیجه خطر توسل به راه حل های فاشیستی یک خطر واقعی است. گرویدن هیلاری کلینتون به تزهای جنگ طلبانه واشنگتن حرف تازه ای برای آینده بی درنگ ندارد.

‪ ‬

برگردان مهر ماه 1393